| Monday 19 October 2020 | 20:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت8)

رمان آنلاین غرقاب

ـ من اشتباه کردم.

ـ تو بچه بودی.

ـ یه بچه ی خل عاشق.

این بار او بود که دست من را گرفت و با جلو کشیدن خودش، باعث شد لرز بدنم کاهش پیدا کند.

ـ عموت نمرده که این طور بغض می کنی.

ـ خدانکنه.

در برابر لحن معترضم، حتی لبخندی هم نزد. فقط محکم تر دستانم را فشرد و بعد، با لحنی گرفته زمزمه کرد.

ـ نزدم توی دهنت بگم بچه…ته این عشق آوارگیه.

ـ باید می زدی.

ـ دوسش داشتی.

ـ بچه بودم.

چشمانش پر شد، حرف خودش را تحویلش دادم. سرش را به سمت سقف گرفت و بعد از کنترل خودش، نفسی بیرون فرستاد.

ـ یه طوری غرق شده بودی، نمی شد نجاتت داد غوغا. به خدا قسم نمی شد…

قلبم ایستاد. نگاهش کردم و با ترکیدن پرصدای بغضم، میان آغوشش کشیده شدم. آغوشی که حالا بوی باروت می داد. باروت نم خورده.

ـ باید می زدی توی دهنم.

ـ تو عاشقش بودی.

من عاشقش بودم. عاشق مردی که شهرت، باعث شد رنگ عوض کند. مردی که جلوی چشمانم…غرق شد و من هم، غرقابش بودم.
شاگرد یک مغازه ی عطر فروشی بود. مغازه ای بزرگ که من، خریدم را آن جا انجام می دادم. اولین باری که به چشمم آمد، وقتی بود که مچ دستم را گرفت تا یک عطر را رویش بزند و من بویش را تست کنم. می خواست برای یک خرید خوب راهنمایی ام کند. عطر را بو کردم. حقیقتش اصلا نفهمیدم چه بویی داشت اما چون او انتخابش کرده بود گفتم خوب است. خندید. دندان هایش، شبیه مروارید بودند. در کریستال عطر را گذاشت و لب زد ” تلفیقش با عطر پوست خودت رویاییه”

آن شبی که فهمیدم، عشقمان را در گروی شهرت فروخته….همان شبی که صدای دعوایمان، حتی به خانه ی همسایه ها هم رسید فریاد کشید ” از عطر تنت دیگه بدم میاد “

قصه همین بود. قصه ی پسرک عطر فروشی که روزی دلداده اش بودم همین بود. همین فاصله میان خوش آمدن و بد آمدن یک عطر.
با این وجود من آن سال ها واقعا عاشقش بودم.

غرقاب من، عشق او بود و غرقاب او…شهرت.


ـ خانم دکتر مریضای فردا رو چه کنم؟

راهنما زده و چرخیدم. صدایش به خاطر تکان خوردن هندزفیری در گوشم، خوب به نظر نمی رسید.

ـ فقط بیمارای امروز تایمشون لغو شه. فردا رو میام.

ـ باشه چشم.

خداحافظ آرامی گفتم و بعد شنیدن جواب، سیم هندزفیری را کشیدم. با عصیان روی صندلی کنارم پرتابش کردم و پشت پژویی که در کنار خیابان ایستاده بود پارک کردم. تابلوی بزرگ سردر کافه، مشخص بود و من با درماندگی به آن چشم دوخته بودم. دستانم یخ بود اما صورتم داغ و می دانستم پشت این داغ بودن خبرهای خوبی نیست. آفتابگیر را پایین زدم و در آیینه اش به خودم چشم دوختم. آرایش غلیظم فقط برای کم کردن آثار رنگ پریدگی ام بود. زیبا شده بودم اما یک زیبایی کاذب و مصنوعی. موهایم را با دست کمی زیر شال سر دادم و بعد با برداشتن کیف دستی کوچکم، به آرامی پیاده شدم.

کیف دستی را زیر بغلم قرار دادم. با ژستی که نه تنها سال ها تعلیم مادرانه ی مامان به من القا کرده بود بلکه کار در حرفه ی مد، باعث یادگیری اش بود قدم برداشتم و بعد در چوبی را باز کردم. تمام اعتماد به نفسم را برداشته و شبیه یک ماسک روی صورتم زده بودم. نیازش داشتم. چشم چرخاندم تا پیدایش کنم.

کاری که سخت نبود. خیلی تغییر نکرده بود. هنوز همان لوند جذاب و زیبای آن ها سال ها بود. زنی که دیدنش، دست و پا من، دلم و عقلم را با هم لرزاند. اعتماد به نفسم لرزید و ماسکم داشت از روی صورتم می افتاد که به سختی خودم را جمع کردم. پژواک صدای پاشنه ی بوت هایم، باعث شد سرش را از فنجان قهوه اش بلند کند. حتی رنگ مویش…همان رنگ مشکی دیوانه کننده ی گذشته بود. مقابل میز که ایستادم، نه او سلام کرد و نه من. صندلی را عقب کشیدم. نشستم و بعد…دستانم را زیر میز مشت کردم.
آن ماسک مزخرف از روی صورتم، هی سر می خورد و من هی پشتش اشک می ریختم.

ـ چی می خوری خانم آراسته؟

منوی کافه، شکل جذابی داشت. کاغذی شبیه یک فنجان قهوه و خطوطی که با خط نستعلیق رویش حک شده بود.

ـ چرا می خواستی من و ببینی؟

ـ هنوزم شکلات داغ انتخابته؟ مثل اون سال ها؟

چشم بستم تا نقابم نیفتد.

ـچای.

پوزخندی زد. با لب خوانی سفارش را به پیش خدمت رساند و بعد عمیق نگاهم کرد. همان طور که من نگاهش می کردم.

ـ مرگ شاهین، خیلی باعث شکسته شدنت نشده. زیباتر شدی غوغا.

قلبم را پشت عقلم کشیدم. بیچاره می خواست یقه چاک دهد و جای زخم هایش را نشان این زن دهد.

ـ کارت باهام چیه ترنم؟ بعد این همه سال برگشتی و یه اس ام اس می دی می خوای من و ببینی؟

ـ همیشه من و به چشم زنی دیدی که باعث خرابی زندگیت شد. مگه نه؟

دستم، چوب روی میز را فشرد. ماسکم، آخرای عمرش بود.

ـ غیر این بود؟

ـ جرم خواهرم چی بود؟ نکنه مچ اونم روی تخت با شوهرت گرفته بودی.

یادآوری اش، آن قدر بی شرمانه باعث شد بلرزم. ماسکم افتاد و صدای شکستنش، کافه را پر کرد. حالا می توانست چهره ی شکست خورده ی من را خوب ببیند. چهره ای که حتی میکاپ هم کاورش نمی کرد.

ـ کامیاب، خودش تصمیم گیرنده بود.

