رمان غرقاب

رمان آنلاین غرقاب (پارت8)

رمان آنلاین غرقاب (پارت7)

رمان آنلاین غرقاب

ـنه واقعا، بچه تر از این حرفا بودن. یکم دیر کردی.

با اخمی غلیظ و مکث، نگاهش را از مسیرشان جدا و به من دوخت و سعی کرد کمی گره ی اخم هایش را باز کند.

ـشرمندم، یخ کردی.

انکار فایده ای نداشت وقتی بینی ام، کاملا این قضیه را ثابت می کرد. نوک بینی ام را میان دستانم گرفتم و خندیدم. او اما نخندید و به جایش شالگردن دور گردنش را باز کرد. آن را دورم انداخت و با پیچیدنش دور گردنم، با محبت نابی زمزمه کرد.

ـفکر می کنم وقت مناسبی نباشه. آخه تو چرا انقدر سرمایی هستی؟

ـوقت چی نباشه؟

نگاهش به دست هایم ماند که زیر دستکش پنهان شده بودند و بعد، دوباره تا چشمانم بالا آمد.

ـموتور سواری.

با هیجان و چشمانی گرد شده نگاهش کردم. تک خند مردانه ای زد و بعد، اشاره کرد حرکت کنم.

ـ البته الان منصرف شدم. موتور و قفل می کنم و تاکسی می گیرم.

ـدیوونه شدی؟ به نظرم تجربه ی جذابیه.

باز خیره ام شد و من یک نفس عمیق از آن لعنتی چسبیده به شالگردنش به ریه هایم فرستادم.

ـحسابی یخ کردی. دلم نمیاد ترک موتور سوارت کنم.

ـ علی؟

عجیب بود که موقع صدا کردن اسمش، صدایم تا این حد نرم شد و قطع به یقین او هم فهمید که ایستاد و با همان اختلاف قدی که باعث می شد موقع دیدنم گردنش را به پایین خم کند نگاهم کرد. نه یک نگاه عادی، یک نگاه پر از نوازش و بدیع. این مرد، آن قدر که در زندگی ام مهم شده بود برایش مهم بودم؟ به جای زندگی کردن انگار داشت چیزهای دیگری یادم می داد.چیزهایی که فراموشی اشان سخت بود و تصمیمی برای یادآوری اشان نداشتم.

ـ غوغا.

نه جان گفت و نه بله، در مقابل صدا کردن اسمش، اسمم را صدا کرد و من نفسم را روی شالگردنش بیرون فرستادم. یخ بینی ام زیرش داشت آب می شد.

ـ سوار شیم.

نفسی محکم بیرون فرستاد و اشاره کرد حرکت کنم. خروجی پارک بالاخره توانستم موتور خاص و عجیبش را ببینم. غول پیکر بود و رنگ خاص سرمه اش، باعث شده بود زیر نور کم جان خورشید برق بزند.

ـ اینم رخش من.

ـماشین نداری؟

به طرف موتورش رفت، قسمت پشتش، بالاتر از قسمت جلویش بود.

ـدارم، اما گاهی هم با موتور می رم این ور و اون ور. به هرحال توی حرفه ی من تسلط به موتور نیازه. برای درک زندگی هم یه بار موتور سواری واجبه.

خندیدم، نرم و بدون بلند شدن صدایم.

ـکلاه کاسکت؟

دستی به پشت گردنش کشید و بعد، متفکر نگاهم کرد.

ـ خودم که استفاده نمی کنم، اما باید برای تو می آوردم.

می دانستم نشستنم پشت موتور، مصادف است با منجمد شدن صورتم. با این حال اما شالگردن را بالاتر کشیدم و شانه ای بالا انداختم. پزشک و مدیرعامل مجموعه ی مد، حالا انقدر بی قیدانه می خواست سوار ترک موتور خاص و بزرگ این مرد شود. موتوری که اسمش را هم بلد نبود.

ـ عیبی نداره.

اخم هایش درهم بود وقتی به سرم نگاه کرد.

ـبذاریم برای وقت دیگه. الان تازه یاد کلاه افتادم و ترجیح می دم با امنیت سوارت کنم.

نگاهم را که دید، نفسی بیرون فرستاد و با غری زیر لب، اخم هایش را درهم گره زد. روی موتور قرار گرفت و همزمان با هندل زدن و روشن شدن موتور، بدون حرکت گاز داد و صدایش، منطقه را برداشت.

ـ سوار شو خانم دکتر، یه مسیر کوتاه می ریم تا کافه ای که سابقا عماد کار می کرد. بیش تر از اون نمی تونم ریسک کنم.

لبخندی زدم و کنار موتورش قرار گرفتم.

ـصبر کن.

ایستادم. دستش را جلو آورد و همان طور که با پاهایش موتور را نگاه داشته بود، شالگردن را بالا تر کشید. محکم کرد و شال روی سرم را هم تا وسط پیشانی ام پایین آورد. چشمانش انگار، صفحه ی شطرنج بودند. پر از کیش و مات.

ـحالا بشین.

این رفاقت و این بهانه ی مسخره برای یاد دادن زندگی، طوری مارا بهم نزدیک می کرد که انگار دو قطب مخالف یک صفحه ی آهنربایی بودیم. نفس داغم زیر شالگردن پخش شد و بعد، دست به شانه اش تکیه دادم و خودم را بالا کشیدم. از نشستنم که مطمئن شد خواست با دست کاپشنش را بگیرم و من، با کمی مکث این کار را انجام دادم.

ـبریم خانم دکتر؟

ـتوی تجربه ی زیپ لاین که پشیمونم نکردی، امیدوارم این بارم پشیمون نشم.

لبخندش را می توانستم حس کنم. موتور را اول آرام به حرکت درآورد و بعد، با نگاهی که به پشت سرش انداخت وارد لاین اصلی خیابان شد و شتابش، چندین برابر شد. جیغ نکشیدم اما سرم را محکم به پیشتش چسباندم تا باد سرد، مغلوبم نکند و بعد، به سرعت و شتابی که داشتیم فکر کردم. به کاپشنش که چقدر شبیه خودش قشنگ نقش تکیه گاه را بازی می کرد و به آدم هایی که شبیه یک نقطه از کنارشان می گذشتیم و جا می گذاشتیمشان.
سرعت….بعد پرواز، دومین تجربه ی زندگی من با این آدم عجیب و نگاه های مثنوی مابانه اش بود.

من تجربه اش را داشتم. تجربه ی هیجان های عمیق و غیرمعمول را…

تجربه ی تپش های شدید قلب و نفس هایی که فرار می کردند. تجربه ی لغزش پا و خالی شدن زانو، تجربه ی افت دمای بدن میان گرم ترین نقطه ی دنیا. تجربه ی دل سپردن و مستانه و از ته دل قهقهه زدن. تجربه ی عجیب و غریب دوست داشتن و دوست داشته شدن را.
او اما، تجربه ی جدیدی بود.

هیجانش، از آن هیجان های خام و ناپخته ی آن دوران فاصله داشت. قلبم…آرام تر می تپید. انگاری که در یک آرامش ژرق غوطه ور بود و روی یک راحتی گردویی لم داده باشد. پایم نمی لرزید. قرص و محکم قدم برمی داشتم و بدنم….بدنم دمایش افت نمی کرد. بدنم، گرم بود و خون گرمی میان رگ هایم می ریخت.

