| Wednesday 21 October 2020 | 12:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.1)

رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.1)

رمان آنلاین اتهام واهی

زهرا دختر ۱۳ ساله روستایی که به اجبار پدرش به عقد پسری در میاد که کوچکترین علاقه ای به زهرا نداره …زهرا متوجه عشق بازی نامزدش با دختر خالش میشه و تصمیم میگیره از روستا فرار کنه …

بعد از فرار،گیر آرمین میفته که از زن نفرت داره برای انتقام زهرا رو انتخاب میکنه…#تج…*میکنه و دنیای دخترانگیش رو نابود میکنه هر شب شکنجه و تج… وحشیانه به دختر ۱۳ ساله😱😭

♨️👣
💢 این رمان دارای صحنه هاییست که مناسب سنین ۱۸+ سال می باشد

من مستحق چنین رفتاری نبودم. از زمین و زمان گله مند بودم.
منم حق زندگی، حق دوست داشتن و دوست داشته شدن را داشتم.
منم آرزو بچگی کردن و خاله بازی را داشتم.
حق شیطنت، تاب بازی، قایم باشک، قصه شنیدن و دست نوازش پدرانه را داشتم.
از همه ی آرزوهای بچگانه محروم شدم.
با لگد محکم حسین، نفسم رفت و آرزوهایم مثل هر روز به سیاهی تبدیل شد.
غرشش رعشه به جان، بی جانم انداخت.
چشم و گوش خودت می جنبه و به نامزدت تهمت می زنی…
می کشمت… قلم پات رو می شکنم…
نمی زارم از فردا بری تو اون مدرسه ی کوفتی…
دست های بی جانم را محافظ صورتم کردم.
از درد مشت و لگدها به خودم می پیچیدم. اما حاضر نبودم حرفم را پس بگیرم.
افترا نبسته بودم و تهمت نزده بودم، با چشم های خودم هر روز نظار گر کارهای نامزدی بودم که به زور بیخ ریشش بسته شده بودم، مثل یک کالای بی ارزش…
حاج بابا بازوی حسین را چنگ زد.
حسین تو خونت رو کثیف نکن… من خودم بلدم این مایع ننگ رو چطوری آدم کنم…
حسین بی اعتنا به حرف های حاج بابا عربده کشید.
حاجی شما اگر ذره ای به حرف من اهمیت می دادی، الان این بل بشو پیش نمی آمد.
حمید دست روی سینه ی سپر کرده ی حسین، جلوی حاج بابا گذاشت.
صدات رو بیار پایین حسین… تا حاج بابا هست ما کاره ای نیستیم…
حسین با قلدری دست حمید را از سینه اش پس زد.
تو برای من معلم ادب نشو… گم شو کنار… اگه یک جو غیرت تو وجودت بود، همان لحظه گیس ها ی این بی آبرو رو می بریدی.
خفه خون بگیرید…
حاج بابا این بار با صدای پر ابهتش کل خانه را تو سکوت متلق فرو برد.
حتی گریه و التماس های مادری که گاهی به بازوی پسر ارشد اش، گاهی به بازوی شوهر پر غضبش چنگ می انداخت و خواهش و تمنا می کرد تا مرا از زیر مشت و لگدشان نجات دهد، قطع شد.
بدن نحیف و خسته ام مثل بید می لرزید و نفسم هایم مقطع و بریده بریده از گلویم خارج می گشت.
دختر چهارده ساله توانش کجا، زیر دست و پای دو مرد قول پیکر روستایی که دست هایشان سر زمین ها مثل سنگ شده بودند، کجا…
حسین من نمرده ام که جلوی من اولدرم بلدرم راه انداختی… تا نفس می کشم، می تونم از پس شماها بر بیام… تو هم ارزشت رو حفظ کن…
کمی سکوت بود و فقط نفس های تهدید وار و پرخشم مردان خانه فضا را پر می کرد.
صدای محکم در اتاق خبر از رفتن برادری که فقط خاطرات مشت و لگد هایش تثبت کننده ی برادری اش بود، را می داد.

تا بتوانم محیط اطرافم را تجزیه و تحلیل کنم، گیس های بافته شده ام از پشت کشیده شد.
بی حال دستم را از صورتم کشیدم و روی ریشه ی موهایم گذاشتم.
چند ساله نوازشگر پرده ی گوش هایم نعره های حاج بابام و صدای سیلی های داداشم بوده است.
از بین دندان های کلید شده اش خط و نشان هایی کشید که همه اش را از بر بودم.

اگه فکر کردی با این کارها طلاقت رو می گیرم، کور خوندی… سعی کن سر به زیر، مثل تمام زن های این روستا زندگی کنی… وگرنه خودم چالت می کنم…
این دیالوگ های پدرانه را پنج ساله حفظ شده ام…
تمام مغزم فریاد هیچ بودن و بی ارزش بودنم را در این خانه، هشدار می داد. اما من قانع نمی شدم، چون مغز کوچک و کودکانه ام، هنوز برای مهر پدری امیدوار بود و برای اثبات پاکی و انسان بودن تلاش می کرد.
سرم را طوری پرتاب کرد که گیج گاهم با فرش سفت و سخت کهنه ی اتاق، برخورد کرد.
از درد جیغم بالا رفت.

خفه خون می گیری… صدات رو نمی شنوم…
مگر می توانستم در مقابل این عزرائیل که نام پدر را هم به گند کشیده بود، خفه نشوم.
سودای محبت پدرانه اش طنین اندازه اتاق گشت.

از همان روز اول، نحسی آوردی… عذاب بودی… اون از حاج احمد و چهار تا پسراش که هر روز پشت سرش با قد و قامت اسکورتش می کنند، این از من… اون از حاج حیدر که شش تا پسرش مثل شیر دورش و گرفته اند، این از من…
اون از حاج کاظم که سه تا پسراش همراهش هستند و دو تا دختراش خانم وار خونه ی بخت رفتند و جیکشون در نیومد، این از من…
چند تا بگم… کل روستا به پسراشون می بالند و منم به این ننگ، می نالم…
مثل همیشه نفس کم آورد و از تحقیر کردن و سودای اضافه بودنم، دست کشید.
در که کوبیده شد، یک متر از جا پریدم، اما از ته دل نفس آسوده ای برای به اتمام رسیدن روضه ی حاج بابام، کشیدم.
حاج فلان و حاج بیسان، با زمین های آبا و اجدادی اندی پول به جیب زدند و برای دهن پر کردن مردم و حاجی گذاشتن به پسوند اسم شان، به مکه رفتند.
دختر را موجودی حقیر و بی ارزش، پسر را عصای دست و نگه داشتن اصل و نصب اجدادی قرار دادند.
همه دخترهای روستا تا دست راست و چپشان را شناختند، بدون اینکه چیزی بفهمند و ببینند، به عقد یکی از پسران قلدر روستایی در آمدند، نه نظرشون خواسته شد، نه حق دیدن و نظر دادن را داشتند.
منم مستثنا نبودم و باید می سوختم و می ساختم.

مادر بیچاره ام از سر ترس، پشت سر مرد بی صفت اش دوید تا مبادا زیر و توپ و تشر اش، برای همایت از من قرار بگیرد.
حمید بی چاره هم تراز حسین نبود. حسین اخلاق و رفتار اش مثل حاج بابایم بود، اما حمید قلب رئوف اش را از مادرم به ارث برده بود.
برای همین همیشه زیر مواخذه ی حاج بابام و حسین قرار می گرفت.
کشان کشان خودم را کنج دیوار کشاندم و تو خودم مچاله شدم تا بلکه تن سرد و زخمی ام گرم شود.
این اتاق زندان انفرادی من، ته باغ محسوب می شد.
اوقاتی که کار خطایی از من سر می زد مثل اظهار نظر، دفاع از خودم، از زندگیم، در این اتاق مجازات و قصاص می شدم، به جرم یک گناه… دختر بودن…
تا یک روز در این اتاق بدون آب و غذا زندانی می شدم.
از زور کوفتگی بدنم نای نشستن نداشتم. پلک بستم تا خواب تسکین درد بدنم باشد، اما یاد و خاطره ی عذاب آور رشید، مأورای دردهای گوشت و پوست تنم، مرا سوزاند.
در قفسه ی سینه ام سوزشی عجیب احساس کردم.
سوزشی از جنس خیانت… رکپ خوردن… شکستن…

حاج خانم من این دبه های ترشی رو کجا ببرم؟…
ابرو در هم گره زد و با صورتی که همیشه خدا برای من عبوس بود گفت: دو ساله عروس این خونه ای، هنوز یاد نگرفتی کجا ببری…
سرم را پایین انداخته گره روسری ام را از استرس دوباره نق زدن اش، محکم کردم و گفتم: معذرت می خوام حاج خانم، فکر کردم به خاطر شلوغی زیر زمین، امسال می خوایین جای دیگه ای بزارین.
پای راستش را از زانو تا کرده دست راستش را که داخل اش تسبح بود، روی زانویش گذاشت. با اخم ازم رو برگرداند.

واه واه… مردم هم عروس دارن… ما هم داریم…
با اون یکی دو تا خرت و پرت ،کجای زیر زمین به اون بزرگی شلوغ شده…
بی حرف خم شدم و دوباره دبه ی ترشی سنگین را با دو دست به زور بلند کردم.
تند تند زیر لب صلوات می فرستاد و میان صلوات هایش هم به جان من غر می زد.
به خاطر این که چند ماه بعد قرار عروسی را گذاشته بودند، مامان جهزیه هایم را که می خرید، می آورد اینجا خانه ی مادر شوهرم، چون اتاق ته باغشان آماده نبود و نیاز به گچ سفید کشیدن داشت، برای همین جهزیه هایم را داخل زیر زمین می گذاشتند.
به لطف مادر شوهرم، خرت و پرت نامیده می شدند.
هن هن کنان پله های زیر زمین را طی کردم.
به پله ی آخر نرسیده صدای پچ پچی توجهم را جلب کرد.
گوش هایم ناخوداگاه تیز شد، برای شناسایی کسایی که داخل زیر زمین بودند.
صدای رشید بود.
-خیلی دوست دارم ناهید… اما چه طوری می تونم این دختر و از سرم وا کنم… هر کاری می کنم… بهش رو نمیدم… دستم تو این دو سال بهش نخورده… می خوام خودش پا پس بکشه و بگه طلاق می گیرم، اما از رو نمیره…
ناهید با فین فین یواش پاسخ رشید را داد.
-اما تا چند ماه دیگه عروسیتونه… میاری خونتون، اونوقت دیگه می خوای چیکار کنی؟ تو من دست به سر می کنی تا هم من پیشت باشم و هم زنت رو نگه داری…

نه به جان خودت، ناهید… من اگه کاری کنم، حاجی از ارث محرومم می کنه و از خونه می ندازم بیرون…
مثل بارهای قبل شنیدم و سوختم… شنیدم و آتش گرفتم.. شنیدم و قلبم به شماره افتاد…
اما می دانستم با گفتنم خودم گناهکار و متهم می شوم.
با یک دنیا غم و اندوه، دبه ی ترشی را آرام کنج دیوار گذاشتم و پله ها را سمت بیرون بالا برگشتم.
قطره قطره اشک هایم سرازیر شدند.
کاری نمی توانستم بکنم… حرفم را باور نمی کردند… محکوم بودم به دختر بودن و زندگی زوری…

با دردی که توی دلم پیچید، چشم باز کردم.
اتاق تاریک و سرد برایم دهن کجی می کرد.
خاطرها را در گورستان قلبم دفع می کنم. چون هیچ علاجی برای دردهای انباشته شده ام یافت نمی کنم.
نه پدری دارم، نه برادری…
عاقبت نهی کردن دستوراتشان، می شود مشت و لگد.
جز فشار دادن دلم، برای تسکین دردم، چیزی بلد نیستم.
تلاش می کنم برای خوابیدن… اما مغزم اجازه ی خواب را برای چشمان خسته و ورم کرده ام زیادی می بیند.
به گذشته های نه چندان دور، سفر می کنم.
از پله ها، با اشکهایی که راهشان را پشت سر هم گرفته بودند، از خانه ی نامزدی که فقط پنج ماه از نامزدیمان گذشته بود، فرار می کنم و به خانه ی خودمان پناه می برم.

