| Thursday 22 October 2020 | 03:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت6)

رمان آنلاین غرقاب (پارت6)

رمان آنلاین غرقاب (پارت6)

رمان آنلاین غرقاب (پارت5)

رمان آنلاین غرقاب

حرفم، باعث شد بیش تر از قبل گر بگیرد، دست کارمند هتل را پس زد و با ضربه ی محکمی به صورت من فریاد کشید.

_بهت می گم دخالت نکن عوضی.

همهمه ای عجیب به پا شد، بالاخره چندنفر جلو آمدند. مرد افسار پاره کرده را عقب کشیدند و چند بانو به سراغ زن افتاده روی زمین رفتند. من ماندم و سری که از شدت ضربه ی دستش، گیج می رفت و گونه ای که انگار پوستش را کنده بودند بس که می سوخت. دستم را خیلی آرام از روی صورتم پایین آوردم و با دیدن رد کمرنگ چندقطره خون، چشمانم را بستم.حس پارگی کنار لبم اصلا کار سختی نبود.

_خانم آراسته شما حالتون خوبه؟

متصدی هتل بود. کسی که من را خوب می شناخت. دستمالی که به طرفم دراز کرده بود را گرفته و روی پارگی لبم قرار دادم. انگار، آتش گرفته بود. چهره ام درهم رفت و به زن افتاده روی زمین اشاره کردم. بی حال بی حال به نظر می رسید و در همان حال هق می زد، دلم می خواست من هم می توانستم مثل این زن، راحت اشک بریزم. متنفر بودم از این خشم و توهین جنسیتی، از آدم هایی که فقط تماشاچی بودند:

_به اون خانم رسیدگی کنین.

گونه ام کمی به کبودی می زد، بیش از ده ساعت از زمان سیلی می گذشت و سرخی اولیه، جای خود را به یک طیف رنگی سرد و محو داده بود. گوشه ی لبم، زخم کوچک خشک شده ای قرار داشت که هربار دهانم را باز می کردم می سوخت و حس باز شدنش، من را از صرافت حرف زدن می انداخت.

خودم را به طرف آیینه کشیدم. سرم را به چپ چرخاندم و زوایای این سیلی را دقیق تر بررسی کردم. چشم که روی هم گذاشتم، متوجه شدم شاید با کرم پور بتوانم رنگ کبود را کمرنگ کنم اما برای زخم کنار لبم، هیچ گریزی ندارم.

خسته، روی تخت نشسته و سرم را با دستانم پوشاندم. تمام دیشب را حتی یک ساعت پلک روی هم نگذاشته بودم. حضورم در کلانتری، طرح شکایتم و جنجال های بعدش باعث شد تا ساعت سه ی نیمه شب درگیر شوم. وقتی هم به هتل برگشتم و دوش گرفتم، دیگر خواب به چشمانم نیامد.

نه گونه ی سوزانم گذاشت پلک روی هم بگذارم و نه فکرهای درهم مغزم. بیش تر از همه، دلم از تنهاییم ام غصه اش می شد. تمام ساعاتی که در راهروهای کلانتری کوچک محلی، دنبال حق خواهی ام بودم نبودن یک همراه، اذیتم کرده بود.

عادت داشتم به مستقل بودن. به این که برای کارهایم دنبال کسی نباشم و یک دیشب، دلم به یک مرگی دچار شده بود که آن قدر چشم می چرخاند تا شاید یکی پیدا شود و بتواند بار این قضیه را روی دوشش گذاشته و روی صندلی ها بنشیند.

روی گونه ام را لمس کرده و به این فکر کردم، آن زن، چطور ضرب دست سنگین این مرد را دوام آورده بود؟ دلم برایش آتش گرفت وقتی فهمیدم، تنها گناهش این بود که نمی تواند باردار شود.

ساعت داشت به ده نزدیک می شد. به قرار روزانه یمان. به قراری که زود برایم تبدیل به عادت شده و داشت، در زندگی ام، به یک هویت دوست داشتنی می رسید.

مانتو ام را با بی حوصلگی برداشته و تن زدم. موهایم را با یک کش مهار کردم و بعد، ضدآفتاب رنگی ام را برداشتم. رنگش، خیلی کاور نداشت اما برای پوست حساس من که به کرم پودرهای قوی، واکنش نشان می داد مناسب بود. با کمی پودر، جای کبودی را کمرنگ تر کردم و حالا فقط می ماند یک زخم که نه با رژ پنهان می شد و نه با پودر.

شال را روی موهایم انداختم و با بالا انداختن لبه اش، از اتاق بیرون آمدم.

مسئول پذیرش، با دیدنم، پر از تشویش حالم را پرسید. با آرامش جوابش را دادم و سعی کردم در میان حرف هایم، غیر مستقیم به او بفهمانم از این قضیه به ضرر هتلشان استفاده ای نخواهم کرد.

به ساحل که رسیدم، می توانستم قامتش را از پشت هم تشخیص بدهم. جلوتر رفتم و به این فکر کردم اگر کنسل کردن قرار امروز، فایده ای داشت و تا فردا این ظاهر خوب می شد، حتما این کار را انجام می دادم. مسأله اما این بود نمی خواستم به خاطر یک زخم، سفر را به جانم زهر کنم. شاید هم یک دلیل این خونسرد بودنم، به این برمی گشت که این…اولین تجربه ی سیلی خوردن من نبود.

لبخند تلخم، با سوزش کنار لبم جمع تر شد.

_سلام.

چرخید، با لبخند و نگاه مهربانش، چیزی که عمری طولانی هم نداشتند. همین که چشمش به چهره ام افتاد و سین سلام را زمزمه کرد، بهتش زد. بهتی که با ادامه ندادن کلمه اش و خوردن آن سلام، کاملا نمایان بود. فاصله مان اگر چهارقدم بود، آن را به دوقدم کاهش داد. دستش را بالا آورد و بدون این که توجهی به کارش داشته باشد تا نزدیکی گونه ام امتدادش داد:

_چی شده؟

_دیشب با رفتنت یه دعوای کوچولو پیش اومد مهم نیست.

دستش، بی مراعات روی چانه ام نشست. از سرمای انگشتانش یخ زدم و او، با یک فشار سرم را چرخاند. صدایش نه ملایمت داشت و نه آرامش. فقط بهت بود و میزان قابل توجهی ناباوری.

