| Monday 19 October 2020 | 15:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.2)

رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.2)

رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.1)

رمان آنلاین اتهام واهی

داشتم امیدوار می شدم که دیگر زیر خاک خواهم رفت و درد، دست و پنجه های حسین و حاج بابایم را نمی چشم.
اما با این آب سردی که بر روی صورتم خالی شد تمام امیدواریم ناامید گشت، از خواب پریدم و سیخ سر جایم نشستم.
شیلا با رنگی پریده روبه رویم لیوان به دست دو زانو نشسته بود.

  • نصف عمرم کردی دختر… چرا بیدار نمی شی…

مگه من خواب بودم که بیدار بشم یا نشم!… اطرافم را می نگرم…
بله داشتم اتاق را تمیز می کردم که خسته شده همین جا دراز کشیدم.

شیلا از بازویم می کشدو تکانم می دهد:

  • هوی… کجایی…

با بهت به لحن پرخاشگرانه اش نگاه می کنم.

  • همیشه این طوری می خوابی یا حالت خرابه!… مریض نیستی؟… قسمت می دم راست بگو… من حوصله ی دردسر ندارم…

بیچاره فکر می کند غشی هستم یا مریض، حالش را درک می کنم و لب می گشایم…

  • بعد دو سه روز بی خوابی آدم بیهوش ،می شه… منم داشتم خواب زندگی جهنمی ام رو می دیدم… نترس اگه مردم یواشکی ببر بنداز یک گوشه ای… من دیروز برای خانواده ام مردم… کسی سراغم رو نمی گیره که برات دردسر بشه…

دست بلند می کند و اشک صورتم را پاک می کند.

  • این چه حرفیه؟ خدا نکنه… پرسیدم اگه مریض باشی، بریم دکتری چیزی…

بی اراده بغلش می افتم و گریه سر می دهم.
نیاز مبرمی برای خالی شدن در یک آغوشی را داشتم که پناهم دهد به جای سرکوفت زدن…
دلداریم می دهد مثل یک خواهر بزرگتر، رفیق بزرگتر…
حسش را نمی توانم مادرانه تعبیر کنم، چون مادرانه بودن حس خاصیست که فقط در قلب مادرانه نهفته شده است.

بس کن زهرا… مگه بچه شدی… خوشحال باش که تونستی از زندگی جهنمیت فرار کنی…

آیا می توانم همان طور که شیلا وعده ی خوشحالی را برایم می دهد، خوشحال باشم؟ می توانم راحت و بی دغدغه زندگی که دلم می خواهد را برای خودم بسازم!

از صبح به دنبال شیلا، بعد چند کوچه و پس کوچه بلاخره صاحب شناسنامه می شوم.
اعتراض هایم برای وارد شدن شیلا به مکان های غریبه، میان چند مرد و زن، با تندی اش بی نصیب می ماند.
اما موفق می شود شناسنامه برایم دست و پا کند.

  • زهرا اسدی…

اسمم به فامیلی شیلا و به نام پدر و مادر شیلا، در شناسنامه ام حک می شود.
نام پدر و مادر خودم در دلم محفوظ می گردد.
اصرار شیلا را برای تغییر دادن نامم نهی می کنم که با ابروهای در همش مواجه می شوم، اما اسمم را دوست دارم، چون مامانم برایم انتخاب کرده است.

به زور و خواهش و تمنا، در یک مدرسه ی غیر دولتی ثبت نام می کنم.
یکی از زنجیر و مدال هایم را می فروشم و هزینه ی مدرسه را می دهم.

به کمک شیلا در خانه ی سالمندان نصف روز، بعد مدرسه مشغول به کار می شوم.

روزگار بر وفق مرادم می گذرد. شب ها به قدری خسته می شوم که سرم به بالشت نرسیده بیهوش می شوم.
چند ماه مثل برق و باد می گذرد. هر روز با کابوسهای خانه یمان بیدار می شوم و به فکر اینکه مادرم چه حالی دارد، صبح را به شب می رسانم.

در مقابل تندی ها و بی حوصلگی های شیلا، دندان روی جگر می گذارم.
آدمیزاد هست گاهی خسته می شود.
با این همه کمکی که برایم کرده است خودم را در مقابلش مدیون می دانم. موظف به انجان تمام خواسته هاش هستم، خودم را در حدی نمی بینم که جوابش را بدهم.
چند روزی صبح که بیدار می شوم مشامم بوئ ادکلن مردانه را در فضای خانه استشمام می کند.
اما می هراسم از شیلا و سوالی در مورد این بوی مشکوک.
کنجکاوی ام در این مورد به ضرر خودم تمام می شود.

  • زهرا چرا بلند نمی شی بری بخوابی؟…

سرم را از کتاب هایم بلند می کنم و جوابش را می دهم.

  • کمی عقب افتاده دارم… باید تمومش کنم.
    احساس می کنم نگران است! مدام به ساعت نگاه می کند و پایش را تکان می دهد!
    از این عکس العملش استرس می گیرم.
  • زهرا چای می خوری…

خودکارم را روی میز رها می کنم.

  • من دم می کنم…

نیم خیز می شوم برای بلند شدن که با عجله بر می خیزد.

  • کجا؟ تو بشین تمومش کن… خودم دم کردم، الان میارم…

هر روز شیلا به چایی خوردن ها و قلیان کشیدن های قبل خوابش عادت کرده ام. اما من فقط با چایی همراهی اش می کنم.
امروز بلا استثنا، یکی دو ساعتی زودتر می خواهد بسات چایی را پهن کند.
فنجان نلبکی مخصوص به من را روی میز کنار دستم می گذارد.

فکر کنم امروز از خیر قلیان کشیدن گذشته است، چون بساتش را نمی بینم!
با اصرار مکرر شیلا برای کشیدن قلیان، اولین بار یک پکی زدم که با خفه شدنم برابر گشت. شیلا از ترسش دیگر حتی تعارفم نکرد برای کشیدن.

  • بخور دیگه سرد شد…

با صدایش از هپروت بیرون می آیم و چایی ام را با برداشتن یک تکه قند کوچک سر می کشم.

دوباره خودکارم را برداشته مشغول نوشتن می شوم. اما زیر چشمی تمام حرکات شیلا را زیر نظر می گیرم.

چایی اش را مزمزه می کند در حالی که یک چشمش به ساعت روی دیوار است و پایش مدام در حال ویبره…

کم کم احساس می کنم چشم هایم کلمات را چهار تا می بینند.

با دو انگشت چشمانم را ماساژ می دهم بلکه خواب از کله ام بپرد.

انگار خستگی بر مقاومتم چیره می کند،
خودکار از لای انگشتم می افتد و صدای شیلا را بلند می کند.

  • پاشو برو بخواب دیگه… مگه مجبوری…

کتابم را می بندم و بلند می شوم.
امروز رفتار شیلا غیر عادی است! این بیشتر مرا متعجب و کنجکاو می کند!

به اتاق می روم.
خودم را با راه رفتن، می کُشم تا خوابم نگیرد، اما زانوهایم سست می شود و روی تشکم می نشینم.
یعنی ظرفیتم این قدر در مقابل خواب کم شده است که نمی توانم خودم را کنترل کنم!
در حال بیهوش شدن صدای در را می شنوم.
پلک هایم را به زور از هم فاصله می دهم! اما انگار دلم قصد خواب کرده است.
در حال بیهوش شدن، میان خواب و بیداری، صدای پچ پچ می شنوم!

صدای آرام مردی، همراه قدم های که به سمت اتاق نزدیک می شدند، ترسم را بیشتر می کند!
اما هر کاری می کنم خواب بر چشمانم غلبه می کند و پلک هایم روی هم می افتد و دیگر چیزی نمی فهمم.

با صدای زنگ ساعت کوچک بالای سرم، به زور مژه هایم را از هم فاصله می دهم و زنگ ساعت را خفه می کنم.
کش و قوسی به بدن کرخت شده ام می دهم و بلند می شوم.
برای اینکه دیر نکنم، لباس های سرمه ای مدرسه ام را می پوشم و بیرون می روم.
هر روز برایم عادت شده لباس بپوشم، بعد سراغ شستن دست و صورتم بروم.
در اتاق را باز می کنم و راه دستشویی را در پیش می گیرم.

چند قدمی برنداشته بوی همان ادکلن تلخ مردانه مشامم را می آزارد.
راهم بی اراده سمت اتاق شیلا کج می شود!
در نیمه بازش کنجکاوی ام را بیشتر می کند، برای سرک کشیدن!
شیلا با نیم تنه ی برهنه رو شکم در خواب عمیقی فرو رفته بود.
بوی مردانه و ادکلن تلخ، بیشتر از حال از اتاق شیلا به مشام می رسد.
ابروهایم گره می خورد و احتمالات باور نکردی، مغزم را مشغول می کند.
نمی خواهم این فکرهای شیطانی را در مغزم پرورش دهم، بر شیطان رجیم لعنت می فرستم.
در اتاق را می بندم و به سمت دست شویی می روم.
مغزم دیگر گنجایش سوء زن و سوءتفاهم ها را ندارد.
با این فکرهای نامربوط نمی خواهم دوباره در به در خیابان ها و آواره ی کوچه ها بشوم…
دست و صورتم را می شورم، بدون اینکه چیزی بخورم لقمه ای نان و پنیر برای خودم می گیرم و داخل کیفم می اندازم.
تا شب هر کاری می کنم مغزم را از آن بو از آن فکرهای زد و نقیض نمی توانم رهایی دهم.
مدام چرا ها در مغزم جولان می یابد و تمرکزم را بهم می ریزد.
می ترسم از عاقبت این هم خانه بودن، با کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم و ندارم.
بی اشتها داشتم با غذایم بازی می کردم.
نمی دانم چرا هراس داشتم از نگاه کردن به صورت و نگاه شیلا… می ترسم نگاهش کنم.
می ترسیدم نگاهش یا رفتارش به فکرهای مزخرفم دامن بزند و مرا به شک و شبهه ی بیشتری بیندازد.
اما با صدایش مقاومتم را برای بالا نگرفتن چشم هایم گسیخت و از چیزی که می ترسیدم به سرم آمد.

  • زهرا چرا نمی خوری؟…

چشمم قبل صورتش روی گردن کبود شده اش سر می خورد و ضربان قلبم را کندتر می کند.

نمی دانم متوجه نگاهم می شود یا پریدن رنگم، که دستش را حائل گردنش قرار می دهد و از دیدم پنهان می کند.
اما من آنچه را که نباید، دیده بودم و متوجه شده بودم.
خیلی حرفه ای با بحثی تازه، فکرم را انحراف می دهد سمت خودم.

  • زهرا… اگه یه وقت بابات یا رشید پیدات کرد، چیکار می کنی؟

از شنیدن این نام ها، مو به تنم سیخ می شود.

  • تو هنوز عقد کرده ی رشیدی، خودت گفتی… نمی تونی با کس دیگه ای ازدواج کنی، چون باید این احتمال رو بدی که پیدات می کنن…

پوزخند صدا داری می زنم…

  • ازدواج!…
  • بله! چرا که نه… نکنه می خوای تا آخر عمرت مجرد بمونی…

پلک روی هم می فشارم و بغضم را ته گلویم خفه می کنم.

  • با من کاری کردن که تا آخر عمرم از هر چی مردِ دوری کنم.

از سر میز بلند می شود.

  • این طور فکر می کنی، یکی دو سال بگذره، خود به خود اسیر عشق می شی…
    از تنهایی عاصی میشی… دلت برای یک مونس و همدم پر می کشه… حس تو خالی و پوچ بودن می کنی، راه خودت رو تغییر می دی… تنهایی بهت غلبه می کنه و به بنبست می رسی… بی خود فکرت رو با تنها و یک تنه جلو رفتن پرورش نده… سعی کن مغزت رو، فکرت رو شستشو بدی و با زمانه پیش بری… واقع بینانه به زندگی نگاه کن و زرنگ باش…
    می تونی از جنس مرد که ترس به دلت جا گذاشتن، انتقام بگیری، تا دلت می خواد باهاشون بازی کنی و ازشون پول بچاپی و زندگیت رو رونق بدی…

ته دلم را با حرف هایش خالی می کند و مرا در آشپزخانه با فکری سرگردان تنها می گذارد.
بخشی از حرف های شیلا، عامیانه و از سر لج به زبانش جاری می شود، لج از شکست عشقی که به خاطرش از خانه رانده شده، انتقام از عشقی که بذر نفرت در دلش کاشته، دلمرده از زندگی که پانزده سال تنهایی و تلخی را در دلش نهفته… شکسته از خانواده ای که غرورشان را به دخترشان ترجیح داده…

اما حرف حقی که که هیچ گونه نمی توان نهی کرد، تنهایی…
تنهایی، یک کوه بزرگ درد است. وحشت از دنیای پر از گرگ… حقیقت وجود رشید، عقدی که هنوز پا برجاست… حقیقت وجود حسین و حاج بابایم…

  • هنوز که تو هپروت سیر می کنی؟…

با صدای شیلا از جا می پرم و هین بلندی می کشم.

دست می برد برای جمع کردن میز شام.

  • زیاد فکر نکن… خودم رات می ندازم… کاری می کنم از زندگی لذت ببری و از کلفتی برای چندر غاز، خلاص شی… استفاده از زنانگیت، برای خر کردن این مردها و انتقام از تک تکشون رو برات یاد می دم…

لحنش به دلم نمی نشیند، بلکه خوفی می شود و به دل و جانم ریشه می اندازد.
از فکر شوم و شیطانی که در مغزش پرورش می دهد وحشت می کنم.
نگاهم سمت گردنش کشیده می شود.
اثر کرم پودر برای پنهان کردنش را به خوبی می بینم اما به روی خودم نمی آورم.
مثل هر روز مشغول پر کردن کتری می شود.
تاب زرد رنگ و بند بندش با دامن کوتاه و قرمز رنگش، اندام محشر و کشیده اش را به نمایش می گذارد.
به طرز پوشش باز و جلفش عادت کرده ام.
هر کاری کرد من برای خودم به غیر از تونیک شلوار بسته لباس های باز نخریدم. خجالت می کشیدم حتی از وجود شیلا، با اینکه هم جنس بودیم اما روی پوشیدن لباس های باز را نداشتم.
قلیانش را آماده می کند و منم ظرف های شام را می شورم.
برای ریختن چای هر روز شیلا پیش قدم می شود. دست به سمت قوری می برم که زود موچ دستم را می گیرد.

  • تو برو بشین من می ریزم…

شوک زده لب می زنم!

  • خوب داشتم می ریختم!
  • تو نمی تونی خوش رنگ بریزی، کم رنگ می ریزی.

بی خیال نمی شوم از این اصرارش برای ریختن چایی، کنار می ایستم تا علت کارش را بدانم.
با لبخند یک وری سمت من می چرخد

  • خوب چرا ایستادی بالا سرم… برو بشین بیارم.

شکم به یقین تبدیل می شود که کاسه ای زیر نیم کاسه ی شیلا هست.
بیرون می روم و روی مبل می نشینم. این بار می خواهم علت زود چایی دادن و خودش ریختنش را بفهمم.
باز هم شانسم را امتحان می کنم و آرام از روی مبل بلند می شوم و با احتیاط سمت در آشپزخانه می روم.
شیلا سر به زیر مشغول ریختن چایی داخل استکان هاست.
با عجله ورق قرصی از جیب دامنش بیرون می کشد و یکی از آنها را داخل استکان مخصوص من خرد می کند.
از دیدن این صحنه، دستم را روی دهانم می گذارم و لب زیرینم را زیر دندان می کشم تا هین بلندم حواسش را سمت خودم نکشاند.
دست می برد به لبه های سینی تا بلندش کند که تند داخل دستشویی می دوم.
پشت در دست شویی می ایستم و دست روی سینه ام که از وحشت به شدت بالا و پایین می شود، می گذارم.
کوبش بلند قلبم را زیر گلویم احساس می کنم.
صدای شیلا ترسم را بیشتر می سازد.

