| Thursday 22 October 2020 | 03:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت7)

رمان آنلاین غرقاب (پارت7)

رمان آنلاین غرقاب (پارت7)

رمان آنلاین غرقاب (پارت6)

رمان آنلاین غرقاب

ـبرای پولاد آرزوهای بزرگ تری دارم مهران. می دونی که حرف اول و داره می زنه توی این کشور. نمی خوام با خروج سریعش از کشور، تن به کار برای هر برندی بده. پولاد وقتی از کشور خارج می شه که من بدونم برای بهترین برند روی استیج می ره. اجازه بده براش چیزی که لایقشه اتفاق بیفته.

سری کوتاه تکان داد و ایستاد. لبخندم را باز هم شبیه یک برچسب روی لب هایم چسباندم و ایستادم.

ـبایت این مدت ممنونم ازت مهران عزیز. به لیلی سلام برسون.

ـ سرحال تر از قبلی…خوشحالم سواحل خلیج فارس بهت ساخته.

این طور به نظر می رسید؟ هنوز خسته ی سفری بودم که دیروز تازه به اتمام رسیده بود اما…می شد گفت حالم بد هم نبود. انگار جان دوباره جنگیدن و سرپا ماندن در تنم تزریق شده بود.

ـسفر کمک کننده ای بود.

جواب سربالایم، باعث شد با لبخند سری تکان بدهد. از اتاق که خارج شد، نفسم را محکم بیرون فرستادم و کمی چرخیدم. تا پشت شیشه های سرتاسری برج قدم رو رفتم و به پژواک صدای کفش هایم گوش سپردم.

تهران، داشت آن پایین نفس می کشید. میان دود و دم و غلظت اخم آدم های خسته ای که شبیه تندروهایی بی جان از دلش می گذشتند. با همان آرامش پر نقصی که در وجودم جا خوش کرده و تماما تصنعی بود زل زدم به هیاهوی ان پایین.

هوا که سرد می شد، دستکش دست نمی کردم. شاهین که بود، دستانم را می گرفت و میان جیب هایش می گذاشت و با هم روی ترک یک موتور می نشستیم. او از آرزوهایش می گفت، از ماشینی که دوست داشت بخرد و از خانه ای برای مادرش باید می گرفت. شاهین، پر بود از آرزوهای ریز و درشتی که آن قدردر سرش پروبالشان داده بود که بلند پروازش کرده بودند.

از بعد رفتنش، از زمستان دل خوشی نداشتم. هوا که سرد می شد یک جفت دستکش چرم برداشته و خودم، گرمشان می کرد و ته همه اش…باز هم…بدم می امد از این سرمای بی پدر و مادری که انگار مغزم را منجمد می کرد و خاطرات را میان دندان های ذهنم به جویدن وادار می کرد.

اهی که کشیدم، باعث شد پنجره را بخار بگیرد.

تلخ به این مه گرفتگی چشم دوخته و چرخیدم. کار زیاد بود و من، دیوانه شده بودم که باز دل و ذهنم…به گذشته پر می کشید.


ساعت از ده شب گذشته بود که مقابل خانه رسیدم. خستگی، تا چشم هایم رسیده و با این حال، از عملکردم و رسیدگی ام به کارهای عقب مانده حس رضابت داشتم. در که آرام باز شد، ماشین را تا میان جاده ی سنگی کشیدم و بعد از خاموش کردنش، نفسی بیرون فرستادم.

خروج کامیاب، از ساختمان اصلی باعث شد در پیاده شدن عجله به خرج بدهم. دیشب، بعد از برگشت از مطب ندیده بودمش و آذربانو می گفت با وجود راه دادن او به خانه، همچنان اما شب ها دیر می آید و سرسنگین است. من را که دید لبخندی زد و دست در جیب جلوتر آمد.

ـچطوری توله!

چشمانم را برایش چپ کردم و او به محض رسیدنم، بالاخره دست هایش را از جیب خارج و بغلم کرد.

ـدلم واست تنگ شده بود بدعنق.

خواستم اعتراضی به کلمات انتخابی اش بکنم و نتوانستم. حقیقتا بیش تر از تصور دلتنگ بودم. با وجود وابسته نبودنم، برای کامیاب همیشه طور دیگری دلتنگ می شدم. در آغوشش آرام گرفتم و بعد از چندثانیه نفس کشیدن، رهایم کرد. لبخند داشت و ته ریش کم پشتی، روی صورتش جا خوش کرده بود.

ـتغییر دکوراسیون دادی.

اشاره ام به ته ریشش، باعث شد دستی رویش بکشد. چشمانش مثل همیشه پر بود از برق و انرژی ای دوست داشتنی.

ـمی گن بهم میاد.

ـراست می گن.

پرغرور کمی عقب رفت و ژستی گرفت. خنده ام صدادار شد و لب زدم”دیوانه” خودش هم به خنده افتاد و باز فاصله را کم کرد.

ـآب رفته زیر پوستت.

ـفقط با یه هفته؟

دقیق تر نگاهم کرد. همان طور که بازویم میان دستانش بود و چشمانش، قفل صورتم. با آن یکی دستش، موهایم را لمس کرد و چشمانش برای لحظه ای کوتاه از شیطنت دور و به مهربانی نزدیک شدند.

ـتوله سگ جذاب. به خودم رفتی توی چهره.

با اخطار اسمش را روی لب راندم تا بلکم الفاظ بهتر و مودبانه تری استفاده کند اماکم ترین توجهی هم نشان نداد. به جایش سوییچ ماشینم را ازدستم بیرون کشید و با چشمکی، من را عقب زد:

ـماشینم تعمیرگاهه، تا صبح برش می گردونم.

ـکجا نصفه شبی؟ باز صدای بانو رو در میاری کامیاب.

نشست پشت فرمان و قبل بستن در قهقهه اش را آزاد کرد.

ـبه جان تو سمت کثافت کاری نمی رم. امشب بازی رئال و بارساست. خونه ی کامی دعوتم.

با نگاهی متأسف خروجش از خانه را به نظاره نشستم و بعد، کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم. قبل از ورود به خانه، به طرف ساختمان اصلی حرکت کردم تا آذربانو را ببینم. مثل اکثر اوقات، روی مبل نشسته بود و در حال خوردن خوراکی هایی که با توجه به چربی و فشار برایش سم به حساب می آمدند سریال می دید.

ـ نخورین بانو.

هول کرده از حضورم، بسته ی چیپس از دستانش رها شد و روی پایش افتاد. طوری چپ چپ نگاهم کرد که باعث لبخندم شد. صحنه ی سریال، حالا دقیقا رسیده بود به اتاق خواب. این سریال های ترکی و این بخش هایش، هیچ وقت برایم لذت بخش نبودند. حتی کمی باعث شد که مقابل آذربانو خجالت زده هم بشوم.