_کی این غلط و کرده؟

خشم، میان واج به واج کلماتش به چشم می امد. خشمی که باعث جا خوردنم شده بود. چرا باید، یک اثر از درگیری تا این حد عصبی اش می کرد؟ سرم را عقب کشیدم و دست او بیش تر چانه ام را فشرد. داشت چه می کرد؟

_مهم نیست. می شه دستت و بیاری پایین؟

اصلا انگار نشنید، فقط نگاهش روی زخم کنار لبم بود و ابروهایش، به شکل خاصی درهم گره خورده بودند. آن خونسردی صدایش، به چنان خروشی تبدیل شده بود که حس می کردم مغزم از سر جاخوردگی نمی تواند دستوری صادر کند:

_ازت پرسیدم کی همچین غلطی کرده؟

عصبی بود. آن هم نه کم…

_دیشب، یه مردی داشت با زنش دعوا می کرد. رفتم جلو، ثواب کنم و این شد.

چشمانش درشت تر از قبل شدند و چندمویرگ، میان کاسه ی چشمش به وجود آمد. چندمویرگ خونی که میان تیرگی بیش از حد چشمانش، ترسناک جلوه اش می داد:

_زد تو صورتت؟

این جمله را با لحن طغیان کرده ای پرسید. سرم را محکم تر عقب کشیدم. بالاخره چانه ام را رها کرد اما بالا بردن صدایش، با آن جذبه ی خیره کننده، کل جانم را تحت فشار قرار داد.

_درست تعریف کن چی شده غوغا.

درست تعریف کردن کمی خونسردی می خواست و آرامش. عکس العملش حقیقتا باعث ترس کمرنگی در وجودم شده بود. انتظار این واکنش را نداشتم.

_من نمی فهمم، مگه چی شده انقدر عصبی هستی؟

این بار صدایش، توجه مادر و دختری که در نزدیکی مان در حال ساخت قلعه ی شنی بودند را هم جلب کرد، چرا انقدر کلافه نشان می داد؟:

_مثل این که تو اصلا متوجه نیستی چی شده؟ بهتره برم از این هتل خراب شده بپرسم که کی همچین جرأتی کرده. چون تا وقتی جلوی این هتل باهات خداحافظی کردم گوشه ی لبت زخم نبود.

راه افتادنش به سمت هتل، با آن قدم های محکم، خشمگین و مصمم باعث شد دنبالش بدوم. با وجود بلند بودن پاهایش و بلندی قدم ها، اگر نمی دویدم قطعا عقب می ماندم:

_وایستا علی. اصلا من نمی فهمم، چرا انقدر کنترل خودت رو از دست دادی.

توجهی به حرفم نشان نداد، حس می کردم اگر کامیاب در این موقعیت بود کم تر از این مرد عصیان می کرد.

_یه دقیقه به من گوش کن.

فک بهم فشرده اش، نشان می داد با تمام توان در حال فشار دادن دندان هایش رو هم دیگر است. تا وقتی وارد هتل شد، فکر می کردم فقط می خواهد بلوف بزند تا همه چیز را برایش تعریف کنم اما وقتی مقابل پذیرش ایستاد و چند و چون ماجرا را پرسید، متوجه شدم همه چیز برای او جدی تر از تصورات من است.

جدی بودنی که از نظر من بی دلیل بود.

این حجم تعصب و عصبی شدن، برای دختری که سه روز هم سفرش بود عجیب به نظر می رسید. مسئول پذیرش با دیدن من کنارش، حس کرد باید همه چیز را دقیق تعریف کند و با بدترین نوع گفتار…شروع به گفتن شرح واقعه کرد. حتی این که مرد بازویم را گرفته و چه حرف هایی زده. حس می کردم هیبت علی،

باعث شده بود نتواند عکس العمل دیگری نشان بدهد. وگرنه اگر کمی سرش را می چرخاند و به من نگاه می کرد می فهمید تا این حد از جزییات گفتن، هیچ لزومی نداشت:

_اون وقت پرسنل این جا، کدوم قبرستونی بودن که یک خانم باید بره جدا کننده ی دعوا باشه و تهش وضع صورتش بشه این؟

این سوال پر خشم، باعث شد کف دستم را روی پیشانی ام بگذارم. حتی دیگر روی جملات و کلماتش، فکری هم نمی کرد.

_ما تا بریم جلو….

نگذاشت حرفش را کامل بزند. کف دستش را روی میز بلند کوبید و من گیج شده، فقط به این حمایتش چشم دوختم. به دست های بزرگی که روی میز کوبیده شده بودند.

_شما انقدر دیر رفتی جلو که اثرش روی صورتش جا مونده، پس با توجیه کردن گند نزن بیش تر از این به خودت و کادر هتل. صرف نظر از این که من می شکنم اون دست هرز رفته رو، بهتون پیشنهاد می کنم به پرسنلتون بگین شرم کنن و دیگه اسم مرد و روی خودشون نذارن.

به دنبال این حرف، دستم را گرفت. محکم و با فشار دادنش، میان همان دست های مردانه ی بزرگ من را با خودش از هتل بیرون برد. در این لحظه باید دستم را از دستش بیرون می کشیدم، باید با تندی رخ به رخش در می آمدم و می گفتم دیگر حق لمس کردن من را ندارد. که به او ارتباطی ندارد چه بلایی سرم آمده و دخالت نکند. به جای تمام این کارها اما به دستی که من را با خودش می کشید زل زدم، در ارام ترین حالت ممکن پشت سرش قدم برداشتم و حتی با علم به این که پشتش قرار دارم و نمی بیند، لبخندی کمرنگ روی لب هایم نشست.

انگار حس تنهایی ای که از دیشب دورم پرسه می زد، همه به یک باره نابود شده بودند. من دیشب نقشم را به عنوان یک زن خوب اجرا کرده بودم. از حقم، دفاع کرده و در نظر دیگران شجاع جلوه کردم. با این حال در درونم، انگار درست همین لحظه…همین حال و همین ثانیه، تازه احساس قدرت می کردم.

احساسی که بعد شش سال، به آن دست های مردانه ی محکم…مرتبط می شد. دست هایی که بر خلاف لحظه ای که چانه ام را گرفته بودند، حالا گرم بودند.

_می ریم کلانتری.

_چرا انقدر عصبی شدی؟ یا شایدم غیرتی..

سوالم باعث شد بالاخره بایستد. بایستد و با یک چرخش، با غریب ترین نگاه ممکن براندازم کند. نگاهی که بعدش، کمی بغض میان گلویم نشست. نگاهی که…زیادی تلخ بود.

من بعد این نگاه، خودم را هم گم کردم، چه رسد به کلماتی که پشت زبانم، آب شدند. جوابی نداد، شاید هم جوابی نداشت فقط دستم را آرام رها کرد و انگار تازه به خودش آمده باشد لب زد:

_مشخص نیست؟

نبود. نه حال او، نه حال منی که به جای محکم ایستادن مقابلش، به یک آشوب دچار شده بودم. صدایش، دوباره غرش مانند بلند شد:

_از مردایی که زور بازوشون، جلوتر از خودشون راه میفته بدم میاد.

