| Monday 26 October 2020 | 18:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت4)

خواندن (پارت3)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت4)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

باچیزی که دیدم چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..‌.آب دهانم رو قورت دادم و همزمان من و ستاره که دو نفری خودمون رو به زور روی صندلی میز تحریر جاداده بودیم وخیره به صفحه ی لپ تاپ سفید رنگم زل زل زده بودیم، روبه هم نگاهی کردیم!چشمامون هرلحظه گشاد ترمی شد و یه دفعه استارت اولین جیغ رو خودم زدم،و ستاره هم نامردی نکرد و چنان همراهیم کرد که گفتم الانه که هنجرش پاره بشه…نمی دونستم جیغ بزنم ویااز دهان بیش از اندازه گشاد شده ی ستاره بخندم،نمی دونم چی شد،هل شدم،ستاره هم کنترلش رو از دست داد صندلی به عقب رفت و یه دفعه بووووووووووووووم!!!!
همراه صندلی روپبه عقب پخش زمین شدیم ،پاهامون بالا بود و خودمون مونده بودیم ازدرد ناله کنیم،از خوشی جیغ بزنیم یا قهقهه سربدیم بااین حالتمون که یه دفعه در اتاق باضربت بتاز شد و امیر درحالی که گوشیش رو به حالت سلفی گرفته بود مشغول حرف زدن رو به گوشی،بدون توجه به ما وارد شد ،
امیر: سلام،امیر هستم! امروز تاریخ فلان!روز فلان!ساعت هفت و نیم غروب،اولین عکس العمل دونخاله ی ترشیده ی قرن قیرتی!با دیدن نتایج کنکورشون! آ…..آآآآآآآآآ…..! ویه دفعه به طرف ما اومد که باحالت ناجوری پخش زمین بودیم وقهقهه می زدیم و حرکت های مسخره از خودمون در می آوردیم!
عمو درحالی که می خندید کلیپ رو ذخیره کرد و ایولی به خودش زیر لب زمزمه کرد وکمک کرد بلند شیم که من و ستاره بی توجه مث جت از کنارش رد شدیم و به سمت طبقه ی پایین دویدیم…
فریاد هامون کل سالن روبرداشته بود،از عمه و میلاد خبری نبود،نیما پایین پله ها بالبخند. نگاهمون می کرد و آقابزرگ هم مستقیم و کنجکاو خیره شده بود به بالا ی پله ها!همراه ستاره جیغ زنان به پایین دویدیم و نیما و پدرجون هرلحظه چهرشون خندون تر و شادتر می شد…
خدایاشکرت….بهتر از این نمی شه…!

آخرین دونه از اون قرصای مسخره رو هم خوردم و لیوان رو آب کشیدم و گذاشتم سرجاش،اوووف،امروز حسابی جنبش داشتم و هنوز توراه تنفسم کمی درد حس می کردم،لازم دونستم از داروهام باید بخورم،تکیم رو دادم به سینک و دستام رو زیر بغلم زدم،هنوز طعم عجیب تلخ ومذخرف اون داروهای لعنتی کل دهانم رو احاطه کرده بود،نگاهم سمت سالن رفت،عمه آهو با حوله و لباس به طرف حموم می رفت تا دوش بگیره ،امیرونیما هردو مشغول صرف میوه و بحث از رونق کارشون بودند و گاهی پدرجون که مثلا مشغول خوندن روزنامه بود نظری می داد که عمو ونیما بی بهره نمی موندن،هما خانم هم کارشو تموم کرده بود و به خونش که یه سوئیت جمع وجور کنار ویلا بود رفته بود به همراه عمو عطا یا همون عموشریف شوهرش،فامیلی همسر هماجون که باغبون ویلا بود و به تموم کارهای ویلا خرید و رفت وامد و تدارک مهمونی ها و…و…نظارت داشت شریف بود و دیگرون گاهی عموشریف صداش می کردند،از اون پسره میلاد هم خبری نبود،چه بهتر،ستاره هم که زودتر از همه شب بخیر گفته بود وبرای خواب بالا رفته بود،به اتاق من که حالا یه ماهی قرار بود با ستاره شریک بشمش،اتاق رو به رویی ما هم متعلق به عمه بود که در نبودش لقب اتاق مهمان به خودش گرفته بود،آب دهانم رو قورت دادم که طعم تلخ قرص ها کاملا حس شد،چهرم مچاله شد،سمت قندون روی میز رفتم و حبه آبنباتی که از گل محمدی بود برداشتم و دهانم گذاشتم ، حوصله ی مسواکم زدن هم اصلا نداشتم ،زیر لب به بقیه شب بخیری گفتم و سمت پله ها قدم برداشتم ،فکرم رفت پی این که غروب چقد خوب بود،همه واقعا خوشحال بودن،عمه ازمون شیرینی می خواست ،قرار بود یه شب من و ستاره شام مهمونشون کنیم ،امیر و نیما هم خراب شدن سرمون و کلی عمو امید وبابااینا زنگ زدن و باباقول یه هدیه ی عالی رو داد ،اما نگفت چیه.. .لبخندی ناخوداگاه روی لبم شکل گرفت،پله هارو پشت سرهم تندطی می مکردم،توی افکارم غرق بودم،همینکه،پا رو پله ی آخر گذاشتم که یه دفعه باصدایی که شنیدم کل بدنم یه لرزش خاصی رو حس کرد و طبق. مواقع پراسترس و شوک زدگیم آب دهانم تو گلوم پرید ،وآب نبات روقورت دادم!
،، خوب بخوابی ،،
نا خوداگاه اخمی بین ابروهام نشست،یه پله بالا تر از من وایساده بود،بااین حال باید برای دیدنش سربلند می کردم،پس هنوزنرفته بود.نیم نگاهی بهش انداختم،چی باید می گفتم! ؟پوزخند پنهونی ای زدم و اروم لب باز کردم و جواب دادم

ممنون…
وپاروی پله ی بالای گذاشتم تا وارد سالن شم که خودش رو کشید کنار و روبه روی من وایساد،حالتی عصبی بهم دست داد و پام رو از روی پله برداشتم ولب زدم
-هیچ معلومه چی کار می کنید؟!
مات نگاهم می کرد بدون هیچ حرفی ،ابروهاش هم طبق روال گره خورده بود،چیزی نگفت ودست برد ومثل چند بار دیگه ای که دیده بودم ،باشستش خطی فرضی گوشه ی لبش کشید،ونگاهش رو تیز به نقطه ای نامعلوم دوخت و من اون لحظه غرق شدم توی چهره ی پر از اخم وجدیتش،به محکم بودنش،که چطور ازش یه سرگرد که تمام علاقه اش کارش بود،ویا یه فارغ التحصیل توی یکی از بهترین رشته ها ساخته بود که این هم خشک جدی،شاید هم بی پروا بود..نمی دونم..چراداشتم اون لحظه به این چیزا فکر می کردم ،شونه ای بالاانداختم و خودمو کنار کشیدم و آخرین پله رو هم طی کردم و قدم برداشتم سمت اتاقم یه دفعه با شنیدن صداش خشکم زد ،
،، نخواستی بفهمی چی شد!؟ ،،
لب گزیدم،منظور حرفش رو نگرفتم،خیلی دلم می خواست اون لحظه برم توچشماش زل بزنم و داد بزنم خیلی کثیفی که می خواستی با چهار تا لیچارد احساسات یه دختر هجده ساله رو خدشه دار کنی،اما برای آرامش گرفتنم آروم چشمام رو روی هم گذاشتم و یک بار باز و بسته کردم و دوباره سمت اتاقم راه افتادم که باز هم صداش رو شنیدم
-من یه دقیقه فرصت می خوام.
لبام رو تو دهانم کشیدم،دندون قروچه ای کردم و بازهم به اون سکوت لعنتی اکتفا کردم،اون عوضی نامزد عمه آهوی من بود ،پاکوبیدم و محکم قدم برداشتم ،
اما هنوز دوقدم هم نرفته بودم که بازوم از پشت سر کشیده شد،برگشتم طرفش،چشمام رو محکم روی هم فشردم ولب گزیدم تا داد نزنم،تا پاره نکنم یه حرمتایی رو،تا نزنم تو گوش مردی که ازمن خیلی بزرگ تر بود،تا نشون ندم روی دیگه ی نازگل رو…
-چراچشمات رو بستی!؟
نفس عمیقی کشیدم ودرحالیکه دندون روی دندون می ساییدن لب زدم
-چی از جونم می خوای…این کارا برای چیه ؟الان یکی می بینه.
پآزخندی زد و دوتا بازوهام رو گرفت و هلم داد به راهروی کوچیکی که کنار نرده ها بود و به اتاقی که قبلا متعلق به پدرجون بود اماحالا حکم کتابخونه روداشت،سعی کردم بازوم رو محکم از دستش بیرون بکشم که محکم تر فشرد و دردش که حس شد لب گزیدم وخودداری کردم تاجیغ نزنم،پسره ی حیوون…
فکرم روبلند به زبون آوردم و شنید وهلم داد تواتاق،واردشد و در روبست و کلید رو توی قفل چرخوند،تکون محکمی به دستم دادم که دستش رو عقب کشید و بازوم رو رها کرد،پسره ی آشغال…

درحالی که بازوم رو می مالیدم لب زدم

می شه بگی این کارا چه معنی می ده؟یکی ببینه چی فکر می کنه!؟
دستاش رو توجیب شلوار جذب مشکیش فرو برد و سرش رو کج کرد وخیره شد بهم و خونسرد لب زد
-می خوام بگم…
سوال نگاهش کردم که یک دور باچشماش اتاق رو ازنظر گذروند و مستقیم زل زد بهم ولب زد

می خوام بگم اون روز هرچیز که بهت گفتم حقیقت دادشت.من همه چیـ…
دندون روی دندون ساییدم و دستم رو به علامت سکوت بالا بردم وحرفش رو قطع کردم وگفتم
-نمی خوام هیییییچ چیزی بشنوم،تو داری بااین کارات باعث می شی من پیش عمه شرمنده شم،بس کن…من ازهمون اولم اصلا برام مهم نبودی…اصن اعتراف چی؟!توهییییچ اعترافی نداشتی و هدفت تنها این بودکه رواحساسات یه دختر هجده ساله لک بزنی..من هیچ وقت حساب نمیارمت..
-پس باورنکردی…
-من اصلا اهمیت نمی دم و فکر نمی کنم… پس لطفا تمومش کن،این کارا چیه؟عمه آهو حساسه دونی بفهمه چه اتفاقی میوفته!؟
-برامن مهم نیس اون چی فکر می کنه…من می خوام بگم روحمم از این قضایای خواسـ….
باضربه ای که توی گوشش زدم تموم وجودم به یکباره لرزید…نفس هام به شماره افتاد،دستم رو مشت کردم و پشتم پنهون کردم،لب می گزیدم….حقش بود…این حرفا ینی خیانت به عمه ،اون داشت غلط اضافی می کرد…
دستش روی گونش بود وچشماش رو روی هم گذاشته بود ولب هاش رو تودهانش کشیده بود،یه قدم به عقب برداشتم،
آروم لای چشماش رو باز کرد و با صدای مرتعش از خشم بدون هیچ عکس العملی لب زد

چه غلطی کردی!؟
آب دهانم رو قورت دادم و باترس لب زدم
-مَـ…مـن…نِـ….نمیخوام همچین چیزایی از زبونت بشنوم…
من اعتراف کردم. می خواستم بهت بگم بادلم به این خواسگاری نیومدم..می خ است بگم من هیییچ علاقه ای به آهوندارم…
داشت کفرم رو در می آورد،دندون قروچه ای کردم و جلورفتم،نترسیدم و جلورفتم…باتموم خشمم لب زدم

دیگه از این چرندیات تحویل من نده…یا آهورو زیر پروبالت محکم می گیری یا گوه نمی زنی به زندکیش، انقدر هم لیچارد به من نگو…کثافت حیوون آهونامزدته،داری بااین حرفات خطر به هم زدن روابط مارو ب وجود میاری،بس کن دیگه لعنتی…بس کن…