ـ تصمیم گرفت حالا که من افتادم توی زندگی تو، خودش و از زندگی خواهرم خط بزنه؟

هم زدن گذشته، مصادف بود با بالا آوردن لاشه ی خاطراتی که بوی گند عفونت می دادند. این زن زندگی من را برهم زد و خواهرش، تاوانش را داد. یک سلسله ی زنجیر وار عجیب و بی رحم.

ـ ظاهرا حرف مهمی نداری. من وقت ندارم.

هنوز بلند نشده بودم که با شنیدن حرفش، روی صندلی آب شدم. چسبیده و له شده.

ـ تبسم داره برمی گرده ایران.

نگاهش شبیه یک خواهر نگران بود. حتی اویی که زندگی ام را به نقطه ی آخرش رساند هم می توانست نگران خانواده اش شود.

ـ چی؟

ـ برگشت خواهر من خبری نیست که از گوش رسانه ها دور بمونه. کامیاب می فهمه. بفهمه هم…می ره سراغش نمی ره؟

پیش خدمت، فنجان چای را مقابلم گذاشت. من اما نگاهم از چهره ی این زن بالاتر نیامد.

ـ شش سال قبل، توی ناهوشیاری و مستی…توی علاقه ای که اشتباه بود یا نبود، من و همسرت باهم رابطه برقرار کردیم. تاوانشم دادم. با بدبختی خواهرم و طرد شدن از خانوادم. نمی خوام نبش قبر کنم که فایده نداره. شاهین نیست…مرده…یه قصه ای شروع شد و به افتضاح ترین شکل ممکن تموم شد. خودتم خوب می دونی اگه منم نبودم باز اون اتفاقات می افتاد. الان نخواستم ببینمت تا مثل دوتا آدم عقب مونده سر گذشته دعوا کنیم. می دونم چشم دیدنم و نداری… می دونم روزای خوبی نگذروندی و حتی….

حرفش را قورت داد. نوک انگشتانم از فشار بهشان، سفید شده بود. نفسی بیرون فرستاد. سنگین و خسته.

ـ تبسم داره برمی گرده. این یعنی شعله کشیدن آتیشی که این سال ها زیر خاکستر مونده. من از طرف خواهرم و پدر و مادرم طرد شدم اما نمی تونم نگرانشون نباشم. حواست باید باشه غوغا…خودتم خوب می دونی این برگشت، یعنی برگشت رسانه ها به گذشته. به زیر و رو کشیدن برای دوتا خانواده و تیتر دوباره ی خبرها شدن. حتی ممکنه پای غنچه بیاد وسط.

اسم غنچه باعث گشاد شدن مردمک هایم و بالا آمدن سرم شد. لبخندش تلخ بود.

ـ یه اتفاق زندگی کلی آدم و نابود کرد و باید خیلی بی رحم باشی اگه فکر کنی مسبب همش من بودم. الان برنگشتم تا از چیزی دفاع کنم. فقط می خوام خواهرم و به زندگی برگردونم.

بلند شد، نگاهش دیگر برق غرور سابق را نداشت. دیگر انگار آن دختری که سال آخر دبیرستان را کنار هم روی نیمکت انتهای کلاس در خواندیم نبود. خواست رد شود که بی اراده پرسیدم.

ـدوست داشت؟

بدون نگاه کردنم از حرکت ایستاد. غم سنگین بود. دیده نمی شد اما می شد حسش کرد. می دانست منظورم شاهین است.

ـ توی عالم ناهوشیاریش شاید.

ـ هوشیاریش چی؟

سرش را چرخاند و نگاهم کرد. حالا نقاب او هم افتاده بود. ما هردو از گذشته زخم برداشته بودیم.

ـ وفادار بود به اسم خالکوبی شده روی دستش.

رفت و من نگاهم خیره ی فنجان چای یخ کرده پر شد. پلک زدم و بعد از شفاف شدن دیدم چشمانم را کامل بستم. خالکوبی روی مچ دست شاهین، اسم من بود” ز غوغای جهان فارغ ترینم”


_اولین باری بود تو بهم پیام دادی و گفتی هم و ببینیم.

سرم را چرخاندم طرفش، این مرد قلم برداشته بود و سر صبر و با حوصله، داشت خودش را در مرکز احساساتم نقش می زد. طوری که دست آخر، با هیچ پاک کنی نتوانم کمرنگ یا پاکش کنم.

ـروز خوبی نداشتم.

می دانست چون به محض دیدنم، چشمانش از شادی فاصله گرفته و غرق یک نگرانی عمیق شده بود. احتیاجی به گفتن نداشت. من را بلد شده بود.

ـ می دونستی امروز روز مادره؟

شوکه نگاهش کردم. اوج حیرتم را حس کرد که لبخند روی لب نشاند و بعد ایستاد. نیمکت خنک پارک، محل خوبی برای نشستن نبود. مقابلم قرار گرفت و کمی خم شد.

ـ با من بیا.

نپرسیدم کجا. می دانستم امشب باز هم قرار است چیز جدیدی ببینم. چیزی که مبهوتم کند، نشانم دهد زندگی ام چقدر جای خالی دارد و من چقدر از قافله عقب مانده ام. هم من با ماشین آمده بودم هم او…با این حال بدون بحث به طرف پرشیای او رفتم. در را برایم باز کرد و بعد از نشستنم، خودش هم پشت رل قرار گرفت.

ـ ببند کمربندت و…

کاری که خواست را کردم، بعد هم سرم را به تکیه گاه صندلی ام چسباندم. بی حس بودم. درست بعد از قرار عصرم با زنی که زندگی و جوانی را تباه کرده بود. با عامل نحس خاطرات گذشته ام. حرکت که کرد، پخش اتوموبیلش هم روشن شد و من با شانه ام، قطره اشک خیمه زده در چشمم را سریع پاک کردم.

” حالا ببین نام من از نامت جدا شد
بی رحم من سهم من از تو گریه ها شد
این خانه بعد از تو شده دیوانه خانه
در من نمرده این جنون عاشقانه.”

خواست خاموشش کند که دستم را جلو بردم.

ـ بذار باشه.

کوتاه نگاهم کرد. نگاهی که باعث شد سرم پایین بیفتد. چرا من باید در این حال به این مرد پیام می دادم تا هم را ببینیم؟ این دیوانه بازی ها از من…منی که سال ها مشق منطق کرده بودم بعید بود. باید می گفتم من را همین کنار خیابان پیاده کن و برو…اما، در دهانم نچرخید. قلبم بودنش را می خواست. سرم را دوباره چسباندم به همان تکیه گاه و در خودم جمع شدم.

حالم…بد مطلق بود.

“حکم دل است که مشکل است
بین من و تو
حکم دل است که فاصله است
بین من و تو”

چقدر طول کشید نمی دانم اما با توقف اتوموبیل، از میان آن منگی و گیجی بیرون پریدم. به اطراف نگاهی انداختم. حتی نمی توانستم تمرکز کنم که کجاییم. همه جا رنگی بود. پر از مغازه و شلوغی.