تجربه ی کنارش بودن، نه دوست داشتن بود و نه دوست داشته شدن. شبیه آرامش بود. شبیه آرام ماندن و آرام نفس کشیدن و آرام پلک زدن. همه چیز کنارش، شبیه همان زندگی ای بود که وعده ی فهمیدنش را داده بود. همان زندگی ای که انگار وقتی کنارش قدم می زدم، وقتی روی یک موتور می نشستم و یا روی آن صندلی های لهستانی کافه مقابلش قرار می گرفتم، میان مشتم بود. میان مشتم کمی زندگی بود، کمی بوی عطر او که سعی داشت فرار کند و کمی حال خوش که مدت ها بود من را می دید گریزان می شد. من سفت نگهشان داشته بودم. آن قدر سفت که بدانند ارزششان را می دانم. که برایشان اهمیت قائلم و بیش تر از تمام آدم های دنیا می فهمم وقتی آرامش نباشد، عشق و دلبستگی و تمام زیبایی های دنیا هم بی ارزش می شوند.

قهوه را مقابلم روی میز سر داد. بوی خوش و تلخش، با بوی عود و عطر او ادغام شده و بینی ام را تحریک می کرد. دستم را دور فنجان سفید و بی طرح مقابلم حلقه کردم و بعد به پیش دستی کیک شکلاتی مقابلم چشم دوختم. تقریبا یخ زده بودم اما می ارزید. آن قدر رها شدن و در بند باد و سرعت بودن می ارزید.

تجربه ی نویی نبود اما این بار، متفاوت از همیشه دوستش داشتم.

ـ گرم شدی؟

رو به نگاه عجیبش سری تکان دادم. کاش می شد با یک ذره بین حس هایش را وارسی کرد و فهمید برق میان نگاهش، از چه جریانی جان می گیرد.

ـ قبلا سوار شده بودی؟

ـاوهوم، اما نه شبیه موتور تو..از این موتورهای ساده ی معمولی. مربوط می شه به خیلی سال پیش.

ـ شتاب و سرعت موتور من در قیاس با اونا خیلی بالاست.

دستم را روی لبه ی فنجان کشیدم. از قهوه های غلیظ خوشم می آمد.

ـدوست داشتم.

دستش از روی میز جلو آمد، روی دستم نشست و من سرم را نرم بالا آوردم. لبخند نداشت و به ظاهر خیلی جدی می رسید.

ـ هنوز دستات یخه. با وجود این که دستکش داشتی. دختره ی سرمایی.

ـدستای من همیشه یخه.

نگاهش را به اتصال دستانمان سپرد. خودم هم نمی دانستم چرا دستم را از زیر دستش بیرون نمی کشیدم.

ـ شاید لازمه یکی گرمشون کنه.

جمله ی پر ایهام و منظورش، باعث شد بینی ام نشتی کند. خجالت می کشیدم از این بغض بد موقع! پلک زدم تا پنهانش کنم. فکر می کردم دیگر قوی شده ام و نشده بودم. هنوز همان دختر شکننده ی سال های نه چندان دور بودم. دستم را نرم، از زیر دستش بیرون کشیدم و چنگال را در کیک فرو بردم.

ـ جای عماد پشت اون میز و در حالی طراحی لاته خالیه.

بحث عوض کردنم ناشیانه بود و به رویم نیاورد. نفس عمیقی کشید و دستانش را روی سینه ی فراخش گره زد.

ـجای عماد این روزها حتی توی خونه هم خالیه. پیداش نمی کنیم.

همین فرصت کم برای این که خودم را جمع و جور کنم کافی بود. چشمانم به نشانه ی جدیت ریز شدند و چنگال را با تکه ی کوچکی از کیک داخل دهان گذاشتم. تلخی شکلات های تکه ای میان بافت نرم و اسفنجی کیک را دوست داشتم.
ـحواست باید بهش باشه.

او هم دست به فنجان برد و دست از خیرگی به چشمان من کشید.

ـباید اول پیداش کنم تا بعد حواسم بهش باشه.

یاد خاطرات تلخ، روزهایی که زندگی و خانواده مان را اسیر طوفان کرد در ذهنم پر شد. دست روی شقیقه ام کشیدم و با لمسش، خودم را از میان لاشه ی گذشته به حال کشاندم. عماد نباید شاهین می شد.

ـ پس پیداش کن. برادرت، سر پر بادی داره. این حرفه، آدم و زودتر از چیزی که باید توی خودش می کشه. جذابه…دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن، درآمد خوب و وجهه ی اجتماعی بالا انقدری جذاب هست که آدم و از خودش دور کنه. حواستون بهش باشه. نذارین یادش بره از کجا شروع کرده. انقدر توی این حرفه به شکل غیر مستقیم بودم که بدونم جذابیتش سرابه. تهش چیزی نیست. از روزی که به اون پوچی برسه می ترسم.

ـدوسش داشتی؟

سوال غیرمنتظره و شوکه کننده اش، باعث شد بدون پلک زدن نگاهش کنم. او اما نگاهم نمی کرد و حواسش پی همان فنجان نصفه و نیمه بود. اخم داشت و جدیت در صورتش حرف اول را می زد.

ـ شاهین حمیدی رو.

به همان نگاه خیره ادامه دادم. همان نگاه متلاطم و پر آشوب. روی یک کلک، میان یک دریا رها بودم. غرق شده و زنده مانده. سکوتم که کش دار شد، بالاخره نگاهم کرد و من این بار…به پشتی صندلی ام تکیه زده و محکم زمزمه کردم.

ـ داشتم.

ـ عشق؟

ـ عشق!

سرش را چرخاند و من میان نفس عمیقش که بوی نعنا می داد، کلافگی رقیق شده ای را حس کردم. کلافگی ای که به شکل شدیدتری میان جواب های قاطع من و البته گلوی پر شده ام بود. چنگال را رها کردم. کیک به شکل مشمئز کننده ای از ضربات چنگال نابود شده بود.

ـ حواسم هست.

منظورش را نفهمیدم، پلک روی هم گذاشت و با انگشت شست و اشاره چشمانش را فشرد.

ـ به عماد.

پوزخندی زدم. بعد یک دور بیراهه رفتن مسیر بحث باید این را می گفت؟ سرم را چرخاندم و به خیابان شلوغ سرما زده چشم دوختم. آرامش حالا شبیه یک حباب بود که یکی با دست، آن را ترکانده و نابود کرده بود. حرف از شاهین، نقطه ضعفی بود که نمی توانستم پنهانش کنم. شاهین دردناک ترین نقطه ی ذهن، روح و قلبم به حساب می آمد. نقطه ای که نه می توانستم تیمارش کنم و نه به حال خود رها.

ـ غوغا خانم؟

سرم را چرخاندم. از باب رسمی حرف زدن خانم نگفته بود. بیش تر شبیه یک محبت و ناز کشیدن کلامی بود. ما چقدر سریع به این نقطه رسیده بودیم؟ سرعت…در جاده ی یک زندگی یک بار من را ته دره پرتاب کرده بود. از آن می ترسیدم.

