| Wednesday 21 October 2020 | 13:40
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت3)

خواندن پارت2

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت3)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

چه مرگتههههه؟!
نفسم توسینم حبس شد…
یه قدم به عقب رفتم،دوقدم سمتم خیز برداشت ودستش رویه سانتی صورتم نگه داشت و تهدید وار لب زد
-ببین نوه ی حاج آقا پرنننند!فقط یکبار دیگه به پرو پام بپیچی،غمزه بیای،شیک بزنی…جوری حالت رو می گیرم که همین تک دونه نفسات هم ببره‌…
آب دهانم روقورت دادم،ناخوداگاه قطره اشکی روی گونم سر خورد..
بلند تر فریاد زد
-گریه نکن…!اشک نریییییز!فقط اگه می خوای همین تک دونه نفستم نگیرم ازت ،یادمی گیری پا رو دم من نذاری!
میلرزیدم…‌اون یه حیوون بود…
چونم رو توی دستش گرفت و درحالی که نفسای پرحرارتش به صورتم می خورد لب زد
: شنفتی یانه !؟حالیت شد یانه!؟
تندتند سری تکون دادم…
پوزخندی زد و محکم چونم رو هل دادو رها کرد که صورتم به یه طرف خم شد…
چند قدم به عقب برداشت…
-یادت نره چی بهت گفتم خانم پرننننند….وبیرون رفت و در مشکی ودروازه مانند ویلا رو محکم بست…صداش تو سکوت ویلا بدجور پدیچید،روی زانو خم شدم ونفس عمیقی کشیدم…..

چی شد؟؟واقعا نمی فهمم !من به اون چی کار داشتم آخه؟اصلا اون یه ذره شرم نداشت از امیر ،ازنیما و یاحتی پدرجونی که حالا با پدرش پیمان دوستی محکمی بسته بودن؟
ناخودآگاه دستم سمت چونم رفت و به حالت نوازش وار روش لغزید،درد نداشت،اما من احساس درد می کردم… نفس عمیق دیگه ای کشیدم،یادم از حرفش افتاد
،، دیدم بهترین فرصته،این مواقع صبح از کسی خبری نیست!اومدم بهت بگم پارودمم نذار،اگه تورستوران سربه سرت گذاشتم وهوابرت داشت و ماست و حواله ی لباسم کردی،مردونگی کردم گردنت رو نشکوندم!اومدم بهت بگم خیال برت نداره…اگه بشنوم از این قضیه امیر ونیما بویی بردن،خودت می دونی،شر اکت ما خیلی مهمه!توکه نمی خوای بهمش بزنی هوم؟! ،،
پوزخن ی زدم،قامت راست کردم و سمت عمارت راه افتادم…آخه چه دلیل داشت از اونور بلندشه بیاد این چهارتادونه ریچارد روبارم کنه؟اصلا من کی هوابرم داشت؟پسره زیادی ازخود مچکره،هه..‌من احمق وبگو!عین آی می لرزیدم!
ودوباره یادم از حرفش افتاد…
،، کن یکی زخم خوردم،الان اومدم بهت بگم حواست باشه بامن لج و لج بازی نداشته باشی…من بدجور قاطیم،وقتش شه می درم عین گرگ..‌مراقب خودت باش… دختر جون ،،
یعنی چی؟!چه مسخره! من چه گناهی داشتم این وسط؟!اون یه عوضیه.‌.من نفسام تک دونه نیست…من نفس دارم،دونه به دونه نفسام نفسه…
بغضم گرفت،اون پسر یه حیوون به تموم معنای واقعی بود…
فینم رو بالا کشیدم و پله هارو طی کردم و وارد عمارت شدم،هما مشغول گردگیری بود،نگاهش که به من افتاد باتعحب لب زد
-خوبید نازگل خانم!؟رنگتون پریده…
آب دهانم روقورت دادم وجواب دادم
-آ…آره هماجونم ،من خوبم، می رم اتاقم…
سری تکون داد و درحالی که بانگاهش من و دنبال می کرد دستام رو مشت کردم و به طرف پله ها رفتم،داشتم دیوونه می شدم،خیلی بهم فشارمی اومد تنهایی سرکردن،قراربود نیما کلاس موسیقی ثبت نامم کنه و باشگاه،هرچه زودتر باید بهش بگم کارام رو انجام بده وگرنه دق می کنم… تاجواب کنکورم دوسه هفته ای مونده بود…
پله هارو یکی یکی طی می کردم ،فکرم پیش اون عوضی بود،من و تهدید می کرد؟زخم خورده بود؟چرا؟به من چه ربطی داشت،من کجا پارودمش گذاشتم؟مشخص بود تعادل روانی نداره…
پله ی آخرروهم طی کردم و سمت اتاقم رفتم،دروبازکردم و وارد شدم،خرس بزرگم وسط اتاق ولوبود،دوباره نفس عمیقی کشیدم و خودم رو پرت کردم روی خرس…
فکر اون عوضی داشت دیوونم می کرد…

یادت نره نازگل خانم،من قرار گاشتم برافردا ساعت ۶عصر.
تره مویی که تو صورتم بود رو فوت کردم،
ودوباره نگاه دوختم به نیما،قراربود کلاس موسیقی ثبت نام بشم،زمان ثبت نامم خودش که روستابودوحضورنداشت،باید باامیر می رفتم…پاهام روبه هم گره دادم ولب زدم
-خب نمی شه امیربیاد!؟
قبل این که نیما بخواد جوابم رو بده امیر از حموم بیرون اومده بود، درحالی که با کلاه حولش تندتند موهاش رو ماساژ می داد به طرف من که روی کانتر نشسته بودم اومد،ضربه ای به بیبنیم زد و آرنجش رو تکیه داد به کانتر وپا پشت پا انداخت و جواب داد
امیر: خانم خانما،مسیر آموزشگاه بعد از شرکته،ولی خب خیلیم نزدیکه،برای من مشکلی نداره بیلم دنبالت،ولی خب ممکنه دیربرسیم و سرقت اونجا حاضرنشیم و یا که کلا مگه ملانصرالدینیم؟ساعت چهارونیم پنج آژانس می فرستم دنبالت،میای شرکت از اونجا باهم می ریم…
عمه که از پله ها پایین می اومد وظاهرا بحث روشنیده بود صدارسوند
عمه: نازی امیر راس می گه دیه!
شونه ای بالاانداختم و گفتم
-آره…حرف عمو درسته! پس فردا میام شرکت!ینی مجبورمااا…
نیما: مراقب خودت هم حسابی باش،،من حسابی سفارشت رو کردم،درضمن آشنای امیر هم هستن،من صبح ساعت شش باید برم روستا،
عمه: خب چرانشستی؟پاشوبروبخواب کسل نباشی دیه،
نیما فنجون چای رو روی میز گذاشت،یاعلی ای زیر لب زمزمه کرد و بلند شد…اماقبل این که بالا بره روبه من کرد
نیما: مراقب باشی نازگلی…
لبخندی زدم: شبت بخیر نیما جونم…
جواب لبخندم رو داد و به بقیه شب بخیری گفت و بالارفت،
عمه هم به طرف آشپزخونه اومد تابه قول خودش یه فنجون چای دبش بخوره ونفسی تازه کنه..
نفسم رو پر صدابیرون فرستادم واز روی کانتر پایین پریدم
امیر: نازگل برای فردا ساعت چهارونیم برات آژانس می فرستم.
-باشه،فقط چهارونیم زود نیست؟!
امیر : نه زود نیست ،ممکنه کاری پیش بیاد ترافیکی چیزی باشه،خلاصه هرچه زودتر بهتر.
سری تکون دادم ،
-خیلی خب من میـ….
،، آهـــو…! ،،
باصدای پدرجون حرفم نیمه کاره موند و نگاه من و امیر هردو میخ شد روی پدرجون که توی چهار چوب درراتاقش که حالاطبقه ی پایین بود وایساده بود،
چشمش که به امیر افتاد با حرص دستاش رو پشتش گره داد ولب زد
-صدبار گفتم این طور تواین خونه نگرد!
امیر: ای بابا! حموم بودم خب بابای من!
پدرجون: همین که گفتم!
امیر پوف کلافه ای کشید…
پدرجون: آهو کجاس ؟
صدای خود عمه بلند شد،فنجونش رو روی کانتر گذاشت و پرید بیرون،نگاهی هول به مادونفر انداخت و به طرف پدرجون رفت
اهو: جانم بابا!؟
پدرجون از پشت سر عمه نگاهی به ما دونفر انداخت و دوباره خیره شد به آهو وروبهش لب زد
پدرجون: بامن بیا…!
وعقب گرد کرد و وارد اتاق شد!
آهو برگشت ونگاهی به ما انداخت،عمو سری به علامت چیه وچه کارت داره تکون داد،آهو لب گزید و شونه بالا انداخت وبه اتاق رفت و در رو محکم بست،
حالا نگاه کنجکاو و متعجب من و امیر به هم بود!
اشاره به اتاق زد وگفت
-توخبرنداری چه خبر شده!؟
شونه بالا انداختم
-نه والا!
امیر: اوووووف!چی بگم!راستی یادت نره ها!
-ای بابا چقد می گی!؟ چشششم امیر جان من!ساعت چهارونیم حاضر واماده ام!
امیر: خیلی خب!حالا بیا یه بوسی بده بببینم،!
خندیدم و گونش رو که به طرفم گرفته بود رو بوسیدم،
خندید
امیر: اییییول!حالام دیروقته!تشریف ببرید لالا!
-اول فنجونارو بردارم ،آب بکشم.
امیر: مگه هما نیس؟
-نه،هما جونم نیست،صبح میاد!درضمن منم باید یه کاری کنم دیگه!هما جون خیلی زحمت می کشه.
امیر: فدای قلب مهربونت بشه عمه آهوت!وبلند خندید!
منم خندم گرف،
امیر: من برم یکم کاردارم پایین،وبه سمت اتاق آلات موسیقیش و..‌رفت
وشب بخیری گفت…
منم یکی یکی مشغول برداشتن فنجون ها شدم.‌.

روی تخت به حالت صلیب دراز کشیده بودم و آروم نفس می کشیدم،نفس های عمیق ،دلم سرگرمی می خواست تاازشر این همه بی حوصلگی و افکار منفی رهایی پیداکنم،افکاری که وقتی ذهنم رو اشغال می کردن دردشون تامغز استخونم رسوخ می کرد ،افکاری مثل پرشدن ذهنت از این که چرا یکی که هیچ شناختی ازش نداری،هیییچ کاری بهش نداری ،حتی حرمت رفاقت امیر ونیمارو حتی شرکاش هستند رو نگه نمی داره ،بی دلیل توهین می کنه و ناسزا می گه ومیگه هوا برت نداره!هه..‌چه هوایی باید برم داره؟من تموم دنیام اینه چیزی که می خوام قبول بشم،از شر داروهای مختلف و اسپری و این بیماری لعنتی خلاص شم،ولی مگه می شه ؟
چقدر سعی کردم این دو روز جریان رو برای عمو و نیما تعریف کنم،اماباز دلم نمی اومد،اوضاع وخیم می شد،من اومده بودم به این شهر، به این جا تاحداقل مدتی رو راحت سپری کنم،برای سلامتیم،برای نفس راحت کشیدن. ‌‌‌. .نه برای جدال،اما خب مثل این که بعضی آدما نباید زیاد بها بدی ،اون پسر یه بیماربود،اون حق نداشت مشکل من روتوی سرم بکوبه،من به همین تکدونه نفس هام هم راضی بودم.هه…
دوباره یادم از شب توی رستوران میفته،نگاه های سرزنش بار امیر و نیما،چی کار باید می کردم؟گذاشتم هرطور میلشونه قضاوت کنند،اما اونا بزرگی کردن و چیزی نگفتن.‌..وموضوع با دلیل مسخره ای فیصله پیدا کرد،موضوع گوجه ای بودن کله ی من!هه…کافیه یکبار دیگه از دهان کسی این حرف رو بشنوم…اصلا شاید رفتم موهام رو مشکی پرکلاغی رنگ کردم،هوم!؟
نیش خندی به این حرفم زدم!می کشتنم اگه دست به موهام می زدم! چندسال پیش که موهام رو چتری و کپ زدم بقیه خونشون رومی خوردن!اماچون پسرهمسایمون اون شکلی موهاش رو اصلاح کرده بود منم خوشم اومده بود واونقدر دعواراه انداختم که مامان خودش موهام رو برام کوتاه کرد!
خندم گرفت….دوباره برگشتم سمت دوشب قبل و رستوران!که نیما لنگ کالجم رو باحالت مسخره ای از زیر سه تا میز اونورتر برام پیدا کرد و آورد!
میلاد احمق هم به سمت سرویس رفت و شلوارش روشست و بعد اون دوساعت تو پارک قدم زد تاشلوارش خشک شه!هه…
اون یه وحشی به تمام معنابود!
با خمیازه ای که کشیدم بلند شدم و کلید برق رو زدم و چراغ رو خاموش کردم ،خودم رو پرت کردم روی تخت،آباژور رو روشن کردم و راحت دراز کشیدم،پاهام رو دور خرس بزرگم حلقه کردم و صورتم رو توی بدن نرمش فروکردم…
حس خوبی داشت…
همین که چشمام رو روی هم گذاشتم یه دفعه در با صدایی ناهنجار و باضربت باز شد وقامت عمه توی چهار چوب پیدا شد…!