ـالان خوبه منم بهت بگم نبین دختر. خوبه؟

ـمن برای سلامتی خودتون نگرانم.

ـمنم برای چشمای تو نگرانم که گناه و معصیت نبینه.

ـشما ببینین عیبی نداره؟

باز هم چپ نگاهم کرد و با کنترل، شبکه را عوض کرد. اوقاتش تلخ شده بود و فقط همان دیشب که تازه رسیده بودم کمی تحویلم می گرفت.

ـذلیل بشن با این فیلماشون. دختره قیافه هم نداره…همین غوغای ما بهتر از اون می تونست از پس این نقش بربیاد.

من را با سخاوت، داشت کاندید یک فیلم پورن استار می کرد؟ خدای بزرگ…لبخندم را به سختی جمع کرده و بعد برداشتن چیپس از روی پاهایش، نفس عمیقی کشیدم.

ـیکم بیش تر مراقب سلامت خودت باش قربونت برم.

ـاین پسره رفت؟

منظورش کامیاب بود. سری تکان دادم و کنارش نشستم. طوری کنترل را گرفته بود که حس کردم به محض بلند شدنم شبکه را عوض کرده و ادامه ی آن سریال را تماشا می کند.

ـدیشب یکی زنگ زده بهم می گه از پسرت حاملم.

با حیرت نگاهش کردم. نفسش را پر از غیظ بیرون فرستاد و نگاهم کرد. حس می کردم دود از کله ام بلند می شود. کامیاب دیگر داشت شورش را در می آورد.

ـبهش می گم فلانی زنگ زده می گه من مهسام و فلان اتفاق افتاده، زل می زنه توی کاسه ی چشم من می گه غلط کرده، بچه ی یکی دیگه رو داره به ناف من می بنده. می گم از کجا مطمئنی؟ شر درست نکن برای خودت و برادرت…می گه مطمئنم چون قبلش سراغ خودمم اومده، بچه سه ماهست و من آخرین بار چهارماه پیش….لا اله الله..

تصور ادامه ی حرف کامیاب، اصلا سخت نبود. چشمانم را کوتاه بستم. این خانواده شبیه نخ تسبیح پاره شده می ماند. همه چیز از دستمان در رفته بود و به وضعیتی دچار بودیم که خودمان در خودمان، برای حفظ آبرو تلاش می کردیم. با ناراحتی نفسی بیرون فرستادم و دست آذربانو را فشردم.

ـدرست می شه.

ـامید داری به درست شدن؟ همون جور که برای تو درست شد؟

قلبم کمی درد گرفت. هربار…بحث هراشتباهی که پیش امد، من در سر این لیست پرخطا و مزخرف قرار می گرفتم.

ـاشتباه من، انتخاب من بود. کامیاب اما…یه جورایی لج کرده با خودش. بعد تبسم…

ـاون دخترم ذات این پسر و شناخت که گذاشت و رفت.

ـنگو این طوری فداتشم. ذات پسرت بده؟کامیاب و این طوری شناختی؟

بغضش، باعث شد پشیمان شوم. بی حرف و کلامی، فقط گونه اش را بوسیدم و بعد از زدن دوضربه ی کوتاه روی دستش، از جایم برخواستم. خانه، ماتمکده ی همیشگی بود. مامان، مقابل عکس میعاد زانوی غم بغل گرفته و پدر، میان کارهایش خودش را حبس کرده بود. وارد اتاق که شدم می دانستم خواب، تا وقتی ذهنم از کامیاب و دردسرهای جدیدش پر است به سراغم نمی آید.

با این حال روی تخت دراز کشیده و چشمان خسته ام را بستم. پشت پلک هایم، تصویری از جسمی بی جان که تکان می خورد نقش بست و من….آشفته بازشان کردم. صدای پیامک موبایلم، همزمان شد با رعد بلندی که اتاق را لحظه ای روشن کرد و پشت بندش، صدای بارش شدید باران.
دستم را دراز کردم و بعد برداشتن موبایل، پیام را باز کردم.

“پس فردا صبح، قبل سر کار رفتنت بریم توچال. بریم که اولین قدم زندگی کردن و خودم یادت بدم خانم دکتر چشم کارتونی”
فکرها، از ذهنم خط خوردند.

یک من ماند که قرار بود عین یک نوزاد تازه به دنیا امده، زندگی را یاد بگیرد.

لبخندی که روی لبم هرچند کمرنگ نشست نشان داد این من، از این اجبار خیلی هم بدش نمی آید.
صدای باران…دیگر ترسناک نبود وقتی پس فردا صبح، قرار بود فکر ها را پایین کوه جا بگذارم.


ـ لثه ی شما عفونت داره. من فعلا نمی تونم روی دندونتون کاری انجام بدم.

دهانش را بست و بعد، با حالتی زار و درمانده نگاهم کرد. دستش، روی سمت چپ گونه اش را پوشانده بود.

ـواقعا راهی نیست؟

با لبخندی ماسک را پایین فرستادم، پاهایم به زمین نیرو محرکه ای وارد کردند و صندلی چرخانم، تا پشت میز من را کشاند.

ـبراتون دارو می نویسم. هروقت این عفونت از بین رفت، من کارم رو شروع می کنم.

ـپس مسکنم بنویسین. به خدا دیشب از درد، مردم.

سری برایش تکان دادم. آبثه ی لثه اش، باعث تورم شدید و البته عفونتی قدیمی شده بود. به هیچ عنوان نمی توانستم ریسک کار روی دندان را قبول کنم، امکان پخش عفونت وجود داشت و همین، باعث شده بود دست نگه دارم. نسخه را به طرفش گرفته و او بعد تشکر کوتاهی، از اتاق بیرون رفت.
مهدیه داخل شد و با گفتن خسته نباشید، مشغول تمیز کردن اتاق و میز شد. چشمانم را برای مدتی کوتاه بستم و بعد، حین باز کردن دکمه های روپوشم، ایستادم.

ـمادرت بهتره؟

نگاهش چرخید و روی چهره ام قفل شد.

ـخداروشکر. بعد عملش، هرروز دعاتون می کنه. خیلی داشت اذیت می شد.

لبخندی به رویش زدم. چهره ی بی آرایش و ملیحش، دوست داشتنی بود و دلبرانه. با دست، روی شانه اش ضربه ای زده و بعد برداشتن پالتوام، به سمت خروجی مطب قدم برداشتم. با کامیاب، در سفره خانه ای که متعلق به یکی از دوستانش بود برای شام قرار گذاشته بودم.
می خواستم باهم حرف بزنیم.

