| Tuesday 27 October 2020 | 00:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب

ـ یه موضوعی پیش اومده شاید برات اذیت کننده باشه اما…نیازه در جریانش باشی.

جدی شد و آرنج به زانویش تکیه داد. این آدم هم به پای اشتباه من سوخته بود. اشتباه احمقانه ی من.

ـ چی شده عمو؟

سرم پایین افتاد. از کی بردن نامش انقدر سخت شده بود؟

ـ تبسم…داره برمی گرده ایران!

چشمانش درشت شد، دیدم که چطور رنگش پرید و پلکش لرزش کوتاهی گرفت. دیدم و آتش در دلم شعله کشید. حق کامیاب این نوع زجر کشیدن نبود.

ـ کِی؟

صدایش بی جان بود و مبهوت، چشمانم را کوتاه بستم. از پارچ روی میز، لیوانی آب برایش پر کرده و به دستش دادم. سعی کردم لرزش دستانش را هم نادیده بگیرم.

ـ زمانش و نمی دونم. اما می دونم داره برمی گرده.

آب را تا انتها سر کشید. دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و بعد کلافه، خسته و پر غم سرش را چرخاند.

ـ به سلامتی.

انتظار این که تظاهر به بی اعتنایی کند را داشتم. بیش از حد پای زندگی من به خودش صدمه زده بود. به خودش و آن دختر بی گناه.

ـکامیاب؟

صدایش بالا رفت، انگار دست روی نقطه ی جوشش گذاشته باشم. هنوز هم دستش لرز ریزی داشت. دور از جانش شبیه مرده ی از قبر بلند شده بود.

ـ اصلا به من چه برگشتش؟

از جایم بلند شدم. پشت مبلی که نشسته بود قرار گرفتم و دستانم را روی شانه هایش گذاشتم. مشغول مالش شانه ها شدم و بعد، سرم را جلو بردم. صدایم…مثل او گرفته بود. گذشته مارا در خود غرق کرده بود، رهایی امکان نداشت وقتی هر سر این طناب…به یک تور وصل می شد. امیدوار بودم بغض صدایم را نفهمد.

ـ تو طلاقش ندادی…دادی؟

شوکه تکانی خورد، سرش را اما نچرخاند تا نگاهم کند. آب دهانم را قورت دادم و نفسم را صدادار شبیه یک آه طولانی بیرون فرستادم.

ـ اون دختر هنوز محرم توا. پس برگشتش بهت مرتبطه.

ـ نباید برمی گشت.

این که آن قدر درمانده این جمله را گفت باعث شد بشکنم و قطرات اشک چشمم را پر کند. موهایش را طوری کشید که پوست سرش پیش نگاهم مشخص شد.

ـ برمی گرده که آتیش زیر خاکستر بشه؟ برگرده باز همه چیز زنده می شه….پرونده ی نحس اون سال ها، جون کندیم تا آبرومون برگرده و حالا…وقتی تازه داریم آرامش پیدا می کنیم می خواد بیاد؟

ـ تبسم بی گناه ترین بود توی ماجرای گذشته.

بلند شد، لیوان را با خشم به زمین پرت کرد و صدای شکستنش، به اندازه ی صدای بالا رفته ی او ترسناک نبود.

ـ خواهرش بهت خیانت کرد احمق، یادت رفته؟ یادت رفته چه رسوایی ای به پا شد؟

من هم صدایم را بالا بردم. خیالم از عایق بودن دیوارها راحت بود و می توانستم مثل او منفجرشوم.

ـ خواهرش چه ربطی به خودش داشت که خطش زدی از قلبت؟

روی قلبش کوبید، مستأصل و بغض آلود. دلم می خواست همان وسط زانو بزنم و های های از وضعمان اشک بریزم.

ـ از قلب من اگه خط خوردنی بود که توی گند و کثافت دست و پا نمی زدم تا فراموشش کنم. کاری که خواهر عوضی اون شروع کرد کل خانوادمون و نابود کرد. غنچه چرا باید با این معلولیت شدید به دنیا می اومد؟ چرا باید تو تا مرز جنون می رفتی؟ چرا شاهین باید خودش و دار می زد؟ چرا باید پدرت دوسال ممنوع الکار می شد؟ پروژه ی غرقاب چرا نصفه و نیمه موند؟

صدایم شکست، مثل خودم، خطاهایم و اشتباهی که جبران کردنش امکان نداشت. آرام و شبیه بازنده ی بزرگ ترین مسابقه ی دنیا زمزمه کردم.

ـ خواهر اون تنها خطاکار نبود. مقصر همه چیز خود من بودم کامیاب…من و عشقی که…

نگذاشت ادامه بدهم، نگذاشت و با جلو آمدنش من را میان بازوانش حبس کرد. صدای شکسته اش در جان گوش هایم نشست. نمی دانست درد من، حسرت میان صدایش بعد شنیدن خبر برگشت آن دختر نیز بود.

ـ بیا بیش تر از این این گند و هم نزنیم غوغا…باشه عمو؟

می گفت همش نزنیم اما صدای پر بغضش مثال خود هم زدن بود. هم زدن حسی که میان همان گندی که می گفت، جا گذاشته بود.


کامیاب رفته بود، به ظاهر شبیه همان آدمی قبل شنیدن حقیقت اما در واقع…متفاوت از همیشه. بدون این که یادش بماند کلاهش را نگذاشته و روی مبل جا مانده، بدون این که یادش بیاید باید دودکمه ی بالای پیراهنش را ببندد، بدون این که حواسش باشد موهای نامرتبش را مرتب کند.

