| Thursday 29 October 2020 | 16:54
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غرقاب (پارت11)

رمان غرقاب (پارت11)

رمان غرقاب (پارت11)

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب

رأس ساعت شش به کافه رسیدم. از همان داخل ماشین در چوبی اش را زیر نظر گرفتم. تابلوی بسته می باشد نشسته پشت در، نشان می داد رسیده! با تردید کف دست هایم یخ کرده ام را روی گونه ام گذاشتم. احساسم…کی انقدر عمق پیدا کرده بود که وحشت گفتن از گذشته، داشت درونم را می جوید؟ از ماشین پایین آمدم. پشت در کافه مکثی کردم و بعد با کشیدن اهرمش و داخل شدن، متوجه سکوت فضا و البته صدای تق تق برخورد ظرف ها با هم شدم. در را پشت سرم بستم. شالگردنم را از دور گردن شل کرده و با حالی خراب و درونی لرزان، به جلو گامی برداشتم. پسر جوانی پشت میز چوبی در حال مرتب کردن و سروسامان دادن به اوضاع بود. با دیدنم، کوتاه نگاهم کرد و بعد صدایش را بلند کرد.

ـ علی…فکر کنم مهمونت اومد.

طول نکشید که با دیدنش که از پشت کافه به طرفم می آمد، تمام تلقینات ذهنی ام مبنی بر آرام بودن به هوا برخواست. پای دلم…طوری لرزید که اگر نمی گرفتنش زمین می خورد. با نگاهی اخم آلود، جدی و کمی دلخور نزدیکم شد. در هرقدمش…ضربان قلب من تندتر می شد و اخم های او غلیظ تر. هیچ وقت، او را بدون مهربانی پشت نگاهش ندیده بودم. دیدنش در این حال…کمی غریب بود!

ـ بشین پشت میز برم قهوه بیارم!

بدون سلام گفت و من قبل از رفتنش، لب زدم.

ـ برای من لطفا آب بیار!

کمی مکث کرد. اما بعد بی هیچ واکنشی پشت قسمت چوبی از دیدم پنهان شد، من هم آخرین میز درون کافه را برای نشستن انتخاب کردم. خیره ماندم به سطح چوبی میز و با حالی گنگ و تهی…نگاهم را سر دادم به دستانم. چندسال بود دیگر حلقه ی تعهدش را در دست نمی انداختم؟ چشم بستم. چرا این جارا انتخاب کرده بودم برای این قرار مزخرف و به حتم آخرین دیدار؟

کف همان دو دست را روی صورتم کشیدم. دستانم یخ بود و صورتم داغ! ترک برداشته بودم. این سال ها آن قدر گرم و سرد شده بودم که ترک برداشته بودم. بلند شده و ایستادم. همان لحظه او هم با یک سینی حاوی دوفنجان قهوه و یک لیوان بلند کشیده آب به سمتم آمد و با دیدن قیامم، سوالی نگاهم کرد.
به طرفش رفتم. این جا را نباید ملعبه ی یک گذشته ی سیاه می کردم. نزدیکش که شدم سینی را روی پیشخوان کافه قرار داد و به طرفم چرخید. پسری که در ابتدا دیده بودم حالا در دیدم نبود.

ـ چی شده؟

ـ بهتره دیگه هم و نبینیم!

یک ابرویش بالا پرید، اخم آلود و بی نهایت جدی.

ـ دلیلت سرکار خانم؟

دلیل بالاتر از دلی که داشت به گلویم خنج می کشید؟ دوست داشتن، برای من و خانواده ام نفرین شده بود. نباید این تفکر را می داشتم اما مسأله همین بود که نمی شد نادیده اش هم گرفت.

ـشما من و…

پرید میان حرفم، عصبی تر و کمی با تن صدای بالا رفته تر!

ـ جون نکندم شمارو بکنم تو که حالا سر یه جمله برگردم خونه ی اول. چی عوض شده مگه بینمون؟

مات ماندم. میان صورتش دنبال چیزی می گشتم که کارم را ساده کند. میان چهره ی مردانه ای که نمی شد جذبش نشد. سکوتم، اجازه داد خودش جلو بیاید . دستش را به صندلی پشت میزی که کنارش ایستاده بودم تکیه بزند. حالا صورت هایمان مقابل هم بود و صدای او، آرام تر اما پرخشم تر!
ـچی عوض شده که نباید هم و ببینیم؟

ـ یه حس….

باز هم پرید میان لحن متزلزل و درمانده ی من! خیلی جدی و مصمم بود. هم چهره و هم تن صدایش.

ـ این حس برای منه، ربطش به شما سرکار خانم؟ مگه توقعی داشتم در برابرش؟

نداشت اما دل من! شرم داشتم بگویم دلم گیر کرده میان بودنت. شرم داشتم چون میان یک عذاب دست و پا می زدم.

ـ من و تو، شبیه هم نیستیم.

ـ آره نیستیم، خیلی هم متفاوتیم، ربطش به این رابطه؟

نمی فهمید، من را میان یک منگنه ی کلامی گذاشته بود و نمی فهمید همه ی این ها برای یک فاجعه بس هستند.

ـ نمی خوام با ادامه دادنش وابسته تر بشی.

تلخ نگاهم کرد، میان چشمانش هیچ چیزی نبود جز انعکاس تصویر خودم. گره ی میان ابرویش، هنرمانده بافته شده بود و قلب من، طوری می تپید که ترس رسوایی میان جانم نشانده بود.

ـ بگم دلایلت خیلی مزخرفه بهت برنمی خوره؟

نمی خورد. خودم این حقیقت را می دانستم. صندلی را عقب کشید و با نگاهش وادارم کرد بنشینم. بعد هم با اتکا به میز به طرف من خم شد.

ـ یه نگاه به سن من بنداز، یه نگاهم به خودت! بچه ایم با این دلایل دم دستی خودمون و گول بزنیم؟

سرم پایین افتاد، شانه هایم سنگین بودند و دمای بدنم، به شکل نگران کننده ای بالا رفته بود. پشت لب هایم از این حرارت می سوخت. صدایم کرد..نه با آن لحن عصبی، بلکه جدی و مواخذگونه!

ـ غوغا؟

قلبم را پیدایش نمی کردم، انگار هیچ وقت درون سینه ام نبود. چقدر ماهرانه من را به خودش پیوند زده بود که حالا در این نقطه هرچه بگردم نفهمم از کجا دل به دل بودنش دادم. بار دوم که صدایم کرد، سرم را بالا آوردم. حق…با کامیاب بود. باید می گفتم!

ـ از گذشته ی من چی می دونی؟

ـ تو از گذشته ی من چی می دونی؟

سوال خودم را به شکل شوکه کننده ای تحویل خودم داد. با دیدن نگاهم سرش را تکان داد.

ـ من تو گذشته زندگی نمی کنم!

صدایم لرزید. شبیه چانه ام و شبیه خودم وقتی، قدم های عقب ترم را نگاه می کردم.