ـ علی آقا؟

لبخند بی حالی زد و دستانش را روی سینه گره زد. ابرویش بالا پریده بود و بد حالی از چهره ی هردویمان معلوم بود.

ـ پس بلدی.

ـ چی و؟

با لحن بامزه ای جوابم را داد. شخصیت بی نظیری داشت. گرم و صمیمی و البته در مواجهه با آدم های دیگر بسیار خشک و سرد.

ـ دلبری رو.

لبخندم رنگ سرخ شرمی گرفت که مختص روزهای نوجوانی ام بود. نگاهم را اما ندزدیدم و همان طور در سکوت نگاهش کردم. صدای زنگ موبایلم، حواس هردویمان را پرت کرد. شماره ی همراه مامان، کمی هراس به دلم ریخت. کم پیش می آمد با خط شخصی اش با من تماس بگیرد. اکثر اوقات خانه بود و اگر پیامی داشت با خط ثابت خانه تماس می گرفت. بدون تعلل تماس را وصل کردم و تکه ی موی ریخته شده روی صورتم را زیر شال فرستادم.

ـ جانم؟

صدای گریانش، بند دلم را پاره کرد.

ـ غوغا بیا…

ضعف، اولین علامتش را با یخ شدن بدنم نشان داد. نمی دانم چهره ام چطور شد که علی، نگران و هراسان نگاهم کرد.

ـ مامان؟ چی شده؟

ـ غنچه….غوغا غنچه…

غنچه؟ نفسم یخ زد و برودتی عمیق جانم را درگیر کرد. قلبم، نبضی برای زدن نداشت وقتی زمزمه اش را شنیدم.

ـ حالش خوب نیست…بیا…غوغا بیا.

آشفتگی، میان صورتم طوری نقش زد که خودم هم متوجهش شدم. او هم فهمید که از جایش برخواست و با نزدیک شدن به من، کمی خم شد. یک دست را روی میز تکیه گاه کرد و دست دیگرش را روی صندلی من.

ـ چی شده؟

تماس قطع شده بود اما صدای گریه ی مامان از گوش من قطع نمی شد. حالم باعث ترسش شد که صدایش را بلند کرد.

ـ سینا یه لیوان آب بیار.

بعد هم دوباره سرش را چرخاند طرف من و دستش را روی اولین دکمه ی پالتو ام قرار داد تا با باز کردنش راه نفسم را هموار کند.

ـ غوغا؟

دستم را به جان کندنی بالا آوردم و روی دستش گذاشتم. نگاه نگرانش روی چشمانم نشست و من با گرفتن میز ایستادم. مات نگاهم می کرد.

ـ می گی چی شده؟

کارم از بغض گذشته بود.

ـ من و می رسونی؟

محکم و قاطع سرش را تکان داد و با گرفتن لیوان آب از سینا، آن را به لب های من نزدیک کرد.

ـ یکم بخور…هرجا بخوای می برمت.

لیوان را از دستش گرفتم، دستانم می لرزید و همین باعث شد او هم دست زیر انتهای لیوان بگذارد تا این لرزش را خنثی کند و بعد از خوردن دو جرعه، خودش آن را از دستم بگیرد. شال گردنش را که به محض ورود به کافه از دور گردنم باز کرده بودم، خودش برایم بست و اشاره کرد حرکت کنم. هنوز یک قطره اشک هم نریخته بودم. حتی یک قطره…فقط می خواستم برسم به آسایشگاه… برسم و ببینمش…برسم و مطمئن شوم مامان مثل همیشه شلوغش کرده.

به جای رفتن طرف موتورش، برای یک تاکسی دست بلند کرد و حین باز کردن در عقب، خواست سوار شوم. با آشفتگی نشستم و همین که کنارم قرار گرفت، نگاهم کرد تا آدرس را به راننده بدهم. اسم آسایشگاه را که زمزمه کردم خود راننده سر تکان داد. انگار آن جا را بلد بود. سرم را چرخاندم به طرف مردی که کنارم

نشسته و نگرانی میان نگاهش جریان سیالی داشت. نگاهم را که دید با فشار دستش، سرم را به پشتی صندلی نه چندان راحت سمند زرد رنگ چسباند و لب زد.

ـ یکم چشمات و ببند.

همین کار را کردم اما بستن چشم هایم، آرامم نکرد. انگار بدنم منتظر همین کار بود تا هزار فکر و خیال عجیب را به پشت پلک هایم و میان آن سیاهی گمراه کننده هدایت کند. غنچه را بی جان روی یک تخت دیدم. صدای ضجه زدن های مامان و آشفتگی هایش…تصویر بعدی، خودم بودم میان یک کویر برهوت با لب هایی تشنه و بعدش…نگاه های سنگین رویم بود. از ترس این تصورات و اوهام چشمانم را باز کردم. حواسش به من بود و متوجهم شد.

چرا حالا کنار او داشتم می رفتم تا به مخفی ترین بعد زندگی خانواده مان سر بزنم؟ این همه صمیمیت از کجا پیدایش شده بود؟ دستم را به سرم چسباندم تا این فکرها را از داخلش بیرون بکشم. نمی خواستمشان…فکرهایم را نمی خواستم.

ـ خوب نیستی؟

بدون نگاه کردنش لب زدم.

ـ نباید باهام می اومدی…موتورت اون جا موند. خودم از پسش برمی اومدم.

ـ چرت و پرت نگو غوغا، نمی دونم چی شنیدی پشت تلفن اما یه طوری رنگت پرید که واقعا وحشت کردم. با اون حال تنها راهیت می کردم؟

محکم و کمی عصبی این جمله را تحویلم دادم. سرم را چرخاندم تا نگاهش کنم.

ـ داری زیادی پررنگ می شی.

به چشمان قطع به یقین سرخم خیره شد و با حالتی توامان با کلافگی و جدیت اشک زیر پلکم را گرفت.

ـبده مگه؟

ـ نمی دونم.

لبخندی مصنوعی اش برای دلخوشی من روی صورتش نقش بست. نیم نگاهی به مسیر انداخت و بعد دوباره توجهش را معطوف من کرد.

ـ نمی دونمم جواب بدی نیست.

فقط نگاهش کردم. نفسش را محکم بیرون فرستاد. نیم رخ مردانه و محکمی داشت. چهره اش جزء فیس هایی به حساب می آمد که تزلزل ناپذیری صاحبشان را فریاد می زدند. شبیه یک تندیس اصیل رومی از خدایان باستانی اشان.

ـ یه بار پلک بزن.

در وضعیت چانه زدن، درک حرفش و یا مخالفت نبودم. با بی حالی پلکی زدم و لغزیدن دوسه قطره اشک از هر چشمم به روی گونه مبهوتم کرد. کی انقدر پر شده بودند؟ اخمش با این تصویر پررنگ تر شد و جور عجیبی لب زد.

ـ حالا با دست پاکشون کن لطفا.

دستانم را بالا آوردم و قطرات اشک را با یک فشار نابود کردم. نفس عمیقی کشید، سرش را چرخاند به طرفم و لحنش، غربت تلخی داشت.
ـ حالا راحت تر می شه نگات کرد.