توبس کن…انقدر توگوش من وز وز نکن… من گفتم دوسـ….
-هه..بس کن،انقدر این کلمه رو به نجاست نکش حرمت داره،بیزارم از سگایی مثل تو که هیچ وقت سیرمونی ندارن…‌
نفهمیدم چی شد!به یه ثانیه نکشید که دست برد به یقه ی لباسم و من و به عقب هل داد و محکم کوبوند به قفسه ی کتاب ها،در د رو توی تموم استخون های بدنم حس کردم و نفسم هی تنگ تر وتنگ تر می شد..‌چندکتاب هم از دوطرفم از توی قفسه پخش زمین شد و من چشمام از درد بسته،
صورتش رو جلواورد،نفسای داغش تو گودی گردنم حس می شد ومن می سوختم و از ترس می لرزیدم،اما از حرفم پشیمون نبودم،
صداش رو زیر گوشم شنیدم که بانهایت خشم پچ پچ وار زمزمه کرد
-داری گوه اضافه می خوری بی لیاقت…به درک….برامن روضه نخون لطفا.
ازحالام به بعد حرف تووووع…حیوون هم به حساب نمیارمت…وفشار محکمی به قفسه سینم وارد کرد که دوباره کوبیده شد بدنم به قفسه ها و درد امونم روبرید،پوز خندی زد لباسم رو رها کردو سمت در خروجی قدم برداش…وخارج شد و در رومحکم بست…همون لحظه قطره اشکی از چشمم خارج شد و روی گونم غلطید و پایین افتاد،هق بلندی زدم و روی زمین پخش شدم…می سوختم…یه دفعه درباز شد و نفس توی سینم حبس…!

پاهام رو تو خودم جمع کردم و صورتم رو تو دستام پنهون کردم که صدای ستاره رو کنارم شنیدم …
-نازگل خوبی؟
همین یه جمله کافی بود تا هق هقم اوج بگیره،باصدایی لرزون میون هق هق های بی امونم لب زدم
-نه ستاره…خوب نیستم..!
باتعجب و نگرانی نگاهم می کرد،جلو اومد و دست روی شونم گذاشت وگفت
-چی شده نازگل؟چته؟چرااین جوری گریه می کنی؟
هق خفه ای زدم و جواب دادم

تـ…تـو…!ا…از کجا فَـ..فهمیدی من اینجام ؟ها؟
ونیم نگاه مملو از اشکم رو ازبین انگشتام به چهرش دوختم،لب گزید و نگاه به کناری دوخت و بعدخیره شد بهم وجواب داد
-دَ…در اتاق نیم باز بود،یه صداهایی پچ پچ وارشنیدم،ارون از لای در نگاه کردم،تو و….تو و میلاد رودیدم..
فینم رو بالا کشیدم و گفتم
-حرفامونم شنیدی؟!
-آره…وقتی داشت می بردت تومابخونه اومدم بیرون از ا اتاق وسمت کتابخونه،همونجا وایسادم که پنج دقیقم نشد میلاد بایه قیافه ی ناجورعصبی بیرون زد، اولش بادیدنم شوکه شد،اما بی اعتنا رد شدورفت..
دوباره گریم گرفت،جلواومد و من و توآغوشش کشید و کنارم نشست و زمزمه کرد
-چته ؟نازگل اگه می دونی آروم میشی بهم بگو،شایدتونستم کمکت کنم.
-ستاره…اگه بدونی…
-چی رو بدونم نازی خانم؟حرف بزن!
دستامو محکم گرفت،منم دستاشو گرفتم و چشمام رو بستم و لب بازکردم و از اون سرباز شاهینی و ماجرای جلوی ویلا شروع کردم تا همین الان… تنها چیزی که نگفتم قضیه ی زندان رفتن سروش بود…

چی داری می گی نازگل…
-ستاره می فهمی اینا ینی چی؟
ستاره: حالا منی که می دونم قضیه از چه قراره دیگه فهمیدم بی اعتنایی های مهدیار به عمه برای چیه!
-چی می گی ستاره؟این پسره ساختش همینه،اگه دوسش نداشت وحسی نداشت که باید هرکار می کرد تازیر دین ابن وصلت نره..اون روز توی پارک هم هرچیزی گفت راجع به گذشتش بود،نه الانش،گرچه من به هیچ کدوم اهمیت ندادم.
ستاره: نمی دونم چی بگم..
-عمه اگه بفهمه؟
ضربه ای آروم رو سرم زد
ستاره: حرف مفت نزن…این پسرم حالا هرچی بوده به هر حال قبول کرده و عمه رو پذیرفته،پس نازی تو باید حسابی بی اهمیت باشی،ولش کن،مثل حرفی که بهت گفته بود عمل کن…توهم یه طور رفتار کن وقتی می بینیش،انگاری وجود نداره..
سری تکون دادم: موندم به خدا،موندم،فقط منتظر اینم که ببینم بابا چی کار می کنه ،برم وین…
ناخوداگاه لبخندی زد،
سوالی نگاهش کردم و لب زدم
-چرا می خندی!!
شونه بالا انداخت و لب زد
ستاره: نخندم!؟عجبا…
نفسم رو باحرص بیرون فرستادم که دست برد و زیر بغلم رو گرفت و درحالی که به زحمت سعی می کرد من و بالاکشه لب زد: پاشو…پاشو ساعت دوازدست،فرداکلاس داری،منم بات میام،پاشوووووو
لبخندی زدم و فینم رو بالاکشیدم و بلندشدم ،نگاهم به چند کتاب که روی زمین افتاده بودن خورد،ستاره که رد نگاهم رو دنبال کرده بود، بالبخند نشست و کتاب هارو برداشت و سرجاشون قرار داد و بدون هیچ حرفی قدم برداشت و منم دنبال خودش می کشید…

هارمونیکا رو برداشتم ودرحالی که توی جعبه می ذاشتمش نگاهم رو دوختم به ستاره که پاروی پا انداخته بود و تکیش وداده به بودبه پشتی مبل و در حالی که ذهنش پراز افکارعجیب و غریبش بود خیره شده بود به یه نقطه و کاملا پرت از اطراف بود،پوفی کردم و درجعبه رو بستم و چشمامو گرد کردم و زل زدم به ستاره،اگه کسی بااین حال می دیدتش به عقلش شک می کرد!
لب زدم
-ستاره…
چشماشو ریز کردو کمی پوست لبش روبه دندون گرفت ودوباره به حالت قبل برگشت ،خندم گرفت ،دوباره خودم رو که روی مبل روبه روییش نشستع بودم جلوکشیدم

ستاره…!باتوام….ستاره.
نه!اصلا انگار تواین دنیا نبود،سری تکون دادم وجعبه رو کوبیدم روی میز و دورزدم ومقابل ستاره ایستادم،بابا اییییین دیگه کیییی بووووووود!!؟؟!!
دست روشونش گذاشتم وبه یه طرف محکم هلش دادم که مثل برق از جاپرید،
دستش رو روی قبلش گذاشت و درحالی که نشونه های ترس وشوک زدگی توچهرش پیدا بود ٱب دهانش روقورت داد و گفت
ستاره: چته وحشییییییی!؟سادیسمی نزدیک بود بمیرم از ترس!
چشم غره تی براش رفتم و جواب دادم
-اوهوع!وحشی وسادیسمی مشخصه کیه!بیشعور دارم صدات می زنم انگارنه انگار!دنیارو آب می بره توروخواب می بره!
-اووووو!بیامن و بخورا!فکر می کردم…

بعله ستاره خانم،متوجِـ…
،، خیلی خب خانما،کلاس چطور بود!؟ ،،
باصدای آقای رئوف…آقای طاها رئوف که ازدوستان امیر بود و مدیر وگرداننده و صاحب آموزشگاه،از جاپریدم،
ستاره هم که هل شده بود از جا پرید و بلند شد، دوباره صداش روشنیدم
طاها: ترسوندمتون؟
لبخند خجولی زدم و گفتم
-اوه نه اصلا!
خندید ولب زد
طاها: جواب من و ندادید!راضی بودین؟
وبه من و ستاره نگاهی انداخت..
باچهره ای که سراسر شوق بود و رضایت جواب دادم
-راضی بودیم؟؟عااااااالی بود عااالی…
طاها: خیلی خوشحالم که این و می شنوم
-حقیقته آقای رئوف…
خندید و روبه ستاره کرد
طاها: شماچی خانم جوان!؟راضی بودین؟؟
ستاره نگاهی به من انداخت و جواب داد: اونیکه باید جواب می داد،جواب داد و خیلی هم راضی بود…ولی خب خیییلی عالی بود…بااین که من رابطه ای بااین آموزشگاه ندارم اماباید بگم عالی بود…
شوق سراسر چهره ی طاها رو دربر گرفت که همون لحظه نگار رسید ،لبخندی به من و ستاره زد وگفت: خسته نباشید،امیدوارم راضی بوده باشید..
-ممنونم نگارجان،الان جناب رئوف هم همین سوال روداشتن‌..همه چیز عالی بود،
طاها: مگه می شه مدرسش خانم بنده باشه و چیزی عالی نباشه!؟
پدست دور کمرنگار که خندون وعاشقونه به نامزدش طاها خیره شده بود انداخت وطاها بلند خندید وچشمکی زد که ماهم به خنده افتادیم…
تک صرفه ای کردم و پست دور بازوی ستاره که مثل ندید پدید ها اطراف رو دید می زد انداختم و روبه اون زوج عاشق کردم
: اگه امری نیست ما بریم دیگه،واقعا هم ممنونم…
نگار پیش دستی کردو جواب داد: چه حرفیه عزیزم!؟این وهم بدون اشنای امیر نزدیکترین فرد به ما می تونه باشه…
-ممنونم نگار جون،واقعا ممنونم..
طاهاهم بالبخند نگاه می کرد،ازاونم تشکری کردم و بعد گفتن سلام برسون به امیر ونیما،باشه ای گفتم و وسایلم روبرداشتم وبه همراه ستاره بیرون زدیم…

نفس عمیقی کشیدم ودست از نواختن پیانو برداشتم،تمرین بس بود!شالم رو روی موهام مرتب کردم و پابیرون گذاشتم توی تراس،که عمه آهو وستاره رو ی تخت نشسته بودن و از همون جاگوششون به نوای پیانو بود ،نمی دونم چرا وقتی به عمه نگاه می کردم شرم کوچیکی کل وجودم روفرا می گرفت،مگه من چی کار کرده بودم!؟
چیزی نداشتم بگم،درحالی که زیر نگاه تیز ستاره قرار گرفته بودم قدم برداشتم و خودم رو روی تخت جادادم،من وستاره دوطرف تخت نشسته بودیم و عمه وسط و به دردست ها زل زده بود،ستاره هم آرنجش رو روی پشتی تخت گذاشته بود و انگشتش رو به دهان گرفته بود و خیره شده بود به عمه…
حالتاشون عجیب بود! دستام رو تکیه گاه بدنم قرار دادم و خیره شدم به چهره ی عمه،آخر هم طاقت نیاوردم و لب زدم
-به چی فکر می کنی آهو خانم گل!؟
چرخید سمتم و لبخندی زد وشونه بالاانداخت
اهو: هیــــچی! چقد زیبا پیانو می زنی نازی…
فهمیدم نمی خواد گیر بدم ،
-مگه باراولته که گوش می کنی؟
اهو: نه!اماالان یه سبک خاص وجالب داشت..
-بعله!می دونی چرا؟ چون از دوروز قبل به گفته ی طاها دارم از مایکل آرون تقلید می کنم، زیاد قبلا واردش نشدم…
ستاره: اوهوووو!طاها! نازی دختر خاله نشو!

