| Tuesday 27 October 2020 | 08:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت2)

خواندن پارت1

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت2)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

بیاپایین!
لب گزیدم! این کی بود! ؟پس امیر کجابود!؟اون که الان توی حیاط بود!
-باتوام دختر!خوابی؟!بیاپایین!
کمی حرصم گرفت!باصدایی که کاملا حرص رو فریاد می زد لب زدم: ببخشید جناب! اگه می تونستم که داد وفریاد نمی زدم که! دارم می گم نمی تونم!
ویه دفعه با درد مچ دستم صدای آخم بلندشد،دیگه داشتم کم میاوردم،
-احمق پاهات رو رها کن ازدور شاخه!
داشتم جوون مرگ می شدم از حرص!بازم طاقت نیاورد ونیشم روزدم!

هی!شما حق نداری به من بِـ…
حرفم روقطع کرد
-داری میوفتی!پاهات رو رهاکن!من مراقبم می گیرمت!
خدایا چی کارکنم!این یارو از کجا یه دفعه پیداش شد!
بادرد دوباره ی دستم و احساس خستگی زانوهام،نفس عمیقی کشیدم و زیرلب زمزمه وار بسم اللهی گفتم ،عجب غلطی کردم!
-معطل چی هستی پس!؟
اوووووففففف!
یه دقیقه هم لال نمی شه!
افکارم رو پس زدم و آروم دوتا پاهام رو از دور شاخه رها کردم،یه دفعه دستام هم بافشاری که بهش اومد باعث شد جیغی بزنم،بلافاصله انگشتام کم آورد،دستام رهاشد و باتموم قدرت به پایین افتادم ،نفسم حبس وچشمام بسته شد از ترس،اما مطمئن شدم دست کسی دور کمرم حلقه شده،
خودم رو به جلوخم کردم،لای چشمام که بازشد شروع به صرفه کردن کردم،دست حلقه شده دور کمرم عقب رفت،حالت تنفسم که عادی شد،نگاهم به زردآلوهام افتاد،خداروشکر همه سالم مونده بودن جز مقدار کمی ازشون!
درد دستام و سینم از یادم رفت،پریدم و هوا وباذوق لب زدم
-جووووونمی!سالمن!
-و من واقعا متاسفم براتتتتت!
باصدای پشت سرم،یه دفعه تموم معادلاتم ریخت بهم!خاک دوعالم توسرم کنن!
توی حرکت آنی سریع برگشتم به عقب!
که آب دهانم تو گلوم پرید وصرفم به هوارفت!
همون لحظه صدای عمو بود که فریاد می زد : مییییـــــــــلاد!!!
خدالعنتت کنه نازگل!باز ضایع بازی درآوردی!
نگاه خشمگینم رو با پررویی دوختم توچشماش ولب زدم
: بازم که شماااااایییییی!

نیم نگاهی به چهره ی عصبی و صدالبته متعجبم انداخت ،باشستش کنار لبش خطی فرضی کشید و نگاهش رو پس کشید و لب باز کرد

داشتی می مردی.
-اولا دور از جون ،دوما منظور؟
-تشکر بلد نیستی نه؟

درد شماتشکر کردن منه!؟خیلی خب متشکرم،ممنون که من رواز یه مرگ حتمی نجات دادین!
-هه! من بعد مراقبببب باش،تا به خاطر ایبن آشغالا جون فدا نشی بچه!
وباپاش ضربه ای به ته سبدزردآلوها زد که باعث شد تکونی بخوره و مقداری دیگه زردآلو روی زمین بریزه…
نگاهم به زردآلوها بود،با زحمت چیده بودمشون،دستام گره خورد،نگاه عصبیم رو دوختم توچشماش،

من برای این آشغالا زحمت کشیدم ،!
-چه زحمتی؟این که عین کوالا بچسبی به درخت می شه زحمت!؟
-هیییی!صبرکن!اصلا دردشماچیه؟!من که تشکر کردم!
-منم دردم اینه چراگرفتمت!می افتادی دست وپات می شکست می فهمیدی این آشغالا بی ارزشن!عین کوالا نمی چسبیدی به درخت!
وبه سبد افتاده روزمین اشاره کرد.
-شما چی دارین می گین؟اصلا چرا مدام توهین می کنین؟من می خوام احترام نگه دارم چیزی نمی گم،دهانم بازشه می دونم چطور ازخجالت شما در بیام! اصلا شما این جا چی کار می کنید؟اصلا چراباید امیر باشماباشه!؟
سرش رو نزدیک آورد،چشمام گرد شد ازتعجب،صورتم رو عقب کشیدم،پوزخندی زد،به عقب رفت و باطعنه ای تلخ وآشکار لب زد
-از اونجایی که اومد حاصل دست گل شمارو طبق قراری که گذاشته بودیم تماشاکنه!
-دسته گل!؟
-بللللههههه‍ـــه!دست گلتون!سرباز شاهینی!ازاونجاست که بنده الان اینجام متاسفانه! امیرخان اومده بود ببینه کبودی های سرباز پشت میله ها چطوره!
فکرم رفت سراغ اون روز ‌…
اخمی روی صورتم نشست،نگاهم سرخورد روی زردآلوها،
نگاه اون هم به من بود،
دندون قروچه ای کردم ولب زدم

چه روز مزخرفی شد!
ودوباره نیم نگاهی به سبد زردآلوها انداختم و سمت عمارت دویدم‌‌‌‌‌‌..‌‌‌‌

آب دهنم رو قورت دادم و پله ی آخر رو هم طی کردم،
در وباز کردم و پاگذاشتم توی عمارت،که نتونستم خودم رو کنترل کنم ومحکم باعمو برخورد کردم که پوشه ای تودستش بود، نگاهش که به من افتاد ،سرتاپام رو نگاهی انداخت،آخرشم طاقت نیاورد و لبخند زد.
-به به ،نازگل خانم ،چه تیپ امیر کشی هم زدیا!کجابودی؟
کاملا مشخص بودکه متوجه نشده من روی درخت دادو فریاد می کنم،
دست روی سینم گذاشتم و نفسی تازه کردم ولب زدم
-رَ…رفته بودم زردآلو بچینم!چته عجله داری؟
یه دفعه مثل این که چیزی یادش افتاده
باشه تند لب زد
-اوه،آره،یه چنتا از اسناد رو خونه جا گذاشته بودم،شام بیرونم نیمام میاد،باشرکتی قراره اولین قرارداد رو ببندیم،بیرون جلسه گذاشتیم،دعاکن خوب پیش بره که یه جایزه تپل داری!