با همان سکوت در بهت کارش مانده بودم. سکوتی که شش سال بود من را از غوغای پر غوغا، به این بی فروغ بودن مبدل کرده بود. حس کرد شاید که چقدر گیج و گنگم، حس کرد و بعد با نگاه به خیابان شلوغ، طوری زمزمه کرد که فقط من بشنوم و خودش.

ـ لعنتی کلمه ی درستی نیست اما چشمات لعنتی وار توی اون حالت، آدم و بیچاره می کنن.


تا رسیدنمان به آسایشگاه، دیگر نه او حرفی زد و نه من. تمام تلاشم را به کار گرفتم تا عین انسان های ضعیف، اشک هایم سرخود روی گونه هایم راه نگیرند و با لرزش دست و پایم، خودم را بیش از این رقت انگیز نشان ندهم. از گریه کردن بدم می آمد. اشک هایم را سال ها پیش ریخته بودم. روی آسفالت خیابانی داغ و آفتاب زده…درست وقتی که تمام دریچه های امید زندگی ام، یکی یکی با یک ابر تیره کور شدند.

ماشین که ایستاد، دست یخ کرده ام را روی صورتم کشیدم. به تابلوی آسایشگاه خیره شدم و بعد به طرفش چرخیدم. وقتی آن سوی شیطنت در چشمانش خاموش می شد، به طرز غریبی حس می کردم به خودم شباهت دارد. انگار، یک روزی او هم تمام امیدهایش را با دست خودش چال کرده و بعد، بالای سرشان عزا گرفته بود.

ـممنون.

شرایطم را درک کرد که پلکی زد.

ـ نیام تو؟ مطمئنی؟ خوب به نظر نمی رسی!

دستم روی دستگیره نشست. نفسم را آرام بیرون فرستادم و گردنم را کج کردم. شالگردنش، هنوز دورم بود. با دست دیگر بازش کردم و به طرفش گرفتم.

ـ نه، تا این جا هم لطف کردی.

شال را گرفت، من اما دستم را رها نکردم. حالا نقطه ی اتصالمان همان یک شالگردن مردانه ی سرمه ای بود.

ـحواست به خودت هست؟

پلک روی هم گذاشتم. لبخند محو، مصنوعی و به شدت بیاتی روی لب هایش شکل گرفت.

ـ به سلامت.

شالگردن را رها کردم. از ماشین پیاده شدم و بعد، بدون چرخیدن و نگاه کردنش، راهم را به سمت ورودی آسایشگاه کج کردم. حتی نپرسید چرا این جا می رویم. نه اهل قضاوت بود نه پرسش های آزاردهنده. از آن هایی بود که سال ها در زندگی کمشان داشتم. همان هایی که فقط بودند، قرار نبود هی بپرسند، هی کنکاش کنند، هی زیر و رو بکشند و هی با نگاهشان، بگویند اشتباه می روی. ورودم با آسایشگاه، همراه شد با برگشت عقل مختل شده ام. اخم درهم کشیدم. دکمه ی بالای پالتوام را با دست باز کردم و بعد راه اتاقش را در پیش گرفتم. ترسیده بودم…از صدای لرزان و اشک آلود مامان و چیزی که قرار بود با آن مواجه بشوم. نزدیک اتاقش که شدم، دیدمش. ایستادم و بعد…با نفس عمیقی صدایش کردم.

ـ مامان؟

چرخید، چشمانش خون افتاده بودند. با دیدن من، انگار داغ دلش تازه شد که بلندتر زیر گریه زد و به طرفم آمد.

ـ حالش خوب نیست.

قلبم، میان مشتی قوی فشرده شد. لب هایم را بهم چسباندم و سعی کردم خودم را کنترل کنم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و کمکش کردم بنشیند.

ـ شما واسه چی اومدین این جا؟

ـ اومده بودم ببینمش..دلم تنگ بود…اما نمی دونم چی شد یهو کلی دکتر ریختن بالای سرش. به من که حرفی نزدن.

یک دستم روی شانه ی او بود، اما آن یکی محکم مشت شد. سمت چپ سینه ام عمیقا تیر کشید. با اخم هایی درهم به اتاقش وارد شدم. نگاهم روی تختش، ماسک اکسیژن روی دهانش و چشمان بسته اش چرخ خورد و انگار، کل دنیا شبیه یک پتک به سرم ضربه زد. دستم را به دیوار گرفتم تا زانوانم رسوایم نکنند. احتمال خم شدنشان زیاد بود. مهدیار، همراه چندپرستار داخل اتاق به طرفم چرخیدند. اخم هایم کورتر شدند. اخم که می کردم، چشمانم کم تر پر می شد و بغضم، انگار سخت تر می شکست.

نگاه مهدیار با دیدنم اخم آلود شد. پرونده را دست پرستار سپرد و بعد، با گام هایی بلند به طرفم آمد.

ـ بریم اتاق من.

بی حرف دنبالش راه افتادم و مامان، وارد اتاق غنچه شد تا کنارش باشد. اتاقش…طبقه ی دوم ساختمان قدیمی اما مجهز بود. جلوتر از من، بدون رعایت حق تقدم داخل رفت و من عمق فاجعه از همین رفتارش متوجه شدم. در را پشت سرمان بستم و در سکوت ایستادم تا ببینم کی به حرف می آید. پشت میزش ایستاد. کف دستانش را روی سطح چوبی اش کوبید و خیره ماند به من نابود شده اما همچنان سرسخت در پی حفظ ظاهر.

ـحالش بد نمی شد، این ورا پیدات می شد؟

زانوی چپم، می پرید. جلورفتم و بعد، خودم را روی صندلی های نه چندان راحت اتاق رها کردم. با انگشت شست و سبابه، محکم چشمانم را فشردم. نوک انگشتانم خیس شد اما گونه هایم نه. در نطفه اشکم را خفه کرده بودم.

ـحالش چطوره؟

پوزخندش، تلخ بود و برنده.

ـ وقت زیادی نمونده.

سمت چپ بدنم، لمس شده بود. فشاری که قلبم تحمل می کرد را کاملا متوجه می شدم. دست راستم را روی شانه ی چپم قرار دادم و کمی به جلو خم شدم.

ـ این یعنی چی؟

ـبدنش عفونت کرده. شدید و غیرقابل کنترل. نمی دونم چقدر می تونه طاقت بیاره.

دستم روی دهانم نشست و چشمانم بسته شد. نفسم، راهش را انگار گم کرده بود. مهدیار میزش را دور زد. لیوانی آب از پارچ روی میز پر کرده و به طرفم گرفت. می ترسیدم دست دراز کنم و لرزشش، در چشم او بنشیند.

ـ بهرحال، تو می دونستی با توجه به نوع شدید این معلولیت، امکان این اتفاق دیر یا زود بود. بدن غنچه در ضعیف ترین حالت خودش قرار داره غوغا…متأسفم اما، علم پزشکی نمی تونه توی مورد غنچه معجزه کنه.

ـمن سال هاست دیگه منتظر معجزه نیستم مهدیار.