چی شده!؟ زهرا چرا گریه می کنی!…
خودم را در آغوش مادرم رها کرده، هق می زنم.
مرا از جلوی در، از دیدگان همسایه های فضول محله، به داخل حیاط می کشاند.
در را می بندد و لحن صدای مهربانش نگرانتر می شود.
از سر شانه هایم می گیرد و از خودش جدایم می کند. از سر تا پایم را برانداز می کند.

زهرا حرف بزن!… کسی طوریش شده! اتفاقی افتاده!؟
گریه ام را نمی توانم مهار کنم.
بریده بریده می گویم: مامان… رشید… اصلا من و نمی خواد… دختر خاله ش و دوست داره…
با دست روی گونه اش می کوبد.

خاک به سرم!… می فهمی چی می گی!…
با سر آستین چشمانم را پاک می کنم.

مامان به جون شما قسم… خودم حرفهاشون رو شنیدم…
به بازویم چنگ می زند و تکانم می دهد.

زهرا مواظب باش چی داری می گی… اگه کسی بشنوه، خون به پا می شه… حاجی و داداشت سرت رو گوشت تا گوشت می بره…
صدایم بی اراده از روی درد، بالا می رود.

مامان چرا باور نمی کنی، رشید داشت به ترانه می گفت، دوست دارم و کاری می کنم زهرا خودش طلاق بگیره…

اونجا چه خبره؟…
با اربده ی حاج بابایم، دست مامان از بازویم کنار رفت و سمت در خانه برگشت.
از ترس و وحشت لرز کردم و به سکسکه افتادم.
مامان بی چاره ام دست کمی از من نداشت. رنگ اش مثل گچ دیوار سفید شده بود.

هیچ… چی… حاجی… شما بفرما… داخل.
دلم برای مادر بیچاره ام، برای اولین بار سوخت.
از ترس به تته پته افتاده بود.
حاج بابا تسبیح اش را دور انگشت اش چرخاند و دو پله ی روبه رویش را به سمت پایین طی کرد.
از دیدن ابروهای گره کرده، تسبحی که داخل دست اش در حال تاب خوردن بود، لال شدم و آب دهانم را با صدا پایین فرستادم.

چرا تنهایی برگشتی؟…
منظوراش از تنهایی رشید بود، چون هر بار وقتی به خانه برمی گشتم، رشید مرا می رساند و می رفت.
با داد دوباره اش از جا پریدم.

مگه با تو نیستم… کری…
مامان میانجگری کرد.

حاجی چرا عصبانی می شی… رشید زهرا رو تا دم محله رسونده… کار داشته زودتر رفته…
سرم را تو یقه ام فرو می برم، جرأت نگاه کردن اش را هم ندارم، چه برسد به توجیح کردن خودم.
قانع نمی شود، هنوز دم و باز دم های وحشت کننده اش زیر گوشم زنگ می زند.

چرا گریه می کنه!… چیزی شده… حرفی زدند!…
مامان بیچاره ام، می خواهد ماست مالی کند.

نه… هیچی نشده…
از روی بچگی لب باز می کنم تا بلکه پدرم از شنیدن واقعیت پشت و پناهم شود.

حاج بابا… رشید خاطر خواه دختر خاله اشه… من و نمی خواد…
با سیلی که قبل تکمیل شدن حرفم روی گونه ام می نشیند، پخش زمین می شوم.
مادرم سپر بلایم می شود.

حاجی چی کار می کنی… بچه ست… نمی فهمه چی میگه…
سیلی پر غضبی مهمان صورت مادری دلسوز که فقط قصداش حفاظت از بچه اش هست، می نشیند.

تو خفه شو… از بس پشتش وایستادی زبون در آورده…
تسبیح اش را روی زمین پرت می کند و شلینگ روی زمین را چنگ می زند.
اولین ضربه و درد اش که بعد یک سال هنوز هم جایشان می سوزد، چشم های خسته ام را می گشایم.
جیگرم از بی وفائی دنیا آتش می گیرد، از زیادی بودنم دلگیر می شوم.
اما هیچ احساس ندامت و پشیمانی در وجودم رخنه نمی کند، با اینکه تا سر حد مرگ رفته ام، اما حرف دلم را زده ام.

فکر خود کشی برای دومین بار به مغزم خطور می کند.
در این مورد بی جربزه می شوم. ترس از دنیایی ناشناخته، مرا از این فکر شیطانی باز می دارد.
روسری گل گلی ام را از روی موهایم که کج و کوله شده بود را باز می کنم.
دور کمرم می بندم و محکم گره می زنم.
امید دارم لااعقل کمی با گرم شدن کمرم، دل دردم تسکین یابد.
نمی دانم خونریزی داخلی کرده ام یا روده هایم بر اثر لگد محکم حسین، پاره شده اند.
خودم را تاب می دهم… توان بلند شدن و راه رفتن را ندارم. تمام دنده هایم درد می کنند.
نگاهم را از پنجره ی کوچک غبار گرفته به آسمان تاریک می دوزم.
خالق من کجایی که نظری هم به این بنده ی حقیرت بکنی…
من این زندگی را نمی خواهم… من این عذاب را نمی خواهم… من تحمل این را ندارم که همسر عقد کرده ام فکر و قلبش برای کس دیگری باشد و جسم اش برای بستن دهان مردم، برای من بماند.
حرف های عاشقانه اش برای دختر خاله اش باشد و امر و نهی کردن هایش برای من باشد.
این یک سال و نیم برای منی که سنی ندارم کافی هست.
این تنش ها برای روح لطیف و مغز کوچکم زیادی هستند.
عزمم را جزم می کنم و از روی زمین برمی خیزم.
از زور درد گوشه ی چشمانم چین می خورد و صورتم مچاله می شود.
اما به زور خودم را کنار پنجره می رسانم.
می خواهم شاهد آسمان بزرگ و پر ستاره با مهتاب روشنش باشم و از اون بالایی گلایه کنم.
چرا به وسعت آسمان بزرگ ات و ستاره های درخشانت، درخششی در قلب من روشن نساختی…
چرا وجودم را پر از خاکستر، مثل سیاهی زغال های قلیان حاج بابایم رنگین ساختی…
چرا فرصت روشنایی در دلم نه نهادی و اجازه ی بال و پر گرفتن را برایم ندادی…
من از خودت گلایه می کنم و به خودت پناه می برم…
مرا از این زندگی رهایی بساز… نزار تا آخر عمرم در این خاکستر دست و پا بزنم…
سوزش اشکم همراه شد با پرواز دلم به چند ماه قبل…
-رشید؟….
جوابی نداد…
-رشید؟…
باز هم بی اعتنا به صدا زدن های من، چوب دست اش را با خنجر تیز برنده اش، تیز کرد.
کم نیاوردم و دوباره نام اش را فرا خواندم.

رشید؟…
با غیض سمتم چرخید.

چیه؟…
جانم گفتن هایش، برای دختر خاله اش در وجودم تداعی می شود.
بغض می شود و راه گلویم را می بندد.
اما تصمیم می گیرم حرف بزنم.

اگه من و نمی خوای… چرا این همه عذاب رو تحمل می کنی؟
با ابروهایی که همیشه گره کور اش را در مقابل من حفظ می کند، می گوید: کی این حرف رو زده!…
خودم را جمع و جور می کنم و دامنم را در مشت عرق کرده ام می فشارم.

با اینکه از روی اجبار من و به عقدت در آوردن، باز هم لب باز نکردی… اما تو مردی… می تونی از خودت و حقت دفاع کنی… خواهش می کنم خودت طلاقم بده.
بلند می شود و چوب را روی زمین می کوبد.

این چه اراجیفی که بلغور می کنی… من کی همچین حرفی زدم… اگه خودت همچین نظری داری، برو به بابات بگو و طلاقت رو بگیر… با کمال میل منم می پزیرم و طلاقت رو می دم…
مات و مبهوت، با دهانی باز به گفته هایش چشم دوختم.
منتظر جوابی از من نشد و از در بیرون رفت.
این یعنی قصد خار کردنم را دارد…
یعنی می خواهد من پا پیش بگذارم و حرف مردم پشت سر من باشد…
می خواهد تمام اتهام ها به خانواده ی من بخورد و من سوژه ی دست مردم باشم… من بد نام شوم و اون تبرئه…
من را انگشت نمای روستا کند و خود اش به مراد دل اش برسد..

هنوز چشم هایم به در حیاط خشک مانده، رشید نرفته بازمی گردد.
بی اراده از روی لبه ی تخت برخیزم.
با چشم های قهوه ای رنگ اش، به مردمک چشمان سیاهم زل می زند.

می خوای واقعیت رو بدونی؟…
سری به معنای بله تکان می دهم.
بی مقدمه، بدون هیچ ترس و وحشتی، هیچ انعطافی در لحن اش می گوید:

من ناهید و دوست دارم و عاشقشم… هیچ وقت هم از قلبم پاکش نمی کنم…
مراعات شکستن قلب یک دختر سیزده ساله را نمی کند… حتی ذره ای دل اش به رحم نمی آید و غرورم را له می کند.

اگر کنارم موندی، باید این واقعیت رو تحمل کنی، من هیچ کششی نسبت به تو ندارم و نخواهمم داشت…
پس تا دیر نشده خودت کنار بکش…
من مردم… می تونم بعد عروسی دومین زن رو هم عقد کنم، بدون هیچ حرف و حدیثی…
نگاهم بین چشم ها و لب های باریک اش به گردش در می آید.
درسته ریش و سیبل اش، مرد بودن اش را به رخ می کشد، اما هیچ بوئی از مردی به مشام اش نخورده است.

من هیچ وقت طلاقت نمی دم… تو خونه ی من، بدون هیچ انتظار محبتی از طرف من، می پوسی…
قلبم از این همه دل سنگ بودن اش می ایستد. فارغ از حس حقارت در چشمانش قطره اشکی از گوشه ی چشمانم می چکد.
اما این قطرات و بی گناهی ام، ذره ای دل اش را به درد نمی آورد. مصمم چشم به صورت رنگ پریده و شکسته ام می گوید:
-خودت با مادرت حرف بزن… زندگی من و خودت و تباه نکن…
چه کسی زندگی دیگری را به تباهی می کشاند، من دختر بی دفاع که حق انتخاب را نداشتم، یا توئی که با وجود مرد بودن ات جرأت نهی کردن و مخالفت را نداشتی…
گفت و من را با تمام اوهام ها تنها گذاشت.
دل مرده روی تخت واژگون می شوم.
این تخت گوشه ی حیاط، مختص چای قلیان کشیدن های حاج بابایم و کوک کردن کیف و حالش، اینجا گذاشته شده است.
با فرشی دست بافت، پشتی ابر با رنگی قرمز و تشک پشم گوسفند.
های های گریه ام را از این هم بی رحمی و بی انصافی، گوشه گوشه ی حیاط خالی نظارگر می شود.
از ستاره ی چشمک زن آسمان چشم می گیرم و همان جا روی زمین، کنج دیوار می نشینم.
احساس رخوت و کرختی می کنم. پاهایم توان سرپا نگه داشتن بدنم را تحمل نمی کند.
سرم را روی زانوهایم می گذارم و برای دل خودم می گریم.
ملودی اذان صبح طنین انداز گوش هایم می شود و خبر از طلوعی دوباره را می دهد.
طلوعی که این روز ها برایم مثل غروب غم انگیز می ماند.
دست به دعا می گشایم و برای تصمیمی که گرفته ام کمک و یاری می طلبم.

یقین دارم حاج بابایم برای نماز به مسجد می رود و مادر بی طاقتم، به من بخت برگشته سر می زند.
در خودم جمع می شوم و برای اجرای نقشه ام صبوری پیشه می کنم.
در اتاق کهنه با صدای قیژی باز می شود.
هیکل لاغر و استخوانی مادر رنج دیده ام، تو درگاهش نمایان می شود.
بیچاره به خاطر بچه هایش با غدی و زبان زهر آگین حاج بابایم ساخت تا ما دربه در و آواره نشویم.
می ترسد از روشن کردن لامپ… واهمه دارد از شوهر میرغضب اش که بفهمد پیش من آمده است.
روبه رویم می رسد و زانو می زند.