کامیاب رفته بود و می دانستم مقصدش، خانه ی مجردی و بطری های رنگارنگ ویترینش می شود. بعد از رفتنش، در اتاقم را قفل کرده بودم…چراغ هارا خاموش و بعد، روی مبلمان خودم را رها کرده و خیره به نقطه ای نامعلوم به عاقبت این برگشت فکر می کردم. برگشت تبسم، پیامدهای زیادی داشت. پیامدهایی که فکرشان هم تنم را می لرزاند. وقتی رفت، همه تصور کردند این خواست کامیاب بود، همه فکر می کردند کامیاب همسرش را طلاق داد. صحنه سازی شان حرف نداشت. مدتی بعد اما، وقتی برای پیدا کردن مدرکی اتاق کامیاب را زیر و رو می کردم متوجه شناسنامه اش شدم. شناسنامه ای که نه اسم همسر از آن خط خورده بود و نه مهر طلاق داشت. به روی خودم نیاورم…نیاوردم تا همین امروز و بعد گفتن آن خبر. شوکه شد و غمش آن قدری بود که نپرسید از کجا می دانم.

چشمانم را بستم تا تصویر گذشته پیش چشمم جان نگیرد.

هنوز تیتر خبرهای ریز و درشت آن سال نحس، از خاطرم پاک نشده بود.

“رسوایی بزرگ اخلاقی بین خانواده ی دوسلبریتی معروف”

“بازیگر جوان، جلو چشم دختر ک. آ خودش را دار زد”

“خبر جدایی کامیاب آراسته و تبسم حقیقی توسط خودشان تأیید شد”

“رابطه ی غیر اخلاقی دختر تهیه کننده ی معروف با هنرپیشه ی جوان سینما “

نفسم تند شد، یادآوری این خبرها برای دیوانه شدنم کفایت می کردند. ایستادم و بعد از ورود به سرویس داخل اتاق، شیر آب سرد را باز کردم. چند مشت به صورتم پاشیدم و بعد، سعی کردم میان تصویر مه و ماتم در آیینه، خودم را پیدا کنم. کجای این قصه ها بودم؟پلک زدم و با بلند شدن صدای خط متصل به اتاق، با سستی از سرویس بیرون زدم. صدای تلفن روی میز قطع نمی شد. حوصله اش را نداشتم اما باید کار را، از این احساسات احمقانه و پوسیده جدا می کردم.
ـ بله؟

ـ خانم آراسته آقای کاویان تشریف آوردند.

کاویان بزرگ، یکی از همکاران اصلی در زمینه ی پخش اجناسمان به حساب می آمد. پیشانی ام را فشردم.

ـ پنج دقیقه دیگه راهنماییشون کن.

ـ چشم.

چراغ های خاموش را روشن کردم، شال روی سرم را مرتب و بعد با جاروی بلند درون سرویس، خورده شیشه های لیوان را جمع کردم. کار آخرم باز کردن در و کشیدن چندنفس عمیق بود. درست وقتی پشت میزم قرار گرفتم در باز شد و مرد حدودا چهل ساله ی خوش پوش وارد شد. به احترامش ایستادم. لبخندی زد، باید اعتراف می کردم از آخرین باری که دیده بودمش جذاب تر به نظر می رسید. با دعوت دستم، روی مبل قرار گرفت و من کوتاه سفارش دو فنجان قهوه دادم.

ـ در خدمتم جناب کاویان. چی باعث شده بدون هماهنگی قبلی به دیدنم بیاین؟

لبخندی که روی لبش نشانده بود، کاملا حساب شده به نظر می رسید. پا روی پا انداخت و من هم با حالت رسمی نشستنم، سعی کردم باعث بی حرمتی نشوم.

ـ به من نمیاد برای عرض ادب خدمتتون رسیده باشم بانو؟

این بار من هم لبخند زدم، نه به معنای قبول تملقش…بیش تر برای این که دل به دل بازی ای بدهم که اصحاب این حرفه، به مهم بودنش قائل بودند.

ـلطف شما همیشه شامل حال منه جناب. اما بهتره بریم سر اصل مطلب…امرتون؟

در زده شد و عمو سلمان، با سینی برنز و دوفنجان قهوه ی درونش پا داخل اتاق گذاشت. اولین فنجان به رسم ادب مقابل مهمان قرار داد و بعدی را مقابل من. با لبخند تشکری کردم و بعد رفتنش، باز نگاهم را به مرد مقابلم دوختم.

ـیک سری طرح جدید می خوام. این بار به جای خرید و پخش، مستقیم برای خودم. طرح ها آمادست. می خوام اما از برند شما تولید بشه.

دستم را زیر چانه ام کشیدم. کمی فکر کردم و بعد لب زدم.

ـ بسیار خب، طرحاتون و بسپارین به آقای هاشمی برای بررسی، مشکلی نباشه در خدمتتون هستیم.

ـ بررسی؟ برای چی؟

نفس عمیقی کشیدم. هردو دستم را باهم روی میز قفل کردم و ذهنم را از پیش کامیاب به داخل همین اتاق کشیدم.

ـ جسارتا مطمئن بشم طرح ها کپی برداری نیستند. بهرحال اگه قراره اسم برند ما پاش بخوره…نمی تونیم ریسک زیادی کنیم.

خندید، بلند و کمی اغراق آمیز.

ـ ای بابا بانو، زیاد از حد داری وسواس به خرج می دی.

دستانم مشت شد و لبم به لبخندی باز.

ـ شما بهتر از من، قوانین و می دونین جناب کاویان. این طور نیست.

سری تکان داد، فنجان قهوه اش را برداشت و بعد با حالتی مملو از اعتماد به نفس به خودش اشاره ای کرد.

ـ شاید تقصیر این باشه که همیشه مدیران جوان بانو، تحت تأثیر جذابیت مردی مثل من دست رد به سینم نمی زنن. برای همینه عادت به نه شنیدن ندارم.

گر گرفتم اما به سختی لبخندم را کش دادم. خوب بود که هنوز ذهنم ان قدری در هپروت نرفته بود که ندانم باید چه برخوردی داشته باشم.

ـ منکر جذابیت شما نمی شم جناب، با این حال…نظرم هم تغییر نمی کنه.

فنجان را روی میز گذاشت، بلند شد و یک گام به جلو برداشت.