دستش را بالا آورد، به گونه ام اشاره کرد و میان پلک هایش، فاصله کم تر از قبلش شد:

_به خصوص اگه اون زور، بخوره توی صورت یه زن!

مکثی کرد، بر خلاف تمام عصیان و عصبیت جملات قبلش، جمله ی بعدی آرام تر بیان شد:
_بخوره توی صورت هم سفر من!

من…. مالکیت داشت. از مالیکت بدم می امد اما، همسفر او بودن، بد آمدن نداشت. نگاه خیره ام را که دید، کمی آرام تر شده سر تکان داد:
_چشمات خیلی درشتن. اون طوری گرد نگاهم نکن.

مردی از کنارمان گذشت، به نحوه ی ایستادنمان در وسط راه چشم غره ای رفت و بعد، صدای خنده های یک دختر بچه در گوشم نشست. من خودم را نمی فهمیدم. این همه آرامش، از کجا پیدایش شده بود:

_قانون جواب اون و می ده.

_اما دل من خنک نمی شه. صورتت…

ادامه نداد، با کلافگی حرفش را برید و من، سعی کردم همانی باشم که بودم. همان دختری که کامیاب معتقد بود، شبیه آب خنک در دل گرما می تواند آدم هارا آرام کند.

_آدما وقتی توی اجتماع زندگی می کنن، مجبورن از یک سری از قوانین پیروی کنن. زندگی جمعی یعنی همین. مهم هم نیست ما می تونیم با اون قانون کنار بیایم یا نه، چون هر جامعه نیاز به نظم داره و نظم، از پیروی قوانین به دست میاد.

خیره شد به زخم کنار لبم، زخمی که من، بابتش متأسف نبودم. حس می کردم اگر عقب می نشستم و شب قبل دخالتی نمی کردم، بیش تر باید برای خودم تأسف خرج می کردم تا حال.

_من نمی خوام نظم و بهم بزنم خانم دکتر! اما…اون زخم!

ناراحتی حالش، حس شدنی بود. کلافه، عصبی و….بی قرار. بی قراری ای که ارتباط مستقیم با نگاهش روی کبودی گونه و زخم کنار لبم داشت.

_قانون به کسی که این زخم و به وجود آورده رسیدگی می کنه. شما هم به برنامه های امروزمون. قرار بود بریم غواصی!

_اجتماع از نظرت چیه؟

گیج از سوالش، از چشمی که هنوز هم روی زخمم می رفت و می امد و یک دم، کلافگی اش کم نشده بود سری تکان دادم:
_هر جمعی که بیش از یک نفر درونش باشه.

سینه اش از نفس عمیقش تکان خورد و سری تکان داد:

_من و تو هم بیش تر از یک نفریم. دوتا هم سفر، پس قانون می خوایم. هوم؟

جالب شده بود. می توانست جالب تر هم باشد اگر، آن طوری نگاه کلافه اش را هی به گونه ام نمی دوخت و سینه اش، دمی آرام می گرفت و شاید مشت هایش باز می شد:

_من و به زور هم سفر کردی، قانونتم وضع کن آقای بدلکار.

آقای بدلکار گفتنم، کنایه ای بود به خانم دکتر صدا کردن های او. شوخی ریز کلامم را اما، به روی خودش نیاورد. یک قدم به طرفم برداشت. همان گام هایی که با سرعت داشتند می رفتند تا به ضم خودشان، دست آن آدم را بشکنند.

_قانون اول…هیچ وقت، وقتی مطمئن نیستی که می تونی از خودت دفاع کنی، خودت و توی خطر قرار نده.

نگاهش کردم و نگاهش گیر همان کبودی انگار سنجاق شده بود. نمی فهمیدمش…داشت غیر مستقیم من را مجبور می کرد بیش تر حواسم به خودم باشد؟ صدایم، گرفته از گلویم در آمد.

_این قانون دوطرفست؟

سری تکان داد، جدی شده بود. با همان نگاهی که وقتی این گونه خیره ام می ماند، حس می کردم جذبه اش، صد چندان می شد.
_قانون دوم…اگه توی موقعیتی قرار گرفتی مثل دیشب، بهم زنگ بزن. هرساعت و هروقتی.

_من از پس خودم برمیام.

_بذار بعضی مواقع من از پست بربیام.

جمله اش، باعث شد ناگهانی لبخند بزنم. به نظرم…خنده دار و تا حد زیادی، حمایت گونه بیان شد. خنده ام اما با سوزش کنار لبم، از بین رفت:

_قانون سوم…دروغ نگیم!

آن قدر جدی بیانش کرد که من هم جدی شده نگاهش کردم. سیب گلویش کوتاه تکان خورد. سرش بالا امد و عطرش، با شدت زیادی به پرزهایم چسبید:

_حالا طبق قانون سوم یه سوال ازت می پرسم.

نفس عمیقی کشیدم و خیره ماندم تا سوالش را بپرسد و دستش، نزدیک لبم قرار گرفت. چهره اش درهم رفت و صدایش…خش برداشت:
_درد داره؟

سوالش این بود؟

خدای من…فقط نگاه جوابم بود. لال شده ی مطلق و بی دست و پاترین دختر تاریخ شده بودم. چرا قلبم، انگار روی سکوی بانجی قرار گرفت و پرید؟

چرا…ضربانش تند شد و زبانم، به کام چسبید؟ این حس های آشنا اما بعد شش سال غریب شده از جانم چه می خواستند؟

خدای بزرگ…

واقعا داشت سر قلبم چه می آمد؟

آن هم بعد شش سال، رکود و یخبندان..


غواصی کنسل شده بود. زخم گوشه ی لبم باعث شد تا راهنمای شنایمان، بگوید هم برای گرفتن اکسیژن و گذاشتنش روی دهانم دچاد مشکل می شوم و هم ممکن است عفونت، از طریق آب به زخمم بچسبد.

علی بعد شنیدنش، حتی ذره ای اصرار نکرد. خیلی آرام بسیار خبی گفت و با چرخیدن طرف من خواست روی سکوهای سنگی، نزدیک به سواحل مرجانی و کم عمق بنشینیم.

نشسته بودیم. خیره به آبی که موج اندکی داشت و مرغانی که آزادانه، در آسمان پرواز می کردند. در فصل سرد، جنوب طور دیگری دلبرانه می شد. طوری که پاییز، باران یا عطر یاس می توانستند باشند. هم مرتبه ی آن ها…دلم را مثل موج های خلیج فارس به خروش می انداخت.