دورت بگردم مادر، خوبی…
بغض صدایش حالم را دگرگون می کند.
به خاطر دل مادرم، در تصمیم شک به دلم می افتد.
به آغوشم می کشد.
عطر وجودش را استشمام می کنم و در فکرم دو دل می شوم.
اما حیف، حیف، تا بتوانم تصمیمم را عوض کنم، دلداری های مادرانه اش لجم را در می آورد.

چه قدر گفتم دندون رو جیگر بزار… چه قدر گفتم صبر داشته باش و حرفی نزن…
تو هم می تونستی با محبت و خانمی کردنت، رشید رو رام و دلباخته ی خودت کنی…
بعد عروسی محبت زن و شوهری، زندگی رو تغییر می ده…
حاج بابات و داداشت صلاحت رو می خوان… خوشبختیت رو می خوان…
گوش هایم از این نصیحت ها پر بود.
مگه می شود کسی یک و نیم سال نامزد باشد و هیچ گونه محبتی از نامزد عقد کرده اش نبیند، جز تهدید برای جدایی…
مگر امکان دارد، کسی نامزد اش را با کسی دیگری ببیند و دم نزند…
مگر دل کسی صاف می شود از دیدن نامزدی که عشق بازی هایش با دختر خاله اش هست و اخم هایش برای نامزد عقد کرده اش…
مگر دل من از سنگ بود… مگر من دل ندارم… مگر عاطفه و غرور ندارم که بتوانم این چیز ها را ببینم و دم نزنم…
مرا از خود اش جدا کرد و برخاست.

الان حاجی میاد… من کمی آرومش کردم، اجازه داده صبح بیای بیرون و بری دست بوس مادر شوهرت…
دلم پوزخند صدا داری می زند.
می رم دست بوس اون زن افلیجه… ببشنید و تماشا کنید…
در که بسته شد نفسم را بیرون رهانیدم.
پس فردا روز موعد فرا می رسد.
حاج بابا… چنان بخششی برایت نشان دهم که تا آخر عمر فراموش نکنی…
داداش حسین… چنان غرورت را زیر دست و پای مردم روستایت خرد کنم که نتوانی سر بلند کنی..
عهد می بندم خار و خفیفت کنم.
باعث و بانی تمام بدبختی هایم تو هستی… چون رشید پسر عموی زن بی صفتت بود.
پوزه ی همه ی شما، به استثنا مردم روستا را به خاک می مالم.
جرأت دختری را، برایتان نشان می دهم که تا روستا روستاهاست صدایش برود و حق دختران ضایع نشود.
شاید هم تمام دخترهای مثل خودم را سر عقل آوردم.

صبح هوا روشن نشده، مامان در را باز می کند.

زهرا بدو دخترم… تا حاجی نرفته بازار، برو معذرت خواهی کن…
مگر چه کار اشتباهی ازم سر زده بود که عذر خواهی کنم!
اعتنایی به دست پاچگی مادرم که پیش حاجی اش فقط یک برده به حساب می آمد، نکردم.
جلوتر می آید و دستم را می کشد.

مگه با تو نیستم… اگه الان بره تا فردا باید اینجا بمونی ها…
دستم را با حرص از حصار دستش بیرون می کشم.

بزار بمونم… من کاری نکردم که برم به پای همه بیفتم…
چنگی به صورت اش می زند.

چشمم روشن… زبون درآوردی…
شونه ای بالا می اندازم.

تا به امروز هر چی خفت و خاری کشیدم، بستمه… من برای کاری که نکردم، تلب بخشش نمی کنم.
این بار مصمم بودم برای به کرسی نشاندن حرف هایم.

من و به زور واسه رشید انداختین… من نمی تونم تا آخر عمرم، تنفرش رو نسبت به خودم ببینم و دم نزنم.
جلویم زانو می زند.
زلیل مرده… این چه حرف هایی ی می زنی… ما واسشون پیغام نفرستادیم که بیاین دختر ما رو بگیرین… خودشون اومدن و ما هم، چون پسر خوبی بود، بله دادیم.
اشک هایم بدون اجازه راه خودشان را می گیرند.

مامان رشید از من بدش میاد… خوش چند باری تذکر داده که به خانوادت بگو طلاقت رو بگیرن… میگه من تو رو نمی خوام و به زور حاجیم چیزی نمی تونم بگم…
دستش را برای آرام کردن من، روی موهایم می کشد.

جوون، خامه، نمی دونه چی میگه، سرش باد داره، عروسیتون که بشه همه چیز یادش میره…
جیغ زدم و چنگی به موهایم زدم.

چی میگی مامان… می خوای دستی دستی بدبختم کنی… می فهمی چی میگی… صبر کنم تا شاید یک روزی مهرم به دلش بیفته… اونم شاید…
پس بگو برو بمیر و ما راحت شیم دیگه….
انگشت اشاره اش را روی لب هایش می گذارد، وحشت زده به در اتاق می نگرد.

هیس… یواش… چه خبرته… می خوای حاجی رو بکشونی اینجا…
زده بود به سرم، واقعا قاطی کرده بودم.

بزار بشنوه… اصلا بزار بیاد گلوم و ببره… راحت میشم از دست شما….
رنگ از رخسارش می پرد و تند بر می خیزد.

خدایا من و بکش و راحتم کن….
خوداش را نفرین می کند و با ترس، از اتاق خارج می شود.
مادر بدبختم هم عاصی شده بود، اما من دیگر نمی خواستم به عاقبت مادرم و امسال مادرم، دچار شوم.
ساعت ها می گذرد و خبری از کسی نمی شود.
لحظه ای یادم می آید که مادرم در را قفل نزده است.
خیلی تیز، بدون به یاد داشتن هیچ گونه دردی به سمت در می روم.
دستگیره را آرام پایین می کشم.
از قفل نبودن اش، نفس حبس شده ام را رها می کنم و از ته دل شکری می گویم.
کمی این پا و اون پا می کنم تا خانه خالی شود.
حاج بابا بازار رفته، پس بی شک حسین و حمید حجره می روند.
می ماند مامان!…
امروز اون کجا می رود؟…
از یاد آوری هفته ی اول و بزازی محل، لبخند می زنم.
مامان هم طبق معمول سری به بزاز محل می زند.
هر هفته بزازی پارچه فروش محله ی ما می آید و مامان برای دادن اقساط خرید هایش حتما بیرون خواهد رفت.
پس منتظر می مانم برای عملی کردن نقشه ام.

کل اتاق بیست متری را قدم رو می روم.
از یک طرف استرس، از طرفی وحشت به آینده ای که قرار است خودم برای خودم رقم بزنم، وجودم را فرا می گیرد.
اما من باید بگریزم، من توان مقابله با نفرت رشید را ندارم.
من هیچ تمایلی برای گذاشتن عمرم، در این زندگی بی عشق را نمی بینم.
من هیچ گاه نمی توانم مهر و محبت رشید را برای خودم باز گردانم.
دست دست نمی کنم تا شلوغ شدن کوچه ها و محله ها، باید فرار کنم.
از اتاق خارج می شوم و پاورچین پاورچین سمت خانه ی اصلی می روم.
بوی گوشت تازه به جوش آمده همه ی خانه را فرا گرفته است.
پس حاجی امروز هوس آبگوشت کرده است.
پوزخند روی لب هایم از مردها ی زروگوی روستایی، روی لبهایم می نشیند. فقط شکم و امر و نهی کردن برایشان مهم است، نه چیز دیگر…
حال بزرگ با فرشهای دست بافت قرمز را سمت اتاق مامان طی می کنم.
تشک های تا شده اش کنج اتاق پوزخندم را تشدید می کند.
این را هم باید به خصلت چنین مردهایی اضافه کرد، همبستری بی نقض و عالی…
چه گونه با این همه اجبار می توانند زیر بغل شوهر قلدرشان بخزند و ادای زن های عاشق را در بیاورند و آخر سر هم به خواست مرد هفت خط اشان، سرویس کاملی برایش بدهند، آن هم با اخم و تخم مردشان.
هیچ وقت شبی را که حاج بابام خانه را روی سرش گذاشته بود را فراموش نمی کنم.

من اون کسی رو که این اراجیف و به خوردت داده می کشم.
مامان با هق هق گونه های خیس از اشکش را با گوشه ی چادراش پاک می کند و می گوید:

حاجی همه ی زن ها می گن… زن صیغه کردی…
به جای دلداری دادن زن نالان اش، قندان چینی را سمت دیوار پرت می کند.

کم زر بزن… تو حرف مردم رو باور می کنی یا شوهرت و…
از لای در، هم پای مادر بیچاره ام اشک ریختم و شنونده ی بی رحمی های حاجی اش ماندم.

اما منم زنم… دلم می سوزه… من با هر چی بتونم زندگی کنم، با این حرف نمی تونم زندگی کنم…

پاشو گورت رو از جلوی چشمام گم کن… نمی تونی زندگی کنی… گمشو…
های های گریه اش اوج می گیرد.

کجا برم… کجا رو دارم برم…
حاج بابا با کوبیدن درها خانه را ترک می کند.
شب سر شام به جای مامان بی چاره ام حاجی اش قهر می کند و شام نمی خورد.
به جای حاجی اش، خودش منت کشی می کند و دورش می گردد.
از ترس اینکه شب دوباره دعوایشان نشود فال گوش می ایستم.
نصف شب با صدای قربون صدقه رفتن های مادرم، می فهمم که زن چه قدر جنس ضعیف و بی پناهی به شمار می آید و باید از هر نظر هوای مردش را حفظ کند… حتی رخت خواب…
با تنفر چشم می گیرم و سمت کمد کهنه ی کنار دیوار می روم.
در کمد را باز می کنم که صدای قیژ لولا هایش باعث می شود با ترس سمت در اتاق برگردم و مطمعن شوم کسی نیامده است.
وقتی از خالی بودن خانه اطمینان حاصل می کنم، دوباره پی مقصودم می روم.
بقچه ی گل دار ته کمد را بیرون می کشم.
لای چادر های مخصوص مهمان، دنبال چادری می گردم که هیچ گاه به چشم نیامده باشد.
چادر سرمه ای، خیلی قدیمی را بیرون می کشم.
بقچه را به همان حالت قبلی محکم می بندم و سنجاق قفلی گوشه اش را می زنم.
داخل کمد می گذارم و درش را می بندم.
دست دست نمی کنم و از اتاق خارج می شوم.
دست نوشته های خودم را که داخل کمد دیواری حال، جاسازی کرده بودم را بیرون می کشم.
مقدار پول پسندازی را که مخفی کرده بودم، همراه طلاهایم برداشته با قدم های تند خودم را به اتاقی که در آن زندانی بودم، می رسانم.
نوشته هایم را از دم در به داخل اتاق پرت می کنم و در را می بندم.