ـ اگه اون گذشته تا خود آینده کش اومده باشه چی؟

عقب گرد کرد، با حالتی کلافه دست میان موهایش کشید و بعد از روی سینی جا مانده روی پیش خوان، لیوان آب را برداشت. به طرفم آمد و حین گرفتنش به سمتم لب زد.

ـ بخور و بغضت و قورت بده باهاش، بعد حرف بزنیم!

لیوان را تا نیمه بالا کشیدم، حس کردم آن توده های درون گلویم همراهش کمی پایین رفتند. نفس عمیقی کشیدم و وقتی لیوان را روی میز برگرداندم، او برش داشت و با سر کشیدنش، خالی شده اش را میان میز بینمان گذشت.

ـ حالا گوشم با توا!

کیفم را چنگ زدم. شبیه آدمی بودم که یک مرگ تدریجی پر درد را، با دستان خودش انتخاب کرده. ایستادم و موی بیرون زده از شالم را با دست یخ کرده ام داخل فرستادم.

ـ این جا نمی شه. بیا باهام!


از وقتی به آسایشگاه رسیده بودیم، میانمان حرفی رد و بدل نشده بود. همچنان با چهره ای جدی و عصبی ای همراهی ام می کرد. کارم…جواب تلفن ندادن هایم، این که گفته بودم دیگر هم را نبینیم انقدر دلخورش کرده بود که نتواند عکس العمل دیگری نشان بدهد. وارد اتاق غنچه که شدیم، پرستارش را مرخص کردم و خواهش کردم تا زمانی که کنارش هستم وارد اتاق نشود. نگاه علی…گیج و گنگ روی غنچه ی غرق خواب مانده بود. به طرف پرده های اتاقش رفتم، همه شان را کشیدم تا همان اندک نور داخل اتاق هم از بین برود و بعد، با سستی و قلبی کم جان روی صندلی کنار تختش را اشغال کردم.

ـ بشین!

با مکث، گام هایش را به طرف مبل تخت شوی داخل اتاق کشاند و بعد نشستن رویش، آرنج به زانوانش تکیه داد. نگاهش هنوز پی غنچه و حالت و وضعیت استخوان بندی اش بود و اخم هایش درهم تر. با لبخندی کم عمق، دست دخترک را بوسیدم و بعد، به طرف علی چرخیدم. این روی زندگی…همان روی تلخی بود که همیشه از بابتش فراری بودم.

ـ از گذشته ی من، چقدر می دونی؟

نگاهش را از غنچه به من داد. برای لحظه ای هیکل و قد و بالایش را با خودم قیاس کردم. قیاسی باطل که با وجود فیل و فنجان بودنمان، باز هم به خنده ام نمی انداخت.

ـ می دونم قبلا یکی توی گذشتت بوده، یکی که حالا زنده نیست وگرنه….

حرفش را خورد، به اخم های غلیظ و رگ برآمده و چشمان سرخش…با محبت خالصانه ای نگاه کردم. این پسر، خیلی آرام دلم را درگیر خودش کرده بود. من…نمی توانستم این حقیقت که دلبسته اش شده بودم را نفی کنم.

ـ همه ی رسانه ها رابطه ی من و شاهین رو در حد عاشق و معشوق منعکس کردن. یکمم بهش پیاز داغ اضافه کردن و شد تیتر اول خبرهایی که بعد مرگش، از گوشه و کنار به گوشم رسید.

تلخی نگاهش، کامم را تلخ کرد. صحبت برایش راجع به این مورد، راحت به نظر نمی رسید.

ـ من رابطه ی شمارو توی اون پروژه ی نیمه کاره دیده بودم، به نظر نمیاد رسانه ها دروغ گفته باشن. می خوای بگی عاشقش نبودی؟

آب دهانم را قورت دادم. نگاهم را به طرف غنچه ی غرق خواب چرخاندم و لب زدم.

ـ دوسش داشتم!

ـ پس دروغ نبوده.

ـ همه ی حقیقتم نبود.

ـ حقیقت چیه غوغا؟ برای تو حرف زدن راجع بهش سخته و برای من شنیدنش. یه بار بگو این درد و قی کنیم و تموم بشه بره پی کارش.

” اگه یه روز به ته برسیم و بخوای به کسی از عشقمون بگی، چی می گی؟
ـ این چه سوالیه شاهین؟
ـ جواب بده عزیزم. برام مهمه.
ـ بهش می گم کنارت روزای خوب زیادی داشتم. حتی وقتی بد بودی و بدی کردی”

صدایش را از ذهنم پس زدم. اشک گوشه ی چشمم را گرفته و بعد بلند شدم و نزدیکش که قرار گرفتم، اولین حقیقت تلخ ماجرای زندگی ام را تلخ و کوبنده به میان لب هایم رساندم.

ـ من و شاهین، ازدواج کرده بودیم! عاشق و معشوق نبودیم، زن و شوهر رسمی بودیم!

تکان سختی خورد، تکانی که باعث شد من هم یک گام به عقب بردارم و با چشمانی تار نگاهش کنم. میزان بهت چهره اش، باعث شد دمای بدنم بالاتر برود. قرص هایم…بازهم همراهم نبودند.

ـ چی؟

با یک دنیا ناباوری پرسید و من هم، همه ی آن روزهای حماقت بارم را پیش چشمم نشاندم. صدایم، صدای غریبی بود.

ـ شاگرد عطر فروشی بود، وقتی باهاش آشنا شدم و دلم گیر نگاهش شد، دیگه خدارو هم بنده نبودم. من بودم و یه عشق که فکر می کردم آسمون و زمینم بهم برسن دیگه شبیهش پیدا نمی شه. طغیان کردن یه نوجوون، اونم با شرایط من که نه محبت دیده بودم و نه توجه خانواده ی همیشه درگیرم رو داشتم….چیز عجیبی نبود. بابا می گفت سنت کمه، می گفت این پسر خانواده ی درستی نداره. می گفت وضع مالیش در حد ما نیست، می گفت چشمش تورو نگرفته، شهرت من و ثروتت و گرفته. بابا می گفت و من…هیچ چیزی جز عشق بینمون نمی دیدم. آخر سر بعد کلی دوندگی و به این در و اون در زدن برای راضی کردن خانواده ها، وقتی دیدم هیچ چیزی نتیجه نداره بدترین و احمقانه ترین تصمیم عمرم رو گرفتم.

رنگش پریده بود، اخم هایش اما همچنان درهم بودند و ناباورانه منتظر بودند تا میخ نابودی اش را کامل بکوبم. سرم را تکان دادم و بغضم را به سختی قورت دادم. این مرد باید همین جا با من و خطاهایم روبرو می شد.

این طوری هم او دل می برید و هم قلب من خیالش راحت می شد که هیچ کس…با علم به گذشته خواهانش نمی شود و رویاپردازی نمی کرد.

ـ از خونه فرار کردم، با شاهین!

دستش میان موهایش نشست، سرش پایین افتاد و من به مشت بسته ی دستش چشم دوختم. خون پشت لبم را حس کردم و انگشتم را رویش کشیدم. سرخی خونم، نشان از حال بدم داشت. شده بودم مثل آن روزها. همان روزهایی که یک روز درمیان کارم به بخش اورژانس می کشید. بی توجهی کردم به این درد قدیمی و لب هایم را باز هم باز کردم.

