رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت8)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت9)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

ناخودگاه دوباره فکرم رفت سمت اون لحظه ها…
« هفده روز قبل »
،، امین جلوی مائده روی یه زانو نشست و آرنج دست چپش رو روی زانوش قرار داد
مائده اما شوکه نگاهی بهش انداخت و سرش رو زیر کرد‌..
امین پوزخندی زد.
امین: شناختی من و؟؟
مائده تنهاسکپت کرد و لب گزید و لرزید..
بین اون همه نیروهای مسلح واقعا سختش بود و خجالت اور بود…اما باید می کشید..حقش بود…
صدای فریاد امین بلند شد
امین: باتوامممممممم؟؟؟؟؟می دونی کمتر از چند هفتست که فهمیدم کی هستی؟؟؟؟؟
وبلندتر داد زد: یه جونوررررر!!!یه آدم کثیفی که دنیای مادرونش رو رها کرد و پشت کرد به دوتا بچه ی کوچیک وهمسر عاشقش..رفت دنبال کثافت کاری…تومادری؟؟د….کثافت اسم مادر و به لجن کشیدی که….بی صفت…می دونی رها کردن یه دختر شیرخواره یعنی چی؟؟؟؟
می دونی الان خواهر چیا می کشه؟؟؟می دونه پدرم چی کشید؟؟به خاطرت پشت چرد به خونوادش…بیشتر از بیست وچند ساله که خونوادش…زادگاش..وطنش زو ندیده هاااا؟؟؟؟؟
ونه تنها من..بلکه همه قطره اشک روی گونه های مائده رو دیدیدم که می لرزید..
صدای قهقهه ی امین بلند شد..چند نفر نزدیکش شدن تا بگیرنش..اما فریادزد و لرزید
امین: د…عوضییی وقتی آنای یک ساله لب باز کرد و بابا گفت نبودی تازندگی رو ببینی که یعنی چی…نبودی تادرک کنه و بدونه مادر یعنی چی..‌کجا بودی ها؟؟پی هرزه بازی هات؟؟؟اشک نریز که اینجا رو لجن تر از قبل می کنی…تومادری؟؟؟می دونی این دختری که این جا وایساده و اونقددددر زجرش دادی کیه؟؟؟دختر عمه ی منه..عمه ای که بیست و چند ساله به خاطر تو ندیدمش..
یه دفعه زانوزد و لرزان کوبید به زمین و تکرار کرد: ندیدمش….
وباصدای مرد میان سالی که موهای جوگندمی داشتذو ایرانی بود و کی چهرش شکسته بود، چند نفرجلو اوندن و مائده رو که می لرزید بلند کردند و عماد که خفه خون گرفته بود رو هم محاصره کردند تا ببرنشون..
چند نفری هم مراقب امین بودن..
اشکم دراومده بود..
لحظه ی آخر امین صدارسوند
امین: عمااااااد…
مرد که برگشت امین دوید جلوش و باقنداق اسلحه ای که دستش بود ضربه ای به سینه اش زد و باخشم غرید: همه ی این بدبختیا تقصیر توعه…دلت به حال خواهرکوچیکت نسوخت؟؟به حال بچه هاش و همسر ش که به همه چیز پشت کرد؟؟؟م
مرد تنها پوزخندی زد و به روبه رو چشم دوخت‌.
امین: خودم کاری می کنم که بالذت بالای چوبه ی دار جون بدی…
مأمورین عماد رو هل دادن و خارج کردند…،،

نفسم رو پرصدا فوت کردم…عجب بگیر و ببندی بود..
مائده عوضی بود..اما همه ی اینازیر سر برادرش بود که با منت خونه وماشینی دراختیارش گذاشته بود..
همه ی اونا منتقل شدن تهران و تاچندروز دیگه هرکس به سزای کارش می رسه…
مام که به زور یه ماه اخر زمستون رو مرخصی گرفتیم..اخه این جا که فرقی براشون نداشت نه عید تونوروزی و نه چیزی!بکوب باید کلاس می رفتی و..فقط کریسمس بود که چندروزی اونم ن زیاد قید کلاسارو زدیم..
برنامه مون رفتن اواخر بهمن شده بود..
نگاهم و سر دادم روی چمدونای امادمون برای صبح ساعت پنج..
چه گذشت به ما…دایی و ستاره و انا دیوونه شده بودن…
هرطور که بود نذاشتیم خبر به بابااینابرسه تاوقتی که خودمون چیزی نگفتیم…

کوله رو روی شونم جابه جا کردم،
ستاره و آنا مدام زیر گوشم پچ پچ می کردن و امین از پشت سر مدام مارودست می انداخت و قهقه می خندیدیم و هی دایی برمی گشت و برامون چشم وابرو می اومد…
مام بیشتر می خندیدیم و دایی بیشتر حرصی می شد.کمی استرس داشت.این و می شد از بعضی رفتارا ش فهمید..
یه کناری وایسادیم و امیر رفت تا ماشین بگیره..
صدای آناروشنیدم..
آنا: باورم نمیشه….من همش سه چار بار اونم خیلی وقت پیش باامین اومده بودم این جا..
باحرص به امین نگاه می کردم..ویاد حرفش افتادم که می گفت من ایران که می اومدم مهندسی می خوندم و….!وقتی هم که بعد اون ماجرا از انا اینا پرسیدم گفتن چون نپرسیدم و زیاد واردبحثش نشدم!
بیشعور موقع ماموریت چه جوری باهام رفتار می کرد!!ولی خودش می گفت مدام مراقبم بوده،می گف وقتی من و جلوی برج دیده بود که قصدم تعقیب مائده بوده و اونا هم متوجه بودن و خیلیا مراقب بودن اونجا..مجبور میشه حتی برای حفاظت منم که شده منو سوار ماشین کنه و باخودش ببره وگرنه آدمای دیگه اون کاررو می کردن..چه صدایی هم واسه خودش درست کرده بود،
خندم گرفت…

صدای امین من و از افکارم پروند
امین: بسته هرچی خیکی بازی دراوردی!!!ببند دهن گشادت روووو!!
چشمام گرد شد
انا و ستاره زدن زیر خنده..

خیییییلی بیشعوری امین! کجای دهانم گشاده!
خندید
: جون توخیلی ضایع بود!نیشت و به عرض شونه باز کردی!نعلوم نیس چی میگذره این تو!
وباانگشتش به سرش ضربه زد که دوباره انا و ستاره خندیدن وهمون لحظه دایی که مث من توفکر بود برگشت عقب
دایی: هییییس!چه خبرتونه ها؟؟زشته!
امین: پدرمن شما سرگرم باش!!!
دایی سری تکون دادو من چشم غره ای به امین رفتم و همون لحظه اتومیبل فرودگاه جلو پامون ترمز کرد..
راننده پیاده شد و صندق رو زد و امین وسایل رو هدایت کرد و راننده مشغول جابجا کردنشون شد..
صدای دایی روشنیدم
: خیلی دلم لک زده بود…دل تودلم نیست…خواهرام..خونوادم…تموم زندگیم این جاست ومن چطور اونجا به سر می کردم..خدایا من و ببخش..
نفس عمیقی کشیدم

دایی جون افکار منفی رو بذارید کنار و الان شادباشید..تا نیم ساعت دیگه همه چیز درست می شه و این دوری پایان می گیره..
ستاره: واییییییی مامان ایناروبگوووو!!چقد شوکه بشن!عجب سوپرایزی می شه ها!
آنا: دلم می خواد هرچه زودتر ببینمشون…
ستاره: یکم دیه صبر کن!باخونوادت و جونور های قرن آشنا می شی!
آنا: چیییییییی؟؟؟؟؟
ستاره: زیاد تعجب نکن!نیما،سروش و امیر!!!!اینا رو که قبلا معرفی کرده بودم و عکساشون رو دیده بودی!
دایی خندید وستاره دهانش باز مونده بود ،
چشمکی زدم به آنا و لب زدم

عجله نکن! می بینی!
صدای امین بلند شن..‌
امین: پدرجان بپرین بالا!
دایی درحالی که سمت ماشین می رفت لب زد: تو ادم نمیشی نه!؟به اون احمقی که به تودرجه داده و توی ناجا راهت داده باید یه درس حسابی داد!!!!
امین چشم غره ای به دایی رفت و لب زد
امین: آ..‌آ..‌!!!!به درجه های جناب سروان شوخی بی شوخی!!!!
دایی خندید وسوارشذ
مام ریز یز می خندیدیم.
امین: دخیا گمشین بالا!!!!
آنا: خیییییلی بیشعوری امین!
وخودش جلوتررفت و سوار شد…
مام پشت سرش..
صدای امیر از پشت سرشنیده شد که باخنده می گفت
: جمع تر بشینید منم جاشم!پول برای من یه نفر نیس که جدا بیام!

ستاره فشاری به پهلوی امین واردکرد
ستاره: اههههه امین چته برو اون ورتر بااون هیکلت دیگه!له شدما…
باصدلی خفه ای گفتم

فـ…فقط تو له نشدی!منم پرس شدم..
اناهم که چسبیده بود به در صداش شنیده شد
انا: بمیری امیییین!!! نابود شدیم!می مردی جدامی اومدی!خجالت بکش!
امین که راحت لم داده بود و به اطراف نگاه می کرد برگشت ولب زد
: هیییییس! حرف نباشه!کلاتونم بندازین هوا افتخار همنشینی دادم!
جیغ سه تامون رفت هوا که دایی برگشت سمتمون،
دایی: واااایییییی بسه سرم رففففففتتتتت! امسن بیست و هفت سالت شده خجالت بکش!
امین : بیست و هفت سال چیه آخه هاااا؟؟؟؟چرا سن من و الکی می بری بالا؟؟؟!!!
آنا: هیچی نگو امین!
امین: تو ساکت!
آنا: اههههههه!!!!
وروکرد به من .
انا: بچه ها کی می رسیم پس؟؟؟؟

یکم دیه صبر کن!
وهمزمان رو به راننده گفتم

جناب دودور دور میدون بزنید لذت ببرن …تازه رسیده هستن ودلتنگ …
راننده سر تکون دادو چشمی گفت..
نگاهم رفت سمت دایی،باشوق به اطراف نگاه می کرد و بلند بلند ابراز شادی و شوق می کرد،واز مرتعش و لرزون بودن صداش به خوبی می شد فهمید که بغضش تا چه حد بزرگه وسنگین…
آنا هم با شگفتی و شوق چسبیده بود به شیشه و مدام به اطراف نگاه می کرد.
وقتی رسیدیم به میدون دیگه دایی رو پاش بند نبود…
بغض منم گرفته بود…واقعا سخت بود..نمی تونستم هیچ جوره دایی رو درک کنم..
لبخند غمگینی زدمو آدرس روبه راننده دادم…
از بابا خواسته بودیم دنبالمون نیاد و کسی رو هم نفرسته تاخودمون بیایم..همه خونه ناجمع بودن و بی خبر و بابااینا مهمونی بزرگی گرفته بودن که گویا همه دنبال دلیلش بودندحتی مامان اینا…

راننده پیچید توی کوچه و جبوی در بزرگ و مشکی رنگ خونمون نگه داشت…
دلم لک زده بود..فقط به خاطر دایی بود که رفتیم تا میدونو اطرافش رو ببینه ،
مسیر دورشد..دلم لک زده بود واسه اینجا..

رسیدیم!اینم خونه ی ما!
امین کرایه رو حساب کرده بود ازقبل..همگی پیاده شدیم وبعد برداشتن چمدون ها راننده دور زد و دور شد.
نفس عمیقی کشیدم و روبه دایی کردم..

دایی جان اینم خونه ی ما..وبه چندین ماشینی که کنار در پارک شده بود اشاره زدم

مهمونی اینجاس..
هرسه تاشون باکنجکاوی اطراف رو نگاه می کردن..لرزش بدن دایی به خوبی دیده می شد..لب گزیدم وجلو رفتم

دایی جان…
برگشت نگام کرد
چشماش نم دار و نگاهش لرزون بود..
: چرا این جوری شدین؟؟؟این لرزش..این استرس…
: سخته نازگل…سخته و کسی نمی تونه این و بفهمه…چندین سال دوری و حالا دیدن خونوادم…دارم دیوونه می شم..
امین دست روشونه ی داییگذاشت
امین: بسه بابا!الان باید شاد باشی…
دایی: از شادیه که حالم اینه..میگم نمیفهمین ینی همین..نمی تونین درکم کنین..
امین: ای باباااااا!همش باید یجوری ثابت کنین که نفهمیم؟؟؟؟
ریز خندیدیم و دایی طبق معمول سری تکون داد
ستاره: بزنم زنگ و؟؟؟؟
امین بلند خندید
امین: بزن زنگوووووووووو !
من و انا و ستاره ریز خندیدیم و ستاره دست روی زنگ گذاشت..
دایی هم مدام عرق های رو پیشونیش رو با دستمال خشک می کرد،هواسرد بود البته نه به سردی وین..هواهم رو به تاریکی می رفت برعکس فرانسه! و کم کم چراغ های خیابونا روشن می شد و فضا بیش از پیش زیباتر..
باخمیازه ای ک اناکشید خندیدم

مونده تا به وقت ایران عادت کنی!!!!
من و ستاره نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده که همون لحظه صدای زنی که مطمئن بودم ماهی خانم خدمتکاره پیچید..
،، کیه؟؟؟؟ ،،
امین پرسد جلو
: بازکنید از دوستات جناب پرند هستیم!
ماهی: بله بله بفرمایید!!!
وسپس شاسی رو زد و در باصدلی تیکی بازشد…
دلم لرزید..
پرمی کشید واسه این خونه و اهالیش و تک تک اعضای خونوادم
.
وایسادم تا دایی جلوتر بره…
دل تودلم نبود!

اونقدر تعارف و ..کردیم که اخر سر به زور دایی،اول خودم وارد بشم تاکم کم برای بقیه جابیوفته،حیاط بزرگ و ویلاییمون حسابی شلوغ بود،به غیراز ماشین بابا و نیما که توی پارکینگ دیده می شد و چند ماشین دیگه که توی کوچه بودن،سه تای دیگه بافاصله توی حیاط قسمت ورودی پارک بودن،
نفس عمیقی کشیدم،یه نگاه به تیپم انداختم،مانتوی کتان مشکی جذب ،شلوار برمودای جین مشکی،شال زرد و کتونی های آلستار زرد،یه کاپشن کوتاه هم تنم بود مشکی رنگ بود و یه کلاه بانمک خز دار هم داشت،یه کلاه بافت مشکی رنگ که یه پوم پوم بزررررگ روش داشت روی شالم سر کرده بودم،
باصدای امین به خودم اومدم
امین: اهههه برو دیه!خوشگلی بابا!
آنا: أه رویی داریا!
دایی:حواستون باشه!یه باردیگه تکرار شه این بحثا برمی گردیم مستقیم وین!
خندم گرفت!
نفس عمیقی کشیدم و چمدون رو محکم گرفتم و کوله رو جابه جا کردم روی شونم،دست بردم به دستگیره ی در بزرگ و قهوه ای رنگ سالن و بازش کردم..
هجوم انواع عطر رو همراه یه گرمای مطبوع به صورتم حس کردمو بعد اون صداهای بلند خنده و صحبت بود که به گوش می رسید…خنده های بابا رو می شناختم…دلم براشون لک زده بود…
اشاره ای به بقیه کردم و بایه عذرخواهی از دایی و بقیه پا به سالن گذاشتم،سه چهار متری حالت راهرو بود که دست چپ پله می خورد به بالا و روبه رو هم آشپزخونه بود و من دو نفر رو می دیدم که تندتند مشغول هستن توی اشپزخونه.مشخص بود از خدمه هستن..
جلوتر رفتم و پشت سرم دایی گ بعد ستاره و انا و امین به ترتیب…
تک صرفه ای کردم و از راهرو عبور کردم و راس ورودی سالن وایسادم..
قلبم به شدت کی کوبید…
نگاه چرخوندم دورتادور سالن ،هیچ کس حواسش بهم نبود،
هرچند دست مبلای راحتی و استیل و سلطنتی رو وکاناپه های راحتی دور تادور سالن چیده شده بودن،از سینماهای کنار تی وی موزیک خیلیییی اروم و کوچیکی بی کلام به گوش می رسید و یه خانم میانسال هم باسینی چای و قهوه پذیرایی می کرد،چندین پسر ودختر ته سالن نشسته بودن و من ازبین اونا به راحتی امیر و تشخیص دادم که رو به رو بود..همه بودن،بعضیاروهم خوب به یاد نمی اوردم و می دونستم از اشناهای بابان..
یه دفع هز راهروی کوچیک سمت چپ راهروی ورودی یه نفر خارج شد…
برگشتم سمتش…همین که نگاه شروش بهم افتاد چشماش چهار تا شد!وبقیه هم کنارم وایسادن..
خودش رو بهم رسوند و بی توجه به ستاره اینا شونه هام و گرفت
سروش: نازگل خودتیییییییی؟؟؟؟
صدای ستاره بلند شد
ستاره: اهم اهم!!!!خواهرت و یادت رفت دیگه باشه!!!!
باصدای بلند و مرتعش ازشادی میلاد یه دفعه همه برگشتن سمتمون!حالا دایی هم کنارم وایساده بود و من دستم و دور بازوش حلقه کردم..
لبخندی زدم

رسیدنمون بخیر سروووووش!!!

همه خیره شده بودن به ما،نیما و امیر مدام مارو می چلوندن و آهو و مامان اینا همش ماچ و بوسه..
دایی غریبانه کناری ایستاده ،امین و آنا هم نگاهشون بین دیگرون در گردش بود،
ووقتی که نگاه شادم افتاد به میلاد که بااون جذبه ی همیشگیش کنار امیر وایساده بود ، پدرو مادرش هم بودن…
لب گزیدم و نگاهم رو دزدیدم…بابا دست روشونه ی دایی انداخت..بالبخند خیره شد به عمو امید
بابا: امید یادت که هست؟؟؟
امید: بلههههههه!مگه می شه یادم بره؟؟علی حرفایی میزنیا!!
بابا خندید..
روبه دایی کرد
بابا: چطوری مرد بزرگ؟؟؟رسیدنت به خیر…
دایی: قربانت علی جان،خیلی خیلی خوشحالم..
عمو امید جلو اومد و دست دایی رو گرفت
عمو: خوش اومدی مرد،خیلی خیلی خوشحالمون کردی…
دایی: لطف داری امید جان،مشتاق دیدار بودم…
مامان و خاله مرموز نگاهشون به دایی بود و بادهان باز نگاهش می کردم..
بابا جلو رفت و بازوی مامان رو گرفت
بابا: پریسا جان چرا ماتت برده؟؟؟
عمو: اینا تو حال خودشون نیستن داداش!
وتکونی به خاله داد
عمو: خانم جان نمی خوای جلو بری؟؟انگاری فراموش کردی…
خندیدم و چسبیدم به دایی…

معرفی می کنم!!!این دایی پیمان عزیزم…
ودست دیگم رو دور بازوی آنا حلقه کرد

ایشونم آناهیتا دختر دایی گلم…
ستاره هم پیش دستی کرد و اشاره ای به امین که عجیب بود چه آروم وایساده بود کرد و گفت
ستاره: و جناب سروان امین آقا ی گلاب!پسردایی جان!!
ولبخند دندون نمایی زد..
همه ماتشون برده برده بود…
بابا لبخندرو به مامان لب زد
بابا: پریسا جااااان…چرا وایسادی..
چشمای دایی خیس شد و شونه هاش لرزید و همون لحظه مامان هق هقش بلند شد و به طرف دایی دوید و خودش رو بغلش انداخت و یه دفعه خاله چشماش برگشت و افتاد…
صدای داد ستاره بلندشد…
: إإإ!!! غش کرد!!!
ودوید ن طرف خاله ..
عجب اوضاعی بود….

یه تیکه از سیب رو که عمه آهو پوست گرفته بود برام رو به دهان گذاشتم…سبز بود و ترش،منم که عاشق سیب سبز و این طعم محشرش…
نگاهی انداختم به جمع بزرگترا،مامان و خاله هنوز هم گریه هاشون به راه بود،دور دایی رو گرفته بودن و همگی گرم گفت و گوبودند و بابااینا قضیه ی دایی رو مفصل برای دیگرون گفتند و این وسط فقط پدرجون بود که این قضیه رو می دونست…بابامجبورشون کرده بود که از استارا بیان تهران…مامان اینام کلیییی رو سر بابا اوارشدن ک چرا همون خیلی وقت پیشا باباینا چیزی بهشون نگفتن..
حالام دوساعتی می گذشت و ماجوونتر ها دور هم نشسته بودیم،مهدیس خوا هر میلاد هم بود٬دختر خیلی خوبی به نظر می اومد،شیطون و مهربون و گرم…البته من هنوز خجالتی رو که تووجودش نسبت به عمه داشت رو حس می کردم…ولی خب ماهان جدا بود قضیش..پدرجون هم این و کاملا درک کرده بود و اونقدر آقای شایگان بزرگ براش عزیز و متین بود که بااین مسئله هرچند که عمه که دخترش بود و صدمه ی روحی نسبتا زیادی دید،اما پاروی دوستیش نذاشت…به قول مامان که همیشه می گفت پنج تا انگشت شبیه هم که نیستن!!!!
بابک وآرمان هم بودن با پدرمادرشون و باب اشنایی رو تازه باز کرده بودن با خونواده ی ما،این و هم بگم تازه فهمیده بودیم که این دوتا برادر هستن،آرمان نامزد داشت و بانامزدش اومده بود ک دختر دوست داشتنی ای بود.بابک هم جدیدا دم به تله داده بود،سر و گوششون می جنبید!بمیره این ستاره که اخرم کارخودشو کرد!جالب اینه که من نمی دونم این چه جورش بود اینا بیخ گوشمون بودن و ما هیجی ازشون نفهمیدیم!ماشالله جمعمونم حسابی پلیسی شده بود!!اینم بگم بماند که میلاد ازقبل همه چی و موبه مو برای بابا اینا تعریف کرده بود وتازه ی بارم مامان جان من غش کرد که پدرهممون در اومد!همین موضوع بود که بابابرای تشکر وارد دوستی با خونواده ی بابکشون میشه…ظاهرا یه خواهرم داشتن که فنلاند بود و ازدواج کرده بود و بچه هم داشت..اسمشم آرام بود…این بابکم ته تغاری بوده و کلا از همه نظر متفاوت!!
چه جنجالی بودااااا!وقتی مامان اینا نمی دونستن به حال سالم و سلامت بودن من گریه کنن و اون ماجرای مسخره و لعنتی…یا وصال برادر ازجون عزیزترشون!!!!
تیکه ی دیگه ای سیب برداشتم و ناخوداگاه همونطور که چشمم خیره بود عین خل و چلا به بشقابم نیشخندی به افکارم زدم و شونه ای بالا انداختم که صدای ستاره من و از جاپروند
: نازگللللل؟؟!!!
دستم رو روی سینم گذاشتم و هینی کشیدم

چتههههههه؟؟؟؟ترسیدم باباعین آدم رفتار کن!
ویشگونی از پهلوم گرفت که یه دفعه کنترلم از دستم خارج شد و جیغ خفه ای کشیدم

آیییییییی!گمشوووو بیشعووور وحشی!دهنت!سوراخ کردی حیوون !
ستاره هم کنترل از دستش خارج شد
هولم داد وزد به شونم
ستاره: اوووو حالا انگار مردی بچه هات یتیم شدن. شوهرت بیوه شد.
درحالی که پهلومو می مالیدم جواب دادم

آره بابا!نزدیک بود شوهرم بیوه شه!بابا بزن اون پنجولاتو اه اه!
یه دفعه دیدم ستاره چشماش گرد شد و لباش وتودهانش کشید و صدای نفس عمیقی که کشید شنیده شد…
نگاهم رفت سمت چشمایی که داشتن مارو نگاه می کردن!میلاد بابک و ارمان و نیما و سروش و امین….امیر …دخترام ازینور دیگه….این ستاره ی مارموزم هی زیر چشمی بابابک خان تلپاتی بر قرار می کرد و لب می گزید…
یاد یکی از نصیحتای امیر افتادم!که می گفت اگه یه بار افتادی..حرفی زدی و خلاصه کاری کردی که منجر به ضایع بازیت می شد و بقیه رو به خنده وا می داشت یا ابروت رو به فنا می داد اولین نفر خودت باش که می خندی!!!احتمال ضایع شدنت می ره پایین!!!بهتر از هیچیه!!!!
یه دفعه بشقابم و کوبیدم رو عسلی و قه قه زدم زورکی زیر خنده!قیافه های پسرا هم نشون می داد دارن رو به فناشدن می رن!!
بقول امین نیشمو به عرض شونه باز کردم و توهمون حال لب زدم: بخندین!!!بخندین مگه چی شد؟؟چه اشکالی داره مگه؟؟؟ ودوباره خودم زدم زیر خنده به زور و بلند شدم!
این ستاره هم از مانتوم گرفت و همزمان بلند شد…
حرصم گرفت
یه دفعه زدن زیر خنده!!
حتی اون میلاد عبوسم یه لبخند محو روی لباش بود و مستقیم نگاهم می کرد

امممم چیزه!من برم یه دقیقه آشپزخونه!
وفورا قدم برداشتم که صدای ستاره هم بلند شد
: با..بااجازتون منم برم !!!میایم حالا!
امیر خندید: باشه جفتتون برید!!!
و پاتند کردم و ستاره هم دنبالم!خدالعنتت کنه قضمیت!حالا خوبه یه ویشگون ساده بود که این همه شلوغش کردیم!!

نمی دونم چی شد چطور شد…زود می گذره روزامون..
یه هفته ای می گذره از این قضایا…این که ما ایران اومده بودیم،تموم آشناهای دور و نزدیک ومادری و آشناهای پدری با دایی مدام درحال رفت و آمد بودن و دیدنش…
همه حس خوبی. داشتیم،دایی می گفت قبل اومدن کاراش رو کرده و به احتمال نود و نه درصد قبل عید برمی گرده تا به کاراش خاتمه بده و برگرده ایران مخصوصا این که همچین دکتر معروفی براش سرودندون میشکستن…
امینم که همون ساعت اول یکی شد با پسرا!انگاری جمعشون جمع بود و گلشون کم!که اونم هزار ماشالله اضافه شد!بابکم که دیگه نگم!!!
امین رو بگم!! همون اول چشمش به عمه افتاد دست وپاش شل شد!
حالا بماند کلی قسمش دادیم سر ش بلایی نیاره و اذیتش نکنه اون بدبختم مدام قسم می خورد به خدا من کاری ندارم!!فقط می خوام بیشتر آشناشیم!!آره جون عمت…!!!
ای وای عمشم که نه حالا!خالش!!
چندروز قبلم پرونده ی عماد بسته شد،با چندتا از هم دستاش به قا محکوم شد و مائده هم به ده سال حبس..
یادن که میاد وقتی دایی به دیدنش رفته بود چقدر آشفته بود…
بااین حال باتموم توان همگی نذاشتیم آنا از وجود مادرش..البته مثلامادرش بویی ببره!!!
اوووف گفتم آنا!!!همگی دوبه دو جفت شده بودن!!!عمو امیر هم بدجوری آنا رو می پایید!!!یه درصد فک کن امین بشه شوهر عمه ی من!عجب سوژه ای می شد!جوونا هم که راهی شمال بودیم،پدرمادراهم کمی دیر تر می اومدن ینی اواخر اسفند که کلی برنامه داشتیم…درضمن کار رو نمی شه الکی رها کرد که…
امین و نیما که زودتر باهم رفته بودن..هردو کارشون شمال بود…
نفس عمیقی کشیدم و ام پی فورم رو گوشم گذاشتم صداش رو تاآخر بالا بردم!حس می کرد از هر سوراخش گیتار الکتریک می زنه بیرون!!!!!
سرم و برگردوندم و به آنا خیره شدم…دوتایی رو تشک بزرگی که مامان وسط اتاقم انداخته بود ولو بودیم…دایی اینا به دلیل وجود اتاق های بیشتر خونه ی ما قرار بود پیش ما بمونن تاوقتی که کاراشون درست شه یه خونه خوب توهمین منطقه بگیرن..
فردام که راهی شمال بودیم و صفا!پدرجونم که عمه اینا بانقشه قبلی می فرستادن. تهران خونه باغش!!!
نیمچه لبخندی زدم و برگشتم سمت انا که یه دفعه چرخی زد و حالا دقیقا رو به روم بوذ!
موهاشم که نگووووووو!!!!اوف آب دهنشوووووو!
آب دهان نبود که آبشارنیاگارا بود!
گمشو اهههههه!!!!حالا اینو خارج از این زمان ببینی با دوشیزه مارگارت دوم فرقی نداره بس که خانم وار وشیکه!!!!

یه دفعه اوومی کرد و یه پاش و انداخت رو بدنم!
وای خاک برسرت آنا!!!
خودمو عقب کشیدم که یه غلط دیگه زد که حالا نصف بدنش روی من بود!
عقب تر رفتم و باپاهام لگدی بهش زدم!
اصلا انگار نه انگار!!!!
خندم گرف بمیری انا!!!
خمیازه ای کشیدم و بالشتمو گوله کردم زیر سزو به صدای آهنگ گوش دادم و کم کم خوابم برد..‌صبح قرار بود راه بیوفتیم…

غلطی زدم …که یه دفعه باپیچیدن صدای بلند توی گوشم چشمام چهارتاشد!!مث فنر سیخ سرجام بلند شدم نشستم.نگاهم به امپیفورم افتاد!!!اوف انقد که من بی حرکت می خوابم هنوزم روی گوشم کج و معوج خودشو نگه داشته بود …انداختمش کتاری و خمیازه ای کشیدم…دیگه جدی جدی خوابم پریده بود!نگاهی به ساعت گوشیم انداختم!اوووف چهارو نیم بود!!ساعت هشت قرار بود سروش مارو ببره.
دیگه جدی جدی بی خواب شده بودم…اتاق تاریک بود وبانور آباژور کمی روشن شده بود…
خمیازه ای کشیدم و بی توجه به آنا که عین خرس خوابیده بود بااون حالت فجیهش که صدو هشتاد درجه ی دیگه از دیشب تاحالا جرخیده بود بلند شدم..همونطور که موهای جلوی پیشونیم رو بالا سرم نگه داشته بود م سمت درتراس اتاقم رفتم و بازش کردم..
گلدونای توتراس سبز و باطراوت بودن..مخصوصا این که بهارم نزدیک بود..از تراس اتاق من و نیما رو به حیاط پله های فلزی کوچیک مارپیچ می خورد…یه خمیازه ی دیگه کشیدم و ولو شدم رو صندلی و خیره شدم به حیاطمون و تارکی ای که باچراغ های پایه بلند حلوی روشنایی فضا استقامت می کردن..
نفس عمیقی کشیدم و پاهام و روهم انداختم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام وبستم،این خیلی خوب بود که حالا مقاومت مقابل این بیماری مسخره رو یاد گرفتم…خدایا من ناشکری نمی کنم وباتموم این همه اتفاقات خوب و بد بازم میگم فقط شکرت…


نمی دونم چنددقیقه بودکه چشمام بسته بود و توی فکر بودم،کاملا خواب ازسرم پریده بود،حوصله ورزشم نداشتم..بلند شدم و راه افتادم و وارد اتاق شدم و بدون نگاه به آنا خارج شدم و راه افتادم سمت طبقه ی پایین،
همین که به پایین رسیدم یه لحظه خشکم زد!!!!در یخچال باز بود و حضور شخصی جلوش دیده می شد که نور زیاد یخجال از اطرافش بیرون زده بود!!!
کله ی گنده و سیخ سیخی داشت!
ی دفع جیغ بلندی کشیدم که صدای جیغ بند اون هم شنیده شد،یه جیغ من یه جیغ اون…همین جوری یکی یکی جیغ می کشیدیم که یه دفعه چراغ ها روشن شد …قامت مامات و بابا و پشت سرشون دایی نمایان شد پپایین پله ها…البته اتاق مامان اینا همون پایین بود…
نگاهم به صورت وحشت زده ی آنا افتاد که در یخچال و بسته بود و یه لیوان آب تودستش بوذ!
چشمان گرد شد

چت وحشی جیغ می زنی!!
صدای مامان و شنیدم
مامان: نازگللللل!
آنا: خب مرض! توچرا جیغ می زنی منم ترسیدم گاگول!!!!اومدم آب بخورم دیدم نیستی گفتم حتما سحرخیز شدی رفتی ورزش و بعدشم دوش!

لال بمیری!!!!
مامان: نازگلللل!!!
کلافه برگشتم سمتشون

ای بابااااا!!! چیع مامانم؟؟؟بابا ما ابراز صمیمیتمون این شکلیه!!
بابا خندید
بابا: هممون بی خواب شدیم!از دست شماها!!!!
دایی: والا به خدا من گفتم اتفاقی چیزی افتاده!!
مامان: حالا که بی خیال خواب شدیم، بهتره یکم استراحت کنید مرتب کنید سرووضعتون رو..منم کم کم بساط صبحونه حاضر می کنم…

الاننننن؟؟؟
مامان: الان که نه!
وروبه دایی کرد
مامان: پیمان جان برو بخواب راحت..اینا رو بذاری همینین که هستن!
بابا: خوابه پرید دیگه!پیمان جان برو بخواب منم می رم…
دایی: مگه خوابمون میاد!
وبعد نگاهی به من و ٱنا کرد و گفت: از دست شماها!
مامان: دخترا هفت و نیم باید حاضر باشین..
وبعد هرکدوم به اتاقاشون رفتن..
من و انا هم بانیش باز خیره شدیم به هم!!!

دستی به موهام کشیدم و یه نگاه به خودم انداختم…بافت بهاره ی سفید گشاد یقه کج تنم بود تاروی زانو و یه شلوار جین جذب سفید و کتونی های الستار مشکیم..شال بافت مشکی هم سرم انداختم و کوله جین مشکیمو گرفتم تودستم..چمدونم رو بابا برده بود..انا وستاره هم پایین بودن و مدام غر می زدن و صدام می کردن..‌.
دوباره دستی به موهام کشیدم اووووف!!!این دفعه هم مث دفعات قبل بابارو می پیچونم و میرم آرایشگاه و موهام و کوتاه می کنم!!اعصابمو خورد کرده!من نمی دونم موهای من چه ربطی به ننه بابامددلشت!!»این دفعه یه مدل خفن می زنم!اوووف چتری هام که آناناسی مدل داشت توصورتم مدام می ریخت..
ریمل زدم به مژه هام و یه برق لب و بعد دویدم از پله ها پایین..
بابا باگوشیش ور می رفت و مامان تو اشپزخونه توی کیسه ظرفی رو جا میداد..دخترا ودایی و سروش نبودن و صدای بلندخندیدناشون از حیاط می اومد..‌
مامان تا چشمش بهم افتاد در کیسه رو بست و لب زد
مامان: چه عجب!!!همه منتظرتن!بدوبیا این ظرف کیک رو بگیر …منتظرن بدو….لبخندی زدم و بوسه ای روی گونش کاشتم و کیسه رو گرفتم و سمت بابارفتم و یه بوسه هم رو گونش کاشتم که صداش و شنیدم
: قربون تو دختر!!اون زلفا رو بزن کنار جایی رو نمی بینی می خوری زمین!
خندم گرفت و زدم کوچه علی چپ!
عجب هوایی داشت این کوچه که به سواحل قناری هم نمی رسید!
خندم و قورت دادم و جلوی ایینه شالم و مرتب کردم
دوباره صداش و شنیدم
: می خوری زمین! بزن تو خب یه ذره!

اوووووف!حالاکه رفتم کوتاهشون کردم می فهمی!!
خیز برداشت سمتم.
درحالی که می دویدم بیرون فریادش و شنیدم که باخندی قاطی بود و: پدرتو در میااااااارم!!!!
دویدم وپله هارو دوتا یکی پشت سرگذاشتم و پرواز کردم سمت ماشین!انگما اینم فهمیده بودم که از کوتاه کردن مو و اون مدل خفن دیگه خبری نیست!!!
سروش بااون تیپ دختر کشش در صندق و بست
: چته باز چی کار کردی ؟؟!

هیچی به خدااااااا!!!!
دایی خندید: از دست توووووو!
انا: کلا نازگل همینه!
دیدم چهارتاییشون مدل خرخودتی نگام می کنن!خندیدم و در پرادوی سروش و باز کردم و کوله رو پرت کردم عقب و باباایناهم اومدن و بساط خداحافظی براه شد..‌

همون اول سوار ماشین شدم و چپیدم بغل پنجره…مثلا هشت قرار بود راه بیوفتیم و الان دقیق هفت و بیشت و پنج بود وحتی هفت و نیمی هم که مامان گفته بود نبود!!
بیخیال خمیازه ای کشیدم و امپیفورم رو به گوشم زدم و خمیازه ای کشیدم و هنوز راه افتاده نیوفتاده طبق روال و این عادت مسخرم چشمام روی هم افتاد…!!!


با تکونای مداوم که انگار بدنم لرزش شدیدی به خودش گرفته باشه یه دفعه چشمام باز شد…چشمم افتاد به ستاره و انا که هردو تکونم می دادم

چتونه باباااااااااااااااااا؟؟؟؟وحشیا ناقصم کردین!!!
ستاره: توفقط خفه شو هرس بی خاصیت!!!!احمق بی ریخت!!!افتخاربده و پیاده شو که رسیدیم!

دروووووووغ!
آنا: تا لهت نکردم پیاده شو!!!!سروشم داره چمدون هارو پیاده می کنه!
خمیازه ای کشیدم و چشمامو مالیدم…
ستاره که حلو نشسته بود درحالی که پیاده می شد غرغر کرد: خرس برامن خمیازه می کشه همین دسته بیل کنار درخت و بگیرم فرو کنم تو حلقش!!
خندم گرفت!!!باشوق پریدم پایین…
انا با تعجب به تطراف نگاه می کرد،خاک توسرم!هروقت مسافرت باماشین میرفتم همین اش و کاسه بود..
سروش که من و دید بلند خندید
: به به خرسی خانم!!!ینی هرچی خرسه روسفید کردی!

ایییییششش!!!خب مگه دست منه!!!!!
ستاره: حرف نزنااا!!!ساعت یازدهه خجالت بکش…

اههههه بسه دیه غرغروووووو!!!بذابرم یه حالی ازینا بگیرم!
کوله رو روشنم جابه جا کردم ودویدم سمت ویلا و به فریاد سروش هم توجهی نکردم
: هووووووی یابووووو نوکر بابات غلام سیااااه!!!چمدونت جا موندددد!!!
خندم گرف..خودم و به ساختمون رسوندم ودرو یه دفعه باز کردم که نگاهم یه دفعه به عمه برخورد کرد که توی چهارچوب اشپزخونه بادیدم وایساد سرجاش…هما خانم هم توی اشپزخونه بود….سمتش دویدم و محکم همو بغل گرفتیم….
مدام ماچ مالی می کردیم همو…
هما خانمم حسابی ماچ مالی کردم…بالبخند خیره شدم عمه…
عمه: بقیه کجان؟؟؟

مشغول حمل بار!!!
زد توسر: تو ادم نمیشی!
شونه ای بالا انداختم..

فرشته ها که ادم نمیشن!
خندید
: اون که بعلللله!!!
لبخند دندون نمایی زدم

پسرا کجان راستی؟؟؟خوابن؟؟؟؟زودباش بگو می خوام حالشون رو بگیرم!!!

بعله خوابن..
دویدم سمت پله ها..
درحالی که سمت خروجی سالن می رفت لب زد
اون جا نکه!!!با اقاامین و نیما ایناچهار تا ویلا پایین ترن!!نمای رومی سفید و کرم داره و. بالاش یه آلچیق بزرگ قرمز…دیواراش رفلکس..همون ویلاست…امین اقا اونجا برای اقامت..
کوله رو پرت کردم روپله ها دویدم و ازعمه جلو زدم و نذاشتم که حرفش و ادامه بده…اما صداش رو شنیدم
: نازگل اونجـ….
بادورشدنم ادامه ی حرفاش و نشنیدم..ستاره که چشمش بهم خورد باتعجب لب زد.: باز کجا…
خم شدم و نفسی تازه کردم…سینم می سوخت…فجیحححح.
سروش: بفرما!!!بابااینقد جانگولک بازی در نیار مراقب خودت باش !!!
دستمو توهوا تکون دادم و بروبابایی گفتم ..
سروش: شنیدما…
خندیدم و راه افتادم سمت خروجی..چهارتا ویلا پایین تر..پس اونجام کنار دریا می افتاد!
ستاره هم دنبالم می دوید..خودش و بهم رسوند…
: کجااااا؟؟؟
: چهار تاویلا پایین تر!!!پسرارو بیدار کنم!!!
بلند خندید..وهمراهم شد…
بی خیال جیغ و فریاد های سروش و انا…
بیچاره انا!!!یکم غریبی می کرد!

یه در بزرگ بود و یه در کوچیک مشکی…
دستم روی زنگ فشردم..
یه سره زنگ می خورد…
ستاره: شاید نیستن!

عمه می گف خوابن!!فک کنم خبر داشت یه جورایی!!
: شاید سرکارن..

ن بابا!!سرگرد وسروان بیس چارین امروز تعطیلیشونه..نیمام که هست..پنجشنبست…اخر طرحشم که هست و ظاهرا روستا بازم نیرو گرفته ..جابه جا می شن..شیفتش نیست…بقیم که خرتر از اینن که برن سرکار!!!من مطمئنم!!!وخندیدم!
ستاره هم ریز خندید که یه دفعه صدای ترق و تروق در کوچیک بلند شد و یه دفعه باز شد…مطمئنا قفل زده بودن به در کوچیکه..
قیافه ی ژولیده و خواب الود امین نمایان شد…
بادیدن ما چشماش گشاد شد
نیما: إ!!!!!رسیدن بخیر!!!
بی خیال هلش دادم کنار‌..این سوژه که بیدار شده پرید!!
کنار زدمش و دویدم تو…درسالن مشخص بود .خودم و رسوندم داخل و یه دفعه هنگ کردم!!!چقددددد کثیفففف اه اه!!!پسرا واقعا شلخته و موجودات غیر قابل تحملن!!!
امیر به شکم با طرز فجیهی رو تشک بادی رو به تی وی خوابیده بود و جای خالی کنارش مشخص بود مال امینه!!!وکنارشون هم بابک!!!! خندم گرفت!!حیف گوشیم توکولم بود!!!!اما بادیدن پارچ کنار مبل روعسلی لبخند. خبیثی زدم و طرفش رفتم و برداشتم…سربود…پیراهن امیررو دادم بالا و یکمش و خالی کردم پشتش که یه دفعه پرید هوا ومن بلند خندیدم…باداد وفریادش بابکم بلند شد…همون لحظه امین وستاره هم سررسیدن..دویدم طبقه ی بالا!!!اوه اوه!!!چقد ریخته پاااااششششش!!!چندتا چمدون همونجا ولو بود!!
نگاهم به چمدو سورمه ای افتاد..کنار درآخری از سمت راست که سومین در می شد و چند تا پاکت هم کنارش افتاده بود…جانمیییییییی حالتو میگیرم نیماااااااا!!!
دویدم و درو باشدت باز کردم…توی اتاق بی نهایت بزرگ وشیک مرتب بود….نیماهم از پاهای بیرون زده هز ملحفه مشخص بد به شکم خوابیده..وتاخرخره زیر ملحفه فرو رفته….دویدم و خودمو پرت کردم رو تخت .وپشتش شروع کردم به بپر بپر..دادزدم

زلزله زلزلهههههههه!!!
یه دفعه دیدم پرید هوا…..جیغ زدم بلند شین….بلند شین…!!!!مردان
جنگلی!!!دوشیزگان جنگلی من جمله سیتاره و غیر از خودم رسیدنننننن!!!!
چشمام و بستع بودم و چرت و پرت می گفتم..ی دفعه. باخوردن نفس های داغی به صورتم لای یه چشمم رو باز کردم..
یا ابرفضضض!!!
دوتاچشمام یه دفعه باز شد و تاحد امکان گشااااااد!!!
نگاهم افتاد به چهره ی سرخ میلاد با یه تاپ حلقه ای مشکی تنش!!مات موندم روعضلاتش که عین دست انداز های جاده بود!
یه دفعه صدهش و شنیدم..مرتعش بود و مشخص بود داره جلوی خودش و میگیره نخنده
: می خوای دربیارم بهتر ببینی!!
اب دهانم و قورت دادم و پریدم پایین
خاک دوعاااااالم توسرم کنن!!!!

إ…من…من…داشتم ..داشته به طرحای…
چی میگی نازگل اه!کجای لباسش طرح داره اخه!!!
لب گزیدم

م…من ف..فک کردم نی…نیما اینجاس…
ودویدم عقب..حالا پسرا تو چهار چوب بااون قیافه ی اکبندشون وایساده بودن و بزور سعی می کردن نخندن!!!
ستاره ک کبود شده بود!!!
چشم غره ای رفتم!!!خودم و کشیدم بیرون …نیمادنوز پیداش نبود!!!مشخص بود خوابه هنوز!!!
لبخند شیک و خرکنی زدم و دادزدم: روز خوش جنتلمن هاااااا!!!
دست ستاره رو گرفتم و دویدم پایین و ستاره هم دنبالم و صدهی داد امیر وشنیدم که باخنده می گفت
: می کشمتتتتتتتتتتت نازگللللل!!!

هی فکرم می رفت سراغ صبح!بعدشم می ترکیدم از خنده اما وقتی یادم از قسمت آخر کولی بازیم می افتاد تموم بادم خالی می شد!!!بعدشم هزار بار به خودم لعنت می فرستادم که چرا انقد شارژ بودم!!!
ویلای میلاد بود!جدید گرفته بود…عچب آبروریزی ای کردم باز منا….
فکر می کردم نیماست!نگو نیما نیماخان قبلش شیفت شب بودن و هفتا پادشاه روخواب می دیدن..
: هوی چرا نمیای پس!!!؟؟؟
باصدای ستاره دومتر پریدم هوا..

زهرمار…اهمی اوهومی چیزی..سکته کردم!
یه حبه قند انداخت تودهانش
: نترس تو حالا حالاها رو دست عمو و خاله و البته هممونی!

خیلی بیشعوری!
: حرف رایگان موقوف !!دوساعته می خوای چای بیاریا!!!اوووف ازدست این هما که اخه الان وقت زاییدن دخترش بود!!!که مجبورشیم توی چلغوز برامون چای بیاری!!!

بیشعور یه لحظه رفتم توفکر!!!
دختر هماخانم زایمان کرده بود و هماخانم چند روزی رو مرخصی گرفته بود،من وستاره و عمه هم کارارو تقسیم کرده بودیم!مثلا چای و چیدن سفره با من بود و جمع کردنشون!غذا پختن باعمه من جمله حاضرکردن صبحانه که بازم بامن بود!!…شستن ظرف ها هم با ستاره!!
باسقلمه ای که به پهلوم وارد شد چشمم در هم شد

ینی بمیرییییییی!گمشو قندونا رو ببر تابیام!
: لفتش ندی جیگر!
ویه چشمکی بهم زد.
چشمام و گرد کردم

حالا انگاری چای خواستگاری عممه!!!
بلند خندید
: ازکجا معلوم!!!واز روی کانتر به امین شاره کردکه محو جمال عمه بود!
ادامه داد
: یاشایدمممممم
همچین چشم غره ای براش رفتم که چشماش و گرد کردو آب دهنش رو به حالت ترس الکی مثلا قورت داد…
خندم گرف

قندونارو ببرم اومدم..ظرف شکلاتم ک روی میزه..
لبخند دندون نمایی زد و قندوناروبرداشت و ازآشپزخونه خارج شد..
آخرین استکان رو هم برداشتم و توسینی مرتب گذاشتم..
همشون دور هم نشسته بودند و حسابی جمعشون جمع بود…
نفس عمیقی کشیدم و سینی رو برداشتم!بیشعوراااااااا من و چه به چای آوردن آخه؟؟الان قراره بااون پسره قضمیت چشم تو چشم بشم!خدا من و محو کننننن!!!!

از آشپزخونه خارج شدم و درحالی که سمت بچه ها می رفتم تند تند لب می گزیدم…
صدای امین بلند شد
: به به. جیگر خانم!دستت طلا!!!
لبخندی زدم…
نیما: امین یه نگاهی هم به من بنداز!جیگر چیه بزنم نصف شی؟؟
امین: هوووووف!بابا جیگر داریم تا جیگر…!
سروش:بعله خب حرفت کاملا درسته!!
اخمی ساختگی کردم و سینی رو یکی یکی تعارف می کردم..دلم می خواست بکوبمش وسط میز..
امین: چای فقط چای نازگل!!یه طععععمی داره که هز می کنی!!!
صدای نیما بلند شد:،امییییییین؟؟؟
امین: حنااااااق!نخوردمش که!
سینی رو جلوش نگه داشتم

بگیر امین!کمتر شیرین زبونی کن لطفا!!
دستش و روچشمش گذاشت
: چشششششم خانم!!!هرچه امر کنی…
خندم گرف

مزه نریز چای روبردهر دستم شیکست!!
لبخندی زد و کاملا جدی شد…
لیوان چای رو برداشت
امین: دستت درست..

نوش جونت..
هوووووف!!!تعارف کردن به میلاد که انگار حکم غول مرحله ی آخر رو داشت!
نگاهی به بقیه انداختم..حسابی گرم گفت و گوبودند…سینی رو باحرص جلوی میلاد نگه داشتم..صورتش قرمز بود..
نفساش به صورتم می خورد و داغ داغ بود…
این چرااین شکلی بود
تکونی به سینی دادم

برنمی دارید؟؟؟
دندون قروچه ای کرد‌..
: نع!

چنان نه محکمی گفت که فکم افتاد!!
لب گزیدم و نفس عمیقی کشیدم!به درک به جهنم!!!
نفهم احمق!هی نگاش بین امین درگردش بود،فکر کنم بدونم قضیه چیه!!!!اما چرا خداداند!!!این اقا که تا دو دقه پیش عادی بود!
دارم برات !
سینی رو حلوی عمه و دخترا گرفتم..برداشتن..فنجون خودم و گذاشتم رومیز و بالبخند عمیقی سمت امین رفتم و باحرص فنجون و کوبیدم روی میز جلوش…
باتعجب خیره شد بهم و زمزمه کرد چته…
لبخند دندون نمایی زدم

نکه عاشق چای های دست منی!!اینم تو بخور!!!نوش جونتتتتت!
چشماش گرد شد و اروم لب زد
: حالت خوبه؟؟؟؟؟؟

هییییییش!!! فقط چای هارو بخورررر!!
خندش گرفت….
لب گزید
:ای به چشششششم که خوردن داره!!!
لبخند خبیثی زدم و سرجام رفتم..
میلاد دستاشو روی کناره های مبل مشت کرده بود…اونقدر محکم که روبه سفیدی رفته بود!!!
یه دفعه ازجابلند شد..
همه نگاها رفت سمتش…
غرید: من باید برم!
بابک بلند شد
: کجا میلاد؟؟؟؟؟
درحالی که قدم برمی داشت لب زد
: عذر از همگی….کاری برام پیش اومد..
وپاتند کرد..بابکم به دنبالش…
خندم گرفت..باسوختن پهلوم چرخیدم سمت ستاره

اههههههه نکن وحشی!!!پهلوم ناقص شد بقران .
چشماش و لوچ کرد و زیر گوشم غرید
: زرنزن!چ غلطی کردی که پسره رو فراری دادی و بعدش هیستیریک برا قبر عمه ننت می خندی هااا؟؟حالت این به درک!!این پسره باباک و چرا پروندی الاغغغغ؟؟؟
چشمام شد اندازه ی سکه پونصد تومنی!!

سستتتااااررررررهههههه
: حنااااااق…

بانیشخند عمیقی خیره شدم به فنجون بین دستام،
پسره عجب رم کردا!
هرچی که بود احساس سرخوشی بهم دست داد،واقعا خوب بود!نمی دونم چرا اما خوب بود انگاری لذت می بردم که میلاد اینجوری حرص بخوره٬من پیش خودم فکر می کردم که حرص خوردنش رو دوست دارم….
ینی واقعا دوست داشتم؟؟؟
اره خب حرص خوردنش برام جالب بود!! داشت کناره های مبل رو بین انگشتاش خورد می کرد!!
لبخندم بیشتر کش اومد..صدای امیر بلند شد
: نازگل به چی می خندی این شکلی؟؟چیزی هست بگو ماهم بخندیم!
لبخندمو سریع جمعش کردم…

اووووم نه عمو ببین چیـ…
ستاره حرفم روقطع کرد
ستاره: امیرجان چایی میل بفرما این کلا همین شکلیه!!!
و شونه ای به آنا زد و ریز خندیدن٬
ومن دیدم که عمو چطور محو خنده های آنا شده بود…
لب گزیدم و سعی کردم خندم همونطور جمع و جور باشه..
عجب سوژه ای هستنا!
آنا هم تا چشمش ب نگاه خیره ی عمو خورد ناخوداگاه لبخندش فرونشست و خیره شد بهش..
اخرش بوداااا عالییییی!عجب سوژه ای به خدا!
بدجور نگاهم بین جفتشون در گردش بود که یه دفعه چشمم به امین افتاد و سروش ک ریز ریز می خندیدن به دوتا کبوتر عاشق و اونام حواسشون پی طنابی بود که بهم رد و بدل می کردن!افتاد…
و همینطور نیما…
لب گزید وچشم غره ای برام اومد که اخرین اثار خنده هم نا پدید شد…
عمه و ستاره هم که تو باغ نبودن و در حال پچ پچ..
یه دونه قند برداشتم. گذاشتم دهنم و مشغول خوردن چای شدم…

از ماجرای چای خوردنمون و سوژه شدن امیر و آنا مدت طولانی ای می گذشت…
قرار بود شب بریم بیرون شام. همگی دور هم باشیم..آرمان و نامزدش و مهدیس هم رسیده بودن..حالا مادخترا توی ویلای پدرجون اینا بودیم وپسرا باهم ویلای میلادشون..
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم..
پنج غروب رو نشون می داد.
چهارزانوروی تخت نشسته بودم توی تراس و اتاقی که مال خودم بود…گفته بودم بزارن همینطوردست نخورده بمونه تا سر فرصت وسایلم رو جمع کنم…اما حیفم می اومد..این همه زحمت کشیدن برای این اتاق..
شونه ای بالا انداختم و باز خیره شدم به دوردست ها و دریای پروسعت و پهناور که موج هاش وحشیانه و خودشون رو به لب ساحل می رسوندند و اون و بوسه می دادن…
نیم ساعتی می شد از خواب بلند شده بودم،دخترا پایین مشغول بگوبخند بودند و بحث می کردن که واسه شب چی بپوشن…
فک می کردن من هنوز خوابم…
عجب روزایی رو گذروندیما..
اما هرچی که بود دلم برای واحدمون تنگ شده بود..و بایاد کل کل هامون نیشخندی روی لبم اومد..
باخودم رو دروایسی که ندارم، نمی دونم چرا از دلتنگی خودم و واحدمو خاطرات خوب و بدمون رسیدم به دلتنگی برای کل کلامون باپسری که یه روز ازش بدم می اومد…
حالا یکی از خوشی هام این بودکه حرصش بدم و بخندم..
لذت می بردم…نمی خواستم چیزی رو بخودم بقبولونم ..چیزی که مدام توفکرم رژه می رفت..
یه کلمه بود..عشق….
تموم وجودم می لرزید با جتری شدنش روی زبونمم..انگاری می ترسیدم رسوای عالم شم..حتی از خودمم خجالت می کشیدم..‌.
اما باید این و ثابت می کردم به خودم،بالاخره یا باید بدونم این حس یعنی جی..یا میگذره و میره..
یامیمونه و من تازه آغاز هرچی که انتظارش رو ندارم رو می بینم و باهاش همراه می شم و نمی دونم اخرش چی میشه…
اما جدیدا حال و هوام بدجوری غریبانه شده بود.
نفس عمیق دیگه ای کشیدم و امپیفورم رو برداشتم و کناری گذاشتم و کش و قوسی به دستان دادم..
هیچ کس نباید از این ماجرا بویی ببره …
بلند شدم..هوا هنوز هم خنکا داشت…در نیمه باز بود و پرده از لای در همراه باد به رقص در اومده بود..
گوشی و امپیفورم رو برداشتم و از تراس خارج شدم و وارد اتاق شدم و درو بستم..
همزمان صدای ستاره بلند شد…
: نازگللللل…. نازگل هنوز خوابی خرس گنده؟؟؟؟؟

نیشخندی زدم…
باید این دختررو ادب کرد!!!مدام بهم می گه خرس!بیشعووووور!!!
به طرف خروجی اتاق رفتم و هنوز خارج نشده بودم در نیم لای اتاق به شدت باز شد و قامت ستاره نمایان شد…

چته داد می زنی؟؟؟
: چه عجب خرسی خانم؟؟؟

اهههههه!!بابانگو این حرف رو!زشته یکی می شنوه!
: دقیقا منطورت از یکی کیه ها؟همه به این صفت جانبعالی واقفن…

خیلی بیشعوری!!!
نیشخندی زد و من و کنار زد و خودش رو روی تخت ولو ضصمص..
لبخند دندون نمایی زد
: بیشعور خودتی و خودت!!!

خیلی خب ببند …حالم بدشد…
: میام میزنمتا…

توزدی حسابه!
: اوففف وقـ…
حرفش رو قطع کردم

حرف رایگان نزن!بگو چی کارم داشتی…..
بشکنی زد
:اهاااااااااا!خوب شد یادم افتاد!
سری تکون دادم و تکیه دادم به کمد و دستام رو بغل زدم!خیره شدم بهش…

بگو دیگه..چی کار داشتی..
: سروش اینا زنگ زدن..گفتن کم کم حاضرشیم..

اوهوم…دخترا پایینن؟؟
: آره…می رم یه اب بزنم به صورتم و بیام..بچه هام میان بالا الان تا حاضرشن…
سری تکون دادم و برگشتم سمت کمد و بازش کردم..اول باید دلباسام و اماده میزاشتم بد می رفتم یه ابی به صورتم بزنم سرحال بیاد…
بلند شد و درحالی که سمت در می رفت نیشخندی زد
: حسابی جیگرکن!
چشمامو گرد کردم و خیز برداشتم سمتش ک خندید و دررفت و در و محکم به هم کوبید…

نمی دونم این خوشی که الکی الکی زیر پوستم دویده بود از چی بود،
دوست داشتم عالی باشم…
کاپشن کوتاه زیتونی رنگم که کیپ تنم بود و کلاهش پر از خزبود و خیلی بامزه بود رو جداکردم..شب بود و هواسرد..به هرحال زمستون بود و هنوز هم پا پس نکشیده بود..
مانتوی سفید جذب کوتاهمو به همراه شلوار جذب زیتونی و کتونی های ساق بلند سفید جدا کردم..
ابی به دست و صورتم زدم و لباس هامو پوشیدم..هندزفری رو گذاشتم گوشم و گوشیم رو توی جیب کاپشنم فرو دادم..یه رژ جیگری هم زدم که بی نهایت بهم می اومد..چتری هامو محکم بالا دادم و باکش بستم…شال بافت دورنگ زیتونی سفیدم رو سرکردم..عالی بوددددد!کاپشن و تن زدم..که همزمان صدای داد دخترا بلند شد…از پایین..
سریع کمی از عطر بورگارتم زدم و دویدم پایین.
عمه و مهدیس منتظرم بودن…بقیه بیرون رفته بودن.هردوشون بادیدنم نا خوداگاه لبخندی زدن..
مهدیس: نمی اومدی خانم!

ببخشید واقعا!
عمه: بخشیدیم خوشگل خانم!!حالام عجله کن..ستاره رو فرستادیم بیرون وگرنه دخلت و می اورد!
خندیدم

ستارست دیگه!
مهدیس: بریم همه جلو ورودی ویلان..
نگاهم ثابت موند

پس…چیز گذاشت…اوم..
مهدیس سریع لب زد
: ارمان اینا جایی دعوت بودن…نشد بیان…خونه یکی از فامیلاشون دعوت داشتن…
سری تکون دادم

اوهوم…حالا بگید من جطورم؟؟؟
هردو لبخندشون عمیق شد..
مهدیس:مثل همیشه بی نقص…عالی…
نگاهم روی عمه رفت..
عمه: عالی شدی!عالی بودی….

خیییلی خب خیییلی خب!! مچکر!!شما هام عالی عالی هستید!
عمه:بهتره بریم وگرنه میکشنمون!!
خندیدم و جلوتر راه افتادم وهمزمان موزیک رو پلی کردم
صدای حمید عسکری توی گوشم پیچید…
آهنگ فاز فراموشی…

همین طور که نگاهم به قدم هام بود قدم برمی داشتم برخلاف دقیقه ای قبل حالا اخر تر از بقیه بودم..پسرا منتظر بودن بیرون..‌گوشم به اهنگ شوخیه مگه از هیراد بود و غرق توی افکارم بودم…از در دروازه ای شکل ویلاکه گذشتم باسر توی بدن شخصی فرورفتم…
نفس عمیقی کشیدم و هجوم عطر خنکی رو به ریه هام احساس کردم،یه عطر اشنا…معرکه بود….

تند تند نفس می کشیدم و اون عطر بی نظیر رو به ریه هام می فرستادم،
هندزفری رو از گوشم برداشتم..
نگاهش کردم..مثل همیشه نافذ نگاهم می کرد…
پیش دستی کردم..

سلام.. من معذرت می خوام..
تغییری تو حالتش ایجادنشد..
مات لب زد
: چرامعذرت؟؟
کلافه شدم..

به خاطر همین اتفاق یه دقیقه پیش…!
سوالی نگام کرد..جدی و بدون هیچ حالتی..
: اتفاقی نیفتاد که….حالت خوبه الکی عذرخواهی می کنی؟؟
لب گزیدم!بیشعور داشت من و دست مینداخت…
ناچار لب زدم

خیلی خب!من الکی عذرخواهی کردم!
لبخند مخوی رگی لباش نشست..
نگاهم و دزدیدم و از کنارش رد شدم و سمت بقیه رفتم که حسابی گرم گفت و گوبودن و جابه جایی برای نشستن..نیما طرفم اومد و دستش رو دور بدنم حلقه کرد
: چطوری خانم خوشگله؟؟؟
لبخندی زدم

من عالیم…توچطوری؟؟ سرت شلوغ شده ها!!ابجی خوشگلت رو تحویل نمیگیری!نگاهت این وراونوره!حواست!اووووف دلتو که نگم!!!
وبه مهدیس اشاره کردم که کنار میلاد بود و مشغول حرف زدن باهم بودن…
چشمکی زدم و گفت

فکر نکن نمی دونم چه خبره ها!!!بله روبگیر عروسیه رو بیوفتیم!!!
بلند خندید …
امیر برگشت سمتمون
امیر:خداشفا بده!!
نیما: هوی!
خندم گرفت..امیر دست از صحبت باامین برداشت و خطاب به من لب زد
: به به خانم مارپل!!!چطوری جیگر خودم؟؟؟

من عالیم!
امیر سری تکون داد: هیچی بهتر ازاین نمیشه…!ظاهرا تینجا خیلی عالین!!!خندید…نیماهم لبخندازلبش کنار نمی رفت..

نگفتی چطوری..
: خییییلی مرموزی دختر !من از عالیم عالی ترم!

این که کاملا مشخصه!وبه مهدیس اشاره کردم…
بینیم و بین انگشتام فشرد
: بسه شیرین زبون!
صدای امین بلندشد..
امین: نمی خواین راه بیفتین؟؟دیرشد…
ستاره: اره اره!بدویین ک امین دیرش میشه!وباانا ریز خندیدن..
نگاه چرخوندم..ازسروش خبری نبود…
سوالی به ستاره نگاه کردم

پس سروش کجاست؟؟؟
لباش کش اومد
: اونم میاد منتها دیر تر ما می رسه…

این همه ماشین چرا؟؟؟مگه هرکی بایه ماشین می ره؟؟؟
ستاره: اینم یه بحث جداست!!

یعنی چی؟؟
صدای بابک بلند شد
بابک:ستاره خانم؟؟؟؟
ستاره ریز خندید و نامحسوس به بابک اشاره کرد
: یعنی این!!! می فهمی حالا!!
وقبل این که بخوام چیز دیگه ای بگم دورشد و سمت بابک اینا رفت..
صدارسوندم

هووووی باتوام!!
متوجه نشد و جوابی نداد…
نیماهم که بابقی حرف می زد ..الکی اینجا وایسادیم…
باصدای میلاد ازجا پریدم…
: از برنامه بچه ها خبرنداری؟؟
سری تکون دادم..

برنامه؟؟؟ چه برنامه ای…
چشماش و ریز کردو خیره شد به بقیه و دستاش رو توی جیب پالتوش فرو برد…
سعی نکردم ازش دور شم…
عطر یخش عجیب من و سرحال می اورد…

من چم شده بود؟؟؟
دلم می خواست بهش بگم اسم عطر لعنتیش چیه؟؟ازش بگیر م و روز و شب استشمام کنم و حس کنم میلاد کنارم وایساده مثل الان..
یه لحظه ماتم زد…
من توی چه فکری بودم؟؟چم شده بود؟؟ینی چی میلاد کنارم بود..چراباید عطرش رو بخرم…ازش داشته باشم..
این میلاد کجا ومیلاد روزای اولی که به شمال اومده بوم کجا…این میلاد کجا و میلاد بعد ماجرای بازی ماهان کجا…
همه چیز شکل دیگه به خودش گرفته بود…
میلادی که من هرلحظه این فکر مدام توذهنم می اومد که شبی که بابالاتنه ی لخت من و به اغوشش گرفته بود چطور سرپا موند…
اینا همه فرق می کرد..
تموم معادلات من بهم می ریخت..عجیب بود..
ناخوداگاه لبخندی روی لبم اومد…
دستام و فروکردمتوی جیبم …هندزفری رو هم توی جیب جادادم…وهنوز توافکارم باقیافه ی متفکرم غرق بودم و اون لبخندم هنوز روی لب هام بود…
: به چی فکر می کنی؟؟؟
بی هوا و بدون فکر لب زدم

به تو….
یه لحظه…
فقط برای یه لحظه زمان ایستاد…
تنها چیزی که حسش می کردم صدای نفس های پراز حرارت فرد کنارم و عطر سردش بود…
رسوایی که می گن دقیقا چی بود؟؟
چشمامو محکم بستم…نفس عمیقی کشیدم …
خدایا….

نفسم حبس شده بود…
بچه ها داشتن سوار ماشین ها می شدن…
قدم برداشتم که یه دفعه صداش رو شنیدم..خشکم زد.
: چرا به من ؟؟ چرابه فکر می کنی ؟
آب دهانم رو فرودادم…سعی کردم به خودم مسلط باشم…
قدم بعدی رو که برداشتم بازم باصداش سرجام خشکم زد.
: چی باعث شد به من فکر کنی؟؟
نفسم رو پرصدا فوت کردم بیرون و در یک آن برگشتم طرفش..چشمای لرزونم برای چند ثانیه به چشماش گره خورد…هردو خیره شدیم بهم..
سرشو تکون داد
لب زد
: می خوام بدونم..
بی محابا دهان باز کردم

من…درواقع من..داشتم به این فکر می کردم که..به این فکر می کردم که چرا جداازبقیه ی پسرا این جا وایسادی و من و زیر نظر گرفتی…
پوزخندی زد
: إإإ؟؟؟؟توراست می گی…
چشمامو بازو بسته کردم

همینطوره..
وعقب گرد کردم و دویدم سمت نیما…
کنار ماشینش وایساده بود..
باعمو حرف می زد..
رسیدم بهشون..
عموامیر خندید و لب زد

ستاره اینابامن میان..توهم وبال منی..می دونی چرا؟؟؟
سوالی نگاهش کردم
ادامه داد
: نیماخان قراره امشب بله رو بگیره!
وبه نیمااشاره کرد که لب می گزید و نیمچه لبخندی زد ..
باذوق زل زدم بهش.

اره نیماااااا؟؟
: بعله اگه خدابخواد! اجازه ی مهدیس خانم رو از میلاد گرفتم!شماهام که از رفتارای تابلوم قبلا به همه چیز پی برده بودین!!!

بعله نیماخان!پس یه شام عروسی افتادیم!
امیر: بعله!چه شود!حالام برین سوارشین راه بیفتیم..
ودست روشونه ی نیما گذاشت و ادامه داد: موفق باشی مرد جوان!!!

نیما و مهدیس زودتر ازماراه افتاده بودن…میلاد و‌بابک و امین باهم می اومدن و من و ستاره و عمه و آناهم باعمو همراه بودیم!و مدام احساس پوچی می کردیم چرا که بل دیدن نگاه های زیر زیرکی و دزدانه ی آنا و عمو از توی اینه بهم من و ستاره و عمه حرص می خوردیم و خودمون رو مدام فحش می دادیم که چرا الان حکم مزاحم رو داریم!!


با ایستادن اتومبیل بدون هیچ معطلی ای پریدم از ماشین بیرون…بقیم وایسادن…اما از ماشین نیما خبری نبود!نبایدم حالا حالاها برسه!،
خندم گرفت!ای نیمای مارمولک..!
بچه ها حسابی صداشون بالا رفته و بود و بگوبخند می کردن…
انا خودش و کنارم رسوند
: میگم بعضیا چه جیگر شدن!!!

بودم عزیزم!
: خودشیفته!

چرا خودشیفته!!حقیقت گفتم!
: البته که حقیقته!!!
وهمزمات وارد شدیم پشت سربقیه!این ستاره هم چشمش ب بابک می افتاد همچی یادش می رفت!!!
برگشتم سمت انا

من یه دقیقه می رم سرویس یه نگاهی به خودم بندازم
: توکه همچیت بی نقصه..

نه ابی بزنم به دست و یه کم مرتب کنم سرو وضعمو.
: خیلی خب می گم به بچه ها..برو…
ابخندی بهش زدم و راهمو از بقیه کج کردم و رفتم سمت سرویس…
رستوران بزرگ بود و فوق العاده شیک..

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *