| Saturday 24 October 2020 | 01:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت6)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت5)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت6)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

از ماشین پیاده شدم و دوتا از پاکت ها که صندلی عقب بود روبرداشتم،توی پارکینگ .
امین چشم غره ای برام رفت و درحالی که سمت صندق می رفت بالحن کوچه بازاری لب زد
امین: ببین جوجه! تا من هستم ،نباس دست به چیز بزنی…خرفهم شدی آبجی!؟
خندم گرفت…
-واااای!چه لحن بامزه ای!توکه ایران نبودی چطوری این همه خوب حرف می زنی!؟این طور لحن رو…
اخمی ساختگی کرد
امین: اوهوع!اختیارداری آبجی!چی فکر کردی الان!؟بنده فارغ التحصیل دانشگاه شریف هستم!
چشمام گرد شد!پاکت هارو روی کاپوت کوبیدم،همزمان هم نگاهم به زن میانسال ساده پوشی افتاد که با پالتوی پاییزه ساده و موهایی گندمی،وارد برج شد،تیپش زیادی ساده بود…ساده وشاید کمی بیشترازساده‌..
اما دوباره تموم حواسم رودادم به امین…واقعا جاخورده بودم!اونم بیییش از اندازه،حالا سرفرصت کلی سوال داشتم باید ازش می پرسیدم!برگشتم سمتش و ناباور لب زدم
-درووووووووغ!
امین: زهرمار!دروغم چیه!من نصف عمرم ایران بودم!البته غافل از این که دختر عمه ی جیگر کله آتیشی ای مثل تودارن!اطلاع نداشتم که!وگرنه رو هوا می زدمت!
وچشمکی زد!پاکوبیدم
-خییییییییلی….ادامه ندادم،
بلند خندید
امین: خیلی چی جیگر!؟
-من کله آتیشیم!؟
:نه بابا! کی گفته برم آش ولاشش کنم آخه!؟
لبامو غنچه کردم
-باشه باشه…!خدمتت یه روزی می رسم!
قهقهه زد
شکلکی دراورد که خندم
گرفت..
لب زدم: بچه…
خواس جوابمو بده،دوتا پاکت روبیرون اورد و دست برد تابقیه رو هم پایین بذاره که گوشیش زنگ خورد،
گوشیش رو از جیب کت مخمل تکش بیرون کشید و نگاهی به صفحش کرد،پوفی کردو لب زد
امین! نازگل تو بروبالا،من جواب این لعنتی روبدم میام…
وبدون معطلی تماس رووصل کرد..باتعجب نگاهش کردم،درهمون حال دو پاکت رو برداشتم و سمت ورودی برج راه افتادم واز پارکینگ خا رج شدم،فقط یه لحظه صدای عصبی و بلند امین به گوشم رسید که به فرانسه فریاد زد
،، چی از جونم می خووووااااااای لععععععنتتتتیییی…!؟ ،،
لب گزیدم و پاتند کردن سمت آسانسور،دونفر توی لابی گپ می زدن و نگهبان بافنجون قهوه مشغول گوش دادن به موزیک لایتی بود و کتابی روی پاش بسته بود…واقعا عجیب بود،چه فرهنگ سازی دقیق وبجایی…هرکس شعورش تاحدبالایی بود و سرش توکار خودش…نه بحثی نه جدالی….هیچی…
نگاه گرفتم ازشون وخودم رو پرت کردم تو آسانسور…وزدم طبقه ی بیست وشش..

با باز شدن در آسانسور بالبخند خارج شدم..نور خورشید از پنجره ی بین دو واحد می تابید وفضا روشن شده بود،
نگاهم به همون زن ساده پوش برخورد که مشغول حرف زدن باشخصی که توی چهار چوب واحدروبه روییم بود..بود ،واون شخص هم کسی نبود جز قضمیت یاهمون .چغندر مون!خندم گرفت، همون لحظه زن وارد خونه شد ، رفتم سمت واحدم، ازگوشه چشم نگاهم به در روبه رویی بود،همین که خواست دروببنده نگاهش به من افتاد، پاکتارو زمین گذاشتم و دست بردم و کارتم رو دراوردم،خواستم درو باز کنم که صداش رو شنیدم
: رسیدن بخیر…
چشمام رو تو کاسه چرخوندم و برگشتم طرفش..‌.
نگاهش مثل مته وجودم رو سوراخ می کرد…توی چند ثانیه سرتا پام رو آنالیز کرد..یه طور نگاه می کرد انگار لخت رفتم بیرون!ناخوداگاه نگاهی به خودم انداختم…
همون لحظه صدای پوزخند زدنش رو شنیدم،
لب باز کردم تا جواب دندون شکنی بهش بدم که یه دفعه داخل رفت ودرومحکم کوبید به هم،که حس کردم الانه که از جا کنده بشه!
همزمان در آسانسور هم باز شد و امین بیرون اومد..‌.

: چته؟ چرااین جا وایسادی!؟
باصدای امین برگشتم سمتش، بسته هارو جلوی در گذاشت، شونه ای بالا انداختم که سری تکون داد ، دروباز کردم و وایسادم تا امین وارد شه،بسته هارو برداشت و واردشد، دوتا پاکت رو زیر بغل زدم،نگاهم رفت سمت در روبه رویی، یه لحظه صدای ضربه ای به در و مثل باضربت باز کردن در شنیده شد که بی معطلی درو بستم و نفس عمیقی کشیدم ،منم یه چیزیم می شدا!
،، می گم نازگل… ،،
به طرف امین که به کانتر تکیه داده بود رفتم،خریداروهم روی کانتر گذاشته بود،کفشام و شوت کردم وسط سالن و انگشتی های آلبالویی ژله ایم رو پوشیدم‌،.
امین: واقعا که!حالا دیگه متوجه شدم آنا تنها نیست وهم سان زییییاد داره!
درحالی که وارد آشپزخونه می شدم و اونم با نگاهش دنبالم می کرد ،باتعجب لب زدم
-همسان؟؟؟ متوجه منظورت نمیشم امین!
نیشخندی زد و به کتونی هام که هر طرف پرت شده بود و ودو پاکتی که روی
میز غذاخوری رها کرده بودم با ابروهاش اشاره زد..
لب
گزیدم!خاک دوعالم توسرم! همین روز اولی آبروم رفت!
: خیلی خب حالا نمی خواد برامون خجالت بکشی!همون اول فهمیدم چه جونوری هستی!
-هیییی! امیییین!
بلند خندید
: والا دروغ که نمی گم؟ لنگه ی آنایی!
پشت چشم نازک کردموگفتم
-هستم که هستم!
وادامه دادم

تو هنوز ستاره رو ندیدی!دختر خاله پونه!سروش داداشش،داداش نیما….
لبخندش عمیق ترشد
: دوست دارم هرچه زودتر ببینمشون..
-ستاره که چند وقت دیگه میاد، تازه یه عمو امیر و عمه اهودارم،ماهمه اکیپیم! جمعمون که جمع می شد می ترکوندیم،!
: چقدر عالی! بیشتر از قبل داری کنجکاوم می کنی…
همزمان که حرف می زدم چای ساز رو روشن کردم به من ربطی نداشت که قهوه وازاین قبیل چرندیجات می خوره!خندم گرف،این جا فقط چای حرف اول رو می زنه اونم ازانواع مختلف و ایرانیش که مامان همه رو برام بسته بندی کرده گذاشت لای وسایلام.
باهمون لبخند روی لبام جواب دادم
-حالا وایسا!ستاره بیاد!وایسا بریم ایران..می فهمی..‌خودت می بینی چه فامیلای آکی داری!
: چی چی!؟

آک! ینی آکبند!
: واقعاااا!؟
بلند خندیدم
-نه باباااااا! حالا می بینیشون!
: واقعا کنجکاوم!
خندیدم ومشغول گذاشتن وسیله ها توی یخچال و کابینت ها شدم…

پشت پنجره وایساده بودم،نگاهم به بیرون بود، هوا هرلحظه تاریک و تاریک تر می شد و هنوز خبری از آنا نبود،پرده رو کاملا کنار کشیدم و چراغای تراس روهم روشن کردم ،وتکیه دادم به دیوار ،درست روبه روی آشپز خونه ، خیره شدم به امین که بالبخند ودرحالی که موزیک فرانسوی بلند بلند واسه خودش می خوند مشغول درست کردن رولت مرغی شده بود که به قول خودش امین پز بود و آدم انگشتاش رو هم قورت می دادباهاش…
نیشخندی زدم ..‌
برگشت سمتم و نگاهم رو غافلگیر کرد…
امین: هییییی!دختر تو وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ها!
-دارم نگاه می کنم جناب عالی می خوای چه دست گلی رو به آب بدی؟
چشماش رو گرد کرد
امین: اوهوع!تو فقط بپا که آمبولانس لازم نشی!
سوالی نگاهش کردم
-آمبولانس؟
قهقه زد
امین: آره امبولانس!براموقعی که انگشتات تو حلقت موند!سریع برسی هسپیتل!
خندم گرف
-تودیوونه ای!
:دیوونه اون عمته دختر جون!
چشمام گرد شد…
-هییییی!
شونه بالاانداخت،
جلورفتم و سیبی از سبد میوه های روی کانتر برداشتم و پرت کردم طرفش که دوباره مشغول کار خودش شده بود،
برگشت طرفم،اخم ساختگی کرد و با کفگیر توی دستش یورش آورد طرفم،بلند خندیدم وخواستم دربرم که همزمان زنگ در به صدا در اومد ،لعنتی یک سره شده بود!تندتند پشت هم زنگ می خورد، حتما آنابود،خداچی کارت نکنه آنا!به طرف در دویدم و امین هم پشت سرم،خودم رو به در رسوندم و یه دفعه بازش کردم که باقیافه ی آنا رو به روشدم که دستش رو روی سینش گذاشت وهینی کرد..خندم گرفت..
زدم روشونش
-هییی چه عجب! سراوردی دختر!؟خواس جواب بده که نگاهم برخورد کرد با سه نفری که جلوی در واحد رو به رویی نگاهشون به ما بود…قضمیت و دونفر دیگه،لب گزیدم که همزمان امین هم مثل وحشیا پرید دم در
امین: کی بود عشقم!؟
ینی دلم می خواست سرش رو بذارم لای گیوتین به قران مجید!
آنا لبخند الکی تحویلمون دادو رو به امین باهمون لبخند دندون نمای ظاهری لب زد
آنا: من بودم !
وبعد مکس کوتاهی ادامه داد: چطوری عشقم!؟
ودرحالی که سعی می کرد خندش رو کنترل کنه خزید داخل ،کیسه ی خرید بزرگی هم توی دستش بود…
حالا من و امین بودیم جلوی در که سه نفر مقابل نگاهشون بهمون بود،مخصوصا اون قضمیت عوضی چغندر‌‌‌…
می دونستم طاقت نمیاره وباید یه چیزی بگه…همینطور هم شد!
نگاهی بهم انداخت …فهمیدم ینی چی… هه…
سه نفرشون روازنظر گذروندم.‌‌.لب زدم
-سلام جناب شایگان..
پوزخندی زد
: سلام از بندس!چه عجب ،رسیدن بخیر..‌
به دونفر کناری هم که سروتیپ درست و حسابی داشتن هم سلام کردم وروبه قضمیت جواب دادم: تشکر می کنم‌..
لب زد: معرفی نمی کتید!؟
قبل این که چیزی بگم،امین کفگیررو پشت سرش نگه داشت وباحالت جدی جلو رفت…
امین: بنده امین هستم،پسردایی نازگل…وشما!؟
میلاد دستش رو دراز کردوجواب داد: مهدیار…
همین وگفت وبه دونفرکناریش اشاره زد وادامه داد: بابک و آرمان…از دوستان..
باهم احوالپرسی کردن و من بی توجه به اونا،وارد شدم وبه طرف آنارفتم که توی یخچال سیر می کرد…امین هنوز دم در بود…

شالم رو رها کردم روی مبل وبه آشپز خونه رفتم تا توی تابه رویه نگاهی بندازم ببینم امین چه ها که نکرده ،
بوش که عالی بود،شخص بود که آشپزیش خوبه ،شایدهم در حد عالی،
: هی ،داداشم آشپزیش بیسته…سعی نکن چیز بریزی!
برگشتم طرف آناکه ظرف شکلات صبحونه رو در آورده بود وسعی می کرد بازش کنه…
اوهوع!چطو جرئت کرد به شکلات صبحونه ی من دست بزنه هااااااا!؟
پاتند کردم طرفش

هی.‌‌‌!اگه می خوای دست و پات سالم بمونه اون شکلات رو بذار سرجااااش!
شکلات رو با حالت خنده داری پشت سرش پنهون کرد…
: اووووو!حالا می میری مگه یه ذرم من بخورم!

حرف نزن!اون و بذار سرجاش!
نچی گفت و بایه ضرب انگشتش رو فرو کرد تو عمق شکلات های توشیشه و بعد هم بالذت شکلات رو تودهانش گذاشت!
جیغی کشیدم و پریدم و شیشه رو از دستش کشیدم

أییییییی چندشششش!
زبونش رو دور لباش کشید و بلند خندید!
: دوست داشتم! خیلیم چسبید! اوووووووووم!حالام کم فک بزن بیا سالن کارت دارم،
شیشه رو باخنده کوبیدم رومیز و دنبالش راه افتادم ،یورش برد سمت کیسه ی روی میز غذاخوردی باذوق محتوا ش رو خالی کرد روی میز و نگاه خندون وسراسر شوقش رو دو خت توی چشمام..
آنا: بفررررماااااا!همه تقدیم شما!
باتعجب و حرص نگاهم سر خورد روی چند دست بلوز مختلف و یکی دوتا جین که همشون خیییلی شیک بودن!برپدرت…ینی بر پدرت آنا….
آنا: می دونستم که خوشت میاد….
-بمیییییری آننناااااااا!
خواست جواب بده که سرو کله ی امین پیداشد…کفگیرش رو توی هواتکون داد و بالودگی لب زد
: دیدی گفتم نازگلللللللل!؟
وبا سر به لباس ها اشاره کرد… خندم گرفت…ادامه داد
امین: یَکککککک سیریشیه این آناااااا!
ازلحنش بلندتر زدم زیر خنده،که آنا حرصی حمله کرد سمت امین…
امین هم با دوتا پرش جاخالی داد وسمت آشپزخونه پاتند کرد وبالحن جیغ جیغو وزنونه ای بلند لب زد
: ای وای غذاااااااام !
من وآنا هم قهقه می زدیم!
ینی بمیری امییییین!
انقدی که این لحن و رفتارش بامزه بود!

( دو هفته ی بعد – وین – ساعت پنج عصر روز یک شنبه )

نگاهم به مردمی بود که پیوسته درحال رفت و آمد بودن،بعضی بابغض،بعضی باشادمانی،بعضی باعجله…بعضیا هم مثل من سرشون تو لاک خودشون بود و چشم انتظار رسیدن مسافر خسته از راه…
نگاهی به ساعت مچیم انداختم،پنج رو نشون می داد،البته پنج و سه دقیقه ی غروب… پوفی کردم و کلافه از روی صندلی انتظار بلند شدم، نگاهم رو چرخوندم اطراف …چشم انتظار ستاره بود،قرار بود چهار و چهل دقیقه هواپیما فرود داشته باشه..‌.پنج شده بود و هنوز خبری ازش نبود…
دوباره نشستم روی صندلی و دستام رو گره دادم به هم و روی کیفم قرار دادم که روی پام بود،فکرم رفت سراغ دایی پیمان…بهشون گفته بودم براشون سوپرایز دارم، دعوتشون کرده بودم خونه ،از این که ستاره قرار بود برسه چیزی نگفته بودم،فقط وقتی اومدم بیرون کارت ورودی رو به آنا سپرده بودم و به آقای جو گری ، که نگهبان خوش مشرب و بسیار متین و درست برج بود اطلاع داده بودم مهمون دارم،غذا هم لازانیا و استیک و قارچ سوخاری که از مامان اینا زنگ زدم و پرسیدم گذاشته بودم،همه چیز آماده بود،قراربود غذارو دوباره موقع سرو توی فر بذارم قبلش،آخه اگه این کار رو نمی کردم ، نمی شد که برنامم درست اجرا بشه و به بقیه کارام برسم و یا مجبور بودم از بیرون غذا بگیرم که هنوز اطمینانی پیدا نکردم تو این راستا!
به این افکار بی خودم دهن کجی کردم و ذهنم سمت دایی مهربونم که این روزا عجیب پشتم بهش گرم بود رفت ،واقعا خوش حال بودم از وجودش،فکرم سراغ امینی که مهندس برجسته ای برای خودش شده بود و قرار بود برای خودش شرکت کوچیکی دست و پا کنه،که وقتی فهمید از موضوعی که دایی گفت،تصمیم گرفت وقتی برگشتن ایران کارش رو شروع کنه و فعلا دنبال راست و ریست کردن کارای مربوطه باشه.چقد عالی بود رفتارای برادرانش، از آنا که هرچی بگم کم گفتم!
لبخند غمگینی زدم..چقد شاد بودن از این که قرار بود برن پیش خونوادشون،حال دایی پیمان دیدن داشت،عالی بود،واقعا دردی که کشیده بود بی حد و مرز بود ،
نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم و سعی کردم افکارم رو پس بزنم،نگاهی دوباره به ساعتم انداختم،پنج و ده دقیقه رونشون می داد ، پس کجا بود این دختره آخه!؟
خواستم بلند شم که نگاهم قفل شد روی یه جفت کتونی مشکی رنگ دخترونه ،
نیم تا بناگوش باز شد و سریع از جا پریدم، نگاهم تو چهره ی خندون ستاره قفل شد که دو تا چمدون یکی بزرگ و یکی خیلی کوچیک بغل پاش بود،چشمام از خوشی دو دو می زد،
: علیک سلام خانم خانما! چطوری حواس پرت! ؟مرسی ازخوشامد گویی!
خم شد مثلا ادای احترام کنه، و ادامه داد: خوبم بانو! شما خوبی!؟
نتونستم خودم رو کنترل کنم و محکم بغلش کردم…دلم براش خیلی تنگ شده بود …. .
خندید ودستاشو دورم حلقه کرد..‌عطرش ،عطر خواهرونه ای بود که به ریه هام کشیده شد و بالذت چشمام رو بستم و لب زدم

دلم برات تنگ شده بود خواهری …
خودش رو عقب کشید ویه دفعه ماچ محکمی روی گونم کاشت . . . !

باتکون کوچیک آسانسور وقطع شدن صدای موزیک بالبخند وایسادم تا ستاره اول خارج شه، چمدونا رو هم بیرون کشید و پشت سرش قدم برداشتم و همزمان در واحد قضمیت چغندر هم بازشد،نگاه من و ستاره مات موند روی چغندرجان و مردجوونی که کنارش توی چهار چوب در وایساده بود، حرصم گرفت،لعنتییییی!
صدای ستاره رو شنیدم که بالبخند سری تکون داد و لب زد
ستاره: إ! سلام آقا میلاد!حالتون خوبه!؟
وبه پسرکناریش هم سلامی کرد،
نگاه چغندر لغزید روی من ،سری به معنای سلام تکون دادم برای اون و بغل دستیش ،
مردغریبه که فکر می کنم یکی از اون دونفری بودکه قبلا با چغندر دیده بودمش مودبانه جوابم رو داد و چغندر هم بدون کوچیکترین توجهی روبه ستاره کرد
میلاد: سلام عرض می شه،رسیدنتون بخیر باشه ستاره خانم،امیدوارم سفر خوبی براتون بوده باشه،
ستاره دوباره لبخندی تحویلش داد ولب زد
ستاره : تشکر می کنم ،سفر بد نبود…
پوفی کردم از سر کلافگی،
که از دید میلاد دور نموند…سرش رو خم کرد درگوش پسر کناریش چیزی گفت که پسره رفت داخل و میلاد اول نگاهی به ستاره انداخت که باکنجکاوی حرکات مارو می پایید و بعد هم روبه من باحالت جدی ای لب زد
میلاد: چند لحظه بمون…کاری هست‌..
چشمامو توکاسه چرخوندم و گفتم
-نمیشه! کاردارم،مهمون دارم!
عصبی لب زد
میلاد : گفتم چند لحظه بمون کارت دارم!
اوفففففف!
زیر لب همون طور که دست به زنگ برده بودم بیشعوری زیرلب زمزمه کردم که از گوش ستاره دور نموند،باحالت متفکر ومرموزی نگاهش بین من و میلاد در گردش بود،نگاه میلاد هم میخ من بود که یه دفعه درباز شد و قامت خندون امین توی چهارچوب نمایان شد،طبق روال این چن وقت با صمیمت برادرانه وشوقی لب زد
امین: سلام عشق خودم!
همین کلمه کافی بود تاستاره بپره جلو ببینه پسره توخونه چه غلطی می کنه و میلاد هم گردن بکشه و موقعیت رو زیر نظر بگیره…
چشم غره ای برای امین رفتم زهرماری زیر لب نثارش کردم، بازوی ستاره روکشیدم و هلش دادم تو ولب زدم: اینم از ستاره! برید من کاردارم!
وچمدوناروهم هل دادم داخل وقبل این که جفتشون بخوان چیزی بگن،درو محکم بستم و برگشتم سمت میلاد که خشک زل زده بود بهم….

دستامو زیر بغل زدم و لب باز کردم
-بفرمایید…
تیز نگام کرد
میلاد: طلب که نداری!دارین می گم باهات حرف دارم…
-منم منتظرم ببینم چه حرفی قراره زده بشه ؟
نیش خندی زد و دستاش رو بغل گرفت و شونش رو تکیه به چهارچوب در داد و پا پشت پا انداخت و لب زد
میلاد: حواسم بت هست..این دوسه روز ناپیدا بودی،یا می شه گفت اصلا نبودی‌..
چشمام رو توکاسه چرخوندم و حرفش روقطع کردم

که این اصلا هیچ ربطی به شما نمی تونه داشته باشه..
خونسرد نگاهم کرد و حرفش رو از سر گرفت..
میلاد: گوش کن…من دارم حرف می زنم..
خیره شدم به نقطه ای نامعلوم و وبدون جواب دادن بهش لب زدم

هه…خب ادامه لطفا!
:بیین آره..‌اصلا به من مربوط نمیشه..اما اصلا دوست ندارم این رفت و امد های مسخره که هنوز پات نرسیده جانیوفتادی به این زودی شروع بشه..کاری نکن که بخوام به جناب پرند اطلاع بدم..
هه…پسره ی ساده،
بازوهام رو به چنگ گرفتم…
-چی داری می گی آقااااااا!این رفتارا و رفت و امد ها به من مر بوط می شه ،زدم به سینم و تکرار کردم: به مننننن!
یه قدم جلو اومد و درحالی که مات و خشک نگاهم می کرد انگشت اشارشو جلو چشمام تکون داد ولب زد
میلاد: من مسئولیت درقبال تو ندارم دختره ی احمق!اما نمی تونم این کثافت کاریات رو ببینم و ساکت بشینم و به پدرت چیزی نگم و بذارم تو هرغلطی که خواستی کنی…
پوزخندی زدم
-خیلی خیلی ببخشیداااا…اما غلط و من نمی کنم! شما می کنی که میگی بهت ربط نداره و باز دخالت می کنی!
ازخشم یه لحظه لرزید ومن اینو به خوبی حس کردم. ‌درحالی که دستم رو روی زنگ می ذاشتم ادامه دادم

درضمن…‌
زل زدم توچشماش

پسردایی بنده کلا صاحب اختیاره،والبته دختر دایی و دایی بنده که کلا بدجور عزیزن،شمام لازم نیست که بیشتر ازاین خودت رو تو زحمت بندازی! نگرانیتم بذار در کوزه آبشو بخووووررررر!
یه قدم جلوتر اومد… البته تعجب و عصبانیت، هردو حس رو می شد توی چشماش دید،
میلاد: من نگران تونیستم‌…خواستم لطفی در حق جناب پرند کرده باشم،
وبعد باحالت تمسخری ادامه داد
: هه…پسردایی..‌دایی..‌دختر دایی…
سربلند کردو نگاه سرخ ازعصبانیتش رو به چشمام دوخت،یه لحظه برق سه فاز انگاری بهم وصل کرده باشن،تکونی خوردم از اون همه خشمش.
دندون قروچه ای کرد،اخم بین ابروهاش پر رنگ تر شد،
میلاد:بار چند مه دارم بت می گم…صدا واسه من بالا ببری خودت می دونی!
این دفعه می گذرم،دفعه بعد خودم می دونم با اون زبون لعنتیت چی کار کنم که لال مونی بگیری …
عقب گرد کردو وارد خونش شد و بلافاصله درومحکم کوبید به هم.
این کی بود دیگه!؟
جال من و به هم می زد، سنگ پا قزوین بود به خدا! عجب رویی بابا ،عجب زوری،این دیگه فراتر از گلیمش داش پا دراز می کرد!
داشتم حرص می خوردم که یه دفعه درباز شد و همون لحظه حواسم سر جاش اومد و سریع دست از اف اف برداشتم،باقیافه ی حرصی انا روبه روشدم،دست به کمر زد
آنا: هوووووووووووووی! چته سر آوردی!؟کرمون کردی بابا!
پشت چشمی نازک کردم و جلورفتم،پسش زدم و. بدون گفتن کلمه ای وارد شدم..
زمزمه کردم: اینم از این!بفرما! نوکه اومد به بازار کهنه می شه دل ازار! و بالبای آویزون به طرف سالن رفتم..
آنا هم متعجب در و بست و دنبالم اومد…

جلورفتم و روی کاناپه کنارستاره نشستم،آنا هم به دنبالم اومد و کنارم نشست،نگاه امین ودایی به ستاره بود،ستاره هم هی به من نگاه می کرد و هی به آنا…وبا تعجب دوباره خیره می شد به دایی..
لبخندی زدم و دست رو سونش گذاشتم و لب باز کردم

ستاره باور کن همه چی عین حقیقته،امین و آنا پسردایی و دختر دایی ما هستن، دایی پیمانه که رو برومون نشسته…
لباش رو تودهانش کشید
ستاره: به خدا باورم نمیشه…
قبل از این که کسی چیزی بگه امین دستاشو کوبید رو دوتا پاش
امین: پووووووف! این بار هزار و یکمه! این دیگه به خدا وندی خدا دست تو وآناروبسته از پشت!
چشم غره ای براش رفتم که صدای آنا رو زیر گوشم شنیدم
آنا: ستاره من آنا دختر دایی توام…امین…ماهاهمه یه خونواده ایم..
از این همه شوقشون غرق خوشی شدم و کمی باز دلم گرفت،
ستاره: چطور تونستن انقد راحت پنهون کنن اخه..
شونه ای بالا انداختم که همون لحظه دایی از جا بلند شد وبه طرف ستاره اومد،
سریع از جابلند شدم وج تا دایی راحت بشینه..
که یه دفعه یادم افتاد چمدون ها هنوز پشت در هستند…اووووف ازدست این حواس..
کلافه رو به امین کردم
-امین…
نگاه پر سوالش رو بهم. دوخت
امین: هوم!!چیه!
-هیچی بابا! پشیمون شدم! بد عنق مذخرف!
آنا ریز خندید ومن به طرف راهروی ورودی قدم برداشتم که امین از جا بلند شد و با چند جهش خودش رو بهم رسوند…
اما من تموم حواسم یا پی ستاره و دایی بود با فکر حرفای چرند اون چغندر خود خواه…

،، واقعا باورش سخته نازگل. ،،
پوفی کردم و زدم روشونه ی ستاره،بلند شدم از روی تختش

ستاره هزار بار این و تکرار کردیا!ده بارم من قضیه رو برات باز کردم! ای بابا!
ستاره: زهرمار، یه هویی بود خب،ولی خب عجب پسردایی به به! عجب دایی ای!
خندم گرف،جلورفتم و یه دونه کوبیدم توسرش
-تو آدم نمیشی خیکی!
دهن کجی برام کرد ،
سری به تاسف تکون دادم براش که شونه ای بالاانداخت،

کم نمک بریز،من می رم بخوابم،صبح باید برم کلاس ، توهم کپتو بذار،دوست داشتی از فردابیا وگرنه هم که یکی دوروز دیگه..البته اگه خسته ای ها..
خودش رو روی تخت رها کرد و جواب داد
ستاره: نه بابا!چند ساعت راهه،مگه من مث توام اخه! ؟
-پوف! از خودمچکر!حالا می بینم..صب عین اسب ابی دهن و باز می کنی و خمیازه می کشی!من برا خودت گفتم!
به پهلو شد و خندید
ستاره: خیلی خب،حالا شب بخیر گمشو!
-بیشعوری دیگع! بیشعور که شاخ و دم نداره که!
وسمت در رفتم!
صداش روشنیدم
ستاره: اون چراغم بی زحمت خاموش کن..
گودزیلایی زیر لب نثارش کردم و علاوه برچراغ که خاموشش نکردم،دیوار کوباروهم یکی یکی روشن کردم و باسرخوشی پریدم بیرون ودرو محکم بستم که صدای جیغش رو شنیدم!
لبخندی زدم و سمت اتاقم رفتم،
دوساعتی می شد دایی اینا رفته بودن،بماند که چقدرم ستاره امشب مودب شده بود و غریبی می مکرد و پدرمون رو دراورد باسوالایی که می کرد!
دروبستم و چراغ و خاموش کردم و به طرف تخت راه افتادم…

باصدای تق و توقی که شنیدم چشمام خود به خود باز شد،اولش فکر می کردم که صداها همه تو عالمه خوابه و من دارم خواب می بینم!
اما باصدای دوباره ی کوبیده شدن در چشمام باز شد..آب دهان رو قورت دادم و پتورو از روم کنار زدم، نور چراغ خواب رو ناخوداگاه کمتر کردم و چندبار چشمام رو بازوبسته کردم تا از خواب آلودگی کمتر بسوزه.
خمیازه ای کشیدم وددستی به موهام بردم و اروم از روی تخت بلند شدم وپاورچین پاورچین سمت در حرکت کردم‌.

هرچند که این برج امنیت فوق العاده بالایی داشت اما هنوز هم ترسی توی دلم رخنه کرده بود،اخه صدا ها یه جور خاص بود،تق و توق…ستاره هم امکان نداشت نصف شب بیدار شه..اون وقتی می خوابید خوابش مثل خواب اصحاب کهف بود!
ازترس فشارم بالا رفته بود و قلبم دیوونه وار به سینم می کوبید،نفسم تند شده بود، بی خیال اسپری لعنتی شدم، متوجه دسته ی جاروبرقی دیجیتالی ک جمع و جور پشت در اتاق ،گوشه بود،شدم،آروم دستش رو جدا کردم و با تمأنینه در اتاق را نیم باز کردم ، تنها نور دوتا دیوار کوب توی راهرو وسالن بود که فضا رو بادو نور سبز و آبی خیلی کم روشن کرده بود،
سرم رو از اتاق بیرون بردم،خبری نبود، در اتاق ستاره هم بسته بود ، این درا عایق نبودنشون برا این موقع ها بدرد می خورد!
مطمئن بودم خوابه..
باصدای ضعیف تق تق وار بسیار ضعیفی یه لحظه نفس توی سینم حبس شد،
صدا که قطع شد،دسته ی جارو رو تو دستم فشردم و اروم قدم بیرون گذاشتم،در اتاق رو هم باز گذاشتم تا اگه موردی بود سریع بپرم تواتاق…
اروم از راهرو خارج شدم و پشت ستون جلوی راهرو توی سالن پنهون شدم،فضا نیمه تاریک بود و چیزی رو نشون نمی داد،ینی کسی هم دیده نمی شد،از ترس نمی دونستم چی کار. کنم ،یه لحظه پشیمون شدم چرا نرفتم اتاق ستاره، خدایا ینی کی اینجاس!؟ دزد‌…
مطمئنم دزده…اخه من که مشکلی باکسی ندارم!همش یه ماهم نیس که اومدم..
خدایا چه غلطی کنم اخه!
آب گلوم رو قورت دادم و از پشت ستون بیرون خزیدم و درحالی که به اطراف نگاه می کردم و صلاح جانانه و هسته ایم تو دستام بود و جلوم تو هوا نگه داشته بودمش جلوتر رفتم ، نگاهم توی اشپز خونه چرخید.. کسی نبود…
جلوتر رفتم..
همین که نزدیک راهروی ورودی شدم یه دفعه صدای باز شدن در سالن سرویس اومد…هنگ کردم.. نفسم به شماره افتاد..شخصی بیرون اومد،حواسش به من نبود،موهاش فرفری بود ،مشخص بود مرده… موهای فر بقول ستاره لونه کفتری، روپوش جلوباز مث پالتو تنش بود،شلوار تنگی که انگاری جای موچ پا جمع شده بود و مدل سندبادی داشت و ادامه ی پاچه شلوار به صورت چین چین روی پاش بود..سرش پایین بود،هنوز من وندیده بود،برگشت تادروببنده اروم،
ازترس قطره اشکی روی گونم غلطید و به سکسه افتادم…نفهمیدم چی شد که جلورفتم و یه دفعه به دسته ی جارو برقی محکم کوبیدم پشتش…
یک ثانیه نشد که افتاد زمین…
جیغی کشیدم و یه قدم عقب رفتم…میون گریه فریاد زدم ستااااارهههههه…
ستاره توروخدا بیا…روسر یارو نشستم و جیغ می زدم،من چه غلطی کردم!خوبه توسرش نزدما…
گریم شدید تر شد…جیغ می زدم…
همزمان باکوبیده شدن در و بلندشدن صدای زنگ نفسم به شماره افتاد،
سکسه می زدم و می لرزیدم..
بلندشدم و دویدم سمت در و یه دفعه بازش کردم…هیکل یه مرد روبه روبه روم بود…
هق زدم…
با جیغی که کشیدم،دستی دوردهانم حلقه شد…

دستام رو بالابردم و چنگی به دستاش زدم که رو دهانم قرار گرفته بود و نفس کشیدن رو هرلحظه برام غیر ممکن می کرد،دست و پامیزدم و تموم سعیم این بود دستاش رو از روی دهانم بردارم،یه دفعه تو اون تاریکی هیکل دونفر دیگه هم دیده شد…اشهدم روخوندم..نمی دونم چرا ستاره پیداش نمی شد،
مرد منو که زیر بغلش بودم رو به داخل کشید،دونفردیگه هم پشت سرم اومدن،چهره ی اون دوتا که بیرون بودن توی نور بود ومشخص بود..
دیگه واقعا داشتم خفه می شدم، که درمحکم بسته شد و یه دفعه دست یارو از رو دهانم کنار رفت..
خم شدم روی زانو هام و نفس عمیق کشیدم،لعنتیییی لعنتیییییی….
دارم می میرم…
همزمان چراغ ها همه روشن شد و نگاهم روی چهره ی میلاد بود که عصبی نگاهم می کردو دومرد قوی هیکل و جوون دیگه کنارش که هرسه بالباس راحتی بودن..
آب دهانم روقورت دادم…
دندون قروچه ای کرد…
جلو اومد
میلاد: چته این وقت شب؟سراوردی ها؟ چی شده!؟
نفسم به شماره افتاده بود…درحالی که دندونام از ترس و لرز به هم می خورد لب زدم

او…او.. او او…
عصبی دستی لای موهاش برد
میلاد: چته توووووو!؟غروب که خوب زبون داشتی…
فریاد زد: لاااللللل شدییییی!؟ دِ حرررف بزننننن!
خواستم جواب بدم اما می لرزیدم…
که همون لحظه یکی ازاون دومرد بابهت لب زد
مرد: میـ…میلاد!او…اونجا رو!
و به روبه رو اشاره زد..
آب دهانم رو قورت دادم…
یه دفعه هرسه دویدن سمت اون یارو…
منم لرزون خودم رو بهش رسوندم…
این یارو چرا این شکلی بود!؟این چه لباسایی بود!؟
هرسه نگاهی به من انداختن،
آب گلوم رو قورت دادم..
میلاد دست گذاشت به بدن فرد که به شکم افتاده بود و آه های خفه ای می مکشید…

جلوتر رفتم،همین که میلاد برعکسش کرد،ماتم برد!این…این که ستاره بود!
دوباره هق هقم شروع شد،دویدم و خودم وانداختم کنارش…صورتش مچاله از درد بود… چشماش خمار..چشم چرخوند ونگاهش روی من ثابت موند…
حالم دست خودم نبود!
میلاد: چی شده!؟ این چه وضعیه اخه!؟ چه خبر شده!؟
نمی دونستم چی بگم…تموم حواسم پی ستاره بود.
لب زدم
-سِـ…ستاره! خدامن و بکشه! من چی…چیکار کردم آخه!؟
لب گزید و اشاره زد جلوتر برم،
خم شدم روصورتش…
آروم لب زد
ستاره: بِـ…بمیری ینی ناز…نازگل! سا…ساعتم تنظیم..نَـ… نبود…!
حالا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم!
میلاد یه دفعه زد زیر خنده…نگاهش روی من بود…
مطمئن بودم شنیده و یادسوتی من افتاده!
همون لحظه یکی دیکه ازپسراکه تااون لحظه ساکت بود لب باز کرد
پسر: بیاین خانمو بذاریم روی کاناپه..ماتتون برده!؟
لب گزیدم… قبل این که قدم بردارم و کاری انجام بدم ستاره آخی کرد و میلاد واون پسره هرکدوم یه شونش رو گرفتن و بااحتیاط بلندش کردن..آخ و اوخش به راه بود…نگاهم که به لباساش افتاد دلم می خواست ازخنده زمین و گاز بزنم! شلوار جذب مشمی که روی شلوار گشاد خوابش پوشیده بود و پاچه های شلوار خواب از زیر شلوار جینش چین چینی بیرون زده بود،موهاش عین سیم ظرف شویی بهم تنیده بود و مانتو بدون این که دکمه هاشو ببنده روی تاپ سفیدش پوشیده بود وچشماش پف پف…!
بعله! بایدم بقی بخندن!
همون لحظه ستاره روی کاناپه خوابونده شد وصدایی از کنارم به گوش رسید..
برگشتم طرفش…فک کنم این دوتا جفتشون قبلا با میلاد دویده بودم…اره…خودشون بودم ،اسم اونی که من و مخاطب قرار داده بود ارمان بود…
-بـ…بله!؟
دسته ی جارو برقی رو توی هوا تکون داد
آ رمان: بد چیزیه ها لامصب!
لب گزیدم…
نفس عمیقی کشیدم،هنوز هم سینم میسوخت..
میلاد: چیه وایسادی…بدبختو ناقص کردی…یه مسکن بیار…داری اصلا!؟اب قندی
کوفتی چیزی…
حرصم گرفت…به وقتش حالتو میگیرم چغندر بی خاصیت!
وزیر نگاه های خیرشون دویدم سمت آشپز خونه…تموم حواسم به ستاره بود…

لعنتی داشت دیوونم می کرد، نفسم رو باحرص بیرون فرستادم ،چراتمومش نمی کرد..تند تند پام رو تکون می دادم…
صدای بغل دستیم روشنیدم ،دختر خوبی بود
،، داری چیکار می کنی!؟چشم روهم بذاری تمومه! ،،
نیم نگاهی بهش انداختم و خیره شدم به استاد که دوساعتی می شد می شد یه ریز فک می زد!
نگاهی به ساعتم انداختم ،سه رو نشون می داد،دلم می خواست جیغ بزنم!کلاسای امروزم حسابی فشرده بود ن و درسا سنگین ،دیگه تحملم طاق شده بود ،شدیدا هم گرسنم بود،
غرق فحش دادن به استاددپیر و زر زروی روبه رو بودم،که بالاخره دست برداشت،کتاب قطورش رو بست و عینکش رو درآورد و به همه خسته نباشیدی گفت که کسی بی جواب نذاشتش،
مرد خوبی بود،فقط من نمی دونستم چرا امروز انقد بی اعصاب شدم و فحش می دم بهش!
دلیلش تنها گرسنگی من و فشردگی بیش از حد کلاس هام بود! تندتند وسایم رو جمع کردم و توی کیف چرم یه طرفم انداختم و کتاب هامو هم توش گذاشتم و کش و قوسی به بدنم دادم..کیف و روی شونم انداختم کجکی..تا زانوم می رسید.
بعد رفتن استاد ومن اولین نفری بودم که عین اسب سرم و پایین انداختم و از کلاس خارج شدم‌.مخ برام نمونده موند،انگشتام داشت می شکست از درد!هی بنویس هی بنویس…چه خبره بابااااااااا!
پیچیدم توی راهرو و سمت پله ها قدم برداشتم ، خوش بحال ستاره،یازده و نیم کلاسش تموم شده بود،رفته بود نهار وبادایی اینا باشه!
اوووف…
از بین اون هم از دحام عبور کردم ،صداها تومخم اکومی شد مدادم…
باحرص راه هروج روپیش گرفتم و همزمان خمیازه ای هم کشیدم که ازچشم یکی دو نفر دورنموند و منم چشم غره ای براشون رفتم که متعجب نگاهم می کردن…
جرم که نبود…خب خسته امممم خستههههههه

از دانشکده خارج شدم و به طرف خیابون قدم برداشتم،خیلی شلوغ بود،هواابری بود و سوز سردی می اومد که بانم بارون یکی بود،دستمو بلند کرد برای ایستادن تاکسی…لعنتییییی،عجب سرمایی بود،شالگردنم رو محکم تر پیچیدم …
تاکسی ای نبود.. کلافه پامی کوبیدم زمین.. دوباره دست بلند کردم،سرانگشتام زق زق می کرد از سرما،ای کاش دستکشام همراهم بود،
همین طور که مشغول کلنجار رفتن باخودم بودم که همون لحظه تاکسی جلوی پام ترمز کرد…
بارعدو برقی که یه دفعه زدو شروع بارون شدید ،بی معطلی سوارشدم،مرد مسن باچهره ای شکسته پشت فرمون بود،کنارم زن دیگه ای هم نشسته بود،باچشمای قهوه ای کشیده،ابروهای بلند،موهای بلوند قهوه ای روشن.. خیلی ریبا بود..دستاش رو روی پاش قفل کرده بود،
نگاه خیرم رو که دید.لبخند مهربونی زد..
کمی خجالت کشیدم ازاین که مثل خل و چلا یه دفعه بهش خیره شدم،
برای همین بی معطلی لب باز کردم و مثلا به فرانسه شروع کردم

اوه …ببخشید خانم! ولی باید گفت زیبایی شما خیره کنندس!
لبخندی زد و جواب داد
خانم: ازت ممنونم.. ‌اما زیبایی تو چیز دیگه ایه… وچشمکی زد..
این حرفش باعث شد انرژی بگیرم
بالبخند سرم روبه شیشه تکیه دادم و بعد ادرس دادن به راننده زل زدم به مناظر بیرون که باسرعت از دید خارج می شدن،بارون شدیدتر شده بودوهواابری و تیره تر،اوایل بهمن ماه بود ،دوسه ماهی می گذشت از قضیه ی سوتی ستاره!
که بعد هم فهمید توسط اون چغندر که سوتی من فراتر از مال ستاره بوده!
از اون موقع جز چند بار توی لابی و روبروی واحدم بااون چغندر برخورد نداشتم،طبق گفته ی ستاره که این روزا خیلی با بابک که یکی از دوتا رفیق و همکار میلاد بود،تیک می زد،
مثل این که دو هفته ای ازشروع عملیاتی که چند ماه براش تلاش کرده بودن و برنامه چیده بودن،می گذشت،
شبی هم که اون اتفاق افتاد ونزدیک بود ستاره رو بفرستم اون دنیا،مثل این که میلاد و همکاراش قراربوده تاصب کاراشون رو سامون بدن و توسط نمی دونم فرکانس های چی چی چی و رایانه و…موقعیت فرد فرستاده شده توی گروه خلافکارا رو زیر نظر بگیرن که تازه شروع عملیاتشون هم بوده‌..مثل این که چندتا ازهمکاراش یه ماهی می شه فرانسه اومدن و هرکدوم مکان خاصی استقرار دارن ،
توی همین افکار بودم که با صدای راننده به خودم اومدم..
رسیده بودیم،مسیر کوتاه بود و زیاد طول نمی کشید، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم،همزمان اون زن هم پیاده شد..
راننده باسرعت دورشد..
بارون شدید وبی صبرانه می بارید،
باتعجب روبه زن لب زدم
-شمام از ساکنین این برج هستید!؟
لبخندی زد و سری تکون داد
بی معطلی دویدم سمت ورودی…

وارد آسانسور شدم ،ازسرما می لرزیدم، خواستم بزنم طبقه ی بیست وشش که یه دفعه همون خانم توی تاکسی بادو درحالی که باتلفن حرف می زد خودش رو توی آسانسور انداخت،یه قدم عقب رفتم.
پوفی کرد و توی گوشی لب زد
زن: دارم می گم باشه…اه…
وگوشی رو قط کرد و توی کیفش انداخت و نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد
بی معطلی زدم بیست وشش،اونم هیچ اعتراضی نکرد..مرموز نگاهش کردم
-ببحشید…
سوالی نگاهم کرد
-واحد ما طبقه بیست و ششم از این برجه،شما مقصدتوکدوم طبقست؟؟ساکن کدوم واحدین!؟
زن: بیست وشش…
چشمام گرد شد
: واحد رو به رویی ماااا!؟
سری تکون داد،دهانم از تعجب باز موند…
اصن ازکجا من و می شناخت وواحدمون رو که سری به علامت تایید تکون داد!؟
دهانم باز مونده بود از تعجب…
همون لحظه اسانسور ایستاد و قبل از خروجم،زن خارج شد …

همین که ازآسانسور خارج شدم نگاهم خورد به بابک و ستاره که مشغول حرف زدن بودن، همون زن هم چیزی به بابک گفت و وارد خونه شد…هنوز متعجب بودم
نگاهم کنکاش وار توی خونه ی میلاد ومی پایید،کنجکاویم روی هزار رفته بود،
: علیک سلااااام!
باصدای ستاره دو متر پریدم هوا ،خاک عالم،جلو این پسره آبروم رفت.
لب گزیدم و چشم غره ی ستاره هم از نگاهم دور نموند..
آب گلوم روقورت دادم

سـ…سلام!
بابک بالبخند پیش دستی کرد
بابک: به به نازگل خانم!سلام از ماست!روزتون بخیر!
لبخندی زدم و به گرمی جوابش رو دادم،به ستاره هم سلامی کردم وجوابی شنیدم،دودل بودم راجع به اون خانمه بپرسم!مدام نگاهم می رفت سمت واحد میلاد ،
: نازگل!؟
باصدای ستاره به خودم اومدم.‌
-ها؟چیه!؟
: کجایی دختر؟؟ برو تو،خیس آبی،سرما می خوریا…
نگاهی بهش انداختم…
توجهی نکردم ،اگه نمی پرسیدم امشب از کنجکاوی جوون مرگ می شدم!
بعد کمی این پا و اون پاکردن روبه بابک که بالبخند نگاهمون می کرد ،لب زدم

آقابابک!؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت اما خودش رو نباخت
بابک: بفرمایید!؟

ببخشیدا!یه سوالی داشتم!
سری تکون داد
بابک: بفرمایید،خواهش می کنم..
اشاره ای به خونه ی میلاد زدم و گفتم

ایـ…این خانم..
هنوز حرفم کامل نشده بود که کوبید توسرش و لب زد
بابک: ای وای!خوب شد یادم انداختین!فقط لطفا سریع سوالتون رو بفرمایید.
بی معطلی لب زدم

ای…این خانمه کی بود!؟مسبتی با میلاد داره!؟
بلند خندید
بابک: چی میگین نازگل خانم!؟!؟!؟این خانم خدمتکار بودن،برای استخدام اومدن،قراربود صبح بیان که نشد،الان تشریف آوردن،
-پس اون قبلیه…
خندید
بابک: کنی سر به هوا بود، اتاق مجهزه،خطر افرین بود این سربه هواییش…نشد بمونه.‌..حالا فهمیدین!؟
لبخند مسخره و الکی ای تحویلش دادم که بعد از تعارفات معمول به خونه رفتودروبست..
حالا من بودم و ستاره ‌که بی حرکت تا اون لحظه زوم کرده بود روما.
ویشگونی از بازوم گرفت!ازجاپریدم
درحالی که بازومو می مالیدم لب زدم
-هوووووووووووی!چته وحشی!؟
-سمت واحد رفت و منو هم دنبال خودش کشید
ستاره: لال باش! زربزنی خونت حلاله!
اووووووف

وحشی!
و وارد شدم و درو محکم پشت سرم بستم.

: چته انقدر سوال می پرسی ها؟
کیفم و پرت کردم روی مبل و سمت آشپزخونه رفتم
-ولمون کن بابا! خانمه باهام تو تاکسی بود ،باهم تو مسیر بودیم،درضمن خب کنجکاویم بد جور تحریک شده بود.
ستاره درحالی که پشت میز غذارو می نشست و کپه ای جزوه و کتاب روبه روش بود لب زد
: جدی!؟باهم اومدین!؟
چای ساز رو زدم و سیبی از توی سبد میوه ی کنار سینک برداشتم و درحالی که گاز می زدم لب زدم
-آره بابا،من می رم لباس عوض کنم توروخدا یه چای هندی ترش برام بذار،داااغ باشه ها!بی زحمت نهارمم گرم کن! و به ظرف توی فر اشاره زدم،
: امر دیگه !؟
-عرضی نیست…!مرسی یووو!
: لوس!

خودت! درضمن مگه تو نهار خونه ی دایی اینا نبودی؟؟
نیش خندی زد
: آره بودم،قبل تو رسیدم،غذای توفرهم من نپختم،آناسهمتو فرستاد،

ایول آنا!یادبگیر!
: پووووف!
-زهرمار! راستی..‌
سوالی نگاهم کرد
گاز دیگه ای به سیب زدم

بااین اقابابک چی پچ پچ می کردی!؟
: بروبابا توام! رفتم گلارو اب بدم دیدم از اسانسور خارج شد،مشغول احوالپرسی شدیم که توهم رسیدی..‌
نیشخندی زدم

من که آفتابه ای ندیدم باهات!
چشماش گرد شد
: آفتابه دیگه چه صیغه ایه!؟
-اووووف هیچی! بعدا به حسابت رسیدگی می شه!
ودرحالی که سیبم رو می خوردم به اتاقم رفتم.

نگاهی به ساعت انداختم ،داشت کم کم از ده هم می گذشت،خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.کتابارو هل دادم عقب و مرتب روی هم گذاشتم و از جابلند شدم،ستاره که یه ساعتی می شد رفته بود اتاقش برای خواب،ازجابلند شدم و چراغ الن رو خاموش کردم ،بهتر بود قفل دروهم می زدم،
شونه تی بالا انداختم و با بی حوصلگی راه افتادم سمت در ورودی سالن،
وقتی پاهای برهنم روی سرامیک های سرد قرار می گرفت حس عجیبی رو بهم می داد،
بادوقدم بزرگ خودم رو به در رسوندم،اما همین که خواستم شاسی درو بزنم دیدم صداهایی نامفهوم داره میاد،
کنجکاویم بد جوری داشت تحریک می شد،همین باعث شد خانم بودن رو فراموش کنم و از چشمی در که لامصب قدمم خوب بهش نمی رسید خیره بشم بیرون .
میلاد بود که باهمون زن خدمتکار جدیدش مشغول گفت و گوبود،یه لحظه نگاهش رفت روی در ،هول کردم و خواستم عقب برم که آرنجم برخورد کوچیکی با در کرد.یه دقیقه هم نشد که میلاد خداحافظی کرد و به داخل رفت و دروبست،همون لحظه هم زن خدمتکار درحالی که گوشیش رو درمی آورد و شماره می گرفت تند سمت آسانسور قدم برداشت و از دید ناپدید شد..
خندم گرفت،
عجب ادمی بودم من! فضووووول!نیشخندی زدم و دست برداشتم و خواستم عقب برم که یه دفعه دوباره در واحد روبه رو باز شد،قامت میلاد با همون لباسای راحتی دیده شد.
آب دهانم تو گلوم پرید ،هیکل میلاد دقیقا جلوی چشمی بود،یه دفعه بادستش دقیقا از پشت در کوبید روی چشمی… ای پسره ی احمق وحشییییییی!
دندون قروچه ای کردم،دست خودم نبود،یه لحظه خون جلو چشمام رو گرفت، کنترل از دستم خا رج شد و در رو باشدت باز کردم..
وبی معطلی لب زدم

هااااااا؟! چته!؟حالت خوش نیست!! ؟؟مگه مریضی آخه تو؟ها؟چته؟احــ….
با ضربه ای که روی سینم خورد ،حرف تو دهانم ماسید..
درحالی که دندون روی دندون می سایید و نفسش رو باخشم بیرون می فرستاد لب زد
: فضولی کار درستی نیست دختر جون…
دستام ناخوداگاه مشت شد
-توحق نداری به من دست بزنی…
دادزد :خفه شووووووو!
اون یه روانی به تمام عیار بود… واقعا نمی دونستم باید بهش چی بگم..
فقطذاز شدت خشم قفسه ی سینم تندتند بالا و پایین می شد…دندون قروچه ای کردم وبدون این که کلمه ای حرف بزنم عقب گرد کردم و به داخل رفتم،درومحکم به هم کوبیدم ،تکیمو دادم بهش و نفس عمیقی کشیدم، بازم به اون اسپری لعنتی نیاز داشتم…
اووووف
ناخوداگاه برگشتم و از چشمی نگاهش کردم ،
ینی به معنی واقعی پوست کلفت بودم!
هنوز با دستای مشت شده مقابل در وایساده بود و بانهایت خشم زل زده بود به رو به روش،
حرصم رفت روی هزار
درو دوباره محکم و باضربت بازش کردم،

ها!!دیگه چیه!؟بروخونت دیگه!
: درست حرف بزن بچه،دفعه ی دیگه این جوری بات برخورد نمی کنم!

هه…خوبه والا!
: جای این پوزخند زدن های مسخرت برو یه نیگا به سرو وضعت بنداز،الان من اینجام ،کسی دیگه بود که شرفت برباد بودکه…

تو…توووو….
حتی مهلت ندادم به وضعم نگاه کنم،پریدم تو خونه و در و محکم کوبیدم به هم..از چشمی دوباره نگاهی به بیرون انداختم .‌‌
میلاد ضربه ای محکم به دیوار زد و وارد خونش شد…
پسره ی روانی!
حالم ازت بهم می خوره!
فکرم یه ثانیه رفت روی این که الان من با چه سرو وضعیم
جلو رفتم و نگاهی به آینه ی قدی کمد کنار ورودی انداختم،
بسم الله!این منم!؟
شلوار گشاد سفید پراز توت فرنگی های عروسکی صورتی ،با بلوز یقه یه ور سفید،که مثلا خودم مدل داده بودم و جلوش رو به طرز فجیهی گره داده بودم.
موهام هم که مثل لونه کفتر بهم پیچیده بود…
ینی بمییییریییییییییییییییییییی نازگلللللل…..

درحالی که تند تند نفس می کشیدم ،اسپری رو کوبیدم روی میز پاتختی و محکم سرم رو فرو کردم تو بالش..
حالم از همتون به هم می خوره.. ازهمتون…
پتو رو تا حد امکان روی صورتم کشیدم،
ینی انقد من بیشعورم!!که یه آدمی که براش تره هم خورد نمی کنم،جوری برای من طاقچه بالا می ذاره،جوری بام رفتار می کنه که بابام یا داداشم این جوری رفتار نکرد…
این درد لعنتی هم معطله تا تموم توانم رو ازم بگیره ومن هرچند روز ،چندبار بفهمم و به خودم بقبولونم که اخه نازگل…تو فرق داری…تو بیماری ای داری که نمی تونی مقابلش از خودت دفاع کنی‌..‌
لب گزیدم تا بتونم بغض لعنتی ای روکه مهمون گلوم شده بود رو ازبین ببرم،
اما نتونستم و یه قطره اشک ناخوداگاه از گوشه ی چشمم غلطید و پایین چکید و من بلندهق زدم.
نمی دونم چرا،اما واقعا امشب تحمل صبرم دست خودم نبود،با ضربه ای که به سینم زد و لحنی که داشت واقعا اعصاب من رو به هم ریخت ،
پتو رو چنگ زدم و سعی کردم آروم باشم…
نشونتون می دم…
**
بانوری که توصورتم می زد،خمیازه ای کشیدم و یه دفعه با یه از روی تخت بلند شدم،دستی به صورتم کشیدم و تلو تلوخوران سمت در اتتق رفتم و بی حوصله بازش کردم و قدم بیرون گذاشتم که مقابلم قامت ستاره قرار گرفت که سمت اتاقش می رفت،بادیدن من سرجاش وایساد و خیره شد بهم،منم زل زدم بهش…
-ها چیه!؟نگا داره!؟
دهان کجی کرد
: اره،دیدن خر صفا داره!
-گیراوردی!؟
خندید
:چه عجبا! هرچی صدات می زدم ازخواب بیدارنشدی!
-خب حالا که بیدارم…
ودرو محکم به هم کوبیدم و قدم برداشتم ،تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم…
باتعجب برگشت سمتم،بازوم روکشید
: چته نازگل!؟هارشدی سر صبح!؟
بازوم رو از حصار انگشتاش محکم بیرون کشیدم.دست خودم نبود

ولم کن تو روقران…اه
باتعجب نگاهی بهم انداخت.
خندش کنترل کرد ولب زد
: مریض!! خدا شفا بده!
نفسم رو باحرص بیرون فرستادم و برگشتم طرفش،دستام مشت شد و ابروهام گره خورد
کنترلم از دستم خارج شد،فریاد زدم

آرررره….آررررره! من مریضم،مرییییییض!می فهمین لعنتیااااا!؟دست از سرم بردارییییین!
کاملا مشخص بود یکه خورد… بانگرانی نگاهم کرد، جلو اومد خواست دستم روبگیره
: نازگل…چت شـ….
پسش زدم،نذاشتم ادامه بده، دادزدم

ولممممممممممم کن!اه….
ودویدم سمت سرویس ووارد شدم و درومحکم کوبیدم بهم….
اینم از صبح امروزم،دلیل این بد خلقی ها واسه خودم هم نامشخص بود، هیچ دلم نمی خواست که سر ستاره داد بزنم…
ولی زده بودم….
من بد حالم گرفته بود….

فینم رو بالا کشیدم ،احساس می کردم که دارم سرما می خورم،دلیلش هم مطمئنا ایستادن توی اون هوا برای تاکسی بود و همین به بی حوصلگیم و خط خطی کردن اعصابم می افزود،
نگاهی به تیپم انداختم،شلوار جذب زیتونی با یه جفت پوت اشبالت مشکی،یه بلوز یقه اسکی مشکی که روش یه کاپشن گرم که بلندیش تاروی رونم بود و کلاهش خزدار بود،تن کرده بودم،آستیناش از زیر حالت کاموایی مچی می شد و دکمه های چوبی کوچولو داشت،وکمرش یه کمربند خیلی باریک می خورد که باعث می شد کمرم رو نشون بده،همرنگ شلوارم البته کمی تیره تر بود،شال گردن مشکی بسیارنرمی که مامان بافته بودبرام و حسابی دورگردنم پیچیده بودم وکلاه ستش رو که حسابی پف بود و یه ور وایمیستاد ویه پوم پوم بزرگ گرد بامزه روش می خورد ،،موهای نارنجیم کمی توپیشونیم پخش و پلابود،رژ صورتی ماتی هم زدم و کیفم رو روی شونه انداختم و زدم بیرون…حالم اصلا روبه راه نبود و هران امکان داشت که هرکی سر راهم قرار میگیره هدف قرار بدم،لحظه ی اخر،قوطی داروهام و اسپری روهم چنگ زدم از روی میز و توی کیف گذاشتم وقدم برداشتم سمت دراتاق وخارج شدم.همزمان هم مدام فینم رو بالامی کشید و باکلنکس توی مشتم مراقب بودم فینم راه نگیره.
تک صرفه ای کردم و بدون توجه به ستاره که توی اشپز خونه مشغول بود، سمت در رفتم…
که صداش باعث شد سرجا وایسم.
: نازگلللل!؟
برگشتم سمتش
-بله!؟
: بله و بلا! کجا داری میری،کلاسمون امروز با نیم ساعت تفاوت شروع می شه،قرار بود نه باهم بریم.چرا داری الان می ری پس!؟
چشمام و توکاسه چرخوندم

اووووف،ول کن ستاره می خوام کمی قدم بزنم…می خوام زود برم..
اومد و جلوی ورودی اشپزخونه وایساد
: بیشعور توکه صبحونه نخوردی،حداقل بیابخور بعد برو.

نمی خورم،می خوام برم…گرسنم نیس…
: باکی لج می کنی؟چت شده؟بیاصبحونه بخور،میمیری از گرسنگی،
کنترلم از دستم خارج شد،داد زدم

ولمممممم کن دیگه اههههه،میل ندارم ستاره،حالم خوب نیس ،
وهمون لحظه شروع به صرفه کردم..
گلوم می سوخت.
ستارع اخمی کرد و کوبید روی کانتر و مثل خودم فریاد زد
: احمق داری باکی لج می گنی؟سرمام که خوردی؟بیرون ودیدی؟تاخرخره برف اومده،عاشقی؟مریضی؟روانی ای؟کم داری؟بیشعووووور،توکه میمیری پا بیرون بذاری!بیابروتواتاقت،دانشگاهم نمی خواد بری…

بسه دیگه اه،عین مامانا داری نصیحت می کنی،دست بردار ستاره…ولم کن،بذار بمیرم اه….
خواست چیزی بگه که بروبابایی گفتم و سمت در پاتند کردم

دنبالم بیای خودت می دونی….
وشاسی رو زدم و بیرون اومدم و درومحکم کوبیدم به هم…
لعنتی…

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت7)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10055
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.