_می شه انقدر خیره نشی به صورتم؟

سرم را چرخاندم طرفش. اصلا به روی خودش نیاورد و همچنان خیره ام بود. بدون حتی یک انحنا روی لب یا یک لبخند امیدوار کننده، هنوز سخت به نظر می رسید.

_دست بوده یا گرز؟ خونم اومد؟

سرم را روی شانه ام کج کردم. با ارتفاع صخره ای که رویش بودیم، دریا به شکل ویژه تری به چشممان می آمد.

_سوال دارم.

_از این انگشتر بپرسی، خودم و پرت می کنم از همین جا توی آب.

لحنش باعث لبخند محوم شد. چقدر استخوان فکش، بی نظیر تراش خورده بود و چقدر او خوب بلد بود با تکان چانه اش، به صدایش ابهت ببخشد.

_تو یه بدلکاری..چی باعث شده فکر کنی نگرانت می شم؟

نفس عمیقی کشید و تنه اش را، کمی آزاده روی زمین سخت و ناهموار سنگی رها کرد.

_سوالت و بپرس.

_من و تو، تاحالا هم و جایی دیدیم؟

به نظرتون هم و کجا دیدن؟🤔🤔

بچه هااا این پست ها واقعا داشتن یه بخشی از داستان و لو می دادن..من دوباره تغییرشون دادم..😎

پارت گذاری روزهای زوج..
تعداد پارت..الله اعلم..اما زیر سه تا نیست😘

پسرم ماهه

لبخندش محو شد و نگاهش را از چشمانم جدا کرد. با نفس عمیقی همان طور خیره به خلیج لب زد:

ـشاید!

سرم را کمی کج کردم. ذاتا، آرام بودم و فراری از بحث. با این حال، نمی توانستم بی خیال سوال های بی جوابم بشوم. آرامش این لحظه و حتی این همراهی اجباری را دوست داشتم. خوشحال بودم که پیشنهادش را قبول کرده بودم و با این وجود، ذهنم هرزگاهی با سوالات مبهمی، این خوشی را زائل می کرد.
_قرار بود وقتی این همراهی رو قبول کردم، به جواب سوال هامم برسم.

ـتو قبول نداری که بعضی جوابا، ندونستنشون بهتره؟

سرم را کمی چرخاندم. منظره ی خلیج فارس، از بالای این صخره ها، بدیع ترین منظره ای بود که یک چشم، می توانست شکارش کند.
_بی خبری، خوش خبری….اما من، خیلی به خوشی های کاذب علاقه ای ندارم. علی بیگ!

نگاهم کرد، خاص و متضاد با آن اخم های درهم تنیده. ترک های استانبول، به آقا بیگ می گفتند و من از همین رو، علی بیگ صدایش کردم. نفس عمیقی کشید و من کمی جهت نشستنم را به طرف او مایل کردم. می خواستم مقابلش باشم.

_تو چشم هام نگاه کن هم سفر.

زل زد در چشمانم. لبخندم با این خیرگی، دست و پایش را گم کرد و از رو رفت. حالا ما بودیم، صدای آب…مرغ ها…و یک نگاه که در عین آشنا بودن، به مقدس ترین شکل ممکن در چشمانم خیره بود. قلبم، جا ماند وسط مردمک هایی که با قسم و آیه می توانستم بگویم پاک نگاهم می کردند.
_ما کجا هم و دیدیم؟

اگر جواب همین یک سوال را می داد، بس بود. همین که بدانم این نگاه آشنای لعنتی، از کجای این ذهن و کدام تاریخش، سربرآورده و رسوایم می کند. همان طور خیره ام بود. همان طور…با یک نگاه حس عزیز بودن به وجود هدیه می داد و من نه تنها قلبم، بلکه ذهنم هم داشت مبتلا می شد به جنونی که اسمش را نمی دانستم.

ـ علی؟

بالاخره لب هایش جنبیندند. بالاخره از میان این همه خیرگی و اخم های نرمش، یک اوا به گوشم رساند:

ـشش سال پیش، هم و دیدیم.

شش سال پیش! سال کذایی زندگی ام. سالی که تاریخش، تاریخ شروع بدبختی هایم بود. تاریخ شروع بیچارگی های بی انتهایم. لب هایم که از هم فاصله گرفتند باز هم خودش با صدای آرامی ادامه داد.

ـاولین و آخرین تجربت برای فیلمنامه نویسی.

خشک شده، در همان حال ماندم. انگار برقی با ولتاژ بالا، توسط سیمی لخت به بدنم وصل و تاکسیدرمی ام کرده بود. نگاهم، باعث شد تلخ لبخند بزند. هنوز صدای آب را می شنیدم. صدای خلیج در گذر را! اما بدنم، به واقع خشک شده بود.

ـبازیگر نو ظهوری که قرار بود توی اون سریال بازی کنه، یک قسمت باید تصادف می کرد. با موتور…

یادم بود. مثل روز روشن! شاهین…بازیگر نوظهور آن سریال بود. هنوز خبر ازدواجمان هیچ جایی درز پیدا نکرده بود. هیچ جا! فقط می دانستند من…معشوقه ی آن پسر هستم. پسری که مثل بمب در خبرگذاری آن زمان سرو صدا به پا کرده بود. شاهین قرار بود در آن فیلم، با یک موتور تصادف کند. پدر دنبال بدلکار ماهر فرستاد و معین، گفت یکی از جوانان تیمش، انجامش می دهد.

ـبدل اون سکانس و من اجرا کردم. اولین و آخرین بدلی که برای فیلم و سریال زدم.

چشمانم، ماتش ماندند. سیب گلویش بالا و پایین شد. صحنه های آن سال، شبیه یک فیلم در ذهنم به اکران درامدند. تا قبل افتادنش از روی موتور، فقط چشمانش را دیده بودم. از پس محفظه ی کلاه کاسکتش فقط یک جفت چشم می دیدم که من، ناخوداگاه نگاهم به طرفش کشیده می شد. اما وقتی صحنه اجرا شد و او خودش را از روی موتور پایین پرتاب کرد، بالاخره جلو رفتم. نشسته بود روی زمین. اعضای تیم تشویقش می کردند و او تازه داشت کلاه از سرش برمی داشت. بالاخره چشم در چشم شدیم و من با نگرانی لب زدم”شما زنده این” بعد شنیدن این جمله ی ساده و احمقانه بلند خندیده بود. درست از ته دل.

