| Tuesday 27 October 2020 | 09:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت5)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت4)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت5)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

،، هیییییی…! چه خبره اینجا!؟ ،،
اوه!امیره! آب دهانم رو قورت دادم و همونطورکه پشتم به سالن بود وجلوی دید ستاره روهم گرفته بودم آب دهانم رو قورت دادم ومن و ستاره بااسترس نگاهی به هم انداختیم،لب گزیدم و آروم برگشتم سمت صدا و ستاره هم از پشت سرم سرش رو اروم بیرون اورد… مات موندن ماهمانا و بازموندن دهان چند نفره خیره بهمون همانا…‌
بدابرویی از مون رفت!
استرس وجودم و گرفت! از پشت پیراهن ستاره روکشیدم و این ینی ندای الفراااارررررر!!
وبا نهایت سرعت به طرف پله ها دویدیم!
خدا مارو بکشه! شرف مرفمون رفت کف پامون…!
چرا دسته جمعی دیگه اومدن اخه!؟😱
نفهمیدیم چطور خودمون رو به اتاق بالا رسوندیم!وسط اتاق ولوشدم وستاره هم کنارم ،نگاهم بهش افتاد،خندم گرفت،موهاش و سرشونه هاش چسبناک بود و وضعش فلاکت باااااار!
خندم گرفت،نگاه خیرم رو که دید باحرص روکرد بهم
ستاره: ها؟چیه؟وحشی!الاغ! حموم پایینه! تا ساعت ها اینجا بمونیم کپک بزنیم حالیت می شه!
یه احظه انگار دنیاروسرم اوارشد…
-واووووو! اصلا حواسم به این نبود که سرویس پایینه،!
ستاره: حناق بگیری توکه !سرم داره میسوزه بیشعور!
قبل این که جواب بدم یه دفعه به نقطه ای خیره شد و باحالت زاری ادامه داد
ستاره: ووووااااااااااایییییییی!شرف مرفمون رو بگوووو!ینی برباد رفتا…
سرتکون دادم و باحالت زاری خیره شدم به در…
که یه دفعه باضربت بازشد… خدای من..

،، یه پدری از شمادونفر درارم من که حض کنید!!! ،،
وقبل این که بخوایم من یاستاره چیزی بگیم،درو کوبید و صدای دویدنش از پله ها به پایین به گوش رسید،
من و ستاره نگاهی به هم. انداختیم،اب دهانمون رو پرصدا قورت دادیم.
ستاره:اینم از امیر! حسابمون پاکه!
لب گزیدم
—وای! حالا چه خاکی توسرمون کنیم…
دهان باز کردوخواست بازم دری وری بگه که با باز شدن در پ نمایان شدن قامت خندان عمه حرف تودهانش ماسید!
واقعا هم خنده داشت…

نگاه من و ستاره به هم بود . عمه نگاه مات و خندونش به ما بود. ستاره پیش دستی کرد روبه عمه گفت:
ستاره: چیه عمه جون ؟ این وضعیت خنده داره نه !!
عمه نگاهی به هر دوتامون کرد و در حالی که سعی میکرد خندشو پنهون کنه چند قدم جلو اومد و جواب داد:
عمه: دیوونه ها این چه سر وضعی بود ؟ خونه رو ، روی سرتون گذاشتین؟
-عمه جون شما چرا یدفعه سر رسیدین؟
ستاره هم سرش رو به علامت تایید تکون داد و ادامه حرفم رو گرفت:
ستاره: بله عمه جون شما باید توضیح بدید با یه ایل آدم یدفعه از کجا اومدید ؟
عمه دستاشو به کمرش زد و جواب داد :
عمه: قرار بود بیایم شام بریم بیرون مهمون شما که امیر از آقا مهیار و ملیکا جان هم والبته آقا میلاد دعوت کرد که امشب با ما بگذرونن و قرار بر این شد شام دیگه بیرون نریم . غذا سفارش بدیم و همه دورهم اینجا بگذرونیم.الانم شما دوتا پاشید به نوبت برید حموم ، من مهمونا رو سر گرم میکنم تا شما به کارتون برسید ، زود باشید.
دهان من و ستاره از تعجب باز مونده بود . عمه توجهی نکرد و از اتاق خارج شد . من و ستاره جیغ خفه ای کشیدیم و افتادیم به هم که دوباره با شدت باز شد.من و ستاره سکته رو زدیم و با در ماندگی چرخیدیم سمت در بازم عمه بود با حرص زل زدیم بهش که با خنده تکیه به در داد و لب زد : واقعا که ! شما ها آدم نمیشید اومدم بگم فقط زود !!
و دوباره بیرون رفت و درو بست،شونه بالا انداختم و نگاه خمار از حال مذخرفم که حاصل اتفاق چند دقیقه قبل بود رو به ستاره انداختم…باخشم ساختگی مثل کردگدن زل زده بود به من
باهمون حالت لبخند دندون نمایی زدم و گفتم

بهتره تو بری! اوضاع تو وخیم تره!
چشماش رو لوچ کرد و باحرص تیکه لواشک چسبیده رو شونش رو برداشت پرت کرد طرفم که مستقیم چسبید به پیشونیم،
خددید و بلنپ
د شدو به طرف کمد رفت و مشغول برداشتن لباساش شد،بدی داشتن یه شرویس بهداشتی همین بود!
باحالت چندشی لواشک رو از روصورتم برداشتم و خیره شدم بهش..‌‌

لیوان آب رو سرکشیدم و سعی کردم طعم تلخ و گس داروهارو فروبدم،نفس عمیقی کشیدم و طبق روال تکیه دادم به سینک و پاپشت پا انداختم وخیره شدم به سرامیک های بزرگ وشطرنجی کف آشپزخونه،
،، حالات عادی ای نداری… ،،
باشنید صدای باصلابت و محکمی ناخوداگاه سرم بالا رفت،نگاهم مردی رو هدف قرار داد که توی اشپزخونه حضورداشت وتکیش رو داده بود به کانتر..توجه کردم به تیپش،یه شلوار جذب مشکی پارچه ای و پیراهن ا تو کشیده ی شیری رنگ که استیناش رو تاآرانج تازده بود والبته این به این دلیل بودکه کمتش رو دراورده بود،
تیپی کاملا رسمی،
موهایی مشکی که به بالا حالت داده شده بود و بغلای موهاش کمی فقط کمی کوتاه تر از بقیه موهاش بود،پوستی سبزه،بینی مردونه و عقابی،لب های گوشتی که به صورت مردونش می اومد ،ابروهای کشیده و پهلوونی والبته دوچشم مشکی نافذ،که می شد جسارت و دلیری رو توش جست وجو کردو واون چهره ی جذاب و مردونه غرور وابهت یک مرد رو از چند فرسخی فریاد می زد.مخصوصا بااون هیکل مردونه و باصلابت که نشون از شخصیت مردی می داد که سرو دستی تو تکواندو داره…والبته اینا همه حاصل اطلاعات ستاره ی گوربه گوری بود..
تک تک اون اجزاء،همه تشکیل دهنده ی شخصیت پرازجذبه ی سرگرد جوونی بود که برادرش بجای کوه پشت سرش خنجر شد…
،، تموم می شم ،،
باشنیدن دوباره ی صداش از افکارم دور شدم و متوجه گندی که زدم شدم،والبته پوز خند گوشه ی لبش…واقعا این پوز خند ینی چی که هرکی می رسه یدونه گوشه لبش می کاره،خب که چی!؟
نگاه بی حسم رو بهش دوختم و بدون این که تغییری توی حالتم بدم جواب دادم

شما مشکلی داری!؟
نگاه دورتادور اشپزخونه چرخوند،منم بانگاهم زیر نظر گرفته بودمش،که یه دفعه غافلگیرم کردو زل زد توی چشمام…یه لحظه از اون همه نفوذ ترسیدم،لرزیدم…
میلاد: اومدم گفتنی ها رو بگم!
سوالی نگاهش کردم

گفتنی ها؟! من و شما هیچ گفت و گویی باهم نداریم،
خمارنگاهم کرد…
لعنتی این کجا و ماهان کجا…ماهان ظاهری شبیه به میلاد بود،انا نگاهی که این سرگرد مغرور داشت نفوذ میکرد تو عمق وجود ادم..‌
لعنتی بدجور تیز بود…بدجور جذبش انگشت به دهان می کرد ادمو،
میلاد: من نگفتم ما گفت وگو داریم…
وانگشتش رو به سینه ی ستبرش زد و ادمه داد: من.‌…من باهات حرف دارم…
ازاین همه صلابت دست و پام رو گم کرده بودم،سعی کردم خودم رونبازم..

میشنوم…
بی مکس جواب داد
میلاد: پس بدون پرده و واضح برات می گم…هرچیزی….توجه کن…هرچیزی که ماهان بهت گفته بود،حرف ماهان برات بمونه و بس..اون جعبه… با وسایلش…توی ماشینه و سرفرصت بهت تحویل می دم…
-کدوم جعبه…
پوزخندی زد و بدون کوچیکترین توجهی به حرفم ادامه داد
میلاد: خیلی خب تو چیزی ازاون جعبه نمی دونی! اینارو دارم می گم که خیال باطل نکنی..حرف ماهان حرف ماهان بود،من میلادم،همه چیز بازی بود..
داشتم از شدت حرص وعصبانیت می مردم..‌
تندتند نفس می کشیدم… حس خفگی داشتم ،نگاه خشکش روصورتم می چرخید ،دست توی جیبش فروبرد ،پاکت خیلی کوچیکی دراورد و به طرفم اومد ،اب دهانم رو قورت دادم و بیشتر خودم رو چسبوندم به سینک… باهمون خشکی جلو اومد،خیلی جلو،نگاه تلخش مستقیم توچشمام بود،نفسای پرحرارتش به صورتم می خورد،درهمون حالت پاکت رو کنارم روی کابینت کنار سینک کوبید
وبدون گفتن کلمه ای برگشت و از آشپزخونه خا رج شد،
نفسم رو پرصدابیرون فرستادم ،لرزون دستم سمت پاکت رفت،لمسش کردم و بازش کردم،همون اسپری ترک برداشته با رژ لب صورتی روش…
سری تکون دادم و محکم کوبیدمش کف اشپزخونه،لعنتی..‌‌این دیگه کی بود…عوضی عین هیولا بود!
نگاه پراز خشمم رفت سمت بقیه که غافل ازهمه جه پشت میز غذاخوری تخته نرد بازی ی کردن…