ـ پیاده شو.

سرم که سمتش چرخید خودش کمی خم شد، کمربندم را باز کرد و مهربان زمزمه کرد.

ـ بیا پایین.

پیاده شدم، در را بستم و ایستادم تا ببینم می خواهد چه کند. اشاره کرد همراهش شوم. وقتی که وارد مغازه ی روسری فروشی شد، چشمانم گرد شدند. با فروشنده خیلی عادی احوالپرسی کرد و بعد با نزدیک کردن من به خودش، خطاب به او گفت.

ـ یه روسری می خوام برای خانمی حدودا شصت ساله.

مرد چند نمونه روی میز چید و او با وسواس یکی یکشان را باز کرد. محو عملکردش بودم. محو دقتش حین بررسی روسری. حین این که با دقت جنسش را می پرسید و بعد باز لمسشان می کرد. وقتی بررسی هایش تمام شد بالاخره به من و چشمان جا خورده ام نگاهی کرد.

ـ حاج خانم ما پوستش سفیده. روسری خیلی کلفتم سر نمی کنه…به نظرت این خوبه و بهش میاد؟

نگاه به روسری میان دستانش که زمینه اش توسی بود و گل های محو گلبهی داشت انداختم. به پوست سفید معمولا هررنگی می آمد. جنس روسری و زخاماتش هم خوب بود. آن قدری که من سری تکان بدهم و کمی از حجم حال بدم کم شود. هنوز هم بودند مردهایی که این طور با دقت و عاشقانه برای عزیزشان هدیه می خریدند.

ـ نمی خوای برای مادرت چیزی بخری؟

مردد نگاهش کردم و او، روسری دیگری که زمینه ی روشنی داشت به دستم داد.

ـ من از اینم خیلی خوشم اومد. جنسش گفت ابریشمه…ببین چقدر لطیفه.

چشمانم پر شد. گل های بنفش روسری پیش چشمم تار نشست. سریع با انگشتانم تری شان را گرفتم و بعد، نفسی بیرون فرستادم.

ـ برای آذربانو هم می خوام. یه طرح سنگین تر.

دوباره خودش دست به کار شد و از میان تل روسری های باز شده ی روی میز یکی را انتخاب به دستم داد. زمینه ی سرمه ای و خط های محو سفید رویش، باعث شد بود سنگین و شیک به نظر برسد.

ـ چطوره؟

سلیقه ی بی نظیری داشت. لبخند محوم را که دید، چشمان او هم خندید. خیلی قدش از من بلند تر بود و من برای تشکر باید گردنم را کاملا کج می کردم. سه روسری را به طرف فروشنده گرفت تا جدا جدا بسته بندی اشان کند و بعد، خواست شال ابریشمی آبی رنگ را با طرح های شکوفه های ریز سفید در حاشیه را به دستش بدهد. تصورم این بود، این شال را برای خواهرش می خرد اما وقتی خوب بررسی اش کرد بازوی من را گرفت و تا جلوی آیینه ی مغازه کشید. بعد هم از پشت، خودش شال را روی سرم انداخت. حیرت زده بودم اما چشمانم خندیدند. درست مثل چشمان او.

ـ شبیه دریا شدی.

چشمان آبی ام، با رنگ شال هارمونی بی نظیری داشت. سرم را کج کردم و او نفس عمیقی بیرون فرستاد.

ـ مبارکه.

ـ من خودم می خرمش.

اخمی کرد و دستانش را روی شانه هایم قرار داد.

ـ هدیه ی روز زنه.

بعد هم به همان آرامی شال را برداشت. روسری سرم را درست کرد و چرخید تا حسابش کند و من، کاری جز دیدنش از دست دلم برنیامد. آرامشش، آرامم کرده بود. با پاکت ها که بیرون زدیم فکر کردم دیگر کاری ندارد اما بر خلاف تصور من در پیاده روی شلوغ حرکت کرد و من کنارش قدم برداشتم.

ـ برای الهام هنوز چیزی نگرفتم.

ـ همیشه روز زن برای اونم می گیری؟

لبخند روی لبش، خواستنی، مردانه و موقرانه بود.

ـخواهر من هم روز دختر هدیه می گیره، هم روز زن، هم روز کودک، هم روز جوان ، هم روز دانشجو و هم روز دانش آموز.

خندیدم. حواسش انگار پرت صدای خنده ام شد که طور غریبی نگاهم کرد. لب هایم را داخل دهانم کشیدم. وسط یکی از مزخرف ترین روزهای زندگی ام لبخند زدن، شاهکاری بود که او خرج من کرده بود.

ـبراش چی مد نظرته؟

به مغازه ای که بدلیجات و مصنوعات زینتی می فروخت اشاره ای کرد و من برای تأییدش پلک روی هم قرار دادم. داخل مغازه کمی شلوغ بود. چنددختر جوان در حال خرید دستنبدی استیل بودند. چیزی که بیش تر از زیبا بودن…طرح عجیبی داشت. با آن نشان مار در قسمت جلویی اش.

ـ این جا می خوام از سلیقت کمک بگیرم.
ـ تو سلیقت خوبه.

با مهربانی کنارم ایستاد و در نگاهش را میان محصولات آویزان شده چرخاند.

ـ این که برای عزیزام هدیه بخرم، دوست دارم.
ـ کم تر مردی از همچین چیزی خوشش میاد.
سینه سپر کرد و با لحن بامزه ای زمزمه کرد.

ـ کیه که قدر بدونه؟

خندیدم. صدای خنده مان باعث شد همان چند دختر نگاهمان کنند و یکیشان با صدایی قابل تشخیص لب بزند.

ـ چقدر شبیه اون بازیگرست.

لبخند روی لب های من و علی باهم نقش بست. شباهتش به عماد، غیر قابل نادیده گرفتن بود. از فروشنده خواستم پلاک و زنجیری که طرح فرشته ی بالداری را داشت به دستم بدهد. به نظرم برای یک دخترجوان، انتخاب بدی نبود. به خصوص که گوشواره های ستش را هم کنارش گذاشته بودند. چرخیدم تا نظرش را بدانم اما نگاه خیره اش به یک دستبند، باعث شد پلاک و زنجیر را روی میز شیشه ای بگذارم.

ـ اون و پسندیدی؟

حواسش را به من داد. چهره اش جدی شده بود.

ـ ببینم پلاک و..

خودش از روی میز برش داشت و بعد زیر و رو کردنش، سری تکان داد.

ـ خوشش میاد. قشنگه.

ـ گوشواره هاشم هست.

از فروشنده خواست همراه گوشواره، بسته بندی اشان کند و دوباره نگاهش را به آن دستبند داد.
ـ اگه خوشت نیومده…

ـ دستت وبیار.

اعتراضم، در دهانم آب شد. با چشمان گشاده شده
نگاهش کردم که خودش مچم را گرفت و دستبندی را که روی قفسه چیده شده بود برداشت. در دستم انداخت و بعد بستن قفلش…جدی لب زد.

