| Tuesday 20 October 2020 | 17:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین غرقاب (پارت 3)

رمان آنلاین غرقاب (پارت 3)

رمان آنلاین غرقاب (پارت 2)

رمان آنلاین غرقاب (پارت 3)

رمان آنلاین غرقاب

_مامان من آخه کجا خیره سره؟

_هرکی بیاد پسر دسته گلت و تصاحب کنه خیره سر می شه. حالا بعدا می فهمی.

به طرفش چرخیدم. داشت در تلگرام چت می کرد و همزمان جوابم را می داد. در عجب بودم که چرا فقط شیطنت های کامیاب را به بابا ایرج خدابیامرز نسبت می داد وقتی خودش در کمال سلامتی جلویم نشسته و داشت دقیقا کارهای پسرش را تکرار می کرد.

_بابا که تو این خونه پیش شما مونده.

_این حاضرجوابی هاتم به مامانت رفته.

جوابی برای حرفم پیدا نکرده و با ان جمله، خواست ساکتم کند. دستم را روی لب های منحنی شده ام قرار دادم. بوی کباب داشت تا داخل ساختمان هم می آمد.

_من به کامیاب می گم باهاش شوخی کردین تا از فکر بوتاکس بیاد بیرون..بعدم خودم شمارو یه روز می برم کلینیک بوتاکس کنین.
نگاهم کرد، متفکر و در حال سنجیدن این که چه کاری بیش تر برایش نفع دارد. این مادربزرگ بامزه که هیچ وقت هم با مامان سلوکش نمی شد و همیشه ی خدا، غر هایش جلوتر از محبتش سبقت می گرفتند را آن قدر دوست داشتم که برایش هرکاری انجام بدهم.

_صورتم و پاکسازی هم می کنه؟ از اینا که می خوابن روی تخت ماساژشون می دن؟

کنترل کردن خنده ام کار سختی بود.

_به شرطی که نخواین اون لحظه فیلم بگیرین از خودتون و شیر کنید اینستا.

_قبول، توهم بیا گونه بکار شاید میثاق راضی شد بیاد بگیرتت.
لحنم لبریز از اعتراض بود.

_بانو؟

دستش را در هوا تابی داد و ابرویی بالا انداخت.

_خبه خبه، حالا انگار خواستگار براش صف کشیده. بعید می دونم گونه هم بکاری میثاق راضی شه بگیرتت. همون حرف اولم. قیافت کپ مامانته.

لبم را به گونه ی نرمش چسباندم. با مراقبت های پوست و ماسک هایی که او می گذاشت باید هم انقدر پوست نرمی می داشت. دلم می خواست چندین بوسه ی دیگر هم به صورتش بزنم و چون می دانستم بدش می آید انجامش ندادم.

_ولی یادتون نره بانو که مامان من و چهرش، پسر شمارو عاشق کردن.

لبخندی زد. بالاخره از غر، اخم و پشت چشم نازک کردن دست کشیده بود. ایستادم و با پیامی که از جانب پولاد برای موبایلم آمد، چشم به صفحه ی گوشی ام دوختم” من دم درم “

جواب آذربانو اما برای لحظه ای، باعث سکوت دردناک مغزم شد.

_مامانت با عشقش خوشبخت شد، تو این یه مورد…تو به مامانت نرفتی!

لحظه ای که داشتم روی سنگ فرش ها حرکت می کردم تا خودم را به دروازه ی بزرگ برسانم و پولاد را ببینم به آن جمله فکر کردم. مامان خوشبخت بود؟

کودک بودم، شاید تازه الفبارا در مدرسه یاد گرفته بودم. شب ها سعی می کردم کتاب داستان هایم را خودم بخوانم. گاهی می دیدم که مامان، رژ قرمز می زند. موهایش را مدل دار می بندد و از عطری که من اجازه ی استفاده از آن را نداشتم به گردنش اسپری می کند. بعد تمام شب..روی کاناپه منتظر می نشست تا پدر بیاید و او..نمی آمد. فیلمبرداری اش طول می کشید. ان قدر طول که وقتی وارد خانه می شد مامان با رژ لبی که دیگر کمرنگ شده و عطری که بویش پریده، روی کاناپه خوابش برده بود.

شاید در این مورد هم من، به مامان رفته بودم.

دروازه را باز کردم. پولاد از ماشینش پیاده شد و من با اشاره دست خواستم دوباره بنشیند. میله ی پشت دروازه ی قدیمی خانه را بالا کشیدم تا بسته نشود و در صندلی جلوی ماشینش قرار گرفتم. لامپ سقف اتوموبیلش را روشن کرد و به طرفم چرخید:

_می دونم بد موقع بود ببخشید.

مهم نبود. نه آن قدری که بخواهیم سرش بحثی بکنیم.

_چی شده؟

موبایلش را روشن کرد و چند عکس مقابلم گرفت. با دیدنشان ابروهایم درهم گره خوردند.

_جالب نیست؟

نگاهم را از عکس دختری با موهایی که یک طرفشان را تیغ زده بود و تیپ عجیب و البته مد روزی پوشیده بود تا چهره ی او بالا کشیدم.

_فرودگاه امامه؟

سری تکان داد و موبایل را با یک چرخش در دستش، در جیب داخلی کتش سر داد.

_اومده ایران.

انگشت روی لب گذاشته و متفکر به کوچه، درختان تنومند و خلوتی دوست داشتنی شبانه اش چشم دوختم.

_آدرسش؟

_براتون می فرستم. فقط چرا براتون انقدر مهمه؟ این پنجمین نفره!

به جای دادن جواب، با کمی مکث پرسیدم:

_چندوقت ایران می مونه؟

نفسی بیرون فرستاد. کلافه بود از سوال هایی که هر بار بی جواب می ماندند.
_دو سه ماه.

خوبه ای زمزمه کرده و بعد کامل به طرفش چرخیدم:

_ممنونم پولاد، به پری و پوریا سلام برسون.

از ماشین که پیاده شدم هنوز هم متفکر خیره ی صندلی ای بود که چندلحظه ی قبل رویش نشسته بودم. دروازه را بستم، تکیه زدم به آن و آسمان بالای سرم را تماشا کردم.

چیزی به تحقق هدف نمانده بود. صدای پیامک، سرم را پایین انداخت. پولاد بود و آدرسی که خواسته بودم.

آدرس خانه ی ملودی شفق…یا همان محسن شفق سابق. همان ترنس تغییر جنسیت پیدا کرده!

نفس عمیقی کشیده، خودم را بغل کردم و به طرف ساختمان قدم برداشتم.

سنگ ها زیر پایم لرزیدند و صدایشان، گوش هایم را کیپ کرد.

صدای من بود انگار وقتی شش سال پیش، زیر پای روزگار استخوان هایم ترک برمی داشت.
همان وقتی که خودم هم سنگ بودم.

در واقع دل سنگ!
**************************************************************

در ماشین، طرف دیگر خیابان نشسته بود. نگاهم خیره بود به در مشکی رنگی که متعلق به یک آپارتمان مسکونی بود. چشمانم می سوخت. تمام شب قبل را نخوابیده بودم. نوشته بودم..خط زده بودم و سرآخر هیچ کدام از ترانه ها راضی ام نکرده بودند.

بعد هم با همان خستگی به مطب رفته بودم، دو جراحی لثه و سه عصب کشی با دندان هایی که ریشه هایشان اصلا سازگار نبودند چشمانم را به خون انداخته بودند. محکم روی هم فشردمشان و همین که آمدم سرم را به پشتی صندلی ام تکیه بدهم با دیدن ماشین قرمزی که جلوی ساختمان پارک کرد و اویی که از آن پیاده شد و با خوش و بشی با راننده به طرف در خانه رفت از ماشین پیاده شدم. دزدگیر را زده و بعد با نگاهی به خیابان از عرضش گذشتم. تازه در را باز کرده و داشت داخل می شد که صدایش کردم.

_خانم شفق!

ایستاد و چرخید، نگاه خیره اش روی صورتم، داشت نشان می داد برایش آشنا آمده ام. رسیدم مقابلش و به خاطر این سرعت عمل، کمی نفسم گرفت.

_می تونم چندلحظه وقتتون و بگیرم؟

ابروهای تتو خورده اش درهم گره خوردند. نگاهش را دوست نداشتم، لبریز بود از جسارت!

_شما؟

لبم را با زبانم تر کردم. طعم موز روی زبانم نشست. ما هم را دیده بودیم اما آن قدری گذشته بود که چهره ام برایش فقط اشنا بیاید. از آن روزها هردو خیلی تغییر کرده بودیم. دیگر نه من یک دختر بچه ی خام ساده بودم و نه او یک مرد عجیب که گوشواره می انداخت و لحن صحبتش زنانه بود.

_من غوغام. غوغا وارسته!

حیرت نگاهش، پیش بینی پذیر بود. به اطراف نگاهی انداخت و در را تا انتها باز کرد. لبخندی زدم و بعد، پا داخل لابی تاریک و کوچک گذاشتم. تا زمانی که سوار آسانسور شدیم، بالا رفتیم و در خانه اش را باز کرد هیچ کداممان حرفی روی زبانمان نیامد. داخل خانه اش بهم ریخته بود. کوچک و دلگیر!

نگاهم را به رکودی که داخلش موج می خورد دوخته و تا زیرسیگاری پر از ته سیگار و لیوان های زرد شده ی روی میز امتداد دادم. شالش را برداشت. مانتوی جلوبازش را هم درآورد. به سمت آشپزخانه قدم برداشت و بعد مدتی با دو رانی خنک برگشت. به مبلمان راحتی اشاره کرد و خواست بنشینم.

جز موهایی که از یک طرف سرش تراشیده بود و گوشواره ی عجیب روی بینی اش، ظاهر بی نقصی داشت. رنگ شرابی موهایش، دوست داشتنی بود و به پوست سفیدش می آمد.

_اسم خاصی داری. اولین بارم که شنیدم توی ذهنم موند اما…خیلی تغییر کردی.

نشستم، یکی از رانی هارا به طرفم دراز کرد و من با مکثی از دستش گرفتم.

_تغییرات شما عمده تر بودند.

خندید، بلند و رها! پا روی پا انداخت و با چشمکی زمزمه کرد:

_آره خب، ما بهش می گیم پیله. ازش دراومدم و راحت شدم.

برایش خوشحال بودم. به نظرم این تغییر شجاعت بالایی می خواست. آن هم برای یک شهروند ایرانی. رانی خودش را باز کرد و من فقط بدنه ی سرد فلزی اش را فشردم.

_چی می خوای؟

روی میز، کنار تمام فیلترهای سیگار و لیوان های زرد شده پر بود از برگه های طراحی. طراحی هایی بی نقص و چشم نواز. یکی از کاغذهارا برداشته و به برش هایی که روی عکس هم درآورده بود چشم دوختم:

_با مقدمه یا بی مقدمه بگم؟

تنش را جلو کشید و آرنج هایش را روی زانویش گذاشت. کنار مچش یک خالکوبی ریز درآورده بود. یک چیزی شبیه چهره! چهره ای که نیمش پسر بود و نیمی از آن دختر.

_مقدمه واسه اول کتاب هاست. حرفت و بزن دختر جون.

_اومدم با یک پیشنهاد همکاری!

اول با تعجب نگاهم کرده و بعد، بلند خندید. ان قدر عمیق که روی لب من هم لبخند بنشیند. منتظر ماندم تا قهقه اش تمام شود.
_دمت گرم دختر، مدت ها بود انقدر خوب نخندیده بودم.

_لازمه دوباره تکرارش کنم؟
کم کم ته مانده ی لبخندش هم جمع شد، نفس عمیقی کشید و از زیر کاغذها پاکت نصفه ی سیگارش را بیرون کشید. یکی کنج لبش قرار داد و بعد، پاکت را به طرف من گرفت. سری تکان دادم. با ژست بی خیالی پاکت را روی میز پرتاب کرد و فندک طلایی رنگش را زیرش کشید. طوری دود را از بینی اش بیرون فرستاد که خبره بودنش را به رخ بکشد.

_دیوونه شدی دختر؟ می دونی من برای کدوم برند کار می کنم؟

کیفم را باز کردم، قفل طلایی رنگش..دقیقا همرنگ فندک او بود. عکس های چاپ شده را بیرون کشیده و مقابلش روی میز قرار دادم. لحنم محکم بود! نمی خواستم بار دیگر، تزلزل نابودم کند.

_سه ساله برای برند معروف ایتالیا طرح می زنین، حقوق سالانه هشتاد هزار دلار، از بعد عملتون ارتباطتون با ایران و اقوامتون کم تر شده. سه ماه با پسر یکی از مقامات ایتالیا دوست بودین و یک شب رو به خاطر مستی زیاد توی بازداشتگاه گذروندین.

در همایش سپتامبر توی استانبول و از طرف برندتون سه طرحتون معرفی شد. که البته یکیشون لقب بهترین طراحی رو گرفت. سه شب پیش ساعت چهارصبح وارد ایران شدید. بلیط برگشتتون از قبل برای پنجاه و سه روز دیگه رزرو شده.

نگاه گنگش هنوز روی عکس هایش بود. عکس هایی که در ایتالیایی پنهانی از او گرفته شده بود. نفس عمیقی کشیده و راحت به پشتی کاناپه ی خانه اش تکیه زدم.

_و البته…می دونم که مهاجرتتون اجباری بوده.

دست از دیدن عکس ها برداشت، حالا همه چیز برای او هم جدی به نظر می رسید:

_دقیقا بگو چی می خوای؟

با خونسردی باز هم پیشنهادم را تکرار کردم.

_همکاری.

پوزخندی زد، سیگار درون دستش داشت می سوخت و او بی اهمیت به آن، نگاهش را میخ کرده بود روی نقطه ی نامعلومی.
_من از زندگیم راضی ام دختر جون، برنمی گردم ایران.

دوباره دست در کیفم کرده و این بار کارت شرکت را بیرون کشیدم. روی میز به طرفش هول داده و بعد برخواستم. چشم آدم ها، دروغ هایشان را لو می داد. راضی بودنش بوی نارضایتی می داد.

_فردا ساعت پنج عصر یه جلسه قراره برگذار بشه. ترجیح می دم قبل تصمیم گیری توش حاضر بشین.

به طرف در خانه اش قدم برداشتم. آن قدری بزرگ نبود که طول بکشد و همین که دستم به دستگیره رسید با سوالش، نشان داد آدم ها با گذشته یشان تعریف می شوند. نمی شود از گذشته ای که در ذهن های دیگران از تو جامانده فرار کنی.

_آخرین بار یادمه با یه پسری بودی به اسم شاهین. توی مهمونی آخر!

کوتاه به طرفش چرخیدم. نگاهش روی لباس هایم بالا و پایین شد. خیالم راحت بود چون بهترین های شرکت طراحی اش کرده بودند.

_فوت شده.

غمگین ابرویی بالا انداخت، سیگار دیگری آتش زد و بعد دودش را به سمت سقف خانه اش فرستاد:

_چطور کنار اومدی پس؟

دستگیره را پایین کشیدم. می دانستم چرا می پرسید. در اطلاعاتم عنوانش نکردم که می دانم عشقت را به تازگی از دست دادی و برای همین به ایران آمدی تا کمی از آن فضا دور بمانی. قصدم رفتن بود و حالا مصر تر بودم تا از آن فضای دود گرفته خارج بشوم.

_بعضی وقتا هرچقدر هم خودت و گول بزنی و منتظر زنگش بمونی و هی بگی نه، نرفته و برمی گرده، باز یه روزی توی خلوتت به این نتیجه می رسی که رفتن و نبودنش و باور کنی. در واقع قلبت به این نتیجه می رسه.

به جای آسانسور از پله ها پایین آمدم. چشمانم خواب، قلبم آرامش و مغزم استراحت می خواست.

شش سال بود با چشم و قلب و مغزم، با خاطراتش می جنگیدم.

به این که دیگر نخواهمش.

راستش را بگویم؟

روزهای اول مرتب تلفن همراهم را چک می کردم، حتی ایمیل هایم. آخر عادت داشت گاهی در یک ایمیل برایم چندخط عاشقانه می نوشت. حتی گاهی، می رفتم رستوران معروف..می نشستم پشت میز همیشگی، برای هردویمان غذا سفارش می دادم و منتظر می ماندم بیاید. آن قدر منتظر می ماندم تا غذا سرد می شد، گارسون می آمد نزدیکم و می گفت خانم…دیگر تعطیل است. از رستوران تعطیل شده بیرون می زدم. راه می رفتم.
می گفتم حتما یک جایی از این خیابان منتظر من نشسته.

بین خودمان بماند اما بعضی وقت ها، پشت چراغ های قرمز سر می چرخاندم تا شاید سرنشین ماشین کناری ام باشد.
نبود…

هیچ وقت دیگر نه سرنشین ماشین کناری ام بود، نه در یک کوچه ی بن بست منتظرم.

ایمیل ها و تماس ها هم هیچ!

بعد نشستم به فکر کردن.

حقیقت هم همین است، بالاخره تا یک جایی آدم منتظر می ماند، تا یک جایی چشم انتظاری می کند. بعدش می نشیند به فکر کردن، به چرتکه انداختن. به دلخوشی ساختن!

بعد با رفتنش کنار می آید، اشکش خشک می شود و پاییز که می شود دلش نمی ریزد.

دیگر دلش نمی ریزد!
**************************************************************
_میکاپتون تموم شد.

چشمانم را باز کردم، دست هایم را از روی دسته های صندلی برداشته و بدنم را کمی جلو کشیدم. شانه هایم گرفته بودند.

_انقدر تشریفات لازمه؟

به طرف پریزادی که با دوربینش، نشسته بود روی صندلی کنارم چرخیدم.

_وقتی سروکارت با آدماییه که عمرشون توی دنیای مد گذشته بله.

خندید. سادگی دنیایش را دوست داشتم. به خودم و میکاپی که در عین گریم بودن، به طرز تأثیرگذاری تغییرم داده بود چشم دوختم. دوربین اش را بالا آورد و صدای شاترش، در گوش هایم نشست.

_استرس نداری؟

لباس تنم، از لباس هایی بود که صاحبه شخصا برایم طراحی کرده بود. ساحلی خوش رنگ و لعاب خاصی که از زیر مانتو جلوباز و بلندم تن زده بودم و طرحش، با حاشیه های روسری ام هماهنگ بود. کفش های پاشنه بلندم را فقط برای اعتماد به نفس پا زده بودم. با پنج آدمی قرار ملاقات داشتم که هرکدامشان…به تنهایی برای خودشان وزنه ی سنگینی در این حرفه به حساب می آمد. پنج مهره ای که به ناچار از کشور جدا شده و فقط در سیستم سیاه ایران مهره ی سوخته محسوب می شدند.

_اگه تو مرتب این سوال و نپرسی خیلی نه.

خندید، جلوتر آمد و کنارم ایستاد. چهره مان در آیینه را دوست داشتم.

_من می رم عکاسی هام و از این چهارتا عفریته ی جدید بکنم. بعد میام ببینم نتیجه ی جلست چی شد.

گونه اش را بوسیدم.

_خانم عکاس دوست داشتنی.

خندید، با همه ی انرژی مثبت وجودش و با زنگ خوردن تلفن همراهش، دوربین را دور گردنش انداخت و حین دور شدن جوابش را داد:

_سلام خوش صدای لعنتی جذاب قشنگم.

با لبخند، این ابراز احساسات خشن و عمیقش را نگاه کردم. شک نداشتم پوریا با داشتنش خوشبخت بود. دیگر آن قدری دور شده بود که صدایش به گوشم نرسید. از متین برای میکاپ جمع و جور اما حرفه ای اش تشکر کرده و پا به سالن اصلی گذاشتم. منشی به احترامم برخواست.

_مهمان ها اومدن؟

سری تکان داد. دوست داشتم از رنگ رژ نارنجی رنگش تعریف کنم. به پوستش می آمد.

_بله منتظر شما هستند. آقا مهران رفتن داخل.

به طرف اتاق کنفرانس قدم برداشتم.

_امروز خوشگل تر از همیشه شدی.

لبخند خجالت زده اش را می توانستم حس کنم. در اتاق را باز کرده و با صلابت سلامی رو به جمع دادم. همگی ایستادند. چشم چرخاندم و با دیدن چهار عضو و صندلی خالی پنجم، نفسی بیرون فرستادم. در کنار مهران قرار گرفتم و او سر زیر گوشم آورد:

_فقط ملودی شفق نیومده.

_میاد!

آرام اما پر اطمینان گفتم. کمی راحتی خیال درون نگاهش نشست و من ایستاده بالای میز، کف دستم را روی سطح صیقل خورده اش گذاشتم.

_از دیدار مجددتون خوشبختم. به خصوص شما خانم سلیمی. می دونم پرواز طولانی ای از آمریکا تا به این جا داشتید.

دست هایش را در هم قفل کرد و تلفن همراهش روی میز و کنار دست هایش قرار گرفته بود.

_با توجه به ایمیلی که شما فرستادین نتونستم بی تفاوت بمونم.

با قدردانی نگاهش کردم و همین که خواستم شروع کنم در سالن باز و ملودی شفق با ظاهری رسمی تر از دیدار اولمان در چهارچوبش نمایان شد.
مهران نفس آسوده ای کشید و من میز را دور زدم:

_خب مثل این که جمعمون کامل شد. خوش اومدین خانم شفق.

با دیدن کسانی که دور میز نشسته بودند بهت زده شده بود. اما زود خودش را جمع کرده و با سلامی رسا صندلی خالی مانده را عقب کشید. صدای پاشنه ی کفشم روی سنگ های سالن پژواک اندکی ایجاد کرده بود. دقیقا در بالای سالن و جایی که در مرکز قرار بگیرم ایستادم.

_آقای امیری بزرگوار، تولید کننده و طراحی که در سال نود عنوان طراح برتر جشنواره ی مد فجر رو تصاحب کردین. اما خیلی ناگهانی با یک ورشکستگی بزرگ روبرو شده و تولیدیتون و از دست دادین. از طرف رقبا تحت فشار قرار گرفتین و دوسال بعدش ایران و ترک کردین.

نگاه عمیقشان رویم بود. به نفر دوم خیره شدم. زنی که حس تحسین برانگیزی نسبت به او و تلاش هایش داشتم.

_خانم سلیمی، یک ازدواج پر شور با صاحب یکی از برند های مد ایران. به عنوان یک طراح راهی مجموعه شدید و بعد ازدواج عاشقانتون، براشون طراحی های بی نظیری انجام دادید. اما بعد سه سال، با مشکلاتی که بین شما و همسرتون به وجود اومد و طلاقتون، ایشون از نفوذش استفاده کرد و دیگه نتونستین در ایران و شرکت های معتبر طراحی کنین. مهاجرت کردین به آمریکا و الان در شرکت نیما بهنود به عنوان یکی از طراح های فرعی فعالیت می کنید.

نفر سوم، نگاه تنگ شده اش و منی که آمده بودم تا آبادیس را بسازم.

_محمد زند…قصه ی شما خیلی هم پیچیده نیست. آدمی که توی ایران جدی گرفته نشد و رفت استرالیا. البته علی رغم طراحی های خوبتون، اون جا هم خیلی پیشرفتی نداشتین.

نفر چهارم و نگاه تلخی که مستقیم چشمانم را نشانه رفته بودند.

_سونیا جاوید، دانش آموخته ی طراحی لباس از دانشگاه هنر با نمرات عالی. پدرتون به جرم فساد در اقتصاد ملی دو سال قبل دستگیر شدند و همین باعث شد از برندی که براش کار می کردید غیر مستقیم خارج بشین و نتونین دیگه راحت فعالیتی انجام بدین.

و بالاخره نفر پنجم…نفس عمیقی کشیدم.

_پنجمین عضو این قصه..ملودی یا محسن؟ ترنسی که به خاطر شرایطش، به خاطر ظاهرش از طرف اطرافیانش طرد شد. تلاش کرد برای موندن در ایران اما برخوردها و سوء استفاده ها باعث شدن بر خلاف میلش از کشور خارج شه. به ایتالیا بره و بعد عمل تغییر جنسیت، همون جا فعالیتش رو ادامه بده.

_هدفتون از بیان کردن این بحث ها چیه.

به مهران نگاهی انداختم. ریموت دستش را فشرد و در مانیتور پشت سرم، تصویر و نقشه ی سه بعدی بنایی که اواخر ساختش بود رخ نشان داد. بنایی که سردرش نام آبادیس حک شده بود.

_همتون خوب من و می شناسین. آقای مهران مطیع رو هم همین طور. ما در حال تشکیل دادن یک برند مستقلیم. برند آبادیس..آبادیس یعنی موفقیت. ساختمونی که در مانیتور می بینین ساختمون این برنده و ما برای ساختش به کمک تک تکتون احتیاج داریم.

شماها، هرکدوم به تنهایی پر از ایده این. پر از دلیل و انگیزه برای برگشت به وطن، شروع دوباره و ثابت کردن خودتون به تمام رقبایی که یه روز زمینتون زدن. آبادیس دست همکاری به سمت شما دراز می کنه. اعتبار بهتون می ده و می خواد با برنامه ای که دوساله براش زمان گذاشته شده با برندهای مطرح آمریکا، ایتالیا و ترک رقابت کنه.

صدای سلیمی لبریز از بهت بود:

_ما قراره نقش طراح و بازی کنیم؟

مهران جلو آمد، کنارم ایستاد و نفس محکمی بیرون فرستاد:

_طراح و صاحب سهام ده درصدی این پروژه!

لبخند نرمم را تکرار کردم، وسوسه را در چشمانشان می توانستم واضح ببینم.

_تک تک شما در ذهنتون رویای برگشت و دارین. برگشت و قوی شدن و قد علم کردن جلوی آدم هایی که زمینتون زدن. موقعیت مهیا شده. حالا از این جا به بعد تصمیم با شماست.

حرفم را زدم و بعد نگاهی به روی تک تکشان از اتاق خارج شدم.

مطمئن بودم به آبادیس ملحق می شدند.
تابستان بود، یک تابستان که دبیرستان کلاس های فوق برنامه برایمان چیده بود. کلاس را نرفته و به جایش با همان مانتو و مقنعه ی سرمه ی با او به پارک رفتم. شاهین آن روزها لاغر بود و استخوانی. نشسته بودیم روی یک نیمکت و از آرزوهایمان می گفتیم. آرزوی من صاحب یک برند معتبر مد شدن بود. یک برند جهانی که در کل دنیا سر و صدا به پا کند. چقدر خندید به آرزویم..چقدر سر به سر رویاهایم گذاشت و حالا نبود تا شیرینی رخداد این آرزو را به دستش بدهم.

صدای تق تق کفش هایم دیگر آزار دهنده شده بودند.

در اتاقم درشان آورده و راحت روی مبل دراز کشیدم.

لبخند زدم به رویایی که دست دراز می کردم در مشتم بود. لبخند زده و چشم روی هم گذاشتم.
**********************************************************

********************************************************

ترانه ی جدید، به هیچ صراطی برای تمام شدن راضی نبود. سه روز پیاپی به اتود اولیه چشم دوخته بودم تا بلکه بتوانم تکمیلش کنم و ذهنم، در یک وضعیت بی سرومان به سر می برد.

به پوریا قول داده بودم زودتر آماده اش کنم. می خواست برای تولد یک سالگی پاکان، آن را اماده کرده و تقدیم پسر دوست داشتنی اش بکند.
این روزها کم تر به مطب سر می زدم. قرارم دوروز در هفته بود و همان را هم ساعت هایش را کم کرده بودم. دندانپزشکی چیزی نبود که خیلی دوستش داشته باشم. بلکه فقط رشته ای بود که من را شبیه آدم های عادی نشان بدهد. رشته ای که پوششی می شد برای فعالیت های هنری ام که اکثرا دوست داشتم در پشت صحنه انجامشان بدهم.

هر طور که به قضیه نگاه می کردم می فهمیدم، ذهن و فکرم برای ترانه های غمگین آمادگی بیش تری دارند. خیلی هم احتیاجی به کنکاش دلیلش نبود. در اکثر موارد که عقلم افسار قلبم را به دست می گرفت در ترانه سرایی، همیشه این حالت برعکس بود. در واقع قلبم عقلم را میان مشتش جا می داد و در قلب من، جز یک تپه از آجرهای غمگین و خرده های شکسته…چیزی نبود که برای سرودن انتخابش کنم.

چشمانم را برای تمرکز کوتاه بسته و با باز کردنشان از پشت میز بلند شدم.

نسکافه ای که مامان برایم آورده بود حسابی یخ کرده و حتی فکر به خوردنش هم حالم را دیگر بهم می زد.

سریال جدید پدر بعد شش ماه بالاخره هفته ی قبل روی آنتن رفته بود. سریالی که با بازی عماد عابدینی به عنوان یکی از نقش های اصلی و درخششی که هیچ کدام انتظارش را از او نداشتیم، تبدیل شده بود به بحث روز خبرگذاری ها و رسانه های هنری.

همین موفقیت بعد از سه سال عقب نشینی پدر از کار در تلویزیون، حال خوبی به فضای خانه بخشیده بود. مامان کمی از حال بدش فاصله گرفته و جز مواقعی که به دیدن میعاد در بیمارستان می رفت دیگر در خانه لااقل اشک نمی ریخت.

همه مان این روزها مشغول بودیم. برای این که بگوییم با وجود غم میعاد باز هم می توانیم بجنگیم. حالا آبادیس هم بعد از شش ماه داشت به روزهای افتتاحش نزدیک می شد. با سهام دارانی که اگر چه سخت اما بالاخره راضی شده بودند برگردند و در این کشور، جای پای خودشان را محکم کنند.
همه چیز خوب بود..در ظاهر خوب و در باطن…..

نفس خسته ای بیرون فرستاده و با روشن کردن موبایلم، وارد صفحه ی پیام رسانم شدم. می خواستم به پوریا پیام بدهم که شاید بهتر باشد کار ویژه ی تولد پاکان را به ترانه سرای دیگری بسپارد. پیام اولی که اما برایم بالا امد از کامیاب بود. بازش کردم. یک عکس فرستاده بود و یک ایموجی کلافه!
عکس را باز کرده و با دیدنش، چشمانم درشت شدند.

اسکرین شاتی از یک صفحه ی مجازی بود. عکسی از عماد عابدینی دست دور گردن یک دختر! عنوان جالب و مخاطب جذب کنی داشت” نقش اول تازه کار سریال پربیننده ی شبانگاهی، در کنار دوست دختر”

چشمانم را کوتاه از این فاجعه ی به بار آمده بستم.

برای کامیاب پیام گذاشتم که پیگیری کند تا این خبر حذف شود و قبل از دیدن پدر، شایعه را در نطفه خفه کند. کار سختی بود اما آن قدری نفوذ داشت که از پسش بربیاید. بعد هم با یک پیام به عماد، خواستم در کافه ملاقاتش کنم.

از زمانی که به پدر معرفی اش کرده بودم خودم را در قبالش مسئول می دانستم. یک مسئولیت دو طرفه، چه ضربه می خورد و چه ضربه به اعتبار پدر می زد من خودم را در این مورد دخیل می دانستم.

زودتر از روتین همیشگی آماده شدم و بعد از این که برای مامان یک توضیح سرسری ردیف کرده از خانه خارج شدم. از ترافیک های عصرگاهی متنفر بودم. راننده های تک سرنشین و خسته ای که از سرکار برمی گشتند و هرکدامشان با کوچک ترین مشکلی بهم می ریختند.
مسیری که در مواقع عادی نیم ساعته طی می شد با یک ساعت و ربع به اتمام رسید. ماشین را به سختی بین پراید و پژویی که گلگیرش رنگ خورده بود پارک کرده و پیاده شدم.

پشت در کافه کاغذ بسته می باشد نصب شده بود. بی اعتنا به ان وارد شده و عماد با دیدنم از پشت میز های بلند بیرون آمد.
_چون می دونستم برای چی اومدی کافه رو یه ساعت تعطیل کردیم.

نگاه جدی ام را رویش امتداد دادم. شش ماه قبل، وقتی سراغش رفته و در ماشین از غرقاب برایش گفتم بخشی از حرف هایم به همین روز مربوط می شد. به همین که بداند شهرت چیست و چطور از حاشیه جلوگیری کند.

کلافه صندلی ای عقب کشید و با نشستن زمزمه کرد:

_توضیح می دم.

صندلی مقابلش را خودم عقب کشیده و نشستم

_توضیح چی عماد؟ شش ماه قبل نشستی توی ماشینم و حرف زدم برات. از حاشیه های این شغل لعنتی گفتم. از آسه برو و آسه بیاهات گفتم. گفتم زیر ذره بینی..نگفتم؟ می دونی خبر بعدی که تیتر این صفحات می شه چیه؟ این که کارگردان صاحب نام بازیگری رو وارد این عرصه کرده که مورد اخلاقی داره.

آشفته شد و از کوره در رفت:

_کدوم مورد اخلاقی؟

عصبی بودم. بعد شش سال دیگر دلم نمی خواست من در شرمندگی پدر و زیر حاشیه رفتنش ذره ای نقش داشته باشم. همان گذشته ی لعنتی برایم بس بود.

_توی بیوگرافیت نوشته مجرد، عکس یه دختر که دستت دور گردنشه توی صفحات پخشه…مردم ما مردمی هستند که چشمشون، عقلشونه..اون وقت می گی کدوم مورد اخلاقی؟

کمی عصبی دست میان موهایش کشید:

_امون بده غوغا!
این شش ماه خیلی چیزهارا تغییر داده بود. یکی همین که او دیگر اسمم را صدا می کرد و همین، باعث می شد بیش تر ناامید شوم.
_من نمی خوام باعث بشم که باز پدرم به خاطر من و انتخاب من توی حاشیه قرار بگیره. تورو من برای اون نقش انتخاب کردم.
نمی دانم در لحن و چهره ام چه دید که عصبانیت کمرنگ و تعجبش پررنگ تر شد:

_اون عکس من نیست اصلا!

شوکه کمی عقب کشیدم.

_یعنی چی پس عکس…

صدایی مردانه و با تنی مخلوط از جدیت و ابهت از پشت سرم، باعث شد بچرخم و با دیدنش بین لب هایم فاصله بیفتد و چشمانم مات شوند. بدون پلک زدن!

_عکس منه!

بی توجه به بهت و نگاهم، جلو آمد. دستش را در جیب شلوار کتانش فرو برد و همین حرکت باعث شد لبه ی اور بلندش عقب برود. نفس عمیقی کشید و عجیب، در چشمانم زل زد:

_سلام!

مرد مقابلم، شباهت انکار ناپذیری با عماد داشت. شباهتی که در چشم، مو و فرم صورت بیداد می کرد. قد بلندتر بود و چهارشانه تر. گیج شده بودم و نمی توانستم ربطشان را بهم دیگر بفهمم. از موقعیتی که درونش بودم بیزار بودم.

_شما؟

سرش را کمی پایین آورد، جذبه ی منحصر به فردی میان نگاهش جا خوش کرده بود.
_علی هستم..علی عابدینی.

صدای عماد هم نتوانست نگاهم را از روی چهره اش بردارد. چرا حس می کردم قبلا او را دیده ام؟

_شباهت من و علی زیاده، اون عکس کیفیتش بده وگرنه معلوم می شد کسی که عکس گرفته خواسته شیطنت کنه. اون عکس علیه!

علی عابدینی..علی عابدینی…

این اسم، در ذهنم پژواک شده بود. هنوز داشتم نگاهش می کردم. چشمانش، شبیه یک چاله بود. یک چاله که انگار می خواستی از قصد کنارش بایستی و خودت را داخلش پرت کنی. جمله ی بعدی عماد، باعث شد بالاخره بتوانم فرمان عقلم را در دست بگیرم. عقلی که با تشر، دست نگاهم را گرفت. ترکه ای رویش زد و آن را به گوشه ای دیگر کشاند. به گوشه ای که عماد نشسته و با چهره ای درهم داشت توضیح می داد.

_علی برادرمه، بهت گفته بودم ازش…خیلی جاها مارو باهم اشتباه می گیرن. دوقلو نیستیم اما شبیهیم..خیلی هم شبیهیم. گیرنده ی اون عکس، از این شباهت سوء استفاده کرده. فاصله ی کسی که عکس و گرفته زیاده و زاویه ی دید محدود. همین باعث شده همه فکر کنن واقعا یک نفریم.

کوتاه پیشانی ام را لمس کردم. صندلی دیگری که کنار میز بود عقب کشیده شد. آن قدر عقب که هیکلش پشتش جا بگیرد. بوی عطر خنکی به شامه ام چسبید. شبیه بوی میوه ی کاجی که به دیواره هایش برف نشسته باشد. بویی شبیه زمستان!

_چرا از قبل از این شباهت نگفتی؟

خیلی عادی شانه ای بالا انداخت. هنوز نفهمیده بود چه شده. شباهت دوبرادر طوری عجیب بود که آدم اگر به فرم لب و چانه و البته اندامشان توجه نشان نمی داد راحت اشتباهشان می گرفت.

_چه می دونستم؟

سعی کردم صدایم بالا نرود. عجیب بود اما بوی خوش عطر فرد کنار دستم که البته نگاهش هم نمی کردم داشت آرامم می کرد. حتی کمی به خاطر دم طولانی و عمیقم دچار حس خجالت شدم.

_چه می دونستی؟ عماد تو اومدی توی چه حرفه ایه؟ این همه خام بودن از کجا میاد؟ مگه نمی دونستی قراره درگیر شهرت بشی؟ اون وقت شباهت برادرت که قطعا بعدها هم دچار مشکل می کنه شما دونفر و برات مهم نیست؟ آدم حس می کنه شما دوقلو هستین ولو با تفاوت های قابل ملاحظه که ممکنه به چشم خیلیا نیاد. می دونی چقدر مشکل براتون به وجود میاد؟

به جای عماد، صدای برادرش بلند شد. در تن صدایش، کاریزمای خاصی پنهان بود.

_کسی نیست یه چیزی بیاره بخوریم؟

عماد کلافه تر از من نگاه به او سپرده و با مکث برخواست:

_نه، کلید و خودم گرفتم باز کردم. قهوه خوبه؟

خیلی خونسرد سری تکان داد و من با لبخندی متحیر به این حرکتش چشم دوختم:

_الان واقعا وقت خوردن قهوست؟

به جای جواب به من، به عماد چشم دوخت. نگاهی که باعث شد او برود پشت پیش خوان های بلند چوبی کافه. بعد هم سرش را به طرف من چرخاند.

_چیز دیگه ای هم می خواین؟

خدای بزرگ! حس کردم بالای معده ام از حرص تلنبار شده تیر کشید. با این وجود به روی خودم نیاوردم.

_خیر بنده گرسنه نیستم!

موبایلش را از جیبش درآورد، با انگشت شصت قفل اثرانگشتی اش را باز کرد و بعد، به صفحه اش چشم دوخت. جمله اش شبیه ریختن یک پارچ آب یخ، روی گردنم بود. دقیقا حساس ترین نقطه ی بدنم.

_فعلا که به نظر گرسنه میاین. دارین با نگاهتون من و می خورین.

فقط نگاهش کردم، هنوز حرفش را خوب حلاجی نکرده بودم. سرش را با مکث از روی موبایلش بلند کرد، خیره به من قفلش را زد و بعد روی میز هولش داد:

_منظورم از عصبانیتتون بود.

نفس حبس شده ام را با شدت بیرون فرستادم. سعی کردم در دل، تا ده شمرده تا کمی آرام بگیرم. البته که روش ساده تری هم بود.
بو کردن!

بو کردن ان عطر لعنتی که اسمش را نمی دانستم.

_جمله ی درستی نگفتین!

سینه اش از حجم هوا پر و خالی شد. به پشتی صندلی تکیه زد و با گره زدن دست هایش روی سینه همچنان نگاهم کرد:

_معذرت بخوام؟

شیطنت داشت؟ به چهره اش نمی آمد اما ظاهرا داشت با بازی کلمات اذیتم می کرد. بی حوصله چشمانم را در کاسه چرخاندم.

_خیر، قهوه تون رسید. میل کنین!

نگاهش را به طرف عماد و سینی چوبی درون دستش چرخاند. بوی ملایم قهوه، ترکیب دلپذیری با عطری که دمی کمرنگ نمی شد داشت. دست هایم را روی میز درهم قفل کرده و نگاه جدی ام را میخ صورت بازیگر خوش چهره و جوان کردم:

_امشب نه، اما دوسه روز دیگه یه عکس سه نفره، از خودت..آقای برادر و خواهرت می ذاری توی پیجت. بدون هیچ توضیح خاصی و فقط هشتگ رابطتتون. جمع کردن این حاشیه این بار با ما، اما حواستون و بیش تر جمع کنین. خیلی بیش تر.

بی بحث سری تکان داد و فنجان کوچک قهوه را مقابلم گذاشت. بی توجه به آن رویم را به طرف برادرش چرخاندم. علی! سعی کردم با تکان کوچک سرم حواسم را از این که اسم دلنشینی دارد پرت کنم.

_روی صحبتم با شما هم هست. شباهتتون زیاده…لطفا به حواشی کار برادرتون دامن نزنین.

کمی شیر داخل قهوه اش ریخت و حین هم زدنش، انگار اصلا سوال من را نشنیده باشد پرسید:

_ریزش مو دارین؟

عماد هم جا خورده بود، درست مثل من! یک مرد…با نگاه نافذ، صدایی بسیار تأثیرگذار و البته اخلاق و رفتاری شوکه کننده و غیرقابل درک. اعتراف می کردم گیج کننده بود. سکوتم را که دید دست از هم زدن قهوه اش برداشت. نوک قاشق طلایی کوچک را دوبار به لبه ی فنجان کوبید و با گذاشتنش روی سینی، دستش را به طرف شال من دراز کرد.

عقب نکشیدم، طوری خشک شدم که حتی ذره ای عقب نکشیدم و او دستش را روی شانه ام گذاشت، بعد تا جلوی چشمانم امتداد داد و با دیدن موی بلند خرمایی رنگم، جایی پشت لب هایم آتش گرفت.

_مو به شالتون چسبیده بود.

عماد با لبخندی سرش را پایین انداخت و من، چشمانم را کوتاه بستم. بازشان که کردم نگاهم به انگشتری با سنگ مشکی روی دستانش ماند. انگشتری عجیب آشنا..

رد نگاهم را گرفت و با مشت کردن دستش پایینش آورد. تار مویم میان مشتش ماند.

انگشترش..خیلی آشنا بود. آن قدر زیاد که احتیاجی به فکر کردن نداشتم.

سیب گلویم بالا و پایین شد و با نگاه کشیدن به سمت صورتش، متوجه شدم که کمی چهره اش گرفته شده. کیفم را برداشتم و با برخواستن از روی صندلی ام نجوا کردم:

_پس یادت نره عماد…فعلا!

فعلا عماد را شنیدن اما جواب اورا نه. باید می رفتم.

این مرد شبیه جرویس پندلتون در کارتون محبوب بابالنگ دراز بود. در ظاهر یک مرد خوش پوش و البته شوخ و در باطن، یک سایه که برایم آشنا به نظر می رسید.

سایه ای که انگار، قبلا با او ملاقات داشته ام.

**********************************************************************************************************

رسیدنم به خانه همراه بود با یک موج خستگی، موجی که نمی توانستم از روی چهره ام خطش بزنم. عادت داشتیم تماممان به محض ورود به خانه، اول سراغ آذربانو برویم. کمی در ماشین نشستم و خیره ی چهره ی بی حالم، ماندم. آیینه ی ماشین چشم ها و ابروهایم را نشان می داد. حتی خطوط اخم روی پیشانی ام.

دست روی پیشانی ام گذاشتم، اخم هارا باز کردم و سعی کردم لبخند بزنم.

وارد خانه اش که شدم فهمیدم مامان هم این جاست. روی دومبل مقابل هم نشسته بودند و سر آذربانو مثل همیشه در تبلتش بود. یک مادربزرگ که زیادی با تکنولوژی آشتی بود. مامان هم با بی حوصلگی خیره ی سریالی از شبکه های آن ور آبی بود. سلام بلندی گفته و جلوتر رفتم:

_فکر نمی کردم این جا باشین.

نگاه آذربانو از تبلتش بالا نیامد اما جوابم را تند و تیز داد:

_حالا یه بارم اومده به مادرشوهرش سر بزنه تو پشیمونش کن.

خنده ام گرفت، تکیه زدم به ستونی که وسط پذیرایی کار شده بود و مامان با حالتی بین بیچارگی به آذربانو خیره شد
.
_رفته بودم دیدن غنچه و میعاد، بعدش یه سر اومدم این جا.

سری به معنای فهمیدن تکان داده و با جدا کردن تنه ام از ستون جلو رفته و روی یکی از مبل ها تقریبا آوار شدم. نگاه مامان از سریال به من دوخته شد.

_زیر چشمات گود رفته.

مدت ها بود کل زندگی ام در یک گودال افتاده بود. زیر چشمانم دیگر اهمیت چندانی نداشتند. دست دراز کردم و از ظرف میوه، یک سیب سرخ انتخاب کرده و برداشتم. سیب میوه ی محبوب من بود. قبل از گار زدن دوست داشتم حسابی بویش کنم.

_یکم فشار کارام زیاده.

_شدی پوست و استخون.

آذربانو دوباره و طبق معمول، با جمله ای تهاجمی به طرف مامان میان صحبتمان پرید. برایم عجیب بود که چرا سرش را از روی تبلت لحظه ای بلند نمی کند.

_این دختر از همون اولم استخون روکش دار بود. اینش به تو رفته. وگرنه ماها راحت وزن می گیریم و خدارو صدهزار مرتبه شکر دوپاره گوشت روی تنمون داریم.

مامان کلافه نفسی بیرون فرستاد و من با لبخندی محو به طرفش گردن کشیدم:

_چیکار می کنین شما بانو؟

_دارم کلش بازی می کنم.

مامان با صدای متعجبی پرسید چی و من فقط با خنده چشم روی هم گذاشته و شانه هایم لرزید. بالاخره سرش را از روی تبلتش بلند و رخ در رخ مامان دوباره و با مکث تکرار کرد.

_کلش آف کلندز. یه بازیه آنلاینه عروس. می خوای بیای توی تیم من؟

مامان با همان چشمان گرد به طرف من نگاهی انداخت و من خنده بر لب شانه ای بالا انداختم. دیگر کارهای بانو برایم عادی شده بود. نفس کلافه ی مامان و برخواستنش، باعث اخم بانو شد. به همین دلیل وقتی او سالن را ترک کرد زیر لب زمزمه ای کرد که نمی دانستم برنجم یا از این کارهایش بخندم.

_همون از اولم می دونستم دختر کبری برای کوروش مناسب تره.

_کبری کیه؟

انتظار نداشت بشنوم. همین هم باعث جا خوردنش شد. پشت چشمی برایم نازک کرد و نفسی بیرون فرستاد.

_همسایه ی قدیمیمون بود. خیلی وقته از این جا رفتن.

با همان لبخند بلند شده و مبل نزدیک تری به اورا برای نشستن انتخاب کردم. متعجب شد. تبلت را از دست هایش گرفته و با دیدن صفحه ی بازی، لبخندم عمق گرفت. بعد هم روی میز گذاشتمش.

_از وقتی میعاد رفت توی کما حالش خوب نیست. کم تر مادرشوهر بازی دربیار برای مامان بانو. یه مدت مراعاتش و کن.

جدی شد، کم پیش می آمد جدی شود و با آرامش و بدون طعنه حرف بزند:

_تیکه می ندازم که همش ذهنش نره طرف جوون روی تخت بیمارستانش. یکم حرص بخوره. به من فکر کنه..نقشه ی قتلم و بکشه بهتره تا بشینی توی اون چهاردیواری با عکسای میعاد خودش و نابود کنه.

لبخندم این بار بغض آلود بود:

_چشممون کردن گمونم بانو!

دستش را روی دستم گذاشت. شش سال بود دور عشق و عاشقی و جوانی کردن را خط کشیده بودم و بعد این همه سال، امروز دلم بدجور هوای گذشته را کرده بود. دیدن آن پسر، شبیه ورق زدن یک آلبوم قدیمی بود.

_آدما چشمشون شور نیست دختر. دلشون شوره زاره.

دل آدم ها پس عجب جای بیخودی بود. الکی تلاش می کردیم در دلشان جا باز کنیم. شوره زار که خواستنی نمی شد.

_حرف بزن برام بانو.

نفس عمیقی کشید. زل زد به عکس بابا ایرج، مکث کرد و بعد، سرش را کوتاه تکان داد.

_آقام خدابیامرز می گفت، وقتی زمان ازدواج هابیل و قابیل شد، قابیل بیش تر مایل بود با دختری که برای هابیل در نظر گرفته بودند ازدواج کنه. می گفت همین باعث بیش تر شدن حسادتش به برادرش و بعدش کشتنش شد. می دونی چیه مادر؟ من که می گم هرچی حال بده از همین عشق بی پدره. از همین که به کسی دل ببندی که سهمت نیست. قصه ی این بدحالی از زمان آدم تا حالا هست و تا زمان نابودی دنیا ادامه پیدا می کنه.

چشمانم را محکم بستم.

_می خوای بگین دلیل حال بد منم…

پرید میان حرفم، سرم را از روی پایش برداشتم و او با کمک عصایش ایستاد. نگذاشت حرفم را کامل بزنم
.
_می خوام بگم نذار دلت شوره زار بشه.

به رفتنش به طرف اتاقش نگاه کردم. تبلتش هنوز روشن بود و صفحه ی بازی اش پیش چشمم. تکیه دادم به پایین مبل و کف دستم را روی پیشانی ام گذاشتم.

مبتلا بودم.

به درد بی درمان!

************************************************************
عکس آپلود شده در ایسنتاگرامش را خوب نگاه کردم.

عکسی سه نفره، دو برادر در دوطرف دختری سبزه رو اما بامزه و جذاب ایستاده بودند. لبخند داشتند و برق در نگاهاشان جولان می داد. زیرش یک جمله نوشته بود”خواهر و برادری”هشتگ هایش هم مرتبط به این نسبت ها بودند.

دختری که در عکس، دست علی دور گردنش بود همین خواهر جذاب و البته خوش چهره اشان بود.

رمان آنلاین غرقاب (پارت4)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10084
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.