ـ جواب آخرتونه بانو؟

من هم ایستادم، با همان لبخند مچاله شده و به شدت عصبی کننده. صدای پیامک موبایلم، بینمان نشست.

ـ جناب کاویان، شما من و همیشه تحت تحت تأثیر قرار می دین، منتهی سال هاست، مردها برای من نقطه ضعف محسوب نمی شند. متأسفم اما طرحاتون فقط در صورت تأیید می تونن از برند ما خروجی داشته باشند.

لبخندش، کج شد. با ژستی خاص سری تکان داد.

ـ بسیار خب بانو، روزتون خوش.

با لبخند بدرقه اش کردم و بعد از رفتنش، آن ماسک را از روی صورتم برداشتم. پیامکی که آمده بود باز کردم و با دیدن متنش، چشمانم برقی زد و روی صندلی آوار شدم. همیشه انگار احوال بدم را بو می کشید که با پیشنهادات خاصش پیدایش می شد.

“سلام، بریم شام دیزی بخوریم؟ البته می دونم سنگینه اما مزه می ده…”

به اسمی که شماره را سیو کرده بودم چشم دوختم، اسمی که شاید باید از ع عابدینی، به علی تغییر ماهیت می داد. کمی صمیمی تر شده و کمی…فقط کمی، ویژه تر شده”

نفس عمیقی کشیدم، با دست لبه های روسری پاییزه ام را صاف کردم و بعد، سرم را چرخاندم. از دریچه ی نگاه او، نمی دانستم به چه شکل و شمایلی در می آیم اما…انگار دوست داشتنی تر و عزیز به نظر می رسیدم.

ـمن تا حالا شب دیزی نخوردم.

تغییر مسیر بحث، نه دلخواه من بود و نه او. اما ناگزیر بودم به انجامش برای این که کمی یاغی گری ذهن و قلب هم دست شده ام را کنترل کنم. نگاه ناراضی و جدی اش، نشان می داد متوجه این فرار لفظی شده.

ـ منم نخوردم.

ابرویم بالا پرید، کمی مدل نشستنم را هم تغییر دادم. پاهایم، حالا در وضعیت ایده آل تری قرار داشتند.

ـ کار عاقلانه ای هست شب همچین غذای سنگینی خوردن؟

با دست، به سایر آدم هایی که در رستوران قرار داشتند اشاره کرد.

ـ به نظرت، همه ی این آدما دیوونن؟

خندیدم، به خنده ام چشم دوخت و من با دست، چشمانم را فشردم.

ـ می خوای حرف بزنیم؟

دست از روی چشمانم برداشته و نگاهش کردم. این حرف را جدی زده بود، با دستانی چلیپا شده روی سینه. نگاهم تا روی پلیور یشمی اش کشیده شد و بعد تا چشمانش بالا آمد. خوش لباس بود.

ـموضوع خاصی مد نظرته؟

سری تکان داد، کمی تنه اش را جلو کشید و من با استشمام بوی عطر خنکش، نفس عمیقی کشیدم.

ـاوهوم!

تا آمدم بپرسم چه و سر از نگاه موشکافش در بیاورم گارسون با لباس های سنتی به تخت نزدیک شد، علی سفارشات را خیلی جدی برایش بازگو کرد و بعد از رفتنش، وقتی من منتظر دنباله ی حرفش بودم چشمکی به رویم زد.

ـ بذار بعد شام، می ترسم همون یه ذره اشتهاتم از بین بره.

ـ حرفات تلخه که از بین رفتن اشتهام و باعث بشه؟

ـ حرفام حقیقته.

لبخندی زدم. نگاهی به قالی سرخی که رویش نشسته بودیم و نقش و نگار اصیلش انداخته و لب زدم.

ـ و حقیقت همیشه تلخ.

ـ امروز مطب نرفتی؟

حالا نوبت او بود بحث را عوض کند. بر خلاف او، من از این شاخه به شاخه شدن بحث لذت هم می بردم.

ـ نه، از صبح تقریبا توی آبادیس بودم. یه سری به کارهای عقب مونده رسیدم.

ـخودت هم طراحی می کنی؟

سری تکان دادم، موضوع کار که وسط می آمد خواه ناخواه جدی و البته با نشاط تر می شدم.

ـ من خیلی با طراحی آشنا نیستم اما چشم هام زیبایی رو می شناسه. می تونه روی طرح ها مانور بده و ایراداتشون و متوجه بشه. در هرحال رشته ی تحصیلیم با هنر فاصله ی زیادی داره اما خب…تا الان خداروشکر تونستم با کمک تیمم از پس این کار بربیام.

ـ چرا انقدر این حرفه رو دوست داری؟

لبخندم این بار در چشمانم هم نمود داشت.

ـ تولید برای من همیشه جذاب بوده. این که بتونی یه تیم تشکیل بدی و خروجی داشته باشی و البته مردم از اون خروجی استفاده کنن. گاهی که بین مردم قرار دارم اگه پالتو، مانتو و یا حتی کت و شلواری از برند خودمون ببینم عین بچه ها ذوق می کنم. تصورش و بکن…تو می تونی با تیمت برای یه عروس توی زیباترین شب زندگیش لباس طراحی کنی، لباسی که قبل از اون هیچ جایی مشابهش نبوده و با دیدن لبخندشون کیف کنی. یا وقتی پشت ویترین یه فروشگاه بزرگی تن مانکن پالتویی رو ببینی که تیمت تولیدش کردن. صرف نظر از تمام اینا من تونستم کاری کنم هنرمندایی دور هم جمع بشن که هیچ وقت از طرف این کشور جدی گرفته نشدن. حالا اونا شاغلن…می تونن تولید کنن و از تولید هنرشون راه پیشرفت و برای خودشون هموار کنن. به نظرم توانایی تولید و ایجاد شغل، یکی از جذاب ترین بخش های زندگی منه…

حرفم با دیدن نگاهش از یادم رفت. طوری خیره، با برق عجیبی نگاهم می کرد که دلم می خواست خودم را جایی پنهان کنم. این میزان محبت شناور در چشمانش، باعث شده بود قلبم عرق کند. حسش می کردم…خیس شدن و آب شدنش را. سکوتم باعث شد با کمی مکث، زمزمه کند.