حس می کردم این عموی جوان، اما این روزها پردردسر…بیش تر از هرچیز دلش شنیده شدن می خواهد. یک زمانی، وقتی غم، عقلم را زائل کرده بود تصور می کردم خانواده ام چشم خورده اند. مگر می شد همه ی ما، نیش یک حس را خورده باشیم؟ می شد این گونه پخش و پلا، زیر آوار یک اسم، تک تکمان دفن شویم؟

تا خود رستوران که خارج از شهر بود، به حرف هایی که باید می زدم فکر کردم. به غضه ی آذربانو از کارهای کامیاب و غم خودم، از لجی که با زندگی اش کرده بود. ته فکرهایم اما، رسیده بودم به قرار فردا صبح. در کوه و برای زندگی کردن.

خب…می شد میان تک تک صداهای ذهنی که سعی داشتند، با تبر مغزم را از ریشه درآوردند، با این فکر لبخند زد. می شد و من…واقعا به لب هایم انحنا می دادم. وقتی ماشین را در پارکینگ رستوران پارک کردم که نگاهم به اتوموبیل پارک شده ی کامیاب گیر کرده بود.

در آیینه، روسری سرم را مرتب کردم. موهایم، کج و خیلی کم از حاشیه اش بیرون زده بودند و لب های بی رنگم، با توجه به رنگ روشن روسری، خیلی هم زننده به نظر نمی رسیدند. کیف دستی ام را برداشته و بعد از زدن دزدگیر، با قدم هایی آرام به طرف تخت رزرو شده حرکت کردم. جایی که خیال هردویمان، لااقل راحت بود که شناخته نمی شود.

با همان کلاه همیشگی نشسته و موبایل میان دستانش، حواسش را پرت خودش کرده بود.
ـسلام عرض شد عموجان.

سرش را بلند کرد، لبخندی به لحن مودبانه ام زد و سری تکان داد.

ـ با ادب شدی واسه من؟

کفش هایم را درآورده و راحت، به پشتی تخت تکیه زدم. باد خنک اما دلنشین اواخر زمستان، حس دلچسبی برایم به ارمغان داشت.

ـبودم عمو…بودم عزیز دلم.

لبخندش، پررنگ تر شد و بعد، با اشاره ی دست، گارسون را صدا کرد. سفارش هارا که داد راحت تر نشست و زیپ کاپشن بادی تنش را تا انتها باز کرد.
ـچی شد حالا خواستی شام و باهم بخوریم؟

هردو لبه ی روسری را با دست لمس کرده و صافش کردم.

ـاولین باره مگه؟

عجیب نگاهم کرد، طوری که لبخندم کمرنگ تر شد و خودش هم، نفس عمیقی بیرون فرستاد.

ـ بزرگت نکردم مگه من که حالا می خوای بپیچونی من و؟

لب هایم را محکم بهم چسباندم و هوارا، کاملا از بینی بیرون راندم. سکوتش، نشان می داد احتیاجی به تفسیر و توضیح ندارد و بهتر از من، می داند برای چه این جاییم.

ـدیشب…

ـآذر نگران بود؟

به نظرم مشکل از همین جا شروع می شد. از همین نقطه ای که کامیاب، احترام هارا زیر پا قرار داده و داشت با سرعت از رویشان رد می شد.

ـمامان صداش کن.

تلخ نگاهم کرد، آن قدر که کام من هم طعم زهر بگیرد و هردو، با کلافگی از هم روی برگردانیم.

ـمامان صداش کنم حل می شه همه چیز؟

کامیاب، از همان ابتدا شر و شور زیادی داشت. از همان وقتی که به یاد داشتم دنبال دردسرهای بی پایان بود. با این حال، چهارچوبی برای خودش داشت که از خطش خارج نمی شد. چهارچوبش، وقتی شکست که قلبش، ترک برداشت و یک شبه، به نیستی رسید. و حالا درست چهارسال از آن نیستی گذشته بود.

دستم را جلو برده و بعد، دستان مردانه اش را لمس کردم.

ـقربونت برم.

غم میان نگاهش، آتش می کشید و داشت لبخند می زد. صبرم…گمانم مثل او بود.

ـخدانکنه. بیا حرفای بهتری بزنیم.

ـدلت براش تنگ شده؟

چهره اش که رنگ باخت و نگاهم کرد، لبخند خیسی…شبیه بغضی نشکسته، روی لب های من نشست. پلک روی هم گذاشتم و بعد، خودم را بیش تر به سمتش کشیدم.

ـدلتنگی بد نیست کامیاب که از گفتنش می ترسی.

ـدلتنگی؟

بغض مردانه ی اویی که همیشه، تحت هرشرایطی لبخند می زد و حال آدم هارا خوب می کرد، تحمل کردنش سخت بود. وقتی با بغض این کلمه را تکرار کرد، بی اراده قلبم فشرده و دستانم یخ کردند.

ـمن دلم داره براش پر می زنه.

طوری با درد این جمله را گفت، که بی قرار، پلک روی هم گذاشته و دستش را محکم تر فشردم. سرم را که به آغوش کشید ممانعتی نکردم. دوست نداشتم اشک چشم هایش را ببینم اما نفس های عمیق و سینه ی تند و متحرکش، قلبم را چاک چاک کرد برایش.

ـمن بمیرم برات.

هیس گفتنش، نشان از بغض داشت. حرف نمی زد، تا نشکند و من به این فکر کردم کامیاب اگر بد مطلق هم بود، آن دختر را می خواست. بیش تر از خودش و مگر عشقی از این محکم تر، امکان داشت نسیب کسی شود؟

آخرین باری که کوه رفته بودم، مربوط می شد به زمان زنده بودن شاهین. آن هم با دوستان او…درست چهارماه قبل از مرگش.

دوستانش، همه مثل خودش بودند. دختر و پسرهای جوان، مستعد، علاقمند به پیشرفت و پر از آرزو و رویا. آدم هایی از قشر ضعیف اما چشمانی پر نور، کسانی که شاهین هرچقدر هم از خودش دور شد، از آن ها نتوانست.

حالا اما بعد چندسال، دوباره پا به این نقطه گذلشته بودم. با شال و کلاه و دستکش سرمه ای بافتی که عمه شخصا برایم بافته بود و من هربار از آن ها استفاده می کردم، روشنی پوستم، بیش تر به چشم می آمد.

شب قبل، خیلی خوب نخوابیده بودم. درد کامیاب، ضرب شده بود در دردهای پنهان قلبم. کامیاب، آن قدر در زندگی ام جایگاه مهمی داشت که هزار شب هم شده، می توانستم برای غصه هایش، غم بخورم.

ـسلام بانو!

چرخیدم و تکیه ام را از در ماشین برداشتم. بافتی مردانه تن زده بود با کلاهی که انتهایش، کشیده و آویزان بود. شال گردنش هم مثل خودم شبیه یک یقه دور گردنش را پوشانده و بیش تر جنبه ی تزیینی داشت.

ـسلام.