آن قدر لحنم تلخ و غمگین بود که نگاهش کدر و تیره تر شد. چشمانش را بست و من آرام بلند شدم. حس می کردم دلم می خواهد در یک مکان خلوت، ساعت ها گریه کنم. من چقدر به بغض های نشکسته ام بدهکار بودم.

ـ می رم پیش مامان. باید آرومش کنم.

ـ کی قراره تورو آروم کنه غوغا؟

پاهایم از حرکت ایستادند. حقیقت این بود این روزها، دلم برای خودم زیادی می سوخت. تاوان دادنم…داشت طولانی تر از توانم می شد. سرم را بالا گرفتم تا پر شدن کاسه ی چشمم، کار دستم ندهد. بعد هم بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون زدم. داخل آسانسور کسی نبود. دکمه ی طبقه ی هم کف را که زدم، به تصویر شکست خورده ام در قاب آیینه چشم دوختم. به چشمانی که اشک نریخته سرخ شده بودند. به لب های بی رنگ و موهایی که آشفته از گوشه ی شالم، رها شده بودند.

مامان را به سختی راضی به رفتن کردم. ترسیده بود. آن قدر که هران می ترسیدم فشارش افت کند و کار دستمان بدهد. راهی که شد، آن نقاب مضحک خوب بودن را از روی صورتم برداشتم. حالا فقط یک چهره ی نابود شده از من باقی بود. پرستار، وضعیتش را چک کرد و بعد با لبخندی به من، دست روی شانه ام گذاشت.

ـ نگران نباشین. فعلا وضعیت خواهرتون خوبه.

قلبم در گوشه ی سینه ام جمع شد و سرم، به رسم ادب تکانی خورد. او که از اتاق خارج شد دیگر فقط من ماندم و او. اویی که حتی یک بار راه رفتنش، حرف زدنش و یا دست تکان دادنش را ندیده بودم. کنار تختش قرار گرفتم. نگاهش کردم. به مژه های بلندش، ابروهای کمانی و صورت مهتابی رنگش. موهایش کم پشت بودند و مدل پسرانه زده شده بودند. استخوان دستش به شکل ناهنجاری چرخیده بود. لمسش کردم و بعد، پیشانی ام را روی دست کوچک و استخوانی اش قرار دادم. دستی که انگار قرار نبود رشد کند.

ـ تو غنچه ای بودی که، هیچ وقت نشکفتی.

گلویم طوری به درد افتاد که از سر دردش، چشمانم بسته شد. بغضم…درد داشت.

ـیه روزی، یه روزی که هنوز به دنیا نیومده بودی، وقتی هنوز بچه بودم و هم سن و سال تو…دعوت شدم تولد یکی از دوستای مدرسم. می شنوی غنچه؟ می دونم تولد دوست داری..بادکنک رنگی…مگه نه؟

یک قطره اشک از گوشه ی چشمم چکه کرد، دیگر تنها بودیم و ضعیف شدن منعی نداشت. من نقابم را برداشته بودم.

ـدوستم، دخترعمشم دعوت کرده بود. اسم اون دختر غنچه بود. من اون روز…همون روز عاشق اسمت شدم.

اشک هایم سرعت گرفتند و عین یک کودک، زار زدم.

ـداری راحت می شی غنچه. راحت می شی و من…سنگین تر از همیشه، داره به لیست از دست رفته هام اضافه می شه.

دستش را بوسیدم. پاک ترین آدم دنیای سیاه من، همین دخترک معلول بود.

وقتی به دنیا آمد، تصور کردم دنیا قرار است رنگی تر از همیشه شود. بی خبر از این که رنگ ها در کنار یک سیاهی پررنگ، دیگر مجالی برای رخ نمایی نداشتند. اشکم روی دستش چکید و با تمام درماندگی ام، خدارا صدا زدم. خدایی که را که انصاف را هم وسط می گذاشتم، زیادی به من سخت گرفته بود.


ساعت ده شب بود که بالاخره رضایت دادم از کنارش بلند شوم. ماشین نداشتم و باید برای گرفتن یک تاکسی مسافتی را پیاده طی می کردم. مهدیار اصرار داشت برایم آژانس بگیرد و من…آن قدر جانم سوخته بود که ترجیح می دادم میان خنکی راه بروم. از ساختمان آسایشگاه که بیرون زدم با دیدن بارانی که شروع به بارش کرده بود سرم را به سمت آسمان گرفتم. دست در جیب پالتو، چشمانم را بستم و گذاشتم کمی

روحم جان بگیرد. بعد، با فشردن چشمان خسته ام پله هارا پایین آمدم. نگاهم را به مقابلم دوختم و در یک لحظه، حس کردم علاوه بر شدت گرفتن باران، قلبم هم تند زد.

نرفته بود؟

ایستاده بود همان روبرو. با همان شالگردنی که چندساعتی دور گردنم بود. ایستاده بود و نگاهم می کرد. دستم را از جیب پالتوام خارج کردم و به قدم هایم سرعت دادم. او هم حرکت کرد و با همان خستگی جا خوش کرده در نگاهش، به سمتم آمد.

ـ نرفتی؟

ـ نرفتم.

شوکه بودم. موهای مشکی اش به خاطر خیسی براق تر به نظر می رسیدند. مبهوت نگاهش کردم.

ـ چرا؟

شانه ای بالا انداخت و نفس عمیقی کشید.

ـ آخه حال غوغا خانم خوب نبود.

نمی دانم چرا اما چشمانم سوخت و از محبت بی نهایتی پر شد. حس می کردم قلبم شبیه یک پروانه، به سمتش پرواز کرد. به شکل بی نظیری کارش برایم ارزش داشت. انگار یادم رفته بود این نوع حمایت ها چه طعمی داشتند. این مرد قشنگی های دنیا را داشت یادم می آورد. فقط صدایش کردم.

ـ علی؟

ـ جانم دلت می خواد که این طوری می گی علی؟

گر گرفتم، حسی که انگار از درونم نشأت می گرفت. از مرکز عواطف و احساساتم. آدم دستپاچه و بی زبانی نبودم. هرگز…چه قبل از ورود شاهین به زندگی ام و چه بعد از رفتنش. از سر احساساتم گذشته بود که بخواهم بابت این جمله، گونه هایم سرخ شود و سر به زیر بیندازم. با این حال، نمی شد منکر حس زیبایی که در قلبم جوانه زد شد. حسی که قد کشیدنش، شبیه دانه ی لوبیای داستان جک، با سریع ترین حالت ممکن رخ داد. لبخند محوش را کش داد و دست از جیب های شلوارش بیرون کشید.

ـماشین بگیرم یا دلت راه رفتن زیر بارون می خواد؟

به سختی نگاه از صورت جذابش گرفتم. به خیابان و نور چراغی که قطرات باران را واضحا نشان می داد انداخته و بعد، به این فکر کردم من قد کوتاهم یا او زیادی بلند.

ـ راه بریم.

بی اعتراض کنارم قرار گرفت. در حاشیه ی خیابان شروع به حرکت کردیم و من به بخار خارج شده از دهانمان زل زدم.

ـ خسته نشدی؟

ـ دروغ چرا….شدم.