  • زهرا کجا رفتی؟ بیا چاییت سرد شد…

پس این خواب های من که بی شباهت به بیهوشی ندارد، بی خودی نبوده است. شیلا قصدش از خواباندن من چه می تواند باشد!
آبی به صورتم می زنم تا به خودم و لرزش بدنم مسلت باشم.

چند نفس عمیق می کشم و بیرون می روم.
شیلا پا روی پا انداخته، قلیان می کشد. کام عمیقی می گیرد و دودش را حلقه حلقه رو هوا می فرستد.
برای جلب توجه نکردن شیلا، سمت مبل می روم و بغل دستش می نشینم.

  • دل پیچه نگرفتی؟…

لحظه ای از بهت خارج می شوم.

  • هان….

با چشم های ریز شده نگاهم می کند.

  • هان دیگه چه صیغه ایه… چرا تند تند دستشویی می ری و رنگ به رو نداری!… مریض شدی!…

خنگ می شوم. دست و پایم را گم می کنم.

  • نه نه… مریض… چرا؟

تکیه اش را از مبل می گیرد و کاملا سمتم می چرخد.

  • چته تو زهرا!… روبه راه نیستی!…

من من می کنم و خم می شوم چایی ام را بر می دارم.

شلنگ قلیان در دستش خشکش می زند.
صدای زنگ موبایلش، از این مخمصه نجاتم می دهد.
شلنگ قلیان را بغل قلیان گیر می دهد و سمت اتاقش می رود.

سریع چایی ام را برمی دارم و خم می شوم. کنار گلدان پشت مبل خالی اش می کنم و راست می نشینم.
شیلا با لب های لوچ شده کنارم می نشیند.
دیگه تحمل وجودش کنارم سخت می شود، خمیازه ای می کشم و از کنارش بلند می شوم.

  • خوابت گرفت؟…
  • امروز خیلی خستم.. شب بخیر…
    استکانم را روی اپن می گذارم و به اتاقم پناه می برم.
    رژه می روم و احساس دل پیچه می کنم.
    قلبم مثل یک بمب ساعتی تیک تاک راه می اندازد و اعصاب نداشته ام را متشنج تر می سازد.
    از روی بلوز روی قلبم چنگ می زنم و مدام دم عمیق می گیرم.
    نمی خواهم با این ناباوری با چشم باز روبه رو شوم.
    آلواره های مغزم شروع به کار می شود و سمت کوچکترین صداها در حال می دود. صدای در با دست نواخته می شود. خیلی آرام، درست دو سه ضربه…
    نفسم می رود از ورود کسی که جرأت زدن زنگ را نداشته و مخفیانه قصد وارد شدن را دارد.
    صداها نزدیک و نزدیک تر می شود.

خنده های ریز مردانه، صدای هیس هیس
شیلا…
گوشهایم را تیز می کنم و به در می چسبانم.
صدای شیلا را می شنوم.

  • بس کن دیگه… برو تو… الان بیدارش می کنی…

این بار صدای مردانه باعث می شود دستگیره ی در را محکم بچسبم و لب زیرینم را زیر دندان بکشم.

  • بزار از لای در ببینمش…

لحن حرص دار شیلا بلند می شود.

  • کاری نکن همه چیز و زیر پا بزارم و قول و قرارمون رو فراموش کنم…
    دیگه صدای نمی شنوم.
    پاهای لرزانم قدرت قدم رو رفتن را هم ندارند. پشت در سر می خورم و زانو هایم را بغل می کشم.
    دلم گریه می خواهد اما نمی دانم چرا اشکی هم برای ریختن پیدا نمی کنم. فقط نفس تنگی، ضربان قلب…

ترسم را سرکوب می کنم و برمی خیزم.
با احتیاط دستگیره را پایین می کشم و در را آرام باز می کنم.
سرکی به بیرون می کشم.
صداهای مبهم شیلا مرا سمت اتاقش می کشاند.
پاورچین پاورچین به در اتاق نیمه بازش نزدیک می شم.
از لای در نیمه باز به داخل اتاقش نگاه می کنم.
از دیدن وضعیتشان نفسم می رود.
جیغم را با فشردن دستانم بر روی لبانم مهار می کنم.
پلک روی هم می فشارم تا وضعیت شیلا را نبینم و جگرم بیش از بیش آتش نگیرد.
اصلا فکر نمی کردم شیلا هرزه باشد و فاحشه…
عقب عقب می روم تا به اتاقم پناه ببرم که صدای مرد توجهم را جلب می کند.

  • فردا دیگه می خوامش…
    شیلا پاسخش را می دهد.
  • دارم آماده اش می کنم… هنوز خیلی کوچیکه، چهارده سالشه…

خنده ی کریح مرد، داغونم می کند.

  • این که خیلی عالیه… زودتر قانعش کن من دیگه صبر ندارم.

شیلا جیغ خفه ای می کشد.
وحشی…
خنده ی مستانه ی مرد به اشکهایم سرعت می بخشد.

  • پس اسمش زهراست… خوب راهش بنداز که دو برارش ازم پول می گیری…

شیلا داد خفه ای می کشد، باشه
عوضی…

عقب گرد می کنم و خودم را به داخل اتاق می اندازم. در را از پشت قفل می زنم و دو زانو روی زمین می افتم.
های های صدای گریه ام را با فشردن صورتم روی بالشت خفه می کنم تا صدایم بیرون از اتاق درز نکند و توجهشان را جلب نکند.
پس شیلا برای من نقشه چیده بود! شیلا فاحشه بود! پس راه خرجش از هرزگی به دست می آمد!
پس دلش برای من نسوخته بود! از طریق من می خواست بیشتر پول دار بشه! پس می خواست من و وسیله ی انتقامش بکنه، می خواست ازم سوءاستفاده کنه، می خواست منم مثل خودش هرزه کنه…
نمی تونم باور کنم این یک دروغه…
در دلم دعا می کنم کاش در بیهوشی مطلق فرو می رفتم و این چنین صحنه ای را نمی دیدم.

گریه ام قصد بند آمدن ندارد. دلم قصد آرام گرفتن ندارد.
پاره پاره می گردد از شانس بدم، از روزگار تلخم، پتو را روی سرم می کشم و عزاداری بی پناهی و بی خانمان شدنم را، از سر گرفتم.
صبح باید بار و بندیلم را از این خانه ی نفرین شده که بوی تهوع می دهد جمع کنم.
تمام خلاهایم در زندگی مرا به این برزخ سنگین انداخت… بی مهری پدرم… قلدری برادرم… شکنجه های خانواده ام… ازدواج اجباریم…
برزخی که با هر دست و پا زدنم بیشتر فرو می رفتم.
صدای در اتاق با صدای خنده ی آن مرد باعث می شود دستم را گاز بگیرم تا صدای هق زدنم را نشنوند.
تا صبح خروس خوان، دندان روی جگر می گذارم و منتظر فراری دوباره می شوم.
دست روی زانو می گذارم و برمی خیزم. باید سر پا شوم، باید قدرتی به زانو هایم ببخشم تا خودم با قدرت جلو بروم، بدون تکیه گاه، بدون اعتماد به کسی..
تنهایی را قبول کردم و باید تنهایی زندگی ام را بگردانم.
کیفم را همراه با چند دست لباسی که با پول خودم خریداری کرده بودم را برمی دارم و خانه ای کزایی را ترک می کنم.
برای این که شیلا پیدایم نکند آواره ی شهر ها می شوم.
سوار بر اتوبوس به مقصد نامعلومی سفر می کنم.
بی خوابی و گریه ی زیادم موجب به خواب رفتنم می گردد.
با صدای بلند مردی پلک های متورم و خسته ام را از هم فاصله می دهم.

  • آخرین مقصد… زود پیاده شین…

کیفم را روی دوشم انداخته بلند می شوم.
نزدیک به غروب است، هوا مثل دل غم زده ی من، غمگین به نظر می رسد.
تهران بزرگ برایم دهن کجی می کند.

جایی که ازش وحشت داشتم. چه کسی مرا به این مکان کشاند! خودم! خواب… بی شک تقدیرم هست که مرا به این شهر بزرگ و خوفناک پرتاپ کرده است.
قدم بر می دارم، خودم را دست تقدیر می سپارم.
نام امام زاده قاسم را در تهران شنیده بودم.
برای نماندن در کوچه خیابان، راه امام زاده را در پیش می گیرم.
مقداری از پول فروش طلاهایم و حقوق این ماهم، کفاف چند روز دربه دریم را می کرد اما باید کار می کردم.
کرایه تاکسی را حساب می کنم و جلوی امام زاده پیاده می شوم.
از ورودی چادری برداشته سرم می کنم و داخل می روم.
دستانم را چفت ضریح طلایی رنگ می کنم و بوسه ای به آن می زنم.
دست به دعا می گشایم.
قطرات اشک هایم قبل از زبانم کارشان را در پیش می گیرند و روی گونه هایم سرازیر می شوند.
نمی دانم چه قدر و چند ساعتی دخیل می بندم به خدا و انبیا تا دلم آرام می گیرد.
تهی از هر جا با قلبی شکسته، امام زاده را به مسیر اهدافم ترک می کنم.
آسمان سیاه، خوف شدیدی به جانم می افکند، مسیر امام زاده را که نچندان دور نشده بودم را باز می گردم.
شب را در امام زاده با نماز و مناجات سپری می کنم. با صدای اذان نماز صبح را خوانده بیرون می زنم.
از این خیابان به آن خیابان… دنبال کار به هر جایی سرک می کشم. خسته و کوفته راه امام زاده را برای به صبح رساندن این تاریکی وحشت آور، طی می کنم.
شام و نهارم را یک نان بربری خالی نوش جان می کنم.
چند روز می روم و برمی گردم و نه می شنوم.

  • خانم خیلی کم سنی… خانم به درد کار ما نمی خوری… خانم هنوز بچه ای… خانم تو که زوری برای کار سنگین ما نداری… خانم شما به درد کار اینجا نمی خوری…
    نا امید و دل مرده کنار جاده قدم بر می دارم.

ذهنم پر می کشد به روزی که سرخوشانه با یک بشقاب چیپس و پفک کارتون تماشا می کردم.

  • زهرا پاشو اون سیب زمینی ها رو هم تو پوست بگیر…
  • مامان من دارم کارتون می بینم…

زنداش حرص می خورد.

  • خوشی زده زیر دلت خوردی و خوابیدی هار شدی… وقتی خونه ی شوهر مثل سگ ازت کار کشیدن می فهمی یک من ماست چه قدر کره داره…

پوزخندی به حرص خوردن زندادش می زنم.

  • من که ازدواج نمی کنم. درس می خونم و دکتر می شم.

می خندد و برایم دهن کجی می کند

  • به همین خیال باش… دکتررر…

حال امروز من را زنداداش می دانست. هیچ شدم، نه شوهر درست و حسابی گیرم آمد، نه توانستم درس بخوانم…

با پیچیدن ماشینی جلوی راهم، جیغی می کشم و به عقب پرت می شوم.
سه مرد بلند و هیکلی از ماشین پایین می پرند.
ترسیده و هول زده دور و اطرافم را رصد می کنم.
من چگونه سر از این جاده ی تاریک و بدون تردد سر در آورده ام!
قدم به قدم به عقب می روم. صدای خنده های چندش آورشان موجب خوردن دندان هایم به هم می شود.

  • ببینید چه آهوی گریز پای زیبایی… بچه امروز خوشی با ماست…

بدنم رو ویبره می رود و نفسم بند می آید.
عقب عقب می روم تا فرار کنم.
قدم بعدی را برنداشته بازویم اسیر چنگالشان می شود.
جیغ دلخراشی می کشم که در آسمان تاریک شب و در دل جاده های خلوت گم می شود.

دست دیگرش را روی دهانم می گذارد و فریادم را خفه می کند.
دست پا می زنم. اما بدن نحیف و کم توان من کجا و هیکل غول پیکر و زات کثیف مرد کجا…
از گل در آمده در باتلاق عمیقی فرو رفتم…
از دست شیلا و نقشه اش گریختم و با پای خودم، تو دست سه گرگ درنده ی مست گیر افتادم.
فکر می کنم آخر زندگی ام تا اینجا رقم خورده باشد و من با طرز فجیح و وحشتناکی، در دستان این لاشخور ها، دریده شوم و جنازه ام در بیابان ها غذای جانوران ریز و درشت می شود.
صدایشان مثل ناقوس مرگ، در گوش هایم پژواک مرگی دل خراش را می دهد.

  • نادر اول من کارش و می سازم…

آشغالی که با دستان کثیفش در اسارتم کشیده، بلند و چندش آور می خندد.

  • دلت و می زنه داداش… من گرفتمش…

مرا میانشان، مثل یک تفاله بزل و بخشش می کنند.
جلو می آید و دستان نادری که نامش را فرا خوانده، از دور کمر و دهانم پس می زند.

  • خیلی ور می زنی نادر… بده من تا کسی سر نرسیده…
    سومین نفر مثل مجسمه، منگ خشکش زده است و به جدال دو رفیقش نظاره می کند.
    لحظه ای از غفلتشان استفاده کرده با تمام گواه می دوم و جیغ می کشم.
  • کمک… کمک…

دنبالم می کنند.
به حنجره ام قوت می بخشم و چنان جیغی می زنم که احساس می کنم لوزه و مری و معده ام پاره شدند.
اما این جیغ من کار ساز می شود و در کانکسی که به طرف آن می دویدم، باز می شود.
چند قدم مانده دستشان به من برسد، با نور چراغی که از داخل کانکس بیرون می زند، متوقف می شوند.
این را از قطع شدن صدای خودشان و پاهایشان می فهمم. اما باز نمی ایستم می دوم و خودم را به کانکس می رسانم.
از دیدن مردی تقریبا مسن، تفنگ به دست می ایستم و هراسان به پشت سرم برمی گردم.
پیر مرد با تفنگ شکاری اش آن ها را نشانه می گیرد.
هر سه قدمی به عقب برداشته پا به فرار می گذارند.
دو زانو جلوی کانکس روی زمین می افتم. میان نفس نفس زدن هایم های های گریه سر می دهم.
گلویم می سوزد و قلبم تیر می کشد.
حضور مرد را کنارم احساس می کنم.
اما ترس و وحشتی که در وجودم رخنه کرده، باعث می شود نشسته عقب عقب بروم و التماسش را بکنم.

  • خواهش… می کنم… به من دست نزن… تو… رو… خدا… باهام… کاری نداشته باش…

هق هق و نفس های مقطع ام، التماسم را بریده بریده و سوزناک بر زبانم جاری می کند.

مرد روبه رویم زانو می زند.

  • نترس دخترم کاریت ندارم…

از لفظ دخترم، چشمان اشکیم را به چشم هایش می دوزم تا صحت حرفش را بیابم.
ریش و سیبل سفید و صورتی چروکیده… چشم های به غم نشسته اش، کمی دلم را قرص می کند.
روبه رویم زانو می زند و دسته ی تفگش را روی زمین ستون دست راستش قرار می دهد.

  • اینجا چیکار می کنی!… چرا تنهایی!…

دلم خون گریه می کند، از نادانی و اشتباه خودم… اما دروغ می گویم:

  • کسی رو ندارم… یتیمم… رفته بودم دنبال کار که نمی دونم… چه طوری از اینجا سر در آوردم…

سرش را پایین می اندازد و زیر لب چیزی زمزمه می کند که نمی شنوم.

  • بلند شو بیا داخل… بیرون برای دختری به سن و سال تو، اونم تنهایی، خطرناکه…

دیگه از همه چیز و همه کس می ترسم.

  • نه… تو نمی یام… می خوام برم امام زاده… من شب ها رو اونجا می مونم…

این بار لبخند پدرانه ای می زند که دلم ریش می شود.
هیچ گاه به غیر از هفت سالگیم لبخند پدرم را ندیدم… هیچ وقت محبت چشم هایش را ندیدم… هیچ وقت دستهای گرم و پدرانه اش را احساس نکردم… همش مشت و لگد و نفرینش را با دل جون چشیدم… اما این لبخند، خاص و پر از محبت پدرانه ها را به همراه دارد.
اطمینان نگاهش از حس پدرانه اش، درگرم کننده به نظر می رسید.
شاید برای این که چنین حس هایی را ندیده و نچشیده بودم، این چنین با لبخند یک غریبه دلگرم می شوم.
اما این حس از هر کجای دلم نشعت می گرفت را نمی دانم! چون مرا مجبور به بلند شدن و داخل کانکس رفتن می کند!