ـ دستت و بنداز ببینم.

دستم را پایین انداختم و دوباره بالا آوردم. عمیق و خیره نگاهش به دستم بود. سرش را کمی کج کرد و با گرفتن دستم، خیلی کوتاه و محو روی مچم را نوازش کرد. پروانه قسمت جلویی دستبند، حالت دلنوازی داشت.

ـبه دستت خیلی میاد.

ـ اما من دستبند احتیاج ندارم.

ـ هدیه ی روز زن.

از لحن تخسش، خنده ام گرفت. دستبند را خودش درآورد و به فروشنده برای بسته بندی داد و من زیر نگاه هایشان، آرام اعتراض کردم.
ـ تو که هدیه خریدی.

ـ دلم خواست دوتا بخرم.

یک چشمم را بستم و با حالتی که معلوم بود عصبی ام نگاهش کردم. شانه ای بالا انداخت. در این حالت بیش تر شبیه پسربچه ها می شد.

ـ اون طوری نگاهم کنی سه تا می خرما.

سریع چشمم را باز کردم و با یک چشم غره، از مغازه بیرون آمدم. صدای خنده اش اما…به زیباترین حالت ممکن گوش هایم را نوازش کرد. خودم را بغل کردم و خیره به چراغانی شهر…سرم را بالا گرفتم. روز زن بعد رفتنش، مفهومش را برای من از دست داده بود و حالا او…دوباره یادآوری کرده بود من یک زنم. یک زن که نیازش به یک شانه ی امن، غیرقابل کتمان است. یک زن…که سال ها خودش را فراموش کرده بود.
از مغازه که خارج شد هنوز چشمانش لبخند داشت. خواستم پاکت را بگیرم که دستش را کشید.

ـ توی خونه بهت می دم.

ـ ببخشید؟

ـ امشب می ریم محله ی ما…به حاج خانم پیام دادم قرمه سبزی بذاره که مهمون میارم براش. ما همیشه روز مادر، جمع می شیم دورهم.

ـ من توی جمع خانوادگیتون وصله ی ناجوری می شم. من و برسون کنار ماشینم لطفا علی.
ایستاد و با یک چرخش مقابلم قرار گرفت.

ـ شما امشب مهمون مایی خانم. مقاومت بی فایدست.

ـ من واقعا…

نگذاشت حرفم را کامل کنم. در زورگویی ید طولایی داشت.

ـ مسجد محله ی ما، روز ولادت حضرت زهرا برنامه داره. نمی دونم تا حالا این جوربرنامه هارو تجربه کردی یا نه. هوم؟

تجربه نکرده بودم اما خجالت از رفتن میان جمع خانوادگی نگذاشت لب باز کنم. نگاهم کرد، جدی و قاطع.

ـ مشکل چیه؟

ـ داری توی عمل انجام شده قرارم می دی.

ـ بهم اعتماد کن غوغا…بذار یکم از اون پوسته بکشمت بیرون. از روتین زنذگیت، تجربه های تکراری، آدمای تکرای…محله های تکراری. بذر نشونت بدم کل دنیا که نه، اما همین تهران خودمون خیلی چیزایی داره که تو حتی تا حالا لمسشونم نکردی.

چشمانم را کوتاه بستم. صدای دزدگیر ماشینش، باعث شد حواسم را از زیر دست و پای تلخی حرفش جمع کنم و جلو بروم.

ـمطمئنی مزاحم نیستم؟

طور عجیب و دوست داشتنی ای نگاهم کرد. در ماشین را باز کرد و خواست بنشینم. بعد هم قبل بستن در، زمزمه ای کرد که سخت شنیدم.

ـ تو مراحم ترین مهمون ناخونده ی این قلبی.

نمی دانم درست شنیدم یا نه اما….دلم می خواست تعبیرش به همین جمله باشد. همین جمله ی زیادی دلگرم کننده.


راست می گفت…من دنیا را که هیچ، تهران را هم خوب ندیده بودم. تا به حال، حتی گذرم از این محله عبور نکرده بود. نه این که پایین شهر باشد، اتفاقا در مرکز شهر قرار داشت. یک محله ی قدیمی و کوچک. وارد کوچه که شد، مسجد هم پیش چشمم نقش بست. گنبدش کوچک و سبز بود و حیاط کوچکش، با دیوارهای کوتاه نمایان شده بود. جلوی مسجد جمعیت زیادی جمع شده بودند. اطرافش چراغانی بود و صدای مولودی خوانی مردی در محیط پخش شده بود. ماشین را جلوتر و در قسمت خلوت تر پارک کرد و به طرف من چرخید.

ـ بریم اول مراسم. بعد می ریم خونه.

نگاهم به چشمانش طولانی و عمیق شد.

ـ احمقانست اگه بگم، خیلی خجالت می کشم؟

لبخند محوش، میان تاریکی زیاد قابل دیدن نبود اما من، حسش کردم.

ـ خجالت کشیدنت همیشه انقدر قشنگه؟

چشمانم خندیدند، لب هایم اما خنثی ماندند و دستم روی دستگیره ی در نشست. از این فرارم، بلند خندید و پشت سرم از ماشین پیاده شد. دزدگیر را زد و همان طور که نگاه مهربانش روی من بود، تلفن همراهش را کنار گوشش قرار داد.

ـ الهام بیا دم در.

همین! کوتاه و مختصر. دستی به شالم کشیدم و هرچه نزدیک تر می شدم و نور چراغانی ها بیش تر پیش چشمم می نشست، سرم هم پایین تر می افتاد. خروج دختر جوانی از ورودی بانوان مسجد، با یک چادر رنگی روی سر باعث شد بایستد و من هم متعاقبش بایستم. خیلی احتیاجی به معرفی نبود. خواهر و برادرها، در شباهت ید طولایی داشتند، به اضافه ی آن که عکس این دختر را قبلا در صفحه ی برادرش عماد دیده بودم.
ـ سلام.

لبخندش، باعث شد لبخندی بزنم. علی میانمان ایستاد.

ـ سلام عزیزم. اینم مهمونمون. ببرش تو نذار غریبی کنه.

دست الهام برای آشنایی به طرفم دراز شد. سعی کردم بیش تر از این منفعل به نظر نرسم.

ـخوشبختم. غوغا هستم.

ـ همچنین عزیزم. اسم خوشگلی دارین.

برای تشکر فقط یک لبخند تحویلش دادم. خیالت راحت باشه ای رو به برادرش زمزمه کرد و بعد دستش را پشت کمر من قرار داد.

ـ بیا بریم تو غوغا جون.

ـ غوغا؟

سرم چرخید. این نوع صدا کردنش آن هم مقابل خواهرش…باعث شده بود قلبم کمی تند بزند. با دیدن نگاهم لبخند محوی زد.

ـ خوش بگذرون و سخت نگیر.