ـ هیچ وقت انقدر چشمات موقع حرف زدن پربرق نبود.

ـ یکم فکر می کنم زیاده روی کردم.

ـ تا حالا به این که راوی یه داستان باشی فکر کردی؟

متعجب خیره اش ماندم و کمی بعد، با جمله اش حس کردم علاوه بر قلبم، مغزم هم آب شد.

ـ دنیا دنیا آرامش تو صداته!

باید تشکر می کردم؟ یا شاید هم باید طوری رفتار می کردم که جمله ی خاصی بیان نشده. مقابل این آدم، ارتباطات اجتماعی ام را از یاد می بردم. حرف زدن را، درست واکنش نشان دادن و در سایه ی احترام رفتار کردن را هم! سکوت..انتخابم بود و تغییر مسیر نگاهم. نگاه او اما هنوز سنگین روی من بود.

ـ غوغا؟

با حالتی که انگار دلم روی آن تخت سنتی ریخت به طرفش نگاهی انداختم. کف دستم روی فرش سرخ پهن شده روی تخت، می سوخت.

ـ تو خوبی؟

لبخند نرم و آهسته ای روی لب هایم نشست. آن قدر روزهای بد پشت سرگذاشته بودم که امروز، با همه ی تلخی هایش باز هم بد به حساب نمی آمد. برای منی که بد را تا تهش معنی کرده بودم، بد نمی آمد.

ـخوب به نظر نمی رسم؟

ـ داری سوال و می پیچونی برای چی سرکار خانم؟

خندیدم. صدای خنده ام را یک زمانی…مردی بود که دوست داشت. که برایش از قصد با لوندی هرچه تمام تر می خندیدم و او، ناز نت های صدای خنده ام را می کشید. نگاه او هم اما…شبیه ناز کشیدن به نظر می آمد. بعد از سال ها حال آدم را خوب می کرد.

ـ من خوبم!

ـ اجازه دارم پیازم سفارش بدم؟

از این تغییر مسیر بحث، بهت زده شدم. انگار فقط لازم بود بشنود خوبم و بعد سراغ کار خودش برود. این مرد عجیب و غریب…من را یاد بابا لنگ دراز و جرویس پندلتون می انداخت. همان قدر مرموز و در عین حال جذاب. با شوخی و جدیتی ادغام شده و به قائده. منتظر جواب سوالش بود و من، با جمع کردن چهره ام جواب صادقانه ای دادم.

ـ از پیاز متنفرم.

ابرویش بالا پرید و بامزه خودش را جلو کشید.

ـ سیر ترشی رو که دیگه بگم؟

خندیدم.

ـ می تونی به سفارشات یه کاسه ترشی مخلوط یا کلم اضافه کنی. هرچند خوردن ترشی با غذا برای معده خوب نیست اما بهت ارفاق می کنم.

با حالتی نمایشی اخم کرد، مشخص بود پیاز و سیرترشی آن قدرها هم دغدغه اش نبوده. با این حال بلند شد و با گفتن این که برای سفارش دورچین و حذف پیاز و سیرترشی از کنار غذا می رود، برخواست. نگاهم تعقیبش کرد. اول کنار مطبخ رستوران توقفی کرد و بعد صحبت کوتاهی با مسئول سفارشات، تلفن همراهش را کنار گوشش قرار داد و کمی دور شد. سیرترشی بهانه بود برای برخواستن و یک تماس!

نفس عمیقی کشیدم. بوی برگ های خیس خورده ی شمعدانی داخل فضا را پر کرده بود. برای کامیاب دلنگران بودم و می دانستم، تنهایی…بیش ترین چیزیست که نیازش دارد. موبایلم را یک بار چک کردم و با رسیدن سینی گرد مسی رنگ و محتویات دیزی داخلش، علی هم سر رسید. عذرخواهی ای کرد و بعد سفره ی تا شده ی کنار سینی را با کمک هم باز کردیم. دوغ را در پارچ آبی سفالی ریخته بودند و رویش تماما از نعنا و گل محمدی پر شده بود. شبیه دوغ خانگی خانه ی آن ها. کاسه های ترشی و سبد های سبزی هم کنارش قرار داد. اول کاسه ی سفالی من را جلو کشید و با یک نان کناره های دیزی را گرفت. در کاسه خالی اش کرد و مقابلم قرار داد. خیره ی چربی های کوچک شناور روی آب، چند تکه نان سنگگ داغ را داخلش ریختم و بعد، نامطمئن نگاهش کردم.

ـ امیدوارم معده هامون اذیت نشه.

ظرف ترشی را کنارم گذاشت و با لبخندی نگاهم کرد.

ـ نمی شه! بخور خیالت راحت. رنگ و روت پریده خانم دکتر.

از بعد ناهار اندکم کنار بچه های شرکت، چیزی نخورده بودم و با توجه به شرایط و تنش ها…این خیلی هم دور از ذهن نبود. قاشقی را داخل دهانم گذاشتم و با لذت از طعم خوش آیندش پلک بستم.

ـخوشت اومد؟

ـ عالیه!

لبخندش، میان چشمانش عمق گرفت. کمی بعد او مشغول کوبیدن مواد دیزی بود و من مشغول تکان دادن لیوان دوغم برای بهم خوردن محتویات گیاهی اش. تصور این که روزی آن قدر از طعم یک دیزی لذت ببرم، دور از انتظارم بود. این که نیم بیش تر کوبیده ام را هم خوردم، باعث شده بود میان نگاه او لااقل رضایت خاطر بیش تری بنشیند و دست آخر وقتی برای حساب کردن بلند می شد، طوری زمزمه کند نوش جونت که واقعا به جانم نوش شود. زودتر از او، از رستوران بیرون زدم. هوای خنک…منی که از سنگینی معده گر گرفته بودم را آرام می کرد. او پای صندوق بود و به خاطر شلوغی می دانستم چنددقیقه ای معطل می شود. کنار اتوموبیلم ایستادم و دستانم را روی سینه ام جمع کردم. بالاخره بیرون آمد و به طرفم قدم برداشت.

ـ خب سرکار خانم، میری خونه؟

ـ توی رستوران می خواستی چیزی بهم بگی.

کمی نگاهم کرد، با ان اختلاف قد دیوانه کننده اش.

ـ بذاریم برای بعد.

اهل اصرار نبودم، به نظرم حرف ها باید در زمان و مکان خودشان بیان می شدند.

ـ بسیار خب. ممنون بابت امشب.

ـ یه چیز صادقانه بگم؟

به علامت تأیید پلک روی هم گذاشته و نگاهش کردم. لبخندی زد، محو و غیر قابل تشخیص، بعد هم دست در جیب شلوارش فرو برد.

ـ من از دیزی متنفرم.

چشمانم گرد شد، ناباور نگاهش کردم و طرز نگاهم، باعث محبت غلیظ نگاهش شد.

ـ پس چرا…

ـ تجربه ی جدید، این بار برای جفتمون. پشیمونم نیستم ازش.

خندیدم، ناباورانه. دلم می خواست روی صورتش دست بکشم. روی گردنش و آن هلالی که وقتی سرش را عقب می برد به وجود می آمد. میل کاملا احمقانه ای که باعث شگفت زده شدنم بود.

ـ چه غذایی دوست داری؟

یک چشمش را بست و دستانش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو برد. متفکر و جدی به نظر می رسید.

ـ شاید کوفته تبریزی!

من حتی بلد نبودم که این غذا را پخت کنم. طر نگاه ناامیدم باعث شد این بار با صدا بخندد و با باز کردن در ماشینم، بخواهد بنشینم.

ـ برو دختر خانم، نصفه شبی من و زابراه نکن با اون نگاهات.

منظورش را نفهمیدم، با این حال اما سوار شدم و قبل از این که در را ببندد لب زدم.

ـ من برعکس تو….

خودش ادامه داد، طوری که مبهوت این دانستنش، دستم از روی در اتومبیل سر خورد.

ـ تو عاشق دلمه ای، برگ مو!

ـ از کجا می دونستی؟

در را بست، شیشه را پایین فرستادم. دست در جیب خم شد تا خوب تماشایم کند.

ـ برو به سلامت و مواظب خودت باش. با احتیاط برون.

ـ واقعا از کجا می دونستی؟

با محبت و غم، نگاهم کرد. زمزمه اش اما واقعا نامفهوم بود.

ـ تو واقعا توی فهمیدنش گیجی غوغا!

نمی توانستم بفهممش، این روزها مهم ترین دغدغه ام شناخت این مرد شده بود. شناخت زیر و روی شخصیتش، شناخت آن نقطه های راز مانند درون چشمانش…نگاهم، باعث شد با حال غریبی لب بزند:

ـ در دلم غوغاست اما رازداری بهتر است!

این جمله، این لحن و این نگاه، باعث شد از زمان جدا شوم. در من، جریان سیالی به راه افتاده بود که میانش شناور بودم. جریانی که منشأش…پشت سرم، درست میان مغزم بود.

ـ علی!

نگذاشت بپرسم، نگذاشت جز صدا کردنش…حرف دیگری به میان بیاورم، سیب گلویش تکان خورد. نگاهش تلخ شد و نفسش، در هوا طرح زد.

ـبرو بانو، به سلامت!

با کمی مکث، سخت نگاهم را از چشمانش جدا کردم. شیشه را بالا فرستاده و بعد حرکت کردم.دور شده بودم از بودنش که مجددا شیشه را پایین فرستادم، حس می کردم به باد و دست و دلبازی اش برای آرام کردن ذهنم بیش تر از گرمای داخل اتوموبیل نیاز دارم. پشت چراغ قرمز ایستادم، با این که آخر شب بودن باعث شده بود عملا خیابان کم تردد باشد اما من ایستادم!

خیره به تایم چراغ که معکوس به عقب می رفت، ماندم و ذهنم جمله اش را برای بار هزارم نشخوار کرد. ” در دلم غوغاست اما رازداری بهتر است “
غوغا؟ غوغا؟ غوغا؟

چراغ سبز شد، پایم روز گاز نشست و باد با شدت بیش تری میان موهایم قدم برداشت، روسری ام سر خورد روی شانه ام و من بی اهمیت به آن، به غوغای کلامش فکر کردم. اگر منظورش از غوغا، معنای لفظی کلمه نبود چه! اگر منظورش….

ماشین را به حاشیه ی خیابان کشاندم، به مفتضحانه ترین شکل ممکن و نفسم در سینه ام حبس شد. منظورش از غوغا، کنایه به خودم بود؟ دستم روی گلویم نشست. نگاهم روی آرم حک شده وسط فرمان ماند و ذهنم پی غوغای لحن او!

روسری را پریشان روی سرم انداختم، موبایلم را چنگ زدم و بعد شماره اش را گرفتم. حس خفگی…تمام جانم را پر کرده بود! منتظرم نگذاشت و خیلی زود، درست وقتی بوق سوم نصفه به جان گوش هایم نشسته بود، الو گفتن جدی اش تمام حواسم را روی نت های صدایش چرخاند.

ـ الو غوغا؟ چیزی شده؟ چرا حرف نمی زنی؟

نگرانی صدایش، توجهش به من، شناختم….آن نگاه آشنای خاصش! خدای من…

ـ غوغا؟

” در دلم غوغاست اما رازداری بهتر است ” این جمله از ذهنم بیرون نمی رفت، چکش وار به دیواره ی مغزم خورده و برمی گشت. ” تو واقعا توی فهمیدنش گیجی غوغا” به چشمان سرخم در آیینه ی جلوی ماشین نگاه کردم. باز هم صدایم کرد و من، نمی دانم از کجا آن همه جسارت را جمع کردم.