ـ تن دادم به یه رابطه ی غلط که تهش باهاش بتونم پدرم رو مجبور کنم به ازدواجمون. همون شب، با دنیای دخترونم…میون دستای مردی که فکر می کردم بهترین مرد دنیاست با میل و رضایت خودم خداحافظی کردم.

سرش که با ضرب بالا آمد و ایستاد، گمان کردم آن قدر تا همین جا از من زده شده که برود و پشت سرش را نگاه نکند. که نخواهم ورق آخر را هم رو کنم. اما او با همه ی خشم و کبودی اش همین که نگاهش به من افتاد، انگار فروکش کرد. قدمی به طرفم برداشت و خشم و نگرانی اش را تعدیل شده با هم ادغام کرد.

ـ خون دماغ چرا؟

بی اهمیت به سوالش، به این که هنوز برایش مهم بودم اشک ریختم. عصبی از میز کنار تخت غنچه چندبرگ دستمال بیرون کشید و مقابلم ایستاد. دستمال هارا روی بینی ام قرار داد و خیره ی چشمان خیسم، با نهایت درد لب زد.

ـ بقیه هم داره باز این قصه ی مرگ؟

داشت. بقیه اش همان دختری بود که روی تخت، به خواب رفته بود. دختری که با معلولیت شدید ذهنی و جسمی پا به این دنیا گذاشته بود.

ـ بابا با ازدواجمون ناچارا موافقت کرد، فقط به یه شرط. گفت نباید این خبر بازتاب خارجی داشته باشه. گفت دیگه دخترش نیستم و با این کار آبروش و بردم و بهتره بی سروصدا بینمون عقدی خونده بشه و از خونه برم. قبول کردم…خیلی راحت روی همه چیز پا گذاشتم و رفتم و چهارماه بعدش، بازم بزرگ ترا بودن که طاقت نیاوردن و برای روبراه کردن زندگی ما دوتا بچه ی بی تجربه پا جلو گذاشتن و بخشیدنمون. شاهین، بعد چندوقت که از بخشیده شدنمون گذشت به پیشنهاد بابا به خاطر چهره ش وارد سینما شد، اولش مایل نبود اما بابا که دلش می خواست اول دامادش به جایگاهی برسه و بعد، اون و به همه معرفی کنه تا عدم تحصیلات و وضعیت مالی بدش، باعث شرمساریش جلوی همکارای متمولش نشه راضیش کرد و اونم خیلی زود، انگار که این هنر توی خونش باشه توی سینما جا افتاد. تازه داشت توی دنیای شهرت می درخشید و حالا خودشم راضی بود.

براش خوشحال بودم. خیلی زیاد! شهرت اما….برای شاهین نتیجه ی خوبی نداشت. تغییر رفتار و خلقش، دیر اومدن و زود رفتناش باعث شد کم کم از هم دور بشیم. حالا دیگه پول داشت و آدمای زیادی دور و برش بودند. من حرف داشتم و شاهین زمانی برای شنیدن نداشت. برای همین فیلمنامه ی غرقاب و نوشتم. اولین کارم به عنوان فیلمنامه نویسی. از زندگیم ایده گرفتم. از آدمی که یه روز پا به پام پیاده روها رو وجب می کرد و برای لبخندم جون می داد و شهرت، اون و به جایی رسونده بود که دیگه با دیدنم چشماش برق نمی زد. از غرقاب شهرت نوشتم. نوشتم و نمی دونستم سریالی که خود شاهین قراره نقش واقعی خودش و توی زندگیمون ایفا کنه هیچ وقت به انتها نمی رسه. شاهین حالا با شهرتش عشق می کرد و من جای خالیش و با الکل و سیگار پر می کردم.

دستمال را برداشت، خون روی دستمال نگرانش کرده بود. به خصوص که بند هم نمی آمد و دمای بدنم هم به طرز عجیبی بالا رفته بود. دلم برای اخم هایش گرفت. اخم های دردناکی بودند.

ـ این جا دکتر داره ویزیتت کنه؟

ـ گوشات به من بود اصلا؟

عصبی دست میان موهایش کشید و کمی صدایش بالا رفت.

ـ بود…تموم جونم داره آتیش می گیره. حکم مرگ می خوندن برام آسون تر بود شنیدنش…اما الان چیکار کنم؟ دست زیر چونه بزنم که همه رو تعریف کنی و حین کشتن من، خودتم نابود شی. خون این لعنتی چرا بند نمیاد پس؟

خواست بیرون برود و یکی از پرستاران را صدا کند که سد راهش شدم. باید تمامش می کردم. بدنم، داشت هشدار می داد که وضعیتم خوب نیست. وضعیت بدی که آن قدر مشهود بود که او هم متوجهش بشود و خشم و بهتش را پنهان کند.

ـ بذار برم بگم یکی بیاد فشارت و بگیره غوغا. بعد وقت داری..قول می دم بشینم جلوت با این قصه تیربارونم کنی.

ـ بذار تموم شه!

عصبی، نفسی بیرون فرستاد و چنددستمال دیگر برداشت تا روی بینی ام بگذارد، حال پر دردش، باعث تشدید بغضم شد. چهره ی مردانه ی جدی اش، سراسر درد و خشم بود.

ـمن باردار شدم!

دستش، حین پاک کردن خون پشت بینی از حرکت ایستاد. نگاه ناباورش میان مردمک هایم نشست و با افتادن دستش قدمی عقب برداشت. دستم را به پایین تخت غنچه ی بی خبر و معصومم تکیه دادم.

ـوقتی که متوجه شدم، شوهرم با خواهر خانم کامیاب بهم خیانت کرده. وقتی که روی تخت اتاق مشترکمون باهم دیدمشون. وقتی که فشار بالام باعث شد کارم به بیمارستان بکشه و بوق رسوایی این اتفاق همه جا رو پر کنه. ترنم….خواهر خانم کامیاب، خودش یه مدل معروف بود. مدلی که اون زمان تازه مورد توجه خیلی از مردم توی رسانه های مجازی قرار گرفته بود.

یادش باعث شد قلبم تیر بکشد. چهره درهم کشیدم و کمرم کمی خم شد. آتشم می زند بازسازی آن صحنه ها!

ـ شاهین، دنبال برگردوندن من به خونه بود. بچش و می خواست. می گفت اشتباه کرده و خانواده ی ما توی بهت غرق بود. کامیاب، از زنش دوری می کرد و اون و به جبران اشتباه خواهرش می روند و من، من….واقعا نمی فهمیدم اطرافم چه خبره. خبر این اتفاق، توسط نگهبان برج که متوجه اون شب شده بود خیلی زود همه جا پخش شد، آبروی حرفه ای شاهین رفت و پشت بندش….خوابیدن پروژه ی غرقاب و پس گرفتن پیشنهاداهایی که تا روز قبلش بهش می شد باعث شد کلا برای مدتی کنار گذاشته بشه. تو شاید ندونی اما برای آدمی که توی شهرت غرقه، کنار گذاشته شدن یعنی یه افسردگی بزرگ. یعنی تموم شدن و به ته رسیدن. حال شاهین بعد این کنار گذاشته شدن توسط اهالی سینما، رفتن من از خونه و دادخواست طلاقم انقدر بحرانی شده بود که من….ناگزیر شدم به برگشت. برگشتی که دیگه هیچ علاقه ای اون وسط نبود. فقط یه جبر بود برای این که لااقل به بچمون فرصت داشتن پدر و مادر و بدیم. هردو توی افسردگی غرق شده بودیم و شاهین…وضعیت بدتری داشت. من حالا یه زن باردار بودم اونم وقتی هیچ کس از ازدواجم باخبر نبود جز خانواده. حالا می فهمیدم دلیل اصرار بابام برای این که این ازدواج بازتاب خارجی نداشته باشه برای چی بود.

حس می کردم چشمانم سیاهی می روند، علی آن قدر شوکه و ناباور بود که حواسش نبود که دارم سقوط می کنم و به سختی ایستاده ام.

ـوضعیت وقتی بدتر شد که توی آخرین معاینه ی بارداریم، پزشکم متوجه شد من تست غربالگری ندادم و با یه نگرانی، درخواست کرد با وجود دیر شدن زمان این تست و انجام بدم.

چشمانم را بستم. مویرگ های سرم به پیشانی ام فشار وارد می کردند و او همچنان بهت زده به من نگاه می کرد.

ـ بچه ی ما، معلولیت شدید داشت. فشار بالا و استرس بارداریم، مصرف الکل و سیگار…باعث شده بود جنینم، با نقص جسمی و ذهنی مواجه بشه. ما وقتی متوجه شدیم که دیگه حتی امکان سقط هم نبود. قلبش…شکل گرفته بود

حالا نوبت او بود دست به تخت غنچه تکیه بزند و به صورت معصوم دخترکم خیره شود. سخت ترین جای گذشته اقرار به همین جمله بود:

ـ غنچه…دختر منه!

فهمیده بود، اما با شنیدنش…چشم روی هم گذاشت و با درد عمیقی پلک بست. خطوط روی پیشانی اش را نگاه کرده و دست روی سرم گذاشتم.

ـ روزی که دنیا اومد و فهمیدیم معلولیتش شدیدتر از تصوراتمونه، شاهین به معنای واقعی کلمه باخت. افسردگی، کنار گذاشته شدن از دنیای شیرینی که تجربه کرده بود و دیگه مورد توجه مردم نبودن، ازش یه آدم مفلوک ضعیف ساخته بود. از بیمارستان که مرخص شدم غنچه رو سپردم دست مامان. حتی دلم نمی خواست بغلش کنم. از خودم بابت این که مواظبش نبودم بیزار بودم. شاهینم مثل من بود. خودش رو مقصر می دونست. من پر از خشم بودم. از اون…خودم…زندگی! برای همین از مامان خواستم با غنچه بره خونه و خودم علی رغم مخالفت همه و تأکیدشون روی این که باید کسی مواظبم باشه با شاهین وارد خونمون شدم. حالا تنها بودیم، حالا می تونستم خشمم رو بیرون بریزم. دعوامون شد. گریه می کردم و به سینش مشت می زدم و اون و مقصر می دونستم. اون و خیانتش و، سکوت کرده بود. من حالم بد بود، زایمان، افسردگی، عوارض و خونریزی شدید….خستگی…اونم بد بود، چشماش، شبیه آدمای زنده نبود. وقتی داد و فریادم قطع شد و از شدت ضعف، روی زمین نشستم مقابلم خم شد و پرسید هنوز دوسش دارم؟

چشمانم با اشک بسته شد، یادش هربار من را به جنون می کشید. بسه گفتن خش دار علی هم من را ساکت نکرد. نزدیک به تخت غنچه، ایستادم و دست لرزانم را روی موهای کوتاهش کشیدم.

ـگفتم نه….اما دروغ گفته بودم.

ـ بسه غوغا!

ـ همون شب خودش و دار زد. نتونست تحمل کنه، نتونست از دست دادن من و معلولیت بچش و بی آبرویی اسم و شهرتش رو، کنار گذاشته شدنش و از توجه ها محروم شدنش رو تاب بیاره. من وقتی در اتاق و باز کردم تا بگم دروغ گفتم که دوست ندارم، چهارپایه رو از زیر پاش کشید.

تنم لرزید، احساس سنگینی در سرم باعث شد چشمانم را محکم تر ببندم و تخت را چنگ بزنم. چیزی تا سقوطم نمانده بود.

ـ ترسیدم، جلو رفتم. من تازه زایمان کرده که بخیه هام هنوز تازه بودند و از خونریزی در حال مرگ بودم پاهاش و گرفتم تا وزنش و بندازم روی خودم و بیارمش پایین. نتونستم. زورم به وزنش نرسید. جون داد…! وقتی پاهاش به سر و صورتم می خورد.

هنوز هم وقتی یاد خونریزی عجیب آن روزم میفتم، از خودم بدم می آید. آن قدر خون از دست دادم که شلوارم از بین رفته بود. بخیه هایم به خاطر فشار باز شده بودند و من با همان وضع، وقتی دیگر تکان نخورد از خانه بیرون زدم. مردم را به کمک طلبیدم و امید داشتم همه اش یک خواب باشد. همه ی همه اش!
تازه انگار متوجه وضعیتم شد، تخت را دور زد و بی خیال حال بد خودش، با صدای نابود شده ای لب زد.

ـ ببینمت!

ـ مرد… منم از شدت فشار عصبی راهی بیمارستان روانی شدم. شش ماه زیر نظر پزشک و داروهای قوی آرامبخش زندگی کردم تا تونستم برگردم به حالت عادی. بعد شش ماه هم، تنها خواستم از خانوادم دور کردن غنچه ازم بود. دیدنش…حس روزی که پدرش رفت و گناهای خودم رو برام زنده می کرد. کسی نمی دونست که من ازدواج کردم و طبیعتا، برای این که دوباره حاشیه ای برای خانوادمون پیش نیاد بابا و مامان، غنچه رو به عنوان فرزند تازه به دنیا اومده ی خودشون به این آسایشگاه خصوصی منتقل کردن. بچم…حالا شش ساله روی این تخت خوابیده. پدرش توی غرقابه شهرت و کنار گذاشته شدن ازش، توی جنون و افسردگی، خودش و جلوی زن تازه زایمان کردش دار زد.

بی اهمیت به هذیان های دردناک من، موهایش را عقب کشید و مستأصل گاهی به عقب برداشت. شبیه آدم های تمام شده و فرو ریخته به نظر می رسید، با نگاهی به من و درماندگی ام، با سستی عقب عقب از اتاق خارج شد و من رفتنش را با چشم تماشا کردم.

تمام شد…رفت! برای همیشه رفت و پشت سرش را هم احتمالا دوست نداشت نگاهی کند. دستم با بی جانی روی موهای دخترکم نشست. حتی در ذهنم هم، شرمم می شد اورا دخترم بنامم. من، برایش مادری نکرده بودم.