هیچ شک و شبهه ای بابت طلاها به مغز کسی خطور نمی کند. فکر می کنند طلاهایم، گردنم و دستم بودند و همراه خودم نابود گشتند.
چادر را سرم می اندازم و خانه را به مقصد نامعلوم تقدیر، ترک می کنم.
از کوچه ی خودمان که گذر می کنم، چند نگاه مشکاف را پی خودم می کشانم.
اما طوری صورتم را با چادر پوشانیده ام که کسی نتواند شناسایی ام کند.
فقط گوشه ی چشمم را برای دید، باز گذاشته بودم.
از پس کوچه های خلوت، خودم را کنار رود آراز می رسانم.
دم دم های صبح و بزازی های محل، یک امتیاز خوب برای رهایی و بدون دیده شدن من، توسط روستاییان به حساب می آمد.
بارندگی این چند روز اخیر، آراز را خروشان تر از قبل کرده است.
مثل دل پر تلاطم من، طغیان می کرد و خودش را به این طرف و آن طرف میزد. نزدیک بود پلی که روی آن ایستاده ام را بدرد و همراه خروش عظیمش به انتهای سیاهی ها بکشاند.
دورتر از روستا و روی پل کهنه ایستاده بودم. روستاییان از پل تازه ساخته شده استفاده می کردند و از این پل حذر می کردند.
تعلل را جایز ندانستم و روسری ام را از سرم کشیدم.
روی حصار گیرش انداختم. طوری که انگار موقع افتادن به رودخانه، از سرم باز کشیده است.
کفشم را از یک پایم کندم و روی پل گذاشتم.
با تمام گواه سمت شهر دویدم.
چادر را روی سرم سفت چسبیده بودم و می دویدم.
همراه پاهایم اشکهایم روی گونه هایم مسابقه راه انداخته بودند.
می ترسیدم اما می رفتم… وحشت داشتم اما فرار می کردم… قلبم می سوخت اما می دویدم… جگرم می سوخت اما می گریختم…
تنها کسی که مطمعناً ضربه می خورد، خودم بودم….
تنها کسی که دلش می سوخت، دل مادر بیچاره ام بود…
اما زده بودم به سیم آخر، شاید از روی نادانی، از روی بچگی، اما رفتم، رفتم به جایی که وهم و ترس را با خودش همراه داشت.
ترسیدم از خودکشی… شاید زجری بیشتر از خودکشی انتظارم را می کشید…
اما با این حال، باز هم عقل و منطق بچه گانه ام به پاهایم قدرت می بخشید، برای دور شدن… برای رهایی…
شاید اگر سنم بالا بود می توانستم کنار بیایم و تحمل کنم…
به قول مادرم، سیاست داشته باشم و رشید را مال خودم کنم.
اما من این اجبار را برای زندگی قبول نداشتم، اجباری که با سیاست زنانه رشید را پا بند زندگی مشترک با خودم بکنم را نمی پذیرفتم، من چنین رنجی را قبول نداشتم.
سوزش پای برهنه ام به اعماق وجودم نفوذ می کند و باعث می شود باایستم.
نفس نفس زنان با آستینم، اشک چشمانم را پس می زنم. تاری دیدم شفاف می شود.
هراسان پشت سرم را نگاه می کنم…
به قدری دور شده بودم که کسی نتواند مرا بیابد.
اصلا شاید کسی نبودام را تا ظهر احساس نکند و پی ام نگردد…
اما بی شک مادرم بعد فارغ شدن از بزازی ها و در همسایه ها، دنبال تک دختراش می رود.
با احساس گرم شدن کف پایم، روی چمن های تازه جوانه زده می نشینم و پای چپم را روی زانو ی پای راستم قرار می دهم.
از دیدن کف پایم گوشه ی چشمانم چین می خورد و لب زیرینم را به دندان می کشم.
کف جورابم و پوست سفید پای کوچکم روی زمین به قدری سابیده شده بود که اثری از کف جوراب، فقط به شکل چند تار و پود عنکبوت دیده می شد. قرمزی گوشتم همراه خونی که از کف پایم سرازیر می شد، دل خودم را ریش می کرد.
اولین مصیبت و اولین رنج یک دختر فراری…

با درد، زیپ کیف کهنه و رنگ و رو رفته ام را باز کردم.
برای جلب توجه نکردن اهالی خانه و حقیقی جلوه دادنم به خودکشی، تنها این کیف را که هیچ وقت به چشم نمی آید و کسی را به شک و شبهه نمی اندازد، برداشتم.
تنها محتویاتش مقداری پول و چند تیکه طلاست…
طلاها را می گذارم پای حساب زحمت ها و کلفتی هایی که در این یک سال و اندی در خانه ی مادر شوهرم کشیدم و دم نزدم.
چاقوی ضامن داری که از کشوی داداش حمیدم کش رفتم و بی شک هیچ وقت گمانش سوی من نمی رود را لمس می کنم.
خسته از وارسی کیفم، زیپش را می کشم.
لااعقل مغز کوچک و معیوبم نکشید، مقداری کاغذ دستمالی یا حداقل جورابی، دستمالی بگذارم.
تعلل را جایز نمی دانم و بلند می شوم…
باید تا دیر نشده خودم را به شهر برسانم.
کف پای زخمی ام که زمین را لمس می کند، از سوزشش جگرم آتش می گیرد. انگار کسی به دلم چنگ انداخته و قصد بیرون کشیدنش را دارد.
پلک هایم را روی هم می فشارم و لب زیرینم را به دندان می کشم.

قدم اول… آخم بلند می شود….
قدم دوم…دلم از درد ضعف می رود.
قدم چهارم… کف پایم گرم می شود چیزی احساس نمی کنم…
تا آنجایی که قدرت در تنم دارم می دووم.
اشک های تازه خشک شده ام با یاد آوری دست نوشته هایم که بی شک تا چند ساعتی دیگر خوانده می شوند، جاری می شود.

سلام…
یاد گرفتم سلام دهم… یاد گرفتم به بزرگترم احترام بگذارم… یاد گرفتم مقابل حرف بزرگترم حرف نزنم…
اما این یاد گرفتن ها را با خودم به گور می برم…
حاج بابا هیچ گاه در خلوتم هم نتوانستم از شما گله مند باشم، چه برسد رودر روی شما باایستم و گلایه کنم…
از این که منم از وجود شما، از گوشت و پوست و هم خون شما هستم… غرورم رو به گور می برم.
چون گیس هایم بلند است و تن و بدن ضعیفی دارم انسان نیستم؟… منم ذات شما را به ارث بردم… غرور و قدرت شما رو…
حاج بابا می روم… از این دنیا می روم تا ننگ دختر بودنم شما را آزرده خاطر نکند، اما دلم می خواهد با زبان بی زبانی حرف هایم را روی این نوشته ها به شما بگویم…
حاج بابا به جای اینکه مرهم درد دختر سیزده ساله ات باشی، نمک شدی و زخم هایم را آتش زدی…
بدون این که بفهمم سر سفره ی عقد نشستم… بدون اینکه حالیم بشه تو خونه ی رشید کلفتی کردم… نیش و کنایه های مادر رشید رو به جان خریدم و تا صبح زیر پتو اشک ریختم، اما شکایت نکردم.

اما حاج بابا خیانت رشید و نتونستم تحمل کنم… جگرم سوخت… قلبم گرفت… امید هایم ناامید شد…
با چشم هایم دیدم و تحمل کردم، یک سال…
اما تحملم طاق شد، جگرم سوخت… درسته مرد اختیار داره چند زن بگیره اما نه از روز عقدش… بلکه بعد عروسیش، بعد اینکه از زنش سیر شد… دلسرد شد…

حاج بابا رشید هیچ وقت باهام هم کلام هم نشد که بخواد سیر بشه… دلسرد بشه…
چند بار با زبون خودش بهم هشدار داد، خودت تقاضا ی طلاق بده… خودت پا پس بکش، چون ازم متنفره… چون من و نمی خواد… چون به اصرار پدرش من و عقد کرده بود…
حاج بابا قسم ت میدم برو از دوستم زینب بپرس… چون من که دخترت بودم باورم نکردی… عشق بازی رشید با دختر خاله اش رو زینب هم پا به پای من مشاهده کرد. من آتیش گرفتم و زینب دلداریم داد.
اما دیگه نمی تونم تحمل کنم … می روم تا سر بارت نباشم… خودم رو از بین می برم تا ننگ نباشم…
می میرم تا مادر بیچاره ام ثانیه به ثانیه زجر نکشد… می میرم تا راحت باشین….

به خیابان اصلی می رسم، جهت مخالف سمت شهر می دوم.
آب بینی ام را با گوشه ی چادر پاک می کنم.
دلم نمی خواهد جلب توجه کنم.
ماشین های در حال عبور و عابران را با سری پایین پشت سر می گذارم.
درخاطرات تلخم غوطه ور می شوم.

خاطراتی که چند ماه قبل با هر کلمه ای که روی کاغذ می آوردم، ودای رفتن سر می دادم، اشکهایم از ته قلبم و جگر سوزانم فوران می شد اما می نوشتم.

حاج بابا… پسر رشیدت، داداشی که باید پشتم می بود، مرا به یک تکه زمین فروخت…
اصلا هیچ وقت با خودت فکر کردی که چرا حسین فقط تلاش می کرد من رو به رشید بدی؟
هیچ وقت فکر کردی چرا فقط حسین پیغام و پسغام آور خونه ی شما و رشید بود تا این وصلت سر بگیرد؟…

نه فکر نکردی… چون خیال می کردی برادرمه و خوشبختی تنها خواهرش رو می خواد… فکر می کردی می خواد من خوشبخت بشم…
نه حاجی نه… تو هم نتونستی پسر رشیدت رو بشناسی.. حسین خواهرش رو به یک تیکه زمین فروخت، می دونی چه طوری؟…
برادر زن حسین، ناهید رو دوست داشته،
رشید هم ناهید رو می خواسته، برای اینکه رشید رو ناهید دور کنند تو گوش بابای رشید خوندن و امال شما رو پیش کشیدند و من و برای رشید نشون کردند، تا زمین های شما از طریق من به رشید برسه، برای قطعی شدن این وصلت و از میان برداشتن رشید، به حسین وعده یک تکیه زمین دادند.
حسین هم برادر بودنش رو در در حقم به نحو احسن تموم کرد و تمام و کمال تونست نقش خوب بودن و غریتی بودنش رو از بند بند وجودم بگیره و وعده اش رو به سرانجام برسونه…
حاج بابا رشید هیچ وقت نمی تونه ناهید رو فراموش کنه…

با مرور نامه ام، بغض خفه ام می کند و حنجره ام می سوزد. تداعی اون روز و تصمیمم برای نامه نوشن، زنده می شود.

بیا بریم زهرا…

کجا بریم زینب… صبر کن می خوام تو شاهد زجر کشیدن من باشی و اگر روزی من نبودم، برای من، تنها دوستت شهادت بدی و حافظ آبرویم باشی…

چرند نگو زهرا… تو همیشه هستی و پیشم می مونی… منم به غیر تو کسی رو ندارم… تو باید به خاطر من قوی باشی تا کنارم بمونی… تو همه کس منی زهرا… مادرم… خواهرم… دوستم…

بغلش می کنم و گونه ی لاغرش را می بوسم.
زینب مادرش فوت کرده بود و دست زن بابا بزرگ می شد، زن بابایی که بویی از انسانیت به مشامش نخورده بود.

با صدای خش خش یونجه های خشک شده، دستانم را از حصار گردن زینب باز می کنم و دستش را می گیرم.
سریع پشت بسته های بزرگ یونجه ها می کشم.
انگشت اشاره ام را به علامت سکوت روی لبم می گذارم.
زینب دستش را روی دهانش می فشارد و سرش را به علامت تفهیم تکان می دهد.
از ترس و وحشت دیده شدن می لرزم… اما مصمم پاهایم را میخ زمین می کنم تا لرزشم کار دستم ندهد.
با احتیاط از کنار یونجه ها سرک می کشم.
از دیدن رشید و ناهید رنگم می پرد و راه گلویم خشک می شود! نفس کشیدن یادم می رود و چشمهایم گشاد می شود!

این برخوردشان را ندیده بودم!… به خیال خودم فقط برای شنیدن دل و گلوه دادنشان، زینب بیچاره را به اینجا کشانده بودم…
فکر نمی کردم این همه پیشرفت کرده باشند! از دیدن صحنه ی روبه رویم مسخ می شوم…
زمان و مکان فراموشم می شود و قصد ونیتم از یادم می رود!
با کشیده شدن لباسم از پشت، سمت زینب می چرخم و با چشم های گریان زینب، مواجه می شوم.
خودش را به آغوشم پرت می کند.
اما تمام سیستم بدنم از کار می افتد و عضلاتم منقبض می شود.
دستانم شل و بی احساس، کنارم می افتد!
فقط زینب هست که بی صدا اشک می ریزد.
شاید هم به بیچارگی و بی ارزشی دوستش می گریست…
چه می دانم!… من حال خودم را نمی فهمیدم!.

با بوق ماشینی از جا می پرم… نگاه دلسوزانه ی راننده ی تقریباً مسن، روی صورتم خشک می شود.
حتما دلش به چشمان گریانم می سوزد.

به خودم می آیم و راهم را ادمه می دهم.
اما هر کاری می کنم لحظه ای لب گرفتن رشید از ناهید، از جلوی چشمانم نمی رود.
طوری به آغوشش کشیده بود که انگار محرمش ناهید است. منی که محرمش بودم دستم حتی سر انگشتانش را لمس نکرده بود.