ـ علی، تو من و دوست داری؟

صدای نفس هایش لحظه ای قطع شد. ثانیه هارا باید می شمردم. همه چیز پیش نگاهم درهم و برهم می آمد. روزهای نوجوانی….هیجانات عجیبم، عاشقی شدن بی منطقم، روزهای تلخ بعدش…تکرار هزارباره ی اشتباه کردن هایم، بهم ریختن همه چیز و دلی که از عشق و دوست داشتن ترسید.

ـ علی؟

ـ دارم!

نفسم، محکم از سینه ام بیرون زد! نگاهم تار شد و دستم مشت. موبایل از دستم سر خورد و خیس شدن پشت لبم، نشان از خون دماغ شدنم می داد. صدایی دیگر نبود. همه چیز از میان گور بلند شده و پیش چشمم می رقصید. در ماشین را باز کردم و تنم را از آن اتاقک آهنی بیرون کشیدم. با پشت دست، خون غلیظ پشت لبم را پاک کردم و بعد کف دستانم را روی کاپوت داغ ماشین قرار دادم. سرم پایین افتاد.

قطره ی خونی روی کاپوت افتاد و من خیره اش به قطره ی دیگر سقوط کرده زل زدم. قطره ای که رنگ نداشت! اشکی که بی اجازه ریخته بود. نفسم، سخت بالا می آمد. سرم را به سمت آسمان گرفتم. به سمت جایی که نشسته بود و مرتب برایم نسخه می پیچید.

ـ شوخیت گرفته مگه نه؟

جوابم را نمی داد، خدای آن بالا، آنی که میان آسمان بود جوابم را نمی داد. سال ها بود حرف که می زدم رو می گرفت و قهر کرده، تماشایم می کرد. از بغض صدایم دل خودم آتش گرفت.

ـ تموم نشد تاوان گرفتنت؟

این بار، فریاد زدم. با تمام وجودم. با تمام زخمی که در قلبم، دست کاری شده و به خونریزی افتاده بود.

ـ پس کی تموم می شه؟

خسته بودم. خیلی خسته بودم! سال ها بود داشتم به پای یک اشتباه تاوان می دادم. سال ها بود یاد گرفته بودم که دیگر یک آدم عادی نیستم که بتوانم به کسی دل ببندم! علی اما…آمده بود با زندگی آشتی ام دهد.

این وسط عزیز هم شده بود. آن قدر که گاهی حسرت می خوردم که چرا سهم دنیایم نیست! اما همان حسرت ها با یاد گذشته و داغی که داشتم، تبدیل می شد به نباید ها! به افکار ممنوعه. حالا افکار ممنوعه ام، پر و بال گرفته بودند. اعتراف می کردند دوستم دارند.

افکارم زبان دراورده بودند، به شکل دردناکی زمزمه می کردند از دوست داشتنش باید غرق خوشی شوی و زخم ها، با دهن کجی خودشان را وسط می کشیدند که با وجود ما باز هم خوشی؟ مگر می شد؟ مگر می شد باز هم دل بست؟

به خودم که آمدم، جلوی خانه ی کامیاب بودم و دستم روی زنگ در آپارتمانش، آمده بودیم کنار هم دیگر غصه ی این شب تمام نشدنی را بخوریم. با حالی آشفته که در را باز کرد، از دیدنم بهتش زد. با رد خون پشت لب و چشمانی که از بس خودشان را در برابر بغض نگه داشته بودند سرخ شده بودند جا خوردن هم داشتم! فقط نگاهش کردم. با همان بغض لعنتی….هنوز مات من بود و من مقابل او، جلوی در مات دوست داشته شدنم توسط او.

ـ اگه آدم بخواد یکی دوستش نداشته باشه باید چیکار کنه؟

چشم بست، در را کامل باز کرد و درمانده صدایش را به رخم کشید.

ـ بیا تو اول ببینم این چه وضعیه، بعد بفهمم چرا می خوای یکی رو این طوری بکشی؟

جمله اش، باعث شکستن بغضم شد. بغضی که ساعت ها روی دلم سنگینی می کردم.

ـ کامیاب؟

بازویم را گرفت، من را به طرف خودش کشید و حین بستن در، خودش به آن تکیه داد و من را در آغوشش تاب داد.

ـ باز که گند زدی به حالت بچه!

باز هم گند زده بودم، مثل چهارسالگی ام که باعث شدم تمام شیشه های عرقیجات مورد علاقه ی آذر بانو بشکند، مثل هشت سالگی ام که ابروی هم کلاسی ام را در زنگ ورزش شکستم، مثل ده سالگی که باعث شدم میثاق با دوچرخه زمین بخورد و چانه اش چهار بخیه بخورد، مثل پانزده سالگی که به خاطر بردن سیگار به مدرسه اخراجم کردند و مثل هفده سالگی که شاهین را…..

من باز هم گند زده بودم!

قرص فشارم را به زور به خوردم داده بود. بعد هم خودش، با همه ی درماندگی و غمش…با همه ی حال ناخوش و آشفته اش، صورتم را شسته بود. خون های خشک شده ی دور بینی ام را پاک کرده و کمک کرده بود لباس هایم را سبک کنم. هردو، روی مبل راحتی خانه اش نشستیم. دست دور شانه هایم انداخت و من را به خودش تکیه داد، سر روی سرم گذاشت و زمزمه اش….من غرق شده میان یک دنیای خراب شده را به خودم آورد.

ـ حالا تعریف کن!

ـ خرابم عمو!

ـ خرابیت تو چشممه عمو…

او هم خراب بود، او هم قدر من، زندگی اش را باخته بود. ما هردو…جفت پوچ آورده بودیم.