آهودست برد و کلید برق رو که کنار در بود رو زد…چهره ی فوق العاده بشاش و خوش حالش نمایان شد!
سریع خرس رو کنار زدم و توی جام نشستم،تعجب از سر و روم می بارید،
سری تکون دادم وبابهت لب زدم

خوبی آهو جونم!؟
لب گزید و دوتا دستاش رو جلوی دهانش نگه داشت و با شوق غیر قابل وصفی جواب داد
-وای نازگل!اگه بدونی چی شد ؟
آب دهانم رو قورت دادم و باکنجکاوی گفتم
-چی شد آهو ؟داری زیادی کنجکاوم می کنیا!امیرم کنجکاو بود بفهمه پدرجونرچی کارت داشت!
لبخند پهنی زد و جلو اومد و رو بهم روی تخت نشست!نگاهش رو اول به پنجره ی نیمه باز و بعد به من دوخت و لب باز کرد
-مهدیس ازم یه شماره خواسته بود،منم گفتم شماره ی همراه بابارو فعلا نمی دم،به خونه زنگ بزنن!آخه از باباکمی خجالت می کشیدم، مثل این که شبی که ما رستوران بودیم خانمی زنگ می زنه خونه!میگه دادفر هستم!ازهما می خواد گوشی رو بده به بابا….
لبخندی زدم وگفتم
-واااااااووووووووو!خب ادامش!؟

هیچی دیگه!بابا می گه من آشناییت ندارم و….خانمه قسم و…می خوره که پشیمون نمیشی و..‌یه قرار ملاقات خونوادگی بذاریم اگه خوب پیش رفت قرار مدار می ذاریم،اگرم نه که خب هیچی!ولی تضمین کرده که همه چی حله وباباخوشش میاد!خانمه مامان مهدیس بوده!
-ایول بابا!ولی خب یه چیزی….
سوال نگام کرد
-چه چیزی نازگل؟
باحالت متفکری لب زدم
-مگه این مهدیس خانم پدر نداره؟باباش درقید حیات نیس!؟
بازم خندید و باشوق جواب داد
-چرا بابااااا!باباش مسافرت کاری بوده ترکیه،ازخانمش خواسته که تماس بگیره…
خانمه گفته ماقراره بیایم شمال،بابا که بعد مدتی فکر و زنگ زدن خانمه دوباره به خونه جواب می ده قرار رو می ذاریم،اماخودتهرن،باباگفته خودم تهران خونه دارم و دوتا پسرام هم تهران هستن ‌…
مثل اینکه بابا قراره به کارخونه آرد سرکشی کنه…می ریم تهران دیگه! همگی باهم!
لبخند از رو لبام محونمی شد!واقعا براش خوشحال بودم…
دستاش رو گرفتنم،دستام رو فشرد…حالا منم شوق داشتم‌‌..‌خندون لب زدم

حالا کی قرار گذاشتین؟!
-امروز که دوشنبست،واسه پنج شنبه شب!صبح باید حرکت کنیم تهران!
-این عالیه آهووووووو!خیلی خوشحالم برات!
لبخندی زدو دست دور شونم انداخت…
برگشتم طرفش
-عمه جون!؟
-جونم نازگل خانم!؟
-توکه این آقارو اصلا ندیدی…چطور انقدر شوق داری….
شونم روفشرد وجواب داد
-می دونی نازگل!؟
من اون دختر رو چندبار دیدم،خودش اومد یه دفعه بهم پیشنهاد روداد..‌خیلی گیر می داد.من اصلا هیچ شناختی ندارم،فقط گفت مهدیسم خوشبختم،منم گفتم آهو!دست دادیم، خیلی پاپیچم شد،اما وقتی که مثلا اتفاقی عکس ازداداشش رو نشون داد خیلی خوشم اومد،یه عکس نیم رخ ازش روی صخره های کنار دریا،همونجوریش هم عالی بود…نمی دونم ،واقعا نمی دونم حکمت چیه،اما خیلی دلم رضاست‌…بااین که این همه خواستگاردارم و جدیدا نظرم سمت کسی داشت جلب می شد و امیدهم نداشتم مهدیس بعد دوسه تادیدار و یه شماره گرفتن بخوان واقعا خونوادش اقدام کنن…اماخب بازم فکرم پیش اون عکس بود…. الان م که چی از این بهتر‌‌‌…ولی خب ندیده نشناخته حس خاصی دارم ،درست نیست اما کشش دارم…
لبخندی زدم… بااین که درست نبود و بی هیچ شناختی بود،اماخب مطمئن بودم که پدرجون حسابی حواسش جمعه و هزارجور تحقیقات می کنه!دست دور گردن عمه انداختم و هردوافتادیم روی تخت و مشغول کتک کاری بامتکاها شدیم…صدامون تواون سکوت بدجور پیچیده بود….!

جفت کتونی های آلستار مشکیم رو از توی کمد درآوردم و انداختم زمین،پازدم و خم شدم تا بنداش روببندم،کلا دوست داشتم این مدل کتونی رو چند رنگ مختلفش روهم داشتم،این دفعه انتخابم آلستار مشکی بود،یه تیکه ازجلو وبغل کفش سفید بود ومابقیش مشکی…شیک بود،
بلند شدم و نگاهی توی آیینه ی کمد به خودم انداختم،مانتوی اسپرت و خوش دوخت جذب سفید رنگ که تابالای زانوبود،پایینش حلال بود و ازپشت کمر بند می خورد،آستیناش هم مچی بود و کمرش چین چینی…خیلی خوش دوخت و زیبابود،جلوش هم دکمه های ریز نگینی براق شیشه ای می خورد که روی پاپیون های صورتی خیییلی کمرنگ وخوشگل کارشده بود،بایه روسری مابین صورتی خییییلی کمرنگ ومشکی که طبق روال یه طرفه پاپیونی گره داده بودمش،شلوار جین جذب مشکی هم پام بود،خیلی عالی بود ،کیف بند بلند مشکیم رو هم برداشتم که شامل کارت اعتباری و تلفن همراه و هندزفری و عینکم می شد،ریملی که زده بودم خیلی بهم می اومد ،رژ صورتی خیلی مات وکمرنگ هم به قشنگی روی لبام نشسته بود،برای خودم توی آیینه زبون درآوردم و از اتاق خا رج شدم،
همین که پاروپله ی اول گذاشتم همزمان هما پایی نمایان شدکه قصدش بالااومدن بود،بادیدنم دستی پشت کمرش کذاشت،آب دهانش رو قورت داد ولب زد
هما: نازگل خانم ؟!سرویس دنبالتون اومده،پایین منتظره!
لبخندی به لهجه شیرین شمالیش زدم و ازپله ها دویدم پایین،
زل زده بودبهم،
گونش روبوسیدم و لب زدم:قربون لپات بشم من!چرا خیره شدی این جوری؟
لبخندی کنج لبش جاگرفت و جواب داد
-هزار ماشالله!بذار برم اسپند بیارم!
بوسی براش فرستادم
-قربونت بذار وقتی اومدم!دیرم شد!
-چشم دختر گلم!اره مادر،دیرت میشه،
-فداتشم،پدرجون اتاقه؟
-بله اتاق هستن،
ودوید سمت آشپزخونه ،به سمت اتاق پدرجون رفتم تابهش اطلاع بدم دارم می رم و سرویس اومده ،به گفته ی خودش اگه آقای همت رانندش الان دردسترس بود حتما من رومیرسوند،رفتم و به پدرجون اطلاع دادن،همین که خواستم از در بزنم بیرون،چشمم به هماجون خوردکه با ظرف اسپند به طرفم لنگ لنگان می دوید وصداش به گوشم رسید
-نازگل خانم!وایسید توروخدا!
لبخندی زدم و جلو رفتم،اسپند رودور سرم چرخوند وصلواتی فرستاد ومدام زمزمه میکرد ماشالله…
گونش رو دوباره بوسیدم و صلواتی فرستادم…صداش روشنیدم که بالبخند مهربونی لب زد

دخترم زلفات بپوشون،چشم می خوری بازلفا پاییزی رنگت مادر…
خندیدم وتشکری کردم و بعدخداخافظی دویدم بیرون….

روی صندلی نشسته بودم رو به پنجره ی تموم قداتاق که پرده اش روکنار زده بودم خیره بودم،خاصیت دوست داشتنی ای داشت،ازبیرون به داخل دید نداشت اما از توی اتاق کاملا می شد بیرون رو تماشا کرد،نگاهم به اون عظمت بود،به شهرسراسر سرسبز وساحلی ای که به زیبایی تموم خود نمایی می کرد ،ازآلودگی و سیاهی آسمون هیچ خبری نبود ،آسمون صاف وسراسر آبی بود وآفتاب با تموم دست ودلبازی ای که داشت،حریر طلایی رنگ چارقد پراز گرما وعطشش رو روی تن شهر کشیده بود،عصر خیلی زیبا ودل انگیزی بود،نسیم آروم لابه لای شاخ وبرگ درختا می پیچید و اونارو نوازش می داد و به حرکت در می آورد.
از روی صندلی بلند شدم دقیقا پشت پنجره وایسادم ،بی نظیر بود،پشت پنجره ای که رو به تراس بزرگ وزیبایی باز می شد،توی تراس گلدون های خیلی بزرگ چوبی بود بادرختچه های فوق العاه بزرگ وبی نظیر،سه تا از اتاق ها به این تراس مشرف بودن،که رو به خیابون بغل شرکت دید داشت،طاقت نیاوردم نرم بیرون مخصوصا وقتی چشمم به پیچکی افتاد که از توی گلدون به نرده های سنگی وسلطنتی مدل رومی دور تراس پیچیده بود افتاد،عالی بود،ستون های سلطنتی بلند سنگی که به جای نرده ها کارگذاشته شده بود و یک متر ونیم بود،امنیت داشت و زیبا بود،
برگشتم،نگاهم به دور تادور اتاق چرخید،بازم اتاق قبلی،فکرکنم طبق گفته ی نیما اینا این جا اتاق سمینار ها و کنفراس بود ،کلا چون به جنگل ها ودریا و..دید داشت،گفتم میام اینجا منتظر بمونم،یه ربع دیگه وقت داشت تا جلسه ی امیر تموم شه،ومن خداخدا می کردم که اون پسره میلاد پیداش نشه،به احتمال زیاد اداره بود ،چه بهتر خداروشکر!عمه هم که خداعمرش بده همیشه یه کاری داره!
شونه ای بالاانداختم ،شاسی روی پنجره ی تمام قد روفشردم و باصدای تیکی باز شد،یه قدم از اتاق بیرون گذاشتم، که باچیزی که دیدم سریع پریدم تو،نگاهم افتاد به مرد ی که پیراهن سفیدی تن داشت با شلوار جذب سورمه ای…پشتش به پنجره ها بود،آرنجش روتکیه داده بود به ستون ها و روبه شهر وایساده بود،گوشی دستش بود و بلند بلند حرف می زد و دست لای موهاش می کشید…
ودوباره حس کنجکاوی من فعال شد!صداش به راحتی شنیده می شد که با عصبانیت وصدایی خش دار بلندبلند حرف می زد،
سکوت کردم وگوش سپردم
،، چی داری می گی آخه؟؟به تو چه ربطی داره آخه دختره ی سرتق سمج!بابا من گفتم هرکاری داری بیاسمت من،همون اول گفتم توگوشاتون فرو کنین ازدواج نععععععع!چراهی دنبالم راه میفتی!؟چراشمادونفر گیر دادین به من هاع؟!بابا خسته شدم….
…..
،، هاع چیه!؟بده ببینم ،،
..‌‌‌…
،،لعنتییی لعنتییی! آره آره! می خوای بدونین؟!بابامن زندگیم یکی دیگست!بابا من اصلا یکی دیگه دوست دارم،،
…..
،، نمی شه! نگفتم،نرفتم،چون نشد،چون مشکلات این وسط دارن رژه می رن!
وبلندتر فریاد زد
،، چون نذااااشتین!نمی ذاری!تو…تونمی ذاری! ،،
یه دفعه صدایی اومد : مهدیار بیاتو….بس کن!
یه قدم عقب رفتم،این مهدیار کی بود؟بازم نتونستم ببینمش…چون باورود امیر به اتاق در تراس رو چفت کردم وشاسی رو زدم و پرده رو کشیدم…
امیر کیفش رو دست به دست کرد وتوی چهار چوب وایساد..‌
امیر: بریم خوشگلم!؟
لبخندی زدم وکیفم رو از روی میز برداشتم و به سمتش رفتم….

-چی شد ؟! چراوایسادی!؟به خدا دیرشد!
لبخندی زدو
گوشی رو که حالا صداش دیگه نمی اومد روتوی دستش گرفت وتکون داد.
-گوشی جواب بدم.
-اوهوم خب جواب بده ،
ودوباره صدای ویبره ی گوشی که قطع شده بود، بلندشد،کمربندش روباز کرد ودرهمون حال جواب داد: جانم؟
اوهوع!باریکلا عمو!نیشخندی زدم که در ماشین وبازکرد وهنوز پاشو بیرون نذاشته بود ،دستم رو روی بازوش قرار دادم که به فرد پشت خط یه لحظه ای گفت و برگشت سمتم
-چته نازگل؟
-کجا میری؟
به فرو شگاه اون طرف خیابون اشاره ای کردوگفت
-می رم اونجا میام…
اووووووف!
-به خدا دیرمیشه!
-غرنزن دیر نمیشه!طاها و نازنین از دوستای من هستن…
لب برچیدم و
سری تکون دادم و دوباره به فرد پشت خط صدارسوند: جانم بگو؟
وپیاده شدو دروبست…
نگاهم رو به اطراف دوختم ،هوا رو به غروب می رفت،نفسم رو کلافه بیرون فوت کردم و گوشیم رو از توی کیفم بیرون کشیدم،
یه میس کال از ستاره. ‌‌. . چقدر دلم براش تنگ شده بود….دلم برای عمو وخاله…برای مامان وبابا ،برای سروش وستاره تنگ شده بود،دلم لک زده بودم برای مامانم گفتنای مامان و قربون صدقه رفتنای بابا..‌نفس عمیقی کشیدم و زدم رو اسم ستاره ،واقعا دلتنگ بودم… ثانیه ای نگذشته بود که باصدای زنی اعلام مب کرد گوشی خاموشه مواجه شدم.‌‌…پوووووف!حالا بعد مدت هاخواستم منم بهش زنگ بزنم!
نگاهم رفت سمت ساعت گوشی،اوووف!پنج و نیم رو نشون می داد،ای خدا،نیم ساعت فرصت بود،بابی حوصلگی گوشی رو انداختم توی کیفم،که همزمان در ماشین بازشد وعمو سریع نشست ودر ومحکم بست و یه کیسه ی بزرگ خوراکی رو گذاشت روپام!
باتعجب نگاهش کردم،
-چه خبره امیر ؟!این همه خوراکی!
استارت زدو ماشین رو راه انداخت و باذوق لب زد
-امشب برنامه ها دارم!توی کیسه رو یه نگاه بنداز!
زیر لب تکرارکردم: برنامه ها!
و مشغول گشتن کیسه شدم،اووووووف!چیاگرفته بود!لواشک،پفک چیپس و ماست موسیر،آیسمک اناری و شاه توت، اوووووهااااااااع چه خبره!تخمه ژاپنی،تخمه آفتابگردون،بسته های پاپ کورن و چی پلت و مانچی!اییییول!خداکنه آیسمک هااب نشن..
باذوق برگشتم سمت امیر که بالبخند خیره به خیابون بود و رانندگی می کرد،
-وایییییی امیر!چه کردیییییی!نیما می کشتت!این همه هله هوله!جونمیییی!عاشقتم!
-گور بابای نیما کرده!
-إ……!
-خب دیه!یه شبه ها!
-خب حالا چه برنامه ای داری!؟
خنگی زیرلب زمزمه کرد که من به خاطر خوراکی ها گذشتم ازش!
لبخند دندون نمایی زد و جواب داد
-نازگل ی بار دیگه تو کیسه رو خوب بگرد!
باکنجکاوی نگاهم بین خوراکی ها می گشت و باذوق زیرو روشون می کردم که پاکت سی دی رودیدم ،بیرون کشیدمش،
،، کشتار با اره برقی ،،
باخوندن اسمش و تصویر وحشتناک روی کاور آب دهانم رو قورت دادم که نیم نگاهی بهم انداخت،نیش خندی زد
-خوشت اومد نازگل؟!هه!امشب ساعت یازده به بعد صفااااااست!
-واقعا که!
وسی دی رو انداختم توی کیسه و کیسه روهم صندلی عقب گذاشتم و تکیه دادم به صندلی…
-بریم دیگه،تندتر امیر!
-بهت نگفتم ؟؟
-چی رو؟؟
-این که همین چند دقیقه پیش طاها بود که باهام تماس گرفت،گفت وسیله های لازم رو نیما رسونده،فقط چندروزدیگه که خودش اطلاع می ده باید بری همون روزش سازت رو انتخاب کنی و کلاست شروع می شه….
-وااااا!خب چرا زودتر نگفت!
من بهش زنگ زده بودم،برنداشت،می گف سرکلاس بودم این شدکه خودش تماس می گیره،می گف حله…فقط باید چهارشنبه پنج شنبه بری..‌گفتم پیانورو حرفه ای یاد داره هارمونیکا دوس داره… حله…
لبخندی زدم
-ولی امیر پنج شنبه کـ…
حرفم رو قطع کرد
-موضوع آهو رومی گی نازگلم؟؟نگران نباش،منظورم هفته بعد بود ،اخه تابستونه کمی سرشون شلوغه…
-مرسی…. ولی ای کاش زودتر بود،حوصلم سرمی ره،ای بابا!
-غصه نخووووووور!هوات روداریم!
وزد روشونم بلند خندید ولب زد
-آهوخانم ترشیده ی ماهم پرید!
این حرفش باعث شد خنده به لبام بیاد!
دست برد سمت پخش وروشنش کرد وصدارو برد بالا،
صدای ماکان بند فضاروپر کرد…
غرق لذت شدیم!
ده دقیقه بعد ماشین جلوی یکی ازپاساژای معروف توقف کرد!ومن باتعجب خیره شدم به عمو ،جریان چی بود واقعا؟