برای ساعتی پس می زنم افکار موضی و مثل موریانه ی مغزم را تا بتوانم تمرکز کنم، بر این راهی که بی درنگ در آن قدم گذاشته ام.
با دیدن دست فروشی کنار خیابان، نفسی از سر رضایت و آسودگی لبانم را انحنا می بخشد.
به قدم هایم سرعت می بخشم.

  • سلام… ببخشید جوراب های زنانه قیمتش چنده؟

زن رویش را که با چادر مشکی پوشانده بود، باز می کند.
زن میانسال که گرد سختی زندگی چند سالی پیرتر و شکسته تر نشان اش می دهد.
قیمت یک جفت جوراب که از دهانش بیرون رانده می شود، شاخ در می آورم! گرون بود. اما مجبور بودم برای خریدنش.
پول را از کیفم در می آورم و جوراب ها را می خرم.
کمی از زن دست فروش، فاصله می گیرم و روی اولین پله ی ساختمان پزشکان می نشینم.
خیلی سریع جورابی که کف اش رفته و خونین شده بود را از پایم در می آورم. از درد و سوزش پایم دلم ضعف می رود، اما اعتنایی نمی کنم.
جوراب های نو را می پوشم و زود برمی خیزم.
باید هر چه سریعتر خودم را به جای امنی برسانم.
اولین کفش فروشی وارد بوتیک می شوم.
ارزانترین کفش را انتخاب کرده سایز پایم را به فروشنده می گویم.
لنگه ی کفشم را از بوتیک خارج شده، داخل اولین سطل زباله می اندازم.
پرس و جو کنان خودم را ترمینال اتوبوس رانی می رسانم.
فکرم به سوی هر شهری می رود و آخر سر اصفهان را انتخاب می کند.
ترس عجیبی از تهران داشتم، آن قدری از بزرگی و تجمعش شنیده بودم که نادیده وحشتش را در دلم پرورانده بودم.
از دو پله ی اتوبوس بالا رفته روی صندلی جای گرفتم.
چشم بستم تا بغضی که راه گلویم را چنگ زده را فرو ببرم.

دل کندن چه سخت است، دل کندن از عزیزان ات، از زادگاه ات، از هم نوعان ات، از تمام خاطرات کودکی ات…
اما سوزش این قلب، شکست این قلب، چه قدر آسان می سازد این همه سختی را…
فقط بغض می شود و اشک می شود و در میان تمام بغض ها و اشک ها ناپدید می گردد و چاره ای جز فرو بستن این اشک ها و بغض ها را نخواهی داشت.
توانم را سلب کردند، قدرت مقاومتم را گرفتند بچگی هایم را با خاک یکسان کردند. آرزوهایم را به با فنا فرستادند. غرورم را جریحه دار کردند. دلم را، قلب را روحم را به آتش کشاندند.

با احساس کسی که صندلی کناری ام نشست، چشم از بیرون و جمعیت پر تردد و شتابزده که این طرف و آن طرف می رفتند، گرفتم.
خانمی تقریبا جوان با مانتو و روسری یشمی با لبخندی مرا می نگریست.
نتوانستم لبخند اش را نادیده بگیرم و مثل امل ها رفتار کنم، لبهایم را برای پاسخ لبخند اش انحنا دادم و دوباره سمت شیشه برگشتم.
دوست نداشتم با کسی هم صحبت شوم، اون هم با یک غریبه ای که هیچ شناختی ازش نداشتم.

پلک روی هم می گذارم تا کمی بخوابم. اما سوزش کف پایم با گرم شدن اش داخل کفش، بیشتر و بیشتر می شود و اجازه ی آرامش را برایم نمی دهد.

  • رشید امروز دوتایی بریم لب رود؟

با اخم ازم رو می گیرد.

  • مگه نمیبینی ننه ام می خواد فرش ها رو بشوره…

با ناراحتی و لب و لوچه ی آویزان ریشه های روسری ام را دور انگشتم می پیچم.

  • پس کی فرصت میشه ما دوتایی بگردیم؟.

با پوزخندی که از صد تا فحش دردناک بود می گوید: چه خودش رو هم دل خوش کرده… برو تو… من کار دارم…

جلوی در خشکم می زند و از پشت سر به قامتش می نگرم و ته دلم دنبال کلمه ای برای نامزدی که بلااجبار تحملم می کند، می گردم.
مادرم اینم از حیله و مکر زنانه… اما هیچ رقمه نمی توانم رشید را اسیر خودم کنم و دلش را ببرم.
در چوبی بزرگ و نیمه باز را هول می دهم و داخل می روم.

  • یک ساعته کجایی… بیا اون سر فرش رو بگیر.

با توپ پر مادر شوهرم مواجه می شوم و سلام هم از ترس یادم می رود، تند جلوتر می روم و انتهای فرش را می گیرم.

  • ننه، بابات بهت سلام یاد نداده…

تند از روی ترس سلام می دهم.
لبش به سمت بالا کمان می شود و با تند خویی می گوید: بازش کن… ظهر شد…

کمرم از سنگینی فرش می شکند اما با گاز گرفتن لبم از داخل، متحمل می شوم این عذاب ها را…
زیر لب فقط غر می زند.
اما عادت کرده ام، پخته شده ام یا تحملم زیاد شده، نمی دانم. می شنوم و فرش را می سابم، می شنوم و کار می کنم. هر از گاهی مغزم سوت می کشد اما تحمل می کنم، لب از لب باز نمی کنم.

  • هوی دختر… حواست کدوم گوریه…

با دست های کفی بلند می شوم!

  • بله…
  • بدو خونه ی سعیده، بگو ننه میگه آبگوشت بار گذاشتم، پاشو بیا…

چشمی می گویم و دستانم را زیر شیر آب می گیرم.
کارگری و حمالی را من بکنم و آبگوشت را حاضر و آماده سعیده کوفت کند.
چون عروس اولشه و دختر برادرش… از آن مهمتر، از ترس پسرش نمی تواند این قدر از سعیده کار بکشد و ریچارد بارش کند… منم که یک تفاله به شمار می آیم، چون رشید آدمم حساب نمی کند که خانواده اش هم حساب کار دستشان بیاید.

  • سلام…

-سلام زهرا خوبی…

  • مرسی… حاج خانم میگه بیا نهار، آبگوشت بار گذاشتم.

لبخند پت و پهنی روی صورت سفید و تپل سعیده جا خوش می کند.

  • باشه تو برو من محمد و آماده کنم بیام…
  • باشه…

راه می افتم که در را می بندد.
محمد پسرش را می گوید، که کل خانواده برایش می میرند.
دلم می خواهد این احساس خفگی را کنار آراز ببرم و فریاد قلبم را به آراز بسپارم.
از جمعه ها متنفرم، چون مجبورم خانه ی رشید را تحمل کنم.
از کوچه ها با سری پایین می گذرم تا مبادا چشم آشنایی مرا ببیند و مورد مواخذه قرار بگیرم.
نسیم خنک آراز پوست صورتم را نوازش می دهد.
دم عمیقی می کشم. باز دمم را بیرون می فرستم که متوجه حضور دو نفر، کمی دور تر از خودم می شوم.
پشتشان سمت من است، اما نمی دانم چرا ندای قلبم مجبورم می کند کمی

جلوتر می روم بلکه بتوانم شناسایی شان کنم.
پشت درخت تنومند نزدیک به پل می ایستم و با دقت بیشتری به آن دو نفر نگاه می کنم.

با دیدن رشید و ناهید دست در دست هم دنیا روی سرم آوار می شود. غم عالم روی سرم می ریزد.
همه جا تیره و تار می شود و بغضم می شکند…
از اعماق وجودم خدا رو صدا می زنم.

دلم می خواهد پش بروم و از اعماق وجودم سرشان فریاد بزنم. گیس های ناهید چنگ بزنم و تا توان دارم بکشم.
به صورت بی صفت رشید چنگ بیندازم و ناله سر دهم.
اما بی جربزه و بی جرأت تر از آنی بودم که قدم به جلو بگذارم…
فقط توانستم از آن صحنه ی درد آور چشم بگیرم و بسوزم.
با دستی که روی بازویم می نشیند و تکانم می دهد، پلک می گشایم.
منگ با نگاه اشک آلودم به زن روبه رویم چشم می دوزم.
با لبخند دلسوزانه ای می پرسد: حالت خوبه عزیزم…

کمی جابه جا می شوم و سرم را به معنای بله تکان می دهم.

  • پیاده نمیشی؟ وقت نهار…

خیلی گرسنه ام بود و احساس ضعف می کردم، از دیروز چیزی نخوره بودم.
زن کناری ام وقتی دو دلم بودنم را برای پیاده شدن می نگرد، می گوید.

  • من یک چیزی آوردم برای نهار، اگه ناراحت نمیشی، بریم پایین باهم بخوریم.

دلم را به دریا می زنم و همراهش پیاده می شوم.
درست است سنش از من خیلی بزرگتر هست، اما از سیرتش زن خوب و باوقاری جلوه می دهد. شاید بتوانم از طریق این زن، مکان امنی برای شب هایم بیابم. پس دلم را به دریا می زنم و باهاش هم صحبت می شوم.

  • از خونه فرار کردی…

با سوال غیر منتظره اش لقمه ی نون و پنیری که برایم داده بود، گلویم می پرد و به سرفه می افتم.
سریع لیوان آبی دستم می دهد.

  • بیا بخور… این قدر سخت نگیر… همه اولش ترس و وحشت دارن… منم تو سن نوزده سالگی فرار کردم و دیگه هم برنگشتم.
    با چشمهای گشاد شده لیوان را از دستش می گیرم و یک نفس سر می کشم.

با خنده ی معنی داری می گوید: پس حدسم درست بود… فرار کردی.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونه ام می چکد.
از اینکه اسمم دختر فراری ثبت می شود، جگرم پاره پاره می شود.

  • وای عزیزم… چرا گریه می کنی؟

از طرز حرف زدنش خوشم نمی آید، مثل یک دختر بچه با من حرف می زند.
اره خوب در بچه بودنم شکی نیست، دختری که تازه قدم به چهارده سالگی اش گذاشته پس یقیناً یک بچه خوانده می شود.

تولد چهارده سالگی ام،بمیرم هم فراموشم نمی شود.

حمام می روم و جلوی پای مامان می نشینم تا موهای بلندم را برایم ببافد.

  • زهرا هنوز لای موهات خیسه… دختر سرما می خوری…
  • نترس روسری می بندم…

با نق نق موهایم را می بافد.

  • حالا کجا می خوای بری؟…
  • امروز تولدمه، می خوام خودم کیک بپزم و برم خونه ی رشید.

لبخندی از سر رضایت کنج لبانش می نشیند.

  • کار خوبی می کنی… پاشو خودمم کمکت می کنم.
  • نه مامان… خودم می خوام تنهایی بپزم.

قربان صدقه ام می رود و من دست به کار می شوم
مواد اولیه ی کیک را با همزن دستی هم می زنم و داخل کیک پز برقی می ریزم و روشنش می کنم.
تا کیک آماده شود، ظرف های کثیف را می شویم.
کیک آماده شده را داخل سینی گرد مسی قرار می دهم و رویش را با مربای توت فرنگی تزئین می کنم.
با رضایتمندی بیشتر برای خودم کف می زنم و بالا و پایین می پرم.
سرخوشانه روی کیک را با احتیاط بیشتری می پوشانم.

  • مامان من دارم می رم…

برو دخترم… انشالله خونه ی خودت کیک صد سالگیت رو بپزی…

از لفظ خانه ی خودت، دلم غنج می رود.
باز هم همه ی فکر ها و بدی ها، تحقیر و توهین ها و حتی خیانت رشید را از مغز کوچکم پس می زنم و زهرای تازه به دوران رسیده ای در خودم شکل می دهم تا بلکه به خاطر مادرم خوشبخت شوم.

چند نفس عمیق پشت در خانه ی رشید می کشم، چند ضربه به در می زنم.
با صدای دمپایی هایی که کشان کشان سمت در می آیند، بی قرار می شوم.
با فکر اینکه رشید است، قلبم به تلاپ تلوپ می افتد.
در که باز می شود، از دیدن ناهید خشکم می زند! رنگ از رخسارم می پرد!.