ـ سنم کم بود، هنوز توی دوره ی کارتونای والت دیزنی مونده بودم. دلم عشق می خواست…یکی که بیاد و هرچی غصه تو دلم داره بشوره و ببره، که محبت های نکرده ی مامان و بابا رو جبران کنه. که وقتی دلم گرفت، بدون ترس از تاریکی هوا باهاش برم توی شهر بچرخم. یکی که بلد باشه نازم و بکشه و برای موهای بلندم، شعر بخونه!

ـ شاهین اینارو بلد بود؟

در برابر صدای گرفته ی خش دارش، مکث کردم. چشمانم را بستم و پاهایم را روی مبل بالا کشیدم. خوب بود که طوری کنار هم قرار گرفته بودیم که نه او صورت من را می دید و نه من صورت اورا. من، چاله ی زمان را در ذهنم پیدا کرده بودم. مدت ها بود به راحتی و با یک جمله، توسط گذشته و آن روزها بلعیده می شدم.

ـ شاهین…برای من شبیه همون شاهزاده ها بود. یه پسر جذاب که بلد بود قشنگ حرف بزنه، قشنگ دلم و اسیر کنه و قشنگ تر از همه نگاهم کنه. می دونی کامیاب، من برای اولین بار کنار اون بستنی قیفی خوردم. برای منی که مامان و بابا توی روزای بچگیم انقدر کمرنگ بودن که یه خاطره ی مشترک بستنی خوردن باهم نداشتیم یا دوستایی داشتم که به خاطر وضعیت مالیشون بدشون می اومد توی خیابون بستنی لیس بزنن و باید برای یه بستنی به بهترین نقطه ی شهر می رفتن و پشت میز و صندلی می نشستند، عجیب ترین لحظه اون وقتی بود که کنار اون پسر، نزدیک جوب آب وایستادم و بستنی لیس زدم. اولش با خجالت و بعدش….

آب دهانم را قورت دادم، پشت چشمانم تصویر دخترکی را می دیدم که لباس مدرسه پوشیده بود و با موهای چتری رها شده از زیر مقنعه، لبخندی عمیق و نگاهی شفاف کنار پسر جوانی در حالی خوردن بستنی بودند.

ـ بعدش فهمیدم…چه لذتی رو تا حالا از دست داده بودم.

سکوت کرده بود، نگاهم پی بطری های نیمه خورده ی روی میزش ماند. نمی آمدم، از سر درد روحش، تمامشان می کرد.

ـ من باهاش چیزایی رو تجربه کرده بودم که زندگی ازم سلبشون کرده بود.

ـ برای موهات شعر می خوند؟

ـ تو برای موهاش شعر می خوندی؟

هردو منظور هم را می دانستیم. چشمانم را بستم. صدایش…به اندازه ی کافی گواه بد بودن حالش را می داد.

ـ من موهاش و می بافتم، شونه می کردم، حواسم به تار به تارشون بود…شعر نمی خوندم اما، حواسم بود موقع شونه کردن موهاش درد نگیره، یا وقتی سرش روی بالشم بود و صبح پا می شد، چک می کردم یه وقت ریزش موهاش زیاد نشده باشه و آمارش و داشتم روی بالش چندتا تار مو افتاده.

کف دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و لبم را زیر دندانم کشیدم. داشتم….این دردهارا بالا می آوردم.

ـ بلد نبود موهام و ببافه.

ـ جاش برات شعر می خوند. نمی خوند؟

صدایم خش برداشت، حنجره ام داشت از شدت زخم های نمک پاشی شده ی درونش، آتش می گرفت. این دیگر چه سرنوشت تلخی بود؟

ـ آره خب اما…

ـ اما؟

ـ اون شعرا رو، اون شب برای موهای اونم می خوند.

دستانش دورم محکم تر شدند، روی سرم بوسه اش کاشت و من بی صدا اشک ریختم.

ـزندگی یه طوری بهت سخت گرفت که دلم خون برات غوغا!

کامیاب بیش از همه غصه ی این سرنوشت را خورده بود. آن قدر غرق دردهای من شد که یادش رفت تبسم را دارد از دست می دهد. که تبسم را به جرم خواهر بودنش طرد می کرد. حواسش نبود و فاجعه، پشت فاجعه رخ داد.

ـ عمو؟

ـ بگو!

ـ چطور هوام و بندازم از سرش؟

نفس عمیقی کشید. همان طور که دستانش دور من بود خم شد، سیگارش را از روی میز برداشت، آتشش زد و با صدای گرفته اش زمزمه کرد.

ـ طرف کیه؟

ـ یکی که من و از خودم بهتر بلده!

ـ از گذشته می دونه؟

بعید بود، بعید بود کسی گذشته را بداند و بازهم من را بخواهد. کسی بفهمد من چه بودم و چه کردم و باز دلش هوای قلب من را بکند. گذشته، من را پیشانی سفید و رسوای عالم کرده بود.

ـ نمی دونم!

ـ بهش بگو!

ـ که چی بشه؟

دستش را از دورم به جلو کشید، روی قلبم گذاشت و جواب بغض آلودم را، با همان صدای نابودش داد. صدایی که مثل من به جای بغض کردن، شبیه یک دریای طوفانی موج گرفته بود. نگاه من هم به دو دکمه ی باز تیشرت مشکی رنگش ماند.

ـکه این قلب آروم بگیره.

قلبم، طوری می زد که چشمانم را از شرم نگاه کامیاب بستم. پیشانی ام را به سینه اش تکیه دادم و ناله وار لب زدم.

ـ اشتباهه!

ـ این که دوسش داری؟

قلبم از حرکت ایستاد، لب هایم خشک شد و علائم حیاتی ام یک به یک، به سمت خاموشی سوق پیدا کردند. دوستش داشتم؟ خدای بزرگ…هیچ صدایی دیگر نبود جز ذهنی که داشت برای خودش، آن مرد را تحلیل می کرد. آن مرد عجیبی که وسط زندگی ام، قرص و محکم خودش را جا کرده بود. من دوستش داشتم؟

ـ غوغا!