ـمن زندم…خانم آراسته!
جوابی که آن سال و آن موقع باید می داد، حالا داشت می داد. یادش بود. همه چیز را بهتر از من یادش بود. آن هم وقتی من در حد مرگ شوکه و ناباور بودم. این مرد، بدل شاهین بود. شاهینی که ان روزها، قلب و روحم را به نامش زده بودم. یک ثبت اشتباه!

ـاون سریال هیچ وقت پخش نشد. چون چندماه بعد، وسط تولید…بازیگر اصلی…

حرفش را خورد، فکش روی هم چفت شد و ناراحت نگاهم کرد. من اما در درونم ادامه اش دادم”بازیگر اصلی فوت شد” تلخ خندی ناباور روی لب هایم نشست و او ایستاد، جلو رفت و درست لبه ی صخره، رو به دریا ماند.

_اون سربال نیمه کاره…اسمش چی بود خانم دکتر؟

آب دهانم را قورت دادم. شبیه آدمی می ماندم که زیر سم اسب ها رها و تمام تنش کوفته شده. باز برگشته بودم به خانه ی اول، به خانه ی روزهای تلخ. پس چهره اش بی دلیل آشنا نبود. قضیه ی آن انگشتر اما…به ان شش سال برنمی گشت. هنوز میان من و این مرد، یک راز برافراشته بود. رازی که در این لحظه، توان شنیدنش را دیگر نداشتم. همین یکی…من را پرت کرده بود درست وسط یک چاله ی عمیق با در و دیوارهای خیس و گلی! چاله ای که هرچه تقلا می کردم تا بیرون بیایم، بیش تر سر می خوردم.

من هم ایستادم. کم رمق و بدون استقامت. چرخید، باز چشمانمان در هم قفل شد و من تلاشم را کردم تا صدایم نلرزد. اصولا، از ضعیف به چشم آمدن بدم می آمد.

ـ غرقاب!..اسمش غرقاب بود.

گفتم و چرخیدم تا بروم، لااقل برای چندساعت احتیاج به تنهایی و ریکاوری داشتم. بعد می شدم همان آدم قبل…درست مثل همه ی این چندسال!
راستش همه چیز از یک نگاه شروع شده بود، وقتی عاشق شدم، سن و سالی هم نداشتم اما، فکر می کردم بهترین آدم دنیا را پیدا کرده ام. اولین بار که دیدمش، موهای دستم را شیو نکرده بودم. سیخ شدنشان را حس کردم و انگار، سردم شده باشد لرزیدم.

وقتی رفت، دست هایم مویی نداشت. یاد گرفته بودم شیوشان کنم. یاد گرفته بودم چون او دوست داشت، با این حال اما بازهم حس سرما به جانم نشست و لرزیدم. حتی سیخ شدن موهای نداشته ام را هم حس کردم.

بعدش فهمیدم، عشقی که با سرما شروع و با سرما تمام شد، تا ابد من را یخ زده ی حس های اشتباه گذشته ام کرد.

آن قدر یخ زده، که با آتش یک حرف و یک خاطره از آن سال ها، آب شوم و در زمین فرو بروم.

او می دانست…قصه ی حماقت های من را می دانست.

یخ این قصه، آب شده بود.


صدای ضربه های محکمی که به در می خورد، باعث شد میان پلک هایم فاصله بیفتد، گیج و منگ بودم اما با این حال، متوجه می شدم صدایی چکش مانند در سرم پیچیده و قصد قطع شدن ندارد. سقف اتاق که پیش چشمان تارم واضح شد، صدا هم کیفیت بهتری به خودش گرفت و میان ضربه ها، آوای اسمم را هم شنیدم.

آرنجم را روی سطح خوش خواب قرار داده و با اتکا به آن، تن کم جانم را بلند کردم. نشستن سخت بود وقتی کل اتاق، دور سرم شروع به چرخیدن کرده و گردنم، وزن سرم را تاب نمی آورد. ضربه ها، داشت با صدای غیر قابل تحملی مغز، گوش و عصب هایم را درگیر می کرد. سرم را کمی چرخاندم و با برداشتن شالی که روی زمین افتاده بود و انداختنش روی موهای باز و پریشانم، با سستی ایستاده و به طرف در قدم برداشتم.

چندین بار با گیجی نزدیک بود به دیوار برخورد کنم که به موقع دستم را حائل تنم و دیوار کردم. قرص ها، هوشیاری ام را فلج کرده بودند و هرچه پلک می زدم، خمودی خواب دست از سرم برنمی داشت. در را که باز کردم، بالاخره آن صدای آزاردهنده قطع شد و بین چشمان نیمه بازم، تصویر چهره ی پریشانش، کنار متصدی هتل نقش بست.

ـ غوغا!

پلک زدم، سه بار و پشت سر هم. دیدم کمی واضح تر و چشمانم باز تر شدند.

ـچی شده؟

نفسش را محکم بیرون فرستاد و متصدی، با نگرانی جلوتر آمد.

ـحالتون خوبه خانم آراسته؟ بیش تر از 24 ساعته از اتاقتون بیرون نیومدین. این آقا هم باهاتون قرار داشتند و وقتی چندساعت گذشت، با نگرانی خواستند به اتاقتون سر بزنیم. نگران بودیم براتون اتفاقی افتاده باشه چون هرچی هم در زدیم، باز نمی کردین.

24 ساعت؟ این قرص های لعنتی به کل ارتباطم را با دنیا قطع کرده بودند. سرم را چرخاندم به سمت علی، طوری آشفته و دلخور نگاهم می کرد که خمودی، کم کم از جانم رخت بست.

ـمن خوبم، فقط با قرص خوابیده بودم.

مرد سری تکان داد و نفسش را با اسودگی بیرون فرستاد.

ـخداروشکر، فقط حضور ایشون…

ـمشکلی نیست. شما بفرمایید.

مقررات هتل، طوری بود که یک بانو، نمی توانست مردی را به اتاقش راه بدهد. می دانستم کوتاه آمدنشان، بیش تر از این بابت بود که من، پدر و اطرافیانم را خوب می شناختند. در را تا انتها باز کردم تا علی داخل شود و بعد بستنش، پیشانی ام را فشردم.

ـقرص خوردی؟

خورده بودم. وقتی بعد از پرسه زدن میان گذشته، خواب از چشم و جانم بیرون خزید مجبور شده بودم به قرص پناه ببرم. سرم را به تایید تکان دادم و سعی کردم شالم را روی سر، مرتب تر کنم. از حالت شلخته ام، کمی خجالت زده بودم.

ـبشین.

ننشست و جدی به منی که حتی تعادل درستی در راه رفتن نداشتم چشم دوخت.

ـفکر نمی کردم گذشته انقدر بهمت بریزه.