فقط خودم را برداشته بودم از میان زباله های گذشته و در نقش یک آدم موفق مردگی کردن یاد خودم داده بودم.

“آخر همان شد که نباید میشد
آه آخر همان رفت که نباید میرفت
بی آشیان از غم تو ویرانم
در این هوا بغضی پر از تکرارم”

سوختن پشت لبم همزمان شد با ورود یکی از پرستاران و پشت سرش حضور علی، پرستار به طرفم آمد. کمکم کرد بنشینم و دستگاه فشارش را دور دستم بست. من اما بی اهمیت به حضورش، به آن مردی که عقب تر با آشفتگی، زخم و درد نگاهم می کرد زل زدم. شانه هایم سبک شده بودند و به همان اندازه، شانه های او را سنگین می دیدم. حس می کردم بعد بازگو کردن این کابوس بعد از این همه سال، قلبم آرام تر شده. نگاهم را که دید چشمانش را فشرد و بعد با لب زدن، جمله ای را گفت که دلم را به سقوط محکوم کرد.

“این خیلی بده که فکر کردی با این حالت، من می رم!”


ـ نیکاردیپین برات تزریق کردم، فشارت خیلی بالا بوده غوغا، لازمه بگم چه عوارض و خطراتی تهدیدت می کنه؟

چشمانم را از چهره ی مهیار، به اویی سپردم که خاموش، کبود شده و با حالی خراب نزدیک به تخت ایستاده بود و صحبت های مهیار را می بلعید. با علامت چشم، خواستار بیرون رفتن مهیار شدم و او هم، خوب من را می شناخت که سری تکان داد و بعد از چک کردن مجدد وضعیتم…از اتاقی که مخصوص استراحت پرستاران آسایشگاه بود خارج شد. نگاه علی اما هنوز روی نقطه ای که او ایستاده بود توقف کرده بود. انگار…متوجه رفتنش نشده بود و فکر درگیرش، حواسش را به کل مختل کرده بود.

ـ علی؟

صدای گرفته ام، باعث شد تکانی بخورد. سرش را چرخاند، نگاهم کرد و بعد نگاه گنگش را تا چشمانش بالا آورد. اگر مهیار امروز آسایشگاه نبود و به دادم نمی رسید، نمی دانستم با فشاری تا آن حد بالا رفته کارم به کجا می کشید. با این حال، سبک بودم. دیگر، یک دنیا حرف در سینه ام سنگینی نمی کرد.

ـ من خوبم، بخوای بری…

پرید میان حرفم، با صدایی سرد و البته هنوز بهت زده!

ـ گفت اگه یکم فشارت می زد بالاتر امکان سکته ی مغزی بود.

انتظارش را نداشتم، هنوز قصد نداشت نگرانی اش را دریغ کند؟ هنوز هم…به جای چسبیدن به آن گذشته ی تلخ و غیر قابل چشم پوشی، داشت می گفت نگران است؟

ـ علی؟

دستش را به تختی که رویش دراز کشیده بودم بند کرد. نوک انگشتش، تا نوک بینی ام آمد. حرارت نفسم به انگشتش خورد و او زمزمه کرد.

ـ پشت لبت، پر شده بود از خون!

ـ علی؟

چشم بست، با درماندگی…هردو دستش این بار تکیه گاه تنش شدند و بعد، سرش پایین افتاد. اشتباه می کردم اگر صدایش را به بغض تعبیر می کردم. بغض مردی درمانده و شکسته.

ـ جان علی؟

حرف، نه تنها در دهانم بلکه در قلب، مغز و جوارحم آب شد. دیگر قدرتی برای تکلم هم نداشتم. این بار…نوبت ناباوری من بود. اصلا، شنیده بود چه گفته بودم؟ قصه ی بدبختی هایم را گوش کرده بود؟ می فهمید من برخلاف او، یک

تجربه ی زناشویی ناموفق داشتم و از همه مهم تر، یک مادر بودم؟ می دانست معنای رابطه قبل از شروع یک زندگی آن هم با میل و رغبت شخصی یعنی چه؟ می فهمید فرار در نوجوانی، چه معنایی می دهد و شش ماه بستری شدن در بخش بیماران روحی و روانی، دستاوردش چیست؟ جان خرج که می کرد وقتی من، خودم هم از خودم و گذشته ام بدم می آمد؟ دستش را جلوتر کشید. بالای سرم قرارش داد و بی قرار، ترسیده و هنوز هم خشمگین لب زد.

ـ بیهوش شدی، چهرهت کبود شده بود.

بعد گفتن این حرف، میان بهت من از این نگرانی عجیب و پر درد، اخم هایش را درهم کشید، کوتاه پلک زد و جدی زمزمه کرد.

ـ درد دیدنت اون لحظه، از شنیدن حرفات بیش تر بود.

حتی پلک هم نزدم، دلم می خواست این گارد دورم را باز کنم و اجازه بدهم گوش هایم ساعت های طولانی این جمله را به نحو های متنوع برای خودشان تکرار کنند، قند و عسل در دلشان آب شود و هیچ تلخی ای، کنارشان راه نگیرد. خیال باطل بود، آن قدر باطل که حتی گوش هایم هم فهمیدند نباید به ان دل خوش کنند.

ـچرا یه طوری رفتار می کنی که انگار الان مهم ترین مسأله حال بد منه؟

ـ مگه نیست؟

عصبی پرسید و عصبی جوابش را دادم.

ـ نه، الان مهم ترین چیز اینه تو بری، پشت سرتم نگاه نکنی. عاقلانه ترین کاری که می تونی بکنی همینه، من و ببین، شرایطم…گذشتم، وضع زندگیم، وضع روحم…الان موندی واسه چی؟ حالم خوبه. با خیال راحت می تونی بری.

ـ ساکت شو غوغا!

با حالتی شبیه فریاد این جمله را گفت، ساکت نشدم. به سختی به حالت نیم خیز درآمدم و جدی تر براندازش کردم. رنگ پوستش، به کبودی می زد.

ـ الان شوکه ای، اما یه دور دوره کن چی شنیدی، بعد می فهمی چقدر موندت کنارم غیر قابل درکه.

عصبی جلو آمد، دست روی قفسه ی سینه ام قرار داد و با یک فشار کوچک، مجبورم کرد دوباره دراز بکشم. دندان هایش روی هم ساییده شدند و با چهره ای متفاوت از همیشه اش غرید.

ـ خوب که شدی، حرف می زنیم. فعلا…لطفا…ساکت!

تحکمش، باعث شد با درماندگی پلک ببندم، صدای نفس های عصبی اش، گوشم را پر کرد و کمی بعد صدای بسته شدن در اتاقی که درونش بودم، باعث شد با همان چشمان بسته، یک قطره اشک از گوشه ی پلکم سرازیر شود. قفسه ی سینه ام تند بالا و پایین می رفت و نفس کشیدن، به خاطر ان بغض لعنتی سخت شده بود. حقیقت این بود….دوست داشتنش، بدون این که بفهمم در مغزم گنجانده شده بود. با این حال…آن قدر خودخواه نبودم که او را پابند خودم و تمام سیاهی های گذشته ام بکنم.