فاصله را کم کرد و من نفس عمیقی کشیدم. نگاهش، با مهربانی خاصی خیره در چشمان بدون آرایشم ماند.

ـصبحتون به خیر.

لبخندی زدم. با وجود این که اصلا نخوابیده بودم که سخت از خواب بلند شوم، خیلی کسل و گرفته نبودم.

ـخب…

به مسیری که باید بالا می رفتیم چشم دوخت و دستانش را روی کمرش قرار داد.

ـخب…

شانه ای بالا انداختم، لبخندی زد و بعد سرش را زیر انداخت.

ـ بندهای بوتت و محکم کن. بعد بریم.

من هم سرم را کمی خم کردم. متوجه شل شدن بند نیم بوت های اسپرتم نشده بودم. پایم را روی سپر ماشین گذاشته و بعد، بندهارا محکم کردم. به مدل گره زدنم چشم دوخت و دستش را جلو آورد.

ـ اجازه بده.

شوکه شده دستم را عقب کشیدم، بند کفشم را گرفت و بعد خودش کمی خم شد. آن قدر متحیر بودم که نتوانم عکس العملی نشان بدهم. گره ای محکم و ماهرانه زد و خواست پای دیگرم را روی سپر قرار بدهم.

ـاون قدر شل و فانتزی بستن باعث می شه دوباره باز بشه.

ـمن دارم خجالت می کشم.

آرام گفتم و او بدون بلند کردن سرش لبخندی زد.

ـ خجالت برای چی؟ دارم یادت می دم چطور موقع کوه اومدن بند کفش ببندی. این خودش یه درس زندگیه…
ـدرس زندگی؟

بالاخره کارش تمام شد و سر بلند کرد. کاش می توانستم نگاهش را خوب تفسیر کنم. چیزی که میان براقیت مردمک های روشنش موج می زد و من، نمی توانستم بگویم چه معجون درهم و عجیب و ناشناخته ای به نظر می رسید. توان این را داشتم تا برایش…همین لحظه یک ترانه بنویسم. بخاری که از دهانش حین نفس کشیدن بیرون زد، شبیه طرح نامفهومی در هوا پخش شد.

ـ ممکنه یه روز تنها بیای کوه، انقدر قوی بشی که تنهایی بیای حالت و خوب کنی. ممکنه کسی نباشه بهت بگه بند کفشت بازه، دارم یادت می دم یه طوری بند کفشت و ببندی که هیچ وقت باز نشه.

درگیر شدم، به همین راحتی و با یک جمله! درگیر نصیحت، طعنه و یا مفهوم عمیق و پارادوکس محور پشت کلماتش. عجیب غریب حرف می زد و من، ایمان داشتم منظور و هدف پشت این جمله ها، یک نوع زبان پنهان بین من و اوست.

کنار هم که شروع به بالا رفتن کردیم، اول یک خروار سکوت بینمان نشست و بعد اویی که با بازدمش، ذراتش را در هوا پراکنده کرد.
ـتا حالا ایستگاه پرش توچال و دیدی؟

ـبانجی؟

سری به تایید تکان داد و من مثل خودش سر تکان دادم. منتهی در جهت افقی و به نفی. لبخند محوی زد و برق چشمانش، میان جدیت گم شد.

ـ الان می بینی.

ـمی خوای بپری؟

سرش را چرخاند و یک ابرویش را بالا فرستاد.

ـخدارو چه دیدی شاید تو پریدی.

به شوخی ریزش لبخندی زدم، هوای خنک و البته پاک، روحم را کمی سرحال تر از ساعات قبل کرده بود.

ـمن می دونم اجازه ی پرش به خانما رو نمی دن.

ـ نه وقتی من مربی باشم و اجازه رو صادر کنم.

ایستادم، او هم به فاصله ی دوقدم ایستاد و چرخید. هرلحظه و هربار که می دیدمش، نه تنها شگفت زده ام می کرد بلکه باعث می شد حس وابستگی عمیقی نسبت به اویی که غریبه ترین دنیای کوچکم بود حس کنم.

ـمربی؟

سری بالا و پایین کرد. سرش را کمی کج و بعد با لحنی مغایر با شوخ طبعی چندلحظه قبلش زمزمه کرد.

ـ جمعه ها این جام. هرهفته، به عنوان یکی از مربی های پرش بانجی.

دوقدم فاصله زیاد نبود اما با برگشت به عقب همان را هم کم کرد.

ـو الانم می خوام تورو به خاطر این که انقدر بی اهمیتی که هیچی ازم راجع به خودم نپرسیدی پرت کنم پایین.

بی اهمیت به بخش تهدید گونه ی کلامش، با نهایت جدیت لب زدم.

ـ باید می پرسیدم؟

این پرسش، جواب ساده ای نداشت. وقتی پلک هایش از تکان خوردند ایستادند ایمان آوردم. ما دو آدم با بلوغ اجتماعی بالا بودیم. این همه تیز جلو رفتن و از همه مهم تر، بی مبالاتی درست بود؟ دستش جلو آمد، منگوله ی فانتزی گونه ی کلاهم را با انگشت نوازش و تکان داد.

ـ دوستا می پرسن.

دوست ها؟ من و او دوست بودیم؟ گمانم بودیم چون زبانم هرچه کرد نچرخید تا خلافش را ثابت کند.

رسیده بودیم به ایستگاه پنجم. صرف نظر از سردی بی اندازه ی هوا، نفسمان از این همه بالا رفتن گرفته بود و حالا، نشسته بودیم و مشتاقان زیپ لاین را نگاه می کردیم. در سکوتی که لطافت و عمق زیادی داشت. آن قدری سردم بود که دست هایم، حتی زیر دستکش هم خشک شده به نظر می رسیدند. با این حال…پر بودم از انرژی ای که نه به شکل هیجانات عجیب بلکه به شکل یک آرامش در سلول هایم خانه کرده بود.

ـجمعه ها شلوغ تره.

به اطرافم نگاهی انداختم و بعد، جهات مردمک چشمانم را به طرفش چرخاندم.

ـامروزم تا ایستگاه سوم خوب بود. از ایستگاه سه به بعد خلوت شد.

ـفکر نمی کردم بتونی تا این بالا بیای.

لبخندم، پشت شالگردن بالا کشیده ام ماند و او ندید. یک سری خاطره موریانه شدند در دیواره ی چوبی مغزی که چیزی از آن باقی نمانده بود.

ـ سنم کم بود زیاد می اومدم.

ـ سرکار خانم شما هنوزم سنی نداریا.

ابرویم بالا پرید و به شکل بامزه ای نگاهش کردم. لبخند محوی روی لبش نشست و دستش را باز هم به منگوله ی آویزان انتهای کلاهم زد. از آن خوشش آمده بود و من، احمقانه و بسیار بچگانه…از چانه ی مربعی شکلش خوشم می آمد. اصالت عجیبی به چهره اش بخشیده بود.