-عمو داری کجا می ری!؟
دستم رومحکمتر کشید
-حالا توبیا نازگل خانم!من یه کروات خوشکل دیدم حالا که تااینجااومدیم گفتم یه سری هم به این جابزنم و بخرمش!
-باش! چاره ای نیست،بریم!
-اوووووو چقدر غر می زنی آخه ؟!
-می دونی چیه ؟
-هوم؟
-زبون نداری نه؟
-خب جانم چیه ؟!
-اصن وقتی گفتی رفتن به اموزشگاه به تاخیر افتاده کلا بادم خوابید!خیلی دوست داشتم اونجاروببینم!
درحالی که نگاهش مدام به اطراف چرخ می زد بالبخند جواب داد
-حالا دوباره باد میشی تو فقط صبر کن!چند روزه دیگه!
سری تکون دادم و باتعجب خیره شدم بهش و لب زدم
-امیر دنبال چیزی می گردی؟چرا این جوری اطراف رو نگاه می کنی؟!
نگاهش رو از مغازه های سمت راستم گرفت و باشوق جواب داد
-إإإ!پیداش کردم!وبدون این که مجال بده به سمت مغازه ی فوق العاده شیکی که پراز لباس مردونه بود رفت و من روهم دنبال خودش کشید!
نگاهم مات لباس فروشی بود،باتعجب لب زدم
-دنبال این جا می گشتی!؟به این گنده ای!خدا شفابده خوبه دوتا چشم بیناداری و یه حواس که شش دونگ جمعه!
دستم رو فشرد
-حرف زیاد نزن بچه!بیا تو!وهمونطور که دستم رو می کشید هردو وارد شدیم… ‌اوهاااااع!زیادی شیک بود…
سلامی دادیم و خوشامدیدی شنیدیم.
زیر گوش امیر زمزمه کردم
-تو خریدت رو کن ،منم یه نگاه بندازم به اطراف!
سری تکون داد وبه طرف پیشخوان که مرد حدودا سی وپنج چهل ساله ای بود رفت و مشغول صحبت شد.‌‌
نگاهم روی لباس های تن مانکن ها چرخ می زد،زیادی شیک بود،مطمئن بودم هم به امیر میاد و هم به نیما،دوست داشتم بخرمش،ما بی خیالش شدم و دوباره نگاه کنجکاوم دوید دنبال لباس هایی که تن مانکن هاخود نمایی می کردن،خیلی خوشتیپ بودن!باصدای عمو برگشتم طرفش،کروات خوش دوختی رونشون می داد،انکشت اشاره و شست رو به هم چسبوندم واشاره کردم و لب زدم عالی….سری تکون داد وبافروشنده مشغول صحبت شد.
با فکری که به سرم زد لبخندی زدم،لباس های تن مانکنی که کنار ورودی پشت شیشه قرار گرفته بود نظرم رو به خودش جلب کرد ،پیراهن سورمه ای جذب،که آستیناش تاآرنج تاشده بودوپایینش حلال بود، شلوار راسته ی نسبتا جذب اما بسیار مردونه وخوش دستی که پای مانکن بود،کترتک مخملی هم که حالت کبریتی داشت آبی تیره بود روی یه شونه ی مانکن به حالت قشنگی جاگرفته بود،بی نظیر بود، بالبخند کنارش وایسادم ،گوشیم رودرآوردم دوتاسلفی گرفتم از خودم،مرد فروشنده خیلی مشغول بود وحواسش نبود!عمو هم بعد حساب کردن بسته رو گرفت وسمتم اومدوبعدتشکر از مغازه خارج شدیم،
-ازت می خوام!
باتعجب لب زدم
-چیو امیر؟
-همین عکس که الان گرفتی!
اوهااااع!لب گزیدم
-نه بابا!توکه حواست نبود!
-ای بابادختره ی خنگ!رفتیم توماشین باید بدی!
شونه بالاانداختم
-خیلی خب موردی نداره فقط منفی بافی نکنی فقط لباسای تن مانکنه زیادی شیک بود!
-بعله!
-بعله دیه چه صیغه ایهههه؟!
وبعد برای عوض کردن بحث ادامه دادم: مبارکت باشه!قشنگ بود!
-قربونت بشم! توچیزی لازم نداری؟!
کمی فکر کردم ،
-نَـ…
نذاشت حرفم روبزنم و دستم روکشیدو وارد مغازه شدیم که یه دختر جوون پشت پیشخوان بود.فوق العاده مودب و باشخصیت،دلم نیومد اذیتشون کنم،سلامی کردیم وجوابی شنیدیم!برگشتم طرف عمو
-عمو چرا اینجا اومدی!من که چیزی لازم ندارم که!
-هیییـــس!تو خفه لطفا!
خواستم جواب بدم که باصدای یکی ازدخترا که چهره ی ساده وملیحی داشت حواسمون جمعش شد
دختر! می تونم کمکتون کنم!؟
امیر: ممنون می شم اگه اون حلقه گل سفید رو برام لطف کنید!و به حلقه ی گل سری که پشت ویترین به زیبایی همراه بقیه روی پارچه های ساتن قرمز چیده شده بود اشاره کرد….بی نظیربود،
باذوق لب زدم
-برای منه عمووووو!؟
لبخندی زد و حلقه گل رو ازدختر گرفت و روسرم جا به جا کرد و ازپشت گرش رومحکم کرد،
-بله نازگل خانم!مبارکت باشه! وبعد نگاه کردن توی ایینه حلقه گل رو گذاشتم روی شیشه تاحساب کنه، دختره بالبخند کارت وگرفت از عمو ،نگاهم دورتا دور مغازه چرخید،مغازه ی بزرگی بود،ادم دلش ضعف می رفت از اون همه وسایل دخترونه،انواع خرسای دومتری و لوازم ارایشی وتزیینی و…نمیدونم چند دقیقه
خیره بودم که صدای عموروشنیدم،مچکرم خانم!!برگشتم طرفش!دهنم وامونده بود… یه خرس پشمالوی قهوی ای…درست مثلش اما دخترش رو خونه داشتم!
دستم روجلوی دهانم گرفتم
-ووواااااااییییی امیییییییر!این وچراگرفتی!
-برای خوش
گل خانممونه!مبارکت!خونه داری یکی اما این شوهرشه!خندید ،دخترپشت پیشخوان هم خندش گرفت!
-به خداراضی نبودم!من که دارم اخه! خییییلییییی مرسییییی
-فدات شم!حالام حرف نزن! یه عالم لاکم برات گرفتم جونمی!،بیاکمک کن تاماشین ببریم وسیله هارو!
غرق لذت بودم،
-آخرشییییییی!خییییییلی بیستی!
-یه نازگل خل بیشتر نداریم که،
اخمی ساختگی کردم و کیسه هاروازدستش گرفتم ،به زحمت خرس رو نگه داشته بود!
روبه دختر کردم
-ممنونم خانم!تشکر…
-قربونت…مبارکت باشه خوشگل خانم،قدرعموت رو بدون!
عمو سرش رو به زور ازپشت خرس بیرون اورد وجواب داد: کیه که بدونه!
من ودختر خندیدیم و بعد تشکر دوباره باامیر ازمغازه بیرون زدیم،حال امیر دیدن داشت!حسابی سوژه شده بود!

،،وایسا وایسا،،
باصدای امیر توی راه ورودی وایسادم ،جلواومد،خرس روگذاشت زمین ،جلوی پاش،ودست برد توی پاکت توی دستم و حلقه گل رو دراورد ،باتعجب نگاهش کردم،
-چی شد امیر؟
چیزی نگفت،حلقه رو روی سرم مرتب کرد و گرش رو اززپشت سر میزون کرد،بالخند خیره شد بهم
-چقد بهت میاد ناژگل!روموهات بااین روسری خوشگلت بد جوری دلبری می کنه،
لبخندی زدم وگفتم
-مرسی امیرجونم،چرا الان روسرم گذاشتی اخه؟حداقل شب خواستگاری عمه می ذاشتم رو سرم خوشگله…
-حرف نزن!بیابریم تو بقیم فرشتمون رو ببینن!
لبام به خنده کش اومدن ،عاشقش بودن،به زور خرس رو برداشت،،پله هاروطی کردیم،جلوی درعمارت که رسیدیم صدای عموروزیر گوشم شنیدم
-نازگل دروباز کن که این خرسه امونم رو برید!
-خیلی خب خیلی خب!
کیسه ی خوراکی هارو دست به دست کردم ودست بردم سمت دستگیره،دروبازکردم ووایسادم تاعموبره که ممانعت کردوگفت من برم،
شونه ای بالا انداختم وقدم به سالن گذاشتم،چراانقدر تاریک بود؟!
وقتی کامل واردشدم یه دفعه صدای ترکیدن چیزی خیلللللی شدید فضا رو پرکرد و چراغ هاروشن شد و آهنگ سکوت فضا روشکست..‌ماتم زده بود‌‌‌‌..‌بااولین چهره ای که دیدم کیسه ها ازدستم رها شد و دویدم جلو… ‌محکم خودم رو توآغوش خواهرانش جادادم و زمزمه کردم

سِـ…سـتاره!
خندید و شونه هام رو گرفت و منو به خودش فشردو وزیر گوشم باصدایی پراز شادی زمزمه کرد: تولد هجده سالگیت مبااااارک!
غرق لذت شدم،باورم نمی شد،بغضم گرفته بود،من اصلا به فکرمم نرسیده بود تولدمه!دستم رو جلوی دهانم نگه داشتم که مباد جیغ بزنم!کمی عقب تر رفتم،صدای امیر روشنیدم و نگاه دوختم بهش…
امیر: خب نازگل خانم گلمون!خوشت اومد تاز سوپرایزت؟!همش نقشه بود!کلاسات هم از شنبه شروع می شه!تولدت مبارک!
نتونستم خودم رو کنترل کنم و دویدم و خودم رو توآغوشش رها کردم…
بی نظیر بود….
آب دهانم رو قورت دادم تا بلکه اون بغض لعنتی هم پایین بره،باصدای لرزون لب زدم: نیـ نیما کجاست!؟
امیر: اونم الان پیداش می شه خوشگلم!
وبعد اون عمه و پدرجون بودن که اومدن و کلی بساط ماچ وبوس به راه بود…نگاهم بین مهمونا چرخید…
اول ازهم چشمم خورد به اون پسر احمق!میلاد،که باژست مغرورانه و حالت یخی نگاهم می کرد ،بعداون یه پسر هم سطح و هم شکل و ظاهر خودش اما با ظاهری بسیار گرم تر…که کنارش ملیکا،که همراه میلاد به رستوران اومده بود…
ستاره جلواومد و دستم رو گرفت،غرق لذت بودم،عمو سرش رو بین مادوتا خم کرد گفت

بیاین معرفی کنم…
شونه ای بالا انداختم و همراه امیر به طرف سه نفرتازه وارد رفتیم که البته فقط پسر کنار ملیکا ازنظر من ناآشنابود.
عمو بالبخند روبه ستاره کردوگفت
-ستاره جان ایشون جناب سرگرد هستند!میلاد جان از شرکای شرکت،
ودست روی شونه ی میلاد گذاشت،میلاد و ستاره برای هم سری تکون دادند و اظهار خوشبختی کردند و ستاره هم معرفی شد،بادونفر دیگه هم به همین روال شناسیت داد،که من متوجه شدم شخص کنار ملیکا برادرش مهیاره، که وکیل شرکت و البته مشاورمدیرا هستش، فوق العاده بود،حالا متوجه این پسر همون بود که من یکی دوبار دیده بودمش.‌البته نه کامل..گرچه صداش کمی گرم تر بود ولی خب متوجه شدم مهیاربوده،نه مهدیار!هرسه تولدم رو بهم تبریک گفتم که البته من به میلاد هیچ اعتنایی نکردم و خیلی هم از این کارم لذت بردم،کیفم رو توی کمد کنار ورودی جا دادم،وبه سمت ستاره رفتم که کنار پدرجون بود،هماجون هم مشغول پذیرایی از مهمونابود که باامیر وآهو غرق گفت وگوبودند،
کنار ستاره جاگرفتم و دست دورشونه ی هم انداختیم،
-واقعا شوکه شدم ستاره! چرایه دفعه؟!من تو خیابون بودم باامیر متوجه تماست نشدم،اماوقتی بهت زنگ زدم خاموش بودی!
لپم رو کشید وباخنده جواب داد
-همش نقشه بود جیگر،!
-من خودمم تولدم رو یادم نبود!
-دیوونه ای دیگه! ماظهر رسیدیم به لطف جنابعالی علاف اینوراونوربودیم!عمه هم که یه حلقه گل برا امروز واست دیده بود،یادش میره، امیرروکشت بس ادرس غلط غلوط می داد تابرات بگیردش!انقد ماخندیدیم که حدنداره!
سری تکون دادم،ای امیر مارموز!ودوباره برگشتم سمت ستاره
:خاله ایناخوبن همه خوبن؟آخخخخخخ!چراسروش نیست پس؟!
همه خوبن عشقم!سروش خان خودش مدیر برنامه بود!الانم بانیمان..‌
-وایییی پس کجان اخه؟!
-میان حالا!می گم نازی اون پسره که اونـ….
یه دفعه باصدای پدرجون حرفش نیمه کاره موند.
پدرجون: دخترای گلم!عزیزای من،تولده ها!انقد پچ پچ نکنید!برید پی شادی..
لبخند دندون نمایی زدیم!
پدرجون: بیاین این جا…
من و ستاره بالبخند بلندشدیم وسمت پدرجون رفتیم،پیشونی هردومون رو بوسید و تولدم رو برای بار دوم تبریک گفت…
من وستاره دست به دست هم به طرف بقیه رفتیم،پدرجون هم بالبخند نظاره گرمون بود،
نگاهم به اطراف خورد همه جا پربود از بادکنک،زیادی خوشگل بود،همه چیز زیر خرواری بادکنک پنهون شده بود…
صدای ستاره رو شنیدم که گفت: اینا همه کار نیما و منه!
ایول بابا!عاااالی!خواستم جواب بدم که صدای موزیک تولد تولد بلند شد و قامت سروش ونیما کنارهم نمایان شد!امیر هم می دویدو کلاه های خوشکل تولد رو تک تک روی سر همه می ذاشت ودرمی رفت…
بالذت بلند بلند می خندیدم و وقتی نگاهم به نیمای کیک به دست و سروش کنارش افتاد به سمتشون قدم برداشتم واون لحظه شایدحس کردم یک جفت چشمی رو که قدم هام رو دنبال می کرد….

بشقاب کیکم توی دستم بود و روی مبل نشسته بودم، پدرجون چند متر کنار تر نشسته بود و همه دورش رو گرفته بودند و می گفتن و می خندیدن،نگاهم رفت سمت نیماوامیروسروش،حالا جمع ما جمع بود،چقدر خوب بود!چقدر عالی بود،وقتی موقع فوت کردن شمع های کیک با مامان و بابا و عمو امید و خاله که خونمون بودن حرف زدم،مامان می گفت یه کیک کوچیک پخته و ۴نفری به یاد من وشب تولدم گذرونده بودن،مهیار پسرخوبی بود،نمی دونم چرایه دفعه این به ذهنم اومد،بی اراده شونه ای بالاانداختم چنگالی که حامل یه برش کوچیک ازون کیک شکلاتی عالی بودرو به دهان گذاشتم،چه باسلیقه عمل کرده بودن،یه کیک گردبزرگ که عکس قشنگی ازمن توی دوران ده سالگی روش طرح زده شده بودوبه زیبایی تزئین شده بود،لبخندی زدم که صدی سروش رونزدیکم شنیدم
سروش: به!دیوونم که شدی دختر به حمدخدا!براخودت لبخند می زنی!
-به تولبخند بزنم بی مزه ؟!
-آره!به من بی مزه لبخند بزن!
خندیدم،نیشخندی زد ودرحالی که جام شربت رو تکون می داد کنارم روی کاناپه نشست…
سروش: تولده خانمه اونوخت جدااز همه نشسته!حتی ستارم اونجاستا،ببین!بیشعور چه گرمم گرفته باتازه واردا!
-یه لحظه خواستم تنهایی حس این شادی روحضم کنم،فکر کنم و لذت ببرم!واقعا خوشحالم که الان این جایین!یک دفعه شد اما سوپرایز بی نهایت خاطره انگیزی شد!
کمی ازشربتش روبالابرد و قورت داد وجواب داد
-یه نازگل بیشتر نداریم که!الانم هندی بازی درنیار!پنج شنبه صبحم که برمی گردیم همگی تهران،می دونی که!خواستگاریه آهوخانممونه!
-بعله!ایشالله به سلامتی خیلیم عالی!
سروش: دلم خیلی تنگ شده بود…
تیکه کیک رو فرودادم وسرتکون دادم وگفتم
-چطور؟آخی‌…واسه من!؟
بلند خندید..‌نمی دونم چرا،اما منم خندم گرفت،جام رو گذاشت روی میز و یه وری برگشت طرفم و زل زدتوچشمام،آب دهانم روهمراه باقیمونده ی کیک قورت دادم وخیره شدم بهش،
توی یه ثانیه لبخندش آروم آروم کنار زده شد و باهاله ای محو ومونده ازلبخندش ادامه داد

نمی دونم چرا نازی خانم…اما این دفعه دلم عجیب هوای این جا روکرده بود!
وچشمکی زد…
لبخند ناخوداگاه از روی لبام کناره گرفت،لب گزیدم و سعی کردم زورکی لبخند بزنم ،حالت چهرش طور خاصی شده بود ،
نیش خندی زدو لب زد

اما حالاکه خوشبختانه اینجام!
ودست برد وجام شربت رو ازروی میز برداشت وادامه داد: اما خب…اینجام اما و قتـ…
،، اوهوم اوهوم،،
باصدای صرفه ای که شنیده شد ،حرف سروش تو دهانش ماسید و نصفه موند،حالا هردو نگاه متعجبمون به میلاد شایگان بود که سرپا وایساده بود بایه پاکت کوچیک توی دستش…
سروش از جا بلندشد ونیش خندی زد وگفت: به به!جناب سرگرد شایگان! باعث افتخاره که به جمع حقیر وکوچیک دونفره ی ما پیوستین!
بشقابم رو روی میز گذاشتم و متعجب خیره شدم به میلاد،سرد ویخ نگاهی به سروش انداخت و ونگاهش رو هل داد سمت من وهمونطورکه خیره بودبهم جواب داد: حتما موردی هست که افتخاردادم….
ودوباره نگاه سردش رو ازگوشه چشم،هواله ی سروس کرد که از این همه سرما تواوج گرما حیرت زده شده بود.‌‌..

سروش نگاه ماتش رو دوخت به میلاد و آروم از جا بلند شد ومنم خشکم زده بود و خیره شده بودم به اون دوتا که حالا روبه روی هم ایساده بودن،میلا دطبق عادتی که ازش سراغ داشتم خطی فرضی با شستش کنار لبش کشید و یه دستش رو توی جیب شلوارجین سورمه ایش گذاشت،
سروش باهمون نیش خند از نظر من اعصاب خوردکنش لب زد
سروش: بله بله! بفرمائید خواهش می کنم! خوشحالمون می کنید!
میلاد که کاملا مشخص بود کلافگی ازسر و روش می باره لب هاش رو به هم فشرد،باحرص اشکاری جواب داد
میلاد: بنده برای دادن هدیه ی نازگل خانم این ور اومدم،از نیما جان این اجازه روخواستم!اگه می شه لطف کنید و….
چشمام داشت قد سیب زمینی قلمبه می شد!
هدیه…!میلاد شایگان…!بسم الله!چیزای عجیب می شنوم!
سروش نگاه سردرگمش روبهم دوخت ،شونه ای بالاانداختم،من بی خبر بودم!اصلا جای تعحب داشت،
لباش رو تو‌دهانش کشید و نیم نگاهی به میلاد که یخ بهش خیره شده بود انداخت و ازش گذشت ورفت سمت بقیه،بانگاهم دنبالش می کردم که صدای میلاد توجهم رو به خودش جلب کرد،
میلاد: چشات چپ شد…
ناخوداگاه اخمی روی ابروهام نشست وفرصت نشستن بهش ندادم وازجابلند شدم،بانگاهم دورتادور سالن رو ازنظرگذروندم و خیره شدم به میلاد که تیز ومستقیم نگاهم می کرد،
-چیه؟ انتظارنداشتم امشب ببینمت!
لباش رو توی دهانش فروبرد و نفسش رو یه دفعه پرصدا بیرون فرستاد وجواب داد: عجیبه نه!؟

هه…عجیب نیست!یه چیزی فراتر از عجیبه ،شماهمونی نبودین که هرچیزی که باید ونباید جلوی همین عمارت کوبیدین توسرمن بابت چیزی که گذشته بود؟!الان هم اصلا دوست ندارم که به خودم زحمت بدم و حضورتون روکنارم تحمل کنم..
پاکت کوچیکی روجلوگرفت و بدون این که خودش رو متوجه جوش و خروش من نشون بده بی محاباجواب داد
: هدیه تولدت‌…
پوزخندی زدم و کف دستم روکوبیدم به اون جعبه ی مشکی مخملی مربعی که پاپیون بزرگ و قرمزی روش بود ،هلش داد به طرف خودش ولب زدم
-ممنونم،اما من احتیاجی ندارم..‌ارزونیت،
چشماش رو روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید و به حالت قبل برگشت و خونسرد جواب داد
-اگه نگیری ازدستم تضمین نمی کنم این جا روآتیش نزنم!خودت که فکرکنم تاحدودی پی برده باشی!میلاد عصبانی بشه چی می شه!!
سوال نگاهش کردم ک با انگشتش دایره وار کل سالن رو نشو داد و یه دفعه مشتش رو جلوی صورتم بازوبسته کردو زمزمه کرد: بــووووومممممم!!!
پوزخندم عمیق تر شد،هه،برای یه جعبه؟
نیش خندی زدم وگفتم: برای یه جعبه کمی بیش از زیاده رویه!
-میل خودته!می تونی امتحان کنی! این هدیه تولدته!باید بادستای خودت ازم بگیریش!درضمن…
نگاه سوالیم روکه دید ادامه داد: فکرت رو دیگه به اون روز جلوی ویلا متمرکز نکن.‌‌!
-چی داری می گی؟!من هدیه ای نخواستم،لطفا تمومش کن،امشب روهم برای من خراب نکن…سروش رو فراری دادی که این چرندیات روبگی!نمی خوام آقا!زورکه نیست،
-زوره….آره…واما سروش….هه خداروشکرکن که زد در رفت به موقع وگرنه اول اون وآتیش می زدم!این جعبه رو بگیر،هدیه تولدته…وگرنه…..
خیره شدم بهش،نگاهی به جمع انداخت وروبه من شونه ای بالا انداخت،
اون یه حیوووووون بود!
نفسم رو پرصدا بیرون دادم و دست بردم تا جعبه رو بگیرم ،لبخند محوی روی لباش اومد…
حرصم گرفت،دست بردم سمت جعبه وخواستم بگیرمش که محکم گرفت وطرف خودش کشید،تعجب کردم ،جعبه رو کشیدم که محکمتر گرفت،باحرص اشکار لب زدم
: شوخی می کنی؟داری من و دست می ندازی؟!مسخرت شدم؟!
-نه!فقط یه چیزدیگه هست…
همونطورکه دستم به جعبه بود جواب دادم
-چه چیز دیگه ای؟
-فردا….
تیز وبانفوذ نگاهم کردوادامه داد: تاکید می کنم….فررررردا!رأس ساعت سه بعدظهر،پارک ساحلی باید حاضر باشی،روی همون میز وصندلی ای که دفعه ی قبل نشسته بودیم با بقیه…
هه…
-بازی جدیده جناب سرگرد!؟
پراخم نگاهم کرد
: میای….یادت نره!
و تکون دیگه ای به جعبه وارد کرد…

چه چیزی می تونه باشه که من باید بیام اونجا…
-چه چیزی نگو…‌بحث شاید از مر گ و از زندگی یک نفر بود….وتوباید بیای!
بی محابا نمی دونم چی شد که آب دهانم رو قورت دادم وتند سری تکون دادم و لب زدم
-خیلی خب من میام!
-خوبه!حالا هدیت رو بگیر…
درحالی که نگاهم بهش بود وذهنم پراز سوال وتشویش،جعبه رو ازدستش کشیدم که یه دفعه صدای بلند موزیک فضاروپرکرد،آهنگ آهای تو که عشق منی از حمید عسکری…نگاهم به صفحه ی بزرگ دیتاپرکشن افتاد بغل دیوار سالن و عکس های خودم که از نوزادی به بعد یکی یکی رژه می رفتن و هجوم بقیه به سمتم….شوکه شده بودم!بلند خندیدم و دویدم سمت نیما…

-هیییییی!شماهاچی کار کردین؟این کار کیییـــیه؟
عمه آهودرحالی که نمی تونست جلوی خندش رو بگیره باصدای مرتعش لب زد
عمه: سوپرایز سروش و امیره!والبته نیما!
ستاره: مثل همیشه عالی!
مهیار ذره ای ازنوشیدنیش رو خورد وپاروی پاانداخت وگفت: زیادی جالبه…یه دختر موقرمز ….
امیر: موقرمزه ی ماست! خوشت اومد نازگل؟
ودست دور شونم انداخت و من و به خودش فشرد!
نیما وبقیه مستقیم نگاهشون به اون صفحه ی بزرگ بود و آهنگی که پخش می شد…چشم چرخوندم ودنبال آقابزرگ گشتم،کنار سروش نشسته بود وخیره بود به تصاویر، لبخندی روی لبام جا خوش کرد ،زل زدم به تصاویر که پشت سرهم رد می شدن،عکس از دوازده سالگیم که باموهای ژولیده و چکمه های اشبالت و کلاه و شالگرن سفید توی برف وسط جاده وایساده بودم،بایه کاپشن پف قرمز!موهای نانجیم هم از زیر کلاه کمی بیرون زده بودولپام گل انداخته بود،خییببیلی جالب بود،
عکسای بعدی وبعد ی!
عمس از ۱۵ سالگیم!مال روزی بودکه سطل رنگ های کف استخر رو روی پسراخالی کردم!یه شلوارجین جذب آبی پام بود و مانتوی کوتاه نارنجی!شال سفیدونارنجی خیلی کم رنگ هم روی سرم بود که موهام اطرافم ولوبود و کتونی سفید پام بود و باستاره توساحل ایستاده بودیم،اون عکس وعمو امید ازمون گرفت..‌.
لبخندم عمیق ترشد!ستاره نگاهی بهم انداخت و ریز خندید و انگشتش رو به علامت لایک نشون دادکه چشمکی بهش زدم،
دوباره برگشتم سمت دیوار و تصاویر…
عکس ها به ترتیب سال تولدم رد می شدن،
اما وقتی نگاهم خوردبه عکس هجده سالگیم یه لحظه هنگ کردم! مال دوساعت پیش بود!من…!اون مغازه ی لباس مردونه تو پاساژ…عکس سلفی با مانکن خوش پوش!اوه!لعنتییییی!من که عکس و برای عمو نفرستادم…..لعنتی….خودش ازم عکس گرفته بود!
باچشمای گردشده زل زدم به امیر!اهنگ تموم شد و عکساهم به پایان رسید…ملیکا وعمه کنارهم نشسته بودن،وسروش و مهیاروپدرجون هم که کنار هم ،میلاد و نیما هرکدوم رویه مبل تک نفره جا گرفته بودن،عمو امیر هم روی یه مبل دونفره نشسته بود که دوطرفش روی دسته های مبل من و ستاره جا گرفته بودیم،همین که از جاپریدم تاآوارشم روی سر امیر پدرجون بلند شد وازجا و ازم خواست به طرفش برم…همون لحظه امیر فرصت رو غنیمت شمرد و به بهونه ی آوردن خوراکی ها و سی دی زد ودر رفت به طرف آشپزخونه…

دستام روزیر سرم گذاشته بودم و نگاهم به سقف بود،ساعت دقیقا سه ی صبح رو نشون می داد ونیم ساعتی از اتمام مهمونی گذشته بود ،
ناخوداگاه لبخند کوچیکی روی لبام نقش بست،برگشتم طرف ستاره که غرق خواب بود و لابه لای دست و پاهامون سه تاخرس گنده قرار داشت،خمیازه ای کشیدم و برگشتم و به شکم دراز کشیدم،نگاهم به کادوهایی افتاد که تلنبار شده بود روی زمین… کنار خرس بزرگ عمو که بالاسرم قرارگرفته بود،
اونقدر که غرق خستگی بودم توان نداشتم قدم از قدم بردارم و وقتی که عمو شریف شوهرهماجون کادوهاروانتقال داد بالا وبعد اتمام مهمونی من و ستاره هم رفتیم بالا،بی حوصلگی امونم روبریده بود،ستاره که همون اول بی هوش شد،چندتااز کادوهارو پایین باز کردم و مابقی فرصت نشد…همونطور که به حالت دراز کش بودم دست بردم و دستبند طلای بسیار ظریفی که ستاره های خیلی ریز بهش بود ونیما برام گرفته به همراه یه ساعت ستش …دستبندروگذاشتم ،جعبه ی دیگه ای روکه پلمپ شده بود بازکردم… یه عروسک خرس پشمالو بود،با یه عالم شکلات با پاکتای فلزی طلایی ویه کارت پستال…ازطرف ملیکا…!خیلی عالی بود!عمه برام یه ست نقره که مدل اسمم به لاتین بودخریده بود، دست بند و گردنبند و گوشواره،عمو یه تابلوی بزرگ گرفته بودکه عکسم بارنگ و روغن روش کشیده شده بود واسمم پایینش درج شده بود، همشون عالی بودن..ستاره عکس بودم وخودش رو قاب گرفته بود توی یه قاب چوبی شیشه ای کلاسیک و یه عطر عالی…
سروش هم که میکس عکسام رو به همراه یه مجسمه ی خوشگل بلوری و یه دکوراسیون از عطرای پاییزی بهم هدیه داد…
همه روازنظرگذروندم،پدرجون یه گردنبند بهم هدیه داد،برلیان بود وقلب باز می شد،توش یه عکس از بچگیام قرارگرفته بودبغلش تاریخ تولدم و تاریخ ساخت گردنبند واسمم حک شده بود،خییییلی عالی بود،
هوووووفففففف!لبخندم کش اومد،چه شب قشنگی بود،البته اگه قسمت فیلم دیدن و مسخره بازی سروش و امیر ونیما و مهیار رو فاکتور می گرفتیم!پدرجون که همون اول عذرخواهی کردو به اتاقش رفت تابه کاراش برسه و به قول خودش جوونا تنهاباشن،
خمیازه ای کشیدم و به دستام کشو قوسی دادم ولب برچیدم که یه دفعه دستم به چیزی برخورد کرد،روی زمین خوابیده بودیم ودقیقا بین تخت و میز آرایش و جلوی پیانو..یه وری برگشتم سمت چپ روبه میز آرایش،چشمم به دوتا جعبه خورد،اوفففف یکیش که جعبه ی هدیه ی مهیار بود که ست آینه و کل سر نقره بود وچندتاشاخه لیلیوم ،هرچند مصنوعی،اما زیبا،
یادم افتاد..‌اون حعبه ی مخملی مشکی جعبه هدیه ی میلاد بود،دلم می خواست بگیرم ومستقیم پرتش کنم بیرون،اما خب هدیه بود و کنجکاوی بدحور قلقلکم می داد!
توی جام نیم خیز شدم و روبان دور جعبه روباز کردم و درش روباز کردم،
اوه….خدای من!چی می دیدم!؟یه گوی شیشه ای شاید کمی کوچیکتر از یه توپ پلاستیکی،با یه عالم برگای زرد ونارنجی وقرمز معلق،یه فرشته ی خیلی خوشگل با بال های قشنگ و لباس های نارنجی وحلقه ی سری که از گلای پاییزی بوذ،ودرخت چنارکوچولویی که برگااز لابه لاش ریزش می کرد وعالیییی بود،پایینش اسم من حک شده بود وتاریخ امروز….خیلی عالی بود…پشت سرش هم یه قلب فلزی بودکه باچرخوندنش صدای موزیک ملایمی شنیده می دازش،یه گوی برفی که نه!باید گفت پاییزی موزیکال!لبخندی رولبام شکل گرفت.درازکشیدم سرجام وگوی رو روی شکمم قراردادم وزل زدم بهش…
ازاون غول وحشی بعید بود.بعیییییید!ناخوداگاه فکرم رفت سمت قرارفردا.‌.زیادی عجیب بود ومرموز.

نگاهی به ساعت مچیم انداختم،سه و پونزده دقیقه رو نشون می داد،نیشخندی زدم،خــ…ــودشــه!
مگه چه عیبی داشت یه ربع معطل شدن؟؟هیـــ…ـــچ عیبی نداشت! لبخند خبیثانم رو از روی لبم برداشتم و دستم رو به بند کیفم گرفتم وقدم به محوطه ی پارک ساحلی گذاشتم،کناردریابود،شلوغ بود ،آخه کی اون فضای سبز اطراف دریارو از دست می داد ؟؟ پراز شمشادهای سبز وتازه ونخل های سربه فلک کشیده بود و درختای سبزو بزرگ دیگه که بافاصله ی هرده متر میز ونیمکتی چوبی قرار داشت زیر هرنخل،فواره های کوچیک لابه لای درختا،بی نظیر بود، راه سنگی ای که با چندصد متر پیاده روی به قسمت ساحلی می رسید ودریابود و صندلی های چوبی…وفضای دل انگیز دیگه ای…
راهم روه سمت همون جای قبل که بابقیه اومده بودم ادامه دادم،خودش بود!هه جناب سرگرد شایگان،روی نیمکت پشت میز نشسته بود،دستاش روگره داده بود توی هم و آرنجش رو روی میز قرارداده بود ودستاش تکیه گاه پیشونیش بود،پاهاش روهم پشت هم انداخته بود،آب دهانم رو طبق روال دراین طورمواقع که کمی استرس داشتم قورت دادم و تند تر قدم برداشتم،
ازهمون چندمتری عطر سردش به ریه های کم جون و خستم کشیده شد،یه لحظه چشمام رفت که از سرمای خوشایند اون عطر بسته بشه که یه دفعه سرش روبلند کردو برگشت طرفم…
مشخص بود کمی یکه خورد اما خودش رو جمع وجورکرد وخیره شدبهم،قدم برداشتم وبه طرفش رفتم،چهرم بی حس بود،من اون لحظه تصمیم گرفتم نسبت بهش خیلی بیخیال باشم ورفتار کنم،یه دستم رو روی میز چوبی قرار دادم وبرای سلام دادن پیش قدم شدم…حواسم پی تیپ وظارهش اصلانرفت،برای من مهم نبود…نگاهم روبه چهرش دوختم و محکم لب باز کردم…
-سلام.
نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد وعقب کشید وتکیش روبه پشتی نیمکت چوبی داد و دستاش رو روی میز قرارداد وبه هم گره داد،اخم انگاری جزئی از دیزاین صورتش بودکه خدا ازهمون اول باخودش گفته بوده ابروهای گره خورده بایداصلی ترین جزء از چهره ی این مخلوق یخی من باشه…
کم کم داشت از این فکرم لبخند کم جونی رو لبام شکل می گرفت که صداش روشنیدم…

معطل می ذاری…همیشه… آدمارو؟!این از خصوصیاتته مـــی دونم!
-جواب سلام بود؟

خب علیک…چیزی اما عوض نمی شه!
-نمی فهمم جنااااااب سرگرد!
نگاهش رویه دور به اطراف چرخوند ودوباره مستقیم زل زد به چشمام.. جواب داد
-نبایدم بفهمی.
سوالی نگاهش کردم و لب زدم
-چی رو؟

توحق نداشتی معطل بذاری من و…
هه…که این طور!پس حسابی سوخته،ایول نازگل صدامتیاز!
پوزخندی زدم و گفتم
-می دونی که لطف کردم که به درخواستت عمل کردم و از وقتم زدم و پاشدم اومدم این جا!
-می دونی که باید می اومدی! وگرنه….
-هه می دونم میدونم ،کلا شما نمی تونین انسانی وارتر رفتارکنید.
-اخماش بیشتر کشیده شد توهم،لب گزید،دستاش رو مشت کرد و تیز نگاهم کرد ولب زد
-بس کن…بشین.
شونه ای بالاانداختم ،بایدم بس می کردم،بی تفاوت روی نیمکت پشت میز و دقیقا روبه روش نشستم و کیفم رو روی پاهام قرار دادم،دستام وزیر بغل زدم و تکیمو دادم به پشتی نیمکت وخیره شدم بهش،اونم مستقیم نگاهم می کرد،
-تاکی می خوای زل بزنی؟ازم خواستی بیام..می شنوم،بفرما،فقط…زود!
نگاهم رفت سمت دست مشت شدش که بیشتر فشرده شد و دندون قروچه کرد ،آخ دوست داشتم حرص خوردن همچین آدمی رو!
درحالی که نگاهم می کرد دست برد و از کنارش روی نیمکت ، جعبه ی سفید رنگی رو بالا آورد،نگاه متعجبم بین اون و جعبه درگردش بود،جعبه ای که از رنگ وروش می شد حدس زد کمی قدیمیه،
سوالی نگاهش کردم و نتونستم خودم رو کنترل کنم و بی محابا دهان باز کردم

ایـ…این جعبه چیه دیگه!؟
چیزی نگفت ،جعبه رو باخشم تموم کوبید جلوم،طوری که غباری که روی میز چوبی بود به هوابلند شد وکمی یکه خوردم،
دوباره تکیه داد و باپوزخند گوشه ی لبش نگاهم کرد ،
باسرانگشتم کمی جعبه رو به عقب هل دادم و متعجب و هل لب زدم
-ایـ…این چیه!؟یَـ…یعنی چی!؟این توچیـه!؟
مشتش رو روی میز کوبید و خم شد به جلو وبادندونای کلید شده جواب داد
-این جعبه زیباترین حماقت زندگی من رو مدت هاست نگه داری می کنه…!
کمی ترسیدم از خشمش…آب دهانم رو قورت دادم ولب زدم
-مَـن…من واقعا نِـ…نمی فهمم!!!
باصدای پراز خشمش و مشت بعدی روی میز چشمام ناخوداگاه بسته شد…
-بازشششش کنننننننن!

نگاهم بین اون جعبه ی روبه روم و اون مردی که با نهایت خشم خیره شده بود بهم و تند نفسش می کشید،طاقت نیاورد و لب زدم
-این جعبه چه ربطی می تونه به من داشته باشه ؟!
مشخص بود کلافست،چشم هاش روبه هم فشرد و لب زد
: بازش کن…
ای بابا! عجب گیری کردم آخه!چشمام رو توکاسه چرخوندم که نشون از حرص وکلافگیم می داد،لبام روتودهنم کشیدم و یه دفعه نفسم رو پرصدابیرون دادم و جعبه رو کشیدم سمت خودم،حواسم رفت سمت میلاد که باکشیده شدن جعبه روی میز چوبی،زیرچشم نگاهش رو بهم دوخته بود،
آب دهانم رو قورت دادم و دست بردم سمت جعبه ،جعبه ای که شاید به اندازه ی یه جعبه ی شیرینی بود،اما باارتفاع بیشتر و مدل کادویی،اماکهنه و بدون هیچ گل و یا ربان و پاپیونی،دستم به در روی جعبه رفت، نگاهم اما به نیلاد بودکه کف دستاش رو به پیشونیش چسبونده بود و خیره بود به چوب پراز خاک وغبار میز،
در جعبه رو برداشتم ،یه عالمه برگه بود …
نگاهم رنگ تعجب به خودش گرفت…دست بردم و اولین کاغذی که به چشمم اومد روبرداشتم…!

تای کاغذ رو باز کردم…نگاهم چرخ خورد روی تک تک کلمات،من چی می دیدم؟!اینا آخه چه ربطی به من داشت!؟
از اطراف غافل شدم و وحواسم رفت پی نوشته ها،
،، بسم الله الرحمن الرحیم، دهم دی ماه سال هزارو سیصدو هشتادوهشت،رأس ساعت سه بامدادرمحموله ی اول به دست مأمورین گروه حیدر۱یافت شد…،،
وبعد هم درادامش مشخصات از اون محموله که ظاهرا اسلحه و دیگرسلاح های ممنوعه بودش وچند عکس سیاه وسفید از جعبه های بزرگ حامل پایین برگه بود.
چشمام داشت ازحدقه درمی اومد،آخه اینا دیگه چی بود؟
امابازهم کنجکاوی مجالی بهم نداد و برگه ی بعدی روبرداشتم،خط به خط زیر نگاهم قرارمی گرفت،
،، بسم الله الرحمن الرحیم‌.امروز سیزدهم دی ماه سال یک هزاروسیصدوهشتادوهشت،رأس ساعت چهار عصر محموله ی دوم توسط گروه حیدر۱یافت شد…! ،،
ومثل دیگری مشخصات اون محموله و روزومکانش روکه حوالی اراک بود، دقیق ومو به مو نوشته بود به همراه چندین عکس…!
کاغذروانداختم کنار و بعدی رو برداشتم،هی بیشتر ازقبل متعجب می شدم،ربط این کاغذارو به خودم نمی فهمیدم ،نفس عمیقی کشیدم وشروع کردم به خوندن .
،، بسم الله الرحمن الرحیم. امروز بیست و دوم بهمن ماه سال هزاروسیصدوهشتادوهشت،رأس ساعت دوبامداد،سومین و بزرگ ترین محموله ی قاچتق اسلحه،در مرز سیستان و بلوچستان،به حمد ویاری خدا و همت بی نظیر گروه حیدر کرار۱یافت شد ،،
زمان..‌مکان دقیق و تموم مشخصات و مطالب دیگه راجع به گروه خلافکار محموله های قاچاقی و…که نشون می داد مدت ها نیروهای امنیتی وپلیسی رو سرگردون کرده بودن و دستگیرشده بودن،درج شده بود،
برگه رو انداختم وبرگه ی بعدروبرداشتم،
باچیزی که دیدم چشمام دودو می زد و ازتعجب داشتم پس میوفتادم،آب دهانم رو قورت دادم و چشمام روبستم و زمزمه کردم

ســروش…..!
نگاهم روازبرگه برداشتم وبه میلاد دوختم ،مطمئن بودم از نگاه به اولین برگه وخوندنم،من و زیر نظر گرفته بود،پوزخندی زد و باطعنه جواب داد
-آره….!سروش!
ونگاه به نقطه ای نامعلوم دوخت،بی توجه بهش نگاهم رودوختم به برگه ها،حدودهفده عکس ازهفده نفربود،که آخرینش چهره ی سروش بود باتموم مشخصات..برگه ی بعدی،عکس سیاه سفید از سروش وتموم مشخصات،
برگه ی بعدی عکس سروش و گذارشات تعقیب و گریزش..
برگه ی بعد حکم…
برگه ی بعد دادگاه و محکمه وزمان و تاریخ و مکان،وجرم و…
باورم نمی شد،سروووووش!اینادیگه چیه!؟قاچاق اسلحه!؟سروش؟!برگه هترو درآوردم و ریختم روی میز،قلبم دیوونه وارمی کوبید،غیرمنتظره بود.‌‌..واینکه متوجه نمی شدم دقیقا چرا من ؟چراباید من ببینم،آخرین کاغذروهم که برداشتم نگاهم گره خوردبه یه کلاه دخترونه ی سفیدآفتابی..پراز نگین های شیشه ای،ذهنم درگیربود…این کلاه خیلی اشنابود…نگاهم به دستبند چرمی قهوه ای افتاد….هی!یادم افتاد…دستبند رو برداشتم،روش یه برش طلایی رنگ مستطیلی بود ،یادم افتاد،طلابود واسم نازگل به لاتین روش حک شده بود.ناخوداگاه لبخندی رولبام نشست..دستبند رو توی مشتم فشردم ،نگاهم خورد به ته جعبه،یه اسپری سفید.
دست بردم وبرش داشتم،اسپری من بود!تو اون جعبه چی کار می کردن اینا؟اسپری رو تودستم گرفتم،کنارش ترک برداشته بود ،وجالبتر اینکه رد لبام بااون رژلب صورتی دور دهانه ی خروجی اکسیژن اسپری قرار گرفته بود ،نگاهم حیرون بود..اون کلاه… مال من بود،اینا دستبند و کلاه مال چندسال پیش بودن!
نگاهم لرزون لغزید روی میلاد که جدی نگاهم می کرد ،باصدای خفه ای لب زدم

نمی فهمم…!

دقیقا یازده سال پیش بود…
باشنیدن صداش سربلند کردم و خیره شدم بهش ،تیزنگاهم کرد،اشاره ای به برگه هازد و گفت
-اونارو بذارتوی جعبه!
نیم نگاهی به کاغذا انداختم و توی کسری از ثانیه همه رو برداشتم و جادادم توی جعبه ،اما درش رونبستم و هنوز دستبند توی مشتم بودو اسپری لای انگشتام به بازی گرفته شده بود واون کلاه سفید رنگم روی میز قرار داشت ،با هول نگاهی به میلاد انداختم و لب زدم
-خُـ….خُـب…!ادامش؟
دستاش رو گره داد به هم وروی میز گذاشت،نگاهش رو مستقیم دوخت به چشمام و لب زد

دقیقا سه سالی می شد کنکور داده بودم و تورشته ی داروسازی دانشگاه بهشتی تهران مشغول تحصیلات بودم،البته باید گفت دوسالی رو تودوره ی ابتدایی به صورت جهشی گذرونده بودم…
کلافه شدم،طاقت نیاوردم و پریدم میون حرفش

و اینا ربطش به من؟؟؟
چیزی نگفت،فقط اخم بین ابروهاش جدی ترشدوبدون هیچ توجهی ادامه داد
-اما این رشته علاقه ی خونوادم بود وکلا پدرم که سرو دستی دراین زمینه داشت وادارم کرد باهوشی که دارم سمت پزشکی وداروسازی و..برم و من دارو رو پذیرفتم،
هــه!چه از خودمچکر!پوزخندی زدم تودلم و دوباره گوش سپردم به ادامه ی حرفاش‌‌…

علاقه ی من به نظام عجیب بود… قول داده بودم هرطورشده وارد نظام بشم،اماخب شرایط خاص خودش رو داشت،اما خب من مرد جازدن نبودم ،برای تحقق این رویا باید وارد ارتش می شدم،اما خب ارتش گزینه ی موردنظر من نبود،اونقدر دویدم تا به طورکامل تحصیلاتم رو به پایان رسوندم و باتلاش زیاد وطبق قوانین خاص نظام تونستم وارد دانشگاه افسری بشم،من ساخته شده بودم برای نظام،هدفم همین بود اماخب توشاخه ی دارو هم خیلی موفق بودم…
داشت حوصلم روباتعریفایی که از خودش می کرد به سر می برد اماخب حرفی نزدم و بازم گوش سپردم به حرفاش.

خیلی زود باتلاش زیاد به درجات مختلف می رسیدم،واون زمان زمزمه هایی از گروهی که باهمکاری بعضی گروه های مختلف از کشورهای خارجه مشغول قاچاق اسلحه و چیز هایی مثلش بودن به گوپش می رسید،وقتی من به درجه ی سرگردی رسیدم همه چیز عالی بود و اما هنوز همه ی مامورین ناجا به دنبال یه همچین گروهی بودن،اولین پرونده ای که باید برای اولین بار توش دست می بردم همین بود،سال هشتادوهشت،همون سالی که اوج اتفاقات ناگوار وشورش هابود،اون گروه ازاین فرصت ها استفاده می کردند و توی این گیرو دار که نیروها حواسون به امنیت مردم بود کارشون رو به سر می رسوندن،که خوشبختانه گروه تجسس ما تونست ردشون رو بزنه و در دوتاریخ بافاصله ی چندروز تونستیم دواازمحموله هارو بگیریم و دوتابرنامه رو منحل کنیم… سومین وبزرگترین محموله هنوز برقراربود و مشکل،تمام نیروها آماده باش بودند و خواب نداشتند،خوشبختانه رو ز راهپیمایی بیست ودوم بهمن هشتادوهشت ردشون توی منطقه مرزی سیستان زده شد و همه نیروها آماده با ش بودن اون اطراف،مام بااولین پرواز خودمون رو رسوندیم و دقیقا هر نه نفر باقیمونده رو دستگیر کردیم و یکی از بزرگ ترین و کثیف ترین دستاورد های خلافکاران اون موقع به طور کامل منحل شد و این برای ماصدهاامتیاز طلایی بود…جای جالبش این جابود که سروش پرند که عضو خاندان پرند بود و حسابی این خونواده سرشناس بودند و آقای پرندبزرگ یکی از مردان بسیار خیرخواه ومتدین بودن، چطور امکان داشت پسرش دستی توی همچین کاری داشته باشه؟
بدون این که اطرافیان و مردم چیزی بدونن به جناب پرند اطلاع دادیم وبعد مدت ها بحث وتحقیق و..متوجه شدیم سروش نوه ی جناب پرندهستند وپسر استاد امید،حض کردنش مشکل بود مخصوصا وقتی استاد که مدرس ریاضی و فیزیک من بودند طی چندسال اخیر حالا در همچین وضعیتی بامن روبه رو می شدن…خلاصه سردسته ی باند ویک نفردیگه که کارشون فراتراز قاچاق اسلحه بوده و هم دستاشون بی اطلاع بودن اعدام می شن،بقیه ده تا پانزده سال حبس واماسروش که سرودست زیادی تواین کارنداشت و توسط یکی ازهمون افراد ناخواسته وارد اون گروه می شه باتلاش ما و همکارا،فقط تونست ده سال رو به شش سال حبس کاهش بده و تعهد بده…هیچ کس نفهمید جز جناب پرند بزرگ و پسر هاشون وخانماشون…
باورم نمی شد…سروووووش!شش سال حبس!یعنی همون شش سالی که یه دفعه سراز فرانسه درآورد و باباوعمو اینا گفتن تحصیلاتش روادامه می ده و اطلاع دارن و..برنامه ریزی شدس همه چیز… اما خب سروش که سنی نداشت!خدای من…
نگاه حیرونم لغزید روی چشمای میلادکه تیز وبرنده خیره شده بود بهم…باصدای خشداری لب زدم
-بـ…باورم نمیشه!سروش….ربط اینابه من؟!چی داری می گی!؟چراکشش می دی…
خودشروجلوکشید وهمونطورکه خیره بود به من لب زد:

ـ درست سه سال پیش،دوباره زمزمه ای از یه گروه قاچاق اسلحه و البته یه محموله هم دارو های تقلبی طرف آستارا ومازندران و…شنیده می شد ومن اولین گزینه ای که به ذهنم اومد سروش بود،تنها مهره ای از اون باندکه زودتر از بقیه رهایی پیدا کرده بود،هرچند کم کار و کمرنگ.
درنهایتش تموم نیروها به حالت آماده باش بودن و تعدادی راهی استارا شدیم ،توی همین حوالی ویلای پدرم قرارداشت،قرار بود راه بیوفتیم از همین جاده،سه تا سگ تجسس هم همراهمون بود،یکی ازسگا زنجیرش تو دستم بود،اطراف ویلای جناب پرند بودیم ومی خواستیم راه بیوفتیم سمت نقاط موردنظر،نمی دونم چی شد صدای جیغ و فریاد بود،اول فکر کردم موردی پیش اومده طی هول کرد وهمزمان یه دختر.
آب دهانم رو قورت دادم وخیره شدم بهش ،مستقیم نگاهم می کردوتیر نگاهش تاعمق وجودم رسوخ می کرد.
سری تکون داد و ادامه داد
-یه دختر نارنجی پوش دوید بیرون و ،سگ هم حالتش متشنج شد،اصلاسابقه هم نداشت امکان نداشت سگ های تجسس به کسی حمله کنن،اون لحظه هم قصد سگ حمله نبود،اما اون دختر ترسید و افتاد واولین کسی که پشت سرش دوید بیرون و خم شد سمت دختر سروش بود.
وقتی نگاهم به موهای نارنجی رنگ و اون جفت چشم مشکی افتاد که حواسش به من نبود وحال خوشی نداشت،اما کسی نبود،نفهمید و ندید و نشنید،صدای تپیدن های محکم و دیوونه وار قلب سرگرد ملقب به یخ رو،منی که تارهای رنگ نارنجی اون موها دور قلبم تنید و بایک نگاه مزه ی خواستن روچشید ومن اون لحظه تموم زیبایی ونجابت خلقت رو تو اون چهره ی پردرد از ترس پیدا کردم،
سرم رو بلند کردم،من چی می شنیدم؟عجیب بود!هضمش سخت بود،آب دهانم روقورت دادمو زل زدم بهش،دستی به صورتش کشید وبدون نگاه ادامه داد
سروش من رو دیده بود،وقتی چندنفردیگه اومدن طرفت من دورودورتر شدم،تورفتی اما من با همون لباس نظامی دویدم اونجا ،نگاهی به اطراف انداختم،هیچ کس نبود،فقط یه دستبند افتاده بود روزمین و یه کلاه سفید توی چمنا، که وقتی خم شدم و برش داشتم عطرموهات نفسم رو بند آورد… نازگل!
حالا نگاه مات من و نگاه حیرون و تب دار اون بهم گره خورده بود ،باهرکلمه که از دهانش خارج می شد ضربان قلبم تند تر می شد و متعجب تر،باورش به خداسخت بود!ناخوداگاه دستبند رو توی مشتم فشردم.لبام رو تو دهانم کشیدم و نگاهم رو ازیه شرم خاص دخترونه سر دادم رو اسپری توی دستم،صداش روشنیدم که لب زد

سروش من و دیده بود،ازم کینه داشت،شاید بلد نبود تشکرکنه نذاشتم مثل بقیه پشت میله ها بمونه،وقتی مدت ها بعد ازش خواستیم بیاد اگاهی برای پرسیدن سوالات لازم،که متوجه شدم سروش هیچ دستی نداشت توی اون گروه و زندگیش روال عادی گرفته بود،بهم گفت چرا اون روز اونجا بودی واونطور خیره بودی ،بدون ترس لب بازکردم،بی محابا و ناخوداگاه گفتم دیوونه شدم،دیوونه ی اون دختر موپاییزی…سروش هم نامردی نکرد و کوبید رومیز وگفت اون دختر عشق منه شیرینی خورده ی منه،مال منه،گفت اون دختر دوستم داره نزدیک نمیای،گفت اون دختر ازت متنفره چون می دونه شایگان نامی عشقش رو پشت میله ها به ناحق انداخت.عصبی بهش گفتم ناحق نبود،نترسید و فریاد زد وهرچیز نباید می گفت روگفت.
باورم نمی شد!سروش چی کارا کرده بود ؟خدای من…لعنت بهت سروش!باچشمای گرد شده و یه اخم بین ابروهام دستبند واسپری رو روی میز گذاشتم و سری تکون دادم ولب زدم زمزمه وار: سروش لعنتی.
پوزخندی زد و نگاهش رو به جعبه دوخت و بی توجه ادامه داد
: اما یک روز تو اتاق ،تواداره،صدای فریاد شنیدم وبیرون اومدم توروکنار امیر دیدم نفسم داشت قطع می شد،پابه اتاقم که گذاشتی داشتم می مردم وزنده می شدم ومطمئن بودم ازدواج کردی ،خیلی زیباتر و خانم ترشده بودی ،دوست داشتم سردربیارم مرد کنارت کیه،اونقدر تندرفتم که متوجه شدم اون مرد عموی توعه ووقتی بلندشدی تاشماره رو روی کاغذ بنویسی نفسم به شماره افتاده بود ازاون عطر وجودت،آرامش خاصی به سمتم هجوم برو من به خلصه ی شیرینی فرو رفتم،به امیر قول دادم حساب اون سرباز روبرسم،حالا اون سرباز حسابش پاک بود…می دونی چرا؟!
لب گزیدم وسکوت کردم،کوبیدروی میز،کمی توخودم جمع شدم که تند نفس می کشید وادامه داد: چون من حالا عاشق بودم!عاشق کسی که فکرمی کردم حالا متاهله وحسم گناهه…اما دیدمت دوباره…ازسروش لعنتی خبری نبود،انگاردنیاروبهم دادن وقسم خوردم تاحدمرگ اون سرباز رو بزنم وگوشمالی بدم…چطور جرئت کرده بود!؟
لب گزیدم.. وبازهم گوش سپردم به حرفای میلاد،که لب بازکرد: قراربود خونه ی جناب پرند جلسه ای برگذاربشه…همه ی اینا رو من خواستم..بابام هم فکرمی کرد من مشتاق شراکتم،اما من هدفم نزدیکی به دختر مونارنجی بود،امیر اصلا درجریان نبود ومنم که از جلسه فراموش کرده بودم باش تماس گرفتم بیاد وحال وروز سرباز رو که گوشه ی انفرادی تامرزمردن رفته بود رو ببینه…
روز جلسه هم امیر ازیادم رفته بود وهمین که همراه پدرم وارد عمارت شدیم امیر باهام تماس گرفت .

بایه عذرخواهی جلسه رو به بزرگترها سپردم و بیرون زدم که روی سنگ ریزه های حیاط ویلا چشمم به یه اسپری افتاد که رد لبای صورتی یه نفرروش بود.‌..برش داشتم،کنارش ترک برداشته بود ومن می دونستم این اسپری مال کیه!ازنظرمن لازمت نبود..
اونقدر از پی تو قدم برمی داشتم که حدنداشت واماسخت بود که جلوی برادر و عموت وبقیه دم نزنم،اون شب هم توی رستوران توابراسیر می کردم،ازکل انداختن باهات سیر نمی شدم،اما دوست نداشتم بفهمی.‌‌یادم از سه سال تلخی افتاد،یادم از سروش افتاد وحرفاش،بازم سردشدم تلخ شدم و اومدم سراغت…دست خودم نبود،من روحم خسته بود ،نمی دونم چرااونکار رو کردم ‌..شاید یه نفر درکم می کرد،ملیکا…والبته مهیار،ازوقتی برای کارم، قرعه ی شمال به نام من افتاد اومدم این جا این دوتا همراهم بودن…عمه ی من اینجاست…شب تولدت که نگاهم به سروش افتاد دوست داشتم عمارت رو آتیش بزنم…
نهایت خشمم این شدکه ازت خواستم بیای و باهات درمیون بذارم..‌من هنوز خیلی خستم…
سری تکون داد وبدون نگاهی بهم دست بردکاغذارو درآورد و همه رو پاره کردوریخت روبه روم روی میزوبدون هیچ حرفی،کلاه و اسپری ودستبند رو برداشت وتوی جعبه گذاشت…ماتم برده بود،قدرت تکلم از دستم در رفته بود،درجعبه رو گذاشت ولب زد: فکر کن…
بدون هیچ حرفی جعبه روبرداشت،نفس عمیقی کشید و قدم برداشت،سربرگردوندم،بانگاهم دنبالش کردم…سخت بود برام هضم این همه حرف…اونقدر خیره شدم که پیچید سمت راست و ازنظرم محوشد..

-خوبم من؟!
ستاره به حالت خنده داری الکی دستاش رو چندبار کوبید توی سرش و بالحنی خنده دار لب زد

ای بابااااااا!دیوونه شدم که دخترجون!بار هزارمه داری می پرسی که!
-خب زهرمار،همش فکر می کنم یه نقصی این وسط هس،یه طوریم!
-الکی حرف مفت نزن!حالام گمشو از جلوی کمد کنار که می خوام شالم رو بردارم،نوبت منه!
وجلواومد و با باسنش ضربه ای بهم زد که تکونی خوردم و از جلوی آیینه قدی روی کمد کنار رفتم،روسری ابریشمی وساتن شیری رو روی سرم مرتب گذاشته بودم و به مدل جدید و بسیار قشنگی یه طرفه فیکسش کرده بودم،مانتوی بلندی تاروی زانو همرنگ روسریم تنم بود،آستین بلند بود،مدل آستیناش طوری بودکه از آرنج به پایین پف می شد و روی مچ ،مچی می شد و بندونک نارنجی رنگی گره می خورد،یقش گرد بود و جلو باز واز کمر چین های ریز می خورد و جنسش حالت خاصی داشت،زیرش تونیک جذب مشکی پوشیده بودم تا روی رون چسبون بود،یه کمربند بافته شده ی نارنجی هم روی مانتو می خورد ،ترکیب جالبی بود،شلوار مشکی جین برموداکه جذب پام بود رو پوشیده بودم به همراه صندل سفید جلوباز که همش بند بند بود و ساده فقط بغل مچ پا پاپیون ریز مشکی ول خورد،یه پابند طلاسفیدهم بسته بودم بعلاوه لاک شیری رنگ که رو ی ناخنام خودنمایی می کرد ،آرایش چهرم فقط یه رژ هلویی بود،موهای نارنجی رنگم رو با یه فرق کج دیزاین کرده بودم که فقط کمی ازشون از روسری بیرون بود و گوشه روی همون چند تارمو یه سنحاق سر پاپیونی نارنجی کوچیک مشکی فیکس کرده بودم،خدایی عالی شده بودم،بااین که مشکی هم پوشیده بودم اما بیخیال بودم،زیادی بهم می اومد،لبخندی رولبم شکل گرفت وسمت تخت رفتم و نشستم وخیره شدم به ستاره بااون تیپ محشرش که جلوی آیینه با شالش مدام ور می رفت…
یکی از متکاهای روی تخت رو برداشتم و رو پاهام قراردادم و دستام روتکیه گاه چونم قرار دادم ،فکرم رفت تاناکجا ونگاهم خیره بود به نقطه ای نامعلوم ،ذره ای فکر چندروزپیش،پارک ساحلی و حرفای شایگان وگذشته ی مسخره ی سروش از ذهنم پاک نمی شد، البته هرچیزی که به سروش گذشته بود واقعا ربطی به من نداشت ومن بیشتر ازاین می سوختم که چرا به خاطر کینه ی خودش ازمن مایه گذاشته بود و اونطور دری وری گفته بود!اونقدر خودم رو سرزنش کردم وخودخوری کردم تارفتارم باسروش تغییر نکنه که همین طورهم شد،سروش واقعا مثل یه برادر همیشه هوام رو داشت.. از قضیه ی غیرقابل باور سروش اکه گذر کنم می مونه حرفای میلاد راجع به من راجع به خودش،تصور این که میلاد همچین حسی رو داشته باشه واقعا غیر قابل تصور بود!نمی تونستم به خودم بقبولونم،مخصوصا وقتی یادم می اومد که چطور من و جلوی ویلاخوردم کرد، کوبید توسرم که من بیمارم،بابقیه فرق دارم،حتی فکر به این که کنار همچین شخصیت خشکی قرار بگیرم عذاب آور بود، مخصوصا این که من دنیای دخترونم پربود ازلطافت،پربود از یه جنس نرم،باشخصیت نرم و آرومی که داشتم خیلی خنده داربه نظر می اومد که مکمل بشم بایه مرد خودخواه و خشک…هرچند که ادعای عاشقی می کرد،از طرفی هم نمی دونستم این دوسه روز چرا از این که اعترافات میلاد روشنیدم مزه ی شیرینی مدام حس می شه تو کل وجودم،یکم عجیب بود،انگاری خوشم می اومد که بااین شخصیت نرم یه شخصیت سرد وتلخ شیفتم باشه،هرچی که بود دلیل بر پذیرشش نبود،کلا مغزم دراین باره إرور می داد،برام قابل هضم نبود،
-چطورشدم نازگل؟!
باصدای ستاره که من رو خطاب قرارداده بود از فکر بیرون اومدم،نگاهم رفت پی ستاره که باشوق جلوم چرخ می زد وازم نظر می خواست…
بالبخند خیره شدم بهش،بااون شال سورمه ای رنگ و جین جذب سورمه ای برمودا خیلی تودل بروشده بود،مانتوی جذب سفید هم پوشیده بود وصندل های جلوبسته ی سفید ،رژ صورتی رو لباش خیلی زیبا نشسته بود و کلا بااون چشمای عسلیش غوغا کرده بود،بالبخند و لب باز کردم

عالی شدی،بااون چشمات…می ترکونی!چه شود امشب!دوماد باآهو اشتباه نگیرتت!
چهرش رومچاله کرد وگفت
-نازگل زر مفت نزنا!تاتوهستی کسی به من و آهو نگاه نمی کنه! بااون چشمای مشکیت و موهای نارنجیت،پوست صاف و ابریشمیت!هیکلت که نگوووووو!اوووووف!
-هی!بسه بسه!داری شلوغش می کنی!
-نه نه!بذا ادامشم بگم!
ودست به کمرش زد و ادامه داد
-یه هودیدی دوماد قش کرد!یانه!اصلا همون جا اعلام کنه نظرش عوض شده!
-گمشو ستاره!
خندید ومنم خندیدم ،میون خنده لب زد
-والا!
-بمیری توووووو!
-زهرمار!می گما!
-هوم؟!جونم؟

آهو خوبه یه بار عکس پسره دیده اونم ما قبلا!تمام رخ هم نه!چه تعریفی می کرد!
-آره،حتما تعریفیه،آخه عمه از هرکسی تعریف نمی کرد.
-مطمئنا تعریفیه،اما نمی دونم چه خواستگاریه امشب!ندیده نشناخته!ازراه دور،اونم باهماهنگی مادرخونواده صورت گرفته!پدرجونم قبول کرده!
-اوهوم،ظاهرا مادرخانواده فک کنم خانم دادفربودش،کلی قسم رو…می خوره و تضمین می کنه خونواده بی نقص ودرست وسرشناسی هستن..پدرجونم می ره دنبال پیشینه دادفر،ظاهرا ازاشراف بودن و در اخلاق و کردار بیست ……

این شدکه اجازه داد..
شونه ای بالا انداخت و گفت
-ایشالله خوشبخت بشن..
لبخندی بهش زدم که همزمان صدای فریادسروش شنیده شد
:بابا بیاین دیگهههههه!به قرار تماس گرفتن اطلاع دادن که مهمونا اومدن ،
پوفی کردم!دوباره یادم از اون قضایاافتاد،ستاره درحالی که دوباره سمت آینه می دوید در جوابش فریاد زد
-اومدیم به خداااااا!
خندم گرف…
امشب شب خواستگاریه عمه آهوبود،خونواده ما وعموامیدشون همه خونه ی پدرجون که تهران بودوتوی یه منطقه ی عالی نزدیکی های خونه ی ما وعمو اینا قرارداشت،بودن،از سه چهار روز قبل خونه وحیاط بزرگش با نظارت مامان وخاله گردگیری شده بود توسط چندنفر،ماو بقیه هم پنج صبح حرکت کردیم و سه بعدظهر رسیدیم تهران وبعداستراحت کوتاهی باستاره اومدیم خونشون تااین جاحاضرشیم،اخه همه عصررفته بودن خونه پدرجون،خدابخیر بگذرونه امشب رو…
بافریاد دوباره ی سروش متکاروپرت کردم و کیفم وبرداشتم و همراه ستاره که غرغر می کرپد پایین دویدم…

-ایول بابااا!ماشینو!نه خوشم اومد ا،آهوهم همچین بدسلیقه نیست!
ستاره درحالی که دستی به سرووضعش می کشید جواب داد

حتما پسره تعریفیه!
خودم رو رسوندم به ستاره وهمپاش قدم برداشتم،سروش هم بافاصله ی یک قدم جلوتر راه می رفت،توی حیاط بزرگ ودرندشت خونه ی ویلایی پدرجون دوتا ماشین لوکس یکی سوناتای سفیدرنگ و دیگری مازراتی مشکی رنگ قراردادشت،دیر کرده بودیم…
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و فکرم روبلند زمزمه کردم
-دیر رسیدیم…
سروش یه دفعه برگشت عقب وچشماش رو گرد کرد و با یه اخم الکی که سعی می کرد خندش رو قورت بده لب زد

ازدست شمادوتاس!من و فرستادن دنبالتون،پدرم در اومد به خدا!سرطان هنجره گرفتم بس دادزدم دیرشد!
چشمام روتو کاسه چرخوندم و جواب دادم
-هی! ازخداتم باشه که دوتا خانم عالی و خوشگل افتخار همراهی بهت دادن!
بلند خندید و به راهش ادامه داد ولب زد
-اوه یس!البته البته!دوبانوی زیبای شرقی افتخار همراهیشون رونصیب بنده کردن!
ستاره: پس چی سروش خان!؟کلاتو بنداز هوا که یک هیچ ازبقیه پسراجلویی!
سروش: اوف! بیاین بالا کمتر اراجیف بگین!خانمای ازخودمتشکر!
من و ستاره که پشت سرش قدم برمی داشتیم ریز خندیدیم،
اما من لبخندم سریع عوض می شد تلخ می شد،نمی دونم ،شاید بازم این فکر مغزم رو مثل خوره می خورد،سخت بود سروش رو توی گذشتش تصور کرد.. هرچی که بود خداییش برای من مثل نیما کوه بود مثل امیر کوه بود…
بارسیدن به پله های عمارت دست از فکر کردن برداشتم،پله های سنگی روطی کردیم که پربودن از گلدون های بزرگ وکوچیک و چراغ های گوی مانند سفید که روی دوطرف هرپله کارگذاشته شده بود،جلوی در که رسیدیم سروش برگشت طرفمون،صرفه ای مصلحتی کرد و لبخندی زد و وارد شد،ازدرچوبی و بزرگ که وارد می شدیم یه راه روی طویل دوسه متری بود که بغل در ورودی کمد وآینه وجاکفشی تعبیه شده بود ،من وستاره نگاهی ردوبدل کردیم ،باسر اشاره زد اول من واردشم،چشمامو براش گرد کردم وباضربه ای به کمرش هلش دادم تو،بدبخت نتونست لب بزنه!لب گزیدم تا ازاون حالت واردشدنش خندم نگیره و دستی به روسریم کشیدم و وارد شدم،ستاره منتظر وایساده بود،نگاهی توی اینه روی کمد به خودم انداختم ،لبخندی زدم که باسقلمه ای که با پهلوم وارد شد چشمام ازحدقه بیرون زد،برگشتم طرف ستاره ودرحالی که روی پهلوم رو می مالیدم لب زم
-چته وحشییییی؟سوراخ کری ..‌
-زهرمار!الان وقته قر اومدن ودید زدنه!؟بیشعور یکی رد می شه ضایست!
-کی می خواد ردشه مثلا!؟
-حرف نزن بریم..
ودستم رو گرفت و دنبال خودش کشید، صدا ها ی خندیدن های مردونه فضا روپرکرده بود و گاهی هم بحثای زنونه که به راحتی شنیده نمی شد،نفس عمیقی کشیدم و پشت سر ستاره وارد شدم،اوه ….مای گاد!همه روی مبل های راس سالن نشسته بودند،سروش مشغول احو‌الپرسی بود،باصدای خاله که مارو خطاب قرار داد نگاه همه چرخید رو روی ما ایستاد!
یه لحظه من و ستاره هنگ کردیم…
خاله: به به!چه عجب خانمای خوشگلمون هم تشریف آوردن!
لب گزیدم و به همراه ستاره جلورفتیم،زن و مرد بسیااااار شیک پوشی از جابلند شده بودند،مرد هیکل فوق العاده مردونه ای داشت…خیره شده بود بهم،خیلی عجیب بود،طورخاصی نگاهم می کرد که یه لحظه جاخوردم و این رو ستاره هم فهمید،مردپعینکی بود وپشت شیشه های عینکش یک جفت چشم مشکی،حدی اما مهربون خودنمایی می کرد، باموهای جوگندمی که به زیبایی بالازده بود و کت وشلوار مارک اتوکشیده ی خاکستری،که درکنارش خانمی که بهش می خوارد پنجاه سالش باشه قرارداشت،باصورت گردوزیبا و بسیار مهربون،روسری زرشکی ابریشمی به سرداشت وچند تار موهای بلوندش اززیر روسری دیده می شد،بامانتوی بلند مشکی و کفش های پاشنه پنج سانتی مشکی،زیادی برازنده بودن،ادبشون و صمیمیتشون تورفتار واقعا نمره ی بیست می خواست،بااحوالپرسی گرمی که بامن و ستاره داشتن واقعا جفتمون یکه خوردیم!زن و مرد دیگری هم بودن،سنشون شخص بود بیشتر از زوج قبلیه که متوجه شدیم خانم وآقای دادفر هستن،مرد موهای خاکستری داشت،جثه ای کمی تپل،فوق العاده بانمک و مهربون که تنش توی یه کت و شلوار دودی رنگ قاب گرفته شده بود،یه لحظه تعجب کردم چراکسی کت های آقایون رو آویز نکرده و هنوز تنشونه!خندم رو خوردم،خب زور که نبود!؟بود!؟هه.یه خانم هم باموهای بلوند ،که روسری سورمه ای سفید زیبایی رو سرش خودنمایی می کرد هم صورت مهربونش که کمی چروک روش مشخص بود رو قاب گرفته بود که دیزاینش یه آرایش بسیییار ملایم ومحو بود .خیلی عالی بامن و ستاره برخورد کردن ودر آخر دختر خانم تقریبا بیست وچهار پنج ساله ای باچشمای قهوه ای درشت شبیه خانم داد فر کنار یه صندلی خالی نشسته بود ،گرم وصمیمی باهم احوالپرسی کردیم،تعریف و تمجید هاشون تمومی نداشت،بابقیه هم احوالپرسی کردیم که مامان و خاله بااشاره بهمون فهموندن یک ساعت تأخیر عواقب بدی داره و به حسابمون حتما رسدگی می شه!ریز خندیدیم وقدم برداستیم سمت کاناپه که خالی بود

و فقط سروش نشسته بودونگاهمون می کرد،
همین که خواستیم بشینیم صدای خنده و همهمه بلند شد و آقای داد فرو بابا همزمان بلند صدارسوندن،
،، اینم عروس خانم و آقا دوماد ،،
من و ستارع نگاهی متعجب به هم انداختیم ویک دور سابن رو ازنظر گذروندیم،از آهو و دوماد خبری نبود!پس رفته بودن حرفاشون روبزنن!یک ساعت تأخیر داشتیم!
زمزمه ی ستارع روشنیدم: آی کلکا…
خندیدم و هردو برگشتیم به عقب..جایی که نگاه دیگرون مستقیم و بالبخند وشوق به اون ور بود،
اما وقتی برگشتم چیزی رو دیدم که راه تنفسم بسته شد،آب دهانم توگلوم پرید وشروع به صرفه کردم که توی صدای خنده های دیگرون گم شدو فقط ستاره بودکه شونه هام روگرفته بود…دستس رو پس زدم…
صدای عموروشنیدم: اینم از آقامهدیار گلمون….وآهوخانممون…
مهدیار!؟!؟
مهدیار دیگه کی بود!؟ایـ…ایـن…این که میـ…میلاد بود….دادفر…شایگان…
این پازل جور درنمی اومد…

آسمان رو به تاریکی می رفت،نازگل اما بدون هیچ خیالی برروی ماسه های خیس و تب دار ساحل قدم بر می داشت درحالی که کفش هایش رابه دست گرفته بود،نسیم آرام می وزید وشال یاسی رنگ دخترک مونارنجی مستانه همراهش می رقصید،خورشید کم کم در پس ابرها ناپدید می شدو هاله ای سرخ رنگ،دریارابه حصار خود درآورده بود،،،دخترک اما شناور در دریای افکارخود و دور از دریای بی کرانی که درساحلش قدم می زد،غوطه ور بود…!
یک هفته می گذشت….!یک هفته ای که زیادی عجیب می گذشت!
کسی نفهمید،وقتی درآن جمع پر بزل و شادی نگاه نازگل به چشمان سراسر غرور مهدیار افتاد،چه خیال هاکه نکرد،همان جوانی که چندروز قبل ادعای عاشقی کرده بود!
والبته جالب هم بود…مهدیارو میلاد هردو یک نفربودند،مهدیار اسمی بود که دیگران میلاد را باآن می شناختند و میلاد نامی بود که در شناسنامه اش ذکرشده بود،چه بساکه دخترک مونارنجی سرگرد مغرور را همیشه بانام میلاد می شناخت که البته به نظرش زیباتر هم می نمود!آری….زیباتر می نمود.
وقتی مردجوان دل به دخترکی پانزده ساله داد آن هم بایک نگاه…تمام معادلاتش به هم ریخت و چه کس بهتر از پدر می توانست اورایاری دهد؟!جناب معین شایگان بزرگ ،که هرگاه بساط خواستگاری پسرش راتوسط همسرش می دید سرتکان می داد و دردل آرزو می کرد کاش دختر ک مونارنجی پیدایش شود. ‌‌. .
دخترک پیدایش شد…درست زمانی که مهدیس خواهر مهدیار یاهمان میلاد،مرد یخی قصه مان،چشمش به آهویی افتاد که از زیبایی ومتانت کم نداشت..‌. به مادر نشانش داد و مادر آنقدر برای. پسرش گفت وقسمش داد که درآستانه ی سی سالگی هستی ،پسرقبول کرد تابرای یک ساعت در آن مجلس مسخره حضورپیداکند و پدر هم که غم پسر رامی دید دست کشید و همه چیز راباتمام نارضایتی به همسرش سپرد و به اوفهماند دلش بااین کاررضا نیست..
شاید اگر همسر جناب شایگان وقتی تماس می گرفت باعمارت پرند ،فامیلی خودرا برزبان نمی آورد اشتباها،همه چیز زودتر روشن می شد…
همه چیز پیچ وتاب عجیبی به خود گرفته بود،حالا می توان فهمید،وقتی دخترک مونارنجی زمزمه هایی را در شرکت می شنید از مردی که چهره اش رابه خوبی نمی دید،همه و همه شخصی به نام مهدیار یاهمان سرگرد میلاد شایگان بوده است،گره ی عجیب و غریبی زده شده بود به ماجرا‌..
آهو هم که کمابیش شخصیت میلاد را می پرستید وقتی فهمید خو استگار جدید اواست دیوانه وار لذت می برد،برای همه جای تعجب داشت!مخصوصا جناب پرند بزرگ،امیر و نیما…حتی خود میلاد هم بی اطلاع بود وپدرش…واز آنجایی که میلاد ممنوع کرده بود،درخانشان هیچ ذکری از نام ونشان دختر پسند کرده ی مادرش میان نمی آمد،وقتی جناب شایگان وپرند روبه روشدند،همه چیز شکل دیگر به خودگرفت،راه دیگری نبود،چه چیز بهتر ازوصلت بین همچین خانواده هایی بود!؟پرند بزرگ که همان اول موافقت خودرااعالام کرده بود گرچه کمی دلخور بود برای تماس گرفتن خانم شایگان به جا ی همسرش…
وقتی درخانشان حرف ازدختر آهونامی بود،کسی فکر نمی کرد ،حتی خود میلاد که این آهو همان دختری است که شمال زندگی می کند و آشنای نزدیک…امادیگر راه فراری نبود وچاره ای نداشت،زیرا هردوخانواده،حتی معین شایگان باتمام نارضایتی خود،کوتاه آمده بود،میلاد باتمام بحث ها و جدال هایش به معنای واقعی دهانش بسته بود،حتی جلوی امیرو…که کمی دلخور نگاهش می کردند از این که چرا بی خبرشان گذاشته بود میلاد،اماکسی نمی دانست‌.‌.میلاد آهورا اسیر کرده بود دراتاق و باخشم نجواهای دوستش دارم درگوشش خوانده بود…همان اول نجواهای دوست داشتن دیگری را برایش گفته بود و وای اگر آهومی فهمید شخص گمنام نازگل است…چه می شد!؟ وقتی خودش کم کم عشق را مزه مزه می کرد نسبت به مرد مغرور روبه رویش…هرچه میلاد خوردش کرد آهو عقب نکشید و بلکه نزدیکتر شد و این میلاد رابه مرز جنون می کشید… اما کوتاه آمد…
و وای از آن لحظه که چشمان معین شایگان به دخترک زیباروی و مظلوم مونارنجی افتاد،ازخودش شرمنده شد وطعم شکستن را پدر وپسر هردو چشیدند،وقتی نازگل نگاهش به میلادی که تازه ادعای عاشقی کرده بود و آهوی کنارش افتاد..‌هرچند حس خاصی نداشت،اما سخت بود برایش،خودش را مضحکه ی میان دستان میلاد دیده بود…میلاد تمام توانش را از دست داد و چشم برهم گذاشت و برای اولین بار برخواهر دردانه اش لعنت فرستاد…برای خودش لعنت فرستاد…او نمی توانست آهو را زجر دهد…اما آهو گویا خودش زجر کشیدن را انتخاب کرده بود.‌.‌‌.
دخترک نفس عمیقی کشید و پوزخندی به افکارش زد،بافریاد ستاره که صدایش می زد وباشوق به طرفش می دوید کفش هایش را پا زد و شروع به دویدن کرد،سینه اش می سوخت اما شنید نتیجه ی کنکور مهم تر بود….

هی.‌.چته دختر….یواش تر…
بهش که رسیدم،بدون توجه به حرفش روی زانو خم شدم و دستم رو مشت کردم و روی سینم گذاشتم،تند تند نفس نفس می زدم، خدای من…
-حالت خوبه نازگل!؟
نگاهم روبه چهره ی پراز استرس و نگران ستاره دوختم،دستم رو به علامت این که نگران نشه و چیزی نگه بالا بردم ،
دست بردم و از توی جیب شلوار جینم اسپری رو در آوردم ،بعد دوبار مصرف نفس خیلی عمیقی کشیدم و قامتم رو راست کردم،ستاره دستش رو روی شونم گذاشت و زمزمه کرد

تورو خدا یه چیزی بگو…
سری تکون داد و دستش رو از روی شونم برداشتم و بین انگشتام گرفتم و لبخند محوی زدم وجواب دادم

خوبم به خدا!فقط یکمی بی احتیاطی کردم تنددویدم…خب…نمی خوای بگی چی شد!؟من به تو سپردم نتایج رو ببینی ها!
یه دفعه انگاری بهش تلنگر خورده باشه لب گزید ،نگاهش رو به پشت سرم که دریابودودریا…دوخت،آب دهانش روقورت داد و لب زد
-نازگل…متاسفم که این و می گم،اما تو…تو…چطور بگم! ؟
لبخند تلخی روی لبم جا گرفت ،اینم از این،
دوباره خیره شدم بهش که تندتند لب می گزید،مردمک چشماش می لرزید،
بااین حال بازم لب باز کرد

نا…نازگل تو،او…اونطور که فکر می کنی نیست،
خیره شدم به نقطه ای نامعلوم وباصدای گرفته ای درحالی که نفس نفس می زدم لب زدم

می فهمم چی می گی…
هه ینی خاک …نازگل …
ناخوداگاه بغضم گرفت و چشمام پراز اشک شد…
ستاره دست انداخت و دوتا بازوهام رو گرفت و بالبخند تلخی گفت

چرا بغض می کنی دختره ی خنگ؟
باصدای مرتعش جواب دادم

چرا نباید بغض کنم ها!؟
یه دفعه دستاش رو از روی بازوهام برداشت و باتموم قدرت سرم فریاد زد،طوری که یکه خوردم و یه قدم عقب رفتم،فریاد زد
: آخه احمق خاااانم!بغض نکن چون همون که خواستی شدددددد!!!
یه لحظه رفتم تو هنگ،بلند خندید و و یه دفعه هلم داد رو ماسه ها،چشمام گرد شده بود!واقعا شوک بزرگی بود ،من تو بهت بودم و ستاره بلند بلند به این حالتم می خندید،حساب کار دستم اومد…بلندشدم که شروع به دویدن طرف ویلا کرد ومنم دنبالش،صدای خنده هامون تو اون سکوت می پیچید،باید خودم می دیدم…!
باخودم قرارگذاشته بودم،رشته ای که دوسش دارم اگ تونستم برم تموم کارها رو میسپارم به بابا،من هدفم وین بود،من توهنر و موسیقی غرق بودم،من همین رو می خواستم،باید خودم رتبم رو می دیدم…وبعداقدام برای انتخاب رشته می کردم…
،، وایسا نازگل…وایسا….من تسلیمم…تورو خدا ندو… ،،
باصدای التماس وار ستاره نرسیده به ویلا ایستادم،کمی قفسه ی سینم می سوخت، نفسام هم باسوزش خاصی خارج می شد،امروز به اندازه ی کافی راه رفته بودم و دویده بودم ،نمردم خیلیه!پوزخندی زدم و حواسم رفت پی درد لعنتیم،من نمی تونستم هیچ جوره باهاش کنار بیام و قبولش کنم…
ستاره عقب گرد کرد و سمتم دوید
زیر نظر گرفتمش،خودش رو بهم رسوند،دستام رو به کمرم زده بودم و کج نگاهش می کردم،
ستاره: معذرت می خوام نازگل‌‌ …

دیوونه معذرت خواهی چرا!؟
-اذیت شدی.. ‌فقط دلم می خواست کنی شوخی داشته باشم باهات..

ستاره حرف مفت نزن،امروز زیاد توساحل قدم زدم و دویدم به خاطرهمینه یکمی اذیت می شم،خیلی شوک زده شدم به خدا..
بلند خندید
-وای نازی قیافت دیدن داشت!چه فورا خانم بغضم می کنه!
وچشماش رو لوچ کرد و لب برچید و طوری نشون داد که انگاری بغض داره! ادای من رو در میاورد،خندم گرف،آروم زدم توسرش..
-بمیری ستاره!
-عمت بمیره!
-ای بیشعور! به اون تازه عروس چی کار داری!؟

جونم چه تازه عروسی..یه لحظم از آقاش جدا نمی شه!
نمی دونم چرا،اما لبخند تلخی روی لب هام نشست ،شاید بازم فکرم رفته بود پی این که من و احمق فرض کرده بود و دلش می خواسته یه شوخی احمقانه باهام بکنه که اصلا ازش بعید نبود…اون حتی من و جلوی ویلا نگه داشت و تحقیرم کرد…الانم فکر کردن بهش گناهه،چون علاوه بر زن داشتن،شوهر عمه ی من،نامزد آهو ی دوست داشتنی حساب می اومد…
بادستی که جلوم تکون می خورد از افکارم فاصله گرفتم
ستاره: کجایی بابا!؟ چه بی بخار!نمی خوای بدونی چی کا کردی!؟
شونه انداختم بالا و بالبخند محوی لب زدم
-چرا که نه!خودت چی؟!

بیا بریم تو می فهمی! این جا نمی گم مزش می پره،خودت باید صفه رو ببینی!بقیم هرکار کردن لو ندادم،گفتم اول برم نازی رو بیارم…
کمی تعجب کردم
-بقیه؟! مگع کیان!؟
-نیما وامیر و پدرجون دیگه ،عمه هم اومده باآقاشوووون!
لب گزیدم و آب دهانم رو قورت دادم،با آقاشوووون!اینو بالحن طعنه واری بیان کرد،سری تکون دادم و جواب دادم

تو چرا حرص می زنی!؟
-پووووووف!حرصم می گیره!عمه یه عشقم عشقمی می زنه! خوبه هنوز عقد نیستن و یه صیغه ی سادست،مونده تا عقد و عروسی! اینا این جورین!البته پسره زیادی سنگینه ها!نمی دونم چرا این عمه این جوری والا!حدی داره!زیادی داره جلوش خودش رو…
پریدم بین حرفاش
-بسه ستاره!چندماه دیگه عقد و عروسیشونه،خب عمه دوسش داره…دوس دارن همووو…

اوووف ول کن

نازگل!پسره که ماشالله از سنگم بی حس تره!من به جا پسره حرفا عمه رو میشنوم وا می دم سریع به قران!
لب گزیدم
-هییییس!ول کن توروخدا!
-نه والا!اصن وقتی دیدم خواستگار عمه ایشون هستن کپ کردم!خیلی حالب بود خواستگاری توسط خونواده ها اونم وقتی دختر و پسر هم و ندیده بودن صورت گرفت و یه دفعه ای شد!هرچند که پسر تظاهر می کرد می دونسته قراره برای عمه اهوی خودمون بیاد..خواسگاری،ولی فک نکنم…رفتـ…
پرید وسط حرفش
-بسههههه ستاره!من دارم می ترکم از کنجکاوی بریم ویلا ،برادیدن نتایج،
-اوه یادم انداختی…
ودستم رو گرفت و به طرف ویلا پاتند کردیم ،نفسم به شماره افتاده بود…یکم استرس داشتم…زیادی عجیب بود!

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت4)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10045
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.