سرم را عقب کشیدم و با چشمانی خیس نگاهش کردم، درد میان چشمانش قلبم را دچار کرد. با دست موهایم را پشت گوشم فرستاد و لبخند کم رمقی به رویم زد.

ـ بزرگت کردم دختره!

ـ من چم شده کامیاب؟

ـ ترسیدی!

ترسیده بودم، واضح و روشن بود. اما از چه؟ چرا؟ این چه دردی بود که خودم هم نمی فهمیدش؟

ـ این چه ربطی به دوست داشتن داشت؟

لبخند جمع شد. هردو چشمم را دقیق از نظر گذراند و سرش را به سمت سقف گرفت.

ـ دوست داشتنه که ترس با خودش میاره عمو. ترس از دست دادن!

قلبم گرفت. انگار مشتم وسط سینه ام را شکافت و آن را میان انگشتانم گرفت. خیسی خون را میان انگشتانم حس می کردم. می خواستم آن قدر در خیالم فشارش دهم که دیگر نزند. نزند و راحتم کند! قلبم عاصی ام کرده بود. شبیه آدمی که روح از بدنش رفته باشد سست شده به مبل تکیه زدم و بعد، چانه روی زانویم گذاشتم. این حالت هایم، با حالت های گذشته و دل بستن های نوجوانی ام فرق داشت. زمزمه ی ناباورانه ام، سعی در کتمان این حقیقت داشت.

ـ اشتباهه کامیاب!

بلند شد و ایستاد، بسته ی سیگارش را برداشت و پشت به من به طرف پاسیو قدم برداشت و صدایش را کنارم جا گذاشت.

ـ کاناپه رو تخت کن بخواب غوغا! شاید این شب لعنتی که تموم شد فهمیدی چی درسته و چی غلط!

به رفتنش چشم دوختم. حرف هایش وزن داشتند و روی سرم سنگینی می کردند. حال بدم، باعث شد بدون بلند شدن و کشیدن اهرم زیر کاناپه و برای تخت کردنش، مچاله شده رویش دراز بکشم. اشکم میان موهایم گم شد و خودم میان باورهایم!

علی عابدینی….ترس من بود؟

ترسی که از بعد قطع تماسم…پیگیرانه تلفنم را به رگبار بسته بود.


فرار کردن، خاموش کردن موبایل و گم و گور کردن خودم، برای رهایی از این حسی که یک پایش بدجور لغزیده بود، احمقانه ترین و دم دستی ترین کارهایی بود که می شد انجامشان داد. کارهایی که در ذهنم همه شان را یک دور امتحان کردم و تهش…با یک ناامیدی آشکار به این نتیجه رسیدم توان این بازی های بچگانه را ندارم. به عددهای سنم که تا سی فاصله ای هم نداشتند که فکر می کردم، از خودم حتی بابت راه دادن این افکار به ذهنم خجالت می کشیدم.
من، مسئولیت هایی که داشتم که نمی توانستم رهایشان کنم. مسئولیت هایی که باعث شدند همان صبحی که در روی کاناپه ی خانه ی کامیاب از خواب برخواستم، دست دلم و حساسیت هایش را بگیرم و یک گوشه بنشانم، بعد هم دست و رو شسته و با حالتی نسبتا آشفته برای رسیدگیشان از خانه بیرون بزنم.

تلفن همراهم، بار چندم بود که با اسم او می لغزید؟ نمی دانستم. نه خودم و نه ذهنی که هرچقدر تنبیهش می کردم تا روی کار تمرکز کند ناتوان تر از همیشه با چشمانی گرد نگاهم می کرد. ساعت چهار…در حالی که هنوز هم آثار فشار بالا رفته در جانم نمود داشت و تب بالای بدنم را حس می کردم برایش پیام فرستادم. کوتاه و البته برای خودم پر از عذاب!

” باید حرف بزنیم. کافه رو برای ساعت شش رزرو کن”

بعد ارسال این پیام، نه دیگر تماسی گرفت و نه پیامی داد. تماس نگرفتنش، یعنی پیام را دریافت کرده بود. حالا من مانده بودم و فکرهایی که باید حرف می شدند و گذشته ای که شاید باید تا ابد در همان انتهای ذهنم، مدفون می ماند. باقی ساعات روزها برای رهایی از این تشویش پر عذاب، از شرکت بیرون زدم. خودم را به بهشت زهرا رساندم و بالای سر مزار مرد جوان رویاهای نوجوانی و ابتدای جوانی ام، گلایه سر دادم. دلم یک دنیا شنیدن و جواب ندادن می خواست! کاری که در دنیای زنده ها، ظاهرا کسی نمی توانست انجامش بدهد. بالای سر مزارش، باز هم بینی ام خونریزی کرد و من در حالی با دستمال به وضعیتم سامان می دادم که اشک چشمانم خشک نمی شد.

اگر زنده بود، حتی میان بدترین دعواها و دلخوری ها و نفرت ها هم، با دیدن این حال من همه چیز را تمام می کرد. دستم را می گرفت. می نشاند یک گوشه و می گفت، اصلا حق با توست. فقط حواست به خودت باشد. بعدش….من هم همه چیز را فراموش می کردم، غرق می شدم میان نگاهش و او حین تمیز کردن پشت لبم از خون زمزمه می کرد ” باهم شام بذاریم؟ پاستا”

من با خیره شدن به سنگ قبرش، هزار بار پرسیدم که چه شد به آن نقطه رسیدیم؟ کم گذاشتم یا او زیاده خواه بود؟ نادانی امان، کجای راه مسیرمان را کج کرد که تهش…یک دره ماند و کلی سقوط کرده درونش؟ سوالی که بی جواب ماندنش، به خاطر مرگ او تا ابد هم بی جواب می ماند. از بالای سنگش که بلند شدم سنگین تر از قبل بودم. باید برای علی از کجای روزهای گذشته می گفتم؟ اصلا…حقی برای گفتن داشتم؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمند
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10133
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.