زهرمار زن داره فکر مفت نکن …
ستاره: حالا کی فک کرد…ولی خب توکه می ری فک نکنم سر ماه نشده نگار دشمنت نشه…
-ببند ستاره تا نبستمش..میـ…
یه دفعه بااشاره ای که ستاره زد به آهو نگاه کردم که دوباره غرق فکر خیره شده بود به اطراف،
شونه ای بالاانداختم،ستاره هم چشماش رو لوچ کرد که خندم گرفت نتونستم خودم رو کنتل کنم و لب زدم
-میمون…یاغی…
ستاره: بامنییییی!؟بیشعور میمون یاغی عمته!
چشمام از پرروییش گرد شد،
-ستاره بیشعووووور خجالت بکش!
عمه که تاالان سکوت کرده بود اخمی ساختگی کرد و نگاهی به هردوتامون انداخت و لب زد: دستتون درد نکنه!باریکلا ستاره جوووون!حالا جفتتون عمه می شین!
ستاره: اووووو یس!ببخشید به خدا!
-زهرمار حرفتو گفتی دیگه!
ستاره: هی تو پیازداغش وزیاد نکن!
آهو: سرمو خوردین به خداااااا!
ستاره: اوووو عمه تو دیگه چرا انقد تو لکی!؟بیرون بیا بابا!نکنه عشقت نیومده اینور دپرسی…
لبخند کجی رو لبای عمه شکل گرفت و جواب داد: کم مزه بریز دختره ی بی حیا! آقامون دوروزی میشه ماموریت بوده،امشب می رسه خونشون،
ستاره: بله بله! پس از درد دوریه!
وریز خندید،
نگاه ماتم رو ی عمه بود ،ضربه ای به ر ستاره زد و از جابلند شد،
-کجا عمه!؟
نفسش رو پرصدا بیرون فوت کرد و گفت: می رم یکم کار عقب افتاده دارم،مربوط به آزمایشگاست عزیز دلم، باید گزارش تهیه کنم،

اوهوم…
ستاره هم خیره نگاهش می کرد،
عمه فعلنی گفت و از اتاق خارج شد…
حالا نگاه من و نگاه مرموز ستاره به هم بود،
-ها چیه؟چرااین جوری نگاهم می کنی؟!
لباشو کج کرد و خیره شد به منظره ی اطراف، ولب زد
ستاره: یه چیزایی کشف کردم…
-ای زهرمار،ای حناق!حالا من یه غلطی کردم یه چیزی گفتم!باباکشش نده توروقران انقد کاراگاه بازی درنیار!
ستاره: یه دقه لال بمیر ببین چی می گم..
چشمام گرد شد…
ستاره: قیافتو اونجوری نکن می خورمتااااا!

بمیری ستاره….
-ستاره: خفه شو بزار بگم دیگه…
وبدون توجه به من ادامه داد: من فهمیـ…
هنوز حرفش رو نگفته بود که ماشین پدرجون و پشت سرش امیر پشت سرهم وارد ویلا شدن…این وقت روز عجیب بود…
دوباره نگاه متعجب من وستاره به هم قفل شد….

من زودتر پیش دستی کردم و از تخت پایین پریدم وخم شدم،آقای همت در اتومبیل رو بازکرد و پدرجون درحالی که دستش به کلاه مشکی رنگش بود پیاده شد و باقدم های محکم به طرف ویلا حرکت کرد،راننده هم به دنبالش ،امیر هم باسرعت نور پیاده شدو به طرفش دوید و درحالی که مشغول گفتن چیزی به پدرجون بود ازدیدم خارج شدن…
ستاره: چی شد؟!
برگشتم طرفش وتکیه دادم به حفاظ و لب زدم
-نمی دونم والا!عجیبه!
آخرم طاقت نیاوردم و راه افتادم تا برم ببینم چه خبره!ستاره هم مثل جوجه اردکی که همه جا دنبال مامانشه،دنبالم راه افتاد،هردوتراس روترک کردیم و از اتاق خارج شدیم،صدای حرف زدن پدرجون باامیر می اومد ،آروم آروم از روی پله ها یکی یکی پایین رفتم ،ستاره هم همون بالا روی پله نشست و خیره شد به من و ترجیح داد شنونده باشه..
پشت سرهم پله هارو طی کردم و ازپیچ گذشتم و وارد سالن شدم..
پدرجون دستاش رو توجیب شلوارش فروبرده بود ومتفکر خیره شده بود به یه نقطه ی نامعلوم و عموامیر هم این پا و اون پا می کرد،اقای همت هم مودب کناری ایستاده بود،سری براش تکون دادم که جوابم رو داد،
آب دهانم رو قورت دادم وجلورفتم…درحالی که خیره بودم به پدرجون،لب زدم
-سلام…
پدرجون باشنیدن صدام سر بلند کرد،بااین که خستگی از سرو روش می بارید لبخندی تحویلم داد وگفت
پدرجون: سلام دخترم،خوبی بابا؟
-مرسی پدرجون…توی تراس بودم،یه دفعه ای اومدین این وقت روز تعجب کردم
.خواست جواب بده که امیر جلو اومد و ضربه ای پشتم زد.
امیر: علیک سلام خانم!
لبخند دندون نمایی زدم: واااای حواسم نبود!
امیر: حواسم نبود وحناق! مگه تونباید کلاس باشی!؟
چهرم رو مچاله کردم وجواب دادم
-نه بابا!امروز پنج شنبستا!کلاسم روز های زوجه،درضمن بعدظهر هاست!
امیر: بله بانو،ملتفت شدم!
پدرجون: بسه امیر مزه نریز!
زبونی برای امیر دراوردم که برام چشم غره رفت ومن ریز خندیدم،
چیزی نگفت فقط انگشتش روبه نشونه ی تهدید تکون داد،
خندم گرفت،حالتش بامزه بود،
صدای پدرجون به گوشم خورد
پدرجون: آهو وستاره کجان نازگل؟!
-ستاره بالاست،عمه هم همینطـ…
،، من این جام بابا ،،
سرها برگشت سمت عمه که پله ی آخرروهم طی کرد،سلامی به عمو وپدرجون زدو بابهت پرسید: چه خبر شده!؟ بابا جون خیر باشه…امیر!؟
امیر: چیزی نیست آهوجان،نگران نشو آبجی گلم،
پدرجون: آره بچه ها…نگران نشین،آهو برو چمدون من و بردار چند دست لباس برام بذار،امیر توهم برو مدارک که گفتم رو از گاوصندق بردار،اتاقمه بذار تو چمدون.
آهو جلوتر رفت و بانگرانی لب زد
اهو: جایی می رید!؟خیر باشه بابا!چه خبره توروخدا بگید…
منم داشتم از کنجکاوی می مردم،نگاه کنجکاوم مدام روی اون سه نفر درگردش بود!
عموکه متوجه کنجکاوی من شده بود نیشخندی زد و گفت
امیر: زیر بیست سال ممنوعه!
واشاره ای به من کرد که دلم می خواست خفش کنم!
آهوهم نگاهی به من انداخت ولبخندی زد که پدرجون لب زد
پدرجون: چیزی نیست،تماس گرفتن هرچه زودتر خودم رو به کارخونه آرد برسونم،امید زنگ زد،یکی از دستگاه های حمل بار کارخونه کهنه کار بوده،کسیم توجه نکرده بوده،ظاهرا نو وتازه بوده اما کارکردش فوق العاده قدیمی، کیسه ها میوفتن واین وسط مهندس دانایی و سه تااز کارگرا حسابی آسیب می بینن،شکستگی فقرات و‌‌خداروشکر زنده موندن،دستگاه بدغولیه که افتاده با تموم بارهاش،باید برم،یه کم کار هم دارم،که مجبورم زودتر برم به خاطر این اتفاق، احتمالا دوسه هفتع شایدم بیشتر نتونم بیام،سروش از تهران میاد درنبود من مراقب اوضاع کارخونس،امیرونیما که وقت سر خاروندن ندارن،سروشم نباشه وکیلم هست برای نظارت،اما خب کاراز محکم کاری عیب نمی کنه…کلی کاردارم تهران…
آهو: خدای من…می خواین همراهتون بیایم؟
پدرجون: نه دخترگلم،نه،برین چمدون رو حاضر کنین،امیر برو مدارک وبرداربیار،دسته چک یادت نره…
امیر بدون حرفی تند به سمت اتاق پدرجون دوید..
آهونگاهی به پدرجون انداخت ولب زد
: خب لباس چرا؟خونه که لباس هست…
پدرجون درحالی که می نشست روی مبل و جناب همت رو هم دعوت به نشستن می کرد جواب داد: نه دخترم می دونک،اما احتمال زیاد خونه ی امید یا علی می مونم…وقت وتلف نکن،کاری که گفتم کن!
آهو چشمی گفت و سمت اتاق پدرجون پاتند کرد،به پدرجون نزدیک شدم و زمزمه وار لب زدم: خوبین پدرجون!؟
لبخندی زد ودستی به بازوم که کنارش ایستاده بودم کشید و جواب داد: خپبم دخترم ،فقط یکم خسته ام.‌.یه لیوان آب برام میاری!؟
به روی چشمی گفتم و دویدم سمت آشپزخونه،نگاهی به پله ها انداختم،ازستاره خبری نبود..وارد آشپزخونه شدم ،هماجون مشغول پخت نهار بود.‌‌…

خمیازه ای کشیدم وچشمای خمارم رو نیم باز کردم…صدای حرف زدن چند نفر باهم می اومد… صدای ستاره واضح تر از همه بود، یه چیزی رو بااشتیاق تعریف می کرد،خمیازه ی دیگه ای کشیدم و نگاهی به خودم انداختم تو همون حالت دراز کش.یه تونیک حریر سفید که کمرش کش می خورد باساپورت مشکی تنم بود ،روی میز دراز کشیده بودم طبق روال وقتی حوصلم سر می ره ،پرده ی پنجره سرتاسری روبه روی میز کنار بود،محوطه خلوت بود و من فقط چشمای خمارازخوابم به عمو عطا خورد که گلدون بزرگ نخل مرداب رو سامون می داد،دستی لای موهای ژولیدم بردم و از جابلند شدم،کش و قوسی به بدنم دادم،پاهام از میز آویز بود،اگه پدرجون من و بااین وضع می دید حسابم پاک بود ،می گف میز غذاخوریه نه تخت خواب!می گفت حرمت سفره روداره!موهات رو روش پریشون نکن و…و…و….خمیازه ی بعدی روهم کشیدم و شالم رو تومشتم
گرفتم وپریدم پایین…
درحالی که چشمام رو می مالیدم لبای خشکم رو بازبونم ترکردم وسمت سروصداهایی که می اومد رفتم،چندنفری دوره نشسته بودن،باشونه های افتاده جلو رفتم ،ستاره و عمو ونیما بودند و قهقه می زدن،نمی دونم راجع به چی حرف می زدن،
نگاه نیما که به من افتاد نتونست خودش رو کنترل کنه ودوباره بلند زد زیر خنده،چشمام از تعجب گرد شد!
امیر که متوجه نبود وپشتش به من بود صداش بلند شد
امیر: نیما خداشفات بده!ستاره تعریف کرد تموم شد!نمی دونستم تا این حد خنده داره!
ودست دور شونه های ستاره که کنارش بود انداخت…
نیما در حالی که سعی می کرد به زور کلمات رو از دهانش خارج کنه لب زد
نیما: پُــ…پشت سَـ…پشت سر…
هنوز حرفش کامل نشده بود که یه دفعه امیر وستاره هردو برگشتن سمتم!
حرصم گرفت!اونام نتونستن خودشون رو کنترل کنن.
چشم غره ای رفتم و پاتند کردم و جلو رفتم و ایستادم و دست به کمر گرفتم ،
-ها چیه؟نگا داره!؟
عمو درحالی که میخندید جواب داد: دیدن خر صفا داره!
درجه ی حرصم رفت روی هزاااار!روبه نیما کردم
-نیمااااااااا
نیما : جان دل خواهری؟ دِ آخه این چه وضعیه واسه خودت درس کردی عزیز دل…
-مگه من چمه؟!
ستاره: بگو چت نیس! بااون موهات عین سیم ظرفشوییه!تو هنوز اون عادتت رو ترک نکردی؟!آخه روی میز جاخوابیدنه؟ دِ آخه بیشعووووور! ترک کن این مرضوووو!
-زهرمار مگه دست منه؟یه دفه شد!
امیر: خواستیم برت داریم که ماشالله مثل ببر گرسنه چسبیدی به ما!خوبه توعالم خواب بودی…
ودوباره خندیدن..نگاهم دورسالن چرخید ،از عمه خبری نبود،
-خیلی خب من می رم تا به سرو وضعم برسم…
وبدون توجه به لیچارد گفتناشون و خندیدناشون به طرف سرویس رفتم،ساعت پنج رونشون می داد، پدرجون قبل ظهر ساعت ده راه افتاده بود سمت تهران فرداهم سروش می رسید ،در حالی که خواب آلودگی هنوز تو چهرم بی داد می کرد،وارد دست شویی شدم…

موهام که شونه شده بو حالا،یه طرفه بافتم،شال رو به دست گرفتم و از اتاق خارج شدم،زیر لب آهنگ ای دل رو زمزمه می کردم که صدای بحث از اتاق عمه شنیده شد،آب دهانم رو قورت دادم وسعی کردم بی خبر از اتاق بگذرم،
اما با هرلحظه کنجکاوی بر مقاومتم غلبه می کرد ،یک قدم رد شده از اتاق رو به عقب طی کردم و مقابل در وایسادم ،خم شدم تا از سوراخ جا کلیدی نگاهی به داخل اتاق عمه بندازم،ایوووولللللل!کلید توی قفل نبود، چهره ی عمه رو می دیدم باموهای افشون چهره ای نگران و خسته و اخموایستاده بود،دقیقاروبه روی دید من قرار گرفته بود،سایه بزرگی هم روی زمین افتاده بود،صدا عمه بلندشد
عمه: چرا اینجوری می کنی مهدیار!؟
وجلورفت و نمیدونم چی شد که اون وحشی چی کا کرد عمه زمین افتاد،هینی کشیدم ودستم روجلوی دهانم نگه داشتم که صدای مهدیار شنیده شد: بهت گفتم این عواقبشه…گوش نکردی…چشمات کورشد!گفتم من یکی دیگه آرامشمه…اماتوخودت رو وبال من کردی،خدالعنت کنه مهدیس و…
عمه هق هقش بلند شد! لب گزیدم ،شرمم شد،
،، هی فضوووول! داری صحنه ی مثبت هجده نگاه می کنی!؟ ،،
باصدایی که شنیدم دومتر پریدم هوا! وسریع از دراتاق فاصله گرفتم
-بمیییریییی ستاره! از ترس زهره ترک شدم!
ستاره: زهرمار! چته!؟قضیه چیه ؟چرافالگوش وایسادی!؟
هول کرد و چند قدم به عقب برداشتم
-اووووم!چیزه!هیـ…هیچی!چیز بود…
سوالی نگام کرد ولب زد
ستاره: چیز بود!؟

إ چیـ….چیز دیگه!
نتونستم ادامه بدم و دویدم سمت اتاق،ستاره ی فضول هم پله ی باقیمونده رو طی کردو هجوم آورد به دنبالم و توی اتاق و درو محکم پشت سرش بست،روی تخت نشستم و دستام رو تکیه گاه بدنم کردم،نگاهم رفت سمت ستاره که به در تکیه داده بود وباحالت مرموزی نگاهم می کرد،
-ها چیه؟چرااین طوری خیره شدی به من!؟
ستاره: زود باش بگو چه غلطی می کردی!؟
لب گزیدم…
-می گم ستاره …
ستاره: هوم؟جون بکن دیگه!
-من می ترسم زندگی عمه خراب شه!
ستاره! حالت خوبه؟آراباید خراب شه؟
-الان می خواست بیام پایین صدای بحث شنیدم از اتاق،گوش ایستادم…این پسره مهدیار حیوونه به خدا!اصن کی اومد!؟
ستاره باحالت متفکری جواب داد: یه ساعتی میشه،تازه از ماموریت برگشته،زآدتر از زمان موعودش،یه ربعی هم می شه اتاقن..هه…اینم از عمه…
-من عذاب وجدان دارم..
ستاره چظم غره ای بهم رفت و ره افتاد سمت میز تحریر وروی صندلیش نشست و لب زد: حرف رایگان نزن نازی!توکه کاری نکردی…می دونی چیه!؟من یه خورده مشکوکم به این قضیه…الان دقیقا سه دفعست که….
،، نااازگگگللللللللل ،،
باصدای فریاد نیما که اسمم رو صدامی زد حرف ستاره نصفه موند،
-می رم الان میام !
سری تکون داد و ضربه ای به میز زد و زمزمه کرد: لعنتی!
ومن پایین دویدم ..‌.

باشنیدن صدای مامان آرامش عجیبی وجودم رودربر گرفت،گوشی روقطع کردم و روی میز گذاشتم…امیر توی آشپزخونه باهماشوخی می کرد ونیما هم کانالای تلویزیون روبالا وپایین می کرد ،
شونه ای بالاانداختم وسمت پله ها قدم برداشتم که نگاهم به عمه خورد،درحالی که لب می گزید باسرعت مثلا طوری که کسی متوجهش نشه به طرف سرویس رفت،نگاهم رو به بالا دوختم وباسرعت پله هارو طی کردم ،همین که به اتاق رسیدم ناخوداگاه حواسم به دررفت که نیم لابود وصدایی پچ پچ وار به گوشم می رسید،مگه غیر ازعمه شخص دیگه ای هم توی اتاق بود!؟!
گمون نکنم!مطکئن بودم مهدیار داره باگوشیش حرف می زنه وبازهم این کنجکاوی بود که تحریک شد و من به در نزدیک شدم و گوش سپردم…مهدیار با گوشی حرف می زد ،آب دهانم رو قورت دادم وخم شدم،حواسم به پله ها هم بود که کسی نیاد،صداش رو شنیدم..
،، لعنتیییی!داره دیوونم می کنه! نکشمش خیلیه!دست و پاش رو محکم ببندین تا نیم ساعت دیگه انجام ،،
هل کردم و دویدم سمت اتاق،باشدت دروبازکردم وخودم رو پرت کردم تو…
ودر رو باتموم قوتی که داشتم بستم!نزدیک بود لوبرم!
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..‌نتونستم از استرسم کم کنم و نفس عمیق دیگه ای چاره ی استرسم شد…ستاره که لم داده بود به صندلی بادیدن حالم و وضع پراسترسم از جاپرید وسمتم اومد، دستاش رو روی شونه هام گذاشت و باتعجب لب زد
ستاره: نازی خوبی؟چت شد یه دفعه! ؟
دستم رو روی سینم گذاشتم وآب دهانم رو پرصدا قورت دادم و از مقابل ستاره گذشتم وخودم رو روی تخت انداختم،اونم خشکش زده بود و خیره شده بود بهم،

با مامان که صحبت کردم خواستم بیام بالا که عمه رو دیدم که جیم زد رفت دستشویی،منم دویدم سمت پله ها و اومدم بالا…
ستاره از در فاصله گرفت و اومد کنارم روی تخت نشست و کنجکاو متفکر لب زد
: خب!؟
صدای حرف شنیدم از اتاقش،اول فکر کردم دونفر تواتاقن،دراتاق نیم باز بود،متوجه شدم مهدیار با تلفن حرف می زنه!
خودش رو جلو کشید
ستاره: خب خب!؟
-زهرمار می ذاری بگم یانه!؟
ستاره: خیلی خب ادامه بده…
نگاهم رو به پنجره دوختم و هرچی شنیده بودم براش تعریف کردم،…
ستاره: اینم از این!
برگشتم طرفش که لباش رو تو دهانش داده بود و متفکر ومرموز به متکای روی پاش زل زده بود!
-ستاره این رفتارات چیه جدیدا!؟متفکر خیره می شی یه جا!گاهی اوقات اعصاب من و میریزی به هم به خدا!بااین فضول بازیا وکاراگاه بازی های ما شرف مرفمون بر باد نره خیلیه!
ستاره متکای روپاش رو برداشت و کوبید توسرم و لب زد: خنگ جونم! می خوای بدونی دلیل این رفتارای من چیه!؟
شونه بالا انداختم

خب معلومه! می شه دلیل این دیوونه بازیات رو بهم بگی!؟
ستاره خیره شد بهم،نگاهی به اطراف انداخت و دستام روگرفت و نز دیک ترشد…
-چته!؟خب بگو دیگه!
ستاره: اون شب که تو کتابـ…
هنوز ادامه ی حرفش رو نگفته بود که یه دفعه مثل فنر ازجاپرید!

چته توووو!!حالت خوبه؟؟؟
درحالی که شالش رو مرتب می کرد وبه سمت کمد می رفت لب زد: پاشوووو…سریع یه جین بپوش گو شیت بردار…

این کارایعنی چی ستاره! ؟
اخمی مرد وسمتم هجوم آورد ودستم روگرفت و محکم کشید،چشمام داشت از حدقه می زد بیرون،کمدوباز کرد وباعجله جین آبی رنگی روبرداشت و پرت مرد طرفم که روشونم افتاد،دست بردم تا برش دارم که یه دفعه شلوار دیگه ای برداشت ومشغول عوض کردن شد…سریع پشتم رو بهش کردم و جیغ زدم
-بمیییییری ستاره!
ستاره: درد وبلا! اگه می خوای روشنت کنم دلیل این کاراچیه بپوش باید بریم…

دندون قروچه ای کردم و گفتم
-نمی فهمم ستاره ،چرااین جوری می کنی آخه!؟
درحالی که شال و روسرش مرتب می کرد بالگد درکمدروبست وباحرص روکرد بهم وجواب داد
ستاره: د آخه نفهم!بپوش؟اومدم پوشیده باشی.
وقبل این که بخوام لب باز کنم و چیزی بگم دوید ازاتاق بیرون ،شونه ای بالا انداختم ونگاه متعجبی به تصویر خودم که توی اینه ی کمد افتاده بود انداختم، وبی د رنگ مشغول پوشیدن شلوارشدم،عجیب بوداین رفتار های اخیر ستاره ،هرچی فکر می کنم نمی فهمم،
گوشیم روهم از کشوی میز تحریر برداشتم وسمت در اتاق که نیم باز بود قدم برداشتم،دست بردم سمت دست گیره ی در که یه دفعه در باشدت باز شد ومن موفق شدم سرم رو به موقع عقب بکشم وگرنه عین لواشک می شدم!
نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم که هنوز آرامش نگرفته بودم ستاره عین وحشیا دستم رو گرفت و شروع دویدن کرد به طرف پایین ،منم به دنبالش… مهلت نمی دادحتی دهان بازکنم و کلمه ای بگم!از عمارت ویلا خارج شدیم و همونطور که می دویدم از حیاط ویلاهم خارج شدیم،که یه دفعه باسوزش قفسه ی سینم دستام یخ شد، لبام روبه کبودی رفتو وناخوداگاه شل شدم و زانوزدم روزمین که ستاره باهول برگشت سمتم
ستاره: خدا من و بکشه! الهی بمیرم چی شد نازگل!؟
یه دستم روی سینم مشت شده بود و دست دیگم رو به حالت سکوت بالا اوردم،باتموم توان سعی کردم شمارش نفسام رو منظم کنم،زیاد دویده بودم،
ستاره با نگرانی کنارم زانو زد وشونه هام رو گرفت
ستاره: نازگل توروقران یه چیزی بگو! به خدا غلط کردم!
سعی کردم بیشتر از این نگرانش نکنم،دست به زمین گرفتم و بلند شدم و نفس های عمیق می کشیدم،
-سٍـ…ستاره…! مَـ..من خـ..خـو…خوبم!
ستاره: چی چیو خوبی!؟بیابرگردیم من بی جا کردم!
لبخندی زدم و وضربه ای توسرش زدم
-حالا کـ..که..منو کنجکاو کردی می خوای جابزنی…
ستاره: من کی ترسم نازکل…می تونی قشنگ الان راه بیای؟؟
سری تکون دادم

