| Tuesday 24 November 2020 | 09:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت5)

رمان آنلاین غرقاب (پارت5)

رمان آنلاین غرقاب (پارت4)

رمان آنلاین غرقاب (پارت5)

رمان آنلاین غرقاب

_چرا من باید شمارو بشناسم؟

خیلی جدی سرش را چرخاند. خدای بزرگ، چرا آن قدر در چشمانش تیرگی نهفته بود؟

_که به جواب سوالات برسی.

سرم را کوتاه چرخاندم، کلافه شده بودم اما دلم نمی خواست نشانش بدهم. آرامش…تنها چیزی بود که خوب بلدش بودم. حتی بلد نقش بازی کردنش.

_ببین…علی..

چرخیدم تا ادامه ی حرفم را بگویم اما با دیدن نگاهش لال شدم، زبان به سقف دهانم چسبید و غم چشمانش، با آن نگاهی که انگار دوخته بودند روی من، همراه با موهای پریشان شده اش دلم را وادار کرد تا کمی تند بتپد. با خودم تکرار کردم که گذشت زمانی که با یک نگاه دلم می ریخت. که بیست و هفت ساله شده ام و دیگر، بس است برای یک اشتباه دیگر.

_من اومدم این جا آروم بشم.

با مکث جلو آمد. یک روز بالاخره می پرسیدم که اسم عطرش چیست. شاید باید می گرفتم و در اتاقم اسپری اش می کردم. حال آدم را خوب می کرد.

_دلیل اومدن منم همینه.

او دیگر برای چه آرامش می خواست؟ مگر او هم مثل من یک روزی زندگی اش به اخر خطر رسیده بود که هی برای پیدا کردن یک دوربرگردان، طلب ارامش کند؟ سرم را به طرف مردی که با اسب در کنار ساحل کسب درامد می کرد چرخاندم. سکوتم را که دید نفسی بیرون فرستاد و با لحنی که اثری از شوخی درونش نبود کنارم ایستاد.

_عصر ساعت چهار می خوام برم طرف بندر لافت، می خوام تا غروب اون جا باشم و تماشای غروب اون نقطه رو از دست ندم. تا چهار و نیم پایین هتل منتظرت می مونم. اگه موافق گذروندن این سفر یک هفته ای کنار هم بودی بیا پایین. اگه نیومدی…مطمئن باش تا پایان سفر من و نمی بینی.

خیلی آرام از کنارم دور شد. رفتنش را نگاه کردم. تا نزدیکی های آب جلو رفت و ایستاد. نگاهش خیره ماند روی مرز آب و آسمان و من با یک چرخش، نگاهم را از دیدنش محروم کردم.

باید برمی گشتم به هتل..

برمی گشتم و تا خود ساعت پنج، فکر می کردم.

به این که جواب سوال هایم مهم تر بود یا امنیت قلبم.
*********************************************************

******************************************************************************
لافت زیبا بود. هم کوچه های تنگ و باریکش، هم بادگیرهای زیبای خانه ها و نخل های برافراشته اش.

بندری که می درخشید و غروب خورشید، میان آب هایش برقی دوست داشتنی انداخته بود. باد ملایمی میان شالم می رقصید، دلم نمی خواست از موج ها و درخشش آب نگاهم را جدا کنم. شبیه قرص های آذربانو می ماند. همان هایی که وقتی حالم بد بود، یواشکی از میانشان برمی داشتم و بی آب قورت می دادم. همان هایی که ارامم می کردند و لااقل بعدش راحت تر می شد خوابید.

_سکوت، نشونه ی هم سفر خوب بودن نیست.

با شنیدن جمله ام سرش را کمی چرخاند، باد علاوه بر شال من موهای او را هم به بازی گرفته بود. هنوز خودم هم درست نمی دانستم چرا همراهش شده بودم. به حساب آشنا بودنش یا رفتارهای عجیبش! کدام؟

_چهل دقیقه دیر اومدی.

_گفتین ده دقیقه صبرمی کنین اما عین چهل دقیقه منتظر موندین.

عمیق نگاهم کرد، هیچ وقت چشمانی به این تیرگی ندیده بودم. چشمانی که شبیه سرزمین عجایب بود و درونش گم می شدم.

_می خواستی امتحان کنی ببینی چقدر منتظر می مونم؟

لبخند کمرنگی، لب هایم را زینت داد. با دست هایم، خودم را بغل کرده و کمی جلو رفتم. نارنجی شدن آب، خورشید را هم به ستایش وادار می کرد.

_نه، فقط تا لحظه ی آخر مردد بودم. وقتی اومدم پایین، شک داشتم ایستاده باشین.

نفس عمیقی کشید، فاصله ی شانه هایمان را دوباره کم کرد و در یک راستا با من ایستاد. نگاه او هم، پی آب بود و دلفریبی اش. سال ها قبل، داستانی خوانده بودم از یک افسونگر! افسونگری که صدای زیبایش، آدم هارا به خودش جذب می کرد و وقتی نزدیکش می شدی تورا می بلعید. راز زیبا ماندن صدای افسونگر…بلعیدن انسان ها بود. گاهی حس می کردم دریای جنوب، شبیه همان افسونگر است. دوست داشتم جلو بروم، توسطش بلعیده و میان نارنجی های غروبش غرق شوم.

_هم سفر ها فعل جمع به کار نمی برن.

فقط نگاهش کردم. سرش را کمی چرخاند، عینک آفتابی ای که روی موهایش نشانده بود قبل از غروب خورشید، روی چشم هایش را پوشانده بود.

_قراره یه هفته هم سفر باشیم دیگه. پس با جمع بستن، نه من و اذیت کن نه خودت و…

چشمانم کمی تنگ شدند.باریکه ی نور تند خورشید، در لحظه ی غروب داشت اذیتم می کرد.

_خیلی آروم دارین من و مجبور می کنین به انجام خواسته هاتون.

خنده اش گرفت، کمی چرخید و خیره ی موی بیرون زده از شالم و حرکتش در دست باد، بازدمش را بیرون فرستاد:

_خیلی آروم داری من و مجبوری می کنی به انجام خواسته هات. این درستشه..نه؟

داشت غلط املایی می گرفت؟ فعل هایم را درست می کرد که چه شود؟ لبخند بی اختیار از این سماجتش داشت روی لب هایم پخش می شد که جلویش را گرفتم. هردو دستش را داخل جیب های شلوار کتانش سر داد، چهارشانه بودنش در این حالت نمود بیش تری داشت.

_خب، شروع کنیم به گشتن لافت؟ یا هنوز باید سر فعل و فاعل بحث کنیم؟

از صبح، درست بعد شنیدن حرف هایش تا نیم ساعت بعد از گذشت زمانی که باید پایین می رفتم فکر کرده بودم. آدم ها گاهی با عقلشان تصمیم می گرفتند و گاهی با قلبشان. از یک سنی به بعد، تصمیم ها بیش تر پایه ی عقلانی به خودش می گرفت. سال ها می گذشت از وقتی که پای یک انتخاب، قلبم را وسط می گذاشتم. با این حال…این که قبول کنم سفر یک هفته ای ام را با او قسمت کنم نه تصمیم عقلم بود و نه قلبم. من حتی نمی دانستم چرا ده دقیقه ای حاضر شده و به این امید که منتظرم مانده پایین رفتم. با دم دستی ترین لباس ها و ساده ترین ظاهر.

_امیدوارم پشیمون نشم.

لبخندش، خیلی جان نداشت. یک طوری شبیه همین غروب، در خودش فرو رفته بود.

_آدم بد سفری نیستم.

حرکت که کردیم، بر خلاف تصورم شروع کرد به توضیح راجع به لافت، این که در گذشته یک بندر استراتژیک بوده و برای جنگ ها، کمین گاه خوبی به حساب می آمده. به بادگیرهای خانه هایی که معماری سنتی و اسلامی داشتند اشاره کرد. به این که تعداد بادگیرها در گذشته نشانه ی ثروتمند بودن صاحب خانه بوده. از نوع کاشت نخل ها و این که سایه اشان روی خانه ها بیفتد حرف زد. حرف زدنش خاص بود.

آدم های درون گرایی مثل من، از حرف زدن و شنیدن خیلی لذت نمی بردند.

کم پیش می امد من محو گفته های کسی بشوم.

او اما قضیه اش زیادی فرق داشت، حرف می زد اما آرام و شمرده….با تن صدایی که نه بالا بود و نه پایین. مطمئن و آگاه! گاهی حواسم پرتش می شد. شبیه دخترک های هجده ساله! محو حرکت لب های

متناسبش می ماندم و صدایش در گوشم دیگر نمی پیچید. فقط یک جهان سکوت بود و اویی که لب می جنباند. انگار که واقعا فقط می خواست هم سفرش باشم.

فقط همین!

لافت را قبلا هم دیده بودم اما انقدر دقیق و دوست داشتنی نه.

این که انقدر با حوصله میان کوچه های باریکش قدم بزنم، مردی با قدم های محکم کنارم گام بردارد و با آن صدای پر جاذبه اش از این بندر حرف بزند، بوی غذاهای محلی از خانه ها به شامه ام بچسبد و هرزگاهی صدای حرکت باد میان برگ های نخل ها میان گوشم بپیچد.
لافت، هرگز انقدر زیبا نبود.

تعیین مکان شام را به عهده ی خودش گذاشتم. نشان داده بود بهتر از من جزیره را بلد است و می شود در این مورد، به او اعتماد کرد.
رستوران انتخابی اش اما، رستوران خیلی پیچیده و خاصی نبود. در محیط بیرون، نزدیک به دریا و صندلی پلاستیکی زرد دور میز های کوچک..تمام دیزاین این رستوران بود. می گفت، به این جا می گویند رستوران خاله. زنی که بومی همین جزیره است و غذاهای دریایی اش حرف ندارد.

من مشکلی با این همه سادگی نداشتم. حتی به نظرم، نخل های دور تا دورمان و این هوای معتدل در دل زمستان، حال آدم را سرجایش می آورد. قبل از نشستن، آستین های پیراهنش را به بالا تا زد و بعد، صندلی را آنقدری عقب کشید که پاهای بلندش، راحت زیر میز جا بشوند.

_شک ندارم عاشق غذاهاش می شی.

به دور و اطراف، به آدم های دیگری که پشت میزهای کنارمان نشسته بودند کوتاه نگاهی انداختم. چقدر زندگی میان جزیره زیباتر از پایتخت سرد و پر دود بود.

_حرف بزنیم؟

چشمان تیره اش، برق زدند. برقی که حس کردم کمی محبت میانشان رخنه کرده.

_ما که این چندساعت همش در حال حرف زدن بودیم.

_جدی!

دستانش را روی سینه اش جمع کرد، رگ های دستش، با توجه به آستین های بالا رفته ی لباسش در چشم بودند. می توانستم قدرت میان خونش را حس کنم.

_بپرس.

بوی شوری آب را دوست داشتم. بویی که در شهر، پخش شده بود، در هر نقطه اش!

_کی هستی؟

لبخندش، تلخ شد و سرش لحظه ای پایین افتاد. بعد اما با نفس عمیقی، دوباره بلندش کرد و کف دستانش را روی میز گذاشت:

_علی، علی عابدینی..برادر کسی که باعث شدی بازیگر بشه.

همان طور خیره در چشمانش ماندم. او هم جدی نگاهم کرد. شبیه یک ماز شده بود که هر طرف می رفتم به بن بست می خوردم.

_به جز اینی که گفتی…

سوالش، جواب من نبود اما طوری پرسید که جا خورده، کمی گاردم را جمع کردم. لحن غریبانه ای داشت.

_برات آشنام؟

آشنا بود، اما آشنایی که ندیده بودمش. همین داشت گیجم می کرد. غذاهایمان را که آوردند، به اجبار بینمان سکوت شکل گرفت. باید فکر می کردم، روی جوابم و چیزی که قرار بود بشنوم. مدت ها بود از غافلگیر شدن بیزار بودم.

_انگشتر دستت…

نگذاشت ادامه بدهم. سرش را گرم کرد به جدا کردن تیغ های ماهی.

_هدیه ست.

با کلافگی نگاهش کردم. لبخندی که زد، زیادی مصنوعی بود.

_می خوای برات تیغ ماهیارو جدا کنم؟

از جدا کردن تیغ ماهی بدم می آمد. خودش را دوست داشتم اما این کار را نه. با این حال، هنوز آن قدری با او احساس صمیمت نداشتم که درخواستش را قبول کنم. سرم را به معنای نفی تکان دادم و او، دیس را مقابلم قرار داد.

_می دونستی خیلی اسم خاصی داری؟

می دانستم. نصف بدبختی های زندگی ام به پای همین اسم تمام شده بود. اسمی که هیچ وقت بعد ان اتفاق دوستش نداشتم.

_خیلی بهم گفتن.

عمیق نگاهم کرد. حس می کردم هرچه در ذهن دارم می فهمد. چشمانم را کوتاه بستم و بعد، با چنگال تکه های ماهی را جدا کردم. دلم نمی خواست دستم را به غذا بزنم.

_دوسش داشته باش.

گنگ سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. او این بار اما نگاهم نمی کرد. دستش را جلو آورد، چنگال را از دست من گرفت و با فشردن پشتش به روی گوشت های ماهی، مطمئن شد استخوانی نمانده. حرکتش، عجیب نبود اما به شکل لعنتی واری درگیر کننده به نظر می رسید.

_هرچیزی که مربوط به خودت می شه رو دوست داشته باش.

هنوز گیج بودم، گیج این حرفش…فهمیده بود. این که اسمم را دیگر دوست ندارم درک کرده بود. فقط با یک نگاه؟ مگر می شد؟ خیلی جدی چنگال را دوباره به دستم داد و کمی عقب کشید. با دست به ماهی ها اشاره ای کرد و انگار هیچ حرفی قبلش رد و بدل نشده، خونسرد نجوا کرد:

_حالا بخور، نوش جونت!

*****************************************************
تا جلوی در هتل همراهی ام کرد.

باید اعتراف می کردم شب بدی نبود. یک طورهایی انگار کنارش، باز هم آرامشم را داشتم. آرامشی که بخشی از آن، میان سکوت های به موقعش جا خوش کرده بود.

مقابل هم که ایستادیم، نفس عمیقی کشیدم. یک هم سفری اجباری اما به طبع دلنشین که نمی دانستم باید چه واکنشی در برابرش داشته باشم. نگاهم را بی جواب نگذاشت. برعکس تصور اولیه ام نسبت به او، بیش تر از شوخ بودن یک شخصیت پرغرور اما متعادل شده داشت. چشمانش، روی دسته ی موهایم مکثی طولانی داشتند.

_ فردا صبح میام بریم طرف هرمز.
سرم را کوتاه تکان دادم.

_شب خوبی بود.

لبخندی زد، محو و با چین هایی که دور پلکش دوخته شدند.

_خوبه که به مرحله ی پشیمونی نرسیدی.
لبخند، روی لب های من هم نقش بست. حقیقتا فراتر از باورهایم رفتار کرده بود. برعکس چیزی که در دیدارهای قبل نشان داده بود.

_شب بخیر.

با کمی مکث، آن هم وقتی نفسش را محکم بیرون می فرستاد پلک روی هم گذاشت، صدایش آرام شده بود.

_شب بخیر بانو!

وارد لابی هتل شدم، دلم نمی خواست به عقب برگردم و ببینم هنوز ایستاده یا نه. کارت اتاقم را تحویل گرفته و بالا رفتم. تاریکی داخل اتاق، با نور کمی که از پنجره و طرف ساحل به داخل خزیده بود دلچسبی دوست داشتنی ای داشت. بدون دراوردن لباس هایم روی تخت نشسته و به نقطه ای زل زدم. سعی کردم تمام این چندساعت را مرور کنم. تمام نگاه ها، حرف ها و رفتارهایش را.

از پشت تنم را پرت کردم روی خوشخواب و همراه با تکان هایش چشم بستم. شده بودم شبیه یک دختر تازه به بلوغ رسیده، همان قدر سست و همان قدر احساساتی. دستم را روی قلبم قرار دادم، تند نمی زد! آرام بود و همین به من قوت قلب می داد. که چیزی شبیه گذشته ها نیست. که تکرار…دور باطل این روزهایم نمی شود. بعد از کمی آرام شدن، چشمانم را باز کردم. موبایلم را برداشته و در همان حالت دراز کشیده وارد

لیست مخاطبینم شدم. هنوز آن شماره را سیو داشتم. هنوز در سیمکارتم یک شماره به نام خانه ی عشق بود. یک شماره که از سال ها قبل، بوق آزاد می خورد و بدون این که کسی جوابم را بدهد روی پیغام گیر می رفت. روی شماره، مکثی کردم. قبل ترها حفظش بودم و این روزها…دیگر در یادم نبود. لمسش کرده و بلند شدم. گوشی به دست خودم را به پنجره ی اتاق رساندم.

صدای بوق در گوشم پیچید و من خیره به ساحل، به آب خروشان خلیج فارس خیره ماندم. خودآزار بودم…سال ها بود ته هر حال خوشم، دست می زدم به یک خودآزاری تا انتقامش را از خودم بگیرم. با دست های خودم.

هیچ کس قرار نبود جوابی بدهد. بوق ها تکرار می شدند و دست دیگر من به شیشه ی پنجره چسبیده شد. پیشانی ام را رویش گذاشتم و بالاخره تماس روی پیغامگیر رفت. سال ها، قبض تلفن ان خانه را می دادم تا قطع نشود. قطع نشود و من این صدارا از دست ندهم.

“سلام…خونه نیستیم، لطفا پیامتون و بذارین. من و غوغا در اولین فرصت باهاتون تماس می گیریم.”

لب گزیدم، لب گزیدم و جانم درآمد با شنیدنش. آن روزها هنوز حالمان خوب بود. هنوز می شد لبخند زد و من، هنوز اسیر رویاهای دخترانه ام بودم. این صدای مردانه، همان صدایی بود که برای اولین بار قلبم من را به اوج رساند. هروقت می شنیدمش، ضربانم تند می شد. کف دست هایم عرق می کرد و گوش هایم داغ می شدند.

لب هایم که جنبید، می دانستم این پیغام هم مثل هزاران پیغام قبلی، فقط به گوش دیوارهای خانه می رسد. دیوارهایی که سال ها گوش شنوای دردهایم بودند و یک حضور…که مدت ها بود نداشتمش. من، شب های زیادی زنگ می زدم و در پیغام گیر برای شاهینی که دیگر نبود حرف می زدم. به جبران آن شب آخر و سکوتم.

_سلام…

سرخوردم پای پنجره، زانوهایم را جمع کردم در شکمم و خیره به چمدان نیمه بازم ماندم. چمدان بستن و باز کردن را در این دنیا، خوب یاد گرفته بودم.

_اومدم قشم. نزدیکم به دریا…. به غرقاب!

می دانستم جوابی نمی شنوم. می دانستم آدم های مرده اگر روح داشته باشند می شنوند و جواب نمی دهند. دلم به همین شنیدنش خوش بود. دلم می خواست فکر کنم هنوز در آن خانه زندگی می کند. هنوز نفس می کشد و هنوز فقط بینمان تنها دلخوریست نه جدایی.

_اومدم یک هفته فقط به خودم و تو و اون گذشته ی لعنتی فکر کنم.

از این سکوت، گاهی به جنون می رسیدم. باید تلفن را برمی داشت، بعد هم می گفت فراموش کن عشقم. لطفا صدای بغض دارت و نشنوم.

_یکی هست که اما نذاشت. نذاشت تنها بمونم و به تو فکر کنم. می دونی شاهین؟ خیلی ترسیدم با دیدنش.

سرم را به سمت سقف گرفته و چشمان پرم را بستم. دلم لک زده بود یک بار دیگر عشقم صدایم کند. فقط یک بار!

_ترسیدنم داره. حس می کنم عجیبه. آدمای عجیب ترسناکن. مثل تو…از آدمایی که شبیه توان می ترسم. شش ساله ترسیدم و بازم می ترسم.
نفس عمیقی کشیدم. بغض هارا پس زدم و به روزهایی بعد رفتنش فکر کردم. به جان کندنم برای برگشت به زندگی و لمس موفقیت. من به معنای واقعی کلمه، خودم را کشتم تا به این جایگاه برسم. تا حرف ها، شایعات، حواشی و تلخی هارا فراموش کنم.

_ما دوتا بچه بودیم. دوتا بچه که نه عاشقی بلد بودن، نه جدایی و دل کندن.

پوزخندی زدم، سرم نبض می زد و آرامشم، دود شده و به هوا رفته بود. دلم می خواست دست در سینه ام کرده، قلبم را بیرون بکشم و در همین خلیج لعنتی غرقش کنم. بدم می امد از این همه خیره سر بازی اش.

_راستش و بخوای…هنوز دلم برات تنگ می شه. تو چی؟ دلت برای من…اصلا تنگ می شه؟
بعید می دانستم. اگر می شد که این کار را با زندگی مان نمی کرد. اگر دلش تنگ می شد که خودش را در اوج جوانی اسیر خاک نمی کرد. گوشی از میان دستانم سرخورد و من، چشمانم را محکم تر روی هم فشردم.

دلم نمی خواست گریه کنم.

هم اشک هایم را ریخته بودم و هم ضجه هایم را زده بودم. خیلی سال پیش، همه ی این کارهارا کرده بودم. دلم فقط، باید واکسینه می شد. باید برای آدم های جدید و البته عجیبی که او را یاد شاهین می انداختند حفاظ می ساخت. باید کمی سفت و محکم می نشست سرجایش و با هرشباهتی، نمی لرزید و سست نمی شد. تماس قطع شده بود و یک من، با فکرهایم نشسته بودم و مرثیه می خواندم.

مرثیه ی اشتباه نوجوانی ام..

اشتباهی که نه تنها من، بلکه خانواده ام را هم نابود کرد. هنوز تیتر خبر شش سال قبل، جلوی چشمانم رژه می رفت. تیتری که در یک شبانه روز…موهایم را سفید کرد.

“بازیگر تازه کار مجموعه ی نیمه کاره ی تلویزیونی، مقابل معشوقه اش خود را به دار آویخت…”

شاهین، خودش را دار زد و من…آرزوها و جوانی ام را…

من بچگی کردم..شاید نمی دونم.
فقط می دونستم بی اون نمی تونم.
یادم نمیره که عاشق بارون بود.
هرکاری می کردم واسه دل اون بود.
******************************************************

با صدای موزیک ملایم پیانو، آهنگی که برای زنگ موبایلم انتخاب کرده بودم بین پلک هایم فاصله افتاد. تنم خشک شده بود و درد خفیف در گردنم حس می کردم. چشم چرخاندم و با دیدن موبایل افتاده روی زمین، تازه متوجه وضعیت خود شدم. به خودی که مچاله شده بود زیر پنجره و به شکل دردناکی خوابش برده بود. چشمانم را با دست فشردم و شالی که دور گردنم گره خورده بود را با حرص باز کرده و به طرفی پرتاب کردم. موبایل همچنان زنگ می خورد و اسم و تصویر کامیاب، جلوی چشمانم نقش می بست. با سستی، موبایل را چنگ زده و بعد صاف کردن صدایم، تماس را متصل کردم.

_جانم؟

توپش پر بود و صدایش شاکی.

_جانم و درد. چرا جواب نمی دی.

تن خشک شده ام را از زمین کنده و به دنبال ساعت روی دیوار چشم چرخاندم. نه صبح بود. حتی نمی توانستم تخمین بزنم که شب گذشته، چندساعت خوابیده بودم.

_مودب باش عمو جان. خواب بودم خب.

توجهی به حرفم نشان نداد. باز هم به شیوه ی خودش مکالمه اش را ادامه داد.

_خواب مرگ رفته بودی؟ پنج بار زنگ زدم.
یک بار محکم چشمانم را بستم. تار می دید و همین اذیتم می کرد. استخوان هایم، به فغان افتاده بودند.

_ببخشید، نفهمیدم. حالا چیکار داشتی؟

نفسش را محکم بیرون فرستاد. با همه ی اخلاق های گندش، روی من زیادی حساس بود. آذربانو می گفت کامیاب یک نقطه ضعف هم داشته باشد آن تویی!

_کی برمی گردی؟

لبخند، روی لب هایم نشست. موبایل را بین شانه و گوشم نگه داشته و مانتو ام را از تن دراوردم. حسابی چروکیده شده بود. بهتر بود قبل از بیرون رفتن، یک دوش هم می گرفتم.

_قربونت برم خب..تازه دوروزه اومدم.

_بی زحمت موقع برگشتن، دوتا از دخترای جنوبی رو با خودت بیار. می گن لعنتیا خیلی خوشگلن.
خنده ام پررنگ تر شد، پر صدا و دندان نما.

_آخ که آذربانو رو می خوای که بهت یه تیکه بندازه عمو..اصل حرفت و بگو، نپیچون.
دیگر بیش از این مسیر حرف را عوض نکرد. خوب می شناختمش و می دانست بی فایده است. صدایش جدی و نالان شد:

_غوغا توی روحت، همون وقتی که پا شدی رفتی سفر، من بدبخت دندونم باعث نمودنم شده. جر خوردم از بس دیشب درد کشیدم. پاش و برگرد بیا تا از این بیش تر نابودم نکرده.

به این ادبیات، لحن و گفتار بی چاک و دهانش عادت کرده بودم. با لبخندی محو، نفس عمیقی کشیدم و حین خم شدن از چمدان، حوله ام را برداشتم:

_آدرس یکی از همکارام و می دم برو پیشش. سفارشت و بهش می کنم.

نالان تر از قبل نجوا کرد:

_نمی شه بگی بیهوشم کنه کامل بعد درست کنه؟

ترسش، چیز عجیبی نبود. بیش از نیمی از مراجعینم با این دست ترس ها دست و پنجه نرم می کردند. سن و سال هم نمی شناخت.

_کارش خوبه، نگران نباش هیچی متوجه نمی شی.

_لعنتی من همین که به این فکر کنم یارو دستش و کرده توی حلقم، حالم بد می شه. باز تورو می گم طرف برادرزادمه. دستش از همون بچگی توی حلقم بوده.

صدای خنده ام عصبی اش کرد، واقعا اما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. دلم برایش ضعف می کرد وقتی این طور کلافه، جملات خنده دار به کار می برد.

_نترس عزیزدلم. من همه ی سفارشات لازم و بهش می کنم. فقط زود برو.

باشه ی بی حوصله اش، باعث قربان صدقه اش رفتن آن هم در دلم شد. تماس را که قطع کردم اول آدرس مطب پیام را برایش پیامک کرده و بعد، در یک تماس کوتاه سفارشات لازم را برای همکارم گفته و بعدش، با خیالی سبک شده وارد حمام شدم. قرارمان ساعت ده، در ساحل بود.
دوش گرفتنم را خیلی هم طول ندادم. برای آماده شدن هم خیلی وقت نگذاشتم. شاید سال های قبل، رسیدگی به ظاهر و درچشم بودن برایم اهمیت داشت اما حال…ترجیح می دادم در هیچ چشمی نباشم. به خاطر هوا تنها از ضدآفتاب و یک بالم لب بی رنگ استفاده کردم. از اتاق که بیرون رفتم هنوز پانزده دقیقه فرصت داشتم. صبحانه ام را در لابی هتل، با یک چای و کیک سرهم کرده و بعد به سمت ساحل قدم برداشتم.
هوا، به نسبت روز قبل کمی گرم تر بود. چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. عینک آفتابی ام را سر دادم بین موهایم و بعد، با صدای سلامش، سرم را چرخاندم، سرحال تر از دیروز بود و چشمانش، برق بیش تری داشت:

_سلام.

با نگاه کنکاش گرش، صورتم را کاوید و بعد، با لبخندی محو نفس عمیقی بیرون فرستاد.

_صبحت بخیر بانو.

یاد تمام لحظات دیشب برایم زنده شد. به خودم و قلبم، این درگیر نشدن را قول داده بودم. سخت بود اما خب…قول بود. نباید یک بانو شنیدن، تا این حد تحت تأثیرم قرار می داد.

_صبح شما هم بخیر.

نفسی بیرون فرستاد. دستی به ته ریشش کشید و بعد سرش را چرخاند طرف قایق های تفریحی:
_باز برگشتیم سر فعل و فاعل و ضمیر.

لبخند زدم. این نوع سماجت، جالب بود. به خصوص که خیلی جدی هم بیانشان می کرد.

_بسیار خب، فعلا بریم. وقت برای آموزش زبان ادبیات فارسی زیاده.

کنارش قدم برداشتم و دستم را بند کیف کوچکم کردم که کج، روی شانه هام قرار گرفته بود. کر بو، بودن بزرگ ترین نعمت بود وقتی هم جوار یک مردی می شدی که عطرش، با بوی شوری آب و گرمی خلیج درهم آمیخته و دیوانه ات می کرد.

_شبیه یک تورلیدر رفتار می کنی.

نگاهم کرد، پیروزمندانه از این که فعل درستش را به کار برده بودم. از طرز نگاهش گر می گرفتم. زیادی خیره و بی پروا بود. این احساسات، از سن من بعید به نظر می رسد. فکر می کردم بلوغ را سال های قبل پشت سر گذاشته بودم.

_سه سال شغلم بود.

مات و متحیر نگاهش کرده و ایستادم. چرخید و با جدیتی کم نظیر نگاهم کرد. باد ملایم باعث افتادن لبه ی شالم از روی شانه ام شد. نگاهش به گردنم که حالا در معرض دید بود گیر کرد و ابروهایش، برای چندثانیه بهم نزدیک تر شدند. دست بالا آورد، لبه ی شال را گرفت و خیلی نرم روی شانه ام قرارش داد و لب زد:

_از دیروز تا حالا منتظر بودم بپرسی شغلم چیه و نپرسیدی.

_شغلت واقعا چیه؟

هنوز دستش روی شال و شانه ام بود. چرا برش نمی داشت را نمی دانستم.

_تا هفت سال پیش یک تورلیدر بودم. اما حالا..

مکثش باعث شد، دقیق تر نگاهش کنم. به اطرافش زل زد و آرام زمزمه کرد:

_یه بدلکار.

چشمانم گشاد شدند، شبیه کسی که گوش هایش کیپ شده باشد و به درستی شنیده اش اعتماد نکند شده بودم. حالتی که باعث تفریحش شده بود. دوگام به عقب برداشتم و سرتاپایش را از نظر گذراندم. شوخی اش گرفته بود؟ با ان اندام پر و چهارشانه و قد بلند، به ورزشکاران شباهت داشت اما یک بدلکار…

_شوخیه؟

لبخند محوش را دوباره تکرار کرد و پلک روی هم گذاشت:

_من واقعا مدرس یک مدرسه ی بدلکاری ام.
باورم نمی شد…خدای بزرگ!

*****************************************************
نشستن روی قایق و سواری روی آب های جزیره ی هرمز، وقتی دلفین ها از هر طرف محاصره ات می کردند و با آن بامزگی ذاتیشان از آب بیرون می آمدند از جذاب ترین قسمت های تماشایی جزیره بود. تماشایی ترینی که با حضور مرد مرموز کنار دستم، تمرکز کافی برای دیدنش را از دست می دادم. هنوز درگیر شغلش بودم. شغلی که به سینما بی ربط هم نبود.

یک بدلکار…از خطرناک ترین شغل هایی که می شناختم و با خیلی هایشان ارتباط هم داشتم. چیزی که گیجم کرده بود این یکه خوردن و غافلگیر شدنم بود. چرا از روز اول نپرسیده بودم برادر عماد چه فعالیتی می کند؟

_تا حالا برای سریال و فیلمی هم بدل انجام دادی؟

نگاهش را از آب گرفت. خصوصیت بارز چهره اش، غروری بود که شاید در رفتار نشان نمی داد اما انگار میان اجزای صورتش نهادینه شده بودند. عینک افتابی اش نمی گذاشت درک کنم در نگاهش چه می گذرد.

_نه.

_چرا؟

نفس عمیقش، سینه اش را محکم تکان داد. سکوت که کرد فهمیدم خیلی هم نباید دنبال جواب بگردم. این مرد، از بین سوال های من گزینشی شروع به جواب دادنشان می کرد. با آن صدایی که بیش تر شبیه صدای دوبلورهای قدیمی بود.

_عمو سرعت قایق و بیش تر کن.

این جمله اش، باعث شد کمی محکم تر به لبه های قایق بچسبم، ترس از چپ کردن قایق، یک ترس مزخرف ذهنی بود که سال ها در سرم حملش می کردم.

_وای نه!

_می ترسی؟

ناخوداگاه بود که چشمانم باز شد. با جدیتی همراه شده با مهر، نگاهم کرد. کمی خودش را جلو کشید و با نزدیک شدنش به من، درست مقابلم نشست. قایق شتاب گرفته بود و باد، با سرعتی باور نکردنی به صورتمان می خورد. بوی دریا هم، غلظتش چندین برابر از قبل شده بود.

_غوغا؟

از اقرار به ترس، به اندازه ی خودش بیزار بودم. دستش را که جلو آورد و کنار دستم، روی لبه ی قایق قرار داد مسیر نگاه من هم تغییر جهت داد.
_قرار نیست غرق بشیم و بیفتیم توی آب…فقط قراره لذت ببریم. از این باد و سرعتی که خلاف جهت داره مارو جلو می بره.

برای چندلحظه ترسم را فراموش کردم. دلم می خواست پشت میزم در شرکت آبادیس، یا در مطبم بودم. هرجایی که می توانستم همان غوغای آرام، صبور و بی قلب باقی بمانم. این جا و در این قایق..در این فاصله

*****************************************************

نشسته بودیم روی شن ها، نزدیک به آب…نقطه ای که می توانستی رد صدف ها و گوش ماهی های شکسته را، تا خود دریا بگیری. موج ها، تند شده بودند و باد، هم پایشان شدت گرفته بود.

متوجه شده بودم، دوست ندارد غروب خورشید را به هیچ عنوان از دست بدهد. من هم، نارنجی پررنگ آسمان و ریزش اشعه هایش در آب دریا را دوست داشتم. این که بنشینم روی نرمی شن ها و آب، تا پیش پایم جلو بیاید. نگاه کنم…نگاه کنم…نگاه کنم.

دریا، شبیه زندگی من بود.

انگار خلاصه اش کرده بودند در روزهای گذشته ای که، سخت گذشته بودند. در قلبی که هم پای مردش، در عمقی پر آب سقوط کرده بود و هیچ غواصی بعد رفتنش، توان نجات قلب و روحم را پیدا نمی کرد.

_اولین باری که اومدم قشم، ده سالم بود.

سرم را چرخاندم به طرفش، دست هایش را از پشت تکیه گاه تنش کرده بود و پیچ و تاب عضلاتش، پیش چشمم می رقصید. یک پایش را دراز کرده بود. به شلوارش، ذرات شن چسبیده بود و با هر موجی که پیش می آمد، کمی پاچه اش خیس می شد. پای دیگر اما خم شده از زانو مانده بود. کف کالج هایش، گلی به نظر می رسید.

_مامانم دست من و عماد و صبا رو گرفت و برد بازار…اخمو بودم و تو قیافه، دلم دریا می خواست. من و چه به بازارای محلی؟

تصورش، با چهره ای آویزان باعث شد چشمانم بخندند. خودش هم لبخند محوی روی لب داشت و نگاهش، همچنان به آب بود.

_چشم مامانم به یه لباس محلی افتاد. رفت سراغش و منم یکم این ور و اون ور نگاه کردم و به خیال این که برای خودم مردی شدم، از کنارش گذشتم و از بازارچه بیرون اومدم. اصلا به چیزی جز این که خلیج فارس و ببینم فکر نمی کردم.

_پدرت….

نگذاشت بپرسم که کجا بود. با صدایی گرفته و سنگین نجوا کرد:

_فوت شده بود.

متأسفم گفتنم، خیلی دوای درد مردی که در سن کم، پدرش را از دست داده بود نمی شد. به نیم رخش زل زدم. استخوان بی نقص بینی اش، ترکیب بی نظیری با چانه و مژه های بلندش داشت. مگر مرد هم انقدر مژه هایش بلند می شد؟

_از یه محلی پرسیدم از کدوم طرف برم تا برسم به خلیج. راه و نشونم داد و من، حرکت کردم. فاصله کم نبود اما همین که رسیدم به ساحل، انگار دنیار بهم دادن. سریع لباسم و درآوردم و رفتم توی آب…یه پسر بچه ی تخس و بی خود بودم.

خنده ام رنگ و صدا گرفت. نگاهش کمی چرخید و روی انحنای لب هایم کوتاه و گذرا عبور کرد. بعد هم تا چشمان آرامم بالا امد:
_غروب که شد، تازه فهمیدم چیکار کردم.

_تا غروب توی آب بودی؟

سرش را تکان داد و دوباره با چرخاندن سرش، زل زد به آب. پای دراز شده اش را جمع و دست هایش را از پشتش به جلو آورد:

_تمام تنم سوخته بود. شونه هام که از آب بیرون بود تاول زده بود. اینا اما مهم نبودن…مهم این بود من نمی دونستم حتی هتلمون کجاست.

سعی کردم خودم را جای آن مادر بگذارم. لحظات سختی را به حتم گذرانده بود.

_انقدر غد بودم که حتی گریه هم نمی کردم. فقط انقدر گشتم تا یه پاسگاه ساحلی پیدا کردم. رفتم و جریان و براشون گفتم و یه ساعت بعدش، با کلی استعلام فهمیدن یه زن گزارش داده بچش گم شده. مشخصاتمون یکی بود. من و تا هتل بردن و مامانم که از شدت گریه داشت از حال می رفت با دیدنم انگار جون گرفت. جلو اومد، بغلم کرد…خوب به سرتاپام زل زد و بعد…وقتی فهمید سالمم محکم کوبوند توی گوشم.
دستم را روی دهانم گذاشتم، نگاهم کرد و سری تکان داد:

_چیه سرکار خانم؟ از کتک خوردنم خوشت اومد؟

جوابی ندادم و تنها سعی کردم، لبخندم را کنترل کنم. لبخندی که روی لب های او هم بود.

_بعد اون زیاد اومدم قشم اما هیچ وقت، خاطره ی اون روز از ذهنم بیرون نرفت. غروب که می شه، یادش می افتم. یاد ترس وحشتم وقت تاریکی هوا و نارنجی شدن آب، بعدم طعم اون سیلی.

_پس چرا اصرار داری غروبارو ببینی؟

نفس عمیقی کشید. سرش را به سمت آسمان گرفت و چشم بست.

_آدم باید خاطرات بدش و بذاره جلوی چشمش، توی خیالش به خودش سیلی بزنه و یادش نره، فاصله ی حال خوش و حال بدش، اندازه ی یه غروبه!
محوش ماندم و او با همان چشمان بسته، در آن پوزیشین ماند. تعبیر جالبش…تعبیر درستی بود. چندثانیه نگاهش کردم را نمی دانم اما وقتی چشم باز کرد، در نگاهش مهربانی عمیقی نهفته بود. نفسش را بیرون فرستاد و بدون این که خیرگی ام را به روی خودش بیاورد ایستاد. شن های چسبیده به شلوارش را تکاند و من را مخاطب قرار داد:

_غروب تموم شد خانم دکتر. پاش و بریم.

آرام ایستادم. آسمان داشت تاریک می شد و دیگر، از نارنجی های خورشید اثر کمی باقی مانده بود.

_چی شد که رفتی سراغ بدلکاری؟

چرخید، نگاهش جدی شده بود. شاید این که مستقیم از او و زندگی اش بپرسم، آن هم بدون این که خودش محرکش باشد از نظرش عجیب می آمد. با این حال این مرد، سراسر سوال بود برای من و ذهن و باورهایم.

_تا حالا از ارتفاع چندهزارمتری پریدی؟

این دیگر چه سوالی بود؟ سرم را تکان دادم و او، یک گام به طرفم برداشت.

_دیدن زمین از اون بالا، پریدن سمتش و میون آسمون و هوا معلق بودن یکی از جذاب ترین تجربه های زندگی من بود. بدل یعنی خطر، خطر یعنی هیجان و من…عاشق تلفیق این دوتام.

سرم را کج کردم، عماد شخصیت بسیار ساده تری نسبت به برادرش داشت. این مرد را باید یک شب شبیه معادله می نشستم و حل می کردم.

_این که آدم خطر و دوست داشته باشه جالبه.

_تو اما دوستش نداشته باش دکتر.

متوجه منظورش نشدم. ابروهایم درهم گره خورد و باز هم او یک قدم به طرفم برداشت. نگاه بی پروایی داشت. حال دیگر خیلی فیس در فیس و نزدیک بهم ایستاده بودیم. نپرسیدم چرا چون خودش، جوابم را داد. آن هم با لحنی اغوا کننده:

_ آخه یهو ممکنه دل یکی بریزه وقتی توی خطر میفتی.

حرف دوپهلویش، شبیه بوی شمعدانی بود. عطر داشت و این عطر آرامم می کرد.

_خودت چی؟ یهو دل کسی برات نمی ریزه؟

سوالم، نگاه خیره اش را در پی داشت. پرسیده بودم تا ببینم این مردی که تا این حد بی پروا، داشت در حریم من نفوذ می کرد تعهدی هم دارد یا نه. برای زنی مثل من، زنی که بی تعهدی، یک بار به انتهای خط رسانده بودتش، این جواب…خیلی مهم بود.

_چرا…یه زن!

نفسم گره خورد. زنی در زندگی اش بود و من از خودم بابت ساعت هایی که کنارش خوش گذرانده بودم شرمگین بودم. حس کردم، قلبم دلخور نگاهم کرد. کلمه ی بعدی اش اما، همه ی آن نفس های گره خورده را با یک دست نامرئی باز کرد. یک به یک و صبورانه.

_مادرم.

مادرش را، درک می کردم. سخت بود مادر یک جوانی باشی که شغلش، با خطر هم آغوش شده. نمی دانم چرا قلبم از ان حالت دلخوری به حالتی ذوق زده درآمد. این فعل و انفعالات احساسی از من و پیشینه ای که گذرانده بودم بعید بود. مقابل این مرد، خودم را گم می کردم و این…باعث ترسم می شد.

_حق داره.

لبخندی زد. محو…با چین های دور چشم و سینه ای که از نفس عمیقش آرام تکان خورد:

_همیشه دعا می کنه یکی بیاد توی زندگیم، که این نگرانیا رو باهاش تقسیم کنه.

ابرویی بالا انداختم. این مرد خودش هم می دانست تا چه حد به درد کار مادلینگ می خورد؟ شاید باید معرفی اش می کردم و از دل آن شغل خطرناک بیرون می کشیدمش. دستم را مشت کردم تا روی قلبم ننشیند. واقعا داشتم برای شغلش نگرانی خرج می کردم؟ دیوانه شده بودم گمانم.

_عجیبه. مادرا اصولا با زن گرفتن پسراشون مشکل دارن.

دستانش را در جیب فرو کرد و با حرکت سر خواست حرکت کنیم. ایستاد تا کنارش قرار بگیرم و بعد گام هایش را با من هماهنگ کرد.

_لابد خسته شده از دستمون.

لبخندی زدم.

_شاید هم امید داره همسرت شغلت رو تغییر بده.

از گوشه ی چشم، نگاهی روانه ام کرد. باد شب های جنوب را، دوست داشتم. همین بادی که از کنار دریا می گذشت و میان شال من، رقصی هنرمندانه به پا می کرد، انگار این باد، قصه داشت. قصه ی ماهیگیرهای اسیر طوفان، قصه ی دریانوردانی که از خانواده دور بودند و یا حتی ماهی های تنها…این باد، قصه ی دریا را با خودش داشت:

_پس باید خاطر همسرم خیلی عزیز باشه که به خاطرش این کار و بذارم کنار.

نگاهش نکردم. بیش تر حواسم پرت قدم هایم بود که از خودشان اثربه جا می گذاشتند، اثرهایی که با موج بعدی قطعا از بین می رفتند، در ذهن من اما اثرها و ردپاهایی بود که هر موجی می آمد، پاکشان نمی کرد. مانده بودند تا بشوند آیینه ی دق!

_امیدوارم.

آرام گفتم، اما نه آن قدر آرام که نشوند. آرام گفتنم نه از سر حسادت بود و نه بغض. حسرت اما میانش موج می زد. من…سال های قبل، به این امید که خاطرم عزیز است سعی در تغییر یک نفر داشتم و تهش…مزخرف تمام شد. با یک درد و زخم که خوب شدنی نبودند. این امید به تغییرها، ته همه شان ناامیدی بود. آدم ها…تا خودشان نمی خواستند تغییر نمی کردند.

**********************************************************

تازه به هتل برگشته بودم.

آن قدر خسته بودم که در همان لابی، روی اولین مبل نشستم. این سه روز، زیاد راه رفته بودیم. می گفت باید جزیره را قدم زد تا بتوانی زیر و بمش را ببینی. هرچه می گذشت، بیش تر مطمئن می شدم اقرارش به تورلیدر بودن، لاف و دروغ نبوده. اطلاعات جامعش، من را به این باور می رساند که شاید بومی همین نقطه از کشور باشد.

خیره به تعداد انک آدم های داخل لابی مانده و چشمان خسته ام را روی هم گذاشتم. خودم را می شناختم، با همه ی این خستگی، باید جان می کندم تا خوابم می برد. عادت بدی که از بچگی همراهم بود و باعث می شد خستگی بی خواب ترم کند. مامان، همیشه می گفت تو هروقت خسته شوی، از خستگی زیاد خوابت نمی برد.

صدای بلند شده از موبایلم، نشان از یک تماس تصویری در پیام رسانم داشت. شماره ی آذربانو میان تمام آن خستگی، شبیه یک جان دوباره در مرحله ی آخر بود. تماس را متصل کردم و سعی کردم با یک لبخند، خستگی هایم را کاور کنم.

_سلام آذر جون.

موبایل را خیلی به صورتش نزدیک نگه داشته بود، بینی اش به همین دلیل کمی تپل تر به نظر می رسید و من باید برایش باید می مردم. چقدر عزیز بود!

_کجایی دختر؟

سلامم را جواب نداده کنجکاوی می کرد. موبایل را کمی چرخاندم تا محوطه ی لابی را ببیند.
_تازه رسیدم هتل. توی لابی نشستم. خوبین قربونتون برم؟ چه خبرا؟

بالاخره صورتش را عقب کشید. خیالش ازمکانم راحت شده بود.

_خوبم، خوش می گذره مادر؟

خوش؟ نمی دانستم جواب این سوال واقعا چه چیزی می تواند باشد. این روزها آرام بودم. جدا از هیاهوی پایتخت و مشغله های زیادم. مردی بود که فقط در لحظه اش نفس می کشید. جزیره را مثل کف دستش بلد بود و البته، حرف ها و جملاتش، رنگ و بوی عجیبی داشتند. مردی که خودش را…هم سفرم کرده بود و من هنوز مانده بودم چرا مخالفتی نکرده بودم؟

_همه چیز خوبه. چه خبر از تهران؟

پشت چشمی برایم نازک کرد. ابروهای باریک و کم پشتش، برای این کار زیادی مناسب بودند.

_همه چیز مثل همیشه. اگه این کامیاب بذاره.

دلم برای همه شان تنگ بود. فقط چندروز گذشته بود اما نمی شد دلتنگ آن خانه و آدم هایش نشوم. یک طورهایی، بعد آن فاجعه ی شش سال قبل جانم به جانشان گره خورده بود.

_باز چیکار کرده؟

_پریروز نوبت دکتر داشتم، با این پرستاره رفتیم و برگشتیم..دیدم ماشینش توی حیاطه. شوکه که چرا وسط روز خونست، رفتم تو دیدم با یه دختر نشستن روی کاناپه دارن فیلم می بینن. اونم چه فیلمی…

خنده و بهت، نگذاشتند حرفی بزنم. آذربانو هم با همان لحن عاصی شده ادامه داد.

_چقدرم دختره خوشگل بود. خاک برسرش نکنن که داره با پسر من می پلکه.

بالاخره توانستم بر خنده ام غلبه کنم. باید مفصلا بعدا در باره ی این موضوع با کامیاب حرف می زدم.

_نگران نباش بانو، من باهاش حرف می زنم.

_حیف دیگه بچه نیست چهارتا بزنم توی سرش دلم خنک شه. فعلا که از خونه پرتش کردم بیرون پسره ی نادون و…

تصور این که کامیاب، از خانه رانده شده باشد سخت بود. همین هم باعث شد کمی لبخندم را جمع کنم. آذربانو هم کلافه به نظر می رسید. جانش به همان پسر تخسش بند بود و می دانستم، عذاب واقعی را او می کشد.

سروصدای بلند شده از بیرون هتل ناگهانی بود. طوری که سکوت ملایم فضا را شکست و باعث شد کمی سرم را بچرخانم.

صدای جیغ و داد یک زن می آمد و توجه باقی افراد در لابی هم جلب شده بود. با آذربانو خداحافظی کوتاهی کرده و بلند شدم. هرچه به خروجی هتل نزدیک تر می شدم، صدای جیغ ها هم بلندتر می شد. در محوطه ی هتل، مردی درشت هیکل، با کلماتی سخیف به جان یک زن افتاده بود. چیزی که با دیدنش تنم به لرز افتاد و از صدای جیغ و التماس های زن، چشمانم پر شد.

هیچ کس جلو نمی رفت. همه فقط تماشاچی هایی بودند که ترجیح می دادند در این دعوای خوانوادگی شرکت نکنند. به جایش چشمانشان را تا آخرین توان باز کرده و داشتند صحنه هارا می بلعیدند. نمی دانم با کدام جسارت، گام های بلندم را به طرفشان برداشتم و صدایم را تا بالاترین مرتبه اش ارتقا دادم.

_چیکار می کنی آقا؟

توجهی نشان نداد. زن بیچاره، زیر دستش مثل یک گنجشک می لرزید و مرد، با واژگانی که شرم را به چهره ی من نشانده بود به او لگد می زد. بازوی حجیمش را که کشیدم تازه برگشت. چشمانش شراره های آتش بودند.

_تو چه زری می زنی این وسط؟

بی اهمیت به جمله بندی توهین آمیزش، خم شدم و دستانم را روی دست های لرزان زن که سرش را پوشانده بود قرار دادم.

_عزیزم؟

جوابم را نداد. سردی دستانش و لرزشش، باعث ترسم شده بود. موبایلم هنوز میان دستانم بود، باید سریعا شماره ی اورژانس را می گرفتم که با کشیده شدن بدنم به پشت، این امکان از من سلب و موبایل جلوی پایم افتاد.

_دخالت نکن بزن به چاک تا تورو هم مثل این عفریته نکشتم.

یکی از کارمندان هتل دوان دوان جلو آمد و من موبایل را برداشته و بلند شدم.

_دوست دارم ببینم جلوی پلیس هم می تونین این حرف و بزنین.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمند
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10092
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.