ـ پس چرا نرفتی؟

از گوشه ی چشم نگاهم کرد، شانه ای بالا انداخت و لب زد.

ـ نمی دونم.

ـ مادرت منتظرته. خودت گفتی شبا صبر می کنه تا بری و شام همه پیش هم باشین.

ـ به مامانم زنگ زدم. گفتم حاج خانم….یکی هست که عین بچه های سرتق، ادای خوب بودن و محکم بودن در میاره اما حالش خدایی خوب نیست. رخصت می دی امشب در رکابش باشم؟

لبخند محوم، فقط شاید در چشمانم برق انداخته بود. لب هایم سرما زده بودند و بی حال. من را بهتر از تمام اطرافیانم خوانده بود. برایش کتاب باز شده بودم.

ـچی گفتن؟

سرش را چرخاند به طرفم. این که شانه به شانه ی هم حرکت می کردیم و بی خیال باران، به جلو قدم برمی داشتیم برایم زیبا بود.

ـگفت علی علی.

اسمش را نگفت، شبیه لفظ ورزشکارانی که مولا را مدد می طلبیدند بیانش کرده بود. ایستادم و ایستاد. با همان لبخند نایاباش مقابلم قرار گرفت و خیره ی موهای اطراف شالی که نم برداشته و به صورتم چسبیده بود زمزمه کرد.

ـگفتم یا علی.

چشمانم پر شد. هردو چشمم را از نظر گذراند. لبخندش محو شد و بعد، دستش دو طرف شالم نشست. از صورتم فاصله اش داد. موهای خیسم را لمس کرد و سرشان داد آن زیر. بی قراری و خستگی تمام سلول هایم را پر کرده بود وقتی که لب زد.

ـ می خوای گریه کنی؟

بغضم بالا آمد.

ـ می شه؟

باز هم بین چشمانم با نگاهش گشتی زد. پلک روی هم گذاشت و نفسش را روی صورتم بیرون فرستاد. بوی نعنای معطر…بوی آشنا.

ـ می شه.

انگار منتظر همین بودم. قطرات اشک حیران و سرگشته از چشمم بیرون ریختند و بعد، بی خیال جایگاه اجتماعی ام، بی خیال حواشی، بی خیال کثیف شدن پالتوی گران قیمتم و بد بودن وجهه ی اجتماعی عملم، روی جدول کنار خیابان نشستم. گریه ام صدادار نبود اما اشک هایم سرعت داشتند. او هم با تعلل کنارم نشست. منطقه ی خلوتی که هرزگاهی یک ماشین رد می شد و مایی که خیره به نقطه ی روشن آسفالت که از نور چراغ ناشی می شد و قطرات بارانی که در چاله ی آب آن نقطه به چشم می آمدند مانده بودیم.

ـ خسته ای؟

ـ خستم.

نفس صداداری کشید. پاهای بلندش را دراز کرد و بعد، بدون این که نگاهم کند تا معذب شوم زمزمه کرد.

ـ خسته نباشی.

وسط همان اشک ریختن احمقانه، لبخند آمد و روی لب هایم نشست. کف دستم را روی گونه ام گذاشته و سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. چقدر درمانده و معلق به نظر می رسیدیم. او اما بدون نگاه کردنم، بدون لبخند زدن و بدون هیچ تکان خوردنی لب زد.

ـ خنده داره؟

ـ خنده داره.

سرش چرخید. هیچ وقت، کسی به من این طور نگاه نکرده بود. حس می کردم با هر پلک زدنش، نوازش می شوم.

ـ اما قصه همینه خانم غوغا.

سکوت کردم تا ادامه بدهد و فقط گذاشتم اشک هایم رها تر از قبل بریزند. کنار جدول خیابان، در آن وضع وقت انگیز نشسته بودیم و من زیر باران اشک می ریختم. من…غوغا وارسته، تیتر جنجالی خبرهای زرد شش سال قبل.

ـقصه همینه که وسط خستگیامون کسی نیومد یه بار بگه خسته نباشید. انقدر نیومد….که خستگیا روی هم تلنبار شد. قد کشید و شد یه غولی که آدم و زمین می زنه. تو به این خسته نباشید…خیلی سال قبل تر احتیاج داشتی. نداشتی؟

داشتم. وقتی همسرم را در میان خاک قرار دادم و تک و تنها مراسمش را برگذار کردم، وقتی در بیمارستان با هزار اختلال و درد روحی جنگیدم، وقتی به خواست بابا، برای خوش کردن دل قهرمان کودکی هام دروس سخت تجربی را خواندم و پا گذاشتم روی علاقه ام و دندانپزشکی را انتخاب کردم، وقتی بعد از سال ها جنگ برای عشق و رسیدن با خیانتش مواجه شدم، وقتی….

من به این خسته نباشید میان خستگی هایم نیاز داشتم. شاید همان روزها…

ـ داشتم.

ـبه حاج خانممون گفتم، برای آدمی که خستست چیکار کنم.

با کف دست اشک هایم را پاک کردم. صدایم می لرزید و نگاهم به اسفالت تیره بود. چیزی تا ساعت یازده شب نمانده بود و من آن قدر تنها بودم که هیچ کس تماسی هم نگرفته بود تا ببیند کجایم. مادرش را بامزه صدایم می کرد. من چقدر حسرت زندگی اش را داشتم.

ـ حاج خانمتون چی گفت؟

ایستاد. حس کردم حالا همان خستگی ها، روی شانه های او هم نشسته. دست طرفم دراز کرد و من با تعلل دستش را گرفتم و با اهرم دست او، ایستادم.

ـ گفت ببرش تجریش، امام زاده صالح…بعدم براش لبو بخر. گفتم حاج خانم، خستستا نه گشنه. خندید و گفت، آقات وقتی خسته بودم و خسته بود….این کار و می کرد. بعدش خوب می شدیم. سبک می شدیم.

داخل امام زاده نشدیم..هردو از دور، خیره ی نور سبز رنگ و خیره کننده اش ایستادیم و بعد از این که کمی آرام شدیم، راهمان را طرف گاری های لبو فروشی با آن چراغ های زنبوری شان کج کردیم. برایم لبو خرید. خودش اما نخورد و خوردن آرام من را نظاره کرد. شبیه دخترهای هجده ساله شده بودم. زیر نگاهش، به شکل مفتضحانه ای داشتم می سوختم.

بلد بود حالم را خوب کند. از خاطرات کودکی اش، از زمانی که پدرش زنده بود و از شوق شب های عیدش در بازار تجریش برایم گفت. از این که کتانی های سفید و براق را دوست داشت و وقتی پدرش راضی شد برایش بخرد، تا سه شب آن کتانی هارا بغل می کرد و می خوابید. زندگی اش…همان قصه ای بود که انگار میان سرزمین رویاها دنبالش می گشتم. عادی…شاد…پر از خاطرات ریز و درشت و پر از حضور خانواده.