ذره ای ته دلم خوف می نشیند، اما بخش
اعظم اعتماد، آن یک ذره خوف را هیچ می شمارد.
پیر مرد توکلی که بلند بر خدایش می کند، کمی وجود لرزانم را آرام می سازد.
نام اویی که بر زبان کسی جاری می گردد و توکلش را بر اون بالایی می کند، بی شک آدم صالح و با ایمانی هست.

چشمهای خیسم را با آستین مانتویم می زدایم تا دیدم را از تاری روشنتر سازم.
روی لبه ی صندلی چوبی، دست به زانو می نشینم.
چشم می دوزم به پیر مرد شکسته و بی رمق که قصد جاسازی تفنگش را روی دیواره ی کانکس دارد.
پشت تقریبا خمیده اش سن نسبتا بالایش را گوش زد می کند.

بی آنکه سمت من برگردد می گوید:
من اینجا نگهبانم… نگهبان کارخانه متروکه ی پشت… یک دختر دارم هم سن و سال خودت… زنم مریضه… دخترم هم درس می خونه، هم از مادرش نگه داری می کنه… هفته ای یکی دو بار بهشون سر می زنم…

قوری آلمینیومی کهنه را از روی کتری بر می دارد.

  • باید کار کنم تا مخارج مدرسه ی دخترم و داروهای زنم رو تأمین کنم…

دولا می شود و از کالون کنار در، قوری را پر آب می کند و کمر راست می کند.

  • تو از کجا اومدی!… چرا کسی رو نداری!؟…

آب دهانم را قورت می دهم.

  • بچه که بودم پدر و مادرم مردن.. منم تنهایی در به در کوچه و خیابان شدم… با یکی که زندگی می کردم، بدکاره از آب در اومد و از خونش فرار کردم.

مردم تا بدکاره بودن را به زبان بیاورم، اما این حرفم راست بود و باید می گفتم.

استغفرالله می گوید کبریت می کشد و کتری را روشن می کند.

  • چند روزه تو امام زاده می خوابم و صبح ها دنبال کار می گردم…
    کمی مکث می کنم و می پرسم: شما می تونین کمکم کنین؟ می تونین برای من یک کار پیدا کنین؟… آخه من جایی رو نمیشناسم.

خیلی آرام استکان و نلبکی هایش را داخل سینی استیل و کهنه قرار می دهد و سمت میز کوچک بغل دستم می آید.

  • کار به سن تو، نمی دونم گیر میاد یا نه… اما اگه بخوای می برمت خونمون؟… با تهمینه، دخترم، کار گلدوزی بکن… پولش کفاف خورد و خوراکت رو می کنه.

نمی دانم خوشحال باشم یا باز هم باور نکنم! قادر به باور از روی سیرت آدمها نیستم. خانواده ام، برادرم، در آخر شیلایی که برایش امید بستم، این چنیین از آب در آمد.
حالا با این مرد تنها، در این جاده، بیرون از شهر، چگونه باورش کنم!…
یک دلم می گوید باورش کن و سرپناهی داشته باش… صد دلم منعم می کند از زود باوری هایم دور می سازد.
روی تخت گوشه کانکس می نشید که صدای جیر جیرش سکوت کانس را می شکند.
تسبحی از روی تاقچه مانند، پنجره ی کانکس برمی دارد و راست می نشیند.
عینکی بزرگ با پاکت سیگار و یک قرآن کوچک جلوی پنجره توجهم را جلب می کند.
با زمزمه ی صلوات زیر لبش، ذهن خسته ام را سوی حاج بابایم می کشاند.
با اینکه خداشناس بود و معتقد، اما قول ظاهر حسین را خورده، مرا آواره ی کوچه ها کرد.

با انگشتانم ور می روم و پوست لب زیرینم را می جوم… تصمیم گیری سخت می شود.
صدای پارس سگی از بیرون می آید و فکر و نگاه پیر مرد را سمت پنجره می کشاند.
گردن می کشد و با چشم های ریز شده تلاش می کند بیرون را بهتر ببیند، اما با آن پنجره کوچک و شب تاریک، چه انتظاری از چشمان کم سویش را دارد نمی دانم.
از تخت پایین می آید و عینکش را برمی دارد.
شیشه های کلفت و ذربینی عینک شماره چشمانش را لو می دهند.
سرفه کنان سمت تفنگ شکاری اش می رود.
در عجب می مانم چگونه این پیر مرد درمانده را نگهبان چنین جایی کرده اند.
در کانکس که بسته می شود تند و جستجو گرانه همه جا را وارسی می کنم.
جز خرت و پرت پخت و پز در به داغون، چیزی عایدم نمی شود.
روی تخت می نشینم تا از پنجره بیرون را ببینم.
دست روی بالشت می گذارم و کمی سمت پنجره خم می شوم.
شب وهم برانگیز و اتفاق چند لحظه پیش، موهایم را به تنم سیخ می کند.

تند عقب می کشم که نصف عکس بیرون آمده از زیر بالشت توجهم را جلب می کند!
نگاهی به پنجره و در می اندازم تا از سر نرسیدن پیر مرد مطمئن شوم.
انگار خبری ازش نیست!
خیلی سریع گوشه ی عکس را گرفته بیرون می کشم!
از دیدن خانواده و خود پیر مرد که کمی در عکس جوان تر و بشاش تر به نظر می رسد، به راست بودن حرفش پی می برم.
دختری با موهای خرمایی بلند، رنگ چشم های روشن با لبخند به لب، بغل پدرش، زنی زیبا هم قیافه ی دخت،ر اما با موهای پوشیده، کنار دست همسرش، به خانواده پر مهر و صمیمی شان غبطه می خورم و آهی سوزناک می کشم.

منم خانواده داشتم، منم خانه و کاشانه داشتم، اما پر بود از غم و کینه و گریه، لبخند که سال به سال کنج لب هیچ کداممان نمی نشست، فقط آه بود و ناله…

با صدای تیک در، با عجله عکس را زیر بالشت هول داده، خودم را روی صندلی انداختم.
پیر مرد با غر غر کف کفش هایش را روی پله ی کانکس می کوبد تا گل زیر کفش هایش تمیز شود.

  • حیوان سگ مصب… با اون همه غذا باز هم گربه ی بیچاره رو تیکه پاره می کنی… از صبح می دونم باهات چیکار کنم… اون قدر گشنه نگهت دارم تا بیبنی چی به چیه… شکم پر هم حالیش نمیشه…
    دست از کوبیدم کف پاهایش به زمین می کشد و داخل می آید، اما غرغرش را از سر می گیرد.

دلم به فکرش پوزخند می زند.

  • کجای کاری مرد بیچاره… آدمها به هم رحم نمی کنن، از دست هم دیگه می قاپن و طرف مقابلشان را فدا می کنند برای یک نون و نمک بهتر و زیادتر، اون وقت چه انتظاری از یک حیوان زبان نفهم می خواهی داشته باشی!

تفنگش را سر جایش چفت می کند و از
کنار در آفتابه را برداشته لب پله می نشیند، هنوز نق زدنش پا برجا، شروع می کند به شستن دستانش.
چه قدر این نق زدن ها و غر غر کردن های زیر لبی، دل پر و سنگین انسان را سبکتر می سازد.
دست به زانو گذاشته با آهی عمیق بلند می شود.

قوری به جوش آمده را با پارچه ای پاره و رنگ و رو رفته از دسته اش می گیرد و زیر گاز را خاموش می کند.
تمام حرکاتش را زیر نظر می گیرم، ترسی که شیلا با چایی اش به دلم انداخته موجب این ریز بینی و به دقت نگاه کردن می شود و چند چشم دیگر قرض می کنم و به دقت به چایی دم کردنش می دوزم.
اما همه که مثل هم نمی شوند. بدون هیچ نقضی چایی را دم می کند و با قوری کوچک استیل که دستگیره اش هم با سیم به خود قوری وصل شده، سمت میز می آید.
داخل استکان ها می ریزد، استکان و نلبکی برای خودش بر می دارد و سمت تخت می رود.
یک حس مأورایی مرا از ترس باز می دارد.
شاید تنهایی، شاید ترس از بیرون و تاریکی، شاید هم دیدن عکس خانواده و صحت حرفش، نمی دانم! هر چه که هست وادارم می کند لب بگشایم و خواسته و تصمیمم را که چند دقیقه پیش به مغزم خطور کرده است، را بر زبانم بیاورد.

  • صبح من و می برین پیش دخترتون؟…

لحظه ای نگاهش را بالا می آورد، به صورتم می دوزد.
تبسمی شیرین و پر از اطمینان بر لبانش می نشاند.

  • چرا که نه… تهمینه هم از تنهایی در میاد.

خوشحال از سر ذوق دستانم را به هم می کوبم.

  • ممنونم… خیلی خیلی ممنونم…

سری به طرفین تکان می دهد و مشغول مزه مزه کردن چایی اش می شود.

فکر کنم افسوس می خورد از وضعیتم، از تنهایی و بی کس بودنم، از سن کم و بچگی ام…
خوب چیکار کنم بچه ام… کم سن و سالم… دیده و چشم باز نیستم… عالم بچگی ام هنوز در وجودم غلیان می کند و نمی توانم خنثایش کنم.
قرآن کوچک اش را بر می دارد و بوسه ای بر رویش می زند. با بسم الله، لای آن را باز کرده شروع به خواندن آیاتش می شود.
با صوت و خیلی زیبا و دلنشین می خواند.
دستانم را از آرنج تا زده روی میز می گذارم و سرم را روی آن می نهانم.
نمی دانم چه قدر به صورت دلنشین و کلمات زیبا و جاری بر زبانش خیره می مانم که خواب چشمانم را می رباید.

صدای اذان گفتن کسی مرا میان خواب و رویا ول می دهد…
هر کاری می کنم با صدای دلنشین الله و اکبر، پلک های سنگینم را از هم فاصله دهم، نمی شود.
دوست دارم صاحب صدا را ببینم… زور می زنم و مژه های بهم چسبیده ام را از هم فاصله می دهم.
از دیدن مکان غریبه لحظه ای گنگ می شوم! پلک هایم را روی هم فشار می دهم و تند چشم باز می کنم.
وحشت زده سرم را از روی دستانم برمی دارم که گردن خشک شده ام، آخم را بلند می کند.
با دیدن پیر مرد در حال قامت بستن برای نماز، تمام دیشب و اتفاقاتش مثل یک طوفان سهمگین از مغزم عبور می کند.
نفس حبس شده ام را رها می کنم، شکر می گویم از آن بلایی که جان سالم به در بردم.
پتوی مسافرتی روی دوشم، لبخندی روی لبانم می آورد.
فکر کنم مرد بیچاره خودش نخوابیده است.
نگاهم به نماز خواندنش خشک می شود. چه زیبا با خلوص نیت و از اعماق وجودش نماز می خواند.
دلم نماز خواندن می تلبد… امل حیف که چادری به همراه ندارم.
خم می شود و جانماز کوچک و سبز رنگش را تا می زند.

  • قبول باشه….

همان طور که بلند می شود جوابم را می دهد.

  • قبول حق باشه دخترم…

صبح سپیده دم، با استشمام بوی هوای ناب و تازه، به وجد می آیم.
دستانم را باز می کنم و دم عمیقی می کشم.
یک بار… دو بار… سه بار تکرار می کنم تا ریه هایم از این هوای دلنشین پر شود.
منتظر پیر مرد، جلوی کانکس می ایستم.
کیسه به دست پشت کانکس رفت، انگار رفت به سگ دیشبی غذا بدهد.
همه جا را خوب از نظر می گذرانم.
اتوبان تهران… کارخانه ای بزرگ، دور اطرافش متروکه… تا چشم کار می کرد راه بود! خانه کاشانه ای دیده نمی شد…

خاک به سرم!… من چه طور از این راه سر در آوره بودم!… امام زاده کجا و این برهوت کجا… اگه این مرد نجاتم نمی داد، بی برو برگرد الان تو جهنم میان آتش دست و پا می زدم.

سرم را سمت آسمان نیمه تاریکی که سعی در روشنایی دارد، می گیرم و شکر می کنم که مجال ادامه ی زندگی برایم بخشید و نزاشت تو این بیابان جان دهم و بی آبرو شوم.
از ته قلبم توکل به خودش می بندم و ازش کمک می خواهم و بخشش…
می دانم با کاری که کردم، با دروغی که گفتم و دل مادر و پدرم را سوزاندم، عاقبت خوبی نسیبم نمی شود، اما دعا می کنم خودش از سر تقصیراتم بگذرد و پشت و پناهم باشد.
با سرفه های مداوم پیر مرد ستش می چرخم.

  • آب بیارم براتون؟…
    سرش را به معنای نه تکان می دهد و گازی از جیب کت قهوه ای و رنگ رو رفته اش بیرون می کشد.
    جلوی دهانش می گیرد و چند بار، پس پس داخل دهانش می فشارد.
    کمی نفسش را حبس می کند و چشم می بندد.
    دلم ریش می شود.
    خدایا با این وضعیت، این مرد را چه به نگهبانی…
    کمی حالش سر جا می آید و درب کانکس را قفل می زند.
    هوا کاملا روشن شده است.
    قدم بر می دارد و پشت سرش راه می افتم.
    نمی دانم تو این مکان دور افتاده چگونه می خواهد وسیله ی نقلیه گیر بیاورد.

تا سر اتوبان پیاده می رود و منم پشت سرش.
با دست به ماشین پیکان سفید رنگی دست تکان می دهد.
با اینکه ترس دارم اما با وجود این پیر مرد در کنارم، بر ترسم غلبه می کنم و صندلی پشت، جای می گیرم.
راننده مرد میانسال و سیبیلو آدرس می پرسد.
آدرسی که می دهد برایم ناشناخته است.
راننده فضولی اش گل می کند.

  • حاجی شما صبح به این زودی اینجا چیکار می کنید؟

چرا من به جای تلفظ حاجی یا آقا، پیر مرد خطابش می کردم! حاجی چه اسم مستعاری… حاجی…

  • نگهبانم…

تنها با یک کلمه می خواهد بهش بفهماند که حوصله ی وراجی کردنش را ندارد.
اما راننده بی آنکه به خود بگیرد، دوباره می پرسد: با دخترتون نگهبانی میدین!…

حاجی صورتش را بی تفاوت به سمت شیشه بر می گرداند و پایین می کشد. یعنی اینکه لال شو…
اما انگار نه انگار…

  • برای دختر خانمی مثل ایشون اینجا خطرناک نیست!…

روسری ام را جلو می کشم و در خود جمع می شوم. بی آنکه بخواهم وحشت می کنم از سوال و نگاهش…
شاید نگاهش ترحم دارد و دلسوزی، اما تعبیر من آنی است که در مغز و روحم نهفته..
حاجی سرفه ای می کند و جوابی نمی دهد.
فکر کنم راننده فهمیده است پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده است و مسائل دیگران برایش ربط ندارد، برای همین لحظه ای به نیم رخ حاجی خیره می ماند و به رانندگی اش می پردازد.
از کوچه پس کوچه های شلوغ و قدیمی می گذرد و جلوی یک محله ی تنگ و باریک نگه می دارد.
حاجی کرایه را حساب کرده پیاده می شود.
با خوفی در وجودم از این محله ی ناشناخته، هم پایش قدم بر می دارم.
جوانان کم سن سیگار به لب، روی سکو های کنار دربه شان یا دم کوچه شان سرگرم گفتگو بودند.
لباس ها و زنجیر های دستشان دلهره ام را بیشتر می سازد و پاهایم را به لرزه می اندازد.
حاجی در کوچکی را کلید می اندازد و می گشاید.
حیاط کوچک و به اندازه ی انباری ته باغ حاج بابایم، با یک حوض سیمانی و شیر آب، چند گلدان شمدانی دورحوض، وضعیت نابه سامان و فقرشان را به نمایش می گذارد.
در ورودی را باز می کند و تهمینه، دخترش را صدا می زند.
اما به جای صدای دخترانه، صدای شکسته ی زنی تو اتاق می پیچد.