اوپس!ایشالله که همه چی خوب دیش می ره.
وبعد زیر لب غرولندکنان زمزمه کردم
-انگاری با بچه طرفه!واداشو دراورد
:حایییزهههه داری!
-هی دختره!حواست باشه!
-بـ…
نذاشت حرفم رو ادامه بدم ،باپوشه ی توی دستش کوبید توسرم
-خیلی خب من دیرم شد،عجله دارم،فعلا باااااای!
وبادو به بیرون دوید!
اوووووف!اینام که هیچ وقت پیداشون نیست!عمه آهو هم که دیر میاد،ای کاش همون اول بهش می گفتم،می اومد خونه و باهم می رفتیم خرید ومنم حوصلم سر نمی رفت!
هعی!
نگاهم دور تادور سالن چرخید ،پدرجون که کاملا مشخص بود غذاش روخورده و رفته اتاقش،هماجون هم که مشخص بود توی آشپزخونست،این ومی شد از سوصداهایی که به گوش می رسید فهمید،
خونه حسابی خلوت و دلگیر شده بود،یادم از زردالوها افتادم ،مردک احمق!می گه آشغال!من کلی زحمت کشیده بودم!
غرورم هم اجازه نمی داد برگردم بردارمشون!
اوف!چی کار کنم!؟
نفسم رو باحرص بیرون فرستادم عقب گرد کردم سمت بیرون،از ماشین عمو خبری نبود،مشخص بودکه رفتن،بادو سمت پله ها دویدم،اما با چیزی که دیدم،چشمام داشت از حدقه درمی اومد!
سبد زردآلوها کناردرورودی عمارت قرارگرفته بود وتاخرخره پراز زردآلوبود!
ناخودآگاه بدون اراده لبخندی گوشه ی لبم جا گرفت ،
چه قدر عجیب!

چهارزانوروی تخت توی تراس نشسته بودم،لیوان شربت لیموناد جلوم بود،نگاهم به آهوبود که بااشتیاق قلوپ وقلوپ از شربتش می خورد وحرف می زد،
صدای امواج دریا باصدای مرغایی که توآسمون،بی پروا،پرواز می کردند وآواز سرداده بودندقاطی شده بود،نسیم خنکی که موهام رو به بازی گرفته بود باعث حس لذت بخشی که به وجودم سرازیر می شد، بود.
وقتی نگاهم به عمه آهوافتاد که باچه اشتیاقی خنکای شربت رو به وجودش هدیه می کرد، ناخوداگاه اغفال شدم ،لیوانم رو برداشتم و بالذت سر کشیدم ،واقعا تواون هوای معرکه می چسبید،

کجابودم!؟
لبخندی به این همه هیجان عمه زدم و گفتم
-اونجا یی که قرار بود به همین زود یا بیان!
لیوان رو توی سینی کریستالی گذاشت و باشوق فراوون لب زد
-وااااوووووو!آره!عجیب استرس دارم!کلا یه حس عجیبیه که گریبان گیرم شده!
-وا!چرا عمه! ؟خوبه تو انقدر خواستگارداری!این یکی مگه چه جورشه؟
-واقعا نمی دونم،برای خودمم جای تعحب وسوال داره،این همه اشتیاق ازکجا سرچشمه می گیره خدا داند!
خندیدم
-این طوری که نمی شه عمه خانم! حتما یه چیزی مثل یه حس این وسط یه نقشی داره!
ریز خندید و چشمکی زد
-اینم احتمال داره نازگلی!ممکنه!
-ای کلک!
باهمون لبخندش به دور دست هاخیره شد،چه قدر شاد بود،می دونستم تازگی ها داره طعم قشنگ عشق رو که من ازش سر در نمی آوردم رو ذره ذره مزه می کنه.
منم لبخندی زدم،خوشحال بودم،برای آهو که نه تنها عمه نبود،بلکه مثل خواهر بزرگ وبی همتای نداشتم بود،
آروم لب زدم
-میگم عمه،
-جون دلم دختری؟!
ونیم نگاهی بهم انداخت،
نگاهم رو به دریای آبی دوختم
-چقدر خوبه که انقدر حالت خوبه وشادی!معلومه از این پسره خوشت اومده ،

نگاه ازم گرفت،
-خیلی….س عجیبیه!
چیزی نگفتم،ناخودآگاه نگاهم سرخورد روی کاسه ی سفالی زردآلو که بهترین گزینه بود برای چشیدن طعم ساده وشیرینش،که حاصل دست رنج خودم بود!

توی سالن بالا به همراه عمو نشسته بودیم ،عمه هم رفته بود تا دوسه تا از کارای شرکت رو که قراربود خونه انجام بده،تکمیل کنه،
نگاهی به عمو انداختم و دوباره لب زدم

قضیه چیه؟!
عمو کلافه خودش رو روی مبل انداخت،
-وااااای!وای از دست تو!
-ای باباعمو!خب کنجکاوم،بگو می خوام بدونم ،
دستاش رو دوطرف مبل گذاشت،پاروی پاانداخت،خندم گرفت،ادای پدرجون رودر می آورد ،طاقت نیاوردم ولب زدم
-اوهاااع!چه ژستی هم می گیره!
-می خوای بگم یانه!؟
-آ…آره بگو!کشتی منو کهههه!
-بابا قرار بود شکایت نکنم از اون پسره شاهینی،درعوض خود سر گرد شایگان یا جناب دارابی از خجالتش دران،کلا سپردمش دست همون افراد نیرو انتظامی،
سری تکون دادم و نشستم،
-چی شدخب؟
-هیچی دیگه!از اون جایی که سرسختانه پافشاری می کردم از سربازه شکایت دارم،قرارشد سر گرد شایگان زمان مشخصی بنده رو احضار کنه تاببینم سرباز بیشعورشون درس گرفته یانه!البته این خلاف قوانین نظامیه،اما جناب دارابی و شایگان واقعا گوشمالی خوبی بهش دادن!
-خب اون وقت درس گرفته بود! ؟
-درس که سهله!
-ینی چی!؟