فقط دیـ…دیگه یه دفعه ای اینجوری ندو یااقدام به دویدن نکن منم دنبال خودت بکشیا…!
خندید
ستاره: ای به چشم! نصفه جونم کردی که!
-خب الان کجا باید بریم؟
انتهای جاده ای رو که به خیابون می رسید رو نشون داد،صدمتری می شد،یه راه سنگی پراز دارو درخت و چند تا ویلا اطراف که یه طرفش به دریا واطراف می خورد و طرف دیگه به خیابون،ستاره بانگشتش خیابون رو نشون دادوگفت
ستاره: تااونجا باید پیاده روی کنیم،می تونی!؟فقط باید عجله کنیم،
نفس عمیقی کشیدم،دیگه زیاد از اون سوزشش مسخره خبری نبود،سری به معنای تایید حرفش تکون دادم و لب زدم
-آره می تونم،حالم خوبه..
دستش رو سمتم دراز کرد ،بالبخند واطمینان دستش روگرفتم و قدم برداشتیم،مدام برمی گشت و پشت سرش رو نگاه می کرد،پوفی کردم و دستش رو بین انگشتام فشردم ،که صدای آخش در اومد

آخ و درد،نمی خوای بگی چه خبره کجا می ریم؟!دارم ازکنجکاوی هلاک می شم،
لبخند خبیثانه ای زد و گفت
ستاره: پس توخماری بمون،اگه برداشت هایی که داشتم و چیزایی که کشف کردم درست باشه می بینیم چیزایی رو که این مدت همش من ودرگیر این کاراگاه بازیا کرده بوده!توفقط دندون رو جیگر بذار!
-اووووووووف! از دست تو! درضمن نمی گی که نگرانمون شن یه دفعه زدیم بیرون ؟اصلا نفهمیدیم کسی بود توسالن یانه؟
ستاره: اوف!چقد فک می زنی دختر!کشتی من و! به هما جون گفتم میریم دوری اطراف بزنیم،عمه اینا اتاقش بودن،امیر اتاقش بود و نیما هم رفته بیرون،
چشم غره ای براش رفتم ،خندید،به خیابون رسیده بودیم،که دوباره برگشت عقب که حرصم دوبرابر شد،یه دفعه باعجله دستم رو محکم کشید و رفت پشت بوته های شمشاد سمت چد اون راه باریکه ای که طی کرده بودیمش و منم دنبال خودش کشید ،چند متر کنارتر دکه ی روزنامه فروشی و …قرار داشت ،چندنفری که گذر می کردند باتعجب نگاهمون می کرد ن،زدم توسر ستاره و لب زدم

بمیری که ابرو نذاشتی برامن!!!
ستاره: خفه شو سه دقه خب!
وهمون لحظه اتومبیلی که از پشت شمشادها مشخص نبود وفقط صداش به گوش می رسید از مارد شد و به سمت خیابون رفت ،آروم همراه ستاره بلند شدیم،دست راست پیچید که ستارع دوید سمت خیابون ودرحالی که برای گرفتن تاکسی به همون سمت دست تکون می داد داد زد: نازگل بیااااا! چرا خوابت برده خنگ خدا!
واقعا هم ماتم برده بود!این کارا ینی چی دیگه!
ستاره: بیا دیگگگگگههههههه کشتی منووووو!
خندم کرفت و بلندشدم و دویدم به طرفش که همزمان اتومبیلی کنار زد که رانندظ نرد مسنی بود،ستاره چیزی به راننده گفت و سریع در عقب رو باز کرد و رومن کرد
ستارع: بدووووو دیگه!سوارشو!
آب دهانم رو قورت دادم و دویدم و به سرعت خودم روجادادم توماشین و ستاره هم نشست و ماشین راه افتاد…

ستاره: آقاتوروخداتند تر…گمش نکنید…
خندم گرفت،دستم رو گذاشتم پشت ستاره که از بین دوتا صندلی جلوخودش رو جاداده بود و مدام زیر گوش راننده وز وزمی کرد،باخنده گفتم
-بسه ستاره! ده بار این و گفتی!
برگشت سمتم و دوباره روی صندلی نشست،خواست جوابمو بده که صدای مرد راننده بلندشد
راننده: دردسر نشه برامون،اگه چیزی هس لطفا پیاده شین،دنبال دردسر نیستم عموجون!
کمی خجالت کشیدم و لب گزیدم که ستاره نیشخندی زد و با اطمینان جواب داد
ستاره: این چه حرفیه! ؟عموجان داداشمون چند روزه مشکوک می زنه!بابامون مسافرته،مادرمون دارهرازغصه دق می کنه! گفتیم دیگه امروزو تعقیبش کنیم ببینیم ماجرااز چیه! امونمون روبریده،
پیرمرد سری تکون داد وگفت: که این طور! ببخشید عموجان! ازجوونای امروزی باید ترسید،خداشاهده زیرکن!وسرعتش روبیشتر کرد!
ستاره خندون نگاهی بهم انداخت و چشمکی زد و دستای مشت شدش رو به نشونه ی پیروزی جلوش تو هوا تکون داد،خندم گرفت و سری تکون دادم،واقعا برام جای تعجب داشت،دوس داشتم هرچه زودتر بفهمم این کاراگاه بازی ها یعنی چی!
نگاهم رو دوختم به اتومبیلی که تحت تعقیب ما کاراگاهان زبل باهمکاری اقای راننده ی پرحرفمون بود، پیچید توی یه جاده ی سرسبز دیگه اولش پربود از درخت و باغ وکم کم ویلا های درندشت وفوق العاده شیک پیداشدند یکی یکی،راننده مدام غر می زد،اعصابم کم کم داشت ارور می داد، اتومبیل پیچید سمت چپ توی یه کوچه ی پردارو درخت و مملواز چند ویلای بزرگ و شیک و باغ ها ی بزرگ،ته کوچه ایستاد ،به نظرم جلوتر نباید می رفتیم،روبه راننده فوراگفتم
-لطفا همین جا نگه دارین!
ستاره باتعجب برگشت سمتم
ستاره: چرا اینجا نازگل؟
درگوشش زمزمه کردم: خب خنگ عالم اگه پیاده تا انتهای کوچه بریم بهتره ،کوچه ی بزرگی هم نبود،انتهاش مشخص بود،پراز درخت و گل و ازنظر زیبایی عااالی بود،ادامه دادم: پیاده شیم بهتره!
نگاهی به اطراف انداخت و لب زد: آره درس می گی…
من که پول بر نداشته بودم بنابراین ستاره که برداشته بود،
دست توی جیبش برد وهمونطورکه که باراننده طی کرده بود،پونزده تومان بهش دادهردوتشکر کردیم و پیاده شدیم،راننده خدابده برکتی گفت و درحالی که بادیدن ویلاها از اختلاف طبقاتی مملکتمون گلایه می کرد دور زدو وارد خیابون باریکه شد و به طرف خیابون اصلی حرکت کرد…
نگاهی به اطراف انداختم،سرکوچه وایساده بودیم…لبخندی زدم وگفتم
-چه جای باصفاییه !اما بازم مث اطراف ویلای خودمون نمیشه!
ستاره: بعله دقیقا!
ودستم رو گرفت،به سمت چپ کوچه رفته و از پشت شمشادها و درخت های سربه فلک کشیده هردو به طرف انتهای کوچه حرکت کردیم،که دست راست،ماشین موردنظرمون وارد یکی از حیاط ها شده بود…
ناخوداگاه دست ستاره رو بین دستام فشردم که برگشت طرفم
ستاره: چته نازگل!؟ می تونی پیاده روی کنی؟
-آ…آره… فقط یکم دلهره دارم! دوتادختر تنها اینجا که تابحال ندیدیم و نمیشناسیم،اصلا دنبال چی هستیم…یکم دلهره واسترس دارم ستاره…
ایستاد و دستم رو بین دستاش فشرد و بالبخند اطمینان بخشی جواب داد
ستاره: نترس،دلهره چرا!؟روتابلو نوشته بود این منطقه اسمش رویانه،چندباری از امیر اسمشوشنیده بودم،می گفت جزء مناطق بزرگ و معروف اینجاست،همه ی ساکنینش مطمئنن،مشکلی بود دریکی از همین خونه هارومی زنیم،امیر قبلا این اطراف مهمونی اومده بود،خودم ازش شنیدم،انقدم نگران نباش،من چیزایی رومیدونم که هردفعه خواستم باهات درمیون بذارم نشد..به هیچ کسم نگفتم قرارگذاشتم مطمئن شم بعدبگم،الان هم ریسک کردم و اومدم اینجا و توهم همراه منی،می خوام بدونم این چیزایی که شنیدم حقیقت داره یانه…اون چیزایی که کشف کردم درسته یانه،شاید زندگی یه نفر دونفر شایدم بیشتر نجات پیدا کرد ،نترس نازگل،چیزی نمیشه،محتاطانه سروگوش اب می دیم وخودت می فهمی موضوع چیه!
لب گزیدم: نمی دونم واقعا!چرامن و تو کاراگاه بازی دربیاریم حالا! ؟ولی خب ممنونم که اعتمادبه نفس و اطمینان می بخشی…
خندید وجواب داد
:خرشدم نازگل! راه بیوفت!
خندیدم
واونم قدم برداشت و دست منوهم کشید و درحالی که از کنجکاوی رو به موت بودم باهاش هم قدم شدم…!

آب دهانم رو قورت دادم وخیره شدم به ستاره که از لابه لا و زیرو شکاف های چند در بزرگ ویلا های دست راست ،که انتها ی کوچه بودند نگاه می کرد تابتونه اون سوناتای مشکی رنگ رو پیداکنه،هواآفتابی بود و به شدت نور می تابید،اما عصر فوق العاده زیبایی بود ،نگاهی به گوشیم انداختم ،یه پیام از عمه..
بازش کردم که نوشته بود: کجا غیبتون زد!؟مراقب خودتون باشین و قبل تاریکی هوا خونه باشین!
سریع براش جواب نپشتم: همین اطرافیم،قبل تاریکی خونه ایم!همراه یه استیکر بوس براش سند کردم..ودوباره گوشی رو که رو سایلنت بود توی جیب شلوار جین تنگم جا دادم که باصدای هیجان زده ی ستاره از جاپریدم!

چته وحشیییی!؟زهره ترک شدم!
به دری که چند متر جلوتر بود اشاره کردوگفت: اونجاست! خودسه نازگل!
جلورفتم،یک ویلا مونده به ویلای آخری بود،در بزرگ دروازه ای رنگ و فوق العاده شیک و سلطنتی ای داشت،نرده ها به فاصله ای کم، کنارهم قرارگرفته بودن ،بزرگ بود و بلند،دیوارهم سنگی بود و بالاش نیزه های طلایی چند سانی کارگذاشته شده بود!
بادلهره زل زدم به ستاره

نگو که می خوای واردش بشی!
ستاره: پس خره چرا تااین جا اومدیم ها!؟ خنگ جونم باید واردشیم!

نه توروخدا!اگه بلایی سرمون بیاد!
چشماش رو توکاسه چرخوند
ستاره: اوووف ازدست تو! می خوای برات تاکسی بگیرم برگردی!؟
یه لحظه حس کنجکاویم دوباره غلیان کردو سریع لب زدم
-اوه نه نه!ولش میریم تو!اماالان می گم اگه اگه بلایی سرمون افتاد پدرتو درمیارم!
ستاره: هیچیییی نمیشه! بیاشرط ببندیم!
-قبول! اگه سالم از دربیرون رفتیم بدون هییییچ مشکلی،تومیبری!هرکار بخوای برات انجام می دم!اما اگه ذره ای اتفاق بیوفته هرچی که من می گم همونه….چطوره!؟
ولبخند ژکوندی تحویلش دادم!
ستاره: اووووف!چی بگم!؟ وسط معرکه خانم داره شرط گذاری می کنه! خیلی خب به شرفم قبوله!
لبخندژکوندی تحویلش دادم وگفتم: خیلی خب! حالا چطوری قراره واردشیم!؟
لباش و تودهانش کشید وجواب داد
ستاره: خب الاغ اینم پرسیدن داره!؟دستتو ازلای نرده ها وارد می کنی و شاسی درو می زنی!

نه بابا!ایول به این مغزمتفکرت! ضایع نیس؟!عمارت رو به ورودیه ها!یکم توجه کن!درضمن فاصله ی نرده ها خیلی کمه و مطمئنا دستمون توش جا نمیشه!
یه دفعه شونم رو گرفت و کناری کشید و گفت: هیییییییس! یه توجهم به آیفون کنااا!
-اوف! خیلی خب!
ستاره: من یکم پر تر از توام!تو دستت رو جاکن شاسی رو بزن، باز میشه در،بعد باسرعت خودمون رواز لابه لای بوته ها ودرختای دست راست ویلا به عمارت می رسونیم،

اگه دوربین فعال باشه چی!؟دوربین مداربسته که داره!
دوتادستاشو به حالت مسخره و ساختگی کوبید توسرش
ستاره: واااای دق کردم از دست تو!باباجان تو کااار نداشته باش! قتل که نمی کنیم ای بابا!
-خب حالا! شلوغش نکن محض احتیاط گفتم!
و اشاره ای به چهار النگوی خیلی ظریف و زیبای دخترونه که حالت دالبری داشت و لابه لاش قلب های برلیان ریز بود اشاره کردم و گفتم : باایناکه نمیشه!
ستاره: می خوای دستتوقط کنیم!؟ خب خنگ جونم بادست چپت دروباز کن!

ستاره خودت می دونی من بادست چپ سختمه!
ستاره: می کشمت نازگل! الان یکی میاد بیشعور! النگوهارو بده بالا خوبه کیپ دستته ها!
نیشخندی به حرص خوردنش زدم و جلورفتم و درحالی که شش دنگ ح‌اسم جمع بود، دستم رو از لای نرده ها جلو بردم ،برخلاف تصورم راحت تونستم انگشتم رو به شاسی برسونم و بکشم عقب و دروباز کنم…

نگاهم رفت پی ستاره،که سرش رو چسبونده بودبه گوشه ی پنجره ی سرتاسری،پرده ای حریر سفیدرنگ پشت پنجره یاهمون دیوارشیشه ای کشیده شده بود و ما دقیقا سمت راست عمارت،کنار دیوار جلویی ایستاده بودیم وپشت درخت پرتقال و چند بوته گل جاگرفته بودیم،کنارمون یه راه روی خیییلی باریک بودکه مطمئنا به محوطه ی پشتی ویلا راه داشت،از سمت چپ هم کلا مشرف بود به منطقه کناریزو پشتی ویلا ،
گوشه ی مانتوی ستاره رو تونشت گرفتم وکشیدم
-ستاره توروخدا،بیشعور الان اون پرده لامصب یه دفعه کنار بره می خوای چه
خاکی توسرت بریزی قضمیت!؟
ستاره: بمیری نازگل خونمو توشیشه کردی دعاکن سالم بریم بیرون،خودم از وسط نصفت می کنم!
خندم گرفت!
اما باصدای دادی که شنیده شد وکمل ویلا رو لرزوند،لرزه به تنمون افتاد و ناخوداگاه خم شدیم پشت بوته ها وگوش سپردیم
،، ولم کن کثااااااافت،به خدای احدو واحد بلایی سرت بیارم روزی صدبار آرزوی مرگ کنی! ،،
اونقدر کنجکاوشده بودیم که دوباره چسبیدیم به پنجره و ترس رو فراموش کردیم،ثانیه ای بعد صدای فریاد گوش خراشی به گوش رسید و دیگه صدا ها کاملا قطع شد،من و ستاره نگاهی به هم کردیم که باصدای حرف زدن چند نفر دوباره باترس و لرز پشت بوته هاپنهون شدیم…
دوتا مرد فوق العاده هیکلی شبیه بادیگارد ها پشت سر یه مرد ازروی چندتاپله ی عمارت پایین اومدن ،صدای یکیشون بلندشد
مرد: آقا فرارنکنه! دردسر نشه!
مرد مکسی کرد و بایه حرکت برگشت چرخی زد و دستاش رو توجیبش فروبرد،حالا کاملا تودید ما بود! خداااااای من! ایـ…این که میلاد بود! این جاچی کارمی کرداخه!؟این دونفر ینی بادیگارداش بودن! ؟ینی می رو حبس کرده بودن!؟واقعا چه خبر بود!؟
آب دهانم روباصدا قورت دادم و زل زدم به ستاره که چشماش روگرد کردو به میلاد اشاره کرد باابروهاش و باطعنه لب زد: بفرما!
همون لحظه صدای میلاد بلندشد رو به همون مرد اول…
میلاد: پس این کیوان چه غلطی می کنه!؟درضمن جاش امنه! مام میریم و تایکی دوساعت دیگه برمی گردیم! وروبه مرد ترسناک کیوان نام کرد وادامه داد
میلاد: مفهوم بود کیوان!؟ وگرنه از سقف حلق آویزت می کنم!
کیوان: بله اقا! امر، امر شماست!
میلاد: خوبه حواست باشه! وروبه مرداول کردوگفت: راه بیوفت کیا!
وخودش قدم برداشت و نرداولی که کیا خطابش کرده بود به دنبالش راه افتاد،
چشمام داشت از تعجب بیرون می زد، مردکیا نام سمت سوناتا رفت و دروباز کرد ومیلاد سوارشد،بعداون خودش پشت فرمون نشست وماشین راه افتاد،
در بازشد و باسرعت نور ماشین خارج شد،درکه بسته شد مرد نگاهی به اطراف انداخت و داخل شد و درو محکم کوبید به هم…
ناخوداگاه دستم سمت گوشیم رفت..
ستاره که نگاهش به من و گوشی دستم افتاد باتعجب لب زد
ستاره: هی توداری چی کار می کنی؟؟
-زنگ می زنم به صدو ده! بااین یارو غول تشنه واردشدن به ویلا سخته، زنگ می زنم پلیس،اگه اتفاقی افتاد مطمئنن اوناسر می رسن…
ستاره: میلاد خودش افسر پلیسه…أ…أما با چیزایی که من کشف کردم و الان دیدم مطمئن شدم خبرایی هست..زنگ بزن…
درحالی که بادلهره شماره می گرفتم لب زدم: کشتی منو بااین کشفیاتت!از کنجکاوی دارم دق می کنم!
وهنوز به بوق سوم نرسیده صدایی پشت خط شنیده شد…

بدونازگل! بدو!چوب رو بردار و دنبالم بیا!
وبه انبوه هیزم های توی تنگه راه کناری اشاره زد،لب گزیدم و چوب رو برداشت و دوان دوان به طرف در ورودی راه افتادیم ،از پله ها بالارفتیم..‌ترس مثل خوره وجودم رو می خورد،مشخص بود ستاره هم ترسیده،باصدایی مرتعش از دلهره روبه من کرد و دست روشونم گذاشت
ستاره: خوبی نازگل! ؟سینت سوزش نداره!؟
سرم روبه علامت نه تکون دادم وآب دهانم رو پرصدا فرو دادم،
ستاره: خیلی خب!امیدوارم قفل نباشه!اون غول تشن هم پیداش نشه یه دفعه!
-چی می گی ستاره ؟ازکجا معلوم وقتی در باز شه رو به رو قرار نگیره بیچاره نشیم؟!
ستاره: اوووفازدست تو

دروغ که نمی گم،اتفاقه دیگه!
ستاره: وااااای ازدست توووو،یه دقه خب دندون رو جیگـ….
داشت پچ پچ وار حرفش رو ادامه می داد که یه دفعه درکمال ناباوری در باصدای ناهنجاری بازشد!ستاره خشکش زدورنگش ازترس پرید! نمی دونم چی شد اون لحظه باتموم قدرت چوبمو رو که ازنظرم به گرز گشتاسب کم شباهت نداشت،بالابردم ومستقیم کوبیدم روپیشونیش! همونطور که چشماش از تعجب رو به عصبانیت می رفت و دستش می رفت پشت کمرش که فکر کنم اسلحه رو دراره،گیج شد و افتاد توی چهارچوب! واز شکاف وسط پیشونیش که حاصل ضربه ی چوب من بود خون فوران زد!
نفس به شماره افتاد! نگاهم برگشت طرف ستاره که باتعجب هی زل می زد به من و هی زل می زد به مرد!
آب دهانم رو ازترس قورت دادم که یه دفعه ستاره بلند زد زیر خنده!
لب گزیدم
-زَ…زهر مار! خنده داره میمون!؟نمرده باشه!؟
خدای من!بیچاره شدم! پلیس نباشه شهیدش کرده باشیم!
ستاره درحالی که قهقهه می زد لب زد
ستاره: بمیری نازگل! چه عکس العملی! چه ضربه ای باباایول!
-درد وحناق! ازترس هل شدم یه دفعه ای شد!توکه داشتی جوون مرگ می شدی که! درضمن اروم بخند کسی توویلا نباشه!
ستاره درحالی که خم می شد طرف مرد باخنده جواب داد
ستاره: کر بودی اونجا میلاد به اون یارو کیا می گف پس این کیوان چی کار س ؟مطمئنم فقط همین غول تشن اینحا بوده! درضمن به قیافشم نمیاد که پلیس باشه! و به لب های سیاه مردو رد بقیه گوشه ی چشمش و ابروی شکستش اشاره کرد!
وخم شد تو روسینش…
-ستاره جمش کنیم ببریم تو! از کوچه کسی نبینه..یاکسی سرنرسه!
ستاره: زندس،فقط از شدت ضربه بیهوش شده! ودوباره زد زیر خنده و لب زد
ستاره: ولی عجب عکس العملییییییییییی،!
-بمیری گم شو بیا تو!
وواردشدم اروم ستاره هم پشت سرم،هردو تن لش مرد و به زحمت کشیدیم داخل و دروبستیم،خیییلی بزرگ بود وشیک عمارتش،امانمور،پراز غبار،یه طبقه بود ومملو از چهار اتاق که مطمئنا یکی مختص سرویس بود و گوشه سالن قرار داشت،سالن پراز شیشه های شکسته و میزوصندلی هایی بودکه هرکدوم یه جایی مشخص بود پرت شده…
دویدم سمت اتاق ها باسرعت همونطور که چوب تودستم بود همراه ستاره یکی یکی اما بااحتیاط وبعد نگاه کردن از قفلی در وارد اتاق ها می شدیم و فهمیدیم سرپیس کدومه! اتاق ها خالی خالی بودن،به سرعت به طرف مرد دویدیم و کشون کشون به زحمت به طرف سرویس بهداشتی رسوندیمش،عجیب سنگین بود…لعنتی نفسم بریده بود بااون هیکل مذخرفش..گذاشتیمش توی دست شویی و درو محکم بستیموقفل کردیم.
ستاره باخنده لب زد: جونم عجب جایی….تاصب شارژ کنه!
-بمیری ستاره! زودباش بگردیم! این جا که کسی نیست! نرسن یه وقت!
ستاره: زنگ زدی مثلا به پلیسا!
-درهرصورت!
ستاره: خیلی خب می گردیم…
وخودش وارد اولین اتاق شد…
درحالی که بلند صدا میزدم: کسی اینجانیستتتت!؟
وارد اتاق دوم شدم…یه کمددیواری بودکه شروع به گشتنش کردم..خالی خالی بود..‌فقط یه موکت کف اتاق بود.یه تخت دونفره ی کهنه هم گوشه اتاق..سالن عمارت برخلاف اتاق های خالی و متروک و سردش قابل تحمل تر بود و این جای تعجب داشت….هیچ کجاش چیزی پیدانشد…خارج شدم و سمت اتاق آخری رفتم…حتی مکت هم نداشت،! یه نردبون و چهارپایه گوشه ی اتاق افتاده بود و چندتا سطل رنگ و فرچه و دستکش و…مطمئن بودم این جا قراربوده تکمیل وپاکسازی شه..‌
داد زدم…کسی اینجا نییییست!؟
و به طرف پنجره ی بدون پرده رفتم..‌هوا روبه تاریکی می رفت،ترس برم داشته بود ، هنوز به پنجره نرسیده بودم که قدم برداشتم سمت عقب و در خروجی…
که یه دفعه صدای نامفهومی مثل قیژ قیژ یه در کهنه به گوش رسید…حراس برم داشت…چوب رو محکم بین انگشتام فشردم و درحالی که صدام خش دارو لرزون از ترس شده بود لب زدم
: کی اینجاااااست!؟
ودرکمال ناباوری صدایی نامفهوم به گوشم رسید
،، کممکککککککک….یکی کمککککک کنه دارم خفه می شم!! ،،
داشتم باترس که من و تامرز جنون می برد دنبال صدا می گشتم که همزمان ستاره هم وارد اتاق شد….

کی اونجا ست!؟
ستاره جلو اومد و درحالی که به طرف پنجره می رفت لب زد
ستاره: چی میگی نازی!؟صدا میاد مطمئنا کسی این جاست..‌انقد نگو کی اینجاست و بگرد…
اعصابم خوردشد و دادزدم

اه…پس چه غلطی کنم!؟کجای این اتاق رو بگردم ها!؟یه نگاه به هوا کن…دوتادختر تواین خرابشده،چه خاکی توسر مون کنیم! و باحرص دادزدم: د اخه کدوم گوری هستی که صدات هست تصویر نیس لامصب!
ستاره: هووووی! چته وحشی!یواش!
-تو حرف نزن کـ…
،، من اینجاااام کمکککک ،،
دادزدم: ای حناق! نشون بده کجایی خب!
ستاره که خندش گرفته بود صدازد
ستاره: کجایی شماااا صدا از کجاس!؟
همون لحظه صدای کوبیدن مشت به شیئی فلزی به گوش رسید! من و ستاره نزدیک هم شدیم و شروع به دید زدن اطراف کردیم که یه دفعه باخاکی از بالاریخت وحشت زده به کناری رفتیم و نگاهی به سقف انداختیم….
ستاره دستاش رو به کمر زد: جوووووون عجب جایی!
-زهرمار کم مزه بریز یکم فک کن توچه وضعی هستیم!
ستاره: خیلی خب جوش نزن تو! بیاکمک کن سریع چهارپایه رو بذاریم این جا…
وبه وسط اتاق اشاره کرد ،نگاهم رفت سمت دریچه ای مربعی درست هم رنگ سقف که بانگاه اول تشخیص داده نمی شد…
پس اونا این نردبودن و چهار پایه ی بلند رو به همین منظور این جا گذاشتن!
به کمک ستاره چهارپایه رو جابجا کردیم،
ستاره نگاه نگرانی بهم انداخت ولب زد
ستارع: مراقب باش چهارپایه لق نخوره،من دریچه رو باز می کنم.. و همون لحظه از چهارپایه خودش رو بالاکشید…
نگاهم رو دوختم بهش..
-بازش کن ستاره…
ستاره: بااین که قفل نیست خدایی محکمه‌..لعنتی برخلاف ظاهرش اصلا تخته نیست…فلزیه و کهنه…
-سعیتو کن…
و دوباره همون صدا: یکی دروباز کنه…
حرصم گرفت،داد زدم: بابا صبر کن توهم!
ستاره درحالی که می خندید باشاسی دریچه ور می رفت که یه دفعه صدای ناهنجاری داد و دریچه محکم بازشد،ستاره هم هل شد..تعادلش به هم خورد و به عقب رفت که دویدم وزیر شونش رو گرفتم…
نفس عمیقی کشید از شدت هیجان،چشماش رو باز کرد و بایه حرکت خودش رو پایین رسوند و لب زد
ستاره: مرسی نازگل…
خواستم جوابش رو بدم که باشخصی که جلوی دیدمون از اون مکان مخفی به زحمت خودش رو پایین می کشید…
زبونم لال شده بود..ستاره هم با چشمای از حدقه بیرون زده خیره شده بود به اون شخص ..ایـ….این که…
زبونم واقعا عاجز بود،ستاره هم که کلا خشکش زده بود ،که باصدای باز شدن در ویلا رنگم پرید …

خدای من! نمی دونستم چی کار کنم…
ستاره ازترس می لرزید،نگاهش خیره به مرد روبه روش بود و من اما دندونام از شدت ترس به هم کوبیده می شد…هوای پشت شیشه ی پنجره هرلحظه روبه تاریکی می رفت..نفسام به شماره افتاده بود..میلاد که رفته بود…پس این کی بود تواون دریچه زندونی بود!؟
صدای قدم هایی که نزدیک می شدن،من و ستاره همزمان چند قدم به عقب برداشتیم،که صدایی کل ویلا رو لرزوند
،، کیواااااااان….کدوم گوری! ؟ حیوون کلیدای انبار رو آقاجا گذاشته….کیواااان! ،،
داشتم زهره تر ک می شدم که اون مردکه نمی دونم اصلا چی بود و کی بود فقط می تونستم لقب میلاد بهش بدم جلو اومد و دستش رو روی بینیش گذاشت و روبه ما زمزمه کرد: هییییییییییس!
وبدون هیچ حرفی چوب رو از لای انگشتای من محکم بیرون کشید،من و ستاره جیکمون در نمی اومد،عجب غلطی کردیم به خدا! اون مرد همونطور که بادوتا دستاش چوب رو نگه داشته بود و سمت در قدم برمی داشت به ماشاره زد پشت در بریم…آب دهنمو قورت دادم و خزیدم دنبال ستاره پشت در اتاق… به یک ثانیه نکشید که صدای قدم ها هی نزدیک و نزدیکتر می شد وفریاد کیوان گفتنش گوش خراش تر..
که یه دفعه صدای فریادش خفه شد تنها صدای نفس زدن های تند بود که به گوش می رسید..
،، بیاید بیرون ،،
صدای همون مرد مرموز بود…
مطمئنا آدم بده نبود!چون شواهد این رو نشون می داد!
دست ستاره رو گرفتم و هردو از پشت دربیرون اومدیم که باچیزی که دیدم جلوی چشمام رو گرفتم…مرد افتاده بود و خونه زیادی ازش می رفت..
نفسام تنگ شده بود که صداش روشنیدم
خیره شده بود بهم…زل زدم بهش که لب زد
-مرد: آلبوم عکسات نیست که این طور خیره شدی بهش… یالا بیاین بیرون، اوضاع خوبی نیست…وقدم به بیرون گذاشت،مکسی کرد وبرگشت سمتمون و ادامه داد: وحضورتون….در اینجا… مطمئنا پی گیری باید بشه…و
ونگاه تیزی بهم انداخت.. حرصم گرفت مگه اون کی بود،خوبه مانجاتش داده بودیم..به زحمت و طوری که چسبیده بودیم به دیوار از بغل مردو چهارچوب در گذشتیم که یه دفعه در ورودی عمارت باصدای بدو باضربت باز شد…این دیگه چه جورش بود!؟نفسام هی تنگ وتنگ تر می شد..
دست لرزون ستاره رو روی شونم حس کردم
ستاره: نازگل خوبی!؟
سرم رو تند تند تکون دادم..
عجیب بود..حالا دوتا میلاد روبه روی هم بودن…اونی که از دروارد شده بود وماتعقیبش کرده بودیم وقتی چشمش به ما افتاد نگاهش رنگ تعجب به خودش گرفته بود …دادزد: شما اینجا چی کار می کنید هااااا!؟
وبه طرفمون دوید…وروبه ستاره کرد: ای دختره ی عوضیییییی!
ستاره توخو‌دش مچاله شده بود…منم هر لحظه نفسام تنگ تر می شد، درحالی که نفس نفس می زد از سر خشم دستش رو بالا اورد برسونه به شونم که دستی مچ دستش رو گرفت…
دندون قروچه ای کرد و برگشت ومشتی محکم به صورت مردی که نجاتش داده
بودیم و چهرش به خودش مو نمی زد،حواله کرد…جیغی کشیدم و دستام رو روصورتم گذاشتم و چهرمو پنهون کردم…ستاره می لرزید…
قدرت تکلم از ما گرفته شده بود…همزمان صدای کوبیده شدن دردست شویی هم بلند شده بود…این جا چه خبر بود!؟راز این دومرد شبیه به هم و درگیر باهم چی بود!؟
مرد مشت می زد و مردی که نجاتش داده بودیم هم بی جواب نمی ذاشتش،
میلاد که تازه از راه رسیده بود مرد رو بلند کرد محکم کوبید به میز نهارخوری کنار اشپزخونه که صدای اخش تو جیغ های بلند ما گم شد و میلاد بود که فریاد می زد: خفه شییییییین! وباز روبه مرد ادامه می داد: می کشمتتتتتتت!
وهمزمان صدای کوبیدن در دست شویی بلند دوبلند تر می شد…واون دوهنوز درگیر بودن…صدای فریا مرد بلند شد که مخاطبش مابودیم…
داد می زد: فراااااار کنییییییید!
من و ستاره هل شده بودیم…نگاهمون رفت سمت درعمارت که چهار طاق باز بود،لرزون لب زدم: پَـ…پس ایـ… اینا چی!؟
ستاره درحالیکه دستم رو می کشید لب زد: بیا نازگل…بیااااا،پلیسا الان می رسن…
وهمزمان در دستشویی باضربت بازشد و دستگیره ای که قفلش کرده بودیم کنده شد و پرت شد یه طرف و قامت خونی مرد غولتشن پیداشد…جیغی از ته دل کشیدیم و شروع به دویدن کردیم..مدام برمی گشتم عقب..مرد لنگ لنگان به طرفمون می دوید… ستاره که پاش رو بیرون گذاشت دنبالش من نگاهم به عقب رفت که نمی دونم چی شد،برای لحظه ای نفسم گرفت و صدای فریاد مردونه ای با جیغ ستاره یکی شد و به زمین افتادم و چشمام بسته شد….

لای چشم هام رو باز کردم ،نور ی از لای پلکام به چشمام می خورد اذیتم می کرد…گلوم سوزش عجیبی داشت ،مزه ی تلخ تو دهانم امونم روبرید…سعی کردم انگشتام روتکون بدم،دستمو بالابردم و لب های خشک و پر از سوزشم رو باز کردم و زمزمه کردم

آ…آب…!
صداهای نامفهومی رو می شنیدم،اما دوباره خواب به چشمام غلبه کرد و پلکام دو باره روی هم افتاد،


،، نمی دونم! به خدا موندم چرا این جوریه!؟بسه خواب دیگه…وصدای هق هق.. ،،
آروم لای چشمام رو باز کردم ،دوباره همون مزه ی تلخ،همون سوزش گلو…همون خستگی چشمام…باصدای خش دار لب زدم

مـ…ما…مامان!…
وتک صرفه ای کردم و چشمام رو به هم زدم چندبار تا دید توی نور عادی بشه که صدای پرشوقی بلند شد و صدا ها ی دیگه…
چرخیدم دست چپ که احساس می کردم صداها ازاون وره…ناخوداگاه لبخندی زدم و دوباره لب زدم
-ما…مامان…

،، چقدر قشنگ می زنی نازگل… ،،
لبخند ی زدم و هار مونیارو توی جعبه جادادم و گذاشتم کنار،خیره شدم به عمه که از اتاق خارج شد و جلو اومد و کنارم روی تخت نشست..‌.
-مرسی آهو خانم جون،
خندید و مثل من چهارزانو روی تخت نشست،
عمه: نمیای پایین!؟ کم کم بقیه دارن حاضر می شن..
-همش نیم ساعته اومدم بالا ها! میام..
چیزی نگفت،دستاشو مشت کردو خیره شد به مناظر روبه رو.
نفس عمیقی کشیدم ودرحالی که تره مویی از موهام رو پشت گوشم می زدم لب زدم

عمه! ؟
بدون این که چشم از روبه رو برداره جواب داد
عمه: جون دلم!؟
-هنوزم غصه داری!؟
شونه ای بالاانداخت و جواب داد
عمه: خب سخته نازگل… نمی تونی درک کنی!اما از این بابت خوشحالم که زودتر ازاین ها این اتفاق افتاد،ممکن بود مدت ها سرم مثل کبک توبرف فرو کنم غافل از اطرافم…
خودمو کنارش کشیدم و دست دور شونه هاش حلقه کردم
-سخته می دونم.. فقط باید خداروشکر کرد..
عمه: شاید اگه کاراگاه بازی ستاره ی مارمولک و زبل بازی های شمادونفر نبود الان اوضاع این جور نبود و من روز به روز شکستن خودم رو می دیدم و لال می شدم..
-بس کن عمه،حالا باید از زندگی لذت ببری..
برگشت طرفم ولبخندی زد
عمه: قربونت بشم من…می رم پایین بیاین،اون خرسم بی دار کن!
واشاره زد به اتاق و ستاره که خواب بود…
باشه ای گفتم و عمه از تراس خارج شد.
پاهام رو دراز کردم و روی هم انداختم و زل زدم به اون آبی بی پایان..مامان و بابا و عمو امید و خاله رو می دیدم که توساحلن…لبخدی رولبام شکل گرفت و ناخوداگاه ذهنم پر کشید سمت چند روز قبل..
دوروز بی هوش بودم،نهایت استرس و هیجان رو تجربه کرده بودم که مثل زهر بود برام،وقتی ازاون عمارت کذایی بیرون دویدم دستگیره ی بلند و باریک در محکم به پهلوم خورد و افتادم…اینا رو ستاره برام تعریف کرده بود، بعدش هم پلیسا سر می رسن،جالبتر از همه ی این ها این بود،سرگرد میلاد شایگان برادر دوقلو داشته که کارش توزمینه ی تجارت قطعات کامپیوتری و.. بوده، از فرانسه میاد،قیافشم مونمی زده باسرگرد شایگان،والبته برخلاف سرگرد شخصیت متفاوتی داشته و به دلایلی از خونوادش جدا شده بوده..‌چند باری هم ردش توکار خلافی زده می شه،اماسرگرد برای حفظ ابرو واعتبار خونوادگیشون تلاش می کنه تا جایی درز نکنه، برادرش که اسمش ماهان بوده توسط ادماش میلاد رو میگیرن وزندونی می کند و توتموم این مدت خودش رو درهمه جا،حتی اداره و شرکت و.خودش رو میلاد جامیزنه و اعلام می کنه ماهان بی خبر برگشته فرانسه.
ازین راه می خواسته به هرچی که متعلق به میلاد بوده دست رسی پیدا کنه و البته نفوذ توی اداره ی اگاهی و کمک به افرادی که خارج از کشور در انتظار امداد های غیبی ماهان بودند!
هه..‌در این بین که مهدیس ومادرش اهوروبرای میلاد در نظر گرفته بودن و هرروز در گیر مشکلات بودند وبحث.وماهان که جای میلاد بوده مجبور میشه قبول کنه که البته در این میون حسی به من پیدا می کنه. و از لابه لای برگ های دفتر یادداشت روزانه ی میلاد به تموم راز های نهفته ای که میلادچه در زندکی و چه در کارداشته دسترسی پیدا می کنه و این براش برگ برنده بوده…نقشه ی به دست اوردن من و هم مطر ح می کنه واسه خودش!هه..‌
تااین که چندباری ستاره اتفاقی تلفن های مشکوک ماهان رو میشنوه که راجع به همون عمارت وشخص ربوده شده بوده…!
واون روز که من هم همچین تلفنی رو از زبون ماهان که فکر می کردم میلاده اتفاقی شنیدم وبرای ستاره تعریف کرد ازم خواست بریم دنبالش تا ببینیم کجا میره و…منظور تلفن های مشکوکش چی بوده!
مامان وباباو عمواینا هم همونشب باپدرجون برمی گردن،سروشم میاد،بعد دوسه روز امروز قراربود برگردن،پدرجون هم قراربود برگرده تهران..‌اونقدر مامان اینا کریه زاری کردن که حد نداشت… قراربود مام بریم که دکتر گفت فعلا تهران نریم..
پلیس هم به مامان اینا اطمینان داد دیگه هیچ خطری در کار نیست..وبعد بازپرسی از ما و البته اذیت کردن دیگرون که من و دست مینداختن بابت ضربه ای که به کیوان زده بودم و سرش دوازده تا بخیه خورده بود!باباایناعزم رفتن کردن..‌بماند که چقدر عمه گریه کرد و خونواده ی شایگان شرمنده شدن..صیغه باطل شد و کارای داد گاهی ماهان کم کم پایان می گیره و جرمش حبسه…چندین سال و جریمه وبماند چقدر سرگرد شایگان سرش خم شد…البته همکاراش درجریان بودند که قبلا هم ماهان موردداشته….بقیه رو هو لوداده بود که فعالیتشون خارج از کشوره..واین که سروش چند سال قبل باهمین ماهان وروءساش وارد کار میشه و چوبش رومی خوره.. که ماهان هم الان باید چوبش رو می خورد،درست عین سروش!
اینم بماند که چقدر مورد سرزنش قرار گرفتیم بابت کاراگاه بازیمون…
ودیدار میلاد واقعی بامن فقط توی اداره ی پلیس و بیمارستان بود وبس. والبته یکبار هم برای جلسه همراه. پدرش اومده بودکه زودم برمیگرده..اماهنوز فکر اینکه دستبند و اسپری و…دست میلاد چی کار می کرده!

نیشخندی زدم نفس عمیقی کشیدم..از جابلند شدم و سازروهم به دستم گرفتم به سمت حفاظ های سنکی رفتم..نسیم می وزید و موهام همراهش عاشقونه می رقصید…خورشید انوار طلائی رنگش رو روتن طبیعت انداخته بود و من غرق لذت می شدم بادیدن همچین منظره هایی که نشونه ی خلقت بینظیر خالق بی همتامون بود..‌
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باآرامش بستم….

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم،چهارو چهل دقیقه رو نشون می داد،روز فرد بود و کلاس برقرار نبود، هیچ کس توی خونه حضور نداشت،نیما یک ساعت دیگه از روستا می اومد ،سروش و امیر واهو هم کم کم باید پیداشون می شد،قرار بود ظب چند نفری مهمون من و ستاره به عنوان شیرینی قبولیمون که قولش رو به عمه وبقیه داده بودم بریم بیرون،هما جون زودتر رفته بود سوئیت خودش،من و ستاره هم تشک بادی ای وسط سالن انداخته بودیم ،فیلم ایت رو که از توی لپ تاپ عمو کش رفته بودیم رو گذاشته بودیم،چند ظرف شامل چیپس و کرانچی و چی پلت و پفک بینمون بود و یه کاسه ی بلوری تنگ مانند پراز لواشکای سنتی ازنوع معتبر که توی آب انار و گیلاس های نارس ترش و زرپتلو ها و چاقاله های ترش و الوچه های ملس غوطه ور بود و حسابی تو اون منطقه معروف بود ..با چنگال توی ظرفمون می ذاشتیم و با جون و دل می خوردیم!
نگاهم رفت سمت ستاره که چیپس رو گاز می زد و همونطور که به طرف خوراکی ها یه ور دراز کشیده بود،نگاه خیره و پر استرسش به تلویزیون بود،بلوز استین کوتاه صورتی پوشیده بود که روش مملو بود از خرگوشای سفید و ریز و موهای قهوه ایش، فوق العاده درهم و ژولیده اطرافش ولو بود ویه شلوار صورتی ساده و گشاد هم پاش!یه لحظه خندم گرفت،
البته منم که دست کم ازش نداشتم! بلوزو شلوار نارنجی و عروسکی ای که نیما برام خریده بود تنم بود،موهام رو هم ظهر امتحانی ستاره ی گوربه گوری بابلیس کشیده بود،هی می خواستم پاشم برم موهامو اتوبزنم لخت کنم اما صحنه های هیجانی فیلم این اجازه رو نمی داد،فوق العاده هم ترسناک بود و مادو تا پوست کلفت رو تا مرز جنون می برد!
تکه لواشکو فرو دادم و طاق باز خودم رو روی تشک رها کردم،سرم رو برگردوندم و خیره شدم به ستاره که عین چی تو تلویزیون غرق شده بود!دست بلند کردم و ضربه ای به شونش زدم

هی…!دختر جون بیرون بیا!بدبخت امشب باید بخوابی!به خدا اگه نزدیک شی به من خودت می دونی!
نگاه از تلویزیون برداشت
ستاره: کی من!؟ حرف رایگان نزن بشین اشی مشیتو بخور…ودوسه تادونه پفک برداشت و تا دهن واکردم جوابش رو بدم،نامرد فرو کرد تو دهنم! تا لوزالمعدم رسوخ کرد!صرفه ای کردم و سعی کردم پفکارو به زحمت فرو بدم..‌بانیشخند نگاهم می کرد
ستاره: خوردی!؟نوش جووووونت!
نگاه حرصیم لغزید روی چیپس ها!نه گذاشتم نه برداشتم ،مشتی چیپس گرفتم و کوبیدم
تو دهان ستاره ،باچشمای از حدقه بیرون زده نگاهم می کرد…اصلا کیف کردم عجیییییب!
ستاره: هی روانی! دک وپوزم وکندی که!
شونه بالاانداختم
-حقته!
نیشخندی زدم که هجوم مشنی چی پلت رو توی صورتم حس کردم! جیغی کشیدم و پریدم روی ستارع! قهقه می خندید و جیغ می کشید،صدای تلپیزیون زیاد بود و پرده ها همه کشیده و چراغا خاموش…واین یعنی لذت !وقتی فیلم ترسناک می دیدیم!روتشک غلط می زدیم و توسروکول هم بالا می رفتیم.
خنده هامون بند نمی اومد!
با پاشیده شدن پفک ها به سروروم.. جیغی کشیدم! پشتم به سالن بود..کاسه ی ترشیجات رو برداشتم،برام مهم نبود چه بلایی سر خونه ی دسته گل میاد!
ستاره همونطور که می خندید و ازم می خواست کاسه روزمین بذارم که محتواش حیفه،خودش دستای پر از کرانچیش روتهدید وار جلوم تکون می دادوبه عقب قدم برمی داشت سمت آشپزخونه!
صدای نامفهمو بیشتر شده بود و مطمئن بودم فیلم به اوج خودش رسیده!
جیغی کشیدم و داد زدم

قوووووووووداااااااااااااااااااا!وبه طرف ستاره پرش وار حرکت کردم،درحالی که قهقهه می زد در جواب من فریاد زد
ستاره: کیییییووووو کیییییییییییوووووووو!
بسم الله!کیو کیو دیگه چی بود!
به طرفش دویدم که به طرفم دوید،نامرد سرعتش بیشتر بود،پرید جلوم و کرانچی هارو مالیدبه صورتم ،کاسه رو بی معطلی خالی کردم رو سر ستاره که جیغش رفت هوا،از طرفی هم صدای خیلی وحشتناکی از تلویزیون بلند شد که همزمان فریاد دیگه ای هم کشیدیم که یه دفعه باصدایی بلند از راس سالن از جا پریدیم و برگشتیم طرف صدا…

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت5)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10049
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.