با کمی مکث، سرم را تکان داده و پلک زدم. بعد هم با همراهی خواهر جوان و زیبایش، وارد قسمت زنانه شدم. از طاقچه ای که رویش پر بود از چادرهای رنگی، یکی را انتخاب کرده و روی سر انداختم و بعد قرار دادن کفش هایم در جاکفشی فلزی سبز رنگ…پا در محیط کوچک اما شلوغ مسجد گذاشتم. همه ی زن ها چادر به سر، داشتند با صدای مولودی خوانی که از قسمت مردانه می آمد همراهی می کردند و شکلات های رنگی هرزگاهی به شوق روی سرشان پرتاب می شد. هدایتم کرد و کمی بعد، کنار زن میانسالی با چادر و مقنعه ی سفید، در حالی که داشت دعا می خواند نشستیم.

ـ مامان…غوغا خانم.

سر زن بالا آمد، عینکش را عقب زد و با لبخندی که نمونه اش را روی صورت پسرش زیاد دیده بودم نگاهم کرد. با یک صلوات، بین کتاب دعایش را تسبیح گذاشت و روی پایش قرار داد. بعد هم دست به سمتم دراز کرد. میان شلوغی و هلهله ی شادی مراسم، فقط توانستم لبخوانی کنم.

ـ سلام دخترم.

با احترام بیش تری، سر خم کردم. سلام گفتم و کنارشان نشستم. دستم را فشرد، رها نکرد و نگاه مهربانش را هم از رویم برنداشت.

ـ چه مهمونی خوشگلی برام آورده این پسر.

لبخندم این بار واقعی تر بود. با برخورد شکلاتی به روی سرم، دست رویش گذاشتم و الهام خنده کنان، شکلات افتاده را به طرفم گرفت.

ـ نظر کرده شدی.

به جمله ی بامزه اش خندیدم و بعد محو صداهای بلند شده ی اطراف، دست زدن ها و شادی کردن هایشان نفسم را بیرون فرستادم. زشت بود. نبود؟ این همه حیران بودن بین این آدم ها و نو بودن این مجالس که تا

به حال حتی یک بار هم تجربه اش را نداشتم. مرد مولودی خان می خواند و زن ها، با دست زدن ها و مردها با یا زهرا گفتنشان که صدایش از پس پرده می آمد…دنبالش می کردند. بین این صداها یعنی صدای علی هم بود؟

باز مي باره نور حق روي کوير زمين
شده چراغون همه آسمون و عرش برين
رو دست احمد جلوه ي سوره ي کوثر ببين
رسيده از ره بانوي جود و کرامت امشب
مليکه ي عشق روح تقوي و عبادت امشب

جمعیت پرشور بودند. از نفس نمی افتادند و با چشمانی پر برق ادامه می دادند. حالا مادر علی هم با آرامش داشت دست می زد. دختر نوجوانی با یک سینی جلویمان خم شد. به شکلات های بسته بندی شده میان سینی زل زدم و یکی را برداشتم. در پاکت های کوچک سه نوع شکلات گذاشته بودند و سرش منگنه شده بود. شکل توت فرنگی بودن یکی از شکلات ها باعث شد میان آن همه آدم لبخند بر لب، من چشمانم پر شود. شبیه شکلات های کودکی بود. وقتی در مدرسه…پخش می کردند. بعد هم با همان بغض سرم را بالا آوردم و خیره به آدم های دیگر، که اکثرشان ساده بودند و معمولی اما نگاهشان برق داشت…دنبال سهم خودم از زندگی گشتم.

ومده عشق مرتضي، کعبه ي اهل ولا، فاطمه امّ ابيها
ذکر لب فرشته ها، همه آسمونيا، شده يا حضرت زهرا
اونيکه تموم هستي، سر به مقدمش مي ذارند
براي بوسه به دستش، ملائک آروم ندارند
يا زهرا يا زهرا يا زهرا..

همه یا زهرا را تکرار کردند و من باز چشم چرخاندم. زنی با یک نوزاد در آغوشش داشت دست می زد. چادر روی سرش، افتاده بود روی سر نوزاد غرق خوابش که انگار نه انگار میان این همه صدا قرار داشت. دختربچه ای هم کنارش بود که دست روی پای او تکیه گاه کرده و داشت با لذت شکلات های بسته را در آورد و می خورد. چند دختر نوجوان هم زیرزیرکی زیر گوش هم حرف می زدند و انگار، کیف دنیا را می کردند.

آروم قلب قهرمان بدري و خيبري
جان پيمبر به تموم انبيا مادري

وقت مناجات دل ز اهل آسمون مي بري
نام تو ذکر نوح و ابراهيمه و آدمه
کنيز خونه ات ساره و آسيه و مريمه.

چشمم باز چرخید. میان یا زهرا گفتن های جمعیت، میان شکلات های مانده در دستم. انگار باید می دیدم، جای تمام ندیدن هایم. تمام چشم بستن هایم. من چرا یادم نبود روز مادر است؟ چرا یادم رفته بود روزی…من هم به عنوان یک زن، به عنوان یک همسر در این روز جشن می گرفتم. چرا یادم رفته بود مادرم، امشب نه میعاد را دارد تا تبریک بگوید و نه من را؟ چرا یادم رفته بود من خودم هم….

علی راست می گفت. من از این دنیا، حرکتش…اتفاقاتش و آدم هایش…خیلی دور مانده بودم.

زير قدمهات باغ فردوس و همه عالمه
ماه شباي تار من، باغ و بهار من، اي تمام حاصل من
هديه ي روز مادرم، واسه ي تو دلبرم، اين جون ناقابل من
مرتضي با ديدن تو، درب غصّه رو مي بنده
تا ميون خونه بي بي، يا علي مي گي مي خنده
يا زهرا يا زهرا يا زهرا.


در را باز کرد و کنار کشید تا من وارد شوم. لبخندی به رویش زدم و بعد با احترام خواستم اول خودشان داخل بروند. مادرش قبول کرد و الهام تا من را داخل نفرستاد راضی نشد. در را که بست، حاج خانم چادرش را از سر کند و روی طناب رختی که برای لباس ها پهن شده بود آویزان کرد.

ـ بیاین دخترا…هنوز علی و عماد نیومدن. می مونن یکم مسجد و رفت و روب کنن بعد مراسم بعد بیان.

جلو رفتم. به حوض خانه اشان چشم دوختم و گلدان های سرحال دورچینش. الهام هم کیفش را با خستگی روی تخت کوچک روی حیاط قرار داد و خودش هم نشست.

ـ سرده ها.

جلو رفتم و با هردو دست کیفم را چسبیدم.

ـ حیاط باصفایی دارین.

با لبخندش، به اطراف نگاهی کرد و سری تکان داد.

ـ خیلی.

موتور علی، همان گوشه پارک شده بود. نفس عمیقی کشیدم و الهام با بلند شدنش به طرف من آمد.

ـ بیاین بریم تو. الان میاد دعوا که چرا توی سرما توی حیاطیم.