با صدای رشید، تمام امید و آرزوهایم برای از نو ساختن این زندگی کوفتی به باد می رود.

  • ناهید بانو شما چرا زحمت کشیدی… من خودم باز می کردم.

ناهید لبخند پر معنایی بر روی لبان پهن و درشتش می نشاند و می گوید: فکر کنم خودت باز می کردی بهتر بود، رشید خان….

بی توجه به چشمان ماتم زده ی من، راهش را می کشد و از جلوی در کنار میرود.
این بار رشید است که با دیدن من لبخند گشادش به اخمی بزرگ تبدیل می گردد.

-اینجا چیکار می کنی!..

لکنت می گیرم، نمی داندم از بغض است، از عصبانیت است، یا از درد.

  • امروز… تولدم…. بود… کیک پختم.

مسخره ام می کند.

-تولدم… تولدم… مگه بچه ای….
امروز هم مهمون داریم، خواهشا روزمون رو خراب نکن… برو با نَنت جشن بگیر…

در که روی صورتم بسته می شود از درون فرو می ریزم.

تحقیر پشت تحقیر.
پاهایم قدرت حرکت ندارند. لمس شده ام، اما به زور خودم را با قلبی شکسته به خانه می رسانم.

با دستی که جلوی صورتم تکان می خورد، از خاطرات کشنده و زهر آگینم بیرون می آیم.

-انگار خیلی شکنجه شدی… یا اینکه فرار نکرده دلت برای مامانت تنگ شده؟

کاغذ دستمالی را از دستش می گیرم و اشک هایم را از روی گونه هایم می زدایم

  • اسم من شیلاست، خوشبختم… اسم تو چیه؟

آب دهانم را همراه با اشک و آهم فرو می دهم و لب باز می کنم.

  • زهرا…
  • زهرا خانم جایی برای رفتن داری؟

ابرو هایم را به معنی نه بالا می دهم.

  • اگه بخوای می تونی چند روزی خونه ی من باشی. من همدان زندگی می کنم.

کمی فکر می کنم. همدان با اصفهان چه فرقی برایم خواهد داشت، من که همه جای این دنیا غریبم، پس می روم همدان تا تنها نباشم.
با بوق اتوبوس شیرین بلند می شود و آب و نون و پنیرش را از روی میز کوچک سنگی بر می دارد.

  • زود باش… الان از اتوبوس جا می مونیم.

زن زرنگی به نظر می رسد، شاید کمکم کرد منم رو پای خود باایستم.
تازه مسافران اتوبوس را می دیدم.
چند زن و مرد پیر. چند تا خانواده با بچه های قد و نیم قد، فکر کنم تنها مسافران بی کس اتوبوس من و شیلا بودیم.

  • میشه بگی برای چی فرار کردی؟

بدون هیچ مقدمه چینی می گویم: به زور به عقد کسی که اصلا من و نمی خواست در اومده بودم.

از تعجب دستش را جلوی دهانش می گذارد تا جیغ نکشد.

  • مگه چند سالته؟.

بی رمق جوابش را می دهم.

  • پنج ماهه چهارده ساله شده ام.

تو که خیلی کم سنی برای ازدواج!

با غم می گویم:یک سال و نیمه نامزدم.

هینی که می کشد، باعث می شود زن میان سالِ صندلی جلویی، عقب برگردد.
زنه کمی با اخم نگاهمان می کند و دوباره راست می نشیند.

-آخه چه طوری با این سن کم بابات شوهرت داده.

  • رسم روستای ماست. منم به خاطر کم سن بودنم فرار نکردم، به خاطر اینکه نامزدم دلش پی کس دیگه ای بود و هیچ کس را نتونستم مجاب کنم و حقیقت را تو مغزشون بگنجونم، فرار کردم.

نمی دانم چرا داشتم زندگیم را برایش تعریف می کردم.

بغضی سنگین و درد کهنه ای راه گلویم را می بندد و کامم را تلخ تر می کند.
نمی توانم لب بچرخانم و تمام درد هایم را بیرون پرتاپ کنم تا سبک شوم و بیشتر آتش نگیرم.
سکوتم باعث می شود سرگذشت خودش را باز گو کند.
فهم و شعورش قابل تحسین است که ازم اصول دین نمی پرسد و بیشتر خار و خفیفم نمی کند.

  • دو سال بود عاشق هم دانشگاهیم ماهان شده بودم. اونم من و خیلی دوست داشت. قرار بود هر دو بعد گرفتن مدرک دکترا، ازدواج کنیم. مامانم با خبر بود.
    نمی دونم چی شد پسر عموم که تا سر حد مرگ ازش متنفر بودم، اومد خواستگاریم. بابام نه گذاشت و نه برداشت جواب مثبت داد.
    گریه کردم و جیغ و داد راه انداختم. چند روزی اعتصاب کردم و لب به غذا نزدم. اما باز هم بی فایده بود. بابام می گفت من حرفم برنمی گرده.
    با ماهان تماس گرفتم. قضیه ی خواستگاریم و جواب مثبت بابام رو براش توضیح دادم، گفتم با هم فرار کنیم.
    قبول کرد، فرار کنیم. یک ماهی رفتیم شیراز… ماهان با پدر و مادرش در ارتباط بود، اما من نه…
    به دو ماه نکشیده، ماهان پاش رو کرد تو یک کفش که باید برگردیم…برگشتیم. ماهان رفت خونشون و منم رفتم خونمون، اما بابام من و قبول نکرد و طردم کرد، گفت دختری به اسم تو ندارم و برو بمیر.
    رفتم خونه ی ماهان، مامانش هرچی از دهنش در می اومد، بارم کرد و انگ هرجایی و هرزه بودن بهم زد.
    ماهان پشتم نه ایستاد و طرف مادرش رو گرفت. گفت تو که به پدر و مادرت پشت پا زدی یک روزی هم من و رها می کنی.
    موندم تنها و سر گردان، از این شهر به اون شهر آواره…
    چندین بار دم در خونمون رفتم و بس نشستم و گریه کردم. اما مرغ بابام یک پا داشت، من دختری به اسم تو ندارم.
    دو سال خیلی سختی کشیدم، قسم خوردم دیگه اسم خانواده ام رو حتی روی زبونم نیاورم.
    یک خط سیاه و پرنگ روی کلمه ی خانواده کشیدم و برای خودم زندگی مستقلی شروع کردم.

با شنیدن حرف هایش ته دلم خالی می شود و سایه ی سیاه ترس، در قلبم چادر می افکند.
عاقبتم یک نقطه ی کوری در جلوی دیدگانم می باشد، نقطه ای که مقصد و راهش نامعلوم هست و خطرهایش زیاد و هنگفت.
ترس مشهود در مردمک لرزانم را رصد می کند و لبخندی برای اطمینان خاطرم، روی لب هایش می نشاند.

  • نترس… تا بخوای و قبول کنی پیشتم و مواظبتم… حالت رو درک می کنم، نمی زارم سختی بکشی..
  • باورش می کنم. چون راهی جز باورش را ندارم. چون مغز کوچک من، جز باورها چیزی را در خودش پروش نداده است.
    دلم قرص وعده وعید هایش می شود و دستم ناخواسته روی دستش می نشیند.
  • کمکم کن یک سر پناه داشته باشم و درسم و ادامه بدم.

با لبخنده فریب دهنده، پلک هایی که اطمینان لبخندش را مطمعن تر می سازد می گوید: قول میدم مراقبت باشم.

قول دادنش برایم سند منقوله داری می شود و در قلبم محفوظ می گردد.

  • مسافران همدان، کم کم به همدان نزدیک می شویم لطفا آماده باشید تا زودتر پیاده شید و وقت مسافران دیگر را نگیرید.

با صدای بلند کمک راننده که اعلام رسیدن به شهری ناشناخته را می دهد، قلبم به کوبش می افتد.
چه طوری پا به خانه ای بگذارم که آدمهایش برایم ناشناخته است و حرف هایش برایم مبهم… چگونه باورش کنم، وقتی همه ی عزیزانم بهم نارو زدند و برای منفعت خودشان زندگی مرا نابود ساختند. آیا اعتماد کنم به کسی که ظرف چند ساعت دست دوستی برایم دراز کرده است.
چی کار کنم؟ حرف هایش را باور کنم؟
دستی که جلوی چشمانم تکان می دهد کاسه ی چه کنم چه کنم را از دستم می گیرد و روی پلی که خودم نابودش کرده ام می اندازد.
پلی به اسم خانواده… همدم و پشت و پناه…

  • کجایی؟ نکنه پشیمون شدی…

آیا پشیمان شده ام… به چه امیدی… به کدام دلگرمی… چاره ای جز اعتماد ندارم.

با توقف اتوبوس، شیلا بلند می شود و دیگر سوالی نمی کند. دو به شک بودنم را می فهمد و کیفش را روی دوشش جا به جا می کند.
قصد پیاده شدن را دارد. با عجله بر می خیزم و پشت سرش راه می افتم.
توکلم را تنها به آن بلایی می کنم و به امید یک زندگی بهتر، قدم به جلو می گذارم.
کمی از اتوبوس فاصله می گیریم.
بی اعتنا به من، سمت تاکسی های زرد رنگ، روانه می شود.
انگار ناراحت شده است، یا اینکه قصد ندارد زیاد اصرار کند… یا شاید هم یک تعارف بوده است و من ساده لوح باور کرده، پشت سرش راه افتاده ام.
با این فکر قدم هایم سست می شود می ایستم.
به تاکسی رسیده سر برمی گرداند.

  • اگه واقعا ازم می ترسی و نمی تونی اعتماد کنی، نیا…

تعبیر من از واکنشش چه بود و برداشت شیلا از ایستادنم و دو دل بودنم چه بود.
هر دو تو سوء تفاهم بدی گیر کرده بودیم.
در تاکسی که از داخل توسط شیلا بسته می شود بی اراده سمتش می دوم.
سریع در تاکسی را باز کرده کنارش روی صندلی عقب می نشینم.
با لبخند قدرشناسانه ای می گویم: فکر کردم تعرف می کنی…

با چشم های بهت زده نیشگونی از بازویم می گیرد و از لای دندان های چفت شده اش کنار گوشم، غر می زند.

  • دختره ی خیره سر… من اگه تعارف می کردم از اون ور دنیا تا ایجا نمی کشوندمت…

دستم را روی بازویم می گذارم لبخند ملیحی می زنم.

  • پس منم تا ابد بیخ ریشتم..

رضایتمند از لحن دوستانه ام دستم را می فشارد.

  • منم از تنهایی در میام…

جلوی آپارتمان های مسکونی از تاکسی پیاده می شویم.
شیلا از راننده ی تاکسی که مرد تقریبا مسنی بود، تشکر کرده کرایه را حساب می کند.
سمت آپارتمان آخری حرکت می کند و منم به دنبالش.
داخل آسانسور با دیدن دکمه هایی که از یک تا شانزده نوشته شده بود می فهمم که آپارتمام شانزده طبقه است.
شیلا دکمه ی یازدهم را می فشارد.

پس خانه اش طبقه یازدهم است.

داخل آسانسور رو به آینه، روسری اش را مرتب می کند.
با عکس العمل شیلا، منم نگاهی اجمالی به خودم می اندازم.
شالم کج و کوله شده و چتری هایم بیرون ریخته بودند.
رنگ به رو نداشتم، مانتوی خاکستری ام کهنه بودنش تو ذوق می زد.
فقط نو بودن کفش های ارزان قیمتم به چشم می آمد.
با توقف آسانسور، احساس می کنم ته دلم خالی شد. دست روی دلم می گذارم که خنده ی شیلا بلند می شود.

  • همه موقع سوار شدن به آسانسور این حالت بهشون دست میده، ولی کم کم عادت میشه و اصلا احساس نمی کنی.

از در آسانسور خارج می شود و اشاره می کند پشت سرش راه بایفتم.
در یکی از واحد ها را باز می کند و داخل می رود.