  • اومدی امید زندگیم…

لبخندی که روی لب های حاجی می نشیند، ناب و دست نیافتنی بودنش از عشق را هویدا می کند.
کفش هایش را کنار در از پایش می کند و پا به داخل می گذارد.
پیر زنی داخل بستر نیم خیز می شود، برای مرد زندگی اش.
کنارش زانو می زند و زن درمانده اش را تنگ آغوش می کشد.
دستم را روی دهانم می گذارم تا از هیجان دیدن چنین صحنه ی رمانتیکی جیغ نزنم.
تا به این سن، هیچ گاه ندیدم حاج بابایم حتی یک بار دست مادر بیچاره ام را بگیرد چه برسد به اینکه بغلش کند و قربان صدقه اش برود.
پیشانی زنش را می بوسد و مجبورش می کند دراز بکشد.
پیر زن مریض احوال گوشه ی چشمش را پاک می کند و لبخندش را عریض تر می شود.

  • حاجی می بینم که با خودت مهمون عزیزی آوردی…

خس خس سینه اش خبر از حال خرابش را دارد.
به خودم می آیم و دست از روی لبانم می کشم و تند سلام می دهم.

  • سلام..
  • علیک سلام دخترم… خوش اومدی…

حاجی با یا علی، از کنار همسر عزیزش بر می خیزد و می گوید:

  • یک دختر دیگه برات آوردم مونسم… می خوام با تهمینه کنارت باشن…

کتش را از تنش در می آورد و روی رخت آویز فلزی گوشه ی اتاق، آویزان می کند.
در سبز رنگ چوبی کنار رخت آویز را هول می دهد و داخل می شود.
فکر کنم آشپزخانه یا اتاقی باشد.
زن بیچاره که می بیند مثل خنگ ها سر پا خشکم زده، کف دست لرزانش را کنارش روی زمین می کوبد.

  • بیا دخترم… بیا پشین پیشم.

به پاهایم تکانی می دهم و کنارش می روم.
دو زانو تکیه به پشتی قرمز و کهنه می نشینم.
گچ دیوارها سیاه و ترک خورده بدون هیچ گونه دکوری یا وسایل زینتی.

  • اسمت چیه؟…

چشم از در و دیوار می گیرم و جواب می دهم.

  • زهرا…

پتوی قهوه ای که دورش با نخ کلفت سفیدی دوخته شده بود را تا روی سینه اش می کشد و مرتبش می کند.

  • قربون صاحب اسمت بشم… چه اسم زیبایی…

حاجی با سینی کوچک پر از دارو، کنارش یک لیوان آب بر می گردد.

  • مونسم مثل اینه داروهات رو نخوردی…

پیر زن بدبخت نگاه پر محبتی به صورت مردش می دوزد.

  • امروز دورونت خواب مونده بود حاجی…

رنگ نگاه حاجی به چشم های شفاف و زلال زنش دوخته می شود.

غرق رویا می شوم.

  • حاج بابا…
    پشت کفشش را می کشد و کمر راست می کند. با ابروهایی که همیشه ی خدا گره کور خودشان را حفظ کرده، به صورتم چشم می دوزد.
    حتی راضی ام، هان.. یا چیه، بگوید، جانم و بله… ازش توقع ندارم.
    فقط منتظر می شود حرفم را بگویم و گورم را از جلوی چشمانش گم کنم.
  • مامانم خیلی مریضه… از دیروز به چیزی لب نزده، می بریش دکتر؟

پوزخند می زند و راهش را سمت در خروجی می کشاند.

  • براش پونه دم کن… بیکار نیستم… خوب میشه…

تا دم در حرف های زیر لبی اش حالم را بهم می زند.

  • فکر می کنه حالیم نیست، خودشو زده به مریضی تا نازش و بکشم… تا حالا من و نشناخته که من اهل لوس بازی و ناز کشیدن نیستم.

بغض می کنم و به رفتنش چشم می دوزم. پس خیال می کند زنش برای نشان دادن یک گوش چشمی ازش، خودش را به مریضی زده است.
تو این دو روز، حتی یک بار داخل اتاق نشده تا جویای حال همسر و شریک زندگی اش بشود.
پس اگر مریض نیست چرا نهار و شامش را بیرون می خورد؟
دلم پوزخند می زند: خوب خانه نمی خورد تا مبادا مریضی مادرم برایش سرایت نکند.

با دستی که روی دستم می نشیند، افکار درد آورم از هم می پاشد.

  • دخترم بیا صبحانه بخور…
    دستم را روی دست چروکیده زن می گذارم و چشمی می گویم. به سفره ی کوچک نگاه می کنم.
    نان و پنیر و چای… صبحانه ی فقیرانه اما با عشق که حاجی برای زن درمانده اش لقمه می گیرد و داخل دهانش می گذارد.
    کمی جابه جا می شوم و لقمه ای برای خودم می گیرم، خیلی می چسبد. دومین لقمه، سفره ی صبحانه ی خانه خودم را برایم تداعی می کند.
    شیر، عسل و مربا، سر شیر و نان های خانگی، اما خانه ی خودمان سر سفره و صبحانه و نهار معنی نداشت، همیشه غذا با یک دعوا مرافعه زهر می شد و از گلویم پایین می رفت.
    نمی دانم به حال بدم و زندگی تلخم بگریم یا مویه کنم…
    زندگی که بزرگترش رسم بزرگتری را فقط با فریاد ها و کتک هایش به جا آورد و در به در خیابانهایم کرد.

زن حاجی ازم سوال و جواب نمی کند، یعنی تا این حد به همسرش ایمان دارد؟. یعنی این قدر حرف مردش برایش سند است.
نیشخدی برای دل ساده ی خودم می زنم.
زن و شوهر باید هم به هم اعتماد داشته باشند. نه مثل حاج بابا و مامان من…

  • حاجی چند روزه خونه نمیای… کجا می خوری، کجا می خوابی؟

حاج بابا هوار می کشد.

  • بس کن زن… از دست شک کردنات عاصی شدم… تا کی می خوای سوال جوابم کنی…

دلخور می گوید:

  • اما حاجی نگران زندگیمم…
    لیوان جلوی پایش را بر می دارد و روی دیوار می کوبد.
  • نگران زندگیت یا حرف های خاله زنک در و همسایه…
    مامان با گوشه ی چادرش اشک هایش را پاک می کند.
  • ولی…

نعره ی حاج بابا، به حرف خارج نشده از دهان مادر بیچاره ام، خاتمه می دهد.

زن همیشه نگران زندگی اش هست، قلبش همیشه هراس دارد از اخفال شدن همسرش… مادر منم مستثنا نبود. نگرانی اش هم بی جا نبود.
حاج بابای من با آن همه قلدرم بلدرمش زنی صیغه کرده بود، اما برای اینکه دهان مادرم را ببند، های و هویش را جلو می انداخت و خودش را تبرعه می کرد.
از همه روستا حرف بود و از حاج بابایم انکار…
حرف حدیث ندیده و ندانسته به وجود نمی آمد، پایت نمی لغزید حرفی نمی شد، اما وای به آن روزی که پایت بلغزد، یک حرف می شود، یک کتاب هزار برگی که هر کاری بکنی نمی توانی جمعش کنی… آبرو داری کن که آبرو داری ارزان است، امان از آن روزی که برود، خریدن اش خیلی گران می شود.

گذر زمان از دستم خارج می شود. فقط نمی دانم چه طوری این وسایل گلدوزی را از کنار دیوار برداشته و مشغول گلدوزی شده بودم.
از صدقه سریه تاقچه پوش ها و ست جهزیه ام، از گلدوزی کردن کم و بیش سر رشته داشتم و مامانم مجبورم می کردم خودم بدوزم و یاد بگیرم.
صدای شاد و سرحال دختری خانه را پر می کند.

  • ای جان… باد آمد و بوی عنبر آورد… بابا… خدایا بابا جونم اومده…

حاجی نه تنها لبانش، بلکه داخل چشمانش به خنده باز می شود. یا علی می گوید و دست به زانو بلند می شود.
پس تهمینه برگشت! چه زود!
فکرهای روزگار سختم، صبح هایم را بدون آن که بفهمم به شب می رساند.
تهمینه ظریف و زیبا کیف مدرسه اش را جلوی در از روی دوشش زمین می اندازد و خودش را به آغوش پدرش می اندازد.

  • بابا…

چرا هیچ گاه من این آغوش و طعمش را احساس نکردم. چرا رنگ و بوی این حس شیرین را هیچ گاه، من نچشیدم.
بدو بدو تا دم در به استقبال حاج بابایم می دوم.

  • حاج بابا… خوش اومدی.

به جای اینکه دستانش را برای بغل گرفتنم باز کند، دستم را می گیرد و کمی فشار می دهد.

  • دیگه بزرگ شدی، بچه که نیستی جیغ می زنی و بدو بدو راه می اندازی.

گلوله گلوله اشکم روی گونه ام راهشان را می گیرند که با صدای عصبی و هول دادن حاج بابایم رو به رو می شوم.

  • بدو دنبال درس و مشقت… هی هر چی میشه آبغوره می گیری…

پشت در می ایستم و هق می زنم.

  • حاجی زهرا هنوز بچه ست… ببین چطوری ناراحت شد…

داد حاج بابا بلند می شود.

  • بس کن زن… اینم از سلام و خسته نباشید گفتنته… کجا بچه ست… هشت سالشه…کم کم باید آداب و معاشرت یاد بگیره و خانم وار رفتار کنه… این مسئولیت توئه که یادش بدی، نه من…

صدای مامان ناراحت می شود.

  • کجا هشت سالشه مرد… دو هفته نشده پا به هشت سالگی گذاشته…

اینبار لحن حاج بابا آرام اما مواخذه گر تو خانه می پیچد.

  • می خوای وقتی رفت خونه ی بخت، شوهرش خانم بودن رو یادش بده…

از مشاجره های هر روز خسته و درمانده، سر آراز همیشه روان می دوم.
تا این دمل چرکینی که روی قلبم نهفته را، با ریختن اشک هایم بشورم، اما به جای شسته شدن هر روز عفونت می کند و غده ی سرطانی می شود.

دستی که روبه رویم دراز می شود را با فرو دادن کبود هایم، همراه با بغض همیشه نشسته در بیخ گلویم، فرو می فرستم.

  • سلام خوش اومدی…

سریع از جایم بر می خیزم.
انحنای لب هایم برای لبخندی، فقط برای این است که بی ادبی نکرده و آداب مهمان بودن و مدیون بودنم را به جا بیاورم.

  • سلام… ممنونم…

لبخندش بر عکس لبخند تظاهر سازی من، عمیق و پر محبت روی لبان خوش فرمش را احاطه می کند.

  • بشین خواهش می کنم…
    مقنعه اش را از سرش می کشد و با خنده همان طور که دکمه های مانتویش را باز می کند، سمت حاجی می رود.
  • بابا جونم تا کی پیشمون می مونی…

موهای خرمایی و بلندش بافته شده از زیر مقنعه و مانتویش ظاهر می شود.
یاد دستهای مامانم که بر روی هر یک از تار های مویم می نشیند می افتم و حسشان می کنم.

  • دختر باید با سلیقه و خانم باشه… موهاش همیشه باید تر و تمیز بافته شده، زیبا باشه… دختر مثل یک جواهر نایاب، باید خودش رو از دید هر نامحرمی حفظ کنه… موهای زیبایش را زیر روسری بپوشونه، خود دار و متین باشه… چشمش همیشه جلوی پایش را ببینه، پلکش بالا نره تا شیطان رجیم به ناپاکی هدایتش نکنه… دختر مثل فرشته باید پاک و باوقار بمونه… زینت گرانبهایش را زیر روسری و چادر بپوشونه… هر تار مویش به نسیم بهشتی بنده، اگر دیده بشه بند آتش جهنم می شه…

انتهای بافت مویم را با کش زر داری می بندد و سه بار می کشد.
بر می گردم و با هیجان گونه اش را می بوسم.

  • باعث افتخارت می شم مامان…

روی پیشانی ام، بوسه می زند.

  • شک ندارم… تو دختر منی…

با شادی به سمت باغ می دوم، بدون اینکه بدانم چه کسی در حیاط است.
از دیدن حاج بابا و مش غلام که برای باغچه کود آورده، هراسان عقب گرد می کنم و داخل خانه باز می گردم!
نفس نفس می زنم از ترس. می دانم که بی تنبه نخواهم ماند. قلبم بی وقفه طوری می کوبد که می خواهد از دهانم بیرون بزند!
در حال که باز می شود، سراسیمه سمت آشپزخانه پیش مامان می دوم!
مامان بیچاره ام از دیدن رنگ و روی پریده و چشمان گریانم، شصتش خبر دار می شود که گرد بادی قصد نزدیک شدن را دارد.

-زهرا…
فریاد بلند حاج بابایم مرا چون بید مجنونی می کند که وحشیانه در اثر باد نا آرامی، شروع به لرزیدن می کند.
تا مامانم بتواند لرزش دستان و رنگ پریده اش را مهار کند و سوالی بپرسد، حاج بابا قیچی آشپزخانه را از روی کابینت فلزی سفید رنگ، چنگ زده به سمتم حمله ور می شود.
اگر راه گریزی هم پیدا کنم، جرأت فرار را نخواهم داشت.
بافت موهایم اسیر چنگال قدرتمندش می شود.
کنار گوشم اربده می کشد.

  • برای من موهات و تاب می دی… می خوای آبروی من و ببری…

صدای خرت بافت موهایم زیر لبه های قیچی، جگرم را می سوزاند.
جیغی که برای رهایی از گلویم خارج می شد، با این صدای درد آور قطع می شود.
فقط هین بلند مامان را می شنوم.
انگار کر شده ام.
اما حاجی با پشت دست روی صورت مامانم می کوبد.

  • اینم دختر بزرگ کردنت…

لحظه ای در دلم نفرینش می کنم.

  • دستت بشکنه… مامانم چه گناهی داره..

با دیدن موهایم روی موکت آشپزخانه، روی زمین زانو می زنم. دنیا برایم تیر و تار می شود. دلداری دادن های مامان را می شنوم، اما قادر به نشان دادم عکس العملی نمی شوم.

  • دخترم موهات موخوره داشت… خودمم می خواستم کوتاهش کنم. به جون خودم تا سال دیگه که کلاس چهارم میری، موهات از اینم بلندتر میشه… این طوری ببین چه خوشگل شدی.

قطره اشکش که روی گونه اش جاری می شود، خلاف حرف هایش که بر زبانش جاری است را نشان می دهد.
اما من با این درد ها و ظلم ها باز هم می ساختم، هیچ گاه با این ناسازگاری ها و دعواها، فکر فرار به مغزم خطور نکرد. رنجیدم، سوختم، شکستم اما دم نزدم.
اما رشید، این مصیبت کشنده قابل تحمل نبود.
اگر رشید ذره ای بهم علاقه داشت، باز هم با هر چیزی کنار می آمدم و زندگی می کردم، نفرت رشید مرا به این روز انداخت… نخواستن رشید وادارم کرد فرار کنم و خودم را از زندگی اش بیرون بکشم. زندگی که حقش بود. حقی که من با نابود کردن خودم بهش هدیه دادم.

دستی روی لبه ی کارگاه داخل دستم، می نشیند و سوزن لای انگشتانم معلق می ماند.
نگاهم را به چشم های ناراحت و ابروهای تابه تای تهمینه می دوزم!