جلوتر رفتم و حین خم شدنم، مانتو ام را از روی زمین برداشتم. حقیقتا خجل بودم. تازه داشتم کمی هوشیار می شدم و افتضاح بودن اوضاع اتاق به چشمم می آمد.

ـربطی به گذشته نداشت. هرزگاهی، بی خوابی سراغم میاد.

حرفم را باور نکرده بود، این را نگاهش می گفت. نگاهی که بی حد و اندازه تلخ، دلخور و البته…پرحرف بود. هنوز باورم نمی شد 24 ساعت را در خواب سر کرده باشم. هرچند، به خودم حق هم می دادم. زمان…نمی گویم مرهم نبود اما، آن قدرها هم خوب از پس این زخم برنیامده بود. هنوز هم گاهی جای این زخم قدیمی به سوزش می افتاد و هرزگاهی، یادش، باعث می شد دردش در ذهنم تداعی شود.

ـ چرا نمی شینی؟

ـچه قرصی خوردی که انقدر منگت کرده؟

عصبی پرسید و چشمان من، در نگاه سرخش غرق شد. مرد عصبی مقابلم، احتیاج به یک آرامش کوتاه مدت داشت تا کمی سرخی چشمان و نگاه سرریز شده اش آرام گیرند.

ـبشین یکم هم سفر.

نفسی بیرون فرستاد و بعد دست به کمر یک گام به عقب برداشت. کلافه بود و من هم، گیج و بی حواس. مانتو را، روی تخت انداخته و از یخچال مینی داخل اتاق، یک آب معدنی در آورده و به طرفش گرفتم. بی مقاومت گرفت و با باز کردنش، سر کشید. سرم را چرخاندم و چهره ی آشفته ام را در آیینه برانداز کردم. در یک کلام…افتضاح بودم.

ـ غوغا!

نگاهش کرده و سعی کردم لبخند بزنم. هنوز منگی خواب و تأثیرات قرص ها در جانم مانده و بیرون نرفته بود.

ـ آرومی؟

یک نگاه، مگر چقدر قدرت داشت که این طور ماهیچه های زبان نفهم من را منقبض کند؟ بطری آب، خالی شده بود و این نشان می داد، گر گرفتگی اش بیش از تصورم بوده. قدمی که به طرفم برداشت با ایستادن من و تکان نخوردنم، یک رابطه ی هم گرا را به وجود آورد. فاصله کم شد و مرزها…کوتاه تر.

ـ در و باز نمی کردی می شکستمش.

آن قدر قاطع گفت که مطمئن باشم انجامش می دهد. سرم را کمی کج کردم. سر خوردن موهایم، از زیر شال را حس کردم. در من، یک بغضی نهفته بود که سال ها سعی داشتم پنهانش کنم و هربار که این مرد غریبه ی آشنا شده نگاهم می کرد، میل به شکستنش درونم به وجود می آمد. دستم را کمی تکان دادم و از پشت، به میز آرایش چسباندم.

ـمن…گذشته از سنم که بخوام با یه بچه بازی ته زندگیم نقطه بذارم.

چشمانش را بست، سرش را جلوتر اورد و در حالتی نگهش داشت که قلبم، میان سینه ام عرق کرد. شبیه کف دست هایم که خیسی اشان داشت به چوب منتقل می شد و شبیه چشمانم، که تر بودند. حالتش شبیه مردی بود که داشت موهایم را بو می کرد.

ـ ترسیدم.

این که مردی، با این لحن جدی و با این چهره ی درهم، این واژه را بگوید خنده دار به نظر می رسید. من اما داشت گریه ام می گرفت. احمق نبودم، بچه هم نبودم. ترسش…ترس این بود که بلایی سرم آمده باشد و چرایش را، خودم هم نمی دانستم.

ـ خوبم.

سرش را کوتاه تکان داد، سرش را با مکث عقب کشید و نفس عمیقش را از ته دل بیرون فرستاد. کف دستش را روی صورتش کشید و کمی چرخید.
ـآماده شو بریم بیرون. امشب شب آخر بودنمون توی جزیرست. نصفه شب پرواز برگشتمونه.

ـمن…

نگذاشت حرفم را تمام کنم، از آن حالتش بیرون آمده بود. رنگ عوض کرده و شبیه همان مرد بی خیال روز اول به نظر می رسید.

ـ برات خوبه، هوا بهت می خوره منگی اون قرصای لعنتی از سرت بیرون می ره. تو لابی منتظرت می مونم.

رفتنش را نگاه کردم و بعدش، آوار شدم روی تختی که جسمم را ساعت ها روی خودش به اسارت کشیده بود. شالم سر خورد روی موهایم و دستم، روی تارهای نازک مویم نشست. جدی جدی داشت موهایم را بو می کرد یا متوهم شده بودم؟

باید امشب از او می پرسیدم این ادکلنی که می زند، اسمش چیست. آخر سر ردش را داخل اتاق هتل هم، به جا گذاشت و من، نفس عمیقی از رایحه اش کشیدم.

ادکلنش شبیه خودش بود.

سرد، کمی تلخ و در عین حال گیج کننده.


ـچطور بود؟

سرم را آرام چرخاندم. باد بلند شده از سطح دریا، میان موهایمان می پیچید. موهای بلند من و موهای کوتاه او. موهایم از پس شالم مهار نمی شدند. نافرمان بودند و یاغی.

ـ سفر؟

کمی شوخ نگاهم کرد. امشب، دریا آشفته و مواج تر از این چند شب اخیر بود. انگار داشت خودش را می کشت تا به مچ های پایمان برسد و یک خداحافظی پرشکوه برایمان رقم بزند.

ـ نه نیم رخ من.

کنایه اش، باعث شد با همان لبخند محو دل به دل شوخی اش بدهم.

ـ جذاب.

ابرویش بالا پرید و دست به کمر، چرخید و مقابلم ایستاد. نگاهش، طرز جالبی به خودش گرفت و من گردنم را کمی خم کردم تا راحت تر ببینمش.

ـ نه بابا؟

خندیدم و خنده ام باعث شد، محبت در نگاهش جریان پیدا کند. کرختی ناشی از مصرف قرص ها تا حد زیادی از تنم رفته و تمام این چندساعت گردشمان در جزیره، فقط تلاش کرده بودم سفر با خاطره ای خوب به پایان برسد.

ـ سفر خوبی بود.

با رضایت خاطر نگاهم کرد و من، دست هایم را چلیپایی روی سینه گره زدم. خیلی دلم می خواست مثل خودش، بی پروا نگاهش کنم. به نظرم این چهره، مستحق نگاه های طولانی زیادی بود.