  • بیا تو… به خونه ی نقلی و تنهایی من خوش اومدی. راحت باش، من لباس عوض کنم بیام… پختم از گرما…

قدم به داخل خانه ای می گذارم که به قول شیلا، نقلی بودنش از دم در ورودی خودی نشان می دهد.
حال کوچک با مبل شش نفره ی راحتی کرم رنگ. یک فرش فانتزی پهن شده وسط حال. نه دکوری نه تزئیناتی… ساده ی ساده…

شیلا لباس عوض کرده از در سمت چپ بیرون می آید.

  • هنوز که خشکت زده؟ بیا تو دیگه…

سمت آشپزخانه ی کوچک و اپن سمت راست می رود و بلندتر می گوید:
اگه لباس راحتی تنت نیست برات بیارم؟

زودتر به خودم می آیم و جلو تر سمت جا کفشی می روم تا کفش هایم را در بیاورم.

  • مرسی تنم لباس دارم…

چیزی نمی گوید، اما با پیچیدن صدای آب در داخل خانه ی سوت و کور، نشان دهنده ی آن است که قصد چایی دم کردن دارد.
زیپ بغل کفشم را می گشایم.
می خواهم کفشم را از پایم در آورم که جگرم آتش می گیرد.
کف پایم یادم می افتد. هینی می
کشم و همان جا روی زمین می نشینم.
با صدایم شیلا پریشان از آشپزخانه خارج می شود.

  • چی شده زهرا؟…
    چشم هایم از اشک پر می شود و کفشم را به زور از پایم خارج می کنم.
    دیدن کف جوراب خونینم، جیغ خفه ی شیلا را در می آورد و کنارم زانو می زند.
  • چی به روز پات اومده! چرا خونیه!…

قطره اشکی از گوشه ی چشمم می چکد.
با لحن دردمندی می گویم: موقع فرار مسافت زیادی را بدون کفش طی کردم.

لب زیرینش را زیر دندان می کشد و زیر بازویم را می گیرد.

  • بلند شو بریم پانسمانش کنیم… دختر تو عجب آدمی هستی، خوب عقل کل لااعقل با کفش فرار می کردی…

لنگان لنگان خودم را به کمک شیلا روی مبل انداختم.
سریع سمت آشپزخانه پا تند می کند.

  • خاک به سرت نکنم زهرا… تو واقعا دیونه ای…

جعبه ی کمک های اولیه به دست، با غر غر روبه رویم زانو می زند.

  • خوب مثل آدم فرار می کردی و میزاشتی حساب کار دستشون بیاد… بفهمن جرأت داری… بفهمن چی به سرت آوردن که فرار و به موندن ترجیح دادی…

با چرخاندن سرش و نچ نچ، جورابم را از پایم بیرون کشید.

  • وای وای… بدبخت کف پا برات نمونده…
    پاشو بریم بیمارستان…

تند و با عجله می گویم: نه چه بیمارستانی! بتادین بزنی خوب میشه…

با دست فرق سرم می کوبد: کله شق…

دردهایم فراموشم می شود و لبخند روی لبهایم می نشیند.
انگار چند ساله مرا می شناسد. انگار فامیل نزدیکم هست. خیلی خودمانی و صمیمی باهام رفتار می کند.
احساس خواهری بزرگتر برایم دست می دهد. خواهری دلسوز… خواهری که نگران خواهر کوچکترش هست و محافظت جانش برایش پر اهمیت است.

رمان آنلاین اتهام واهی

اجازه نمی دهد بلند شوم.

  • بشین سوسیس تخم مرغ درست کنم با هم بخوریم.

آشپزخانه درست در تیر رأس نگاهم است و جنب و جوش شیلا را می نگرم.
نگاهم پیش شیلاست و تمام فکر و ذهنم در روستا و خانه ی خودمان پرسه می زند.

الان مادرم در چه حالیست؟ حاج بابایم چه وضعیتی دارد؟ با آن نشانه ها برایم عزا گرفته اند یا پی ام می گردند؟
شک ندارم قبل هر کاری مادر بیچاره و بدبختم مورد توپ و تشر و باد کتک حاج بابایم قرار گرفته است.
یقین دارم کاسه کوزه ها سر مادر بی نوایم می شکند و همه تقصیر ها گردن آن بدبخت می افتد.
اما چه کنم که برای ندامت و پشیمانی دیر شده است و کاری ازم بر نمی آید.
ذره ای ته دلم برای به باد رفتن نقشه ی حسین و زنش خوشحالی می کند. کام خوشی را برایشان تلخ کردم و نگذاشتم به آرزوی قلبیشان برسند.

با تشر شیلا از جایم می پرم.
کجایی تو… یک ساعته دارم صدات می زنم…

چیزی جز سر افکنده، در مقابل مواخذه اش ندارم. فکرها و هپروت من دست خودم نیست و از صدقه سری مشقت و رنج هایی که کشیده ام فوران می شود.

  • پاشو بیا غذا یخ زد…

بلند می شوم و با کمک دسته های مبل لنگان لنگان سمت آشپزخانه می روم.
پشت میز دو نفره اش نشسته با دست اشاره می زند بنشینم.
صندلی فلزی قرمز رنگ را کنار می کشم و رویش می نشینم.
روی میز با رومیزی سفید و طرح گیپور پوشیده شده بود. تابه ی سوسیس تخم مرغ وسط میز و نان داخل سبد حصیری کنارش.
شیلا بشقابی به طرفم می گیرد.

  • بگیر غذات و بخور… اگه بخوای اینجوری زندگی کنی عمر نمی گذره… راه تنهایی رو که انتخاب کردی، باید قبول کنی و زندگی تو ادامه بدی…

بشقاب را از دستش می گیرم. نم اشک داخل چشمانم را احاطه می کند.

  • نگران مامانمم…

شانه ای بالا می اندازد و قاشق و چنگال را دستم می دهد.

  • نگرانی نداره… خیلی زود با نبودنت سازگار می شه و اصلا به یادش نمی افتی…

بغ می کنم.

  • من مطمعنم هیچ وقت فراموشم نمی کنه… تنها کسی که من و دوست داشت مامانم بود.

خیلی سعی می کند لحن عصبی اش را کنترل کند، اما ناموفق می شود.

  • اگه خیلی دوستت داشت و نگرانت بود، کاری می کرد که دست به فرار نزنی… همایتت می کرد… نمی زاشت زور بالا سرت باشه… بابات و راضی می کرد…
    طرف تو رو می گرفت… همه زن ها زبون مردشون رو می دونن… قانعش می کرد… مراقبت بود…

اشکم نجوشیده، به حالت رنگ پریده و لرزان شیلا خشکید.
دل شیلا پر تر از دل من بود.

با اینکه سنم ازش خیلی کم است، اما شانسم را برای دلداری دادنش و آرام کردنش امتحان می کنم.

  • هیچ وقت این فکر و نکن… ما زن ها یک برده هستیم تو مشت این مردهای به قول همه قدرتمند، مادر من و امسال مادرهای من، اگه توانایش رو داشتند از خودشون دفاع می کردند.

با غم و بهت زل زد به چشمان مصمم.

  • اما من هیچ وقت، هیچ کدومشون رو نمی بخشم.

بغضش را با سر کشیدن آب لیوانش فرو می خورد.

ماهیتابه را سمت من هول می دهد.

  • بکش…

دو قاشق داخل بشقابم می ریزم و تکه نانی بر می دارم.
با زنگ در دستم رو هوا معلق می ماند.
شوکه شده به شیلا می نگرم…
خیلی ریلکس از پشت میز برمی خیزد.

  • تو شامت رو بخور… فکر کنم همسایه ست… لابد چیزی احتیاج داره.

بی اعتنا قاشق را بر می می دارم و مشغول لقمه گرفتن می شوم.
هنوز لقمه را داخل دهانم نگذاشته صدای مردی وحشتم را بر می انگیزد.

سمت در ورودی می چرخم و گوش هایم را تیز تر می کنم.

چیز ی از کلمات در هم و برهم فرد پشت در عایدم نمی شود جز صدای گرفته و مبهمی که تشخیص می دهم مرد است.

اما لحظه ای صدایش اوج می گیرد

  • من پول می دم….

از وحشت نفسم می رود.
یک نوع آلرژی به صدای بلند هر مردی پیدا کرده ام.

در که روی هم کوبیده می شود، از جایم می پرم…
صورت برافروخته ی شیلا تو درگاه در آشپزخانه نمایان می شود.
نمی دانم از دیدن وظعیت نابه سامان من است، یا مدل فال گوش ایستادنم که ابروانش بالا می پرد.

آب دهانم را پر صدا فرو می برم و با تته پته می پرسم: کی… بود…

شک ندارم حالاتش استرس وار است، اما می خواهد خودش را کنترل کند.
سریع روی صندلی اش جایگیر می شود و دستانش را از بغل روی تشک صندلی اش گذاشته به جلو هدایتش می کند.
اصلا نگاهم نمی کند و شروع به کشیدن غذایش می شود.

مسئول آپارتمان بود، پول فیش آب و برق رو می خواست.

قانع نمی شوم… چون حرف و صدای بلند و باز خواست کننده ی آن مرد کجا و حرف های شیلا کجا، هیچ گونه تطبیقی با هم ندارند.
لب می گشایم تا حرف ذهنم را بر زبانم جاری کنم که خیلی حرفه ای حرف را می پیچاند و موضوع را به ناکجا آباد انحراف می دهد.

  • فردا می خوای مدرسه ثبت نام کنی؟…

به قدری حرفه ای عمل می کند که به کل، مغز کوچکم از آن مرد و حرف هایش پراکنده می شود و معطوف مدرسه رفتنم می گردد.

  • کمکم می کنی ثبت نام کنم؟… می خوام هم درس بخونم، هم کار کنم….

به زور لبانش را برای لبخند انحنا می دهد.

  • چرا که نه…. فردا با هم میریم ثبت نام می کنیم…. شناسنامه و مدارکت رو دم دست بزار صبح زود یادت نره…

با این حرفش بادم خالی می شود و تکیه به صندلی می دهم…

  • هیچی همراهم نیاوردم… شناسنانه ندارم..

ناباورانه داد می زند.

  • چی… شناسنامه نداری…

داخل چشمانم مثل قلبم می سوزد. پلک می بندم تا مانع جاری شدن اشک هایم باشم.

  • آخه عقل کل…. بدون مدارک هم فرار می کنن… حالا می خوای چه طوری مدرسه بری… اصلا چه طوری می خوای زندگی کنی؟ بی نام نشان… بدون اصل و نصب…

هر چه قدر تلاش می کنم گریه نکنم، نمی توانم و قطره قطره اشک هایم روی گونه هایم می چکد.

شیلا پوفی بلند می کشد و قاشقش را داخل بشقاب رها می کند. صدای بشقاب هم موجب پریدن بدنم می گردد.
سن کم و مغز خسته ام، گنجایش هیچ گونه دلهره ای را ندارد، اما چه کنم که با این دلهره ها باید دست و پنجه نرم کنم، تا زندگی ام را بسازم.
از دیدن روحیه ام، از مواخذه کردنم کناره گیری می کند و از در دوستی وارد می شود.

  • خوب دختر خوب لااعقل شناسنامت رو بر می داشتی…

قطرات اشکم به هق هقی پر درد تبدیل می شود.

  • اگه چیزی برمی داشتم پیدام می کردند… من نمی خواستم بفهمن فرار کردم… می خواستم فکر کنن مردم…

دل نازک بودنش را، با بلند شدن از پشت میز و کنارم آمدن و بغل کشیدنم، اثبات می کند.

  • باشه آروم باش…. هیششش…

آغوشش احساس امنیت را به وجودم تزریق می کند و آرام می شوم.

  • فردا خودم برات شناسنامه ی راست و ریست می کنم… اصلا نگران نباش.

آسوده خاطر از بغلش جدا می شوم و اشک هایم را پس می زنم.

‌- می تونی شناسنامه تهیه کنی…

از سادگی و بچه گی ام خنده ای سر می دهد و سمت صندلی اش می چرخد.

  • فکر کنم بتونم… ‌زود بخور که خیلی خسته ام بریم استراحت کنیم.

در اتاق ته راه رو را باز می کند.

  • می تونی اینجا رو کمی جابه جا کنی و بخوابی… فردا با هم تمیزش می کنیم… ببخش خیلی خسته ام، فردا کمکت می کنم.
  • اشکالی نداره برو بخواب، خودم از پسش برمیام…

از راه رو خارج شده، سمت اتاق روبه روی حال می رود.
فکر کنم اتاق خودش باشد.
قدم به داخل اتاقی می گذارم که بی شباهت به انباری نیست.
لحاف تشک های خاک گرفته… موکت رنگ و رو رفته… میز کهنه، چوب لباسی شکسته…
از بوی خاک و نم، اطسه ام می گیرد.
کیف کوچکم را از روی گردنم در می آورم و آویزان چوب لباسی شکسته می کنم.
این کیف کوچک و محتویاتش از جانمم عزیزتر است، تمام زندگی شخصی ی خودم، در این کیفه و نمی توانم لحظه ای از خودم دورش کنم.
گوشه ی روسری ام را روی دهان و بینی ام می بندم.
اول از همه پنجره ی کوچکش را می گشایم و شروع می کنم به تمیز کردن.

نمی دانم چند ساعتی طول می کشد اما تا به خودم بیام احساس ظعف و بیهوشی می کنم.
همان جا روی تشک دراز می کشم.

دستانم را جلوی صورتم می گیرم تا از ضربه ی کمربند در امان باشد.
با هر ضربه اش دلم ظعف می رود، اما با هر فریادش جان می دهم.

  • دختره ی هرزه… به من تهمت می زنی… به زنم…. به خاک سیاه می نشونمت… تو به برادر زن من چشم داشتی… اون وقت به زنم افطرا می بندی….

از شدت درد حالت تهوع ام را نمی توانم مهار کنم…تمام محتویات معده ام روی فرش خالی می شود، عق می زنم و حسین فریاد می کشد…

  • دختره ی نجس همه جا رو به گند کشیدی… لعنت به ذات کثیفت…

شکر می کنم از استفراغ به موقعم، باعث چندش برادر قلدرم گشت و مجبور به ترک اتاق شد.
با هزار مصیبت خودم را کنار دیوار می رسانم… و ناله سر می دهم…

  • کجایی مامان که ببینی دختر بیچارت را به امید کدام نامردهایی گذاشتی و رفتی…
    سه روز چگونه تحمل کنم بیایی و من و از دست این ظالم ها نجات بدی…

شب تا صبح، صبح تا شب فشارم افتاد و جان دادم.
بلاخره زندادش بی چشم و رویم از ترس مادرم قفل در انباری خانه شان را برایم باز می کند…

  • پاشو بیا بیرون خودت رو به موش مردگی نزن… حواست هم باشه… اراجیف بهم ببافی، خودت بد می بینی.

حتی سر نمی چرخانم تا تهدید هایش را ببینم، دلم نمی خواهد صورت کریح و زالو صفتش را ببینم.
بی اعتنایی ام کفری اش می کند.
طرفم حمله ور می شود تا موهایم را بکشد.
حسین که پیشش نیست به هراسم…
دستش به موهایم نرسیده چنگی روی صورتش می اندازم…
جیغ می کشد و شروع به ناله نفرین کردن می افتد.
تا به خودش بجنبد به بیرون می دوم و خانه شان را ترک می کنم.
خودم را به خانه ی رشید می رسانم. می دانم که خانه ی خالی خودمان هم نا امن است و حسین اگر سر برسد، این بار مثل یک شمر سرم را می بُرد و روی سینه ام می گذارد.
حیف که امیدم به داداش حمیدم بود که او هم به سربازی رفته است و تنها و بی کس مانده ام.
رشید طبق معمول از دیدن من پشت در ابرو در هم می کشد.

  • ایجا چیکار می کنی…
  • خواهش می کنم رشید… تا فردا بزار بمونم خونتون…

صدایش را بلند می کند و می غرد.

  • چی میگی… می خوای پشت سرم حرف در بیارن و صفحه بزارن که رشید از مکه رفتن، پدر و مادر نامزدش سوء استفاده کرده و اونو کشونده خونشون.

راه گلویم از این همه بی کسی و بی ارزشی ام می گیرد، اما با بلعیدن آب دهانم بغضم را فرو می دهم تا مبادا جلویش بیشتر از این بشکنم.

راهم را کج می کنم و راهی خانه یمان می شوم.
می ترسم از سر رسیدن حسین. به انبار کاه و یونجه پناه می برم و قایم می شوم.
شب را با ترس و وحشت به صبح می رسانم.
بدن کرخت شده و بی حالم را بلند می کنم و یواشکی بیرون می روم.
بلاخره تنها پناهم رسید.
با خوشحالی از دیدن مادرم می دوم و به آغوشش پرت می شوم.

  • مامان زیارت قبول… خوش اومدی.
    جای جای صورتم بوسه می زند و ابراز دلتنگی می کند.

حاج بابایم پیشانی ام را می بوسد و فقط به لبخندی پدرانه اکتفا می کند.
زیر پایشان قربانی می کنند و با سلام و صلوات وارد خانه می شوند.
تمام حواسشان پی مهمانانشان می رود و خوش آمد گوییشان، اصلا حال روز مرا متوجه نمی شوند.
تا شب بزل خوش آمد گویی و نهار و شام پرپاست…
از نگاه های خثمانه ی حسین به آشپزخانه می گریزم تا در تیرأس چشم های برنده اش قرار نگیرم.
هنوز مجالی برای چغولی زنداداش نبود، اما اطمینان داشتم اگر نصف شب هم باشد، باز هم نقشه اش را عملی می کند.
خانه خلوت می شود. حاج بابا مشغول پرس جو کار و بار از پسر رشیدش می نشیند.
زنداداش با چرب زبانی جلو می آید.
قصدش را می دانم. فقط برای نشان دادن صورت خراشیده اش است.
روسری اش را کاملا کنار می دهد تا گونه ی خراش برداشته اش کاملا دیده شود.

گوشه ی حال در خودم مچاله شده چشم به حاج بابا دوخته ام.

دولا می شود و چایی را روی زمین جلوی حاج بابا می گذارد.

  • حاج بابا مکه خوش گذشت…

از قصد موقع خم شدن سوالی می پرسد تا حواس حاجی را سمت خودش معطوف سازد و چشمش به صورتش بیافتد.

حاج بابا از سوال و جواب کردن حسین دست می کشد و به سمت عروسش لبخند می زند.
اما تا دهان می گشاید با دیدن صورتش ابرو در هم می کشد.

  • صورتت چی شده…

کمر راست می کند و روسری اش را جلوتر می کشد.

  • طوری نیست نگران نباشید.

مار هفت خطی هست که همتا ندارد.
حسین قرمز می شود و دندان هایش را بهم می سابد.
حاج بابا خشمگین حسین را باز خواست می کند.

  • حسین دعوا کردین؟

نمی دانم چرا بلند نمی شوم تا از جلوی دیدشان گم گور شوم مثل منگل ها چشم بهشان می دوزم تا سرم آوار شوند.
تا حسین لب گشاید زنداداش اشک تمساح می ریزد.

  • حاج بابا من به خاطر آبروی شما زهرا رو نصیحت کردم، دست از کاراش برداره، اونم دستمزدم رو این طوری داد.

حاج بابا می خروشد.

  • چی شده واضح تر حرف بزن ببنیم…

با گوشه ی روسری اش اشک های نمایشی اش را می زداید و لب می گشاید به تهمت و ناروا…
نمی دانم چگونه می خواهد جواب خدایش را بدهد… چگونه می خواهد زندگی اش را با نابودی زندگی من، بسازد.

  • قسم می خورم من فقط قصدم خوشبختی زهراست… دلم نمی خواد حسین و شما، تو روستا سرافکنده بشید… من فقط می خواستم قانعش کنم…

حاج بابایم قول ظاهر و دروغ هایش را می خورد با انگشت به من اشاره می کند و فریاد می کشد.

  • بیست سوالی راه انداختی… حسین زنت چی میگه؟… این دختره دوباره چه گهی خورده!…

مامان بیچاره ام سراسیمه از حیاط خودش را داخل خانه می اندازد…

  • چی شده!… حاجی چرا هوار می کشی…

طبق معمول وجود مامانم را بی ارزش می شمارد و با حرف رکیک روی دهانش می کوبد.

  • تو خفه خون بگیر ببینم…چی به چیه…

بییچاره مامانم… نگاه ترسان و لرزانش به من کز کرده، کنار دیوار می افتد.
می داند مسبب دعواها و درگیری های چند ساله اش را…
بیشتر از خودم دلم برای بدبختی اش کباب می شود.
هر لحظه، برای هر کدام از ما، زیر مواخذه ی حاج بابایم قرار می گیرد.

باز هم زنداداش شیطان صفتم دست به کار می شود.

  • حاج بابا.. زهرا ازم خواست با حسین حرف بزنم و راضی اش کنم طلاقش و از رشید بگیره… منم نخواستم به حسین بگم… خواستم خودم قانعش کنم… وقتی خیلی اصرار کردم به حرف اومد…

رنگ حاج بابایم به کبودی می زند. دستانش روی زانوهایش مشت می شود و نفس نفس می زند. مثل یک ببر گرسنه، یک نگاهش به دهان زندادش و چشم دیگرش روی من چرخ می خورد. چشمانش کاسه ای خون می شود… وحشت می کنم و تو خودم مچاله می شوم.

انگار ندای قلبم مرگم را خبر می دهد…

خشمناک تسبحش را، از من، من کردن و تفره رفتن زندادش می کشد و پاره می شود. هر دانه اش به سمتی پرتاپ می گردد و قلبم من مثل آن تسبح تکه تکه می شود.

  • حاج بابا زهرا به برادر من نظر داره….

این کلمه نه تنها جهنم را جلوی چشمان من، بلکه حاج بابایم را داخلش می اندازد.
زانو خم می کند تا سمت من هجوم آور شود… ام قلبش یاری اش می کند.. دست روی قلبش می گذارد و دولا می شود. حسین یا ابوالفضل کنان سمت حاج بابایم خیز برمی دارد. مامان با دو دست روی سرش می کوبد و خدایش را صدا می زند.
اشک زندادش خشک می شود و به حال حاج بابایم می نگرد، منم که انگار مرده باشم، نمی توانم تکانی بخورم.
در یک چشم بهم زدنی خانه خلوت می شود و تنها من می مانم افریته ی زندگیمان.

نمی دانم چگونه بلند می شوم و با چه قدرتی به جانش می افتم.
نه برای خودم، نه برای تهمتی که بهم بست، بلکه به خاطر حاج بابایم، ترس از یتیم شدنم، ترس از بی پدر شدنم.
می زنم و می خورم… اما دست نمی کشم… تا جایی که از نفس می افتم و پخش زمین می شوم.

نمی دانم چند ساعتی می گذرد و مامان به خانه باز می گردد.
از دیدن وضعیت من و زندادش روی گونه اش می کوبد و روی زمین می افتد.
های های گریه اش از وضعیت زندگیش بالا می رود. از صدقه سریه زندادش برگشتن مکه اش که به زهر تبدیل گشت، خون گریه می کند.
کشان کشان خودم را روی پایش می رسانم…

  • مامان حاج بابام…
    سرم را بغل می گیرد و به زور لب می گشاید.
  • خوبه….

مادر بدبختم عروس روباه صفت و مکارش را می شناسد… مرا هم خوب می شناسد، دختر سیزده ساله چه به عشق و عاشقی….

در با صدای وحشتناکی باز می شود… از صدای عربده ی حسین بدنم به رعشه می افتد.

  • دختره ی هرزه کجاییی… زهرا… می کشمت..

تا چشمش به زنش می افتد خشم اژدهایش چندین برابر می گردد، تا جان دارم زیر و مشت و لگدش جان می دهم…

کسی تکانم می دهد، نفس نمی توانم بکشم، انگار کسی دست روی گلویم گذاشته و فشارش می دهد…
دیگر امیدی به دنیا در وجودم نمی بینم. خیلی سعی می کنم پلک هایم را از هم فاصله دهم، اما نمی شود.
وجود کسی را کنارم احساس می کنم، می شنوم که تلاش به هوشیاری ام را دارد.
اما من قادر به فاصله دادن پلک هایم و تنفس راحتم نیستم.
فکر کنم این با کتک های حسین کار ساز بوده است.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: اتهام واهی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ماریا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10106
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.