-خوبی…

سوالش را درک نمی کنم! چرا خوب نباشم! مگه من چمه؟…
متوجه می شود که منظورش را درک نکردم، سوزن را از دستم می گیرد و روی پارچه ی کارگاه چفت می کند.
کاغذ دستمالی که سمت دستم می آید را دنبال می کنم.
روی انگشت دست راستم که خونین و سوراخ سوراخ شده، می نشیند.
یعنی من خوم این بلا را سر انگشتم آوردم!… پس چرا حسش نکردم!… نکنه فکر کنن روانی ام!… یا دیوانه…
با ضرب گردنم را سمت حاجی و زنش می چرخانم.
حاجی سر به زیر با تسبیح داخل دستش، مشغول صلوات فرستادن است، اما نگاه غمگین و چشم های بارانی خانمش روی من ثابت مانده است.
دست و پایم را از اینکه یک وقت سوء تفاهمی نشود و دو بار گرفتار خیابان ها و گرگ های درنده اش نشوم، گم می کنم.

  • من دستم سوزن رفت، فهمیدم ها…
    دیدم.. می خواستم بگم چسب دارین… خوب داشتم ها… می خواستم گل هاش و تموم کنم…

از دستپاچگی من، حاجی لاالاالله می گوید، خانمش اشک جاری شده بر گونه اش را با سر انگشت می زداید.

تهمینه موچ دستم را می گیرد.

  • زهرا جان بلند شو بریم چسب بزنیم، من چسب زخم تو کوله ام دارم.

هم خجالت می کشم، هم بغ می کنم.
خجالت از وضعیت زندگی و آوار شدنم در یک خانه ی غریبه، بغ می کنم برای نگاه پر ترحم خانواده ای که یتیمم می دانند…
سر به زیر بلند می شوم. تهمینه دستم را رها نمی کند و همراه خودش داخل اتاقی می کشاند.
سر به زیر دو زانو می نشینم و زل می زنم به موکت زرشکی رنگ کف اتاقی که کوچکی اش را سر بلند نکرده به رخ می کشد.
من چه مرگم شده، چه طوری سوزش دستم را هم نفهمیدم… یعنی این قدر حالم مساعد نیست و روحیه ام داغون است.
تهمینه همراه کوله اش روبه رویم می نشیند و زیپ جلویی کوله ی سیاه رنگش را باز می کند.

  • از امروز از تنهایی در میام… خیلی خوشحالم که یک خواهر پیدا کردم، نمی دونی مامان چه قدر خوشحاله…
    میگه آرزو داشتم دو تا دختر دو قلو داشتم، خدا زهرا رو سر راه حاجی قرار داده که من به آرزوم برسم.
    همان طور که چسب زخم را از کاغذش جدا می کند و روی انگشتم می زند، سعی در امیدوار کردن و دلگرمی ام دارد، می خواهد حال و هوایم را عوض کند.
    از الفاظ مامانم یا بابام استفاده نمی کند، تا من ناراحت نشوم.
  • حاجی میگه از امروز راحتر می تونم تنهاتون بزارم… از صبح با هم گلدوزی می کنیم… من دو تا از امتحاناتم مونده… اونا رو هم بدم خلاص…

امتحان که بر زبانش جاری می شود، قلبم می ایستد.
اگر شیلا با من بازی نمی کرد منم الان داشتم امتحان می دادم، منم الان داشتم دوم راهنمایی را تمام می کردم.

سال بعد انشالله با هم ثبت نام می کنیم و با هم می ریم مدرسه…
لبخند زورکی روی لبهایم می نشانم.

سال بعد! با کدام شناسنامه، اگر ازم شناسنامه خواستند چه گلی به سرم بگیرم، با اون شناسنامه ی جعلی چه کاری می توانم بکنم. اصلا چه توضیحی می توانم بدهم برای جعلی بودنش…

  • شناسنامم و گم کردم.

سوالی ازم نمی کند، اما من دستپاچه بی فکر و از سر اجبار بر زبانم می آورم.
می گویند دروغ دروغ می آورد. باید
برای جمع کردن یک دروغ، هزاران دروغ دیگر سرهم کنی تا آبرویت نرود.
حکایت الان من شده، هر قدمم، هر نشست و برخاستم با دروغ اجین شده است، جز دروغ کاری ازم ساخته نیست.

کمی بهت زده نگاهم می کند، اما خیلی سریع موعظه اش را عوض می کند.

  • نگران نباش المثنا می گیریم.

نمی دانم چه بگویم با چه مدرکی می خواهد المثنا بگیرد. هنوز حرف نمی زنم و می سپارم به فردا و فردا های دیگر، روزی که دنبال دروغ جدید تری بیابم.

-کلاس چندمی؟…

سوالش از فکر و خیال خارجم می کند و باعث می شود چشم از انگشت چسب زده ام که بهش خیره مانده ام بگیرم و به تهمینه ای که داخل کمد قهوه ای رنگ گوشه ی اتاق در حال جستجوی لباسی است، بدوزم.

  • دوم راهنمایی…

شاداب و سر خوشانه بخچه ای گلدار گره زده داخل دستش، سمتم می چرخد و روی زمین زانو می زند.

  • وای منم اول راهنمایی ام… پس یک سال ازم بزرگتری…
    به شادی ی بی ریااش، نمی دانم لبخند بزنم یا بگریم.
    سرش را پرت می کند تا بافت موهایش را از روی شانه اش به عقب برهاند.
    گره بخچه را باز می کند و لابه لای لباس های رنگارنگ را می گردد.
    بلوز گلبهی رنگی را بیرون می کشد.
  • ببین این به تنت می خوره… یکی دو بار پوشیدم، از بلوز های دیگه ام نوتره…

افسوس می خورم که چرا حواسم را جمع نکردم و کیف کوچک لباس هایم را داخل اتوبوس جا گذاشتم.

  • لباس نو ندارم، وگرنه نوش و برات می دادم…

از اینکه مکثم را در جواب دادن این چنین برداشت می کند و باعث ناراحتی اش می شود، خودم را لعنت می فرستم.

  • این از سرمم زیادیه… این چه حرفیه…

خوشحال از اینکه زمستان سرد و سوزان را در خانه ی شیلا، گرچه کذایی و پر از کثیفی، اما ندانسته سپری کردم.

چه راحت و بی دغدغه، انس می گیرم با این خانواده ای که، نه خونم در رگهایشان جاریست، نه از گوشت و پوستم اثری در وجودشان دیده می شود.
غریبه ای که از پدرخودم برایم عزیزتر می شود و مادری که همتای مادرم، برایم مادری می کند.
وحشت کابوس های شبانه ام را با دست کشیدن تهمینه روی سرم، و اشک هایم را با دلداری دادن مونس خانم که مثل یک مادر دلداری ام می دهد، سپری می کنم.

  • زهرا زود باش بابا منتظرمونه…

لبه ی مقنعه ام را جلوی آینه کوچک روی دیوار کنار در درست کرده، چشم از آینه می گیرم.

  • خداحافظ خاله مونس…

مثل همیشه دلگرمی لبخندش امیدواری را به تک تک سلول های بدنم تزریق می کند.

  • خدا به همراهتون دخترم…

بلند شدن خاله مونس از بستر بیماری چه قدر برای روحیه ی تهمینه بهتر شده بود.
چه سخت بود دیروز، توضیح دادن دروغین گمشدن شناسنامه و همه ی مدارک تحصیلیم در اون درگیری و فرارم از دست اون نامردا….
و اما چه صادقانه باورم کردند و برایم دل سوزاندند.

  • وای از دست تو زهرا… مثل لاکپشت می مونی…

تهمینه یاد مادرم را در دل شکسته ام که الان یک سال و دو ماهی از دیدن صورت ماه و نازش محروم و دستان پر مهرش بی نصیب، متلک های دلنشینش دور مانده بودم، زنده می کند.
چه قدر دیر آماده شدنم حرصش را در می آورد و فقط با گفتن حرفی، دست لاکپشت را از پشت بستی، به عصبانیتش خاتمه می داد و زیاد نق نمی زد.

سلقمه ی تهمینه نگاهم را از روی آسفالت و خیره ی نوک کفشهای کتونی ارزان قیمتم، منحرف می سازد و معطوف خودش می گرداند.

  • ببین پسره بی شرف جلوی بابا هم چشم چرونی می کنه و ذره ای خجالت نمی کشه…

می خواهم سرم را بلند کنم، دوباره با دست، خیلی نامحسوس به پهلویم می کوبد.

  • تابلو بازی در نیار که بابا کفن پیچمون می کنه…

تهمینه می ترسد از پدری که تو این چند
ماه ندیدم از گل نازک تر به زبان بیاورد و باعث وحشت و گریه ی تهمینه گردد اما با این حال حرمت نگه می دارد و ترس دخترانگی و فرزند بودنش را حفظ می کند. اما من چه بگویم که فریاد ها و غضب های حاج بابایم، برایم آلرژی شده بود و از صدای پایش هم وحشت می کردم.
تا پیچیدن محله، سرمان را نمی چرخانیم تا مبادا باعث دردسر و نگرانی حاجی نشویم.
تهمینه واقعا خیلی ملاحظه کار است هیچ کاری غیر منقولی انجام نمی دهد تا مبادا نگرانی بابایش را برانگیزد و از کارش باز دارد.
یک هفته رفت و آمد های حاجی برای درست کردن یک شناسنامه برای من چه قدر شرمنده ام می سازد و دلم بوسیدن دستان چروکیده و پینه بسته اش را خواستار می شود.
مرا به عنوان دختر خوانده اش قبول می کند و با مشخصات خودش برایم شناسنامه تهیه می کند. اما نمی دانم چگونه و با چه دنگ و فنگی این کار را انجام می دهد.

  • زهرا می گی چکار کنم؟… این پسره ی بی ناموس اعصاب برام نذاشته…

مثل خودش دستم روی دهانم می گذارم و کمی به سمت گوشش خم می شوم.
حاجی برعکس چشم های کم سویش، گوشهای تیزی دارد، دلم نمی خواهد با فاصله ی یک صندلی تاکسی که صندلی جلویی نشسته است، صدایم را بشنود.

  • تهمینه تو باید بابات و در جریان بزاری پنهان کاری خودت و تو دردسر می ندازه…

تهمینه از استرس زیاد انگشتانش را به هم می فشارد و لب زیرینش را می جود.

  • می گی چیکار کنم… بگم که مزاحمم شده، شر به پا میشه و بابام تو دردسر می افته.
  • بهتر از اینه که بلایی به سرت بیاد..

ماشین متوقف می شود و بحث من و تهمینه برای چندمین بار در این یک ماه، باز هم ناتمام می ماند.

حاجی کرایه تاکسی را حساب کرده پیاده می شویم.
طول بازار را پشت سر حاجی سر به زیر و متین به سمت خرازی صمدی قدم برمی داریم.
صمدی یک بازاری چرب زبان سی و چند ساله که اصلا از نگاه و زبانش خوشم نمی آمد.
ولی اجبارهایی در زندگی خوش آمد و نیامد ها را نمی شناسد و مجبوری به متحمل شدن نخواستن هایت…
با احترام از پشت میزش بلند می شود و قدمی به سمت حاجی برمی دارد و خوش و بش می کند.
علیک سلام حاج آقا خوش اومدین… شما چرا زحمت کشیدی… حاجی می دادین دخترا خودشون می آوردند.

سلامت باشی پسرم… زحمتی نیست…
حاجی و من و تهمینه کیسه های سفارشات را روی میز می گذاریم، حاجی روی صندلی می نشیند و ما کنار می ایستیم.
صمدی دوباره پشت میزش می رود و روی صندلی اش جایگیر می شود.
صمدی هیز از گوشه ی چشم زل می زند به صورتم و مخاطبش را حاجی می شود.

  • حاجی دخترات خیلی خوب کار می کنند، اگه راضی باش ی می خوام مثل بقیه، همین جا بغل دستم ادامه بدهند، با پشت کاری که دارند، اینجا با چرخ خیاطی راحتتر می تونند سفارشات زیادی تحویل بدهند..
    تهمینه نیشش باز می شود و خوشحال، اما من چندش می شود و دل دل می کنم حاجی قبول نکند.

تعلل حاجی در جواب دادن، موجب پیشنهاد نون و آبدارتر صمدی می شود.

  • اینجا کار کنن مزدشان دوبرابر و کارشان دوبرابر می شه، هر روز به جای پنج گل، ده تا گل به کمک چرخ خیاطی می تونن بزنن.

حاجی کلاه سیاه لبه داراش را از سرش بر می دارد و دستی روی سرش می کشد، کچلی فرق سرش از عرق برق می زند.

  • اگه دخترا با ساعت کاری مشکل نداشته باشن، میان…

دل من از نارضایتی فرو می ریزد، اما نیمچه لبخند رضایت بخشی روی لبان پت و پهن صمدی می نشیند.
یک حس عجیبی به این صمدی دارم، شاید هم این فکر هایم پایه و اساسی نداشته باشند و از فرط فکرهای بیمار گونه ی گذشته ام، نسبت به مردها نشعت گرفته باشد.
اما هر چه هست، وحشتی نسبت به صمدی در دلم ریشه می افکند.
صمدی با همان لبخند مزحکش، کشوی میزش را باز می کند و بسته تراول پنجاه هزار تومانی را بیرون می کشد.
انگشت ششصتش را با زبانش تر کرده شروع به شمردن می کند.
چندشم می شود. چشم از صورت بی ریختش می گیرم.
اما حسی وادارم می کند زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر بگیرم.
حقوق دو ماه من و تهمینه را روی میز جلوی حاجی می گذارد و کمی هم به سمتش هول می دهد.

  • بفرمایید حاج آقا، این حقوق دوماهتون…
    حاجی قبل برداشتن پولها می پرسد: کارها رو چک نمی کنین؟…

صمدی لبهایش کش می آید و بقیه ی پولهایش را داخل کشویش می اندازد.

  • این چه حرفیه حاجی… شما و دختر خانم هاتون برای ما شناخته شده هستین…

حاجی حقوق مان را برمی دارد و دست به زانو با تشکری بلند می شود.
صمدی تند بلند می شود و دستش را برای دست دادن سمت حاجی دراز می کند.

  • حاجی اگه دخترا موافقت کردن، لطفا از ساعت هفت صبح تا پنج عصر اینجا باشن، اگه نیان چند نفر دیگه استخدام کنم…

حاجی دستش را می فشارد.

  • حتما خبرتون می کنم…

پشت سر حاجی با یک تشکر و خداحافظی مختصری، از مقابل چشم های رنگ روشن و هیز صمدی عبور می کنم.
تهمینه، نه لب های کش آمده از هیجانش را می تواند مهار کند، نه لحن پر از شور هیجانش را کنترل می کند.

  • بابا از صبح بیایم سر کار؟… حال مامان هم بهتر شده… منم تنها نیستم، زهرا همراهمه…

حتی مجال دور شدن از جلوی چشمان صمدی که پشت شیشه ایستاده و ما را نظاره می کند، نمی دهد.
حاجی کلاهش را روی سرش می گذارد و با بسم الله، قدم بر می دارد.
یعنی جواب تهمینه به خانه مکول می گردد.
عادتشان دیگر دستم آمده است، هیچ حرفی را کش نمی دهند یا یک کلام بله، یا خیر… اصرار و پا فشاری معنایی در این خانواده ندارد. این را هم خوب می دانم حاجی اهل صلاح و مشورت کردن، با همسر عزیزش است. بدون در میان گذاشتن حرفی با همسرش، پاسخی نمی دهد.
دست تهمینه را از پشت می کشم.

  • دندون رو جیگر بزار به خونه برسیم…

لبخندش گشاد می شود.

  • زهرا دو برار پولی رو که می گیریم بهمون میده… اگه بتونیم اضافه کاری کنیم، ببین چند میشه…

جوابی ندارم برای این خوشحالی بی دغدغه اش…
تهمینه بر عکس من ریز نقش و جسه ی ظریفی دارد. برعکس من، با روحیه و پر نشاط و امیدوار به زندگی نگاه می کند، بر عکس من که مغز و دلم پر شده از شک و تردید و بی اعتمادی، زود باور ساده جلو می رود.

حاجی جلوی مغازه ادویه جات توقف می کند که ما هم کنارش می ایستیم.

  • سلام علیکم…

فروشنده جلو می آید.