ـیه تعارف بود گمونم. من برعکس خانمای دیگه روی سنم حساس نیستم.

ـتو واقعا فکر می کنی بیست و هفت سال سن زیاده؟

جا خورده نگاهش کردم، جمله اش را جدی و البته کمی مواخذه گر بیان کرد، اما این دلیل تعجب و بهت من نبود. از کجا سنم را می دانست؟ تکه های این پازل، آن قدر پراکنده بودند که برای درست کردنش زمان زیادی نیاز داشتم.

ـمن یادم نمیاد سنم و بهت گفته باشم!

دست و پایش را گم نکرد اما چشمانش را دزدید.

ـاینترنت بهم گفت.

شوخ گفت تا تلطیف فضا، باعث شود این موضوع را از یاد ببرم؟ لبه های کلاهم را پایین تر کشیدم و سرم را جلوتر بردم.

ـچرا باید توی اینترنت دنبال اطلاعات از من باشی؟

بلند شد و ایستاد، جدیت خاصی دوباره میان چشمانش برق می زد. به مسیر زیپ لاین نیم نگاهی انداخت و به طرفم چرخید.

ـفرض کن یه زمانی روی ترانه سرای خوش آوازه ی کشورم کراش داشتم.

این جمله، عجیب ترین چیزی بود که می توانستم بشنوم. لبخندم باز هم پشت شالگردنم شبیه یک کودک خجالتی پنهان شد. ایستادم، درست مقابلش.

ـفرض محال…باطله!

سینه اش از نفس عمیقش تکان محکمی خورد، زیپ بافت تنش را بالا کشید و بدون این که جوابم را بدهد به طرف زیپ لاین حرکت کرد.

ـنظرم عوض شد، به جای بانجی…با زیپ لاین می ریم پایین.

ـمهارتت رو توی تغییر جهت بحث، تحسین می کنم.

برگشت و حین عقب رفتن، لبخندی تحویلم داد. لبخندی که باعث شد قلبم، منجمد شود و این یخ زدگی…بی حسش کند.

ـباور کن من بحث و نمی پیچونم خانم دکتر، اونی که نمی گیره تویی.

گیج و گنگ که نگاهش کردم سری به تأسف تکان داد و چرخید و مستقیم قدم برداشت. من اما در هضم حرفش ماندم؟چه چیزی را باید می گرفتم که بعد این همه سال ادعای عاقلی و بزرگ شدن، هنوز دریافت نکرده بودم؟

ـآقا مهدی سلام…می خوایم پرواز کنیم.

جمله ی بلندش و خوش و بشی که با مسئول زیپ لاین انجام داد، باعث شد به قدم هایم سرعت بدهم. شالگردن را کمی پایین تر کشیدم و هرچه هم هوا سرد بود، باز هم مهم به نظر نمی رسید. باید قبل از این که جدی جدی مجبورم می کرد از یک کابل آویزان شده و فاصله ی بین دوکوه را معلق بمانم پشیمانش می کردم.

ـ علی!

نه تنها خودش، بلکه دو مردی که مسئول بودند هم چرخیدند. نمی دانم چهره ام چطور شد که در نگاهش خنده نشست و یک ابرو بالا انداخت.

ـدونفریم.

خدای بزرگ…من این کار را انجام نمی دادم.


_ببین من و!

چشمانم را باز کردم، حسی شبیه پر شدن مثانه، یخ زدگی بی اندازه ی کف پا، سرخوردن قطرات سرد عرق و از همه مهم تر تپش قلب، جانم را پر کرده بود. کلاه گذاشته بود. مشابه کلاهی که روی سر من هم بود و برای احتیاط قرارش داده بودیم. در حال محکم کردن بندهای زیر کلاهش در قسمت چانه با نگاهی جدی لب زد:

ـاصلا ترسی نداره…اوکی؟ باور کن عاشقش می شی، شبیه یه پروازه. من زودتر می رم و اون سمت منتظرت می مونم. از پسش برمیای؟

برمی آمدم؟ به ارتفاع و مسیر و حالم که فکر می کردم جواب یک نه قاطع می شد. با این وجود سری تکان دادم. لبخندی زد، کمی خم شد تا هم قد من شود و نفسش را روی صورتم بیرون فرستاد. بوی نعنای خنک می داد.

ـ اگه خیلی می ترسی نمی پریم.

ـمن…خیلی ساله توی زندگیم، از هرچی ترسیدم رفتم سمتش.

تحسین آشکار نگاهش، میان یک غم گنگ غرق شد.

ـشاید باید الان واقعا بپری…که دیگه به بیست و هفت سال نگی زیاد، اون بالا وقتی داری سر می خوری و میای پایین، تازه می فهمی زندگی یعنی چی و چقدر هیجان و فرصت و از دست دادی. بهم اعتماد کن غوغا.

غوغایی درونم به پا شد که منشأش، تلفظ شیرین اسمم از زبان او بود. سری تکان ندادم، تأییدش هم نکردم اما نگاهم جوابش بود که چشم روی هم گذاشت و جلو رفت. طناب ها و بندهای قلاب مانند، به پاهایش وصل شدند. چیزی شبیه یک شرت قلاب دار بود که باید می پوشید. دستش را به آن کابل طناب مانند محکم بند کرد و با دست دیگرش، حین نگاه به من علامت اوکی را با شستش نشان داد و بعد، خودش را رها کرد. سر خوردنش در این مسیر باعث شد دست روی دهانم بگذارم و چشمانم را روی مدل راحت نشستنش روی آن آویز قلاب دار تماشا کنم و با نگرانی…منتظر رسیدنش شوم.

ـآماده این؟

چرخیدم، مرد منتظر جوابم بود و من…هم دلم این رهایی و هیجان را می خواست و هم نمی خواست. پلک روی هم گذاشتم. تجهیزات را نصب کردند و بعد، خواستند بپرم. پریدن…پرواز…اسمش هرچه که بود در یک لحظه من را تهی کرد.

صدای جیغم در لحظه ی اول خالی شدن زیر پایم، گوش های خودم را هم به درد آورد. چشمانم را محکم بستم تا ارتفاع را نبینم. افت یک باره ی دمای بدنم، با هوایی که محکم با سرمایی بیداد کننده به صورتم می خورد ادغام شده بود. با صدای فریاد علی، کمی دلم آرام گرفت. داشتم به نقطه ی فرود نزدیک می شدم.

ـباز کن چشمات و غوغا…پایین و نگاه کن، بذار حس پرواز و قشنگ تجربه کنی.

سخت بود اما بازشان کردم. بازشان کردم و با دیدن ارتفاع دره ماننده زیر پایم، نفسم در سینه ام گره خورد و کمی بعد، به سختی بالا آمد. نگاهم را نگرفتم. آن پایین…نقطه ی سقوط بود و من، میان زمین و آسمان معلق. به آن ارتفاع خیره شدم و قلبم، آرام گرفت. چندبار…خودخواسته و با علم در زندگی ام سقوط کرده بودم؟ سقوطی که شاید دیده نمی شد اما دردش، استخوان هایم را شکانده بود. اشک پشت پلک هایم نیش زد و من با نفس های تند به این شکوه و تنهایی زل زدم.

به عظمتی که انگار، پرواز تازه داشت نشانش می داد.

فقط در این نقطه خودم بودم، شتابم…تنهایی ام، بغض و زخم هایم…خودمان بودیم و هوایی که دورمان می چرخید و خدایی که انگار، میان دست های مشت شده ی من دور آن آویز کمکی خانه کرده بود. میان ترسم و در عین حال، آرامشم. آرامش رهایی و خالی شدن و آن بغض کمرنگ نشسته در مردمک هایم. خدا آن قدر نزدیکم شده بود که حسش می کردم. بعد روزها و یا شاید سال ها…

حالا دیگر چیزی به رسیدنم به منطقه ی فرود نمانده بود. خودش جلو ایستاد تا کمکم کند. با شتاب جلو رفتم و دست هایش که دورم نشستند تا نگهم دارند، نفس هردویمان را حبس کرد. یخ بودم و گرم بود. تفاوت دمایی که مکمل دلنشینی برای هم دیگر بودند. همین که حس کرد کامل ایستاده ام فاصله گرفت و من با پاهای لرزان یک گام به جلو برداشتم. کسی جلو آمد تا کمک کند تجهیزات را باز کنم و او خیره به صورت سرخ شده از سرمای من، لب زد.

ـاولین پروازت چطور بود؟

بغض داشتم. دلیلش را هم نمی دانستم.

ـوهم انگیز اما….

ـباشکوه.

دنبال همین کلمه بودم، همین یک کلمه تا بتوانم کل حسم را بیان کنم. دست های سردم را روی صورتم گذاشتم و با باز شدن کامل تجهیزات به طرفش رفتم. دستش جلو آمد، زیر چانه ام نشست و آن کلاه جا مانده ی ایمنی را باز کرد.

ـزیپ لاین شبیه پروازه، می دونی از چیه پرواز بیش تر خوشم میاد؟

سرم را به معنی نه تکان دادم و او بعد نفس عمیقی، کلاه را به طرف مسئول جایگاه گرفت و با لبخندی تشکر کرد.

ـ از قسمت فرودش…حس نشستن روی زمین بعد معلق بودن، حس قشنگیه.

لبخند محو داخل چشمانش، اما پر از ایهام بود. یاد لحظه ی فرود و توقفم افتادم. لحظه ای که دست هایش هرچند کوتاه، دور کمرم حلقه شدند. این بار ذهنم متوجه شیطنتش شد و او، موبایلش را بالا گرفت.

ـازت فیلم گرفتم.

ـبرای چی؟

ـبرای این که خودت بدونی وقتی توی اوج قرار گرفتی چه شکلی می شی.

کنارش قدم برداشتم. باید از منطقه خارج می شدیم و من تمایل عجیبی به یک نوشیدنی گرم داشتم. تمام بدنم از داخل، در حال انجماد بود و دندان هایم روی هم می لغزید.

ـمگه توی اوج چه شکلی می شم؟

ـتماشایی.


غیظ توی نگاهش و به خورد مردمک هام داد و با گذاشتن دست هاش روی تخت، کمی خم شد.

ـچرا حالت این طوریه تو؟ از دیشب تا حالا بلایی مونده سر خودت نیاورده باشی؟

کمی خودم رو در حالت دراز کش جا به جا کردم. گردنم از کوتاهی بالش، اذیت می شد.

ـچته؟

صداش رو پایین آورد، خفه اما بدحال و کلافه.

ـچمه؟ حال و روزت و ببین..

نگرانیش، شره کرده بود توی تن صداش. چندلحظه به این آشفتگی خیره شدم. کسی بود که مثل این مرد با بی قراری نگرانم بشه؟ چه سوال سختی بود و چه جواب درگیر کننده ای داشت.

ـخوبم جانم.

مثل خودم جوابم رو داد.

ـنیستی جانم. خوبت و از برم که می گم نیستی. یه اتفاق این طوری بهمت ریخته. چشمات شده دریاچه ی خون.

ـپوریا یکم آروم تر، الان یکی می شنوه.

دستی بین موهاش کشید و سعی کرد آروم بمونه. چشم هاش و که کوتاه بست با دلسوزی نگاهش کردم. این عشق، حقش احساسی به همین شدت بود. احساس من اما…خام تر از اونی بود که بخوام ازش مطمئن باشم.

ـرنگ و روت و ببین. سکته می دی آخر من و…

نمی خواستم توی اون حال ببینمش، لبخندی زدم و دست رو بالا آوردم. یقه ی پیراهنش رو صاف کردم و بعد، همون دست رو زیر سرم گذاشتم.

ـاخم نکن آقای موزیسین. دلم می گیره.

بخشی از رمان حق عضویتی عاشقی❤️


پرستار، در جواب سلامم با لبخندی محوی سر تکان داد. آن قدر این مدت، هم را دیده بودیم که با خوشرویی احوالم را پرسید و بعد راه را برایم باز کرد. لباس های مخصوص را که پوشیدم و پا در اتاقش گذاشتم، هوایی مسموم و خفه، وجودم را پر کرد. نفس کشیدن سخت شد و دیدنش، روی آن تخت با چشمان بسته شبیه وزنه ای روی قلبم را سنگین کرد.

جلوتر رفتم، کنار تختش ایستادم و خیره ی دستگاه هایی که به بدنش متصل کرده بودند، آهی کشیدم.

ـ سلام داداشم.

پلک هم نزد، داشت می شد یک سال که روی این تخت افتاده و چشم به روی دنیا بسته بود. یک سالی که زندگی ما، میعاد همیشه شر و شیطان را کم داشت و حال و روزمان، هرچقدر هم به خوب بودن وانمود می کردیم اما در عمقش، بد بود.

ـخسته نشدی از این خواب زمستونی میعاد؟

جوابم را نداد و من، دست میان موهای بلند شده و نامرتبش کشیدم. موهایش آن قدر پر بودند که انگشت به سختی از بینشان حرکت می کرد.

ـمامان امروز پرسید روز استراحتت کجا می ری؟ نگفتم میام پیش تو. می گفتم همراهم می شد و نمی تونستم یه دل سیر باهات حرف بزنم. گفتم بعد مدت ها، یه گپ و گفت خواهر برادری داشته باشیم. هوم؟ نظرت چیه؟

بی واکنش بودنش، دردی جدید بود روی دردهای سابقی که ترمیم نشده بودند. دست های لاغر شده اش را میان دستانم گرفتم. یک قطره اشک هم، روی گونه ام راه گرفت.

ـدلم تنگ شده برات میعاد، برای اون شیطنت های عجیب و غریبت، برای فوتبال دستی بازی کردناتون با میثاق و کامیاب توی خونه باغ و جر زنی کردنای همیشگیت، برای وقتایی که می گفتی آبجی کوچیکه بریم دور دور؟

بغض، قد کشید و درختی نوبرانه میان گلویم کاشت. ارتفاعش حالا تا خدا هم می رسید.

ـ برای وقتایی که بیای دست بندازی دور شونه هام و بگی، غوغا…خوب نیستی؟ بعد منم بگم نه. بگم خوب نیستم. بگم از وقتی رفته، یه روزم خوب نبودم.

چشمانم را بستم، قطره ها سرعتی نداشتند. آرام و رها یک به یک، در نهایت صبر روی گونه ام می غلتیدند.

ـ غصه ی زندگیم و زیاد خوردی میعاد، غصه ی اون دوتا تار موی سفید میون موهام، غصه ی لبخندی که جون نداشت. غصه ی من و، فقط تو بودی غصه می خوردی برام. یادته یه شب که بی تابی چنبره زده بود توی دلم و حالم بد بود، اومدی و گفتی غوغا…کاش می زدم توی دهنت و نمی ذاشتم توی این عاشقی جلوتر از این بری؟
قطره اشک، این بار روی دست او ریخت. صورتش را لمس کردم و دلم برایش پر کشید.

ـحالا جامون عوض شده، حالا من غصه ی تورو می خورم. حالا من روزی صدبار خودم و لعنت می کنم که اون روز صبح، بعد اون تماسی که نمی دونم چی بود و چی شنیدی که گر گرفتی، نزدم توی صورتت و جلوی رفتنت و نگرفتم.

زانوانم لرزیدند و خم شدم. پیشانی روی دستش گذاشتم و نفسم، تبدار و داغ از سینه ام بیرون زد.

ـچی شد میعاد؟ اون روز چی شد که عصرش خبر دادن توی کما رفتی؟

هربار، هر باری که می آمدم و این نقطه می ایستادم تمام حواس هایم را خاموش می کردم و قدرتشان را روی حس لامسه ام می ریختم. می ترسیدم انگشتش بلرزد و نفهمم.

ـپریشب که بی خواب شدم، دیدم مامان داره گریه می کنه. جلوی قاب عکس تو…من دلم برات تنگ می شه خودم و توی کار خفه می کنم، بابا می ریزه توی خودش و مامان، نصفه شبا با گریه جلوی عکست زانوی غم بغل می گیره. ما هرکدوم یه طور متفاوتی دلتنگت می شیم. هربار که سه تامون دور یه میز می شینم جای خالیت، خار می شه توی چشممون. من آب می خورم بغض قورت بدم. مامان به هوای نمکدون نیاورده می ره آشپزخونه و گریه می کنه و بابا…

دم عمیقی گرفتم و سرم را بالا آوردم.

ـبابا هیچ کاری نمی کنه میعاد، سرش و می ندازه پایین و غذاش و می خوره اما من می فهمم، می فهمم انقدر توی دلش درده که دیگه از ابرازش خستست.

سرم را کمی کج کردم، برادر خوش سیما و خوش آوازه ام، حالا میان یک مشت سیم یک سال بود که عمر می گذارند.

ـحق دارن. بعد من، سخت کمرشون صاف شد. قرار نبود توهم داغ بذاری روی دلشون. یه زمانی، بعد اون قضایای وحشتناک، شبایی که با گریه به در اتاقم مشت می کوبیدین و می خواستم در و باز کنم، همون زمانی که دیوونگی ریخته بود توی جونم، بهم گفتی دارم دق می دمشون. یادته؟ میعاد بدم میاد که این تاریخ طوری تکرار شده که حالا من باید بهت بگم داری دق می دیشون. داداشم…چشمات و باز کن توروخدا.

نفسم از بغض گرفت. چشمانم را بستم و بعد لب هایم را روی پیشانی اش قرار دادم. من گله هایم را می کردم، حرف هایم را هم می زدم اما او….آن قدر خسته بود که چشم باز نمی کرد. زمستان داشت به پایان می رسید، حیات…داشت نو و تازه می شد و او، قصد ادامه ی این خواب زمستانی را داشت. خوابی که پشتش هرچه بود، آسایشی پیدا نمی شد.


ـخوبی؟

سری تکان دادم و بعد، از پشت شیشه ی سرتاسری استودیو عقب کشیدم. فنجان قهوه را به طرفم گرفت و من، با مکث دست دراز کرده و ضمن تشکری، در دست گرفتمش.

ـکارا خوبه؟

ـضبط کار جدید چندروز دیگه تمومه.

با رضایت خاطر نگاهش کردم، موفقیت این مرد، آن قدر برایم شیرین بود که از بابتش با تمام وجودم خوشحال شوم. صدای نوازندگی بچه های گروهش، میان صدای بارانی که از سر ظهر بی وقفه می بارید پیچیده و نوای بی نظیری تولید کرده بود.

ـببین از ترانه ها خوشت میاد؟

با قدم های آرام و سنگین به طرفش میزش رفت. پوشه را برداشت و حین باز کردنش به فنجان قهوه ی میان دستانم اشاره کرد.

ـبخور.

سری تکان دادم، جرعه ای از آن تلخی غلیظ وارد معده ام کردم و بعد خیره ی اویی که با تیپی یک دست مشکی، مردانه و سنگین، همان طور ایستاده در حال خواندن کاغذ های دست نوشته ام بود پرسیدم.

ـپاکان و پریزاد خوبن؟

اسمشان که می آمد، لبخند می زد. دهه ی سی را مدت ها بود رد کرده و حالا، در نقش یک پدر و همسر آن قدری خوب جا افتاده بود که نمی شد کتمانش کرد.

ـ هردو خوبن…خداروشکر.

به لبه ی فنجان قهوه ام دستی کشیدم.

ـخداروشکر.

ـ حال ترانه هات داغونه سرکار خانم.

ـدوسشون نداری؟

عمیق نگاهم کرد. کاغذهارا روی میزش قرار داد و چرخید. روی مبلمان چرم رنگ نشست و آرنج هایش را به زانو تکیه داد.

ـیه مدته توی نگاهت زندگی می بینم غوغا، نگو اشتباه می کنم که بهتر از من می دونی حقیقت چیه. من…بارها ته خط و لمس کردم. بارها برای خودم ترانه نوشتم. بارها می دونم وقتی یه ترانه سرا انقدر بار احساسی کارش بالاست پس یه جای حسش، فوران کرده. حالا ربط این حال خوش توی نگاهت با حال بد توی ترانه هات سر چیه نمی فهمم.

فنجان را روی میزی که بینمان فاصله انداخته بود قرار دادم. زندگی میان نگاهم اگر بود، تلاش های مرد غریبه اما آشنا درونش تأثیر داشت. مردی که این روزها، پررنگ ترین مداد رنگی روزهایم را برداشته و داشت نقش خودش را روی کاغذ زندگی ام ترسیم می کرد. حال بد ترانه هایم اما…از سر یک ترس بود. ترس دوباره اشتباه کردن، دوباره ناامید شدن و دوباره با سر به زمین خوردن.

ـ اون زمانی که عاشق شده بودم، میون دنیای خام بچگیم. به این در و اون در زدیم تا بابا قبول کنه دومادش، یه کاسب ساده ی بازاری باشه. یه جوون که تا دیپلم بیش تر درس نخونده. خیلی طول کشید، خیلی روزای تلخی بود. روزی که مامان اومد و گفت بابات راضی شده و زنگ بزن به این پسره تا با خانوادش بیان، از سر شوق زیاد یهو ته دلم خالی شد و گریم گرفت. حالم خوش بودا اما عین مادرمرده ها زار می زدم. این روزا…حالم شبیه اون موقعست، خوبم، خوشم….اما از سر این خوشی و آرامش مرتب ته دلم خالی می شه و دلم گریه کردن می خواد. شاید حس زندگی توی نگاهم اون حال خوشه…حال بد ترانه هام، اون گریه ی از سر خوشی و خالی شدن دل. جدا از هم نیستن اما از هم غریبن.

ـاین حال خوش، مربوط می شه به یک مرد؟

زانوانم را بهم چسباندم. نگاهم گیر کرد میان دستم که داشت مشت می شد می شد. بعد شش سال دوری از عشق و وابستگی، حالا انگار بعید ترین واکنش ممکن داشت درونم رخ می داد.

ـشاید.

نفس عمیقی کشید و دست روی سینه گره زد. موبایلش روی میز بود و با زنگ خوردنش، تصویر پریزاد با لبخند بی تمثیلش، روی صفحه نقش بست. دستش جلو آمد تا موبایل را بردارد و زبانش، من را مخاطب قرار داد.

ـاین شاید، یه عالمه بله داشت….بمون می خوایم یه ضبط امروز انجام بدیم.

سرم را بالا آوردم. نگاهش نافذ و البته مهربان بود. تماس را با یک جانم غلیظ جواب داد و با بلند شدنش، خیره ماندم روی فنجان خالی شده ی قهوه. پای یک مرد، میان برق نگاهم و بغض ترانه هایم به وضوح حس می شد.
ایستادم…شالم را روی سرم جلوتر کشیدم و با گام هایی آرام نزدیک به اتاق ضبط ایستادم. بچه ها در حال آماده شدن بودند و پوریا با خاتمه دادن مکالمه اش وارد اتاقک مخصوص شد. مایک را مقابل دهانش تنظیم کرد و یکی از گوشی های مخصوص را روی گوش گذاشت.

موسیقی با کمی تأخیر پخش شد و بعد، من خیره به جان گرفتن ترانه ام از صدای او، به آرامی پالتو ام را برداشتم. لبخندی به روی اویی که چشم بسته داشت می خواند زدم و بعد، با برداشتن ترانه هایم از استودیو خارج شدم.

نباید آن هارا می خواند آخر حال ترانه هایم بغض داشت. بغض را که نمی خواندند.

صدای پوریا اما موقع خواندن یکی از آن بغض ها، هنوز در سرم بود.

من روحم و از تن جدا کردم.
تا روح تو، توی تنم جا شه.
من غیر ممکن هارو می تونم..
وقتی که پای تو وسط باشه.
وقتی دل از اختیارم رفت..
هرچی به غیر از تورو دادم رفت.
وقتی کنارت زندگی کردم.
من زندگی کردن و یادم رفت.
بعد تو با دنیا وداع کردم.
بغضی حریف التماسم نیست.
خواب و خوراک از روزگارم رفت.
بعد تو به چیزی حواسم نیست.

هوای پارک، سوز زیادی داشت. آن قدر که دستانم را محکم درهم گره بزنم و سرم را ذره ای تکان ندهم. می ترسیدم از یقه ی ایستاده ی پالتویم، هوا عبور کند و گوش هایم حتی از زیر شال بافت، بیش از پیش یخ کنند. نگاهم به بچه گربه ای بود که کنار شمشادها دراز کشیده و با نگاهی بی جان، اطراف را می پایید.

صدای قدم هایی، باعث شد بدون تکان دادن سر، چشمانم را بچرخانم. دو پسر نسبتا جوان در حال عبور از پارک بودند و قلاده ی سگ پاکوتاهی که نژادش را هم نمی دانستم در دست یکی از آن ها به چشم می خورد. آن قدرها هم سن نداشتند و شبیه تازه از مرحله ی نوجوانی گذشته ها بودند. نگاهم لحظه ای به شلوار فاق کوتاه و مچ های بیرون زده از شلوارشان ماند و به جایشان لرزیدم.

پنج دقیقه ای دیر کرده بود و من فراری از سرما، سرخ شدن نوک بینی ام را هم حس می کردم. پسرها حالا داشتند از مقابل من عبور می کردند و زاویه ی دیدم نسبت به گربه ی بی حال را کور کرده بودند. منتظر بودم رد شوند تا دوباره نگاهم به گربه بیفتد اما ایستادن یکیشان، باعث ایستادن دیگری هم شد.

ـشبیه آدم یخی شدی دختره.

با من بودند؟ نگاه گنگم را که بالا آوردم لبخند شیطنت آمیزی را روی لب هایشان دیدم. در قیاس با من حداقل هفت سالی کوچک تر بودند. نگاهم را آن قدری ادامه دادم که تعبیر به خطا شد و همانی که قلاده ی سگ دستش بود، نزدیکم آمد.

ـ عجب آدم یخی خوشگلی هم هستیا. چشماش و لامصب…

ـ غوغا.

با شنیدن اسمم سرم چرخید، داشت نزدیکم می شد آن هم با قدم های نیمه تند و اخم هایی درهم.

ـچیزی شده؟

لفظ مزاحم، برای شیطنت بچگانه شان زیادی بود. لبخند محوی زدم و ایستادم.

ـسلام.

نگاهش روی پسرها چرخید که حالا با فهمیدن این که منتظر کسی بودم با سرعت داشتند دور می شدند. سینه اش زیر کاپشن بادی مرتب بالا و پایین می شد و من می توانستم تشخیصش بدهم.

ـمزاحم شده بودن؟

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=10126
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.