قطره اشک دیگری که از گوشه ی پلکم سرازیر شد، چشم باز کردم. خیره ماندم به سقف و دستم را روی قلبم گذاشتم. آنقدر آرام می زد که حسش نمی کردم.

این بار فقط خود خدا باید کمکم می کرد.


پشت رل نشسته بود. با توجه به شرایط جسمانی و سنگینی ای که هنوز در سرم حس نمی شد، نمی توانستم رانندگی کنم. او با همان اخم های درهم نشسته و بی نگاه به من، به سمت مقصدی که نمی دانستم کجاست میراند. غنچه را لحظه ی رفتن، دیده بودم. بیدار شده بود و با ان نگاه معصوم و پرحرف مهربانش نگاهم کرده بود. زیر گوشش خواسته بودم من را با تمام بد بودنم ببخشد و برایم دعا کند. غنچه…با لبخندش نشان می داد دنیای زندگی اش، به سیاهی دنیای ما گره نخورده. برایش مادری نکرده بودم. هیچ وقت!

حتی نخواستم کنار خودم نگهش دارم. همیشه بین یک مشت پرستار و در همان اتاق دلگیر روزگار گذرانده بود و طفلکم، نه زیبایی های دنیا را دیده بود و نه محبت مادرانه و پدرانه. با این حال همین که زیر گوشش زمزمه کردم مامان را ببخش، انگار که همه چیز را درک کرده باشد لبخند زده و دست و پا تکان داده بود.

توقف ماشین، من را از فکر دخترکم بیرون کشید، سرم را از شیشه ی خنک ماشین فاصله دادم و نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد و نگاهش خیره به مقابل بود. دقیقا ماشین را جلوی خانه متوقف کرده بود. یادم بود شبی که ماشینم را دنبال کرد تا خیالش از رسیدنم راحت شود، آدرس را فهمیده بود. با این حال توقع نداشتم من را برساند. شاید فکر می کردم بعد بلند شدنم از روی آن تخت، بخواهد حرف بزند. گله کند…بعد هم بگوید نمی شود و خداحافظ!

ـ استراحت کن!

خواست پیاده شود که صدایش زدم. متوقف شد و بالاخره نگاهم کرد.

ـاین رفتن همیشگیه دیگه، درسته؟

پلک بست، با انگشت چشمانش را فشرد و خسته نگاهم کرد.

ـ چی عایدت می شه از اذیت کردنم غوغا؟

ـ برای اذیت نشدنت راه و باز کردم. مدت آشناییمون کوتاه بود اما ازت یاد گرفتم چطور توی هرشرایطی از زندگیم لذت ببرم. بابتش ممنونم اما ادامه دادن این رابطه، وقتی حس ها تغییر کرده و تو هم گذشته رو می دونی، عاقلانه نیست.

با بیچارگی، خستگی و کلافگی به چشمانم زل زد. دستانش روی لب هایش و آرنجش، به لبه ی پنجره تکیه خورده بود. می توانستم حرارت خشمش را از میان مردمک هایش حس کنم، حس کنم و پشتش بسوزم، بسوزم و بعدش از زیر یک کپه خاکستر زاده شوم.

ـاستراحت کن زنگ می زنم بهت.

ـ علی؟

ـ امروز برای این که این طوری صدام کنی روز خوبی نیست غوغا، برو خونه استراحت کن، بذار یکم حالت روبه‌راه بشه. بعد زنگ می زنم حرف می زنیم. من حس می کنم بیش تر از این نمی تونم خودم و کنترل کنم اگه باز بخوای از منطق حرف بزنی.

فقط نگاهش کردم، چه در ذهنش می گذشت؟ در را باز کرد و یک پایش را بیرون از ماشین قرار داد و انگار چیزی یادش آمده باشد چرخید، نگاهم کرد و زمزمه کرد.

ـمن دارم گر می گیرم، عصبی ام، کلافم، گیجم….با همه ی اینا وقتی حالت بد شد یه چیزی رو خوب فهمیدم.

نپرسیدم چه چیزی را، بیش تر دلم غصه ی حالش را خورد. فقط نگاهش کردم و خودش با یک اخم درهم نجوا کرد.

ـ وقتی بیهوش شدی داشتم سکته می کردم. وقتی یه آدم به این مرحله از عزیز بودن توی قلب یکی برسه، نمی شه از قانون منطق براش حرف زد. تلفنت در دسترس باشه.

گفت و بعد از پیاده شدن، با دستانی در جیب از ماشین دور شد. تا زمانی که از کوچه خارج شد همچنان نگاهش می کردم، چشمانم او را و فکرم حرف هایش را! در ماشین از طرف راننده باز مانده بود و سوز سردی داخل اتاقکش پیچید. با دستانم خودم را بغل گرفتم. خم شدم، در را بستم و بدون پیاده شدن در همان حال که داخل ماشین نشسته بودم پخش را روشن کردم. یکی از موسیقی هایی که ترانه اش کار خودم بود را پلی کردم و بعد، با بستن چشمانم، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. صدای رعد بلندی در گوشم نشست و پشت سرش…صدای نرم قطرات ریز باران به شیشه!

قانون منطق از رفتن می گفت و قانون او از ترس و نگرانی اش!

کدامشان لازم الاجرا بود را نه من می دانستم، نه او. نه قلب من، نه قلب او!

غرقاب….نقطه ای بود که ما رویش ایستاده بودیم. نقطه ای از دوست داشتن که رهایی از آن، انگار امکان نداشت.

خجالت می کشیدم اما، بعد از این همه سال خاموشی و بی حسی، ظاهرا…باز هم دل سپرده بودم. این بار عمیق تر و به شکل غریبی، هراس آور تر.

صدای خواننده بلند شد و من، بی صدا اشک ریختم. با چشمانی بسته…این ترانه را به یاد او نوشته بودم. درست یک سال بعد از خاموشی ابدی اش و حالا، بعد شش سال از رفتن وحشتناکش، به یک مرد دیگر دل سپرده بودم. کف هردو دستم روی صورتم نشست. گریه ام پر صدا شد و میان سوز صدای خواننده، داغ بر دلم نهاد.

شاید همه راست می گفتند.

جوانان این خانه، در عشق نفرین شده بودند.

“بی قراری نکن دلم گریه زاری نکن دلم
قایق گم شدم ببین تا کمر غرق تو گلم”


ـ می خوای به امید خدا استخوناتم آب کنی که هیچی نمی خوری؟

سرم را با حواس پرتی از بشقاب دست نخوره ی مقابلم بالا آوردم، نگاه آذربانو، کامیاب و حتی مامان مشکوک رویم نشسته بود. با نوک انگشت بین دو ابرویم را لمس کردم. سخت ترین کار ممکن، فکر نکردن بود.

ـقبل اومدن خونه، بیرون یکم ته بندی کرده بودم. فکر کنم همون اشتهام و کور کرده.

مامان و آذربانو قانع شدند اما کامیاب…با شک و تردید نگاهم کرد، وقتی رسید و من را پشت ماشین با آن حال دید و به شیشه ضربه زد تا پیاده شوم، فهمیده بود اتفاقی افتاده و به جای سوال و جواب کردن فقط گفته بود به خانه بروم تا خودش ماشین را به داخل بیاورد. برای همین قطعا دروغ دم دستی ام را باور نمی کرد.

ـبرای جشنواره ی فجر دعوتی تا همراه پدرت باشی.

سرم را بالا آوردم. جشنواره، بهمن ماه برگذار می شد و چیزی به آن نمانده بود. لیوان آب را برداشتم تا خیلی هم بیکار به نظر نیایم.

ـ شما نمیاین؟

هر سال، همه ی خانواده در جشنواره شرکت می کردیم. امسال اما….میعاد را هم نداشتیم. برای دومین سال پیاپی.

ـنه مامان جان، شما به فکر تهیه لباس باش برای این که پدرت و همراهی کنی.

ـ خودت بری بهتر نیست عروس؟

سر مامان طرف آذربانو چرخید، نفس عمیقی کشیده و لبخندی زد.

ـ حوصله ی شلوغی و زیر نگاه عکاسا قرار گرفتن رو ندارم.

ـ اگه نری، این رسانه ها شایعه می کنن کوروش ازت جدا شده، می گردن می چسبوننش به یکی از این زنای بازیگر. یهو می بینی کار از کار گذشته ها!

کامیاب اسم آذربانو را زیر لب راند و من با خنده ای محو، دستم را به پیشانی ام چسباندم. مامان، انگار سال ها بود که دیگر تعصب زنانه اش را نسبت به پدر از دست داده بود. لبخند تلخی زد، انگار که بی اهمیت ترین موضوعش از دست دادن همسرش در یک شکست عاطفی باشد.

ـدست همگی درد نکنه.

کنار کشیدن و بلند شدنم از پیش میز، نگاهشان را دوباره به طرفم چرخاند. لبخندی محو و مصنوعی روی لب نشانده و با بغل کردن دستانم، به طرف بالکن خانه قدم برداشتم. ماشین میثاق، پشت ماشین من پارک شده بود و برق خانه ی عمه روشن تر از همیشه به نظر می رسید. امشب، سالگرد ازدواجشان بود و یک جشن خانوادگی سه نفره برگذار کرده بودند. از پشت سایه های تیره ی آن طرف پرده ی حریر، می شد متوجه شد ایستاده اند کنار هم، شاید برای یک عکس خانوادگی!

سرما باعث لرزشم شد، خودم را محکم تر در برگرفته و نگاهم را از سایه های پشت پرده ی حریرشان به آسمان دادم. به ماه نیمه و ستاره هایی که دیده نمی شدند. باید یک دستی پیدایش می شد و سرمای وجودم را بیرون می کشید. سرمایی که در روحم، به شکل محکمی رخنه کرده بود.

ـ تو چته دختر؟

سرم را چرخاندم، با کمک عصایش به طرفم قدم برداشت و من تنها توانستم زمزمه کنم.

ـ سرده بانو، می موندین داخل!

ـ به کامیاب گفتم کمک این دختر پرستار کنه میز و جمع کنه، مامانتم رفت طرف خونه ی خودتون. فرصت و خوب دیدم برای گپ و گفت.

با وجود این که امشب، فقط فکر می خواستم و تنهایی، اما به احترامش لبخندی روی لب نشانده و صندلی های فلزی بالکن را کمی عقب کشیدم.

ـ بشینین برم براتون پتو بیارم.

مهلت اعتراضی ندادم، پتوی مسافرتی سبکی که همیشه کنار شومینه و روی صندلی راکش قرار داشت برداشته و به بالکن برگشتم. پتو را با وسواس روی پاهایش انداختم و بعد، صندلی دیگری عقب کشیده و کنارش نشستم.

ـ در خدمتم.

عمیق در چشمانم نگاه کرد.

ـ چیزیت شده؟

ـ چیزی که بخواد نگرانتون کنه نه.

ـ می دونی عاشق پدربزرگت بودم، مگه نه؟

می دانستم، عشقشان و داستان شیدایی اشان را بارها شنیده بودم، شنیده و به حالشان به شکل احمقانه ای حسادت ورزیده بودم.

ـ با وجود عشقم بهش، از وقتی فوت کرده بارها فکر ازدواج به سرم زده.

چشمانم گرد شدند، نگاهم باعث شد اخمی کند و لب زد.

ـ چیه؟ چون سنم بالاست باید بشینم خونه و تا آخر عمر عزادارش بمونم؟ تو می دونی چقدر خواستگار داشتم؟

ـ بانو؟

ـ زهرمار، اگه از ترس این کامیاب و کارای احمقانش نبود همون دو سه سال پیش ازدواج می کردم.

ـ دارین جدی می گین؟

ـ کاری نکن با پشت دست بزنم توی دهنتا، چی این عجیبه؟ با وجود این سنم هنوز خوشگلم.

خنده و بهت، برای لحظه ای حواسم را از علی و اتفاقات امروز پرت کرد، خنده ی ناباورم باعث شد دستش را بلند کند و من سریعا صندلی را عقب بکشم.
ـ ببخشید.

چشم غره اش ترسناک بود، به خصوص با ابروهای هشتی ای که صورتش را جدی نشان می داد.

ـحالا اینارو نگفتم بشینی به خواستگارای من فکر کنی، من خودم می سنجمشون و به وقتش جواب مثبت و می دم.

دستم روی لب هایم نشست تا خنده ام بروز پیدا نکند، کامیاب اگر می فهمید قیامت به پا می شد. ترجیح می دادم فکر کنم همه ی این ها یک شوخیست.

ـ اینارو گفتم برسم به این که…تو خیلی کم سن تر از اونی هستی که بخوای عمرت و پای اشتباه گذشتت هدر بدی.

نگاهم شوکه شده بالا آمد، سعی کردم کمی جمع تر بنشینم و پاهایم را کنار هم جفت کنم.

ـ منظورتون چیه؟

ـ این حالتات، خیلی آشناست غوغا.

ـ بانو…

پرید میان حرفم، این میزان باهوش بودنش…در این مواقع به شدت باعث عذاب و خجالتم می شد.

ـمامانت توی فکر بچه ی روی تختشه وگرنه اونم امشب می فهمید که توی سر تو، چی داره وول می خوره..

ـ باور کنین…

ـ بذار حرفم و بزنم دختر.

شرمنده، خجالت زده و پریشان عقب کشیده و لب هایم را با زبان تر کردم. نفس عمیقی کشید و با نوک عصایش، به پایم کوبید.

ـ الان نمی فهمی اما بعدا…وقتی این پاها رمق ازشون بره و بیفتی توی سرازیری دنیا، غصه ی تمام روزای تنهایی توی جونت پر می شه. الان جوونی، تعریف خاله سوسکه می شه اما باید بگم زیبایی، چندسال قبل یه خبطی کردی و نتیجش شد یه بچه ی معلول معصوم که حتی نتونستی خودت بزرگش کنی و یه سنگ قبر توی بهشت زهرا و یه رسوایی و یه دنیا حال بد. اشتباهت بزرگ بود اما دلیل می شه بی خیال آیندت شی؟ غوغا شش سال گذشته. همه ی آدما تاوانش و دادن، کامیاب زنش و طلاق داد، پدرت به خاطر این که مسبب شهرت شاهین بود خودش و آبروش و به حراج گذاشت و تو….از خودت و شادی هات گذشتی. بس نیست؟

قلبم را انگار نمک پاشیدند. مسأله همین بود که تاوان ها ادامه داشتند. کامیاب…همسرش را طلاق نداده بود، تبسم داشت برمی گشت، بابا بعد آن اتفاق مرتب شرمنده ام بود و میثاق…میثاق با بیزاری از من فرار می کرد. کجای گذشته تمام شده بود که هنوز که هنوز بود، میان تک تک ترانه های من ردپایش حضور داشت؟ قلبم را لمس کردم و این بار، به جای توجیه لب زدم.

ـ من هنوز وصلم به گذشته.

ـ اگه فکر می کنی زور و توانش و داره تورو بکنه از اون گذشته و وصل کنه به حال، بهش فرصت بده.

ـ از کجا فهمیدین؟

ـ بی قراری…مرتب توی فکر می ری، حواست پرت موبایلت بود از وقتی رسیدی و خودت نفهمیدی اما…سه بار جلوی آیینه ایستادی و خودت و نگاه کردی.

ـ بانو من می ترسم.

ـ از این که دوباره توی شناخت آدمت اشتباه کرده باشی؟

احتیاج به حرف نبود وقتی تا این حد من را می شناخت، فقط با چشمانی پر شده نگاهش کرده و او پلک روی هم گذاشت.

ـ نذار ترس از یه شکست، مانع رسیدنت به آرامش بشه دختر.


کامپوزیت های سرامیکی قالب گیری شده را، روی دندان های بیمارم نصب می کردم و صدای کشیدن آب دهانش از ساکشن، تنها صدایی بود که اتاق را پر می کرد. گردنم، از خم شدن طولانی مدت درد گرفته بود و من با کمی مکث صافش کردم. مهدیه کنارم ایستاده بود و صفحه ی قالب را برایم نگه داشته بود. با دیدن این حرکت سرم، آرام لب هایش را تکان داد و زمزمه کرد.

ـ خسته این؟

سری به تایید تکان دادم، آخرین قالب را هم که متصل کردم یک دور روی دندان ها را دست کشیدم تا از نصب تمیزشان اطمینان حاصل کنم. دستانم را عقب کشیدم و پانسمان هایی که کنار لثه اش قرار داده بودم درآوردم.

ـ مبارکتون باشه!

مهدیه آیینه ای کوچک به دست بیمارم داد تا دندان های یک دست سفیدش را ببیند و من با بلند شدن از روی صندلی ام، دست روی گردنم قرار دادم. بند ماسک را از دور گوش هایم درآورده و با انداختنش روی میز، دستکش هایم را هم درآوردم. بیمارم با تشکری غلیظ به طرفم آمد و من تمام تلاشم را کردم خستگی، روی برخوردم تأثیری نگذارد. با رفتنش از اتاق مهدیه هم خارج شد و من پشت میزم قرار گرفتم، سرم را میان دستانم گرفته و خیره به تاریکی شب که از پنجره ها قابل مشاهده بود نفسی بیرون فرستادم.

ـ خانم دکتر؟

از صدای ناگهانی اش، کمی پریدم. متوجه آمدنش به اتاق نشده بودم.

ـ جانم؟

ـ یه بیمارم دارین، آخریشه…بفرستم تو؟

بله ای که زمزمه کردم باعث شد لبخند بزند و از اتاق بیرون برود. دستم را از زیر شال به گردنم رساندم. باید شب، قبل رفتن خانه پماد پیروکسیکام خریده و آن را مالش می دادم. صدای باز شدن در، سرم را بالا کشید و همزمان قلبم را پایین انداخت.

ـسلام!

شوکه، وا رفته و مبهوت پشت میز تماشایش کردم. در را بست، به آن تکیه زد و با نگاهی جدی براندازم کرد. نگاهی که کمی اخم داشت. قلبم را حس نمی کردم. درست از وقتی که سقوط کرده بود. شاید انتظار دیدنش را نداشتم، بعد چهارروز از آن اعتراف تلخ…دیگر داشتم کم کم باور می کردم برای همیشه رفته.

ـ علی؟

تکیه اش را از در برداشت، کتش را از تن درآورد و به طرف یونیت قدم برداشت. برخلاف من، او آرام بود و مسلط. روی یونیت دراز کشید و زمزمه کرد.

ـ دندون هفتم، از بالا….درد می کنه.

پیدا کردن خودم، قلبم، مغزم و منطقم…چندثانیه ای زمان برد. با نگاهی خسته به او که روی یونیت خوابیده و به سقف می نگریست زل زده و گامی به جلو برداشتم. دستکش های جدید از جعبه بیرون کشیده و حین برداشتن ماسک، صندلی چرخانم را هم همراه خودم به یونیت نزدیک کردم. آیینه ی کوچک را میان دستانم گرفتم و همین که نگاهم روی صورتش نشست، نگاهش را از سقف برداشته و به من دوخت. هردو در فاصله ای بسیار کم بهم خیره بودیم و حتی پلک هم نمی زدیم. سخت بود به خودآمدن اما انجامش دادم. با آیینه روی لب هایش ضربه زدم تا دهانش را باز کند و بعد، دندان هفتش را از بالا و هردو سمت فک بررسی کردم. دندان هایش نه تنها مشکلی نداشتند بلکه که باید راز این همه سالم بودنشان را به من هم می گفت. آیینه را که عقب کشیدم، ماسک را هم پایین فرستادم.

ـ هدفت چیه؟

یک دستش را زیر سرش گذاشت و با زاویه دادن به گردنش، دقیق تر نگاهم کرد. یک طوری که شاید…هیچ وقت، هیچ چشمی شبیهش براندازم نکرده بود.

ـ دیدنت.

ـ علی؟

ـ جان؟

با چنان مهر و نوازشی جان را زمزمه کرد که آیینه از دستم افتاد. هردو اما بی اعتنا چشم از هم نگرفتیم. داشت بازی ام می داد یا واقعا آن قدر احمق بود که باز انتخابش باشم؟

ـ این جا چیکار می کنی؟

یک دستش زیر سرش بود و دست دیگرش، روی سینه اش. چشمانم از محبت لبریز شدند و با همان خیرگی زمزمه کرد.

ـ از این فاصله دیدنت، دنیایی داره.

قلبم، آب شد. درست میان دستان منطقم. چشمانم با بیچارگی روی هم نشستند و صدای او، زیباترین صوتی شد که یک جفت گوش سربه هوای دیوانه می توانست درک کند.

ـ فکرام و کردم!

پلک زدم، خیره در نگاه آرام و راحتش…انگار که روی تخت اتاق خوابش دراز کشیده باشد، همان قدر راحت بود. مدار احساسم، به سمت او تنظیم شده بود. درست به سمت قلبش!

ـحقیقتش اینه، دوست داشتن…آدم و شجاع می کنه.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10138
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.