  • علیکم سلام… چیزی می خوایین؟…

حاجی درخواست زرد چوبه می کند.
به ملتی چشم می دوزم که هر کسی به گونه ی ای در حال تلاش و رفت و آمد است تا خرجی شکمشان را در بیاورد، چه مغازه دارها، چه دست فروشها، چه خریدار ها…
تهمینه بسته ای پفک هندی بر می دارد و دست حاجی می دهد.

  • بابا اینم بخر…

حاجی با تبسمی پدرانه، بسته را دسته فروشنده می دهد.

  • برادر اینم حساب کن…

چه تناقضی در حس پدرانه ی این مرد و حاج بابای من بود.

  • حاج بابا اون آلوچه رو برام می چینی؟…

ابرو در هم می کشد و شیر آب را می بندد.

  • دختر هم این قدر شکمو… قباهت داره…
    سمت خانه می رود و من بپر بپر می کنم تا آلوچه ای برای خودم بچینم.
  • زهرا جان تو هم چیزی دلت می خواد بردار…

لحظه ای به خودم می آیم و به محبت بی دریغ و پدرانه ی حاجی لبخند می زنم.

  • ممنون… من چیزی نمی خوام.

تکرار و اصرار در قاموس این مرد موئمن و متدیین راهی ندارد، حرفش یک کلمه است، نه تعارف می کند، نه اصرار…
حاجی مرغ و حبوباتی برای خانه خریداری می کند و سوار تاکسی می شویم.

حاجی قبل اینکه لباس های بیرونش را از تن در بیاورد و خستگی در کند، پول گلدوزی هایی که صمدی داده است را از جیبش بیرون می کشد.
می شمارد و حق تهمینه را دست خودش و حقوق من را دست خودم می دهد.
تشکری می کنم و از دستش می گیرم.

دلم نمی خواهد مثل قبل با حرفم موجب رنجشش بشوم.

ماه قبل با گفتن اینکه من هم اینجا زندگی می کنم و غذا می خورم و دلم می خواهد نصف حقوقی را که می گیرم برای مخارج خانه بدهم، باعث کبود شدن صورت حاجی و بلند شدن و رفتنش به حیاط شده بودم.
خاله کلی ازم گله کرده و سپرده بود، دفعه ی آخرم باشد و با غرور مردش و در اصل، استوره ی زندگی اش بازی نکنم. چون تهمینه هم هر حقوقی که می گیرد برای خودش و آینده اش پس انداز می کند و گرانی حق خرج کردن در مخارج خانه را ندارد.
با تهمینه به اتاق رفته پول هایمان را در در جای امن جاسازی می کنیم.
من داخل جیب کوله ام و تهمینه داخل صندوقچه اش می گذارد.
باعجله مانتویش را از تن کشیده روی زمین می اندازد.

  • زهرا من برم مامان و از تو آشپزخونه هول بدم سمت شوهر جونش تا این قفل دهن شوهرش باز بشه و در مورد رفتن یا نرفتنمون سر کار با عشقش مشورت کنه… وگرنه اگه بابا عصر بره تا هفته بعد بدبخت شدیم… تو هم زود بیا نهار درست کنیم…

به رفتن و عجول بودنش می نگرم. خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند.
کوله ام را کنار کمد گوشه ی اتاق می گذارم.
هنوز هیچ فکری در مورد طلاهایم نکردم، دلم نمی خواهد بی گدار به آب بزنم، من اینجا یک مهمان به حساب می آیم، اگر گره و مشکلی تو کارم پیش بیاید و دوباره آواره شوم، باید پس اندازی و پولی برای تشنه و گشنه نماندم داشته باشم، از حقوقم فقط یک دست لباس خریده بودم. وقتی حمام می رفتم لباس های تنم را می شستم و آنها را می پوشیدم.

مانتویم را در می آورم اما روسری ام را باز نمی کنم. جلوی حاجی حرمت نگه می دارم. اگر چه پدرم به حساب می آید، اما شخصیتم چنین ایجاب می کند حرمت شکنی نکنم و باب میلشان رفتار کنم.
خاله را کنار حاجی، تکیه به پشتی مشغول حرف زدن می ببینم.
درست پهلوی هم و زانو به زانو نشسته اند.
به طرز نشستنشان چند روز اول هیرت زده نگاه می کنم، اما بعد عادت می کنم برای نشست و برخاست عاشقانه شان.
هیچ گاه مامانم را کنار حاج بابایم صمیمی، بحث گفتگو ندیده بودم. همیشه با فرسنگ ها فاصله صحبت می کردند و انتهای هر صحبت شان به بحث و دعوا ختم می گشت.

تهمینه با مرغ ور می رود و سعی در جدا کردن بال هایش از سینه اش دارد.
کنارش روی موکت وسط آشپرخانه دو زانو می نشینم و مرغ را از دستش می گیرم.

  • بده من… تو اونقدر استرس داری که بیچاره مرغ و له و لورده کردی…

تکانی در جایش می خورد.

  • اره جون تو… اگه بابا راضی نشه چیکار کنیم…

با چاقو بالها رو می برم و شروع می کنم تکه تکه کردن سینه اش.

  • چه بهتر من اصلا راضی نیستم بریم
    اونجا کار کنیم…

جیغش را خفه می کند و با یک جهش دو زانو می نشیند و بیشتر سمت صورتم خم می شود.

  • چی میگی زهرا… مواظب باش جلوی بابا و مامان از این حرف ها نزنی ها…

شانه ای بالا می اندازم.
بازم آرام نمی گیرد، ولی شدیدا خودش را کنترل می کند تا صدایش بالا نرود.

  • دیونه اونجا بریم، بهتره از صبح تا شب نشستن تو خونست… هم روحیه می گیریم، هم حقوقمون زیاد میشه…

مخالفتی نمی کنم و می سپارم دست حاجی و خاله… تهمینه و من مغزمان کشش شناخت آدمها را هنوز ندارد،
من دلم رضا نیست اما به خاطر این خانواده و تهمینه، حرفی نمی زنم به خدایم می سپارم که کمک حالم باشد.

آرام قرار ندارد، بلند می شود و مرغ ها را داخل سینک می گذارد و مشغول شستن می شود.
سینی بزرگ کثیف شده را بر می دارم و سمت حیاط می روم.
در آشپزخانه نقلی و سینک ظرف شویی اندازه ی یک قابلمه ی کوچک، نمی شود این سینی را شست.

چه خوش خیال بودم که دعا می کردم حاجی رضایت ندهد، چه خام بودم که فکر می کردم آسودگی زندگی برای منم هم آماده است، چه دلم خوش بود که منم با فرارم و خون به جگر کردن مادرم، می توانم خوشبخت شوم.

با رضایت حاجی، صبح ساعت شش راهی بازار می شویم و حاجی به پست نگهبانی اش تا هفته ی بعد، خانه را ترک می کند.

کم کم کرکره ها بالا می رود و قفل در های مغازه های بازار باز می شود.
بازار خلوت است و قدم برداشتن آسان، بدون تنه زدن به مردم…

زنی میانسال با استقبالمان می آید.

  • بله امری داشتین؟…
    تهمینه شاداب جواب می دهد: سلام ما ترابی هستیم، برای کار در کارگاه اومدیم.

خانم سمت میز می رود و دفتری را ورق می زند.
چشم می چرخانم و خبری از صمدی نمی بینم.

  • بله آقای صمدی اینجا یادداشت کردند، می تونین کارتون رو تو کارگاه شروع کنین.
    از کنار قفسه های پر از نخ، به سمت در اشاره می کند.
  • دنبالم بیایین…

کارگاه کوچک با چند چرخ خیاطی و شش نفر دختر، شاید هم سن و سال من یا بیشتر، پشت چرخ های خیاطی نشسته کم کم داشتند چرخ خیاطی ها را به کار می انداختند.

نگاهی سرسری به من و تهمینه می اندازند و مشغول کارشان می شوند.
به دو چرخ خیاطی در انتهای سالن کوچک تقریبا هشتاد، نود متری اشاره می کند.

  • هر کدوم پشت یکی از این چرخ ها می نشینید، امروز براتون کار با چرخ و طرز گل دوزی رو یاد می دم، از فردا مثل بقیه خودتون انجام میدین هر کاری که خراب شد از حقوق ماهیانتون کسر می شه، فقط مراقب باشین که بعدا دردسر نشه.

میان انبوهی از فکر و خیال باز هم فرزتر از تهمینه یاد می گیرم.
با خسته نباشید بلند مردی، صدای چرخ ها قطع می شود و همه سرها بالا می رود.
از دیدن صمدی بشاش با تیپ اسپرت شلوار لی و بلوز زرشکی، عقم می گیرد. چه قدر شلوار لی به بدن نسبتا چاقش، بدترکیب می شود.
برعکس بقیه که سلام و عرض ادبی لبالب از خنده نثار صمدی می کنند، من به کارم مشغول می شوم.
از لحنش که من و تهمینه را مخاطب قرار می دهد، گر می گیرم.

  • به به… دختران حاج ترابی… خوب هستین؟ ‌حاج آقا خوبن؟…

تهمینه است که جواب چاپلوسی صمدی را با تمانینه می دهد.

  • ممنون آقای صمدی… به مرهمت شما، بهترن.

خدا رو شکری می گوید و به میز خیاطی من نزدیک می شود، این را سر به زیر از کفشهای ورنی قهوه ای رنگش متوجه می شوم.
لبم را از داخل زیر دندان می کشم.
اگر طرف صحبتت تهمینه است، پس کنار میز من چه غلطی می کنی!
دلم می خواهد حرف دلم را بلند تر بر زبانم جاری کنم، اما حیف…
تا می آیم دستا و پاهای لرزانم را جمع و جور کنم، دستش روی دستم که هدایت کننده ی رو بالشتی زیر سوزن خیاطی هست، می نشیند.
صدایش کنار گوشم و دست بزرگ و پهنش روی دستم، بدنم را یخ زده می کند و رعشه به وجودم می اندازد.

  • از اینجا باید بدوزی، خوشگل خانم…

با وحشت دستم را پس می کشم که پارچه خود به خود زیر سوزن می رود. نمی توانم پایم را از پدال موتور چرخ بکشم، لمس شده ام. صمدی کثافت دکمه ی برق چرخ را خاموش می کند.
به جز تهمینه که سمت من می آید و دست روی شانه ام می گذارد، کسی متوجه حالم نمی شود.

  • چی شده زهرا! خوبی!… چرا رنگت پریده؟…
    حضور صمدی هنوز بالای سرم نفس تنگی به بار می آورد.
  • خانم براش آب قند بیارین، فکر کنم فشارش افتاده.

تهمینه می خواهد از کنارم بگذرد که دستش را می گیرم و مانعش می شود می ترسم کنار صمدی تنها باشم.
صمدی خودش وضعیت را می بیند و گامی به سمت در بر می دارد.

  • من می گم براش آب بیارن…

دور که می شود تهمینه جلوی پایم چمپاته می زند تا بهتر صورتم را ببیند.

  • چی شدی زهرا… چرا وحشت کردی، وقتی صمدی خواست مدل دوخت رو بهت یاد بده!…

پس دیده بود. پس تهمینه حواسش به من بود.

  • زهرا اون هم سن بابامونه… مرد خوبیه… من دیدم می خواست طرز دوخت و یاد بده..

خانم کیانی لیوان آبی برایم می آورد.

  • بیا دخترم… فشارت افتاده…

خودم نمی دانستم چه مرگم است. تهمینه از جلوی پایم برخاست و آب را از دست خانم کیانی گرفت.

  • دستتون درد نکنه، من بهش می دم. الان خوب می شه، فکر کنم کمی ضعف کرده.

کیانی همان طور که از ما فاصله می گیرد، می گوید: زودتر کارتون رو شروع کنین.

لیوان را از دست تهمینه می گیرم و لاجرعه ای برای کنترل لرزش بدنم، سر می کشم.
تمام این رفتارهای متناقض نشعت گرفته از زندگی نابه سامانم است.

در نیمه باز را هول می دهم و وارد خانه می شوم.
انگار کسی خانه نیست مادر شوهرم دم صبحی کجا رفته!

  • میگم مامان بزار لااعقل ظهر برم، میگه نه بلند شو برو، شب شام مهمون دارن، نگن دیر اومدی…
    با نق نق داخل خانه می شوم.
    صدای پچ پچی مرا سمت اتاق رشید می کشاند.
    گوشم را تیز می کنم. باز هم رشید و ناهید!…
    قلبم تیر می کشد و به جنون می رسم. عصبی در را باز می کنم تا رسوای عالمشان بکنم.
    ناهید روی پای رشید، دستانش حلقه دور گردنش، خنده ی رشید که برای ناهید بود، روی لبهای رشید می ماسد و ناهید پایین می پرد.
    رشید ابرو در هم می کشد و از روی زمین بلند می شود.
    ناهید با عجله مرا از جلوی در اتاق که خشکم زده، هول می دهد و از اتاق می گریزد.
    رشید با غرشی، سمتم خیز بر می دارد.
  • اینجا چیکار می کنی… چرا مثل الاغ سرت و می ندازی پایین و بدون در زدن میای داخل…

کاسه ی صبرم لبریز می شود و با کف هر دو دستم محکم تخت سینه اش می کوبم.

  • الاغ خودتی و اون دختره ی هرزه… من هنوز عقد کردتم…

تکان شدیدی می خورد اما زود خودش را جمع و جور می کند.
با سیلی که روی گونه ام می نشیند، گوشم زنگ می زند.

  • حرف دهنت رو بفهم… هرزه تویی هفت و جد و آبادت…

کم نمی آورم و مقابل فریادش، داد می
زنم.

  • بی ناموس من هنوز محرمتم…
    دستم را می کشد و در اتاق را می بندد. از ترس جیغ خفه ای می کشم.
  • محرممی… عقد کردمی… بهت دست نزدم، عقده مونده رو دلت… برای این دم به دقیقه آوار می شی رو سرم… خوب از اول این و می گفتی… از اول می گفتی برای چی می سوزی…
رمان آنلاین اتهام واهی
زهرا

روسری ام را از سرم می کشد و محکم روی زمین پرتم می کند.

  • پس این جلز و ولز کردنات برای یک چیز دیگه ست و دلت از یک جای دیگه پره…

جیغ می زنم: هرزه خودتی…

وحشی می شود و رم می کند.
می خواهد خردم کند.صورتم را میان انگشتانش می گیرد و می فشارد.

  • از اینکه بهت دست نمی زنم خوت و به این در و اون در می کوبی… محتاج توجهمی…
    سرم را تکان می دهم و با هر دو دست موچ دستش را می گیرم تا رهایم کند.
    من این این گونه تحقیر شدن را نمی خواستم.
  • ولم کن عوضی… من مثل تو کثیف نیستم…

موهایم را می گیرد و صورتم را به سمت صورتش نزدیک می کند.

  • اگه کثیف نیستی، پس چرا مدام کنار گوشم وز وز می کنی که بهم دست نمی زنی… محرمتم… عقد کردتم…
    خوب منم می خوام عقده رو دلت نمونه…
    لباش که سمت لبهایم نزدیک می شود، قدرتی مأورای باورم، بهم دست می دهد.
    از روی زانوهایم پرتش می کنم و روسری ام را از روی زمین چنگ می زنم و به سمت در می دوم.

با دستی که روی شانه ام می نشیند و تکانم می دهد، از فکر آن روز نحس بیرون می آیم.

  • چیکار کردی زهرا!… چت شده آخه!… کل رو بالشی و خراب کردی…

نگاه ماتم زده ام را از چشم های نگران و مواخذه گر تهمینه می گیرم و به رو بالشتی می دوزم.
از دیدن وضعیت رو بالشتی زیر دستم، آه از نهادم بلند می شود.

کار نکرده، ضرر و زیان به بار آورده بودم.
تهمینه کلید برق چرخ را می زند.

  • بلند شو… همه رفتن ما موندیم…

چشم می چرخانم و از دیدن خالی بودن کارگاه، سراسیمه بلند می شوم.

  • یعنی ساعت پنج شد!…
  • اره… همه الان رفتن… تو حواست نمی دونم کجاها سیر می کرد. از فردا هم، باید خودمون برای خودمون چیزی واسه نهار بیاریم، مردم از گشنگی…

رو بالشتی را از زیر سوزن چرخ بیرون می کشد و نخش را می برد.

  • اینم باید به خانم کیانی نشون بدیم آخر ماه پولش و ازحقوقمون کسر کنه…

جز نگاه پر افسوس و شرمنده ام چیزی برای گفتن ندارم.
تهمینه جلوتر می رود و منم پشت سرش.
تهمینه برای لحظه ای از دیدن طرز نشستن کیانی و صمدی، پایش سست می شود.
درست رو به روی هم، دست در دست یکدیگر، مشغول صحبت و خنده بودند.

تهمینه با سیاست کامل مرا مخاطب قرار می دهد تا توجه آنها را سمت خودمان معطوف کند.

  • بیا زهرا دیر شد… الان مامان نگرانمون میشه…

صمدی خیلی سریع دستش را از دست کیانی بیرون می کشد و راست می نشیند. از صورت و نگاه کیانی جا خوردنش از کار صمدی کاملا مشخص می شود. اما با مکثی نگاهش را از روی صمدی که لبخند ظاهری روی لبانش نشانده، چشم می گیرد و بلند می شود.

  • دخترا شما هنوز نرفتین؟

تهمینه رو بالشتی را سمت کیانی می گیرد.

  • ببخشید این کار خراب شد، خواستیم نشون بدیم که سر ماه، از حقوقمون کم کنید.
    ابروهای کیانی بهم نزدیک می شود.
  • اینکه داغون شده…
  • معذرت می خوام، خواهرم کمی ناخوش احوال بود به خاطر همین، وگرنه کارش و خیلی خوب بلده…

شرمنده می شوم از عذر خواهی تهمینه که حق من بود و اون به گردن کشید. ممنون می شوم از اینکه مرا خواهر واقعی اش می داند و از هیچ گونه محبتی دریغ نمی کند.

کیانی نگاهش را به من می دوزد.

  • اره، از رنگ و روش معلومه… چون سر صبح، خیلی بهتر از تو یاد گرفت.

پس رنگ و رویم هنوز حال آشفته ام را بر ملا می سازد.

  • باشه شما برید، اگه فردا هم این وضعیت و داشت، سر کار نیاد… من پول این و یادداشت می کنم تا سر ماه حساب بشه.
  • لازم نیست…

به جز من و تهمینه، که صمدی که با قدمی خودش را به ما می رساند، کیانی هم هیرت زده سمت صمدی می چرخد.

  • اول کار بود و خودش هم مریض بود، از فردا اگه بازم تکرار شد اون وقت از حقوقش کم می کنم.

تهمینه خوشحال لبخند می زند، من دلم می گیرد و کیانی ابروهای در هم فرو رفته اش بیشتر گره می خورد.

  • ممنونم آقای صمدی… واقعا لطف بزرگی کردین.

تشکر تهمینه را با لبخندی می دهد.

  • ما به حاجی ارادت خاصی داریم…
  • مرسی شما لطف دارین… خدا نگهدار.

خداحافظی تهمینه را بی جواب نمی گذارد، اما من دهانم باز نمی شود، حتی برای خداحافظی.
پشت سر تهمینه راهیه در خروجی می شوم که صدای کیانی، به پاشیدگی اعصابم می افزاید.

  • واسه این دختر کم سن و سال تور پهن کردی… خجالت نمی کشی… اون ماجرا یادت رفته…

هیس صمدی به همه ی ترس هایم دامن می زند.

قدم به بیرون می گذارم و صداها قطع می شود.
حالت تهوع به سراغم می آید.
چرا هر مردی که به پستم می خورد، رزل از آب در می آید! من چه گناهی تو درگاه خدا کرده بودم که مردهای هیز و چشم ناپاک، در مسیر زندگی ام قرار می گرفتند و قصد نابودی ام را داشتند.
تلو تلو می خورم که تهمینه زیر بازویم را می گیرد.
یک حسی می گوید، این مرد برایم دردسر به بار می آورد.
بازار شلوغ است و نگاها سوی من بخت برگشته کشیده می شود.

روسری ام را از سرم می کشد و محکم روی زمین پرتم می کند.

  • پس این جلز و ولز کردنات برای یک چیز دیگه ست و دلت از یک جای دیگه پره…

جیغ می زنم: هرزه خودتی…

وحشی می شود و رم می کند.
می خواهد خردم کند.صورتم را میان انگشتانش می گیرد و می فشارد.

  • از اینکه بهت دست نمی زنم خوت و به این در و اون در می کوبی… محتاج توجهمی…
    سرم را تکان می دهم و با هر دو دست موچ دستش را می گیرم تا رهایم کند.
    من این این گونه تحقیر شدن را نمی خواستم.
  • ولم کن عوضی… من مثل تو کثیف نیستم…

موهایم را می گیرد و صورتم را به سمت صورتش نزدیک می کند.

  • اگه کثیف نیستی، پس چرا مدام کنار گوشم وز وز می کنی که بهم دست نمی زنی… محرمتم… عقد کردتم…
    خوب منم می خوام عقده رو دلت نمونه…
    لباش که سمت لبهایم نزدیک می شود، قدرتی مأورای باورم، بهم دست می دهد.
    از روی زانوهایم پرتش می کنم و روسری ام را از روی زمین چنگ می زنم و به سمت در می دوم.

با دستی که روی شانه ام می نشیند و تکانم می دهد، از فکر آن روز نحس بیرون می آیم.

  • چیکار کردی زهرا!… چت شده آخه!… کل رو بالشی و خراب کردی…

نگاه ماتم زده ام را از چشم های نگران و مواخذه گر تهمینه می گیرم و به رو بالشتی می دوزم.
از دیدن وضعیت رو بالشتی زیر دستم، آه از نهادم بلند می شود.

کار نکرده، ضرر و زیان به بار آورده بودم.
تهمینه کلید برق چرخ را می زند.

  • بلند شو… همه رفتن ما موندیم…

چشم می چرخانم و از دیدن خالی بودن کارگاه، سراسیمه بلند می شوم.

  • یعنی ساعت پنج شد!…
  • اره… همه الان رفتن… تو حواست نمی دونم کجاها سیر می کرد. از فردا هم، باید خودمون برای خودمون چیزی واسه نهار بیاریم، مردم از گشنگی…

رو بالشتی را از زیر سوزن چرخ بیرون می کشد و نخش را می برد.

  • اینم باید به خانم کیانی نشون بدیم آخر ماه پولش و ازحقوقمون کسر کنه…

جز نگاه پر افسوس و شرمنده ام چیزی برای گفتن ندارم.
تهمینه جلوتر می رود و منم پشت سرش.
تهمینه برای لحظه ای از دیدن طرز نشستن کیانی و صمدی، پایش سست می شود.
درست رو به روی هم، دست در دست یکدیگر، مشغول صحبت و خنده بودند.

تهمینه با سیاست کامل مرا مخاطب قرار می دهد تا توجه آنها را سمت خودمان معطوف کند.

  • بیا زهرا دیر شد… الان مامان نگرانمون میشه…

صمدی خیلی سریع دستش را از دست کیانی بیرون می کشد و راست می نشیند. از صورت و نگاه کیانی جا خوردنش از کار صمدی کاملا مشخص می شود. اما با مکثی نگاهش را از روی صمدی که لبخند ظاهری روی لبانش نشانده، چشم می گیرد و بلند می شود.

  • دخترا شما هنوز نرفتین؟

تهمینه رو بالشتی را سمت کیانی می گیرد.

  • ببخشید این کار خراب شد، خواستیم نشون بدیم که سر ماه، از حقوقمون کم کنید.
    ابروهای کیانی بهم نزدیک می شود.
  • اینکه داغون شده…
  • معذرت می خوام، خواهرم کمی ناخوش احوال بود به خاطر همین، وگرنه کارش و خیلی خوب بلده…

شرمنده می شوم از عذر خواهی تهمینه که حق من بود و اون به گردن کشید. ممنون می شوم از اینکه مرا خواهر واقعی اش می داند و از هیچ گونه محبتی دریغ نمی کند.

کیانی نگاهش را به من می دوزد.

  • اره، از رنگ و روش معلومه… چون سر صبح، خیلی بهتر از تو یاد گرفت.

پس رنگ و رویم هنوز حال آشفته ام را بر ملا می سازد.

  • باشه شما برید، اگه فردا هم این وضعیت و داشت، سر کار نیاد… من پول این و یادداشت می کنم تا سر ماه حساب بشه.
  • لازم نیست…

به جز من و تهمینه، که صمدی که با قدمی خودش را به ما می رساند، کیانی هم هیرت زده سمت صمدی می چرخد.

  • اول کار بود و خودش هم مریض بود، از فردا اگه بازم تکرار شد اون وقت از حقوقش کم می کنم.

تهمینه خوشحال لبخند می زند، من دلم می گیرد و کیانی ابروهای در هم فرو رفته اش بیشتر گره می خورد.

  • ممنونم آقای صمدی… واقعا لطف بزرگی کردین.

تشکر تهمینه را با لبخندی می دهد.

  • ما به حاجی ارادت خاصی داریم…
  • مرسی شما لطف دارین… خدا نگهدار.

خداحافظی تهمینه را بی جواب نمی گذارد، اما من دهانم باز نمی شود، حتی برای خداحافظی.
پشت سر تهمینه راهیه در خروجی می شوم که صدای کیانی، به پاشیدگی اعصابم می افزاید.

  • واسه این دختر کم سن و سال تور پهن کردی… خجالت نمی کشی… اون ماجرا یادت رفته…

هیس صمدی به همه ی ترس هایم دامن می زند.

قدم به بیرون می گذارم و صداها قطع می شود.
حالت تهوع به سراغم می آید.
چرا هر مردی که به پستم می خورد، رزل از آب در می آید! من چه گناهی تو درگاه خدا کرده بودم که مردهای هیز و چشم ناپاک، در مسیر زندگی ام قرار می گرفتند و قصد نابودی ام را داشتند.
تلو تلو می خورم که تهمینه زیر بازویم را می گیرد.
یک حسی می گوید، این مرد برایم دردسر به بار می آورد.
بازار شلوغ است و نگاها سوی من بخت برگشته کشیده می شود.

به هر نحوی رد می کنم این نگاهای ترحم برانگیز اطرافم را، چون سالهاست این حس های پر ترحم را همرا خود به دوش می کشم و قادر به دم نزدن نیستم.

  • خیلی سخت می گیری زهرا… من نمی فهمم، شاید حرف ها و کمک صمدی فقط از روی انسان دوستی و دلسوزی بود… شاید تو بد برداشت کردی… اصلا من نمی فهمم چیکار کرد بهم ریختی!… مگه چی گفت که اینطوری داغون شدی!… تو چرا این همه به بقیه سوء زن داری!…

صبرم لبریز می شود از حرف های توبیخ گرانه ی تهمینه… دستش را می گیرم و سمت نیمکت جلوی پارک می کشم.
شوکه می شود، اما چشم به صورتم می دوزد تا بشنود.

منم می گویم تا بشنود. تا سبک شوم. تا حس بدبینانه ی تهمینه را نسبت به خودم تحمل نکنم. تا خالی شوم از این بغض و ترسِ وحشت برانگیز…

  • قسمت می دم به جون مامان و بابات چیزی از حرف هام بهشون نگو… فقط گوش کن، اگه من و قبول نکردی بگو برم و گورم و گم کنم.
    اما به اونا چیزی نگو… چون مجبور شدم از روی ترس به بابات دروغ بگم… نمی خوام ازم دلچرکین بشن…

کل بدنش را سمت من می چرخاند و بهت زده و ناباور به دهانم چشم می دوزد.

  • من یتیم نیستم، پدر و مادر، حتی دو تا برادر دارم.
    رنگش می پرد و دستش را از دستم خارج می کند: چی می گی زهرا!؟

اشکی بی اجازه روی گونه ام می چکد که پر حرص پسش می زنم.

  • از بچگی یک روز خوش ندیدم، اما دم نزدم… دوازده سالم کامل نشده بود پای سفره ی عقد نشستم. به زور و اجبار… بدون فهم و شور… بدون اینکه عقلم برسد و طرف مقابلم را بشناسم.
    تو سنی که حتی دست چپ و راستم را به زور می شناختم، چه برسد بفهمم شوهر چیه و چه طور برخوردی باید باهاش داشته باشم، یا چطوری باهاش حرف بزنم و نشست و برخاست کنم.
    اما بله گفتم، چون انتخاب، انتخاب حاج بابایم بود. چون حق دخالت و نهی کردن نداشتم. نه حق اعتراض داشتم، نه حق حرف زدن.
    یک سال مثل یک بره، خونه ی نامزدی رفتم و برگشتم که اصلا نه می دیدمش نه حرف می زدم، فقط شب، بعد کار و بردگی رشید من و به خونه ی خودمون بر می گردوند، اونم با یک خداحافظی مختصری که من می گفتم و از طرف به قول نامزد، بی جواب می موند.
    تا اینکه کم کم همهمه هایی دیدم و شنیدم که باورش برایم مشکل بود.

آهی می کشم و دم عمیقی می گیرم تا بیشتر از این جلوی تهمینه خرد نشوم.
بعضی از عابران نگاهمان می کنند و بعضی ها بی اعتنا از روبه رویمان می گذرند.

  • نامزد من، کسی که کنارش سر سفره ی عقد نشستم، کس دگیری رو دوست داشت و هیچ حسی نسبت به من نداشت. به مامانم گفتم که مورد نصیحت قرار گرفتم. وقتی حاج بابا و برادر بزرگم از حرف های من باخبر شدن، مورد کتک و ضربه های کمربند و حبس در انباری قرار گرفتم.
    اما جگرم می سوخت، هر بار خیانت رشید رو می دیدم. آتیش می گرفتم، باز هم لب باز می کردم و شکنجه می شدم. برادرم کاری کرده بود که حاج بابایم من و به چشم بد کاره می دید و باورم نمی کرد. زن داداش و داداشم به خاطر یک تک زمین من به خاک سیاه نشوندند، با نقشه من و به عقد کسی در آوردند که من اصلا نمی خواست. اونقدر کتک خوردم و خواهش تمنا و تهدید های رشید رو برای اینکه ازم طلاق بگیر شنیدم که آخر سر خسته شدم و از خونه زدم بیرون، رشید، برادرم و حاج بابام باهام کاری کردند که از همه بد بین شدم.

دستم را روی صورتم می گذارم و به جلو خم می شوم. مردم در رفت و آمد هستند و سر صدای بچه ها از داخل پارک گوش فلک را پر می کند. اما من هیچ گاه بچگی هم نکردم و پارکی هم ندیدم.

  • تحملت تموم می شه وقتی همه به چشم یک موجود اضافه بهت نگاه کنن، صبرت لبریز می شه وقتی دو سال، نامزدت جلوی چشمات با کس دیگه ای عشق بازی کنه و از تو بخواد خودت پات رو از زندگیش بکشی بیرون… جون به لب می شی وقتی ناله می کنی تا باورت کنن، اما به جاش کتک بخوری و فحش و تهمت بشنوی…

تهمینه دستش را روی شانه ام می گذارد و مجبورم می کند راست بنشینم.

  • فرار کردم چون از خودکشی ترسیدم، چند بار تا لب مرز خودکشی رفتم اما نتونستم.

این بار قطره قطره اشک هایم از حبس خانگی این چند روزه اشون فرار می کنند و روی گونه هایم بدو بدو راه می اندازند.
تهمینه کاغذ دستمالی از جیب مانتویش بیرون می کشد، دست پیش می برد تا خودش این آب های ترحم آور صورتم را بزداید.
دستم را بلند می کنم و روی دستش می گذارم.
حرکت دستش متوقف می شود و کاغذ دستمالی را داخل دستم رها می کند.
چشم های زیبایش قرمز شده اند و قصد باریدن می کنند. لبخندی به دل نازکش روی لب هایم می نشانم.