خیلی سعی کردم من هم کنارش حرف بزنم. که خاطره ای برای گفتن پیدا کنم و نشد. من هیچ وقت حسرت یک کفش سفید نداشتم. هیچ وقت هم میان بازار تجریش با خانواده ام برای خرید عید قدم نزده بودم. من حتی مثل او، وقتی از پدرم و مادرم حرف می زدم چشمانم برق نمی افتاد.
انگار خدا تمام خستگی هایی که شب ها زیر گوشش می گفتم را شنیده بود. بعد این مرد را خلق کرده بود تا تک به تکشان را نابود کند. علی برایم شبیه انتظار بود. شبیه انتظار روزهای خوشی که منتظرش بودم.

من را تا جلوی در خانه رساند. ساعت از یک هم گذشته بود و من نه خسته بودم و نه مثل دوساعت قبلش، نابود و به ته خط رسیده. خداحافظی که کردیم چشمان هردویمان برق می زد و من می دانستم شب، راحت تر از همیشه می توانستم بخوابم.

از وقتی شاهین رفته بود خیلی دقیق خودم را در آیینه نگاه نکرده بودم. او که رفت…انگار اعتماد به نفس و زیبایی من را هم با خودش برد. آن شب اما همین که وارد اتاقم شد، به خودم در آیینه خیره شدم. به صورت مهتابی رنگم، چشمان درشت و آبی رنگ شاید بهترین قسمت صورتم بودند. چشمانم…شبیه دریا بودند. گاهی مواج و اکثر اوقات، آرام و بی تلاطم. موهای قهوه ای رنگم لخت و بدون حالت بودند و لب هایم، نه رنگ داشتند و نه وسوسه کننده به نظر می رسیدند.
قبل ترها، خودم را زیبا می دانستم و این روزها، یک دخترک معمولی و زیادی بی حس و حال، نقاب چهره ام را به دست گرفته بود. چشمانم را کوتاه بستم و دست روی گونه هایم گذاشتم. ذهنم، بازیگوشی کرد…سرک کشید میان یک مشت خاطره و صدایی را برایم تداعی کرد که صدای مرگ بود. ” دخترک چشم آبی من، عشق دریایی من.”
چشمانم باز شد. برای ذهن سرکشم، با غصه حکم بریدم که اگر باز یادش کند، زندانی اش کنم.
بعد هم مثل آدمی که تازه از خواب برخواسته و فهمیده رویاهای شیرینش زیادی غیر قابل دسترسند روی تخت دراز کشیده و خودم را به خواب اجبار کردم. اجباری که شاید…برای قلب رویا پرداز شب زنده دارم بی رحمی محض به حساب می آمد.


ـکارا چطور پیش می ره؟

مهران، همان طور که کنارم قدم می زد با آرامش جوابم را داد.

ـ کار عکاسی مدل های جدید شروع شده. تمام لباسای طراح های اصلی به نوبت داره توی تنشون عکس برداری می شه. با سردبیر مجله ی مد هم صحبت کردم. قراره چندتا از طرح های اصلی توی آلبوم ژورنالیشون قرار بگیره. مشکلی که فعلا داریم کمبود مدله. بچه های اصلیمون برای جشنواره ی آمریکا اعزام شدن و یکم دست و بالمون خالیه.

سری به نشانه ی فهمیدن تکان دادم. از ساختمان که بیرون زدیم، باد به طور مستقیم به صورتم ضربه زد و من با دست خودم را بغل گرفتم.

ـفعلا با همینا کارمون راه میفته مهران. عکس ها که تموم شد برام بفرست. به ادمین های شبکه ی اجتماعیمونم برسون که آپلودشون کنن. یکم دست بجنبونین و سرعت بدین.

ـ تو می ری خونه؟

به ساعتم نگاهی انداخته و دزدگیر ماشین را که سرسری مقابل ساختمان پارک کرده بودم زدم.

ـ می رم خونه ی کامیاب. امشب بهش قول دادم براش پاستای مخصوص درست کنم. خوشحالم می شم اگه وقت داری با لیلی بهمون ملحق بشی.

لبخند مودبانه ای زد و سر خم کرد. تمام اصول تأثیرگذاری را خوب از بر بود.

ـممنونم. خونه ی مادر لیلی دعوتیم. بهتون خوش بگذره.

با لبخند سرم را تکان دادم و بعد سوار ماشین شدم. قبل از رفتن خانه اش، روبروی یک هایپر مجهز توقف کردم و با آرامش وسایل مورد نظرم را خریدم. می دانستم در دوهفته ای که به خانه اش سر نزده، قطعا با یک یخچال خالی مواجه می شوم. وقتی به برج رسیدم، چنددقیقه ای با نگهبانی که خوب من، پدر و کامیاب را می شناخت احوالپرسی کردم. ظاهرا تازه برای نظافت ساختمان اقدام کرده بودند. همه جا برق

می زد و می درخشید. در آیینه ی آسانسور به خستگی هایم خیره شدم و سعی کردم لبخندی روی لب بنشانم.

خودش هنوز نرسیده بود و این یعنی فرصت داشتم تا با آرامش غذایم را درست کنم. پالتو و شال موهر خاکستری رنگم را روی دسته ی مبل قرار دادم و با مرتب کردن موهایم، پا داخل آشپزخانه گذاشتم. امشب قرار بود بعد مدت ها، دور از خانه باغ و در پنت هوس برج آرامی که در آن زندگی می کرد شام بخوریم. مثل سابق…با این تفاوت که دیگر میعاد نبود و جمع چهارنفره مان تبدیل شده بود به من، او و میثاق. سس پاستا را با مهارت درست کردم و پخت ده دقیقه اشان را موکول کردم به زمان آمدنشان. بعد هم کمی سالاد در یک ظرف کوچک تدارک دیدم و با سس بالزامیک مورد علاقه ی کامیاب، آغشته اش کردم. خیالم که از بابت شام راحت شد به پذیرایی برگشتم. کاری برای انجام نبود و همه چیز از تمیزی برق می زد. خدمتکارش، هفته ای یک بار چه کامیاب به خانه سر می زد و چه نمی زد برای تمیز کردن می آمد.

پالتو و شالم را از روی دسته ی مبل به آویز کنار در منتقل کردم و با برداشتن تلفن همراهم که دو پیامک، بالای صفحه اش می چرخید روی مبلمان نشستم. پیامک اول از طرف حسابدار شرکت برای اطلاع رسانی از واریز حقوق کارمندها بود و دومی…

چیزی که شاید تا ابد هم انتظارش را نداشتم. شماره اش را سیو نکرده بودم اما حفظش بودم. انگار تمام آن سال ها در حافظه ام جای گرفته بود، بدون این که بخواهم. تصویر شاهین پیش چشمم پررنگ شد. تصویر التماس هایش…تصویر اشک ریختن های من و فریاد او..صداها هم به این تصاویر اضافه شدند. صدای شکستن ظروف و فریاد شاهینی که من را بی رحم می خواند. شش سال قبل مثل یک فیلم جلوی چشمانم نقش بست و من نفس بریده دکمه ی کنار موبایلم را فشردم. صفحه خاموش شد و پیام او هم بی جواب ماند. بعد شش سال پیدایش شده بود که کدام خاطره را نبش قبر کند؟

تپش قلب، اولین علامت بعد دیدن پیامش بود. صدای باز شدن قفل در و باز شدندش همزمان شد با بلند شدن سرم. در خلأ بودم. چرا فکر می کردم بالاخره خوشی به من هم روی کرده؟ مگر نمی دانستم نفرین شده ی بدبختی هایم بودم؟ کامیاب و پشت سرش میثاق وارد خانه شدند و صدای کامیاب، همان لحظه بلند شد.