اخلاق برادرش، ناباورانه و خیلی زود دستم آمده بود. از سه پله ی منتهی به ایوان بالا رفتم. کفش هایم را جفت هم درآوردم و داخل خانه ای شدم که آرامش، در آجر به آجر بنایش حکومت می کرد. فرش سرخ زیر پایم، پشتی های سنتی چیده شده و حتی آن مبل استیل و شیکی که مقابل تلویزیون و در قسمت بالای خانه چیده شده بود، آشپزخانه ای که در نداشت و طاقچه ای که با کلی عکس پرش کرده بودند. کیفم را با تعارف الهام، روی مبل قرار دادم و تا پای طاقچه جلو رفتم. عکس دسته جمعی زیادی از خودشان قرار داده بودند. عکسی که بلا استثنا در همگی، علی با آن چشمان خاصش…لبخند زده و دل آدم با دیدنش جان می گرفت.

ـ بشین دخترم. بشین میوه بخور تا پسرا بیان و سفره بندازیم. گشنت که نیست مادر؟

سرم را چرخاندم. ظرف میوه ی درون دستش باعث شد جلو بروم.

ـ زحمت نکشین.

ظرف را روی میز قرار داد و خواست بنشینم. ترجیحم نشستن روی زمین و تکیه زدن به آن پشتی های بامزه بود اما نمی خواستم معذب شوند.

ـ لطف کردین.

دقیق نگاهم کرد. حالا که چادر سرش نبود، بیش تر و بهتر می توانستم شباهتش را با پسرانش ببینم.

ـخدا حفظت کنه برای پدر و مادرت. صورتت مثل ماه می مونه.

دستانم را درهم پیچیدم و خجالت زده تشکری کردم.

ـ غریبی نکن دخترم، صرف نظر از این که مهمون خونم، حبیب خداست…تو گلی که خوشبو کردی این خونه رو.

بعد هم، دست روی زانو قرار داد و حین ایستادن نجوا کرد ” سلیقش از اولم به بابای خدابیامرزش رفته بود، اون خدابیامرزم جواهر شناس بود”

گنگ از درک حرفش، رفتنش به آشپزخانه را نگاه کردم و با خروج الهام لباس عوض کرده و مرتب از اتاق، سعی کردم سر حرف را باز کنم. نمی خواستم خیلی خجالتی به نظر برسم. اما هنوز جمله ای نگفته، زنگ در خانه یک بار به صدا درامد و بعدش…صدای باز شدن در آمد. صدای خنده های دو برادر و یالله گفتنشان.
این خانه…شبیه خانه ی نور بود. پر از امید و زندگی.

صبوری کردم تا هردو وارد شوند. نگاه براقش، قبل از هرچیز در محیط کوچک خانه چرخید برای پیدا کردنم و همین که من را دید، لبخندش جان گرفت. لبخندی که شاید فقط در چشمانش نقش داشت و لب هایش را خیلی هم با خود آشتی نداده بود. چهره ی عماد اما برخلاف تصورم که متعجب می شود فقط صمیمی و خنده رو بود. انگار از قبل خبر آمدنم را دریافت کرده بود.

ـ احوال آقای هنرپیشه.

لبخندش، به خنده تبدیل شد. دوبرادر در کنارهم، مثل سیب از وسط نصف شده می ماندند.

ـ خوش اومدین بانو. خوش حالم می بینمتون.

سری برای تواضعش تکان دادم و دیدم قدم های علی به طرف من آمد. عماد کنار کشید و با رفتن جلوی آشپزخانه احوال مادرش را پرسید. نگاه من اما میان روشنایی لوستر خیلی ساده ی خانه در چشمان او غرق شده بود.

ـ خوش گذشت؟

ـاین خیلی خوب نیست.

ـ چی؟

ـ این که توی خاطره ی های شیرینم داری پررنگ می شی.

جواب سوالش را در پشت این چندکلمه داده بودم. خوش گذشته بود. نه برای این که من، اعتقادات شدیدی داشتم. نه…خوش گذشته بود چون میان آدم هایی بودم که شاد بودن را بلد بودند. میان جمعی که لبخند زدن، برایشان سخت نبود. میان جمعی که نه تا به حال دیده بودم و نه میانشان قرار گرفته بودم. آرامش میان چشمانش بعد شنیدن این جمله، باعث شد من هم لبخند محوی بزنم.

ـ علی مامان؟

با صدای مادرش کوتاه چرخید. لبخندش اگر برای من میان چشمانش بود، برای زن مقابلش روی لبانش می درخشید.

ـ سلام حاج خانم.

با حظی وافر، سر تا پای پسرش را نگاهی کرد و سری تکان داد.

ـ سلام پسرم. خوش اومدی. تا دست و رو بشوری بیای…غذا آمادست.

نگاه علی از روی مادرش به میز مقابل من دوخته شد. به میوه های دست نخورده و پوست نگرفته شده.

ـ چه مهمون کم خرجی.

جوابش را ندادم و او، وارد دری که حس می کردم سرویس است شد. عماد با یک سفره از آشپزخانه بیرون آمد و پشت سرش الهام با یک پارچ دوغ. با حیرت به این که چطور بدون هیچ نق و اعتراضی سفره را پهن کرد تا خواهرش پارچ را رویش بگذارد چشم دوختم. بعد هم دوباره برای کمک کردن در چیدمان سفره، داخل آشپزخانه اشان شد. خواستم برای کمک بروم که الهام مانعم شد. تنها نشستم روی مبل و مشارکتشان را دیدم. مشارکتی که با آمدن علی سه نفره شد. حاج خانم در آشپزخانه غذا را می کشید و بچه هایش سفره می انداختند. در این بین با هم شوخی هم می کردند و سر به سر هم می گذاشتند.

کارشان که تمام شد مادرشان هم با دیس برنج رسید و حین تعارف من برای نشستن پای سفره، نشست. با حالت معذبی چهارزانو روی زمین قرار گرفتم و به دستی که بشقابم را برداشت تا برنج بریزد چشم دوختم.

ـ دوست داری قرمه سبزی دخترم؟

نفس عمیقی کشیدم. سبزی های تازه، دوغ خانگی پرنعنا و گل محمدی، کاسه های سالاد شیرازی و خورشتی که روغن سیاه رویش نشان از جا افتاده بودنش داشت را می شد دوست نداشت؟

ـ البته. دستتون درد نکنه.

با همان لبخندش، بشقاب را پر کرد و مقابلم گذاشت. قاشق و چنگال را با طرح بامزه ی قدیمی شان میان دست گرفتم و سرم را بالا آوردم.

ـ چقدر خوبه که آقا پسراتون کمکتون هستن. من تا حالا ندیده بودم توی انداختن سفره آقایون مشارکت کنن.

حاج خانم هم خندید و عماد، به حالت نمایشی عرق روی پیشانی اش را گرفت. حواسم بود اما که علی ظرف خورشت را به من نزدیک کرد و حرفی نزد.