همون روز اول فرارم، به پست زنی خوردم به اسم شیلا… اون خود یک دختر فراری بود… کل زندگیش رو درست یا غلط، برایم تعریف کرد. ازم خواست باهاش دوست و هم خونه بشم. قبول کردم چون سن کمی داشتم و تنها و بی عقل، برام شناسنامه ی جعلی گرفت، باهاش زندگی کردم، چند ماه…. کم کم بهش مشکوک شدم، روزی به خودم اومدم که دیدم شب ها داخل چایی ام داروی خواب آور می ریزه و مردی رو به داخل خونه میاره، اون روز چایی نخوردم و فال گوش ایستادم. به اون مرد قول من و می داد تا فرداش بیاد سر وقت من… صبح آفتاب نزده فرار کردم.

تهمینه دستش را با هینی بلند، روی دهانش می گذارد تا صدایش توجه عابران را جلب نکند.

  • اون یک فاحشه بوده و قصد فروختن من و داشته… برای همین می ترسم از اعتماد کردن… خونه ی شما هم اومدم چون نور امیدی من و وادار به اومدن کرد، انرژی مثبتی که از قرآن خوندن و نماز خوندن بابات گرفتم.

آب بینی ام را پاک می کنم و سرم را کاملا پایین می گیرم تا بیشتر از این جلب توجه نکنم.

الان هم می ترسم از چشم های هیز صمدی شاید توهم زدم شاید از روی بدبینی زیادمه… اما هر چیزی هست می ترسم…

نگاه بارانی ام را به چشمان غم زده اش می دوزم.
خواهش می کنم درکم کن… تمنا می کنم تهمینه چیزی به بابات نگو… بزار خونتون بمونم… من از بیرون و این آدمها وحشت دارم… الان که این دنیای پر گرگ و نیرنگ رو دیدم پشیمونم، مثل خر تو گل گیر کردم نه راه پس دارم نه راه پیش… اگه می تونستم برمی گشتم اما اگه برگردم می کشنم… گلوم و بیخ تا بیخ می برن…

دستش روی دست لرزانم می نشیند و صدای پر از وحشت و مرتعشم از ترس را بند می آورد.

  • بس کن زهرا… این چه حرفیه… من همیشه کنارتم… من باورت می کنم تو بی گناهی… بی گناه…
    دلگرم می شوم از حرف هایش، از لحن دلگرم کننده اش… از نگاه دلسوزانه اش…
    اما پرو نیستم و پرویی در زاتم نیست.
  • فقط ازت یک خواهشی دارم؟

سوالی نگاهش از روی چشمانم به دهانم دو دو می زند.

  • نصف حقوقم و به تو بدم تو نگه دار… نمی خوام سر بار باشم.

اخم هایش در هم می رود و از روی نیمکت بلند می شود.

  • می خوای بابا کله من و بکنه… نه جانم، من از جونم سیر نشدم.

دستی روی مانتویش می کشد و شالش را کمی جلوتر می کشد.

  • بلند شو الان مامان نگران میشه…

دستی روی صورتم می کشم تا رد اشک از صورتم محو گردد.

  • با این کار نمی تونی اون بینی سرخ شده و چشم های قلنبه شده ات و پنهون کنی… بیا بریم داخل پارک صورتت و بشور.
  • اَه… این پسره ی جلف بی پدر، اعصاب برام نزاشته…

تا می خواهم سر بلند کنم، مهران با لبخندی بی شرمانه و چندش آور سد راهمان می شود.

  • به به تهمینه خانم… خوب هستین؟… مامان و بابا خوبن..

تهمینه خون خونش را می خورد و دست من را می گیرد و قصد گذشتن از کنار مهران را می کند.

مهران دوباره راهمان را می گیرد.

  • تهمینه تو چرا بهم فرصت نمی دی، من دوست دارم… می خوام ننه ام و بفرستم خواستگاری…

تهمینه جری می شود از پرویی اش… انگشت تهدید اش را بالا می برد.

  • گمشو کنار… نزار به بابام بگم و آبروتو تو محله ببرم…

مهران می خندد و سیگاری از شلوار شیش جیب قهوه ای رنگش بیرون می کشد.

  • تو کی رو تهدید می کنی کوچولو… من هر کاری بخوام می کنم.

دست تهمینه را می گیرم تا بیشتر شر نشود.

  • بیا بریم تهمینه بابات خودش می دونه چیکار کنه… تو به بابات بگو… مهران بلندتر می خندد.
  • تو دیگه چی می گی… اگه خیلی زرنگی خودت و نگه دار…
    بلندتر می گوید و کم کم صدایش آرام و پر کنایه و می شود.
    معلوم نیست از کدوم گورستونی پیداش شده، الان برامون تعیین تکلیف می کنه…

لحظه ای از این کنایه اش نفسم می رود و ضربان قلبم از کار می افتد.

تهمینه قصد داد و بی داد و دهن به دهن شدن می کند که قد علم می کنم و راهش را می گیرم.

  • خودم زبون دارم…
    انگشتم بالا می رود و با لرزشی که فقط دستم دچارش شده است می گویم: ببین عوضی گورستون من معلومه، اما به اینکه تو پدر و مادر داشته باشی و تخم و ترکت معلوم باشه، شک دارم…

دستش بلند می شود برای فرود آمدن روی صورت من که جیغ تهمینه بلند می شود و همزمان در خانه ای باز می شود و مردی بیرون می آید.

رنگ مهران به کبودی می زند و سیگار از لای انگشتانش روی زمین می افتد، مرد با چشم های متعجب اول نظاره می کند و بعد بلند می گوید: چه خبره اینجا؟…

می شناسد یکی از ریش سفید های محله است… تهمینه همه را برایم معرفی کرده است.

مهران با سرعت از کنارمان می گذرد، به معنای واقعی داشت فرار می کرد.

آقای خسروی بیرون می آید و درشان را می بندد.

تسبیحش را داخل جیب کت خاکستری اش می اندازد و قدمی دیگر به ما نزدیک می شود.

تهمینه سر به زیر سلام می دهد.
منم با اینکه از درون در حال آتش گرفتن بودم، اما برای اینکه بی ادبی نشود و احترام بزرگتر را به جا آورده باشم، به زور لب به سلام می گشایم.

  • سلام…

جواب سلام ما را با نگاه کردن به اطراف می دهد.

  • علیکم سلام…
    با مکثی کوتاه به انتهای محله چشم می چرخاند و زیر لب الله و اکبری می گوید، دست روی محاسنش می کشد.
  • دخترم دهن به دهن این مهران نشو… آدم عاقلی نیست برات دردسر درست می کنه…

تهمینه از حرص و استرس زیاد، مثل من روی پا بند نمی شود و تند تند، یا کیفش را از روی این شانه به روی آن شانه اش جابه جا می کند، یا مدام دست روی شالش می کشد.

  • عمو خسروی من که با کسی کاری ندارم… پسره نفهم، مدام راهم می گیره و اذیت می کنه… می ترسم به بابام هم بگم نگران بشه، خودتون که شرایط زندگی ما رو می دونین؟…

آقای خسری سری برای تفهیمه حرف های تهمینه تکان می دهد.

  • می دونم دخترم… تو حاجی رو نگران نکن.. من خودم این پسره رو سر جاش می نشونم.
    تهمینه خوشحال تشکری می کند و آقای خسروی با حرف های زیر لبی از کنارمان می گذرد.
  • خدا خودش این جونا رو سر عقل بیاره و به این پسره بدبخت رحم کنه… بدون بزرگتر و بی بند و بار بزرگ شدن چنین زندگی نابه سامانی رو درست می کنه…

محله را خارج می شود و ما هم به سمت خانه حرکت می کنیم.
تهمینه همان طور که کنار در داخل کیفش دنبال کلید می گردد، توصیه خیلی ویژه می کند: مواظب باش مامان چیزی نفهمه…

حال و هوایم به قدری ناخوشایند است که قادر به لب گشودن نباشم و فقط سری، برای خاطر جمعی اش تکان دهم.

  • مامان… مامان…
    غمگین دستش را دراز می کند و صدایم می زند.
  • زهرا… دخترم… بیا، بیا پیشم…
  • مامان آب خیلی تنده می ترسم بیفتم…

از آن طرف پل، با لباس سفید زیبایی بهم امید می دهد

  • نتریس دخترم بیا… مواظبتم… زود باش الان اونا می رسن…
    پشت سرم برمی گردم و از دیدن یک گله گرگ جیغی می کشم و قدم اول را روی پل چوبی شکسته، روی رود خانه ی خروشان و آراز می گذارم.
    از ترس گریه ام می گیرد.
  • مامان این پل تکون می خوره الان می افتم…

این بار با ترس فریاد می زند.

  • نترس دخترم… بدو… بدو بیا من نمی زارم اتفاقی برات بیفته… من پیشتم… بدو رسیدن…
    قدم دوم و سومم، پل می شکند و با جیغی دلخراش به پایین پرت می شوم.
  • زهرا… زهرا خوبی…

با صدای ناشناسی پلک های بهم چسبیده ام را از هم می گشایم.
نفس نفس می زدنم و ضربان قلبم به دور هزار می رسد… عرق سرد از پشت گردنم روی ستون فقراتم جاری می شود.

  • زهرا جان دخترم… خواب بد دیدی؟…

به لحن خاله مونس و دخترمش، صدای پر تمنای مادرم در خواب برایم زنده می شود.
اشک هایم بی مهبا روی گونه هایم می ریزد… چه قدر پر خواهش و پر از دلتنگی مرا فرا می خواند.
خاله بغلم می گیرد.

  • تهمینه بلند شو براش آب بیار… کابوس دیده…

تهمینه بلند می شود و من در آغوشی که بوی مادرم را می دهد، می گریم.
خدایا الان مامانم چه حالی دارد… چرا من و صدا می زد.
خاله به زور کمی آب به خوردم می دهد و مجبورم می کند، دراز بکشم.
بیچاره خودش ناخوش اهوال است اما تا می تواند سر پا به می ایستد و به ما کمک می کند.
کلیه هاش احتیاج به یک درمان اساسی دارد و اما پول به قدر کافی جمع نمی شود تا بستری اش کنند.
هر چه قدر فکر می کنم، می بینم طلاهای منم افاقه ی خرج چند روز بیمارستانش را هم نمی کند.
تا صبح، هر چه قدر این پهلو و آن پهلو می شوم صورت پر از نگرانی و چشم های غمگین مادرم از جلوی دیدگانم کنار نمی رود.
می دانم این خواب در تلاش تغییر مسیر زندگی که خودم برای خودم تحمیل کرده ام می کوشد، اما قادر به برگشتن نبودم و در اجبارهایی که خودم با دست خودم، خط به خط، کلمه به کلمه نوشته بودم، دست و پا می زدم.
با سردرد بدی از بی خوابی سر کار حاظر می شوم.

  • خانم ترابی حالتون خوب نیست…

ابروهایم بهم گره می خورد، به صمدی با یک تیپ و قیافه ی جدید بالای سرم نگاه می کنم.

  • چه طور، خوبم…

حالت بیانم به قدری بی ادبانه و منظور
دار است که پوزخندی بزند و راهش را بکشد و از کنارم دور شود.
مرتیکه ی جلف… به تو چه که من حالم خوبه یا نه…
تهمینه صدایم می زند، حرف ها و فحش هایی که در دلم نثار صمدی می کردم، در دلم خفه می شود.
-زهرا حالت خوبه!؟…

دستی روی صورتم می کشم.
-چه طور!

  • آخه خیلی سرخ شدی! داخل چشمات کاسه ی خونه…

پس صمدی برای همین حالم را می پرسید که زدم تو برجکش…

  • اره دیگه تو همش به مردم شک داری..

متعجب به تهمینه نگاه می کنم..
تک خنده ای می کند.

  • فکرت و بلند به زبون آوردی… حالا چی شده! چرا لبو شدی؟…

دستم را از روی رو بالشتی زیر سوزن چرخ بر می دارم و روی پیشانی ام می گذارم!

  • سرم داره می ترکه…

نگران می شود.

  • می خوای برم برات قرص مسکنی، چیزی بگیرم؟…

دستم را سریع از روی پیشانی ام بر می دارم و چرخ را دوباره راه می اندازم.

  • نه نه، اصلا… شدید نیست، یک ساعت بیشتر به رفتنمون نمونده، کارتو بکن. کمی نگاهم می کند و وقتی می بیند بی توجه بهش مشغول خیاطی شده ام، چرخش را روشن می کند.

هر روز سر کار با دلهره و حاضر می شوم و موقع خروج از کارگاه، شتابزده بیرون می آیم تا چشم در چشم صمدی نشوم.
با هیچ کدام از کارکنان نه حرف می زنم، نه آشنایی می دهم. تهمینه را هم مجاب کرده ام کاری به کاری کسی نداشته باشد و دست دوستی به طرف کسانی که هیچ شناختی ازشون ندارد، دراز نکند.
چند روزی هم می شود که مهران داخل محله پیدایش نشده، تهمینه سرخوشانه از اینکه آقای خسروی کاری کرده است، می رود و برمی گردد.
اما ای وای از دل غافل که چه راحت و خوش خیالانه ما را به هر سویی می گرداند.

  • کجا؟…
    آرام پچ پچ می کنم.
  • می رم دستشویی…

از پشت میز چرخ خیاطی می گذرم و سمت دست شویی، انتهای کارگاه روانه می شوم.

با دور شدنم، صدای چرخ ها کم و کمتر به گوش می رسد.
با صدای خنده های ریز دو نفر، پاهایم از حرکت می ایستد و حس شنوایی ام از روی کنجکاوی، تیزتر می شود.

  • الان یکی سر می رسه… ولم کن…
  • نترس همه مشغولن…

بازم خنده ی زن که خیلی برایم آشناست، بلند می شود.

  • نکن قلقلکم میاد.

خودم را پشت دیوار می کشم و یواشکی به راه روی دستشویی سرکی می کشم.
از دیدن وضعیت صمدی و کیانی، نفسم می گیرد و دست روی دهانم می کوبم تا صدایم در نیاید.
دلم می خواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، در محل کار و این کارهای بی شرمانه…
تنفرم از روزگاری که داخلش، میان چنین آدم هایی نفس می کشم، بیشتر و بیشتر می شود.
چشم می بندم راه گوشهایم را می گیرم، تا آلوده نشوم، حتی آلوده ی شنیدن و دیدن چنین صحنه هایی…
تا می خواهم عقب گرد کنم به کسی برمی خورم.

لبم را محکم گاز می گیرم تا صدایم از ترس بلند نشود.
از دیدن تهمینه با چشم های لبالب از اشک، حال آشفته ی خودم فراموشم می شود.
پس تهمینه هم مشاهده گر چنین رفتار زشت و بی شرمانه ی صمدی بوده است.
دستش را می گیرم به سمت چرخ ها می کشانم تا مبادا متوجه حضور ما بشوند.

تهمینه نه چیزی دیدی، نه چیزی شنیدی، لام تا کام حرفی نمی زنی…
با دو انگشت روی چشم هایش را می فشارد تا مهار کند اشک هایی را که قصد ریختن کرده بودند.

بیشتر سمت گوشش خم می شوم.
شنیدی تهمینه… مبادا لب باز کنی… تو دردسر می افتیم…
تند تند سرش را به معنی فهمیدن تکان می دهد و چیزی نمی گوید.

می دانم این لب باز نکردنش فقط برای مهار کردن اشک هایش است.

اما تا عصر تهمینه نمی تواند یک کار را تمام کند، به قدری دست و پایش شل و وا رفته می شود که به زور یک کار تحویل می دهد.

  • خانم ترابی فقط همین!… از صبح یدونه دوختین!؟

بدون اینکه به کیانی نگاه کند می گوید: حالم خوش نبود.

فرصت حرف دیگری را به کیانی نمی دهد و از کارگاه خارج می شود.
منم با تحویل کار با یک خداحافظی مختصری، پشت تهمینه پا تند می کنم.
درسته از نگاه کردن به صورت کثیفش امتنا می کنم، اما به زور کار هایم را تکمیل کرده، تحویل می دهم.
من یاد گرفته بودم خودار باشم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین اتهام واهی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ماریا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10111
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
  • Kimiya Eyvazi : چشم گلم⁦❤️⁩🌹...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.