شاید برای خیلی ها گنگ باشه ،این که چی شد که مهدیار یاهمون میلاد شد ماهان…ماهانی که خنجرشد بهجرای پشت برادرش،برادری که محکم بود،جسور و بی پروا. و این دو،دو شخصیت متفاوت بودند،میلاد یادگاری های جا مونده از نازگل رو توی یه جعبه داشت،خیلی چیزا تو خودش داشت که همه رو نوشته بود توی دفتر کهنه ای که سال ها شده بوذ بعد یه بی بی پیر، محرم اسرارش،ویه برادر،اونم همسان،چطور تونست هم خون خودش رو برای یه سری اهداف به اسارت بگیره و پاروتموم حرمتا بذاره،واقعا چطور! ؟شاید این قصه کمی به خودش پیچید،همه ی اینا برای این بود که تموم حاشیه ها کنار بره و نازگل روبه روشه باشخصیتی غیر قابل پیشبینی…
شاید خیلیا بگن مسخره…
اما وقتی ماهان می خواست به خواستگاری اهو بره خودش روبا سیگار مجازات کرد،اما بازم پاروحرمتا گذاشت و قدم برداشت،وقتی توی شرکت ،این ماهان بود که جولون می داد و نازگل براش سوال شده بود این مرد مرموز کیه،شاید اون لحظه ها ماهان لذت می برد از این بازی کثیف..اما وجدانش خوابیده بود،براش مهم نبود داره چه بازی رو شروع می کنه و ادامه می ده،این ماجرا اونقدر پیچید و گره خورد که علامت سوال های زیادی ایجاد شد،شاید برای همه ،مدت ها گذشت،روزها گذشت،واین هنوز یه رازه…چرادخترک مونارنحی باید دستبندش،کلاهش…باید این همه مدت دست کسی باشه که حالا تو چشماش نگاه می کنه و میگه پسش می ده،حالا این جا باید احساسات یه دختر هجده ساله قلقلک داده بشه یانه!؟عصبی بشه یانه!؛
دخترک مونارنجی قصه ی قشنگی واسه زندگیش رقم می زنه،حالا که ماجرای قبل هجده سالگی نازگل ورق خورد و گذشت ،زندگی ببعدش روی خودش رو نشون می ده و حالا می شه دست زیر چونه گذاشت و خیره شد به این همه قشنگی،گوش سپرد به آوای عاشقونه ی آسمون و زمین وقتی باهم هم قسم شدن،وقتی خدا به این دختر مونارنجی نگاه کرد و لبخند زد و یه سرنوشت شیرین رو توی کوله پشتی زندگیش جا دادو باخودش گفت
: اینم از هدیه ی من به این دختر خسته ‌‌‌…
نازگل می خنده و شادیش رو فریاد می زنه‌…

دسته ی چمدون رو فشردم و دنبال خودم کشیدم،چند قدم به اطراف برداشتم،شخص موردنظر پیداش نبود.. . دفعه ی قبل که با بابا ومامان او اومدم بابا،همه چیز رو نشونم دادن و یادم دادن،سخت بود امامی شد یاد گرفت ،بالاخره بازم یه چیزایی یادم مونده بود،ستاره ی گوربه گوری هم که ماه بعد می اومد،دندون روی دندون ساییدم و دست از دید زدن برداشتم و خیره شدم به اطراف،کاملا متفاوت بود با هرچیزی که تااون زمان دور واطرافم دیده بودم،نگاهم رفت به اطراف،زیاد شلوغ نبود،فرودگاه. بی نهایت بزرگ و فرهنگ ساخته ای بود و نشون از ادب فرهنگ بالای ملتش بود،هرچند با اعتقادات آبکیشون!
هه…
دوماه گذشته،من هنر رو مثل همیشه ترجیح دادم ،جواب ازمون تعیین رشته هم اومد ،باباهم از اون هدیه ای که برام درنظر گرفته بود رونمایی کرد،می تونستم برم وین،این عالی بود،تموم کارای اقامتم رو دنبال کرده بود،ستاره هم دوست نداشت من و رها کنه،برخلاف میل پسر ها ،عمو وبابا راضی شده بودند،چندین اشنای نزدیکم داشتن که ماروسپرده بودن بهشون ،اواخر شهریور همراه ستاره و عمواینا و خو‌نواده ی خودمون همگی اومده بودیم فرانسه،بایک تیر دونشون،هم تفریح و هم کارای ورود به دانشکده رو انجام بدیم،یکی از معروف ترین دانشکده های فرانسه،من موسیقی می خوندم و ستاره کارگردانی،البته ستاره ایران و خارج از ایران براش فرقی نداشت،چون دوست داشت بامن باشه پاروی دلتنگی ها وبی قرای هاش گذاشت درست مثل من…راهی فرانسه شد،بااین تفاوت که من امروز هشت مهر به وقت ایران رسیدم فرانسه،اما ستاره باتوجه به ناقص بودن کمی از کاراش،اواسط ابان ماه می اومد.
وجالبتر این بود…سرگرد میلاد شایگان توسط بقیه نیروهاشون مثل این که رد گروهی که ماهان رو به این باتلاق کشونده رو زده بودن…و میلاد از یک ماه قبل یعنی اواخر تیر به فرانسه مهاجرت کرد تا خودش رو برای عملیات چندماه آیندشون آماده کنه و بعد اون اعزام چندین نیروی دیگه و همکاری با نیروهای پلیس فرانسه و.‌‌کارسختی درپیش داشتن…هرچی که بود لعنتی ازشانس بد پسرا فهمیده بودند،با بابا اینا درمیون گذاشتن، وچی برای اونابهتر از این!؟که یکی از اشناها برامون کنارخودش خونه بگیره!خدایی این دیگه عجیب بود! فکر می کردم بعد قضیه ی عمه دیگه پدرجون وبقیه رابطه رو باخونواده ی شایگان قطع کنن،اما همه چیز برعکس شد! ساعت ها جناب شایگان بزرگ می اومد و برای پدرجون تعریف می کرد و عذرخواهی می کرد بابت رفتار پسرش،از اهو بار ها بااون ریش و موی سفید عذرخواهی کرد،ماهان که حبس شد، همه چیز شسته شد،،البته اگه گاهی افسردگی های عمه بابت دیدن اون پسره میلاد که اون رو یاد ماهان مینداخت رو فاکتور می گرفتیم،خلاصه عجیب بود!خیلی عجیب….
باصدای اشنایی که شنیدم برگشتم سمتش…
خود لعنتیش بود!
نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم،قدم از قدم برنداشتم و وایسادم تا خودش بیاد طرفم‌‌‌

توی درماشین مدل بالا و شیکش وایساده بود،آرنج سمت راستش روی سقف ما شین بود،نگاه تیزش روی من،یه لحظه فکر کردم که موردی چیزی روی تیپ و ظاهرم هست ‌‌..نگاهی به سرتاپای خودم انداختم ،مانتوی پاییزه ی سفید کوتاه وجذب،باشلوار جذب جین سورمه ای و شال پاییزه ی سورمه ای،یه جفت کتونی سفید دخترونه ی شیک هم پام بود، موهام رو محکم بالا سرم بسته بودم وشالم روی سرم راحت گذاشته بودم و شل گره داده بودم،چاشنی صورتم هم فقط یه رژ لب نارنجی مات بود که رولبام جاخوش کرده بود،چشمای مشکی کشیدم کشیده تر شده بود وتوی اون هوای نیمه افتابی ونیمه ابری پاییزی خمار شده بود و لپام گل انداخته بود،
سربلند کردم ونفسم رو پر صدابیرون فرستادم،همه چیم عالی بود،فقط کمی آزاد تر ازقبل قدم به این خاک غریب گذاشته بودم. نگاهم رو اطراف چر خوندم،دوست داشتم فکر کنه ندیدمش،واقعا چه لزومی داشت،چه حکمتی بود خداداند…
باصدای کوبیده شدن در ماشین یکه ای خوردم،ناخوداگاه دستم رفت سمت چمدون و محکم دسته رو توی مشتم فشردم ،یه دستم هم به کوله ی مشکی رنگ جینم بود…نگاهم رفت سمت اون مردی که باتکبر قدم برمی داشت وهی نزدیک و نزدیک تر می شد،آب دهانم روقورت دادم،بانگاهش همونطور که نزدیک می شد سرتاپام رو آنالیر می کرد ،دست از زیر چشمی نگاه کردنش برداشتم و مستقیم خیره شدم بهش،بلوز آستین کوتاه جذب سورمه ای و جین جذب مشکی پاش بود..‌همونطور بی نقص مثل همیشه…
هیچی رو نمی شد از نگاهش خوند،خشک و مات…
شعورم اجازه نداد که به بزرگ تر ازخودم سلام ندم…در نتیجه هنوز یک قدم فاصله مونده بود که پیش دستی کردم ولب زدم

سلام…
سرجاش وایساد،
میلاد: سلام و رسیدن بخیر..
نیمچه لبخندی زدم که چال گونه هام پیداشد،
جواب دادم
-مچکرم..
ودیگهذهییییچ حرفی مبنا براحوالپرسی بینمون رد وبدل نشد،که چیز عجیبی هم نبود،
نگاهش رو اطراف چرخوند و دوباره زل زد بهم
میلاد: گویا متوجه حضور بنده نشدی..
لپم روبه دندون کشیدم تا مانع از نیشخند زدنم بشه،جدی جواب دادم

نه متاسفانه متوجه نشدم،
پوزخندی زد
میلاد: باشه حرف شما،لطفا بفرمایید،ماشین اون طرفه ،
وبادستش به ماشین اشاره کرد ،
تیکش روفهمیدم،از عمد آدرس می داد.‌.
وبدون هیچ حرفی عقب گرد کرد،اونقدر شعور نداشت که جلوبیاد و چمدونم رو بگیره وحمل کنه، البته دور ازجون خودم الاغ که نبود حمل بار کنه! ولی خب رسم ادب این رو حکم می کرد،نتونستم بااین فکرم از خندم جلو گیری کنم،لبام روتودهانم کشیدم وباحرص قدم برداشتم و چمدون روهم به دنبال خودم کشیدم که یه دفعه برگشت عقب…
لبخند روی لبم ماسید،نگاه پراز نفوذش خیره بود روی لبام که از خنده کش اومده بود،دست و پام رو گم کردم،به طرفم. قدم برداشت ، همونطور خیره بهم مطمئنا دنبال علت خنده ی من بود،بدون هیچ حرفی نزدیک شد و دست دراز کرد و از دسته ی کوچیک چمدونم روگرفت و یه دفعه بلندش کرد.‌..اونقدر یه دفعه ومحکم کشید که شوکه شدم،
پوزخندی زدم
-نیاز نبود جناب می آوردمش..
میلاد: منم دلم به حال شمانسوخت، این کار فقط برای این بود تکونی به پای مبارک بدین و تند تر قدم بردارین و دست از لبخند های بی خودبردارین، بنده کار دارم و راننده شخصی نیستم!
اوهااااع! این چی می کفت!؟پس سوخته از اون خند ه ی یه هویی! وای اگه بفهمه توذهنم بهش نسبت الاغ دادم..هه…
نمی خواستم بخاطر بابا اینا جواب بدم و …خودم روکنترل کردم و عین جوجه اردک دنبالش راه افتادم، چمدون رو توی صندق هم نه! روی صندلی های عقب گذاشت و نیم نگاهی بهم انداخت و ماشین رو دور زد و پشت رل نشست..
الاغ نفهم! الان بهت نشون می دم راننده شخصی هستی یانه!

طبق روال بند کولم رو توی مشتم فشردم و به سمت ماشین پاتند کردم ، بفرما ،اومدم توی این هوای بی نظیر پاییزی نفس بکشم ،زد متلاشی کرد حال خوبم و! د آخه پدر من ،عزیز من خوشگل من! این چه نونی بود گذاشتی توی کاسه ی ما! خوبه چندین اشنای خونوادگی این جا هست! این یکی دیگه نوبرش بود،این چی بود دیگه بسم الله!
باصدای بوق ماشین دست از افکارم برداشتم ‌و جلورفتم و در عقبی رو باز کردم، کولمو جادادم روی چمدون و نشستم و درو کوبیدم به هم..تکیه دادم به صندلی و برای یه لحظه چشمام روی هم افتاد،نفس عمیقی کشیدم و دوباره نگاه دوختم به اطراف ،نسبتا شلوغ تر شده بود از قبل..
منتظر بودم حر کت کنه،نمی دونم دلیل مکسش چی بود،برگشتم وسوالی نگاه کردم بهش که دستاش فرمون ماشین رو به حصار خودشون دراورده بودن و زیر دستاش فرمون درحال خورد شدن بود،هه!فهمیدم جریانو،داشت می ترکید!
نیشخندی زدم…
اما متاسفانه بازم گند زدم،دستش رو تیکه داد به صندلی کناری و یه دفعه برگشت عقب و نگاه بدجنسم رو غافلگیر کرد،لبخند درعرض یک ثانیه از رولبام محو شد،یه لحظه از اون همه سر مای نگاه پر از نفوذش به خودم لرزیدم،چسبیدم به صندلی!
صدای نفس های پراز خشمش توی اون سکوت به گوش می رسید،آب دهانم رو قورت دادم و نگاه دوختم بهش که هنوز خیره بود بهم..‌
میلاد: بایدم بخندی!
لب گزیدم و نگاه ازش برداشتم ودهان باز کردم

مَـ…من فقطـ…
میلاد: ببـــند دهنتــــو…!
با دادی که زد دهانم باز موندوحرف بین لبام ماسید!این دیگه کی بود؟بابااینا چی فکر کرده بودن واقعا،؟!واقعا مریض بود انگاری!!نمیفهمیدم این خشونتا برای چی بود،آخه ذات این پسر چه جوریه!؟ انقدر مذخرف.
خواستم دوباره جواب بدم که درو باز کرد و پیاده شد ،ماشین رو دور زد و در سمت من و باز کرد،هه می دونستم دردش همینه!متکبر از خود راضی.
صدای عصبیش رو شنیدم
میلاد: راننده شخصی خانم نیستم،تشریفتون رو ببرید جلو!
پوزخندی زدم بااین اخلاق نفرت انگیزش…
زمزمه وارلب زدم

کمم از راننده. نداری‌..
دندون قروچه کرد،صدای ساییده شدن دندوناش روی هم شاید بهترین آهنگی بود که به نظرم می اومد اون لحظه!
میلاد: ببین خانم تازه رسیدی ملاحظت رو می کنم،باتموم احترامی که برای جناب مهندس قائل بودم و رفاقتم با برادرت و.. این رو جایز دونستم لطف کنم بهت…الان هم دنیایی کار روی سرم ریخته، همین الان تخس بازی رو می ذاری کنار میای پایین و جلو می شینی…من این وضع رو اصلا دوست ندارم…
هه…اینوباش! روانی..

ببخشید جناب سرگرد،منم اصلا راضی به این نبودم که بخوام حضورتون رو متحمل بشم! اما چه می شه کرد،بهتره شماهم رفتارتون رو درست کنید،جای من هم راحته،
پوزخندی زد و باشستش خطی فرضی گوشه ی لبش کشید…
یادم افتاد ماهان هم همین کار رو می کرد! البته تقلیدی بود از رفتارای این غول بد ذات!
میلاد: بیا پایین می گم..‌
دستام رو زیر بغل زدم و تکیه دادم و خیره به روبه رو لب زدم راحتم…
دست دور بازوم انداخت…
باتموم قدرتی که از خودم سراغ داشتم دستش رو پس زدم و دستم رو رها کردم از حصار انگشتاش که یه لحظه..‌فقط برای یه لحظه یکه خورد و تعحب کرد..
-بار آخری باشه که بامن این جوری رفتار می کنی!
دست بردم سمت کولم و گذاشتمش روی پاهام و خواستم گوشیم رو درارم که صداش روشنیدم

خودت بیا پایین..‌
ای بابا، چه گیری داده این عوضی! کولم رو گرفتم و بایه حرکت از ماشین بیرون زدم که قبل عقب رفتنش ناخواسته برخورد کوچیکی با تنش پیداکردم،
هه اگه اون بلد بود دستور بده منم کله شق تر از این حرفا بودم که گوش به فرمانش باشم،کورخونده!باید قبول کنه راننده شخصیه..‌‌
میلاد: خوبه!
وقدم برداشت طرف دیگه ی ماشین،لب زدم : من هرکی نیستم که کوتاه بیام! یاعقب میشینم وقبول می کنی. راننده ای! یا این که به سلامت راه و پیدا می کنم!بلدم!
پوزخندی زد
میلاد: که این طــــووووووررررر!ببین بیا بشین تو ماشین که وگرنه کاری کنم که همون نفساتم بالا نیاد…
این…این چـ…چی گفت!؟لعنتییییییی!
دستم رو توهوا براش تکون دادم و با بغض یه قدم به عقب برداشتم،

به سلامت….
کمی نگاهم کرد،
چیزی نگفت و تنها سکوت کرد و به عقب قدم برداشت ویه دفعه توی ماشین نشست، به دقیقه نکشید که پاروی پدال گذاشت وهرلحظه از نظرم دور ودورتر می شد…
باورم نمی شد که رفت،این دیگه کی بود! کثافتتتتت!
بغضم رو فرو دادم، عوضی چمدونم رو هم باخودش برد!

خداروشکر بابا فکر همه جارو کرده بود،کرایه رو حساب کردم وبعد رفتن تاکسی ،نگاهی به کاغذ توی دستم انداختم ،آدرسی که بابامحض اطمینان دستم داده بود،سر بلند کردم و نگاه دوختم به برج بی نهایت شیک و خیره کننده ای که یکی از واحداش متعلق به من و ستاره بود،قبل این ها بامامان اینا این جا رو مرتب کرده بودیم،متاسفانه بد واحدی روهم بابااینا انتخاب کرده بودن، طبقه ی بیست و ششم!هر طبقه دو واحد روبه هم داشت،ومن باید همسایه ی مذخرفم رو تحمل می کردم ،خیابون فرعی خلوتی بود،پراز درختای سر به فلک کشیده و گل و گیاه که از هر دو طرف به خیابون اصلی می رسید ،فضاش عالی بود، چند نفری درحال گذر بودن،عصر پاییزی گرمی بود،جلورفتم و از درشیشه ای گذشتم،لابی بی نهایت باشکوه و دنج و زیبایی داشت،مرد میانسالی توی چهاردیواری نگهبانی نشسته بود و درحال مطالعه ی مجله ای بود… ایول به این فرهنگ بابا! انگاری سنگینی نگاهم رو حس کرد،سربلند کرد،نگاهم خورد به یک جفت چشم گیرا و سبز رنگ..‌
دست بلند کردم به نشونه ی سلام ،کمی نگاهم کرد و یه دفعه لبخندی زد و جواب سلامم رو داد وخوش آمد ی گفت به فرانسه،مطمئن بودم یادش اومده منو…دستی تکون دادم و به طرف آسانسوررفتم که روبروم بود،خیلی محیطش آروم و خلوت وصدالبته امن بود،وارد شدم و طبقه ی بیست و شش روزدم ،دربسته شد،کولم رو جلوی پاهام نگه داشتم و تکیه دادم به دیوار فلزی آسانسور و خیره شدم به تصویر خودم روی دیوار آینه مانند روبه روییم…یه دختر با موهای نارنجی…یه لحظه لبخندی زدم و باخودم فکر کردم اگه پسر بودم و یه دختر مونارنجی به پستم می خورد مطمئنا عاشقش می شدم! چون از تموم شیرینی های دنیا لابه لای اون تارهای نارنجی رنگ قاطی شده بود..لبخندی زدم به فکرم که آسانسور تکونی کوچیک خورد وایساد و صدای موزیک ملایمش قطع شد،پابه بیرون گذاشتم و کوله رو دستم گرفتم…هه…
نگاهم خورد به چمدونم که کنار در واحد گذاشته شده بود.کنار هردوواحد گلدون های زیادی تعبیه شده بود و یه پنجره ی بلند نصف دیواررو در بر گرفته بودکه فضارو از نور پر می کرد واین خیلی خوب بود..ناخوداگاه نگاهم رفت سمت واحد روبه رویی که یه دفعه صدایی خفه برخورد چیزی به در شنیده شد،
پوزخندی زدم و جلورفتم ،باکف دستم محکم کوبیدم به چشمی اون در مشکی رنگ و بزرگ چوبی!
هنوز دستم رو پایین نیاورده بودم که در باصدای ناجوری باشدت بازشد!
،، به به!تشریف آوردین به سلامتی،خیلی خوش اومدین! به در چی کار داری می کوبی!؟ ،،
به قیافه ی اخمو وپر روی حق به جانبش نگاهی انداختم
-ممنون از لطفتون جناب سرگرد! ففط کاشکی می تونستم دست ببرم و چشماتون رو …لب گزیدم و ادامه ندادم حرفمو اما دوباره لب زدم:بفهمید از مرد گنده ای مثل شما دید زدن یواشکی بَـ…
هنوز ادامه ی حرفم رو نگفته بودم که در باضربتی بدتر از باز شدنش توصورتم بسته شد!نفسم توسینه حبس شد،عقب گرد کردم و سمت واحدم رفتم،عجبا.‌..

چمدون رو رها کردم و تکیم رو دادم به در وچشم گردوندم دور تادور اون خونه ی نقلی و شیک که کلا نمای چوبی داشت و مامان و خاله باسلیقه ی منحصربه فردشون باست سبز چمنی خیلی روشن و سفید وزرد دیزاین کرده بودن،یه راه روی دومتری که چن متر جلوتر سالن بزرگ و مربعی شکل بود با سرامیک های بزرگ سفید کفش و نمای چوبی اطرافش،کنارراهروی ورودی دست چپ دری بود که به سرویس بهداشتی مشرف بود ،مثل یه سالن کوچیک بود که توالت توش قرار داشت و یه اتاقک کریستالی شیشه ای هم بود که توش با یه وان سرامیکی و دوش و..تعبیه شده بود،
روبه روی ورودی یه راه روی کوچیک دیگه بود که دوتا اتاق توش قرار داشت و هرطرف یکی ازاتاق ها بود و انتهای راهرو پنجره ای روبه خیابون اصلی قرار داشت و چندین گلدون بزرگ،سمت راست سالن هم اشپزخونه اپن بود با ست لیمویی،بین اشپزخونه و راهروی اتاق ها هم یه پنجره ی سرتاسری شیشه ای بودکه کل دیوارروبه خودش اختصاص داده بود و به یه تراس سبز و پراز گل و درختچه مشرف بود ویه میزچوبی و دوتاصندلی،
داخل کنار پنجره هم یه صندلی ننویی مشکی قرار داشت،وسالن بادودست مبل سبز و زرد ویه میز نهارخوری ۸نفره پرشده بود و دنیایی از گل و گلدون و‌..عالی بود…
لبخندلذت بخشی به لبم نشست،برگشتم و شاسی کنار دست گیره ی در رو زدم که اتوماتیک وار بسته و قفل شد،سمت سالن قدم برداشتم و چمدون روهم پشت سرم کشیدم،نگاهم به ساعت رفت،هه…به وقت ایران بود!خندم گرفت ،جلورفتم و پرده ی حریر سفید رنگ روی پنجره رو کنار زدم،هوا کم کم روبه تاریکی می رفت،بانگاهم اطراف رو از نظر گذروندم،شهرابهت خاصی داشت،فضا بی نظیر بود و دود و دم مشخص نبود…پرده رو انداختم و شالم رو از سرم کشیدم و روی شونه هام انداختم،خدابخیر کنه! تا اتمام تحصیلات کشف حجاب نکنم!
گوشی رو از کوله برداشتم و دست گرفتم،کوله روهم انداختم روی مبل و
به این فکرم دهن کجی کردم که کشف حجاب نکنم!و دوباره چمدون رو گرفتم وراه افتادم سمت اتاق ها،همون اول اتاق سمت راست رو من گرفتم که به مناظر فرعی و خیابون های دیگه دید داشت و طرف تراس بود و عالییییی بود! تفاوت اتاق روبه رویی که مال ستاره بود بامن این بود که اتاقش به خیابون اصلی دید داشت،بماند که چقدر بحث و جدال داشتیم!دروباز کردم واردشدم،تاریک بود،چراغ رو روشن کردم،پرده ی سفید رنگ پنجره رو پوشونده بود و این اتاق رو تاریک کرده بود،خداروشکر از قبل اتاق ها توسط وسایلامون مرتب شده بود که مدتی قبل باخودمون اورده بودیم،
چمدونم رورهاکردم و همونطورکه سمت پنجره قدم برمی داشتم مشغول شماره گیری شدم تا به بابااینا زنگ بزنم…

وای! دیرم شد!لعنتی لعنتیییی!قرار بود صبح برم جایی که قبلا باباآدرسش رو بهم داده بود، بهم گفته بود بهتره برای پیداکردنش از اون یالغوز وحشی کمک بگیرم،عممممرا!لعنتی…ای کاش می شد حداقل امروز واستراحت کرد!ولی سهل انگاری از خودم بود،بابت دلتنگی های بیجام،برای رفتن امروزو فردامی کردم و دوست داشتم باستاره برم‌..ینی اوایل ابان!اما شروع کلاس ها این اجازه رو نمی داد،مخصوصا این که دانشکده ی خاصی هم بود…
خمیازه ای کشیدم ونگاه به ساعت که رو ی میز بود انداختم،خدامن وبکشه که روز اولی ابرو بابارو میبرم!ساعت ده رو نشون می داد ،دودستی کوبیدم تو سرمو ازتخت مثل فنر که از جا در می ره پریدم پایین و چراغ رو روشن کردم،از اتاق بیرون زدم و دویدم سمت سرویس ،خستگی هنوز از تنم کامل خارج نشده بود،پرده ی سالن کشیده بود و همینطور پرده ی اشپزخونه و این فضارو تاریک و گرفته کرده بود،کارم و سریع کردم و دوباره بدون این که چای ساز رو بزنم یا قهوه ای چیزی درس کنم به طرف اتاقم پرواز کردم،امروز کلی خرید هم داشتم و جز چندتا کیک و بیسکوییت که تو ی کابینت ها بود و چند تا سوسیس وهمبرگرد دیگه چیزی تویخچال نبود،دیشبم باهمونا سرکرده بودم،همینجوریشم کلی دیرم شده بود، باضربت دروکوبیدم و سمت کمد هجوم بردم…خدای من!این لباسا چین دیگه!
برکشتم سمت چمدون که گوشه ی اتاق دست نخورده ولوبود،مثل وحشی زده ها مانتوی مشکی رنگ پاییزه رو با یه جین مشکی برمودا که شانسی به دستم اومد بیرون کشیدم ، شال حریر جیگری هم برداشتم، نیاز به اتونداشت،سریع بلندشدم،مشغول شونه کردن موهام شدم، چشمام هنوز پف داشت،خدامنو بکشههههههه! سریع رژ هلویی به لبام کشیدم و لباسارو تن زدم و شال رو روی سرم بند کردم و گوشی و چنگ زدم و توی کیف مشکی رنگ بند بلند که پول و کارت و مدارکم بود گذاشتم،خداروشکر اینور بابا همه حسابامو پر کرده بود،دویدم طرف در، کارت و بیرون کشیدم و خارج شدم از خونه و درومحکم بستم،دوباره کارت و کشیدم و ns روزدم و به طرف آسانسور دویدم ،چقد خلوت بود و سوت وکور! ترس به ادم رخنه می کرد!
وارد آسانسورشدم و طبقه ی هم کف رو زدم،نفسم رو پرصدابیرون فرستادم و پامو تندتند به زمین می کوبیدم تاآسانسور به هم کف برسه،لعنتی طبقه بیسسست وششم. واحد ما بود، اخه انصافه!؟
پنج
چهار
سه
دو
یک
ایول! آهنگ متوقف شد و از آسانسور خارج شدم!اووووف! لابی خلوت تر ازقبل بود ،اینجا به خرس گفتن زکی.. از نگهبانی خبری نبود وتنها صدای برنامه ای که از تلویزیون بغل دیوار اتاقک نگهبانی نصب بود به گوش می رسید ،آب دهانم و قورت دادم واز در بزرگ وشیشه ای رفلکس گذشتم و راهرو رو طی کردم باعجله و شاسی در بزرگ وفلزی رو زدم،نفس عمیقی کشیدم و پابه بیرون گذاشتم…
اما باچیزی که دیدم نفسم تو سینم حبس شد و چشمام دو دو زد…
لعنتیییییییییییییییییییییی!گندت بزنن نازگل…‌ترس به عمق وجودم رخنه کرد و یک قدم به عقب برداشتم….

آب دهانم رو قورت دادم و در رو سریع بستم،شیشه هاش آینه مانند بود و به بیرون دید نداشت،آب دهانم رو قورت دادم وعقب گرد کردم طرف راهرو، دویدم و از دررفلکس شیشه ای گذشتم،اتاقک نگهبانی هنوز خالی بود و صدای تلویزیون شنیده می شد،مطمئن بودم که نگهبان خوش برخورد و پابه سن گذاشته ی برج خوابش برده ،ازنگهبان دیگه هم خبری نبود،باسرعت خودم رو توآسانسور انداختم و زدم بیست وشش،شالم روی شونم افتاده بود، تکیه دادم به دیوار سرد فلزی و سرم رو مدام آرام می کوبیدبهش،آهنگ اعصاب خوردکن آسانسورهم روی مخم بود،شانس آوردم!به خداشانس آوردم و گرنه دیگه هیچی!
نفس عمیقی کشیدم،قفسه ی سینم از شدت دویدن واسترس یه دفعه ای باشدت بالاو پایین می شد،هوووووف!!
دستم رو به پیشونیم کشیدم،موهام رو هم یادم رفته بود ببندم،دورم ریخته بود، ینی من بااین وضع می خواست برم!؟
آب دهانم رو قورت دادم که آسانسور تکونی خورد و توی طبقه ی بیست وششم ایستاد،همونطور که خارج می شدم دستم رو لای موهام بردم وباخودم لب زدم

هووووف،ینی شانس آوردم به خدا وگرنه…
،، وگرنه می شدی مسخره ی عام وخاص!!! ،،
باشنیدن صدای مردونه یکه ای خوردم،ناخوداگاه زمزمه کردم بسم الله!
لبم رو به دندون کشیدم و خشک شده جلوی آسانسور ماتم برده بود،نگاهم به میلاد بود،که درحالی که دستاش رو بغل گرفته بود به چهارچوب درتکیه داده و پا پشت پا انداخته بود و با نیش خند مذخرف گوشه ی لبش دقیق شده بود بهم،نگاهش بین چشمام و موهام درگردش بود،یه بلوز آستین کوتاه جذب سفید تنش بود و شلوار راحتی آدیداس سور مه ای…
،، خیلی جذابم،می دونم! ،،
خاک عالم گند زدم!
اخمی روی ابروهام نشوندم و خیره شدم بهش…

هه…چه اعتماد به نفسی…
میلاد: دور برندار ،جایی تشریف می بردین!؟
به کیف و لباسام اشاره ای کرد، وباطعنه ادامه داد
میلاد: این و قت شب!؟
بمبییییری نازگللللل!ینی بمیییریا!
وقبل این که جوابی بدم دوباره پیش دستی کرد
میلاد: اونم بااین وضع!!
وبا دستش به سرتاپام اشاره کرد!
نگاهی به خودم انداختم،خدا من و بکشههههههههههه! من و محووووو کنه این چیزا رو ازاین قضمیت نشنوم!
نگاهم که به شلوار گشاد سفید م که پراز خرسای کوچولوی قهوه ای بود نفس توسینم حبس شد!
بی معطلی کارت و از کیفم خارج کردم و دویدم سمت در و توی چشم به هم زدنی وارد خونه شدم و در و محکم بستم و تکیه دادم بهش! لال شده بودم،واقعا حرفی برای گفتن نداشتم!
احساس می کردم زمین باید دهان بازکنه و من و ببلعه!

دویدم سمت پنجره ی سرتاسری و کیفم رو پرت کردم روی مبل،پرده کنار زدم…لعنتی! چشمام وبستم سری تکون دادم!نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم،ساعت چهارصبح رو نشون می داد،به وقت اینجا،ومن ساعت مچیم هنوز به وقت ایران بوذ و تنظیمش نکرده بودم،چه ضایع!یه دفعه از خواب پریدم! من احمق اونقدر هول بودم که حتی به درو پنجره هم نگاهی ننداختم،لامصب حواسم به پنجره ی بیرون بین دو واحد هم نبود،این چه گیج بازی ای بود که من درآوردم خدا!؟اصلا وقتی با تاریکی بیرون مواجه شدم فکم افتاد!ترسم دوبرابر شد از اون تاریکی مطلق!
این پسره رو بگو! عین عجل معلق ظاهر شد، فکرکنم از صدای کوبیده شدن در و پاکوبی های من بیدارشده!البته قیافش به خواب آلودگی نمی خورد،عوضی چقدر بهم بخنده خدا داند!
پرده رو باحرص کشیدم وراه افتادم سمت اتاق،همزمان خمیازه ای هم کشیدم،همونطور که وارد اتاق می شدم،کلید برق و زدم و مشغول باز کردن دکمه های مانتوم شدم که نگاهم به تصویر خودم توی آیینه افتاد،ینی شرف و ابهتم بر باد فنارفت!بااون مانتوی جذب کوتاه،یه شلوار گشاد فانتزی مسخره!
لب گزیدم!حالم از دیدن خودم بد شد! چشمای پف کرده وموهای افشون و رژ لب هلویی که به بی نظمی روی لبای گوشتی و غنچم خود نمایی می کرد،با حالت فلاکت باری نگاهمو دوختم به شلوارجینم که روی تخت افتاده بود!هه،این از اولین سوتی،تا آخر و خدابخیر کنه! باحرص مانتورو پرت کردم کف اتاق و تاپم رو مرتب کردم،دستمالی برداشتم و روی لبام کشیدم ،ساعت رو تنظیم کردم و بعد خاموش کردن چراغ خودم رو به شکم روی تخت انداختم ،زیادی نرم بود و فنری!بفرما،اسباب سرگرمی هم جور شد ،باخمیازه ای که کشیدم، هم زمان دست بردم و متکارو چنگ زدم و پاهام رو دورش حلقه کردم و بافکر این ک باید برم پیش آقای امجد،چشمام روبستم وسعی کردم ذهنم رو از بقیه چیزها و صدالبته سوتی مذخرف و تاریخیم و اون قضمیت خالی کنم تا راحت تر بخوابم!
عوضییییی به من می گه این وقت شب! اصن کجاش شبه ها!؟صبحههههه!
نیشم روکه از خشم کج شده بود جمع کردم، چهرم رولوچ کردم و باخودم فکرکردم البته بی راهم نمی گفت! کم از شب نداره!خاک عالم که کله سحره!واقعا باچه عقققلیییییی من بیرون رفتم!
متکارو به صورتم فشردم و ازخشم جیغ خفه ای کشیدم!
و نفس عمیق کشیدم و این دفعه سعی کردم واقعا خوابم ببره!

باصدای آلارم چشمای پراز عشق خوابم باز شد،خمیازه ای کشیدم و دست و پاهام رو چهارطاق باز کردم وکشو قوسی به بدنم دادم ،اوووووف،خواب خوبی بود،نیم خیز شدم ودوباره خمیازه ای کشیدم،دست لای موهام بردم و تکونی بهشون دادم ،یه دفعه صحنه های چند ساعت قبل جلوی چشمام رژه رفت،صورتم روتوی دستام پنهون کردم و تکون دادم،این اولیش! درسته که زیادی ناجوربود،مخصوصا اون تیپ مسخرم،اما خب قول می دم که آخرین سوتی من باشه!
نیشخندی زدم،اصن به درک!آدمیزاده دیگه!
ازروی تخت پایین پریدم و حوله روبرداشتم و به طرف سرویس رفتم،همزمان زیر لب آهنگ نفس از خواجه امیری رو زمزمه می کردم ،همونطور خرامان خرامان به طرف سرویس رفتم،یکم وقت می برد تا عادت کنم به هماهنگ شدن با ساعت محلی به وقت اینجا ،شیر آب روبازکردم وگذاشتم وان پرشه…


بعد خشک کردن موهام محکم بالای سرم بستمشون،رژ لب مات همرنگ لبام رو بادقت روی لبام کشیدم و عطر مخصوص خودم رو که رایحه ی گل یخ بود وهمیشه ازش استفاده می کردم زدم به خودم،عاشق گل یخ بودم،دیوونه کننده بود برام،البته لاله روهم میپسندیدم،عقب رفتم و به تیپم نگاه کردم،شاید اگه عمو نیما اینا بودن حسابی بهم گیر میدادن،ولی خب دنیا دوروزه! یکم تغییر لازمه!گرچخ اونقدرهام اوپن نپوشیده بودم،شومیز پاییزه ی چهار خونه ی قرمزومشکی،تارون که پایینش هلال بود،بایه جین جذب مشکی برمودا که طرح تاج روی مچم خودش رو نشون می داد،آستینای سه رب و شال حریر نازکی که روی موهام بند کرده بودم، البته روی کشموی قرمزم ،لاک مشکی هم دیزاین ناخنام بود وکتونی های آلستار قرمز،کیفم رو برداشتم و چشمکی زدم به تصویر خودم توی آینه،چشمای مشکیم بدجور کشیده و خمارنشون می دادو گونه هام ازحموم صبح حسابی گل انداخته بود ،کیف و برداشتم و روشونم انداختم و بعد چک کردن خونه بدون این که چیزی بخورم به سمت خروجی رفتم،هدفم این بود بیرون صبحونه بخورم و خداروشکر به لطف کلاس های زبانی که رفته بودم فول بودم،اماخب نه تاحد فرانسه دقیق ،نفس عمیقی کشیدم و کارت و کشیدم و بعد زدن شاسی خارج شدم ودر خودبه خود قفل شد،به طرف آسانسور رفتم وشاسی روزدم همین که خواستم واردشم صدتی باز شدن و بسته شدن محکم در به گوشم رسید وبعداون میلاد بود که بادوقدم محکم خودش رو به من رسوند و وارد شد،درجه ی حرصم رفت روی هزار ودندون قروچه ای کردم و وارد شدم که میلاد پیش دستی کرد و همکف رو زد،تکیم رو دادم به دیواره و درحالی که لب می گزیدم به کفشام خیره شدم،که سنگینی نگاهی رو حس کردم.
آب دهانم رو قورت دادم و ناخوداگاه نگاهی به میلاد انداختم،دست خودم نبود، بابت چند ساعت قبل کمی خجالت می کشیدم… طولی نکشید که باشنیدن صداش کامل سرم روبلند کردم وخیره شدم بهش.
میلاد: سلام از کوچیکتراست…
بی تفاوت لب زدم
-سلام…
پوزخندی زد وبه من اشاره کرد با ابروهاش
میلاد: جایی تشریف می برید؟
-بااجازتون…
باشستش خطی فرضی گوشه لبش کشید و نیم نگاهی به تصویر خودش توی دیواره ای که من تکیه داده بودم انداخت و دوباره خیره شد بهم
میلاد: هه!اجازه…
چیزی نگفتم،اصلا دوست نداشتم باهاش هم کلام شم،ادامه داد
: دیشب چی شد!؟یه دفعه بیرون کنسل شد!بااون تیپ خاصت!

به خودم مربوطه!لطفا دیگه تکرارنکنید!
میلاد: دوربرندار!اینو دارم مدام بهت می گم،دور برندار واسه من…
-داری چیزیو تکرار می کنی که هیچ لزومی برای گفتنش از زبون شما نمیبینم…
میلاد: دارم میگم دوربرندار،صدات رو برای من بالانبرررر!
پوزخندی زدم ،این دیگه کی بود؟

شما حق نداری بـ….
پرید وسط حرفم…
میلاد: من حق همه چی رو دارم…
زورگوی عوضی..
-نه حق شاخ وشونه کشیدن واسه من!
میلاد: کجا می خوای بری!؟این ودارم صرفا برای این می گم که بفهمی هنوز ناآشناست این جا برتن،برای خودت دردسر درست نکنی…
-نمـ…
بازم نذاشت ادامه بدم و باتشر ادامه داد

اونم باهمچین تیپی…پدرت تورو سپرد به من….
صدامو بلند کردم
-اشتبببااااااه کررررررد!
دستاش رو مشت کرد.
میلاد: آررره!برو هرجایی که می خوای،مهم نیست اصلا…
باخونسردی جواب دادم

خوبه! لطفا دفعه ی بعد نَـ….
محکم مشتش رو کوبید به دیواره ی فلزی و دادزد
: به دررررررررررررکککککککککک!
نفس توسینم حبس شد…
که همون لحظه آسانسور ایستاد و اون عوضی زودتر از من پا به بیرون گذاشت…

به کاغذ توی دستم نگاه کردم ،خودش بوووود!همونی که بابا گفته بود،بیمارستان بی نهایت بزرکی بود،آدم حتی گردنش داغون می شد اگه می خواست کاملاساختمون بیمارستان رو که کلیم شهرت داشت رو زیر نظر بگیره،کاغذرو چپوندم توی کیفم وبه طرف ورودی رفتم ،نمای شیشه ای داشت،بزرگ بود و اطرافش رو فقط درخت و …احاطه کرده بود،پاتند کردم و از در بزرگ رفلکس گذشتم و پاتوی راهروی طویل و نسبتا شلوغ بیمارستان گذاشتم،الحق که توهمه چی نظم براشون حرف اول رو میزد.


نمی دونستم چی کار کنم و گیج بودم،نمی فهمیدم باید کجابرم،به طرف پرستاری که تازه از اتاقی خارج شده بود دویدم..ازش آدرس اتاق دکتر امجد رو خواستم که اشاره زد به طبقه ی سوم بیمارستان ،
کلافه به دنبال آسانسور رفتم،وارد شدم و زدم طبقه ی سه،نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم ،ساعت نه ونیم صبح رو نشون می داد،پس هنوز بدقول نشده بودم! جاداشت تا خودم رو برسونم!باتکون آسانسور و باز شدنش بیرون رفتم و طبق آدرس پرستارموبلوند خودم رو به اتاق مورد نظر رسوندم ،این طبقه نسبت پایینی ها خیلی خلوت تر بود،ورفت وامد کمتر،همه چیز دقیق وحساب شده ،بعد هماهنگی،پشت در ایستادم،صرفه ای کردک و شالم رو روی سرم مرتب کردم و دست بردم و تقه ای به درزدم..
یکبار
دو بار
بارسوم باصدای بفرمایید مردونه ای وارد شدم که هجوم چند عطر مختلف رو به بینیم حس کردم…
یه دفعه با اولین چیزی که به چشمم خورد یکی از خاطر ات مسخره ی چند وقت قبلم برام تداعی شد…. چشمام چهارتا شد!
نه بابااااااااا!امممکککاااااااااااان نداره!

آب دهانم روقورت دادم و جلورفتم و درو پشت سرم بستم،وایسادم و همونطور خیره به شخص مد نظرم،مشخص بود اونم یکه خورده،در حالی که سعی می کرد خندش رو بخوره بی وقفه لب زد
،، دکتر اونجا نشسته!!! ،،
نگاه ازش برداشتم، سعی کردم به خودم مسلط باشم،اتاق خیلی شیک با فضای کلاسیکی بود،نگاه از مرد جوون برداشتم و به روبه رو دوختم که مردی میانسال با محاسن سفید ومشکی وعینک گرد ته استکانی روی چشماش پشت میز نشسته بود با ژست مقتدرش،زیادی به دلم نشست توهمون نگاه اول،مخصوصا اون عینکش و ریش پروفسوری باحالش وروپوش سفید تنش…
از جابلند شد،چند قدم جلوتر رفتم،امانتونستم خودم رو کنترل کنم و دوباره نیم نگاهی به مرد جوون که روی مبل های کناری نشسته بود انداختم و باز تموم حواسم رو دادم به دکتر..
ادب حکم می کرد باید سلام بدم ،بند کیفم رو توی مشتم فشردم و آروم لب زدم
-سلام!بِـ….ببخشید من…من پرند هستم!
همین که این جمله از دهانم خارج شد مرد از پشت میز کنار رفت و باچند قدم بلند خودش رو به من رسوند…
دکتر امجد: اوه! خدای من!ببین کی اینجاست؟باید حدس می زدم !باید حدس می زدم که این دختر مونارنجی که روبه رومه نازگل خانم باشه!احسنتتتتت!خانمی شدی،چه زیبا و بی همتا…
از حرفایی که زد کمی معذب شدم،چقدر لهجه ی فرانسه داشت!چقدر خوب بامن برخورد کرد!
من که حتی یکبارم ندیده بودمش،امازیادی آشنامی زد،
لبخند خجولی تحویلش دادم

مچکرم آقای امجد،این نظر لطف شمارو می رسونه!من بنا به گفتـ…‌نذاشت حرفم رو ادامه بدم،باهمون زبون فارسی که لهجه ی شیرین فرانسه چاشنیش شده بود، جلو اومد و دست دراز کرد ،می خواست باهاش دست بدم،نمی دونستم چه غلطی کنم! مونده بودم!
بلندخندید و یه دفعه من وبه آغوش کشید!
خشک شده بودم،نمی دونستم چی کار کنم ،بی حرکت وایساده بودم تا من و از خودش جدا کرد ،
دست روی شونه هام گذاشت و خیره شد به چشمام،
دکتر امجد: حق می دم نشناسی نازگل ،حق می دم عزیزم!
فکم دیگه داشت می افتاد کف زمین!
یه لحظه نگاهم دوباره رفت سراغ پسره،که بانهایت تعجب دیدم چشماشو لوچ کرد و با حالت مسخره ای ادا در میاره ،لب گزیدم تا خندم نگیره و چشم ازش برداشتم، این دیگه کی بود…
سعی کردم بی توجه باشم..
-آقای امجد…من …من به گفته ی پدرم اینجا اومدم ،فقط بهم گفتن برو به این آدرس،دنبال دکتر پیمان امجد،
سری تکون دادو صورتش رو بین دستاش پنهون کرد و دوباره خیره شد بهم،
دکتر: تو هیچی نمی دونی نازگل…‌وبه من و اون پسره اشاره کردو ادامه داد
دکتر: شما بچه ها هیچ کدوم هییییچی نمی دونین!
دیگه واقعا داشتم از کنجکاوی پس می افتادم!اون پسرم بلندشد و ایستاد
: چی داری می گی بابا!؟
دکتر: بعد حرف می زنیم امین…
فهمیدم پسره اسمش امینه و امجد باباشه.
بهت و تعجب و همه چی رو می شد توی چشماش دید،مخصوصا این که وقتی متوجه من شد..
دکتر: امین ،نازگل رو باخودت ببر…
این دکتره چقد راحت اسمم رو صدامی زد،اصن این پسره من و کجا ببره اخه!؟
انگاری ذهنم رو خوند
امین: بابا کجا برم!؟ایشون رو کجا ببرم آخه!؟
سریع لب زدم
-بله جناب امجد،ایشون درست می گن،کجا باید برم،من نمیفهمم!
نیشخندی زد
دکتر: آقای امجد…هه…وروبه من ادامه داد: دوستتم همراته!؟سـ…ستاره!
دیگه داشتم شاخ درمی اوردم،لب زدم

نه!اوایل ماه بعد میاد،
خواست چیزی بگه صدای امین دوباره بلند شد
امین: بابا!
دکتر کلافه سرتکون داد
جواب داد: بسه دیگه! سرم رفت! نازگل روبا خودت ببر،می دونم معذبه،بروخونه ،آناهیتا هم اونجا س ،می دونم باهم کنار میان،من کارارو روبه راه کنم سریع میام، نهار باهم باشیم،کلی حرف دارم ،نمی تونم بیشتر ازاین صبر کنم!
هاج و واج به پدروپسر نگاه می کردم،
پسره کمی عصبی می زد از لحن دستوری پدرش،کاملا مشخص بود!
دکتر: نازگل جان سفر خوب بود؟مشکلی نداری!؟
-همه چیز خوبه!
دکتر: جا مکان…من از علی خواستم شمابیاین و پیش ما بمونید،می گف نه،دخترا معذبن و کار یه سال نیست وچندساله!برامن چه فرق داشت؟شما دخترا ی منین،اگه تو خونه ی خودتون راحت ترین،من حرفی ندارم عزیزم…
-مچکرم آقای امجد ،شمالطف دارین، اما این طوری بهتره،
لبخند تلخی زد و روبه امین کرد
دکتر: امین جا نازگل جان رو همراهی کن…
-اما جناب من کلـ….
نذاشت ادامه بدم
دکتر: حرف نباشه! ظهر میام،دخترخوبی باش و حرف گوش کن!حالام یالا برید حفتتون بیرون که کارام و باید سامون بدم! وخندید!
امین همون طور که متعجب بود بادستش به در اتاق اشاره کرد، خرامان خرامان سمت در راه افتادم و فکر این که کنار این پسرم بیشتر از همه ازارم می داد! خاک دوعالم برسرمن بااین خل بازیام!

نگاهم رو دوختم به نیم رخ مردونه ی اون پسره امین!همون لحظه ی رفتن، پسره خودش در جلو رو باز کرد و من بااکراه کنار صندلی راننده جا گرفتم ،
: نگاه داره!؟البته خب می دوننننممممم!مییییییییییییی دونم که تاچه قدر جذابم..‌!
پوووووف! یمی اینو بگیره باز!چیزی نگفتم و سعی کردم روز اولی رو انقد ضایع بازی درنیارم!اون از سوتی کله سحریم!اینم از این پسره که مدام من وتحریک می کرد تا دهن لامصبو باز کنم وجواب بدم.
دوباره صداش بلند شد که عین مته مخ من و می خورد، همه چیز برام گنگ بود،رفتار دکتر امجد،این که چرامن ندیده نشناخته و بدون این که چیزی بفهمم دارم می رم خونشون،
امین: نگاه داره!؟
یه دفعه اعصاب مثلا به هم ریختم إرور داد وبی هوا جواب دادم
-آررررره…آررره! دیدن خر صفا داره!
یه دفعه چشماش چهارتا شد و دنده جابجا کرد و پیچید توی یه خیابون دیگه،زبونم رو گاز گرفتم!
ولی خب چه اشکالی داشت؟!من که یه بار ذات پلیدم رو بهش نشون داده بودم،
نیشخندی زدم و بدون توجه بهش خیره شدم به مناظر اطراف که دیدنش خالی از لطف نبود،درضمن،از رفتارای این پسره مشخص بود یه شخصیت شاد وسرزنده داره.
توافکار خودم غرق بودم که دوباره صداش روشنیدم
امین: انتظار داشتم جوابمو بدی! اون روزی که من دیدمت…
خندید و سری تکون و سپس ادامه داد: اگه جواب نمی دادی و اروم وبی حرکت می نشستی واقعا شک می کردم همون دختر اون روزی هستی!
بایادآوری اون روز خندم گرفت اما خودم رو کنترل کردم…تو هواپیما!مثلا می خواست مزه بریزه!براش ادابازی درآوردم!
لب گزیدم تا خندم و فرو ببرم!
امین: خنده هم داره خب!
لبام روتوی دهانم کشیدم ویه دفعه نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و لب زدم
-ببینید من نمی خوام جواب بدم ولی مجبورم می کنید…دهانم باز شه ها!
بلند خندید و میون خنده لب زد
امین: ولی خدایی اوندفعه پاندادی!
اوه !چه خودمونی شد!
-خیلی…..
خواستم ادامه بدم که پیچید روبه روی خونه ی ویلایی بسیار شیکی که پر از گل و سبزه و درخت بود اطرافش،خیابون خلوت پردرخت و خیلی آروم وزیبایی هم داشت،کنار ی ماشین رو پارک کرد و حرفم رو قطع کرد
امین: نمی دونم چی شد یه دفعه خدا خواست دوباره برخورد داشته باشیم!شاید قسمت اینه عروس بابام شی!
عجب رویی داشت:عروس بابام!

-هی….بی مزه نشو….
امین: از شما شدم تو!

من و دست نندازین!
امین : باز شدم شما!
حرصم گرفت
-اهههههه بسه لطفاااا!
امین: خوبه خوبه! مسافرا بریزن پایین!

ببشعور نمی ذاشت من حرف بزنم که! کلا لال.شده بودم مقابلش،
نشسته بودم روی مبل و تندتند پامی کوبیدم به زمین و همه چیز رو زیر نظر گرفته بودم،همه چیز شاهانه و عالی بود، ساختمون خیلی گرم به نظرم می اومد و عالی،ست سفید و سبز آبی بود،کف سالن بسیار بزرگش سرامیک های سفید بود مثل برف تمیز،راه پله ای پیچ در پیچ به سالن بالا می رسید و آشپزخونه ای بزرگ حالت جزیر ه ای که با میز سرامیکی طویلی از سالن جداشده بود،همه چیز مدل اروپایی به خودش گرفته بود و تنها راس خونه بود که نشون می داد صاحب این عمارت بی نظیر اروپایی یه ایرانی زاده ی اشرافی و اصیله…
بوفه ی بسیار بزرگ برنزی که توش مجسمه ی یه متری از کورش بزرگ به زیبایی و شکوه تمام خودنمایی می کرد و اطرافش پراز کتیبه هایی از بزرگان تاریخ ایران بود،
وتابلوی بزرگ یک متری که با دیوار بود و بالاترین جای سالن کارگذاشته شده بود،که تصویر یه پسر بچه با دوتا دختر بچه رو نشون می داد،زیبا بود و بارنگ و روغن کارشده بود،سبک مورد علاقه ی من…
نمی دونم چرا به نظرم خیلی آشنا می اومد…
،، مارررررررگگگگرررتتتتت!بابا تماس گرف توراهه، میزو بچین کم کم!
باصدای آناهیتا که از سرویس بیرون اومده بود و با لهجه ی اصیل فرانسه خدمتکار رو خطاب قرار می داد دست از دید زدن برداشتم و توجهم رو دادم بهش، ماسک روی بینیش رو به زیر گلو انتقال داد و باصدای خفه ای که ناشی از سرماخوردگی شدید بود درحالی که روی مبل می نشست لب زد
آنا: چقدر خیره می شی به اون تابلو خوشگل خانم!
از لحن صمیمیش خیلی خوشم می اومد،دختر زود جوشی بود،پوست سفید وچشمای قهوه ای روشن و موهای روشن..هم رنگ چشماش، صورت گرد و لبای قلوه ای،هیکل هالی ای داشت،،دوسالیم از من بزرگتر بود،دختر بی نهایت گرم ودوست داشتنی!وقتی اون وامین روکنار هم دیدم متوجه شدم امین بسیار شبیه باباشه و البته قیافه ای واقعا آشنا داره،واقعا هیچ کدوم دلیل این که چرا من اونجا بودم و این که دکتر امجد چه حرفی می تونه با ما داشته باشه رو نمی دونستیم.از امین هم خبری نبود،مثلا رفته بود دوش بگیره!
در مقابل حرف آناهیتا که البته خودش گفته بود آنا صداش کنم ،لبخندی زدم وجواب دادم

نمی دونم آنا جون، یه طوریه…
سوالی نگاهم کرد
آنا: چطوریه!؟
-نمی دونم! انگاری یه جا دیدمشون!هرچند نقاشی،خیلی به دلم می شینه،
خندید
آنا: می دونی!؟بابامی گه ایـ….
،، سلام بچه ها‌ . . . ،،
باصدای دکتر من و آنا هردو سرمون برگشت سمت ورودی سالن ودرچوبی بزرگ که بسته شد و دکتر درحالی که کیف وکتش توی یه دستش بود و دست دیگش توی جیبش،بالبخند عمیقی به طرفمون حرکت کرد،همون لحظه یکی دیگه از خدمتکارها به طرفش رفت و کت و کیفش رو ازدستش گرفت،
با لبخند عمیقش به ما نزدیک شد…واین همزمان شد با پایین اومدن امین از پله ها…

-ببخشید آقای امجد…
باشنیدن صدام دکتر سربلند کرد و خیره شد بهم،امین هم درحالی که فنجون چایش رو روی میز میذاشت زل زد بهم،آناهم بالبخند نگاهم می کرد..
آب دهانم روقورت دادم و لب زدم
-من از صبحه که اینجام،خیلی کار دارم،هنوز روز اوله که اینجام، می شه بگید که واقعا چرا؟من نمیفهمم،پدرم به من آدرس شما رو دادن ،خدمت رسیدم،اما شما یه طوری حرف می زنید،خیلی گنک،من از رفتاراتون هیچ سردر نمیارم.
نگاه امین و آنا بین من و دکتر در گردش بود..
امین: بابا درسته… نمی خوتین بگید که چه خبره! ؟چندروزه عجیب و غریب حرف می زنید…
دکتردستاش رو قفل کرد و روی پاش گذاشت و تکیش رو داد به صندلی، تک تک ما رو ازنظر گذروند و یه دفعه نگاهش رو قفل کرد تو چشمای من..
بدون معطلی دهان باز کرد
دکتر: خیییلی سال های پیش…اون زمان که من تازه فارغ التحصیل رشته ی پزشکی شده بودم از دانشگاه تهران،دوست داشتم بیام فرانسه،پاریس و وین …البته دوس داشتم ازهمون اول اونجا برم و ادامه تحصیل بدم اما قسمت نشد،برای طرح ودوره ی دوساله ام که اون موقع ها اصلا مثل الان نبود ،خیلی سخت تر و طاقت فرساتر،نه امکاناتی،نه رفاهی..‌هیچی..دوران انقلاب هم کم کم داشت پایان م می گرفت،من طرحم جنوب افتاد،یکی ازمناطق محروم جنوب،واقعا سخت بود…
این و گفت و نگاهی به هرسه نفرمون انداخت و نیمه ی آخر فنجونش رو هم سر کشید،واقعا اینا چه ربطی به من داشت ؟؟
امین مثل این که حرف دلم رو فهمید چون طاقت نیاورد و لب زد
امین: خب؟ بعدش!؟
دکتر باهمون ژست قبلیش ادامه داد
دکتر: چند ماه گذشته بود و من هرلحظه بیشتر پشیمون می شدم،موقعیت خیلی بدی بود ،گرما ..اصلا آب و هوای مذخرف شرجیش،کمبود امکاناتش و..همه وهمه عذابم می داد…منی که توی نازونعمت بزرگ شده بودم و وپدرم از خانزاده های اصیل واشراف بود…واقعا یخت بود برای من زندگی توهمچین جایی،حتی بعضی از هم سن وسالانم بارها کمر به دزدی و کمک زدن من بستن..اتاقم روغارت کردن..اینا همه یه دلیل داشت…کمبود!
تصمیم گرفتم برای تخصصم و ادامه تحصیلاتم هرطورشده از ایران برم..
توی همین گیرودار ها بود که یه روز یه دختر دورگه ی عرب وایرانی برای مداوا اومد…دستش زخمی شده بود و توی تصادف وبخیه نیاز داشت…از پدرایرانی بود واز مادر عرب…
همون یک بار دیدن کافی بود،تا دل لعنتیم رو ببازم …

برام تعجب آور بود،اینکه آنا و امین باچشمایی که هاله ی اشک توشون خودنمایی می کرد خیره شده بودن له پدرشون..
تموم حواسم رودادم به دکتر،لباش رو تودهانش کشید و چشماش و بست و نفس عمیقی کشید،دوباره ادامه داد
دکتر: مائده بی محلی می کرد…دخترزیبای شرقی..
باتعجب و صدایی هیجان زده لب زدم: مائده!؟
دکتر چشماش رو بست و باز کرد به علامت تایید.‌
وادامه داد
دکتر: اونقدر دوندگی کردم،از خونوادم غافل شدم ،تعطیلات رو جایی نمی رفتم و تموم فکرو ذکرم شده بود اون دختر…من اونجا رو باتمو سختیا و بدیاش می خواستم فقط به خاطر مائده‌‌‌..
تودلم تحسینش کردم..
دکتر: عجیب بود واقعا،یه دفعه دیدم اوضاع شده بر وفق مرادم و مائده هم دار ه سمتم کشیده میشه ،براش گفتم…
این جای حرفش که رسید سرئ تکون داد و با دوتاانگشتش چشماش رو فشرد،
آنا: بابا می خوای ادامه ندی؟
دکتر سری تکون داد به مخالفت و خیره شد به قندون سرامیکی و ادامه داد
دکتر: من براش از آروزهام گفتم،ازدواج کنیم،بعدش بریم فرانسه ،من ادامه تحصیل می دادم مائده هم همینطور،بچه دارمیشدیم…
همه چیز درست شده بود،اما وقتی بعدمدت ها خونه رفتم،موضوع رودرمیون گذاشتم،کسی نبود که پشتم باشه…می گفتن این دختر تیکه ی تونیست پیمان!
اما من حرفم یکی بود، فقط و فقط مائده!
پدرم شرط گذاشت یا اونا یا اون دختر دورگه…
واقعا نمی فهمیدم این همه مخالفت چرا..‌پدرم قول تموم ثروتش رو بهم داد،اما من پشت کردم به همه چیز، رفتم کم کم دنبال کارا م.یه شب،…
مکسی کرد و بابغضی مردونه سرتکون داد و ادامه داد
: دست مائده رو گرفتم و فرار کردیم …مائده با برادر بزرگترش زندگی می کرد که تازگیا دختر یکی از شیخای عرب رو به عقد خودش درآورده بود، برادر ش آدم کثیفی بود..
مبهوت نگاهش می کردم …
نتونستم طاقت بیارم درمقابل مکسش میون حرفاش..‌

فرار کردین!؟ به کجا!؟چطور!؟
بی توجه به حرفام درحالی که تو عالم دیگه ای سیر می کرد لب زد
دکتر: فرار کردیم به فرانسه!غافل از گردبادی که از آه مادرم بلند شده بود…
پدرم سکته کردو ازدنیارفت…
تنها یکبار بعد عقدم با مائده برای ختم پدرم تنها به ایران رفتم،التماسم کردن بمونم،اما بدون مائده‌..من اما تموم زندگیم به مائده وصل بود…بازم پشت کردم و برگشتم فرانسه..چندماهی گذشت و امین دنیا اومد،نگاه پربغضش روبه امین دوخت و ادامه داد: و چندسال بعد آناهیتا…
ودوباره نگاهش روی آناهیتا که چشماش اشکی بود لغزید.
دکتر: وهنوز آنای من شیر خواره بود که تازه متوجه شدم مائده ی من…تموم دلخوشی من..مدت هاست تنفروشی می کنه…من وسیله بودم برای اون وبرادر کثیفش برای رسیدن به خواسته هاشون، اومدن به فرانسه…
مائده مهره ی اصلی بود برای نقشه های پلید برادرش و همدستی باهم..
ومن فهمیدم که دلیل یه هویی پذیرفتن من دوس مائده چی بود،اون یه …یه حیوون بود…
طلاقش دادن،تعهد داد و بچه هارو داد به خودم ، من می مردم برای بچه هام، می مردم برای آنای خودم، برای امینم، شناسنامه هامون رو کلا عوض کردم، از پاریس به وین مهاجرت کردیم و پرونده ی گذشته ی من برای همیشه بسته شد…
دلم واقعا براش گرفت..باصدای خش داری لب زدم

خیلی متاسفم آقای مجد… اما…اما من ربط این ماجرا هارو به خودم نمی فهمم…
لبخند تلخی زد
دکتر: من وقتی به خودم اومدم که دیرشده بود…مادرم هم از داغ دلش و درد دوری من و فت آقاجونم،شکسته شد و از دنیا رفت.. ومن اونقدر شرمنده بودم که حتی برای ختم مادر هم نرفتم و دوتا خواهرم رو به امید هیچ وپوچ رها کردم،بار ها دنبالم گشتن، اما جوابی نگرفتن ومن لعنتی مثل مار ازاین درد به خودم می پیچیدم…شکستم،زندگیم نابود شد.‌‌تموم آرزوم این بود تموم شهامتم رو به کار بگیرم و بعد سال های سال برگردم زادگاهم،برگردم پیش خواهرام ،برگردم پیش پونه و پریسای عزیزم…
راه تنفسم سد شد…زمان ایستاد…
باناباوری به زور دهان بازکردم
-چی…چی میـ..میگین شُـ…شما….
مردونه قطره اشکی روی گونش لغزید و لب زد: توددختر پریسای منی…خواهرزاده ی من!
حالا فک من و امین و آنا سه تایی چسبیده بود کف سالن!

ناباور زمزمه کردم

ایـ…این اـ…امکان نداره!
نگاهی به هرسه نفرمون انداخت و یه دفعه از جا بلند شد و به طرف جایی که کیف وکتش رو خدمت کار گذاشته بود ورفت و کیف رو برداشت و دوباره اومد و سرجاش نشست…
امین که مشخص بود هنوز هنگه خو‌دش رو روی مبل جلو کشید و باحالت هنگی لب زد
امین: و…ولی بـ…بابا!چطور ممکنه!؟چرا چیزی در این باره نگفتی به ما!؟
آنا: بابا چرا نگفتی ما دوتا عمه داریم؟!چرا نگفتی هنوز هم خونوادت پابرجان و خواستار دیدارت..‌
بی وقفه ادامه داد
آنا: بابا..پس اون…پس اون تابلویی که همیشه خیره می شدی بهش تصویر عمه های ماست!؟
امین: چرا ساکتی بابا!؟یعنی ما باید از یه مادری که نام مادر رو به نجاست کشیده و حتی یاد اوردنش افت داره و مایه ی ننگه بدونیم،اما حق نداشتیم بفهمیم عمه داریم؟خونواده داریم؟تا چقدر پنهون شدن باباااااا!؟واقعا نمی فهمممممم!

دکتر: بسسسسس کنییییید!
بادادی که دکتر امجد زد توخودم کمی مچاله شدم ،دروغ چرا!؟یکم ترس برم داشت،آب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم حالت عادی خودم رو حفظ کنم،
واقعا باور این گفته سخت بود،ینی من دایی داشتم،ینی ما دایی داشتیم واین همه سال بابااینا،مامان اینا پنهونش کردن! ؟
دکتر باهمون قیافه ی سرخ از خشم که حاصل از تعریف گذشتش بود و اعتراض بچها هاش،سه تا شناسنامه درآورد،کاملا مشخص بود که شناسنامست، کوبید روی میز،صرفه ای کردو بعد صاف کردن گلوش لب زد
دکتر: این شناسنامه های اصلی ماست،
بااشاره به سینش ضرب زدو سپس به آنا و امین اشاره کرد وادامه داد
-: شناسنامه ی من و شما!
خیلی کنجکاو بودم بدونم واقعا چه چیزی توشناسنامه ها درج شده،دکتر دوتا ازشناسنامه هارو سمت بچه هاش هل داد و شناسنامه ی دیگه وبرداشت و سمت من گرفت،
نگاهم بین شناسنامه و دکتر در گردش بود ،مطمئنا اگه شناسنامه رومیدیدم تموم شکم به یقین تبدیل می شد،واقعا باورش سخت بود،
نفس عمیقی کشیدم و شناسنامه رو گرفتم، لب گزیدم و اولین صفحه رو باز کردم ،چشمم به فامیل مادرم خورد،اسم پدرجون و مادرجون خدابیامرز..
نام .. پیمان
نام خانوادگی ..موئمنی
خودش بود….ینی من دایی داشتم….ینی بابا خبر داشته ومن وفرستاده ویش دایی!؟
مثل این که فکرم روخوند و،به نقطه ای نامعلوم خیره شد
دکتر یابهتره بگم دایی…با لحن پر از حسرتی لب زد
: من مدت ها…مدت ها تو حسرت دیدن خواهرام که حالا تنها خونواده ی من بودن ،مردم وزنده شدم،سوختم..تااین که نمی دونم،خداخواست،که من با علی وامید ارتباط پیدا کردم..خواهرام هنوز هم برادرشون رو دوس دارن…من منتظرم ستاره هم بیاد،عید نوروز امسال همگی باهم بریم ایران ،این برنامه مال علی وامیده که مثل برادر نداشته ی منن….
چشمام پراز اشک شد…بغض گلوم روگرفت، چطور مامان اینا تونستن اینقد تودار باشن و از ما دایی رو مخفی کنن…
دایی که فوتخصص مغز داشت و بی نهایت سرشناس بود…
نگاهم به که به صورت پراز دلتنگیش خورد، بلندشدم وخودم روتوآغوشش انداختم….وباصدای خش دار زمزمه کردم
-د…دا….دایی!

ناباور زمزمه کردم

ایـ…این اـ…امکان نداره!
نگاهی به هرسه نفرمون انداخت و یه دفعه از جا بلند شد و به طرف جایی که کیف وکتش رو خدمت کار گذاشته بود ورفت و کیف رو برداشت و دوباره اومد و سرجاش نشست…
امین که مشخص بود هنوز هنگه خو‌دش رو روی مبل جلو کشید و باحالت هنگی لب زد
امین: و…ولی بـ…بابا!چطور ممکنه!؟چرا چیزی در این باره نگفتی به ما!؟
آنا: بابا چرا نگفتی ما دوتا عمه داریم؟!چرا نگفتی هنوز هم خونوادت پابرجان و خواستار دیدارت..‌
بی وقفه ادامه داد
آنا: بابا..پس اون…پس اون تابلویی که همیشه خیره می شدی بهش تصویر عمه های ماست!؟
امین: چرا ساکتی بابا!؟یعنی ما باید از یه مادری که نام مادر رو به نجاست کشیده و حتی یاد اوردنش افت داره و مایه ی ننگه بدونیم،اما حق نداشتیم بفهمیم عمه داریم؟خونواده داریم؟تا چقدر پنهون شدن باباااااا!؟واقعا نمی فهمممممم!

دکتر: بسسسسس کنییییید!
بادادی که دکتر امجد زد توخودم کمی مچاله شدم ،دروغ چرا!؟یکم ترس برم داشت،آب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم حالت عادی خودم رو حفظ کنم،
واقعا باور این گفته سخت بود،ینی من دایی داشتم،ینی ما دایی داشتیم واین همه سال بابااینا،مامان اینا پنهونش کردن! ؟
دکتر باهمون قیافه ی سرخ از خشم که حاصل از تعریف گذشتش بود و اعتراض بچها هاش،سه تا شناسنامه درآورد،کاملا مشخص بود که شناسنامست، کوبید روی میز،صرفه ای کردو بعد صاف کردن گلوش لب زد
دکتر: این شناسنامه های اصلی ماست،
بااشاره به سینش ضرب زدو سپس به آنا و امین اشاره کرد وادامه داد
-: شناسنامه ی من و شما!
خیلی کنجکاو بودم بدونم واقعا چه چیزی توشناسنامه ها درج شده،دکتر دوتا ازشناسنامه هارو سمت بچه هاش هل داد و شناسنامه ی دیگه وبرداشت و سمت من گرفت،
نگاهم بین شناسنامه و دکتر در گردش بود ،مطمئنا اگه شناسنامه رومیدیدم تموم شکم به یقین تبدیل می شد،واقعا باورش سخت بود،
نفس عمیقی کشیدم و شناسنامه رو گرفتم، لب گزیدم و اولین صفحه رو باز کردم ،چشمم به فامیل مادرم خورد،اسم پدرجون و مادرجون خدابیامرز..
نام .. پیمان
نام خانوادگی ..موئمنی
خودش بود….ینی من دایی داشتم….ینی بابا خبر داشته ومن وفرستاده ویش دایی!؟
مثل این که فکرم روخوند و،به نقطه ای نامعلوم خیره شد
دکتر یابهتره بگم دایی…با لحن پر از حسرتی لب زد
: من مدت ها…مدت ها تو حسرت دیدن خواهرام که حالا تنها خونواده ی من بودن ،مردم وزنده شدم،سوختم..تااین که نمی دونم،خداخواست،که من با علی وامید ارتباط پیدا کردم..خواهرام هنوز هم برادرشون رو دوس دارن…من منتظرم ستاره هم بیاد،عید نوروز امسال همگی باهم بریم ایران ،این برنامه مال علی وامیده که مثل برادر نداشته ی منن….
چشمام پراز اشک شد…بغض گلوم روگرفت، چطور مامان اینا تونستن اینقد تودار باشن و از ما دایی رو مخفی کنن…
دایی ای که محبت از وجودش می بارید،برای خودش کم کسی نبود فوق تخصص مغز داشت و بی نهایت سرشناس بود…
نگاهم که به صورت پراز دلتنگیش خورد، بلندشدم وخودم روتوآغوشش انداختم….وباصدای خش دار زمزمه کردم
-د…دا….دایی!

-آنا یه چیز می گیا!
آنا کلافه لباسو توسرشخودش کوبید و باحالت مثلا زار وحرصی لب زد
: وااااای!راونیم کردی به خدا!اصن به درک نپوشش!ولی من که می دونم! آخرش خودت بدتر از اینارومیگیری!آ…..آ….این خط،اینم نشون!
وباانگشتش دوتا خط روی کاپوت ماشین امین کشید!
خندم گرفت ،خواستم جوابش رو بدم که صدای امین روکه حالا بهمون رسیده بود و خریدای من تو دستش بود ،شنیدیم،
امین: هی هی…صبر کن دختر! به ماشین نازنین من چی کارداری!؟
وهمون لحظه صندق روزد و مشغول جا دادن وسیله ها توی ماشین شد.
آنا: همش تقصیر این دخترس!دوساعته سر یه لباس داره باروح و روان من بازی می کنه!دهنت سرویس نازگل!
-اووووو!حالا جوش نکن دیگه!
امین: بابا آنا،نازی یه غلطی کرد دیگه!چقد گییییری!
باچشمای گرد شده زل زدم بهش که لبخند دندون نمایی زد،
امین: ها چیه ؟این طور من نگاه نکنا!
آنا خندش گرف ..
امین: ببند نیشتو!بالاخره بامامیای یانه!؟
آنا حرصی نگاهش کرد
آنا: ده هزار بار گفتم اینو برادر من، من همین اطراف یه کاری دارم، تو با نازی برید،خریدا نمونه تو دمای هوا،خوب نیس،خوراکیه،من تا دوسه ساعت دیگه خودم میام!
اوووف از دست اینا! این خریدای منم که تمومی نداشت!
امین: مطمئنی؟می خوای مام بات بیایم.؟
آنا: نهههههه!شما برید !
امین: اوف،خیلی خب بابا چرا می زنی حالا!؟
لبام وغنچه کردم
-آنا مشکوک می زنی!
سمتم پرش کرد
آنا: هوووووی!رو تا نصفت نکردم!
-کییی؟توووو؟!دوگرم پوست و گوشت!
تا آنا خواست جیغ حیغ کنه،امین پیش دستی کرد
امین: پووووف! حالا انگار نازگل خانم خودش رضا زادست!
پشت چشمی براش نازک کردم و ایشی گفتم که خندش گرفت…آنا هم بالبخندی بیشتر اینا معطل نکرد و سمت طرفه دیگه ی خیابون راه افتاد، من و امین هم نشستیم و امین سمت برج راه افتاد،قرار بود بریم خونه ی ما،چند روزی از اومدن من به این خاک غریب گذشته بود،تواین مدت کم حسابی با امین و آناهیتا اخت شده بودم،دایی دیوونه وار محبت می کرد ،خالص و پدرانه،منم غرق لذت می شدم،بابا راضی بود و حسابی خوشحال..‌باهمشون مدام درتماس بودم،دوروز دیگه کلاسام شروع می شد،از روزی که خونه ی دایی اینارفتم ،همش اونجا بودم،مگه می ذاشتن برم خونه! ؟دایی گاهی به سرش می زد که من وبه زور نگه داره! اما قانعش کردم که این کارونکنه،بااین که هنوز کمی حس خجالت از امین رودلشتم،اما اون عین خیالش نبود،به قول خودش عین آنا بودم براش،اونم مثل نیما و.‌.
دایی می گفت ماجرای فرارش بااون مائده ی عوضی زمانی اتفاق افتاده که نیما اینا دوسه ساله بودن،اونام بی اطلاع بودن،
واین واقعا چه سخت بود…مامان اینا حسرت تک برادرشون روداشتن ودم نمی زدن..واقعا عجیب بود…
ذرعجبم چرا آنا و امین برخلاف دایی اصلا لهجه نداشتن وفارسی رو خیلی شیک حرف می زدن…
دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم که افکار رو از ذهنم پس بزنم ،
اما ناخوداگاه ذهنم رفت سمت اون قضمیت،این چند روز اصلا ندیده بودمش..
خونه دایی بودم و به بعدشم اصلا باش برخورد نداشتم‌‌‌..
،، به چی فکر می کنی؟ ،،
باصدای امین،به افکارم پشت کردم ،برگشتم سمتش که بالبخند مردونه ای خیره به خیابون بود،نیمی ازشیشه روپایی داد و نیم نگاهی بهم انداخت
امین: هوووم،!؟
-هیچی!به این چند روز فکر می کردم!
امین : زیاد فکر نکن!فیلسوف!
شونه بالاانداختم.‌‌..
امین: امشب منتظر سوپرایز آناباش!
سوالی نگاهش کردم
-سوپرایز؟
نیش خندی زد
امین: بععععله!راستی اون لباسه هم خیلی عالی بود! خدایی می گم!
باچشمای گرد شده نگاهش کردم..بلند زد زیرخنده!
حواسم رفت بلوز جذب خیلی شیکی که سلیقه ی انابود، می خواست مجبورم کنه بپوشمش!
ولی من عممممرا بلوز شلوار تیپ بزنم!همینشومیزا و آستینای کوتاه و شال تا دور گردن بسه!
خندم گرفت،دیگه از بلوز شلوار که بهتر نبود! هردوش بازم یه حکم رو داشت!
لبخندم کش اومد که صدای امین وشنیدم
: خدا شفابده!

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت6)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10052
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.