ـاین چندروز فقط خودم بودم. بدون فکرهای اضافی و درگیری های کاری. وقتی برگردم، دوباره باید برم توی نقش های متنوع زندگیم. یه دندانپزشک، یه مدیر، یه ترانه سرا…دوباره گم می شم توی شلوغی های کاریم که شبیه خود تهران، انگار دود و دم داره واسه ذهنم. با این حال، حالم خوبه. ناراحت تموم شدنش نیستم چون خوب داره تموم می شه و می دونم، اون قدری خستگیم و کم کرده که بتونم یک سال دیگه…بجنگم و کار کنم و توی این زندگی، خودم و جا بذارم.

ـچقدر بده که خودت و توی زندگیت قراره جا بذاری.

نگاهش کردم و این بار، او نگاهش را گرفت. به نظرم خلیج فارس…میان تاریکی، دلهره آوره ترین تصویر ممکن بود. نیم رخ او هم وقتی جدی می شد، دلهره آور به نظر می رسید. درست مثل شب یک دریای طوفانی.

ـببینم خانم دکتر، تو اصلا از زندگیت لذتی هم می بری؟

این سوال، شبیه یک پتک بود. درست به پشت گردنم خورد و برای چندلحظه، گیجم کرد.
ـمن….

ـ نمی بری.

طوری بیانش کرد که انگار مطمئن بود حقیقت را می گوید. من…هرچه فکر می کردم، این مسیر را انتخاب کرده بودم برای پر کردن جای خالی فکر هایم، برای مشغولیت ذهنی که به بیراهه می رفت. کنکاشم، نتیجه ای نداشت وقتی هیچ وقت، لذت و اشتیاق پشت این تصمیمات به شکل جدی نبود.

ـآدما، برای زندگی…همیشه به لذت بردن از لحظاتشون نیاز ندارن. بعضی وقت ها مثل من، دنبال اینن طوری خودشون و غرق یه دنیای پوشالی بکنن که فرصت فکر کردن به تلخی ها رو پیدا نکنن. این طوری…لااقل می تونن زندگی کنن.

ـزندگی؟

با یک لبخند محو کاملا چرخیدم، دوست داشتم تفکر او را هم بدانم.

ـ شما زندگی رو تعریف کن.

لبخند زد. محو، مردانه و البته…محکم. تزلزل ناپذیر به نظر می آمد.

ـ از ده سالگی جنگیدم برای چیزی که دوست داشتم. با دست خالی و دلی که به شوق حرفه ی بدل می تپید. سخت تونستم هزینه ی دوره دیدنم رو توی امریکا به دست بیارم. دنبال هدفم رفتم. با شوق و بدون خستگی..صبح تا غروب، اکثر روزا کلاس دارم. مربی ام و با عشق هرچی بلدم یاد شاگردام می دم. اما عصر به بعد…اذان مغرب که تموم نشده می رم خونه. مادرم…تازه اقامه ی نمازش رو بسته که می رسم. توی حوض، دست و روم و می شورم و از پشت شیشه های رنگی سایه شو وقتی داره رکوع می ره نگاه می کنم و انقدر صبر می کنم تا نمازش تموم بشه و بگه، اومدی علی؟ بعد می رم تو و می گم اومدم حاج خانم. نگاهم که می کنه، زندگی برام جلا پیدا می کنه. وقتی می شینیم دور سفره ای که اون با عشق امادش کرده و به چهره ی خانوادم نگاه می کنم و گاهی شبا برای شادی دلشون، دستشون و می گیرم و می ریم بیرون و از ته دل می خندیم از زندگیم لذت می برم. من از هرثانیه اش لذت می برم. چون کارایی که می کنم، کاراییه که دوسشون دارم. چون حتی کار کردنم به قائده و اندازشه…چون حواسم به اطرافیانم هست.

ـمنم حواسم به اطرافیانم هست.

لبخندش، کمی کمرنگ شده بود.

ـشما حواست به خودت نیست خانم دکتر. ایرادت اینه.

حرفش را زد، بعد هم دست در جیب در امتداد ساحل شروع کرد به قدم زدن.

صبح پروازمان بود و من از حالا می دانستم، تا خود طلوع خورشید به حرف های این مرد، این هم سفر اجباری و عجیب فکر می کردم.
برای اولین بار یکی من را فهمیده بود. یکی که درست، دست روی نقطه ی پر دردم قرار داده و فشارش می داد.
درست می گفت و من عجب بودم از این میزان دقتش.

من…حواسم به خودم نبود.
حقیقتی تلخ اما عریان شده.
“حس و حالم خوش نیست.
همه چی داغونه..
یکی باید باشه، من و برگردونه.”


هواپیما تازه بلند شده بود. این بار، صندلی ام کنار پنجره نبود. کسل بخش ترین بخش هواپیمان ردیف های چهارنفره ی وسط بود که بدبختانه، صندلی من در همین ردیف قرار داشت.

چشمان خسته ام را به مجله ی درون دستانش دوختم. با زیرکی، جایش را تغییر داده و کنار من نشسته بود. حرکاتش بعضی مواقع شیرین و دوست داشتنی می شدند. هم اخم هایش، هم لبخندهایش. دوشخصیت داشت که به جا و درست از هرکدام استفاده می کرد.

سفر به اتمام رسیده بود و این یعنی پایان هم سفر بودنمان. پایان یک هفته ای که، واقعا کم تر از همیشه به تهران و کارهای فشرده ام فکر می کردم.
ـحس می کنم مهماندار عجیب نگاهم می کنه.

نگاهش هنوز روی مجله بود، اما آرام این جمله را زمزمه کرد. جز آن حقیقت پنهان راجع به دیدار اولمان، همه چیز خوب پیش رفته بود. آنقدر خوب که بدانم دلتنگ این روزها و آرامشم می شوم.

_حق داره، سر جا به جایی صندلی کلافش کردی.

سرش را بالاخره بلند کرد. کلاه لبه دارش را از روی سرش برنداشته بود و در این حالت، شبیه به کامیاب به نظر می رسید.

ـقبول کن نمی تونستم تا اتمام پرواز پیش اون پیرزن بنشینم. وقتی حرف می زد، صدای حرکت دندونای مصنوعیش رو می شنیدم.
لبخند زدم. این مرد، عجیب بود! در میان آدم هایی که این روزها وسط زندگی ام با سرعت رفت و امد می کردند منحصر به فردترینشان بود. شخصیت لایه لایه اش، اجازه ی شناخت عمیق را سلب کرده بود اما، شبیه امنیت بود وقتی کنارت می نشست.

ـبله مطلعم، در مجاورت بانوان جوان بیش تر بهتون خوش می گذره.

کنایه ام، لبخند روی لبش نشاند. دستی دور دهانش کشید و بعد، مجله را کاملا بست.

ـبه خصوص اگه دندونپزشک باشن.

خنده ام گرفت، شیطنت های زیرپوستی اش، برایم بامزه بود. نفس عمیقی کشیده و بعد سرم را کاملا، به طرفش چرخاندم. نگاهم را که دید، چشمانش برق زدند. لبه ی کلاهش را پایین تر کشید، سرش را چسباند به صندلی هواپیما و به حالت راحت تری درامد.
ـبه خصوص اگه چشماشون انقدر درشت باشه.

لبخندم را نتوانستم مهار کنم. در همان حالت، خودش هم به لب هایش انحنایی داد وکامل چشم هایش را بست.

ـخب، از کی تهران گردی رو شروع کنیم؟

ـشوخیشم ترسناکه.

یک چشمش را باز کرد و به طرز جالبی نگاهم کرد. این طرز نگاه را دوست داشتم. زیادی محکم و مردانه، در عین حال رقیق شده با شوخ طبعی بود.
ـمی خوام بهت زندگی کردن یاد بدم.

راحت تر، به صندلی ام تکیه زدم. حسرت جای زنی را می خوردم که در همین ردیف، کنار پنجره نشسته بود.

ـمن از زندگی کردنم راضی ام.

ـجدی نمی گی.

ـچرا همچین تصوری داری؟

کمی سرش را چرخاند و این بار هردو چشمش را باز کرد. هواپیما تکانی خورد که باعث شد، کمی با ترس هوشیار تر بنشیم. از این چاله های آسمانی در حد مرگ نفرت داشتم.

ـلازمه بحث های دیشب رو یادت بندازم؟

ـعلاقه ای به این یادآوری ندارم.

شانه ای بالا انداخت، لبخند دوباره روی لب هایش نشسته بود و چشمانش بسته شده بودند.

ـپس یکم که کارامون روی روال افتاد، تهران گردی رو شروع می کنیم.

آمدم بگویم نه، بگویم این بار مثل این یک هفته کوتاه نمی آیم و با احترام، این درخواست را رد کنم اما….عجیب بود، من تصمیم گرفتم و زبانم اجرایش نکرد. زبانم، انگار در حلقم گره خورد و دیگر نچرخید. ذهنم نیروی بیش تری وارد کرد و نتیجه، ناامیدانه تر بود. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی هایی که زیاد هم راحت نبودند.

می خواست زندگی کردن را یادم بدهد، آن هم وقتی به زور خودش را وسط لحظاتم جا داده بود.

چرایش را هم….نمی دانستم.

پرواز که نشست، می دانستم کسی به استقبالم نمی آید. به هیچ کس تاریخ برگشتم را نگفته بودم جز منشی مطب، قرار بود به بیمارانم وقت برای مراجعه بدهد و من مستقیم از فرودگاه راهی ساختمان پزشکان شوم.

اتوموبیلم در پارکینگ فرودگاه پارک شده بود و ما بعد از تحویل گرفتن چمدان ها، برای خداحافظی مقابل هم دیگر قرار گرفتیم. نگاهش دیگر نه شیطنت داشت و نه سرزندگی، شده بود همان مرد جدی ای که گهگاهی در سفر رخ نشان می داد.

ـبهت زنگ می زنم.

ـبرای تهران گردی؟

ـبرای این که زندگی کردن یادت بدم.

لبخندم، کمی تلخ بود. من زندگی کردن را عمدا، میان خاطراتم جا گذاشته بودم و او سعی داشت زنده اش کند. چیزی که سال ها برایش فاتحه خوانده و عزاداری کرده بودم.

ـ هم سفر عجیبی بودی آقای عابدینی.

لبخند زد و بعد، دستش را شبیه یک سرباز نظامی کنار گوشش قرار داد.

ـ علی هستم..مواظب خودت باش سرکار خانم آراسته.

لحن حرف زدنش، باعث شد من هم محو لبخندی بزنم. دور که شد به این فکر کردم که من، من نبودم وقتی انقدر مقابل این آدم آرام و مطیع می شدم.

از این خود، در عین هراس…بدم هم نمی امد.

انگار دستی آمده بود، منی که در درونم خفته و خاکسترنشین شده بود برداشته، یقه اش را گرفته و داشت بیرون می کشید. منی که قلب داشت و قلب، عجب عضو خطرناکی به حساب می آمد برای منی که یک بار، با افسارش در ته چاه افتاده بودم.

رفته بود و دیگر اثری از بودنش به چشم نمی آمد.

هم سفری عجیب، که داشت من را گره می زد.

به کجای زندگی؟…نمی دانم.


_خوش گذشت؟

طعنه ی کلامش، باعث شد لبخندم را جمع کنم و کمی جدی تر پشت میزی که برایم تهیه شده بود بنشینم. حس می کردم حرکت لب هایم، باعث می شود بیش تر گر بگیرد.

ـجات خالی…چه خبر از آبادیس؟

روی مبلمان چرمی که به صورت نیم دایره مقابل میز قرار گرفته بودند نشست و بعد، آرنج هایش را روی زانو هایش قرار داد. خط اتوی شلوار رسمی اش، تیز و گوشه دار بود.

ـبه لطف شما بد نیست.

ـمهران جان، خودتم خوب می دونی حضورم توی رونمایی اون قدرها هم نیاز نبود. حالا یکم اخمات و باز کن لطفا.

نفسی محکم بیرون فرستاد، این همکاری چندین ساله به لطف درک دوطرفه حاصل شده بود و برایم مسجل بود، این بار هم او زود از این موضع بیرون خواهد آمد.

ـخوبه….طرحا با استقبال روبرو شدن. طرحای جدیدم رفتن توی خط تولید تا برای ماه آینده وارد بازار بشن. می شه گفت نبض خبری مد توی کشور، این روزها از آبادیس تامین می شه.

سرم را به معنای رضایت تکان دادم. دورنمایی که برایش تلاش کرده بودیم حالا به قدری نزدیکمان بود که با دراز کردن دستی، میان مشتمان جا می شد. به پوشه ی مقابلم که گزارشی کامل از جریانات اخیر بود چشم دوختم.

ـکارتون عالی بوده.

ـپولاد…از طرف یکی از برندهای ترکیه، درخواست همکاری داشته. درست همون شب افتتاحیه وقتی رفت روی استیج.
جوابم تند و محکم بود. طوری که جای بحثی باقی نماند.

ـ نیازش داریم.

ـمنم این و می دونم اما…

ادامه ی بحث از نظرم معنایی نداشت وقتی من، پولاد را آن قدر دوست داشتم که برای پیشرفتش هرکاری را انجام دهم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10124
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.