ـ من که از همون بچگی اینا مشکل پا و کمر داشتم. الهام بچمم ته تغاری بود. پسرا شدن عصای دستم. کم کم براشون روشن شد مسئولیت خونه، نباید فقط روی دوش من و خواهرشون باشه. حالا ان شالله براشون زن گرفتمم یادشون نره باید کمک دست زنشون باشن.

جمله ی آخرش را با شیطنتی شیرین و مادرانه خیره ی رویشان گفت. هردو لبخند زدند و من قاشق را محکم تر گرفتم. زن؟ فکرش چرا قلبم را به آتش کشید؟

ـ خدا براتون حفظشون کنه.

ـ خدا تورو برای مادرت حفظ کنه دخترم. بریز و مشغول شو مادر…بسم ا….

سه قاشق خورشت روی برنج خوش عطرم ریختم و بعد، نفس عمیقی کشیدم. طعم غذا، طعم خاصی بود. نمی دانم مشکل از من و ذائقه ام بود که مدت ها از غذای مادرانه محروم بودم یا این که این زن، هرچه عشق در چنته داشت میان غذایش جاسازی کرده بود. هرچه بود باعث شد بیش از نصف غذایم را بخورم. چیزی که با توجه به حجم برنج ریخته شده برای خودم عجیب بود. با اشتهای نم کشیده ی اخیرم…یک موفقیت بزرگ به حساب می آمد. هرچند مادرشان معتقد بود کم خورده ام و علی متفکر و خیره به بشقابم پلک زده بود. برای جمع کردن سفره اما کمکشان کردم. آشپزخانه اشان شکل بامزه ای داشت. بیش تر از همه من را آن سماور قدیمی کنار گاز و گل های محمدی و دارچین و هل کنارش جذب کرد. یا مثلا ان کلمن آبی که حاج خانم می گفت همیشه باید پر باشد چون پسرها آب زیاد می خوردند و پارچ کفافشان را نمی دهد. بعد از چندین سال، ظرف شستم. آن هم با همکاری الهام و میانش هم حرف های شیطنت آمیزش را گوش کردم. حاج خانم گاهی تذکرش می داد و بعد مرتب می گفت این ظرف شستنم شرمنده اش می کند.

آشپزخانه که مرتب شد با یک سینی چای به کنار پسرها برگشتیم. حرف های مردانه اشان را از روی زبان جمع کردند و نگاه علی…مستقیم و بی پروا روی من نشست. روی زمین که جاگیر شدم، متوجه شدم پاکت های خرید را داخل آورده. میعاد اول بلند شد، حاج خانم را بوسید و بعد از کلی قربان صدقه رفتنش هدیه اش را به دستش داد. لبخندم از روی صورتم جمع نمی شد وقتی حاج خانم با چشمانی پر برق جواب بوسه ی پسرش را داد و به پارچه ی چادری اش با چه عشقی نگاه کرد. عماد هم برای الهام هدیه گرفته بود. یک ست شالگردن و کلاه دخترانه. هیچ کدام اما نتوانستند اندازه ی علی من را خیره کنند. با تمام غرورش جلوی مادرش خم شد، دستش را بوسید و هدیه را به دستش داد. چشمان حاج خانم پر اشک شده بود. الهام را هم سه باره بوسید و بعد بغل کردنش، هدیه اش را داد. این خانواده آن قدر خوشبخت بودند که با چشمانم راحت می توانستم ببینم. راحت می شد آن میزان حال خوب میانشان را تعقیب کرد و دید چطور از بینشان روی یکی دیگر می پرد.

من لبخند زدم، تکیه زده به پشتی های سرخ و لیوان چای به دست لبخند بر لب نگاهشان کردم و دلم…به حالشان غبطه خورد.

آذربانو می گفت حسادت یعنی خواستن خوشبختی کسی فقط برای خودت و غبطه یعنی، خواستن خوشبختی هم برای او و هم برای خودت. من برای خودم که هیچ…برای کل دنیا از این خوشبختی ها می خواستم. همین قدر ساده و همین قدر پررنگ.


ـ امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.

ابرویم بالا پرید، این سوال را نمی دانستم باید به کدام مضمون تعبیر کنم. برایش مهم بود؟

ـ اکثرا.

ـ فعالیت تو زیاد و سنگینه، چطور با یه وعده ی غذایی که انقدر کمه انرژی ادامه دادن به کارات و پیدا می کنی؟

سرم را به پشتی صندلی چسباندم، حس می کردم گرمای داخل اتوموبیل باعث سنگین شدن پلک هایم شده.

ـ من کارام اون قدرها هم سنگین نیست، به علاوه به اندازه ی نیازم می خورم.

فاصله ی زیادی تا محل پارک ماشینم نمانده بود. من امشب علاوه بر کادوهای روی پایم، حجم سنگین احساساتم را هم یدک می کشیدم. این مرد، نگران من می شد. به من فکر می کرد و در هرنگاهش، برقی بود که اگر سنم کم تر بود می توانستم پا به پایش رویا ببافم. آن قدر زمانه بزرگم کرده بود که بتوانم مفهوم پشت حرکاتش را بدانم. ماشین را متوقف کرد، درست پشت اتوموبیل من و بعدش هم چرخید. یک دستش را روی فرمان گذاشت و آن یکی را پشت صندلی من.

ـ کارای تو سنگینه و انرژی بر..سروکله زدن با مریضا و بعدم کارکنانت…سخته. باید بیش تر مواظب خودت باشی.

ـ من حواسم به خودم هست. مسأله اینه وقتی کسی حواسش به آدم نباشه، خودش یاد می گیره که هوای خودش و داشته باشه. نگران من نباش.

ـ ولی هستم.

این جمله را با حال عجیبی بیان کرد، با یک حال پر از نگرانی…عطرش را نفس کشیدم و به درشتی اندامش چشم دوختم.

ـ من و بدعادت نکن علی.

دستش جلو آمد، بی قراری صدای من را شنید و جلو آمد. بعد هم لبه ی شالم را کوتاه لمس کرد.

ـ تو یه زنی غوغا…تحسین برانگیز، موفق و مستقل. اما من….نمی تونم نگرانت نباشم وقتی دیدم توی خلوت خودت، چقدر می تونی شکننده باشی.
خلوت من خیلی وقت بود که یک خرابه ی غیر قابل بازسازی به نظر می رسید. یک خرابه که از وضع روحم نشأت می گرفت. حقیقت را می گفت. من یک زن بودم، از نظر دیگران موفق و از نظر خودم شکست خورده.

ـ بابت حست ممنونم، بابت امشب هم…

ـ اصلا بهت خوش گذشت؟

پاکت ها را دست به دست کردم و بعد، سرم را کوتاه تکان دادم.

ـ من جایی بودم که هیچ وقت تجربش و نداشتم. حتی یکم به خانوادت و حال خوشتون غبطه خوردم. بابت همه چیز ممنون.

چشم روی هم گذاشت. صندلی اش را زیادی عقب داده بود، به خاطر قامت بلندش انگار نیاز بود تا در ان حالت رانندگی کند. در ماشین را باز کردم و قبل از پیاده شدن لب زدم.

ـ شبت بخیر…بابت هدایا هم ممنون.

لبخندی زد، از همان که در چشمش نقش می بست.

ـ قابلت و نداشت. تا نزدیک خونه پشت ماشینت میام.

خواستم اعتراضی کنم که با یک پیش بینی راهش را بست.

ـ نه نگو، برای راحتی خیال خودم. برو بانو.

سرم را با کمی مکث تکان داده و چشم از نگاه تیره و عجیب و خاصش گرفتم. هدایا را روی صندلی کنارم قرار داده و بعد، آهی کشیدم. از آیینه ی جلو می دیدمش. همان طور پشت رل نشسته و نگاهش به خودروی من بود. استارت زده و حرکت کردم. پشت سرم راه افتاد و من بعد عمری شب رسیدن و راندن در دل تاریکی پایتخت دلم گیر حمایت های مردی شد که من را در عین زن بودن و تحسین برانگیز بودن، لایق حس نگرانی اش می دانست، لایق در جمع خانواده اش بودن و لایق آشتی دادن با زندگی.

مردی که پیش نگاهم عجیب پررنگ شده بود.


قاشق نقره ای رنگ کوچک را در فنجانم تکان می دادم و نگاهم خیره ی متن پیج مرتبط با هنرمندان بود. تعارف اصحاب رسانه و نقد تند چندتن از نقادان در رابطه با سریال تازه ی پدر، برایم جالب بودند.

وقتی آن دوحبه قند کامل در فنجانم حل شد، قاشق را روی زیره ی فنجان قرار دادم و بعد، کمی از محتویات شیرین شده ی چای را نوشیدم.

ـ صبح بخیر.

سرم چرخید، مامان در حال بستن موهایش نزدیکم می شد.

ـ سلام. صبحتون بخیر.

لبخندی زد، صندلی ای عقب کشید و خیره به من که آماده ی رفتن بودم پرسید.

ـ اون روسری بالای سرم، کار تو بود؟

سری تکان دادم. دکمه ی کنار موبایلم را فشردم تا صفحه اش خاموش شود و بعد، ایستادم تا به طرفش بروم.

ـ بله، ببخشید دیشب دیر اومدم. روزتون مبارک.

صورتش را بوسیدم. جواب بوسه ام را با محبت داد و دستم را فشرد.

ـ مرسی عزیزدلم. خیلی قشنگ بود.

سلیقه ی خوبی داشت، دیشب ثابتش کرده بود. مثل دستبند پروانه ای شکلی که دور دست های من نشسته بود و عاشقش شده بودم.
ـ مبارکتون باشه.

لبخندی زد، مقداری مربا روی نان ریخت و به دستم داد و من بعد بوسیدن دوباره اش، از خانه بیرون رفتم. خوبی روزهایی که مطب کاری نداشتم این بود که تایم بیش تری را می توانستم به آبادیس اختصاص بدهم. برخلاف روزهای اخیر،صبحم را با یک موسیقی پرانرژی شروع کردم و وقتی به شرکت رسیدم مطمئن بودم لبخندم، نسبت به قبل شکل و شمایل واقعی تری دارد.

سری به بخش تولید زدم. مدل ها را بررسی کردم و بعد به اتاق بازبینی قدم گذاشتم. از بین مدل های طراحی شده در حال انتخاب برای فستیوال پیش رو بودند. کمی از ایده هایشان را گوش کردم و بعد، سعی کردم در موقعیت هایی که تصمیم گیری برایشان سخت است نظر بدهم. مجموع این کارها تا وقت ناهار من را مشغول کردند و بالاخره بعد از خوردن یک غذای سرسری بین جمع بررسین کار، پا به اتاقم گذاشتم. برای کامیاب پیامی فرستادم تا در اولین فرصت به شرکت بیاید و بعد با رها کردن کیفم روی میز، پشت پنجره ایستادم. تقه ای که به در خورد، باعث شد بچرخم و با دیدن مهران لبخندی بزنم.

ـ خسته نباشید.

ابرویی بالا انداخت.

ـ شماهم، از وقتی رسیدی بچه ها گفتن مشغول رسیدگی به کاراشون بودی.

صندلی را عقب کشیدم تا پشتش بنشینم. این روزها حس ضعف در پاهایم بیش تر از همیشه بود.

ـ یکم پای حرفاشون نشستم. لذت می برم از شنیدن ایده ها و برنامه هاشون.

جلو آمد و با تعارف دست من، روی مبل قرار گرفت. برق کفش کلاسیک مشکی رنگش، لحظه ای حواسم را به کل پرت کرد.

ـ بار جدید پارچه از مرز بازرگان ترخیص شد و فکر می کنم تا دوسه روز دیگه برسه دستمون. چندنفرم به تیم مدل ها اضافه شدن. قراردادی نبستیم تا کار و خودت ببینی. هروقت وقت داشتی می گم آماده باشن.

ـ تو این مورد همه ی امور و به خودت می سپارم مهران. هم با استانداردها و سلیقه ی من آشنایی و هم می دونی چهره ای که دنبالشم باید نچرال باشه. در ثانی….تجربه ی تو، توی حیطه ی مد از من بیش تره.

سری تکان داد، دستم به سمت تلفن روی میز رفت و لب زدم.

ـ چیزی می خوری؟

بلند شد و ایستاد، دستی به لبه ی کتش کشید و سری تکان داد.

ـ نه، می خوام برم سراغشون. تا کی هستی؟

ـ حدودا هشت.

خوبه ای زمزمه کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. از منشی درخواست پرونده های حقوقی را کردم و خواستم به بخش خدماتی سفارش یک فنجان قهوه بدهد. تا زمان رسیدن کامیاب، خودم را با آن پرونده ها مشغول کردم و وقتی که منشی خبر رسیدنش را داد، متوجه خیسی بی اندازه ی پشت گردنم شد. حتی پشت لب هایم می سوخت و قفسه ی سینه ام تند بالا و پایین می رفت. آمدنش مثل همیشه بی قیدانه بود.

ـ سلام علیکم. جغله خجالت نمی کشی انقدر دستوری می گی بیا یه سر پیشم؟

نمی توانستم لبخند بزنم. موضوع آن قدری حیاتی بود که با تمام ترسم از گفتنش، آن را از نگفتن عاقلانه تر می دیدم. از پشت صندلی بلند شده و به طرفش رفتم. دست در دست دراز شده اش گذاشتم و او دقیق به چشمانم زل زد.

ـ چیه؟

ـ بشین.

نشست، کلاهش را از روی موهای پرپرشتش برداشت و دست میانشان کشید.

ـ خب؟

به جای نشستن کنارش، مقابلش را انتخاب کردم. من نه آدم مقدمه چینی بودم و نه کش دادن.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=10131
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.