ـ دختری…رسیدی؟

ایستادم اما روحم، جایی میان متن آن پیام بود” باید ببینمت” اما آخر بعد شش سال؟

ـ این جام.

بالاخره من را دیدند. لبخندی زد و قدم هایش را به طرفم برداشت.

ـ چطوری توله؟

در آغوشش فرو رفتم. روی موهایم را بوسید و لبخند بی حالی روی لب هایم نشاند.

ـ شام آمادست؟

بنده ی شکمش بود. مثل همه ی مردهای اطرافم. سری تکان دادم و بعد از سلام سردی با میثاق، وارد آشپزخانه شدم. آب را برای جوش آمدن گذاشتم و بسته ی پاستای صدفی را کنارش قرار دادم. می شد تا زمان آماده شدنش میز را چید. لیوان ها، ظرف سالاد و بشقاب های سفید ساده ی چینی. کمی زیتون و خیارشور صنعتی و البته شیشه ی دلستر لیموی محبوب هر سه نفرمان. پاستاها داخل آب قل زدند و افکار در کاسه ی ذهن من جوشیدند. چرا دوباره سروکله اش پیدا شده بود؟ چرا نمی شد آن سال نحس را از زندگی مان پاک کرد؟

آذر بانو می گفت نحسی و نفرین….زشت بود بعد این همه سال تحصیل، به آن اعتقاد پیدا می کردم؟

ـ آقایون…شام آمادست.

با لبخند و البته خستگی وارد آشپزخانه شدند. صندلی را عقب کشیدم و ظرف پاستایی که سسش کنارش قرار داشت وسط میز گذاشتم.

ـ بشینین.

ـ یه فیلم امریکن گرفتم امشب ببینیم. پاپ کورنم خودم درست می کنم.

سرم را بالا آوردم تا لبخندی بزنم که با افتادن نگاهش به من، یا خدایی گفت و بلند شد. صندلی به خاطر شتابش از پشتش واژگون شد و من متحیر از حرکتش، به خیسی چسبناک پشت لبم پی بردم. سریع دستش را پشت گردنم قرار داد و فقط کمی سرم را زاویه بخشید.

ـ بازم خون دماغ؟

میثاق هم حالا با اخم دستمال به طرفم گرفته بود. نگرانی در نگاه هردویشان مشهود بود. این علامت بالا رفتن فشار خونی بود که ثمره ی زندگی کوتاه مدتم با شاهین بود. دستمال را روی بینی ام فشار دادم و قبل ریختن خون به حلقم ایستادم تا به سرویس برم.

ـ خوبم؟

باور نکرد و پشت سرم آمد.

ـ باز کدوم د*یوثی حرف زده که تو فشارت زده بالا؟

بابت حرف زشتی که به کار برد، چپ چپی نگاهش کردم. اما آن قدر بی حال شده بودم که اثر نداشت. با اخمی غلیظ کنار روشویی سرویس ایستاد و خودش به شستن صورتم کمک کرد. می دانستم خونش زود بند می آید.

ـ برو غذات و بخور، میام من.

ـ کوفت بخورم…قرصای فشارت و آوردی؟

خیلی وقت بود که با خودم همراهشان نمی کردم. فکر می کردم این درد، دیگر التیام یافته. دست خیسم را زیر بینیم ام نگه داشتم و به گردنم زاویه
دادم.

ـ نه.

ـ زهرمار و نه…الان من نصفه شبی از سر قبرم قرص بیارم؟

ـ نمی خواد. خوبم کامیاب.

عصبی، دستش را در هوا تکان داد و حین بیرون رفتن از سرویس، صدایش را برای میثاق بلند کرد.

ـ سوییچ ماشین و بردار و برو داروخونه ی شبانه روزی خیابون بالایی قرصش و بگیر. فقط زود بیا میثاقا.

صدای میثاق را نشنیدم، اما صدای بسته شدن در میان گوش هایم نشست. در آیینه ی بالای روشویی، به چهره ام خیره شدم. پشت لبم قرمز شده بود، آن قدر که رویش دست کشیده بودم تا خون را پاک کنم. اطراف بینی ام هم ملتهب به نظر می رسید. آب سرد را محکم به صورتم پاشیدم. خون قطع شده بود اما گر گرفتگی و تنگی نفس من نه. به آرامی از سرویس خارج شدم و کامیاب، با همان اخم های پر خشمش به طرفم قدم برداشت. بازویم را گرفت و کمک کرد بنشینم. خودش هم با همان کلافگی، مقابلم روی زمین قرار گرفت و عمیق نگاهم کرد.

ـ چیه عمو؟

ـ درد و عمو….چه مرگت شده باز؟
محبتش را این طور نشان می داد. یادم بود وقتی تبسم شیرین زبانی می کرد، کامیاب به جای عشقم و عزیزم یک عوضی غلیظ و با خنده نثارش می کرد. همیشه هم جیغ آن دختر را درمی آورد که عین آدمیزاد قربان صدقه بلد نیستی؟ زبانش چفت و بست نداشت. نه آن سال ها…نه بعدش.
ـ چرا اون طوری نگام می کنی. می گم چت شده باز این فشارت آب روغن قاطی کرده.
دستم را جلو بردم. میان همان بغضی که سنگ شده بود و نه پایین می رفت و نه بالا، دست روی موهای پرپشتش قرار دادم و لب زدم.
ـ خوبم.

از کوره در رفت، عاصی صدایش را بلند کرد و من دلم برای غذای سرد شده مان هم می سوخت. همه چیز این زندگی انگار دلسوزی لازم داشت. چه شد؟ حقیقتا چه شد که جمع شاد و سرزنده ی ما، به یک باره به سقوط رضایت داد؟

ـ الکی نگو…بزرگت کردم بچه. اون زمانی که مامانت توی سالنای زیبایی دنبال میزانپیلی و پز شوهر کارگردانش و دادن بود، اون وقتی که بابات پشت هم سریال استارت می زد و توی خونه پیداش نمی شد من تورو بزرگت کردم. تو و اون داداش کره خرت که دلم خونه برای اون طور افتادنش روی تخت بیمارستان و من بزرگ کردم. راست راست توی چشمام زل نزن نگو خوبم. باز فشارت زده بالا و دستام داره می لرزه. ببین این دست لعنتی من و…
دستش می لرزید. لب هایم را محکم روی هم چفت کردم. مثل زانوهای چسبیده بهمم. بعد هم انگشتانم را از مویش جدا کرده و آن دست لرزانش را گرفتم. محکم.

ـ من می دونم برامون چه کارا که نکردی.

ـ پس بهم دروغ نگو.

بغضم، مغلوبم کرد. شکست خورده جلویش زانو زدم وقتی که کاسه ی چشمانم را پر کرد.

یک دیدگاه برای “رمان آنلاین غرقاب (پارت8)”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *