| Saturday 28 November 2020 | 10:34
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت7)

خواندن (پارت6)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت7)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

تند تند نفس می کشیدم، دستم رو به بند کیفم گرفتم و محکم سمت آسانسور قدم برداشتم ،ساعت هفت و نیم رو نشون می داد، دست بردم سمت دکمه ی بغل آسانسور که همون لحظه یه دفعه باز شد و قامت میلاد نمایان شد، بادیدن سرو وضعش نگاهم رنگ تعجب گرفت،چشمتی قرمز و متورم و باوز شلوار اسپرت و پالتوی کوتاه تنش،موهاش به هم ریخته بود و لباس هاش نامرتب…
اونم نگاهش خیره به من بود،پا از آسانسور بیرون گذاشت..
لب گزیدم.
همون لحظه صداش از کنار گوشم بلند شد
: بهت سلام یاد ندادن نه!؟
پووووووووف،این چرا باز چوبش گیر کرد لای چرخ من آخه!؟منم که حالم روبه راه نیس…
تک صرفه ای کردم…
باشم پررویی جواب دادم

نع!یاد ندادن!
فینم رو بالاکشیدم…
نگاه عمیقی به چهرم انداخت ولب زد
: داری می میری از سرما،بیرونم می خوای بری!؟

به خودم مربوط می شه!
پوزخندی زد و دریک آن رمزرو وارد کرد و وارد خونش شد و درو محکم بست…
روانی…
منم وارد آسانسور شدم . زدم همکف و تکیم رو دادن به دیواره ی فلزی سرد…
واقعا خودمم نمی فهمیدم ،امروز عجیب حالم گرفته بود،حوصله ی عالم و آدم رو نداشتم..دلم می خواست جیغ بزنم ،اونم الکی،سرماخوردگی لعنتی هم به این بی اعصابیم دامن می زد…
با قطع شدن صدای اهنگ و تکون اروم اسانسور ،در بازشد و پابه بیرون گذاشتم، دوسه نفری درحال رفت و امد بودن…
اما وقتی نگاهم با شخص توی لابی که با تلفن حرف می زد برخورد کرد،خود به خود رادارام فعال و کنجکاویم تحریک شد…

آب گلوم رو به سختی قورت دادم .گلوم می سوخت.جلوتررفتم.باصدایی که شنیدم کنجکاویم بدجور تحریک شد.
نگاه تب دارم رو دور تادور چرخوندم٬زن جوونی با دختر بچه ی قشنگش که روپوش مدرسه به تن داشت و لباسای گرم زمستونی درحال رفتن سمت خروجی برج بودند.
باشنیدن دوباره ی صداش حواسم رفت سمتش.طوری حرف می زد که نگاه نگهبان هم خیره بهش بود.
سعی کردم ضایع نباشم.اروم سمت خروجی راه افتادم و مدام وایمیستادم.نگاهم بدجور خیره بود بهش..نمی دونم این کنجکاوی و حس فضولی لعنتی از کجا سرچشمه می گرفت.
سعی کردم از عطسه ای که هران امکان داشت سراغم بیاد جلوگیری کنم و طوری برخورد کنم تا نگهبان حواسش بهم معطوف نشه..
دست به بند کیفم بردم گوش سپردم به صدای زن خدمتکار.خدمتکارجدید میلادکه نمی دونم جدیدا چراانقد روش زوم می کردم….عصبانیت از تک تک حرفاش پیدا بود.با خشم بعد یه مکس کوتاهی خطاب به فرد پشت خط لب زد
زن : دارم می گم می فهمم…مفهمم عمــ..
گویا فرد پشت حرفش رو قطع کرد و پس از مکسی دوباره ادامه داد
زن : من خودمم می فهمم..فقط توی این یکی مسئله دخالت نکن…
وباپرخاش ادامه داد: من اون و می خوام!به دستش میارم!شده حتی به زور و ضرب…
بعد تلفن رو قطع کرد و باحرص پرتش کرد توکیفش.چه قدرهم زیبا و خوش پوش بود.هرچند بالباسای ساده و بی روح…ن
ونسبتا کهنه…
همین که برگشت سمتم یه لحظه هنگ کردم.هول شدم و همون لحظه باتموم قوا عطسه ی بلندی کردم و کلنکس رو محکم روی دهان و بینیم فشردم ….
همون لحظه صداش رو شنیدم
زن :سـ..سلام خانم!صبحتون بخیر!اینوقت جایی تشریف می برید؟؟؟؟

مشخص بود کمی هل شده..چون داشت چرت می گفت و کمی به تته پته افتاده بود!…دلم می خواس بگم به توچه ربط داره اخه !؟
اما خود داری کردم و لب زدم…

سلام!ترسوندمتون؟؟؟خانم….؟؟؟
تند لب زد: فرانسوا!
نیشخندی زدمو ادامه دادم :اوه بله بله!خانم فرانسوا٬داشتم می رفتم دانشکده.اگه ترسیدید معذرت می خوام.
کاملا مشخص بود لبخندش هل و ساختگیه…
اما خودش رو نباخت و جواب داد
زن: نه نه!به هیچ وجه.
نمی دونست چی بگه.کمی دست پاچه بود.اما باهمون لحن دهان باز کرد
زن: وشما؟؟؟؟
نگاه سوالیمو که دید ادا مه داد: اسمتون…

نازگل…
حالت متفکری به خودش گرفت
: چه اسم زیبایی…
نگاهم رنگ تعجب گرفت

شما با اسامی ایرانی اشنایی دارین؟؟
:نه!تلفظ زیبایی داره…

ممنون از تعریفتون…
هنوزم هل بود.لبخندزورکی زد..
پیش دستی کردم و لب زدم

دارین می رین بالا؟
وبه آسانسور اشاره زدم…
کیفش رو تند روی شونش جابه جا کرد و درحالی که سمت اسانسور قدم برمی داشت روبه من جواب داد

بـ..بله…میرم تا به کارام برسم.همیشه ساعت کاریم یک ربع به هشت شروع می شه…
دستم رو بالا اوردم و نگاهی به ساعتم انداختم.اشاره ای به مچم زدم و گفتم

حالا چرا انقدر عجله؟؟هنوز یک دقیقه به هفت و سی وپنج دقیقه مونده…
یه لحظه چهرش جدی شد.کمی تعجب کردم.درحالی که بوارد اسانسور می شد لب زد
زن: روز خوش!
دیگه از اون لحن هل و دست پاچگیش خبری نبود…
مقابل چشمای گرد از تعجبم در اسانسور بسته شد…
شونه ای بالاانداختم وسمت خروجی راه افتادم…فکرم درگیر بود…
این زن زیبا عجیب فکرم رو به خودش بدون هیچ دلیلی مشغول کرده بود…

سرم داشت می ترکید…دلم می خواست هرچه زودتر استاد کار رو تموم کنه..بازدید از این اتاق پراز الات موسیقی از عصر قدیم و قرن ها پیش تابه الان..از جای جای جهان٬هرچند شیرین و مفصل بود برای من اما بازم نمی تونستم تحمل کنم.مدام دستم روی شقیقم در حال دوران بود تابلکه کمی از دردم التیام پیدا کنه.بد سرماخوردگی ای رو شاخم بود.هم کلاسی هام حواسشون نبود و حسابی محو اجرام پشت حصارهای شیشه ای بودند و با لذت به حرفای استاد گوش می کردن…
عطسه ای کردم و دستمال رو محکم روی دهان و بینیم فشردم…
گلوم حالا دیگه عجیب می سوخت..
حالم دست خودم نبود.
همون لحظه بود که با شنیدن صدای استاد که پیر مرد سالخورده و محترمی بود. نگاه خمارم رو دوختم بهش..بدجور فین فین می کردم.
دوتا کتاب توی دستش رو دشت به دست کرد و
بالهجه ی غلیظ فرانسه که کمی برام هضمش مشکل بود خطاب به من دهان باز کرد
استاد: خانم ایرانی…
خندیدم…توی اوج بدحالیم خندم گرفت…
استاد می دونست تنها نفر ایرانی توی این کلاس منم.البته توی دانشکده تعداد مختصری دانشجوهای ایرانی بودن..چندباری دیده بودمشون…
ولی خب همیشه استادباهام عالی رفتار می کرد.مرد فوق العاده خوب و ادیبی بود.چندباری خطاب به بچه ها گفته بود ایران و دوست داره..دوباری هم به ایران رفته و ودر زمینه نواختن ساز کمانچه و تار تبحرداشت تا ناکجا…گاهی اوقات فانیلیم رونمی گفت و خانم ایرانی.دوشیزه ایرانی و مثل این ها صدام می کرد که خندم می گرفت.
از طرفی احساس غرور بهم دست می داد که من یه ایرانیم…باعث افتخارم بود…
با صدای دوباره ی استاد به خودم اومدم.حالا نگاه بقیه به من بود.بعضیاشون زمزمه می کردن حالم خوب نیست و دلداری میدادن…همشون محترم و انسان دوست بودن و این من و خوشحال می کرد…افکارم رو پس زدم و برگشتم طرف استاد
استاد: خانم پرند…پرند با شمام دختر!!!
این دفعه فامیلیم رو خطاب کرد..باصدای خفه ای جلوتر رفتم و دفتروخودنویسم رو روی سینم فشردم..
-بله استاد؟
استاد : گویا حالت خوب نیست دختر؟مریضی؟؟حالت روبه راه نیست و به گفته ها توجهی نشون نمی دی..
اشاره ای به سرم زدم

استاد صـ..صبح هوس پیاده روی کردم…الان حالم عجیب دگرگونه…سرم در معرض انفجاره!
استاد: تو دیوووونه ای دختر…وسایلت رو بردار٬می تونی امروز بری..بچه ها به اساتید اطلاع می دن..
خیلی دلم می خواست برک..
با تایید بچه ها….شونه ای بالاانداختم…نیشخند مسخره ای زدم و وسایلم رو برداشتم و بایه عذرخواهی کلاس و ترک کردم….

همون طور که سمت خروجی دانشکده می رفتم فین فین کنان دنبال شماره ی آنا می گشتم.ساعت ده و ربع بود واین ینی ستاره سر کلاسه…چندباری بهم زنگ‌زد و مدام جوابش رو می دادم که حالم خوبه…توی لیست شماره ها انارو گرفتم ومنتظر شدم جواب بده.
یه بوق…
دو بوق…
سه بوق…
بووق چهارم که زده شد قطع کردم..
همونجا توی اون سرما زیر یه الاچیق وایساده بودم و مدام می گرفتمش…اعم از یکبار جواب دادن…
اعصابم خوردشد..دایی هم که بیمارستان و مطب رو داشت و سرش حسابی شلوغ بود و من دلم نمی خواست که نگرانش کنم..تواین سرما و خلوتی خیابونا مشخص بود تاکسی راحت گیرم نمیاد.به سختی آب گلوم رو فرو دادم.نفسام کمی تنگ شده بود و داغ بودم…
شماره ی امیر روگرفتم…
نه یکبار..دوبار…سه بار…
لعنتی جواب نمی داد…اینم از شانس خرکی منه!هیشکی نیس به دادم برسه..
ازسرما دندونام تند تند به هم می خورد..تموم وجودم درد داشت.گوشی رو پرت کردم توی کیفم.دستام رو توی جیبم جا دادم و لرزون سمت خروجی راه افتادم٬دانشجوها مدام در رفت و امد بودن٬حتی تواوج همین سرما…
با سختی از محوطه ی دانشکده گذشتم٬خمیازه ای کشیدم و از راه سنگ فرش و بسیار زیبایی که به دانشکده می رسید سمت خیابون راه افتادم و مطمئنا اگه حالم خوب بود بقول ستاره جیرت جیرت عکس می گرفتم!کلا عادتم بود…الان ساز هارمونیکا و یه فنجون دمنوش گل محمدی و یه دنیا فکر کنار شومینه می چسبید…گل محمدی هایی که مامان مرتب برام بسته بندی و گذاشته بود…
باسوز سردی که وزید به خودم لرزیدم…ناخوداگاه خمیازه ای کشیدم و با چندین قدم لرزون خودم رو به کنار خیابون رسوندم…برف همه جارو پوشونده بود٬انگاری زمین لباس عروس تنش کرده بود…به این فکرم تودلم خندیدم و نگاه چرخوندم اطراف. رهگذرای زیادی پیاده در حال رفت و امد بودند.خیلی هاهم باشادی توی برفا غوطه ور بودن و بدون هیچ غمی و بی اهمیت به دیگرون برف بازی می کردن و صدای خنده هاشون اوج گرفته بود.
لعنتی….برخلاف افکارم خیابونا شلوغ بودن و پر از ماشین…اعم از وایسادن یه تاکسی
..
باخستگی با پاهای یخ و لرزونم کنار خیابون قدم برداشتم.وهرچند متر یکبار وایمیستادم به انتظار تاکسی…
بغضم گرفته بود…نمی دونستم چرا…
چندباری هم به گوشیم نگاهی انداختم.روی ویبره بود…هیچ تماسی نبود..
عطسه ای کردم و بادستای لرزون دستمال رو روی بینیم نگه داشتم که همون لحظه…تاکسی مقابلم ترمز کرد..

فینم رو بالا کشیدم و قبل این که از راننده بپرسم مسیرش ومسیرم کجاست با دستای لرزون درماشین وباز کردم و همونطور فین فین کنان سوار شدم و درو بستم…نفس عمیقی کشیدم…اون گرما عجیب لذت بخش بود.امابازم کفایت نمی کرد و من تواوج خستگی و لرز مدام خمیازه می کشیدو چشمام می رفت که بسته بشه…
نگاهی به راننده کردم که از ایینه جلو نگاهم می کرد..باصدای خفه مسیر رو بهش گفتم.باخوش رویی سری تکون دادو حرکت کرد…
حوصله نداشتم دوباره گوشی رو بردارم و شماره بقیه رو بگیرم.به موقعش حالشون رو می گیرم.
بدجورخوابم می اومد..سرم روبه پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام روبستم..دستام توی جیبم مشت شده بود.مراقب بودم یه وقت خوابم نبره…
این خمیازه هادیگه چی می گفت…درد لعنتی بندبند عضلاتم رو گرفته بود…دلم می خواست هرچه زودتر برسم خونه و توی سالن کنارشومینه زیر یه پتوی بافت پشمی بخزم…
نمی دونم چندین دقیقه گذشته بود و من بافکر و فشردن مشت دستام مانع از خوابیدنم شده بودم..
صدای راننده من و به خودم آورد..
راننده: خانم!رسیدیم!
سمتم برگشته بود.حالت زارم رو که دید باتعجب لب زد
:حا…حالتون خوبه خانم؟؟؟
سری تکون دادم
اب دهانم رو به سختی فرودادن که یه لحظه از درد گلوم چشمام و بستم..
نگاهی انداختم به بیرون…دقیقا مقابل برج وایساده بود
.دست بردم به کیفم.اسکناسی در اوردم و بعد تشکراز مرد بهش دادم…
همین که پول و گرفت باتعجب نگاهی بهم انداخت
راننده:خانم این زیاده..
حوصله بیشتر ازاین نداشتم.

عـ ..عیب نداره! بقیش رو بپذیرید…
: ا…اما خانم..
دستی به صورتم که حالا خیس عرق بود و باعث تعجبم کشیدم

من حالم خوب نیس…
فهمید منظورم چیه…لبخندی زد
تشکری کرد و منم ازش تشکری دوباره کردم و پیاده شدم..وراننده به سرعت دور شد..
بند کیفم رو فشردم.باسوزی که به بدنم خورد به خودم لرزیدم.همزمان اتومبیل مشکی رنگی جلوی برج پیچید،به طرف پارکینگ خصوصی می رفت..روی زانوخم شدم و صرفه ای کردم.بدجور می لرزیدم…بدنم خیس شده بود…نفهمیدم چی شد که یه دفعه کنترلم ازدستم در رفت وبازانو افتادم روی زمین…خیس…سرد….پراز برف…بدنم لابه لای برفا گم شده بود…لحظه ی آخری که چشمام داشت بسته می شد…نگاهم گره خورد روی چندنفری که از اون اتومبیل مشکی رنگ که روبه روی ورودی پارکینگ ترمز کرده بود..پیاده شدندوبه طرفم دویدن…

باصداهای نامفهومی که توگوشم می پیچید…ذهنم به پردازش پرداخت٬سعی کردم لای چشمام رو از هم باز کنم..
صداپچ پچ وار می اومد..یه صدای زنونه٬چشمام می شوخت..گلوم خس خس می کرد
..سعی کردم اب گلوم رو فرو بدم.مزه ی تلخ دهانم حالم رو دگر گون کرد..که همون لحظه احساس کردم صدا واضح و واضح تره…
این دفعه دیگه از کنجکاوی کردن و فضولی بی مورد خبری نبود.
صدای حرف زدن آرومی به گوشم رسید…
٬٬ من…من هرچیزی ور بخوام به دست میارم٬من عاشقتم… ٬٬
کمی تعجب کرده بودم٬ بعد چندلحظه سکوت ادامه داد
٬٬ بلاخره می فهمم کجا پنهون شدی…من می فهمم٬پیدات می کنم٬به دستت میارم… ٬٬
ودیگه صدایی شنیده نشد و همون لحظه با سوزش گلوم صرفه ای کردم و کم کم لای چشمام رو باز کردم…انگاری تموم بدنم خشک شده بود،کمی چشمام می سوخت ،
هنوز به نوری که به لای چشمام می تابید عادت نکرده بود،
چندباری چشم هام رو باز و بسته کردم،سعی کردم متوجه اطراف بشم…نفس عمیقی کشیدم،هنوزم می سوخت گلوم،نفسم هم تنگ شده بود…کم کم چشمام به درک محیط رسید و متوجه شدم جایی که هستم مطئنا بیمارستان نیست…
یه اتاق..باست سفید و سورمه ای بی نهایت خوشگل…
نگاهی به خودم انداختم،روی تخت بسیار نرم وبزرگی دراز کشیده بودم و یه پتوی پشمی سورمه ای گرم ونرم تاسینه روم کشیده شده بود.
٬٬ إ…..بیدارشدین خانم؟؟؟؟؟ ٬٬
باصدای زنونه ای‌برگشتم سمتش….
بازم همون زن خدمتکار زیبا….

تک صرفه ی دیگه ای کردم…سرم رو به طرفش برگردوندم..چهره ی زیباش تو چشم بود…خنثی نگاهم می کرد.کسی تو اتاق نبود.مطمئن شدم باگوشیش حرف می زد که حالا توی جیب روپوشی که داشت گذاشته بود…پرده پنجره رو پوشونده بود و نور سفید چراغ کمی اذیتم می کرد.بااین حال لب های خشکم رو تکون دادم و باصدای گرفته ای زمزمه کردم

من کـ…. کجام ؟؟؟!!!؟؟؟!!!!!
هل جلو اومد وبا اب و تاب جواب داد
: چه خوب که چشماتون باز کردین همه نگران بودن تبتون خیلی بالا بود….
منظورش از همه ینی کیا…
پتو رو تومشتم فشردم..

نـ…نمی فهمم… من الان کجام؟؟
منتظر نشد چیزی بگم..من و بدون جواب دادن به سوالم رها کرد و دوید و از اتاق بیرون رفت

ومن موندم و دنیایی اوهام،استرس٬دلهره ویاحتی ترس..
آب دهانم رو به سختی قورت دادم و نگاه سرگردونم رو اطراف اتاق چرخوندم… یه میز مطالعه ی سورمه ای و صندلیش..یه عالمه کتاب و قفسه…یه دراور کوچیک پراز عطر و لوسیون و شونه و وسایل ارایش مو…یه کمد،اینه قدی بزرگ..چندتا گلدون روی قفسه های سرامیکی بغل دیوار٬کنار پنجره.
یه تردمیل گوشه ی اتاق و یه گیتار و یه تار هم روی تک کاناپه ی وسط اتاق بود…
عطر خاصی داشت اتاق..
عطر اسپرسو که تلخ بود که بارایحه ی یخی میکس شده بود…
خوشم اومد…
توجام نیمخیز شدم و بیشتر تلاش کردم.تابیشتر حسش کنم…
عالی بود…‌
این مکمل از این دو نوع عطر متفاوت رو تابحال هیچ کجا حسش نکرده بودم…
حس قشنگی می داد به ادم…
تلخ و سرد اما ارام و بی نظیر…
این جا کجا بود؟؟؟؟

یه دقیقه هم از این فکرم نگذشته بود که در باشدت باز شد…

چشمام روی میلاد مات موند که جلوی در وایساده بود…
وهمون لحظه هجوم اون عطر بی نظیر به اتاق سرازیر شد و من بیش از پیش از خنکاش لرزیدم.
اونم نگاه جدی و اخموش روی من بود.
سعی کردم بشینم…بدنم حالت کوفتگی بسیار بدی داشت.نمی دونستم چی کار کنم اما این و مطمئن بودم که در حال حاضر توی خونه ی میلاد بسر می بردم…
چند قدمی جلو اومد…
نگاهمون قفل شده بود به هم…جلوتر اومدو سمت قفسه ی کتاب ها رفت…
حرصم گرفت…
دستمالی از روی میز بغل تخت برداشتم
صرفه ای کردم و بعد صاف کردن سینم لب باز کردم

من اینجا چی کار می کنم؟؟
قفسه ها سمت راست تخت بودن..درهم درست رو به رو.
همون طور که پشتش به من بود و لابه لای کتاب ها دنبال.

چیزی می گشت و انگشتاش روی کتاب ها در حرکت بود٬برگشت طرفم.
یه ابروش رو دا بالا و باهمون حالت خشک جواب داد
: به نظر خودت داری این جا چی کار می کنی؟؟این تخت و پتو و صرفه کردنات چی می گه…
هه….کم مونده بیاد پاچمو بگیره!بیشعور خرفت!
صرفه ی دیگه ای کردم..
کمی فکر کردم..
یاد صبح افتادم وحال خرابم،عصبانیت الکیم.گبودردم٬کلاس..برف…تاکسی…ودرنهایت کم اوردنم و افتادنم روی برفا جلوی برج…همه مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد…چند نفری دویدن سمتم..
با به یاد آوردن اون لحظات بدون معطلی جواب دادم

یادم نیاد که افتادم…ولی اینی که اینجام…اصلا از کی اینجام؟
نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد..
: اووووف! الان ساعت دو ونیم بعد ظهره….از اون موقست که خوابی٬ساعت دو نیمه شب مجبورشدم اماده شم برم کار فوری بود…صبح برگشتم…بعد یه دوش و خوردن صبونه ساعتای هفت وربع رفتم بیرون.. باارمان و بابک دوباره رفتیم دنبال پیگیری کارامون…موقع برگشت ساعتای ده…جلوی برج دیدمت…یه دفعه افتادی و بقیشم که خودت می دونی،کلا بیهوش بودی!
لب گزیدم و بدون فکرومعطلی تند لب زدم

مـ…من بیهوش بودم…چـ…چطوری من و آوردین بالا…
برگشت و درحالی که دوباره لابه لای کتاب هارو می گشت لب زد
: با تخت روان…
پوزخند زدم

فهمیدم بانمکی خیارشوووور!پنیییرر!توچی خوابیدی دیشب؟؟؟تو آب نمک؟؟؟؟
نفهمیدم چی شد یه دفعه اینارو گفتم٬که بی معطلی برگشت سمتم٬اخم کل چهرش رو در بر گرفته بود..
: پررونشو…
انگشت اشارش رو توی هوا تکون داد و ادامه ی حرفش رو از سر گرفت
: حد خودت رو بدون و سعی کن آروم بتمرگی و حرف نزنی..من قول نمی دم دوباره به حالت بی هوشی نسپرمت…
اخمی کردم،دیگه داشت زیاده روی می کرد.همون لحظه هم ذهنم رفت پیش ستاره..تا چهار کلاس داشت..
گوشیم…ای وای گوشیم!مطمئن بودم تاالان نابودشده بس تماس داشته..چون عادت بچه ها بود..وقتی جواب نمی دادن دوساعت بعدم اگه متوجه می شدن می تر کوندن از بس می زنگیدن.تاوقتی که جواب بدم.
باخشم پتورو کنار زدم٬ موهام دورم افشون بود٬پوتینام پایین تخت بود،کاپشن و کیف و کلاهم اینا نبود..هرچی به اطراف نگاه کردم اثری ازشون نبود…

باخشم و تحمل درد کمر و شونه هام خم شدم و تند پوتینام رو پازدم..نیم نگاهی به میلاد انداختم٫کاغذی از لای کتاب ها کشید بیرون و باخودش زمزمه کرد.
: خودشهههه!!!!
منم شنیدم…حالم ازش بهم می خورد..سرجام وایسادم٬می خواستم قبل خارج شدنم از اتاق ازش بپرسم وسایلم کجاست.مخصوصا که بااون موهای افشون و تیپم زیادی جلوش معذب بودم…
همون ثانیه ای که می خواستم لب باز کنم برگشت سمتم…بادیدنم چند ثانیه ماتش برد.خیره شد توچشمام..یه دفعه کاغذو کوبید کف دست دیگم و باخشم صدارسوند
: کجا؟؟؟؟
منم مثل خودش اخم کردم و جواب دادم

وسایل من کجاست؟؟؟
یک قدم جلوتر اومد
: پرسیدم کجا؟؟؟؟
حرصم گرفت٬صدای خش دارم کمی بلند شد…
کمک کردی لطف کردی!الانم می خوام برم خونه!
: وای میستی نهارت و می خوری و داروهات رو و بعد می ری..
چشمام و توکاسه چرخوندم

ول کن این حرفارو!من می خوام برم!
داد زد
: همین که من میگمممممم!!
لب گزیدم و خودم و پرت کردم روتخت…
دوس داشتم بادستام تیکه تیکش کنم!ازطرفی هم دوست داشتم سوال قبلم و ازش بپرسم…
دوست داشتم بفهمم حدسم درسته یانع…
بدون معطلی باهمون خشم لب زد

چی شد که من و اوردی؟؟چطور اوردی؟؟
نیشخندی زد
: خیلی دوست داری بدونی نه؟؟؟
قبل این ک چیزی بگم خودش ادامه داد
: بغلت کردم!!!
آب دهانم روقورت دادم.لعنتییییی پس حدسم درست بود!

تند تند نفس می کشیدم.دندون روی دندون کی ساییدم و حالا حس عجیب گرسنگی هم بهم بدجور حالا فشرده بود..نفس کم اورده بودم و ازگرسنگی و حس مذخرف و خشمم نزدیک بود بالا بیارم …دل و رودم به هم میپیچید!
حالم و که دید دوید سمت تخت و ازروی پاتختی اسپریم رو برداشت.درحالی که نزدیکم می شد لب زد
:می دونستم نیازت میشه.کیفت رو گشتم البته بدون اجازه و پیداش کردم..
ومهلت حرف زدن بهم نداد و قبل این ک عکس العملی نشون بدم یه دستش رو پشت سرم گذاشت و درحالی که من و رو تخت می نشوند شاسی اسپری رو فشرد و اکسیژن وارد ریه هام شد…
باخودش زمزمه می کرد: آروم لعنتی آروممم…
تند نفس های عمیق پشت سر هم می کشیدم.اروم من و روی تخت خوابوند،اسپری رو روی تخت انداخت و کاغذو کوبید روی میز..سمت پنجره رفت و تند تند لای موهاش دست می کشید.
همون لحظه تقه ای به درخورد و اون زن خدمتکار باسینی ولیوان شیر داغ و بیسکوئیت وارد شد..
خسته بودم..اروم چشمام رو روی هم فشردم…

درجه ی حرصم رفته بود روی هزار٬حالا علاوه بر خشم و سرماخوردگی لعنتی، گرسنگی هم بهم چیره شده بود.لای چشمام و باز کردم٬زن که فامیلیش فرانسوا بود حواسش به من نبود٬نگاه موشکافانش روی میلاد بدو که دستاش و لای موهاش گرفته بود و خیره شده بود به بیرون. ازپشت پنجره ای که حالا پردش کنار زده شد ه بود…پنجره سمت راست تختم قرار داشت…
خانم فرانشوا همون طور که نگاه خیرش به طرف میلاد نشونه گرفته بود سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت.این حرکتش کمی فراتر از حدش بود،البته به نظر من،
داشتم نسبت بهش یه حسی پیدا می کردم.نسبت به این زن.احساس می کردم کمی فضوله.برخلاف زیباییش اصلا از طرز حرف زدنش خوشم نمی اومد.بهم یه حس مذخرف و منفی انتقال می داد..درکل دوسش نداشتم.
دقیق شدم زوی چهرش.زیبا بود..سی و خورده ای می خورد سنش باشه.درهرصورت به یه دختر جوون بیست و چند ساله یاحتی سی ساله نمی خورد.حالا از کجا معلوم!شاید از منم کوچیکتر بود!
چشم ازش برداشتم و خودم رو بالا کشیدم تا به خودش بیاد…اخی گفتم و توی جام نیم خیزشدم…
کاملا مشخص بود هل شده…سینی رو هل داد کمی جلوتر و به عقب رفت و ایستاد.نگاه تیز و برنده ای بهش انداختم.خنثی نگاهم می کرد.لعنتی بی روح بی زوح بود!بااین وضع ادعای عشق هم می کرد!خدا داند به کی!
یاد تلفن هاش افتادم که هر دوبار اتفاقی شنیدم.
خواستم بلند شم که میلاد برگشت طرفمون.یه نگاه پرغضب بهم انداخت و سپس خیره شد به خانم فرانسوا…با پرخاش دهان باز کرد
: چیزی می خوای برانا؟؟؟؟؟
اوه پس اسمش برانا بود.برانا فرانسوا…
لب گزید.یک قدم عقب رفت
برانا : اوه نه…فقط خواستم بگم کـ…
نذاشت ادامه بده…
حرف برانا رو قطع کرد
: بروتوسالن الان میام…
برانا چشمی گفت و به طرف در حرکت کرد‌..هنوز چندقدم نرفته بود که باصدای دوباره ی میلاد ایستاد و برگشت طرفش..
میلاد : بران….
برانا: بله اقا..؟؟
میلاد نیم نگاهی به من که مدام چشم ها و حواسم بین اون دونفر درگردش بود انداخت و روبه برانا ادامه داد
میلاد: آرمان هنوز اتاقه؟؟
زن سری به علامت تایید تکون داد..
میلاد: می تونی بری…
برانا بااجازه ای گفت و اتاق رو باسرعت ترک کرد…
که همون لحظه میلاد باخشم دوباره برگشت طرفم….!

بدجور نگاهم می کرد،که این خارج از تحمل من بود.
-نگاه دار ؟؟؟؟
باخودم گفتم الانه که ازون جوابای دندون شکن خودمون بده…
اما برخلاف تصورم چشماش رو محکم روی هم فشرد و نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد٬با سرش اشاره ای به سینی شیر و چاشنیش زد و روبه من کرد
میلاد:اینارو می خوری میای بیرون٬سوپت هم حاضره.می خوری بعد می تونی بری..
داشتم جوش میاوردم…از روی تخت پایین پریدم و روبه روش وایسادم…
-من هیچچچی نمی خورم!
دندون قروچه ای کرد
: می خوری.چون من می گم!
واشاره ای به خودش زد وادامه داد:منننننن!!!
پوزخندی زدم
-چرا؟؟؟مگه توکی هستی؟؟من می خوام از گرسنگی بمیرم..توحق نداری دخالت کنی٬بگو وسایلم کجاس می خوام برم خونه!
: هیچ جا نمیری!
نیشخندی زدم و باصدای خمار و کشیده ای لب زدم

چرا؟؟؟؟
جلوتر اومد
:بازم می گم!چون من می گم!

هه!چرا گیر دادی به غذا خوردن وچاشنی خوردن و نخوردن منننن؟؟؟
: چون حوصله نعش کشی ندارم!می تونستم برسونمت بیمارستان٬ازاونجایی که حالت بد بود و من خودم فارغ التحصیلم توهمین زمینه بود داروهات و اماده کردم و همه چیز خومه فراهم بود٬اوردمت این جا…پس رواعصاب من نرو..
می خواستم بگم بابافهمیدیم دارو خوندی!فهمیدیم دکتری!!
ولی هیچی نگفتم،خم شدم و اسپری رو تز روی تخت برداشتم و بعد مصرف دوباره،درحالی که نگاه پرنفوذ و ذوب کننده ی میلاد روم بود قدم برداشتم سمت در که بازوم کشیده شد…
باخشم برگشتم طرفش و محکم بازوم رو ازدستش بیرون کشیدم.ممانعت نکرد و رهام کرد
: چیزی که گفتم رو عمل می کنی و بعد هرجهنم دره ای خواستی میری…
تند تند نفس می کشیدم..جلوتر رفتم..سدم زیادی ازش کوتاه بود…
باصدای پراز خشمی لب زدم
: چرا سعی می کنی بهم بفهمونی انقد مهمم؟؟؟بخاطر بابام؟؟؟؟
صداش بالا رفت..
: هه…تو؟؟؟؟مهم؟؟؟؟واسه من؟؟؟

گفتم به خاطر بابام احساس مسئولیت می کنی؟؟؟
پوزخندی زد
: هه…مسئولیتتتتت!!!!!!
دادزدم
-پس چرا دس از سرم ب نمی داری؟؟؟مگه مهمم برات؟؟

تند تند نفس می کشید
نمی دونست چی بگه و چی کار کنه.یه دفعه فریاد زد
: نهههههههههههه !
منم صدام و بلند کردم

پس ولم کننننننننننننننن!!!!بذارررر برممممم!!!
مشتش و کوبید روی دراور وتموم ادکلن هارو پایین ریخت و بلند ترازقبل فریاد کشید
: به درررررررررک!!!!
نتونستم طاقت بیارم٬نگاهم روی شیشه های خوردشده میخ بود..دویدم و از اتاق خارج شدم.

چطورر می تونس بامن این جوری بر خورد کنه؟؟انگاری همون لحظه یه چیزی توی دلم فرو ریخت،یه حس بد سراغم اومده بود…
همین که پاتوی سالن گذاشتم نگاهم درور تادور چرخید و اولین چیزی که من و متوجه خودش کرد برانا فرانسوا همون زن خدمتکاری ک حس زیاد قشنگی نسبت بهش نداشتم بود که جلوی کانتر دستاش رو زیر بغل گرفته بود و به سرامیک ای کف زمین خیره شده بود.همبن که متوجهم شد خیره شد بهم،نگاهش بدجوری عجیب بود و خاص،من از نگاهش حس لرز می گرفتم.
باحرص راه افتادم سمت کیف و کاپشنم که حالا دیده بودمشون ک روی صندلی ننویی مشکی رنگ جلوی شومینه بود٬با دو رفتم سمت شومینه که همزمان آرمان ک چندباری دیده بودمش از اتاقی ک کنار اتاقی بود ک من توش بودم باهول خارج شد..نگاهش ک ب من افتاد ادب رو جایز دونستم و توی سلام کردن پیش دستی کردم..

سلام …
جلو اومد و نگاهی به سرتاپام کرد و من ازونجایی ک کمی معذب بودم همون لحظه کاپشنم و چنگ زدم و بایه حرکت تن کردم و کلاه پراز خزش رو سر انداختم..مشخص بود متعجبه..جواب داد
ارمان:سلام!!بهترین خانم پرند؟؟؟
نیشخندی زدم

بهتراز این نمی شم!
بیشتر تعجب کرد
:حالتون خوبه؟؟؟مهدیار کجاس؟؟؟این سرو صدا ها برای چی بود اخه؟؟؟
-هه اگه منظورتون اقا میلاده ک ایشون اتاق هستن..وباسر به اتاق اشاره زدم و ادامه دادم: حرفایی زده شدوجواب هایی دادن و جوال هایی گرفتم!همین!سروصدا ی خاصی نبود!
همون لحظه میلاد هم باجشم هایی قرمز بیرون اومد باقیفه ای فوق العاده عصبی…
پوزخندی زدم و کیف و کلاهم و برداشتم…
صدای ارمان و سنیدم
ارمان:داداش خوبی؟؟؟؟؟؟
صدای داد میلاد من و از جاپروند:ولم کن تورو قراااان مجید ارمان!!!
ارمان یکه ای خورد و دستش ک روی شونه ی میلاد بود پایین افتاد.
کاپشنم و مرتب کردم و راه افتادم سمت خروجی..
همزمان صدای میلاد و میشنیدم ک مخاطبش خانم فرانسوا بود که ازش می پرسید برای چی مرخصی می خواد؟؟؟!!!

دندون روی دندون میساییدم و به طرف در پاتند کردم…
من نمی دونم این مرتیکه چرا همش تو همین حالته!حالت پاچه گیر٬کم مونده بود باشلوارک برگردم خونه،پاچه هارو اقا گاز می گیره!إإإإ…!بگو چرا بیشتر اوقات رفیقای این یارو شلوارک پاشونه!
بااین فکرم نیشخندی زدم گ دست به دستگیره بردم،اما هنوز درو باز نکرده بودم که باصدای مهیبی،تند و باضربت باز شد..
فقط یک لحظه زمان برد که خودم رو محکم کشیدم وگرنه با دیوار یکی می شدم!درست عین روزنامه باطله میچسبیدم به دیوار!!!
نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم وقبل این که عکس العملی از خودم نشون بدم ..متعجب به امینی خیره شدم تند تند قفسه ی سینش بالاپایین می رفت و با نگرانی نگاهم می کرد..
وپشت سرش قامت بابک نمایان شد با یه کیسه پراز لیمو شیرین…
ناباور خیره شده به امین.قبل این ک چیزی بگم خودش جلو اومد و دست روی شونم گذاشت..
باحالت نگرانی لب زد
امین: خوبی نازگل؟؟؟؟چترا گوشیتو جواب نمی دی دخترخوب؟؟؟بخدا دوساعته دارم یه ریز میگیرمت..
لبخندی زدم..نگاهی به بابک انداختم و سلامی دادم ک به گرمی جوابم رو داد ..
رو به امین کردم

من خوبم…تازه بیدارشدم.. بهتره بریم خونه برات می گم..
:چیرو میگی؟/به خدا جلسه بودم..اناهم دانشگاس کشت خودشو..
-چیزی نیس بریم خونه امین،گوشیم رو سایلنت بود..
قبل این ک امین جواب بده بابک جلو اومد و رو ب من کرد
بابک:بهترین انگار..خداروشکر..چرا قصد رفتن کردین‌.‌..سوپتون رو میل کردین؟؟؟
لبخندی زدم

مچکرم..بله بهترم خداروشکر.
اشاره ای به کیسه ی توی دستش کرد..
بابک:رفته بودم به دستور مهدیار خان ک لیمو تجویز کرده بودن مقداری بخرم،کارم داشتم خودم..موقع برگشت اقا امین و پریشون دیدم که داشت میرفت داخل …می دونستم قضیه چیه،قبلا باخودتون دیده بودمشون این بود که اومدیم بالا…
من و امین نگاهی به هم انداختیم ..

شما لطف کردید،بزرگوارید اقابابک..
لبخندی زد
:نفرمایید خانم!انجام وظیفه بود..
امین بالبخند ازش تشکر کردو دوباره مشغول وارسی من شد و دعوت های مداوم بابک به داخل…
توی همین گیرو دار هابود که یه دفعه سرو کله ی میلاد و پشت سرش ارمان جلوی راه روی ورودی پیدا شد و البته اون خدمتکاری ک حالا شال و کلاه کرده بود و مشخص بود که مرخصی رو گرفته و داره می ره…قبل این که میلاد بخواد لب باز کنه و کسی چیزی بگه و عکس العملی نشون بده ..امین ک نگاهش به اون سمت افتاد باصدای بلمدی فریاد زد
: تو اینننجاااااااا چه غلطی می کنی هاااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه لحظه لرزیدم.گوشه ی پالتوی مشکی رنگش رو گرفتم…

چی..چی شده امین؟؟چته اروم باش…
محکم پالتوش رو ازمشتم بیرون کشید..
امین: ولم کن نازگل،ولم کن یه دقیقه!
و من و پس زد و چند قدم جلوتر رفت،نگاه متعجب بابک بین من و امین در نوسان بود،لیموها رو کوبید روی کمد جاکفشی وخودش رو به امین رسوند،اما چیزی نگفت چون می دونست امین کنترلش رو ازدست می ده..نگاهم چرخید روی میلاد ک متعجب و حیرون زل زده بود به امین،آرمان هم خشکش زده بود..اون خدمتکارم تند تند دکمه های پالتوش رو می بست…
صدای میلاد بلند شد
میلاد: چه خبره آخهههههه؟؟؟؟؟
امین نگاهی بهش انداخت… و بدون توجه بهش ادامه داد : باتوامممممممم!!!!دلت خنک شد آویزووووون؟؟؟
حالا درجه ی تعجبم روی هزار رفته بود،اخه روی صحبتش با برانا فرانسوا بود!که الان باهمون قیافه ی مرموز و مات تندتند لب می گزید و کیفش رو محکم گرفته بود و قصد رفتن داشت.
واقعا چه خبر بود؟
ارمان روب زن خدمتکار بابهت لب زد
:مگه مرخصی نمی خواستی؟برو دیگه چرا معطلی؟؟؟
زن خواست قدم برداره که ..امین رو به ارمان لب زد
امین :إإإ…مرخصی می خواااست؟؟؟
ودوباره رو به زن کرد
امین:مرخصی گرفتی؟؟که کجابری؟؟؟ها؟؟
برانا فقط تند تند نفس می کشید و نگاهش به نقطه ای نامعلوم بود…
میلاد:ایندجا چه خبره؟؟؟حرررف بزنید؟؟؟
وقبل این که از امین بخواد جوابی بگیره رو به زن کرد و گفت
میلاد:بران باتوام…چه خبرشده؟؟گفتی برادرت پدرت حالش بده و بیمارستانه.پس چرا معطلی آخه؟؟؟
یکی به من توضیح بده!!
امین:چی میگین شما ها؟؟؟بران کدوم خریه اخههه؟؟ پدر ایییین بیمارستانه؟؟؟؟
وباسر به برانا اشاره کرد..وادامه داد
:اصن می شه بگید کار ایشون اینجا چیه؟؟؟
بابک پیش دستی کرد
بابک: برای کار…انجام کارهای خونه..
امین پوزخندی زد
وروبه برانا کرد:تووووو مستخدم این جایییییی؟؟؟خانم برااناا!!پدرتون بیمارستان هستن؟؟؟/کدوم بیمارستان؟؟؟؟بگید خدمت برسیم و عرض ادب و عیادت!!
طاقت نیاوردم و اب دهانم رو قورت دادم و جلورفتم و بازوی امین رو گرفتم

امین چه خبره توروخدا؟؟؟بگو!!
بازوش رو از دستم رها کرد
امین:یه دقیقه صبر کن ..
ورو به میلاد کرد که با چشمای سرخی خیره شده بود به ما..
امین: این افعی این جا مستخدمه؟؟هه…این خانم ایزابلا فرانسیسه…برانا کدوم خریه؟؟
این خانم یک سال تمومه زندگیم رو نابود کرده،چندین سال ازم بزرگتره انتظار داره من به خواستگاریش جواب مثبت بدم!هه..این عوضی خدمتکاره؟؟؟؟ماشینش کل این خونه رو می خره!امروزم با من قرار گذاشته بود مثلا!این عوضی چیزی برا گفتن داره بازم؟؟؟چ تهدید هایی ک نمی کنه…!وبرگشت سمت اون زن…وفریاد زد
:باتواممممم!هنوزم حرفی داری؟؟؟؟!!!!
زن ک حالا دیگه مطمئن بودم ازش بدم میاد سرش رو بلند کرد..و محکم جواب داد:من هنوزم عاشقتتتممم!
امین:ولی من حالم ازت بهم می خورررررره!
من یکی داشتم پس می افتادم ٬بدنم کرخت شده بود و از گرسنگی حالم بهم می خورد و دل و رودم به هم می خورد…
ارمان و بابک و با حیرت به زن خدمتکار نگاه می کردن ک میلاد باخشم به طرفش رفت…
میلاد: این اقا چی میگه بران؟؟؟؟چی داری بگی هاااااا؟؟؟؟
از سروصدا ها داشت حالم بد می شد …به عقب رفتم و تکیه به در دادم،حالا صدای فریاد های اون زنم به بحث اضافه شده بود…!!!

برف شروع به باریدن کرده بود،فنجون اسپرسو بااون عطر فوق العادش دستم بود و من از گرمای فوق العادش حس قشنگی می گرفتم…از پشت شیشه ی تب دار و بخار گرفته ک هردم من با دستام شفافش می کردم تا بتونم فضای وسعت انگیز شهررو از نزدیک ببینم ،همه جا سفید پوش بود و یخ بندان و سرما تا مغز استخون آدم رسوخ می کرد، این زمستون با بقیه ی زمستونایی که سپری کرده بودم فرق داشت…
بایاد چند روز پیش نیش خندی ناخوداگاه روی لب هام جا خشک کرد،
من الکی از کسی بدم نمیاد…هیچ وققققت…!
ایزابلا فرانسیس…که هنوز که هنوزه دلیل این که چرا برای کار مستخدمی رو انتخاب کرده نامشخص بود،این که شانس لعنتیش گرفت و بدون این که بدونه جایی که مشغول به کارشده عشق زندگیش رفت و امد داره،امینی که مثل داداشم بود و هیچ جوره خواستار این نبودش که باکسی که به قول خودش ازش متنفره زیر بار از دواج و رابطه ی عشقی بره،
ودیگر این که همسایه ای که از همون روز به بعد دیگه پیدهش نیست و طبق کنجکاوی من و بالاخره طاقت نیاوردنم و پرسشم از نگهبان و مدیر برج،متوجه شدم که جناب سرگرد از همون روز دیگه به خونه تشریف نیاوردند و یه هفته ای رو قرار نیست بیان…
حدس می زدم که ماموریت باید باشه…
شونه ای بالاانداختم و نگاه دوختم به شهری که آسمونش هرلحظه تاریک و تاریک تر می شد‌.‌..
دستام رو دور فنجون حلقه کردم و گرمای فوق العادش رو به ریه کشیدم…و آروم آروم قهوه رو نوشیدم…
.پرده رو انداختم و درحالی که بقیه ی فنجون رو سر می کشیدم گوشی رو یه بار چک کردم..تماسی نبود…
هه اونروز چقد انا و ستاره اینا…اوووف مخصوصا دایی وقتی ک فهمید تامرز سکته رفتن…اما از موضوع ایزابلا و امین فقط من می دونستم و میلاد و دوستاش…
فنجون رو روی کانتر گذاشتم وپارچ ابی که همونجا بود رو برداشتم و راه افتادم تا برم کمی به گلای جلوی واحدم آب بدم،ساعت سه عصر رو نشون می دادو کم کم باید ستاره پیداش می شد‌..
درحالی که زیر لب آهنگی رو زمزمه می کردم سمت در رفتم و یه ضرب بازش کردم که یه دفعه نگاهم خورد به زنی که انگشت به دهان گرفته بود و خیره به واحد میلاد بود،باصدای در یه دفعه برگشت طرف…مشخص بود هل شده…
پارچ آب رو دست به دست کرد،این باز این جا چی کار می کرد؟؟
پوزخندی زدم…کاملا دست پاچه بود …

جناب شایگانشون تشریف ندارن…!

به تته پته افتاده بود…
اما خودش رو نباخت و جواب داد
: کـ…کجان؟؟اطلاع دارین؟؟
-سفر کاری هستن…
:تا چه مدت…
نیشخندی زدم…
کمی دروغ بد نبود.
-چطووگر؟؟ایشون به من سپردن اگه کاری داشتن و خصوصی نبود میتونن به من بگن…
: نه نه…من باید باخودشون..با…باخودشون حرف بزنم…

خیلی خب،منم خدمتتون عرض کردم فعلا تشریف ندارن..
مشخص بود کمی حرصی شده..
: ومنم گفتم کی تشریف میارن؟؟

احتمالا فردا پس فردا!شایدم زودتر…
: زودتر ینی کی؟؟
اوففف چقد سوال و جواب می کرد!
پر حرص جواب دادم
-شایدم امشب..!
زیرلب زمزمه کرد
: اووووف چقد بدددد!
تیز نگاهش کردم..خوشم می اومد حالش بگیرم.تند لب زدم
-چرا بد..
هه…بازم همون دستپاچگیش..بازم همون هل شدنش…
: هیـ…هیچی!!من…من …من فقط می خوام بیام و ازشون بخوام اجازه بدن که بیام و دوباره همین جا کار کنم…
این دیگه اخرش بود..
نگاهی به پوششش انداختم که حالا صد درجه باقبل متفاوت بود..
نیشخندی زدم..
-شما که گویا احتیاجی ندارین!!!این همه پافشاریوووو…
نذاشت حرفم و ادامه بدم و حرفم رو قطع کرد.‌
: شاید دلیل داشته باشم خانم! من سال مدتیه که از خونواده جداشدم..
هه…عجب دلیلی…
به سرتاپاش اشاره زدم

ولی ظاهرتون چیز دیگه ای می گه..
نیز نگاهم کرد.یه لحظه از اون حجم نگاه عصبیش به خودم لرزیدم…
با صدای خشنی که من و متعجب کرده بود لب زد
:خیلی چیز ها به خودم مربوط می شه!نه شما!
وقبل این که بخوام جوابی بدم سمت آسانسور رفت،همونطوری که زیر لب تندتند چیزی زو زمزمه می کرد
..
ای کاش می فهمیدم و حقش رو کف دستش می ذاشتم…
شونه ای بالا انداختم و پارچو محکمتر گرفتم از حرص و شروع به آب دادن گل ها کردم..
خوب شد نگفتم یه هفته ای میلاد خونه نمیاد..
اه زنیکه ی پوست کلفت…!!!

-چه خوبه که شام هم گرفتین!!!
آنا:بعله! دیگه کاملا برامون چا افتاده شده ک از جناب عالی نباید انتظار پخت داشت!!!

-اوهووووو!من حوصلش رو ندارم به خدا!!!وگرنه که یه بار از دست پخت من بخورین که عاشقش نی شین!!!
کیسه ی غذا هارو روی کانتر کوبید
انا:اووووف!! خوبه بابا چ تعریفیم می کنی!بشین بابا یه قهوه بده حال کنیم!

بمیری توام!!منی که لب به قهوه نمی زدم الان عشق قهوه ام!
:خوبه دیه!!!یالا قهوه جوش و بزن!
همون
همونطور که غذاهارو یکی یکی ازتوی کیسه در میاور دم لب زدم

دست داری!
بیشعوری دیه…
٬ تازه فهمیدیییی؟؟؟ ،،
با حرص برگشتم سمت ستاره

توزر نزن
ستاره: زهرماررر!
-حناق،مگه قرار نبود مگه ساعت سه و نیم اینجاباشی؟؟؟؟خجالت نمی کشی هااااا؟؟؟؟من تنهاااا
-اوووو خف بابا!یه دفعه شد امینم پایینه میاد حالا! دایی هم که شیفته…امشب خوش می گذرونیم تارفتیم دنبال انا ذلیل مرده و شام گرفتیم و امین کاراش انجام داد یکم دیر شد درضمن امنیتی ک اینجا داره هیچ کجا نداره!الکی هم حرف رایگان نزن!
تندتند باخودش حرف میزد و لامصب اجازه نمی داد که یه کلمه حرف بزنم.
قبل این که جواب بدم صدای آنا که باقهوه و قهوه جوش مشغول بود شنیده شد
آنا: هووووی!ذلیل مرده نگم کیه ها بیشعوررررر!!!
نفسم رو پرصدا فوت کردم بیرون و همون لحظه زنگ در به صدا درومد..مطمئن بودم امینه،درحالی که سمت راهروی ورودی و در می رفتم جیغ زدم

اهههههههه بسه بابا غلط کردم..
وشاسی رو زدم و دروباز کردم که یه دفعه باقیفه ی عصبی امین رو به رو شدم..دروبست و تکیه داد بهش…تندتند نفسش میکشید…
بانگرانی لب زدم
-امـ…امین…!!!چی شده اخه؟؟؟؟؟
این چه حالیه که داری اخه؟؟؟؟
چشماشو بست و باز کرد و نگاهی به راهرو انداخت و وقتی دید که کسی نیس اروم و پراز حرص در حالی که نفس نفس می زد دهان باز کرد
: ایـ…این یارو…ایزابلا..
باتعجب لب زدم
-خب؟؟؟
اصلا نمی دونم چه غلطی کردم چه گوهی خوردم که خدا داره این جور عذابم می ده!!
بعد پارک ماشین و وارد شدن دخترا به برج خواستم بیام پشت سرشون که دیدم باز ایزابل لعنتی از برج داره خارج میشه…لعنتی من و دید و دوباره روز از نو و روزی از نو،لعنتی تموم حالمو زیرو روکرد..
باخودم فکر کردم این یارو که امروز بهش گفتم میلاد نیس باز اینجا چه غلطی می کرده…
صدای انا بلندشد که ازم میپرسید کیه؟؟؟
لب گزیدم رو بهش که باحالت عصبی ای به سرامیک ها خیره بود لب زدم

خیلی خب هیسسس!!الان میشنون،بغدا راجع بهش صحبت می کنیم،لطفا الان اروم باش…
سری تکون داد
:چطور اروم باشم نازگل؟؟یک ساله من و به جنون رسونده این عوضی…توکه نمیشناسیش…
لبخندی ساختگی بهش زدم و بازوش رو کشیدم و درحالی که می رفتم سمت سالن اونم دنبال خودم می کشیدمش….!

نگاهی به ساعت انداختم…دوازده و ده دقیقه ی نیمه شب رو نشون می داد و نیم ساعتی از رفتن آنا و امین می گذشت…قبل رفتنشون دسته جمعی خونه رو سامون دادیم و کلی هم امین رو اذیت کردیم و من تموم سعیم این بود که از حالت عصبی قبلش دورش کنم.
وموفق هم شدم…
با صدای در سرویس تکیه از کانتر برداشتم…

می ری بخوابی؟؟؟
دستی لای موهاش برد٬کاملا مشخص بود خستست…
سری تکون داد
: اوهوم!!بدجور خوابم میاد،خوبه فردا کلاس ندارما…عالی!دل سیر می خوابم!

برو..برو بخواب،
: ساعت چند کلاس داری نازی؟؟؟

نازی و حناق! هشت کلاسم شروع میشه…نهار حاضری نگیری..‌.جون خودت یه امروزو یه چی درست و توپ بپز!
دستی توهوا تکون داد
: بروباباااااا !!!!نوکر بابات غلام سیا!
-جهنم!خوبه محترمانه از ت خواستم!به درک اونقدر بخوریم ازون آت آشغالا که بمیریم!
توی اوج خواب آلودگی بلند خندید
: چته نازگل؟؟؟ حرص نخور باشه حالا یه بارو قبول می کنم و فردا یه استانبولی چرب و چیلی با گوشت بره دعوتت می کنم از نوع مامان پز و خاله پز!غمت نباشه!
لبام به خنده کش اومد،بوسی براش توهوا فرستادم.

توخود عشششقیییی خود عشششششق!!!
: خب حالا جو گیر نشو!دیگه ازین خبرا نیستا!من رفتم خواب…

خب خالا توام!فقط بزن زیر ذوق ما!گمشو بخواب!شب بخیر!
یه دفعه وایساد و برگشت سمتم
: راستیییی!!!
دست به کمر گرفتم
-دیگه چی؟؟؟
لبخند خبیثی زد
: فردا میزو برامن بچینی و بری!

امر دیگه؟؟؟؟
: فداااات!اگه استانبولی می خوای باید قبول کنی!
-جهنم و ضرر!گمشو شب بخیر!!!
درحالی که عقب عقب می رفت دستاشو تو هوا سمت من تکون می دادو بلند بلند ادای من و در می آورد
: توخوووووود عشششقققییییی خوووود عششششقققق!!!!!
بلند خندیدم…
مسخرهههههههه!
شونه ای بالاانداخت و رفت تواتاقش و در وبست..
این بشر دیوونه بود!!
حوصله مسواک زدن نداشتم..حالا یه شب نزنم ک دندونام نابود نمیشه!
چراغ و خاموش کردم ،دیوار کوبا فضارو روشن کرده بودن.
گوشی رو از شارژ کشیدم و به اتاق رفتم.بعد تعویض لباس و خاموش کردن لامپ زیر پتوی پشمی گرم و نرمم خزیدم…
واین همزمان شد با هجوم افکار به ذهنم…
واول از همه این که این زن دوباره اینجا. چی می خواسته؟؟؟؟
کمی مشکوک بود…
بااین که به من ربطی نداشت اما حس کنجکاویم و درجه ی کاراگاه بازیم روی هزار رفته بود…!

فنجون چای رو کوبیدم روی میز و باحسرت نگاهی بهش انداختم…
عجب خوراکی های رنگارنگی!!کوفتت شه ستاره!میف و از روی میز برداشتم و پرحالی که شالگردنم رو مرتب می کردم راه افتادم سمت اتاق ستاره…درو اروم باز کردم که با دیدنش خندم گرفت..بمیییری ستارههههه !!!!نصف تنش ازتخت اویزون شده بود… و موهاش عین لونه کبوتر شده بود!باخنده رفتم سمت دراورش و رژ لب جیگری زو برداشتم و روی آیینه نوشتم
»ساعت هفت ونیمه!من رفتم خرخانم!صبحونه کوفتت،نهار یادت نره«
ورژ لب و گذاشتم و بعد گرفتن یه عکس مشتتتت ازاتاق خارج شدم و درو بستم.
ای ستاره!چقد سوژه شدی!اگه بفهمه پدرم و دستم می ده!باخنده
بند پوت هام و انداختم و بعد نگاه کلی به خودم دروبازکردن و بیرون رفتم…پالتوی مشکی رنگی تنم بودساده بود ک یه کلاه خوشگل داشت با خودش.یه یقه اسکی مشکی هم زیرش پوشیده بودم که مامانم برام بافته بود و کلاه و شالگردن جیگری رنگ با پوت های مشکی بالاتر از ساق پا که بند می خورد…کفشم تخت بود.
درو پشت سرم بستم .
برای چندلحظه خیره شدم به در واحد رو به رویی…
بگی نگی دلم واسه کل کلامون تنگ شده بود!البته برای سرگرمی بدنبود!چه می دونم. حالا هرچی!نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم طرف آسانسور که نگاهم به خورده گلای جلوی در واحد میلادگره خورد…
إ حتما اومده!این گلا مطمئنا مطعلق به کف کفشای کسی هست..اون شخص هم یقینا میلاده!هه!چه زود دروغم به حقیقت پیوست!!
اخه گل و لای از کجا بوده…
انگاری رد کفش بود…رد خشک شده ی کفش که اب و گل بوده تهش..خییییلی کمرنگ…که همونم نشون می داد همین ساعات ازدیشب تاالان کسی اینجا حضور داشته!دیروز اینجا برق می زد!
شونه ای بالاانداختم و پاتند کردم سمت اسانسور…
واردشدم و بادنیایی خیال و این ک چقد میلاد زود برگشته تکیه دادم به دیواره ی سردو فلزی…
اهنگ مدام توی گوشم اکو می شد و رو اعصابم بود.
تند تند پا می کوبیدم وهمین که صدای اهنگ قطع شد و در ورودی اسانسور باز شد بیرون رفتم…لابی خلوت خلوت بود..نگهبان هم توی باجش نشسته بود ومشغول صرف قهوه و طبق روال تماشای موزیک ویدئو های معروف فرانسوی بود..
نگاهش که به من افتاد لبخندی زد..
سری براش تکون دادم و سلام کردم …
منتظر نموندم و دویدم بیرون…
ممکن بود دیر تر ب کلاس برسم…یخ بندون بود و ترافیک و وضع غیر قابل تحمل اونم این وقت صبح..
پاکه بیرون گذاشتم باسوز سردی ک به بدنم خورد عین چی لرزیدم.لعنتی تا مرز استخون سوزش رسوخ می کردو نفس ادمو تنگ می کرد…
تند تند توی دستام ها می کردم که نگاهم قفل شد به چندین متر جلوتر…عجیب بود…
بازم اون زن لعنتی….این وقت صبح…بازم اینجا…ایستاده بود طرف دیگه ی خیابون و چندین متر جلوتر طرف مغازه ها و فروشگاه ..اصلا حواسش به من نبود و مدام اطراف و نگاه می کرد
هرطور فکر می کردم می دیدم دلیل قابل قبولی نمی تونه باشه واسم هیچ جوره.براحضورش اینجا
اخه امینم ک اینورا نبود…خودم و عقب کشیدم و خیره شدم بهش..خودخودش بود…سوارماشین مشکی رنگی شد که کنارش ترمز کرده بود….یه دفعه نمی دونم چی شد…حس پلیس بازیم زنده شد‌.. بی معطلی دویدم جلو و مثل وحشیا شروع به التماس برای ایستادن یه تاکسی کردم…
اخر این کنجکاویام کاردستم می داد…
اما من بایییدددد تعقیبش می کردم!!!

راننده مرد نسبتاجوونی بود..باسرعت می روند. و سعی درتعقیب خودروی مشکی موردنظر بود…
خیلی عجیب بود!بی چون وچرا کاری که گفتم رو انجام داد!چه راحت کلاس به اون مهمی رو ازدست دادما!
کوبیدوم به پشتی صندلی جلوییم…
اوووووف!
آقا تورو خدا زودتر!!زودتررررر!
راننده درحالی که مشخص بود تموم فکر و حواسش به خیابونه و خودروی مد نظر سری تکون دادو باهیجان لب زد:
من خودم حواسم هست!انقدر نگو زودباش زودباش!حواسم پرت می شه…
چه صمیمی شد یه دفعه!
یه لحظه قید این کاراگاه بازی رو زدم…بی معطلی زدم روصندلی

آقا اصلا نگهدار من می خوام پیاده شم!!!
اصلا من خاکتوسر‌ بگوووو!دِ آخه ندونسته سرصبح تاکسی سوارمیشم ک برم کجا؟اصن اون خیابون…خیابون که نه! جای جایش دیگرون ساکن بودن و عبور تاکسی از خیابون جلویی برج امکان پذیر بود و قوانین خاص خودش رو داشت…
اخه اصلا به من چه؟باچه عقلی من سوار شدم و حس کاراگاه بازیم بالازد!
اشکم داشت درمی اومد..کم کم داشتیم از شهرخارج می شدیم…
ضربه ای به در زدم
جیغ زدم نگه دار لعنتییییی!نگه دار من می خوام که پیاده شم..
سرعتش رو تند تر کرد
راننده: بسه دیگه….بسه!!داشتم از از ترس پس می افتادم..
جیغ زدم

میگم بذار پیاده شم….باتوام…
گریم گرفته بود،تند تند می کوبیدم به در و راننده هرلحظه سرعتش تندتر می شد و بیشتر از شهرخارج می شد..
به فارسی فریاد زدم

کثافت بی پدرمادرررر!اشغال بی همه چییییز!بی شرف عوضیییی!بووووققققق بوووووووق!
که یهددفعه زد رو ترمز…
هنگ کردم
.ماشین باصدای بدی وایساد…مرد دست پشت صندلی کنار راننده انداخت و باخشم وچشمای سرخ برگشت طرفم…یه لحظه حالت چشماش برام خیلی آشنا اومد…

زیادی اشنا می زد…
یه دفعه بافریادی که زد تموم تنم لرزید و بیشتر ازهمه زبون فارسی بود که به کاربرد اونم کاملاغلیظ…به وسعت مات موندگی و تعجبم دامن زد…
دندون سایید و بلند تر فریاد زد
راننده: می گممممم ببرصدااااااتوووووو!
تاخواستم در برم قفل کودک و زد و باسرعت بی نهایت بالایی وارد جاده شده و صدای فریادهاش تو اوج هق هقام گم شد….

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت8)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام - عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10058
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.