ینی یه چیز فراتر از درس گرفتن!حسابی آب خنک خورد!
لب گزیدم ،یه لحظه تودلم باخودم گفتم بیچاره سربازه!
اما به ثانیه ای نکشید که بایادآوری رفتار مسخرش دوباره حرصم گرفت.
-چیه؟بازرفتی توفکر که؟!
-هیچی!می گم اگه نیما از این قضایا بوببره،روز از نو،روزی از نو!ینی یه جنجال دیگه به راهه!ازهستی اول من ساقط می شدم بعدم اون سرباز احمق!
یه دفعه چشماش رو گرد کرد ،انگشت اشارش رو روی بینیش قرار داد،لب زد :هییییـــــش!الان میاد می فهمه!ببند!هنوز از قضیه بیمارستان هم اطلاع نداره!بابا هم بی خبره،صداش رودرنیاری!
-باشه باشه!خیلی خُـ…
،، شما ها چی پچ پچ می کنید؟،،
باصدای نیما سریع از جا پریدم ،اما عمو خیلی خونسرد لبخندی زد وگفت: هیچ!بفرما زردآلو!
نگاهم به کاسه ی پر از زرد آلو افتاد،دوباره ناخوداگاه لبخندی زدم،ایت زردآلو ها تمومی نداشت!بی اختیار لب باز کردم
-بیبا نیما جونم!بیاااااا!امشب رو باهمیم،همش هرکدومتون یه طرف مشغولید!من بیچاره حوصلم می پوکه،همش رو مخ هما جونم راه می رم!
نیما حوله رو روی شونش انداخت،بوی شامپوش زیادی خوشبو بود ،خم شد و دونه ای زردآلو بر داشت ونشست رومبل تک نفره و بالذت زردآلو رو مزه کرد
-بالا که نرفتی ازدرختا!؟چطور چیدیشون؟؟
نگاهی به امیر انداختم،چشمکی زدم
-بانردبون نیما جونم،
و زدم زیر خنده…

درحالی که نفس نفس می زدم روی زانو خم شدم،سینم حسابی می سوخت،انکاری یه سیب بزرگ فرو کرده بودن توی گلوم که راه تنفسم رو به کل بسته بود،
چند مرتبه صرفه کردم و درآخر نتونستم سرپاوایسم و روی زمین زانو زدم ،
اسپری صورتی رنگ رو از توی جیبم در آوردم ،ازش که استفاده کردم رفته رفته راه تنفسم باز شد،دوتا نفس عمیق کشیدم و بلند شدم،از در ورودی ویلا گذاشتم و به طرف عمارت قدم برداشتم،
ناخوداگاه لبخند تلخی روی لبام نشست،همونقدر که تلخ بود، همون قدر هم بی دلیل! همزمان یک قطره اشکم آروم از گوشه ی چشمم چکید ،کشون کشون خودش رو روی گونم غلطاند و رها کرد و لبام روبوسه داد،لبخندم تلختر شد،بی روح ترشد،تندتر قدم برداشتم،نفسم یک درمیون شده بود،لبخندم و پهن تر کردم مه همزمان اولین هقی که زدم،باعث شد حالت غیرعادی که داشتم از بین بره و حالا هق هق بود واشک که تموم وجودم رو به لرزه گرفت،
دوباره حالم داغون شده بود، باتموم قدرت در عمارت رو هل دادم که نگاه گریونم روی پدرجون که مقابل تلویزیون پاروی پاانداخته بود، وهما براش کیک و نوشیدنی مخصوص عصر هارو می ذاشت،ایستاد،
نگاه هماجون که به من افتاد ،باعث شد پدرجون هم متوجهم بشه،بلند هق زدم و به طرف پله ها دویدم و صدای فریاد پدرجون بودکه کل عمارت رو لرزوند واسمم رو صدازد
-نــازگُـــــــ…ــــــــــل!!!
یه لحظه روی پله ها ایستادم،بادستام گوشام رو گرفتم و لرزش خاصی رو تو بدنم حس کردم ،اما دوومی نداشت اون لحظه،به طرف اتاقم دویدم ،نفسم از هق هق های بی دلیلم به شماره افتاده بود، من رفته بودم کنار ساحل فقط کمی بدوم…فریاد بزنم و بخندم…مگه جرم بود که کمی بیشتر بدوم!؟بخندم؟!
فینم رو بالا کشیدم،اشکام همونطور مثل بارون دونه دونه پایین می ریخت،جیغ بلندی کشیدم و هرچی عروسک وکتاب و مجسمه بود به پایین ریختم،هق می زدم و تعادلم دست خودم نبود،
فقط متوجه ی این بودم پدرجون دستام رومحکم از پشت سر گرفته ونمی تونم تکون بخورم،جیغ می زدم و بین بازوهای محکم و تنومند پدرجون دست و پامی زدم،صداش رو نمی شنیدم وفقط هق می زدم،هق هقی که مقابل فریاد هام کم می آورد ونیست می شد..‌
اما دریک آن تکون محکمی به بدنم وارد شدوبعدش صدای فریاد پدرجون که باخشم دهان بازکرد
-احـــمـق!اسپری واموندت کجاست!؟
پاهام رو توهواتکون دادم وجیغ زدم
-ولــم کــن!دوست دارم بمیرم!
و دیگه متوجه حالم نشدم وسرم روی دستای پدرجون افتاد و کم کم دیدم تارشد…!

باصداهایی که نامفهوم به گوش می رسید ،مغزم فعال شد،تکون کوچیکی به بدنم دادم،
آروم لای پلکم رو باز کردم،نور چراغ مستقیم به چشمم می خورد،چندبار پلکام روبازوبسته کردم تا به نور عادت کنه ،
صرفه ای کردم و نگاهم رو دوختم به سقف،نه از بوی الکل خبری بود و نه از سروصداهایی که مبنا براین باشند که این جا بیمارستانه،
تنهاصدایی که شنیده شد صدای بستن در بود،نگاه از سقف برداشتم و دور تادور اتاق چرخوندم تا تونستم در رو پیداکنم،کسی توی اتاق نبود ،پس مشخص بودکه شخصی توی اتاق بوده…
اینجا کجابود؟!یه دست مبل چرم مشکی مربعی،که من روی کاناپه دراز کشیده بودم،یه اتاق خییییییییلی بزرگ و یه میزسفید بزرگ که شاید بشه گفت نصف اتاق رو به محاصره ی خودش درآورده بود که دور واطرافش صندلی های چرم مشکی با پایه های سرامیکی سفید بودند،
دستگاه دیتا پرکشن که به دیوار و رأس میز نصب بود،روبه یه پنجره ی تمام قد که پرده ی سفید روش رو پوشونده بود وکلی امکانات دیگه که اتاق رو تبدیل به یه مکان رسمی کرده بود،همه چیز ست سفید و مشکی بود،زیادی شیک بود،نگاه از اطراف گرفتم،دست گذاشتم روی مبل و بلندشدم،بدنم اصلا خسته و کوفته نبود ،خمیازه تی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم که چشمم به لباسام خورد،شلوار جین آبی،تونیک اسپرت سفید و شال آبی…بادمپایی های لاانگشتی صورتیم،این جاکجابود؟من بااین تیپ این جا چه غلطی می کردم! ؟
خمیازه ی دیگه ای کشیدم که یه دفعه یادم اومد…
من…
دویدن توی ساحل…
اسپری…
گریه کردنم…
اتاق به هم ریخته و فریاد هام…
پدرجون….!
بااسم پدر جون سریع مغزم شروع به پردازش کرد،پدرجون!الان کجا بود؟ خدای من!من کجا بودم!؟سریع بلندشدم واون دمپایی ها رو پام کردم،موهای نارنجیم همینطور حیرون اطرافم ولوبود،کمی مرتبشون کردم و شالم رو روی سرم بند کردم، چشمام رومالوندم،ساعت چند بود یعنی؟!
همین که به طرف در قدم برداشتم تابفهمم این جاکجاست،درباشدت بازشد وکشید،
توی چهارچوب در نمایان شد،
به یک ثانیه نکشید که وجودم سمتش پرکشیدرو اون هم با نگرانی به طرفم دویدومحکم من و به آغوشش کشید،
حالا خیالم راحت بود…

من و محکم بین بازوهاش گرفته بود و موهام رو نوازش می کرد ،
ومن چقدر لذت می بردم از اون آغوش بی نهایت پرمهر و برادرانش،درحالی که پیراهنش رو توی مشتم مچاله کرده بودم لب زدم
-نیــ…ـــمـا!
خودش رو عقب کشید و تره مویی که توصورتم بود رو کنارزد ولب بازکرد
-جانم دختر ؟جانم نازگل خانم؟ جانم موقرمزه؟!
-این جا کجاست؟چطور سراز اینجادرآوردم؟أ…أصلا پدرجون کو؟کجاس؟دستی به سرم کشید و ومن روبه طرف مبل ها برد،خودش نشست و منم کنارش،
-این جاکجاست؟پدرجون کجاست؟
دست دور گردنم انداخت ولب زد
-اول توبگوببینم حالت خوبه؟بهتری؟دردنداری؟
-من خوب خوبم نیما،
-پس چرا این کارارومی کنی؟مارو نصف جون کردی،دیوونه شدیم به خدا،همیشه دارم بهت می گم که روحیت رو ازدست نده،خداروشکرکن دوای دردت همیشه تودستته،خداروشکرکن دختر،
-همیشه حرف من همینه، که دست خودم نیست،گاهی من به مرز جنون می رسم،سختمه،دیوونه کنندس،همه جاباید مراقبت کرد،ازخیلی چیزا باید دست کشید…من یه دخترم ،حسادتم به هم نوعام تواین که راحت و بی پروا زندگی می کنن بی حدومرزه!
-هیییـــش!مراقب باش اشکت نریزه که حسابت رو می رسم!می دونم داری چه دردی رو تحمل می کنی!اما به خاطر راحتی دل مامان ،بابا،پدرجون من وبقیه توروخدا آرامشت رو ازدست نده،ما باناراحتی تو میشکنیم!
چیزی نداشتم بگم،لب گزیدم و به پنجره ای که پرده اش کشیده بود خیره شدم،
جوابی نداشتم،خودش فهمید و لب زد

امروز چه اتفاقی افتاد؟؟برام تعریف کن…
نگاه دوختم تو چشماش
-هیچی…لب ساحل می دویدم رو ماسه ها،زمان از دستم در رفت،گلوم شروع به خس خس کرد و وبعداون هم اتفاقات همیشکی…
گونمو نوازش کرد و لب زد
-خیلی خب عزیز دلم ،خودت رو ناراحت نکن،من بعد بیشتر مراقب باش..
پوزخندی زدم
-هه…همش مراقب باش مراقب باش…خسته شدم…
-بسه دیگه،یه بار دیگه تکرارکنی طوردیگه برخورد می کنما….
-خیلی خب!حالا به من بگو چه خبره؟اینجاکجاس؟پدرجون کجاس؟

حالت که بد می شه پدرجون به هما می گه زنگ بزنه هم به من هم به اورژانس،هما هم اول به من زنگ می زنه،منم بهش گفتم به اورژانس لازم نیست زنگ بزنه ،اینطوری بدنت عادت می کنه و دفاع از یادش می ره و تا تقی به توقی می خوره حالت زبونم لال بدمی شه زنگ می زنن اورژانس و بعدشم بیمارستان،بدنت به اون مسکن ها اعتیاد پیدا می کنه…
تو باید خودت از پس خودت بربیای نازگل،منم سریع اومدم بانیما خونه،اسپری کاذخودش رو کرده بود و توفقط بیهوش بودی…
بیدارکه شدی حالت مساعد نبود،داروهات رو خوردی و خوابیدی…منم که امروز استثنا تازه از روستا اومدم…حالت هی بهتر می شد اما بازم طاقت نیاوردم گفتم ببرمت بیمارستان ،هیچی دیه با امیر گرفتیم ببریمت که دیدیم واقعا حالت خوب شده و خوابی،گفتیم بریم شرکت آهوروبرداریم زودتر بریم دیدیم یه خورده کارعقب افتاده برای صادرکردن یکی از بارها مونده باید تکمیل شه،توروگذاشتیم اینجا ،خودمونم مشغولیم،دیگه کم کم می ریم خونه!
-اوهاااع!ینی اینجا شرکت خودتونه؟!
-آره دیگه!خنگه توکه افتتاحیه اومدی!
-آ..آره…اما این اتاق رو ندیدم..‌
-چون هنوز یه خورده کارداشت،این جا اتاق سمینار هاس،یابه عبارتی اتاق کنفرانس و جلسات بسیار مهم…گردهمایی ها…
-اوه،خیلی شیکه و بزرگ.. ..
-بعله دیگه!
خندیدم
-ایشالله همیشه موفق باشین همتون،درضمن اینجا عالیه!
بینیم رو بین دوتاانگشتش گرفت و فشردولب زد
-مرسی خانم موقرمزه…
خندیدم
-راستی نیما!
-جونم؟
-نمی کی زشته!؟این چه سرو وضعیه که من و برداشتی اوردی؟؟
-همه جورشم جیگری خااااانم!
پشت چشم نازک کردم
-خرکن دیگه نیماخان!
-خر که هستی!
-واقعاکـ…
حرفم روقطع کرد
-خیلی خب بسه بسه.‌..!یه یه ساعت دیگه کارداریم…خواستی بیا بیرون،کسی نیس بچه ها رفتن فقط چندنفریم،اهو هم هست….
-من؟؟؟؟بااین وضععععععع؟؛؟عممممرااااااا!
برو تو!
چشمکی زد وبلندشد…

چه اشکالی داشت؟!اگه من بااین وضع می رفتم بیرون! ؟به دیگرون چه!؟
شونه ای بالاانداختم وبه طرف در خروجی رفتم،
دروباز کردم ،انتهای راه روی اتاق های وابسته به آزمایشگاه و…قرارداشت،بیشتر بازش کردم وقدم به بیرون گذاشتم ،اما باچیزی که دیدم یه دفعه عقب پریدم،مردی توی راه رو پشت به اتاق وایساده بود و با تلفن همراهش حرف می زد،
رفتم توی اتاق ودررو نیم لا نگه داشتم،صداش به گوشم می رسید و منم که کنجکاویم تحریک شده بود شیطون رفت تووجودم و بی سروصدا گوش سپردم!
کاربدی بوداماخب صداش ازلای در واضح به گوش می رسید،
سر جلو بردم وگوش سپردم

چی داری می گی دختر؟؟من همون اول برات خط ونشون کشیدم،سمت من بیای هدفت ازدواج باشه کلامون می ره توهم….

م-گوش کن…گوش کن…وبلندتر گفت:دارم می گم گوش کن!

بس کن دختر.. بس کن!انقد مهدیار مهدیار نکن!دست ازسرم بردارین بابا…

به درک!
دیگه صدایی به گوش نرسید،
آروم سرم رو ازدربیرون کردم.
کسی نبود…!
لبم رو به دندون کشیدم،شالم رو مرتب کردم و آروم بیرون خزیدم،زیادی خلوت بود،درو پشت سرم بستم.
همه جا شیک بود، عالی بود، بزرگ وبی نظیر!
نمی دونستم دقیقا توی کدوم اتاق هستن ،شونه ای بالاانداختم و تودلم زمزمه کردم: حالا یه جایی هستن دیگه! فوقش می رفتم اطراف رو دید می زدم!
لبام رو به دهان کشیدم و قدم برداشتم…اما یه دفعه شخصی که صدر راهرو نمایان شد،بایک نگاه سرتا پام رو زیر نگاهش گرفت…هنگ کرده بودم!
بدون توجه بهم اخمی کرد و لب زد

محل کارو سرمایست یامهدکودک وسالن بازی!؟نه!مثل این که باید هیئت مدیره جلسه ای دیگه دراین مورد بذاره!
ینی کارد می زدن خونم در نمی اومد!

سرجام ایستادم!این آقاداشت پاش رو فراتر ازگلیمش می گذاشت ،نیم نگاهی به صورتم انداخت،دستی به کتش بود ودستی هم توی جیب شلوارش…
بااون نگاه جدی و اخم آلودش ثانیه ای نگاهم کرد و ازکنارم گذشت،وقتی عطر خنکش به ریه های خستم رسید،مغزم موقعیتم رو پردازش کرد،دندون قروچه ای کردم ودرحالی که دستام رو مشت کرده بودم چشمام رو روی هم فشردم و بدون برگشتن سمتش لب زدم
-دقیقا مشکل شما بامن چیه؟!اصلا من نمی دونم چرا انقد با شما برخورددارم!؟
بارسومه،
پوزخندی زدم و ادامه دادم

کلا من با هرچیزی که روحیم رو به هم می ریزه و رو اعصابمه زیاد برخورددارم!
نمیدونم عکس العملش چی بود،اما طاقت نیاوردم و سمتش برگشتم،پشتش به من بود،هیکل عالی وفیکسی داشت،هه دستاش مشت شده بود واین یعنی خشم!
فقط یک لحظه طول کشید،روی پاشنه ی پا چرخید و نگاهم رو غافل گیر کرد ،لب هاش رو به هم می فشرد واخمش عمیق تر شده بود،نیش خندی رولبم نشست،آره باید عصبی می شد،بی دلیل پارو دم من می ذاشت!
نگاهش که به زهرخندم افتاد اخمش عمق گرفت ،یه قدم به طرفم اومد،مثل دوباری که دیده بودم باشستش خطی فرضی گوشه ی لبش کشید و ودحالیکه دندون روی هم می سایید لب زد
-ببین…آره حرف تو…من کارندارم اینجا متعلق به فک وفامیلتم می شه،چیزی ببینم که خوشم نیاد بی بروبرگرد برخورد می شه… وبا سرش به سرتاپام اشاره کرد ،ازهمون جایی که بود خودش رو جلوتر کشید وادامه داد

الانم اصلا این وضع رو دوس ندارم!خونه ننته یاخالت دخترجون!؟با دمپایی خرسی و عروسکت اومدی!؟
مگه این اقا اونجا چی کار ه بود؟طاقت نیاوردم ولب زدم
-هـی!آقا شما داری زیاده روی می کنی! اصلا شما چی کاره ای ها؟ حدوحدود خودتون رو بدونید!سرگرد مملکت که اینطورباشه..‌.
سری تکون دادم وادامه دادم
-متاسفم اول برای شما!دوم برای خودم که بازم…باشما هم صحبت شدم!
سری تکون داد وپوزخندی زد،تندتند نفس می کشید،دوباره باشستش کنج لباش خطی فرضی کشید وسرش روکج کرد ونگاهی بهم انداخت..
-ببین دختر جون م‍َـ…
،، إ نازگل!،،
باصدای امیر حرف اون احمق نصفه ونیمه موند و من نگاه خشمگینم رو به امیر دوختم که سمت ما می اومد..‌

پوست لبم لای دندونام داشت داغون می شد ،
عموباچندقدم خودش رو به ما رسوند،
-خوبی نازگل!؟
نگاهم رو مستقیم دوختم به عمو.
-بله عموجان،من خوبم حالم روبه راهه نگران نباشید،
دست روی شونم گذاشت ولب زد
-نمی دونم چی بگم،کی این غصه خوردنات رو فراموش می کتی خدا داند!
اخم ریزی کردم
-امیر خب مَـ…
نذاشت ادامه بدم
-هیــ…ـــش!حرف نزن که از دستت شکارم!بعدا می رسیم به این موضوع!
وبدون توجه به اخمم رو کرد سمت اون مردک گستاخ ازخودراضی!و بالبخند مردونه خطاب قرارش داد
امیر: حناب سرگرد تشریف می برن!؟
نیم چه لبخند مسخره ای زد وجواب داد
-آره دیگه،باید برم،سوئیچ رو جا گذاشتم اومدم بردارم…
-آشنا که شدین باهم!؟
وبا سربه من اشاره کرد ودست دور شونه هام انداخت و کنار خودش کشید.
اون هم نگاهی انداخت و لباش رو به هم فشردو جواب داد

بله!قبلا هم همراهت دیده بودمشون!توی اداره! و نگاهی تیز به چهرم انداخت..
امیر: آره!نارگل ماست!آبجی نیما،
-بله الان هم باهم برخوردکردیم…
پوزخندی زدم و نگاهم رو از راهروبه سالن دوختم…
امیر: خیلی خب!بهتره زودتربری ظاهرا خسته ای،صبحم که باید اداره باشی،وقتت نگیرم..
-قربونت امیر!پس من می رم!
وباامیر دست دادن ونیم نگاهی بهم انداخت و زورکی سری تکون داد و راه افتاد ،
نگاهم دنبالش بود،چطور محکم قدم برمی داشت و پیچید توی سالن و دیگه دیده نشد..
-چته تو؟!کجا سیر می کنی؟ خوبی ؟
حواسم اومد سرجاش،لبخندی ساختگی روی لبام نشوندم.

مَـ… مـن خوبم!
یه دفعه سوالی که توذهنم مدام چرخ می زد یادم افتاد و باهیجان بازوی امیر رو گرفتم که باعث شد باتعجب خیره بشه بهم
-چته نازگل!؟
-بگو ببینم این آقا چطور از این جا ها سر دراورد ها! ؟
شونه هام رو گرفت و مقابلم وایساد
-هیچی!بعداون ماجرا یه مدت گذشت ،روزی که بابا مهمون داشت،
-خب؟؟
بانک بودم و دنبال کارا،بابابرامون بایکی از آشناهاش هم قرارگذاشته بود که باماشراکت داشته باشه و ازاون جایی که حسابی سرشناس بود خارجی وایرانی می شناختنش،می تونست توروند بهتر کارها کمکمون کنه وپشتیبانمون باشه ،
هیچی دیگه قرارشد جلسه دوستانه باشه برای افتتاحیه و…
روز قبلش سروان دارابی تماس گرفت و کلی معذرت خواهی کرد و اطلاع داد برم اداره،دستور شایگان بوده،منم روز ش به پدرگفتم کمی دیر میرسم خونه و رفتم اداره،مثل این که سرگرد پسر همین آشنای بابابوده و اون بجای پدرش باماشراکت داشته واما همه ی کارهاش رو به پدرش که فوق العاده امین و مطمئن هستش پیش بقیه و بابا سپرده بوده ،اما برای مذاکره اون روز باپدرش میان خونه ی ما و قرار بامن یادش می ره،سروان دارابی باهاش تماس گرفت ،اون هم عذرخواهی می کنه وجلسه به پدرا سپرده می شه!
بدجور تعجب کرده بودم!اصلا مگه امکان داشت!؟نهههههه!
-واااااا! چطور ممکنه امیر؟!
فامیل این سرگرده شایگانه،باباش معین! ؟اوهاااع!نه!امکان نداره! درضمن این پسرجوونه!چطورهم جزءهیئت رئیسه هست و هم سرگرد!مگه چندسالشه مگه می شه!؟چی داری می گی!؟
طبق چیزی که از نیمایادگرفته بودبینیم رو بین انگشتاش فشرد وخندید وادامه داد
-خره!معین اسم آقای شایگانه!اسم بابای میلاد!بابا همیشه بهش می گه معین!
-آ…آخه عمه هم می گفت معین!
-خب دیگه!اون که زیاد نمیشناخت،چون بابا می گفت اونم فکر کرده بود فامیلیش معینه!
-آها!که این طور!چه جالب،چه تصادفی!ولی خب مگه این اقا چند سالشه؟مافوق اون سروان دارابی هم می شه!اوهاااع!
-مرض!میلاد داروسازی خونده،ازاونجایی که به پیوستن به نیروهای مصلح از جمله ناجا علاقه داشته وای میسته تحصیلاتش که تموم می شه،طبق آیین دانشگاه افسری،بعداتمام تحصیلاتش درزمان خاصش ثبت نام می کنه،فشرده تحصیلاتش رو تموم کردوالان درحال انجام وظیفست!
الان طبق برنامه ی مقرری مابین روز هایی که اداره نمی ره،میاد شرکت،مثل نیما که هم روستا می ره هم شرکته،
-آها!!!چه باحال!دانشگاه افسری!داروسازی!
-بعله!طبق آیین نظام دانشگاه افسری تاسی سال البته بعد تحصیلات عالیه ثبت نام داره!
-چه عالی!
-چیه نکنه هوس کردی!؟
-من؟اوووهااااع!نه بابا فقط جالب بود!حالا این پسره چند سالش هست!؟
-فضول مردمی؟!اصلا توچی کارداری؟
-إ!امییییر!
-حناق!زود بیابریم!آهو ونیما تواتاقن می خوایم بریم!
ودستم روکشید وهمون لحظه عمه ونیماهم پیداشون شد…

روی میز نهارخوری بزرگ توی سالن که روبه پنجره ی قدی قرار گرفته بود درازکشیده بودم،طوری که سرم لبه ی میز قرار گرفته بود وموهام رو که نبسته بودم حسابی به هم ریخته و افشون از میز آویز بود،دستام رو روی سینم گره داده بودم و پاها از طرف دیگه آویز بود، رو به پنجره که پرده ی حریرش کنار رفته بود،
فکرم پیش مامان وبابابود،همیشه زنگ میزدن وجویای احوال بودن،دلم واسشون تنگ شده بود،نفس عمیقی کشیدم،دستم رودراز کردم و دونه ای دیگه خلالی برداشتم که عمو برای من و عمه خریده بود،نیما که کلامخالف بود وتامی تونست مانع ما می شد!اما ما کارخودمون رو خوب بلد بودیم!
ساعت ۱۱صبح بود،هما بعد گفت و گوی کوتاهی بامن جهت سرگرم شدنم دوباره به آشپزخونه رفته بود تاتدارک نهار ببینه،هیچ کس توی ویلا نبود وهمه دنبال کارخودشون رفته بودن،
یه دونه خلالی دیگه به دهان گذاشتم ،
خداچیکارت نکنه امیر!دیگه عمه رو چرااغفال کردی؟الان من تنهایی می پوسم!حتی پدرجونم نیست… اوووف!
ویه خلالی دیگه…
فکرم پر کشید به سه باری که بااون موجود ازخودراضی برخورد کردم،اولین بار توی اداره ی آگاهی…دومین بار توی اون اتفاق تو کوچه ی شرکت وسومین بارهم توی راهروی شرکت…
پس اون روز که من قراربود برم شرکت اون یاروهم مسیرش بامن یکی بوده…
یا توی بیمارستان که زودکذاشت رفت کاری براش پیش اومد..نگو باامیر درمیون گذاشته بوده…
هعی..‌هی!چه تصادفی!چه غیرمنتظره،چه راحت باامیر آشناشد..
امابایادش دوباره اخم ریزی ابروهام رو بالابرد،چقدرعصبی بود!حتی وقتی من کاری هم بهش نداشتم بی دلیل توقیفم می کرد!مثل اون روز توی راهروی شرکت!ولی خب دمپایی هام ضایع بود!یکم زیادی راحت بودم!
خلالی بعدی روتودهانم گذاشتم و انگشتم روبادستمال کلنکس توی مشتم پاک کردم،دوباره دستام رو روی سینم گره دادم و چشمام رو بستم…
نفهمیدم چقدرزمان بردکه بافکر زیاد پلکام همو به آغوش کشیدن و آروم آروم خواب من و به دنیای گاهی شیرین وگاهی تلخ خودش برد…!

-هی! ببین کی اینجاست!دختر کله گوجه ای!ای جان من!خداتموم جذابیت های دنیارو توچهرش گذاشته.. ‌
لبخندی زد!
چشمام خماربود ونیمه بسته،نمی فهمیدم کیه چیه این جا چی کار می کنه ؟
فقط یه عطر خااص به بینیم خورد وبعد حس نزدیک شدن دستش به صورتم…
خمیازه ای کشیدم و به طرف دیگه برگشتم،که یه دفعه مغزم موقعیتم روپردازش کرد!
درست مثل فنر که ازجادر می ره پریدم بالا! اوه خدای من!عجب خوابی بود!
کله گوجه ای!عجب اسمی!خداروشکر خواب بود وگرنه می دونستم چطور لواشکش کنم!
خمیازه ای کشیدم و نگاه خمارم رو دوختم به ساعت قدی وقدیمی اتاق،۳،۵بود!اوووو هاع!من از یازده خوابم؟پس چرا هماجون بیدارم نکرد آخه!؟ای بابا!
کش وقوسی به بدنم دادم که صدای ترق و تروق استخونام رو خودم شنیدم!دستی به موهام کشیدم که مثل سیم ظرف شویی به هم تنیده شده بود!اه!خسته شدم از این موهام!خوبه اونقدرهاهم بلند نیستا!
خواستم ازروی میز بلندشم که نگاهم به خلالی های خوردشده ی روی میز افتاد،اوووف!
ینی یکی نبوده من بدبختروبیدارکنه،؟!
شونه بالاانداختم و دادزدم
-هماااجوووونم!؟هماااااااا!؟همااااخانم؟؟
-هـُـ…ـــمـممممااااآاا!
-هماجون؟؟
نه!کسی جواب نمی ده!
سرکی توی آشپزخونه کشیدم،ظروف غذا آماده وحاضر ودست نخورده روی کانتر بود ،زیر قابلمه هم خاموش بود و سماور وچای ساز هردو روشن بودن،
خوب می دونستم یکی چای ترش هندی مخصوص خودمه که خیلی دوسش داشتم و عشق من و پدرجونم بودودیگری چای اصل ودبش وتازه دم برای کل اعضای خونواده!
خستگیم دررفت!می دونستم غذای امروز خوراک گوشت وقارچه..
پس نیازی به تست نبود چون دست پخت هماجون بیسته!
لبخندی زدم و رفتم طرف دست شویی.‌.‌.یه خمیازه ی دیگه کشیدم و وارد سرویس شدم،خواب ازسرم پریده بود امابازم حس کسلی و خستگی تو تنم بود ومدام خمیازه می کشیدم،
دست بردم و شیر آب رو باز کردم،خنک بود و این خنکاش حس عجیبی رو به من هدیه می کرد،
مشتی آب به صورتم پاشیدم،باچیزی که دیدم توی روشویی جیغ فرابنفشی کشیدم وسربلند کردم وتوی آیینه نگاهی به خودم انداختم و جیغ بعدی..‌
ودر و بازکردم بزنم ازسرویس بیرون که یه دفعه نفهمیدم چطورشد که پدرجون ازکجا پیداش شد،تعادلم رو ازدست دادم ،اونم مشخص بود با حضور یه دفعگی من ترسیده،یک لحظه زمان برد که هل شدم ،وبابرخوردبه پدرجون اون هم تعادلش بهم خورد و دوتایی زمین خوردیم!
-آآآخ….!
-پٍــ…پِــ…پِـدر جون…وااااای!
سریع بلندشدم،پدرجون هم دستش به کمرش بود وچشماش رو بسته بود و زیر لب آخ واوخ می کرد!
خودم رو فراموش کردم،جلوی پدرجون زانوزدم ولب زدم
-پدرجون؟!خوبید!؟ببخشید توروخدا!اصلاحواسم نبود!
لای چشماش رو بازکرد.

دُ…دختر!این چه سَروشکلیه!؟
ودوباره آخ کوچیکی زیرلب زمزمه کرد…
-پدرجونم؟!خوبی؟جاییت نشکس؟وای توروخدا یه چیزی بگو…
-دستم روبگیر بلندشو!کمرم نصف شد دختر جون!
لب گزیدم و دستش رو گرفتم و باآخ و اوخ بلندشد!
-خیلی درد دارین!؟
-نه دخترم!هیچیم نشد!فقط کمرم درد گرفت!چِــ…چِـت شد یه دفعه!؟این چه سروشکلیه؟؟
-وای پدرجون!نمی دونم خواب بودم الان دیدم!چه بلایی سرم اومده!؟
-چی مالیدی به صورتت؟امون از کارای شکمادخترا هرچیزی رو به صورت می زنین ماسک فلان ماسک فلا!ماسک کوفت درد زهرمار!
-ماسک چیه پدرجونم!می خوام چی کار؟شمام خوب بلدینا!کلللـــکککککک!
سری تکون داد وزیر لب ذکری زمزمه کرد که ناخوداگاه خندم گرفت و دوباره وارد سرویس شدم وتوی آینه نگاهی به صورتم انداختم! یعنی خاااااااااااااااک دوعاااااالم توسرم!هرچی خلال نمکی بود چسبیده بوده به یه طرف صورتم! توخواب غلط زده بودم!
جیغ زدم
-واااای!این که خلالی هایی که خوردمه!خوابیده بودم کنارم بوده به صورتم چسبیده!
وزدم بیرون از سرویس!
بالبخند خجول و دندون نما و مسخره ای دستام رو به پشت کمرم گره دادم ومقابل پدرجون وایسادم! آروم به کناری خزیدم که سری تکون داد و من دویدم طرف آشپزخونه!که درورودی یه دفعه بازشد!

یادم از اون روز افتاد،وقتی سمت آشپزخونه دویدم در سالن بازشد!هما بود که از خرید برگشته بود!بهم گفت هرچی سعی کرده بیدارم کنه بیدارنشدم،قوتشم نداشته من وببره ازروی میز پایین!مثل این که پدرجون هم تازه رسیده بوده خونه!
ناخود آگاه خندم کرفت،افکارم رو پس زدم و پله رو رو به پایین طی کردم…
آروم لای در رو باز کردم…
غرق لذت شدم،وقتی نگاهم با اتاق تلاقی کرد. ‌‌. .
پیانوی مشکی رنگ،گیتار بغلش،میز بیلیارد و تشکچه های بادی دور یه میز گردکوچیک،تخت بادی سفید رنگ،قفسه ی سفیدرنگ کتاب های نت و کمد شیشه ای که بیشتر ازچهارنوع از بهترین های هارمونیکا توش قرار گرفته بود،
انواع توپ بسکت،هندبال،والیبال وفوتبال و اسکواش…ودرآخر یه پاندای دومتری بزرگ که وسط اتاق ولوبود و دستگاه بازی و دوتاباند و یه ال ای دی بغل دیوار…ودنیایی از وسایل ورزشی…
خیلی دنج بود! همون اتاق که رو به پایین پله می خورد و مختص سرگرمی های خاص عمو والبته نیما بود،لبخند کوچیکی گوشه ی لبم نشست،نور از گوشه ی پرده ای که سرتاسر پنجره رو پوشونده بود به داخل می تابید،ست زیتونی و سفید اتاق زیادی چشمگیر بود،
جلورفتم و روی صندلی پیانو نشستم و انگشتام رو نوازش وار روی کلاویه ها،بدون این که ذره ای صدا خارج بشه کشیدم…نگاهم به دفتر نت بازشده بود، که بالاقرارگرفته و بود وآهنگ دل خسته رو نشون می داد،آهنگ زیبایی بود،
یه دور دیگه سرتاسر اتاق رو ازنظر گذروندم،
نگاهم روی کمد شیشه ای هارمونیکا ها قفل شد…ساز دهنی و اون دنیای پراز شگفتش‌…عمو همیشه سعی می کرد بهم یاد بده امازیادی سخت بود، برای من سخت بود واین حوصله ی عمو رو سرمی برد…
شونه ای بالاانداختم و از روی صندلی بلند شدم و به سمت کمدرفتم تا یه بار دیگه یکیشون رو بردارم وامتحان کنم،
دنیای خاصی بود،وقتی لبات روی ساز قرار می گرفت وضرب می گرفتی و شروع به نواختن می کردی… روحت جون تازه می گرفت وتاناکجاسفرمی کرد ،تایه بهشت عجیب و بی حدومرز…
لبخند سراسر دلنشینی روی لبام نشست و دست بردم و درکمد روباز کردم وهارمونیکا رو برداشتم،ازنوع ساده ترینش،لبخندم کنار نمی رفت!
یکی از آهنگایی که نت هاش رو ازحفظ بودم و ساده بود رو توی ذهنم مرور کردم و لبام روی ساز نشست…
بافوت اول بود که یه دفعه تواون حس و حال باصدای ویبره ی مذخرف گوشیم از جاپریدم…
دست بردم و ازجیب شلوارجینم بیرون کشیدمش.
امیر بود…اتصال تماس رو زدم و جواب دادم
-جانم امیر!؟
-نازگل؟؟
-جانم امیر؟سلام؟
صداش مثل همیشه بشاش بود…
-خوبی؟خوشی؟
-قربونت،آره خوبم،خسته نباشی،کاری هست!؟ساعت کاری تماس گرفتی؟!

درمونده نباشی ،آره عزیزم،زنگ زدم بهت خبر بدم.
کمی متعجب شدم! ینی چه خبری می تونست به من بده؟
-چه خبری؟اتفاقی افتاده ؟
خندید
-نه نازگل ،یادته سر جلسه ی چندوقت پیش که بانیما ایناداشتیم وشام رفتیم بیرون برای مذاکره و..‌بانماینده ی یه شرکت دیگه؟
-آ…آره یادم میاد.چی شده؟
-هیچی خانم خانما ،بهت قول دادم اگه همه چی درست شه و مابتونیم قرداد ببندیم که برامون فواید بیشماری داره،تویه جایزه داری!
اوووووف!جااااایزه!
-امیر منظورت سوپرایز یا همون هدیه دیگه!
بازم خندید
-آره آره!هدددییییههههه یا سووووپپپپپرایز!
-هیییی!مسخره نکن!خب ادامش؟
-هیچی دیگه!به سلامتی همه چی عالی پیش رفته و تماس گرفتن و کلا نون ماافتاد توروغن!
امشب حاضر باش شام می ریم بیرون همگی! یه جشن کوچیکه!
-وااااای! ایول!به سلامتی!چقد خوب!فقط خودمون؟
-آره خودمونی!حالا اگه کارنداری قطع کنم که من اینجا کاردارم،تماس گرفتم اطلاع بدم،
-وای!مرررسی!فدایت کاری ندارم!
-پس خدانگه دار عزیزم…
جوابش رو دادم و تماس قطع شد…
چه خوب!تواین اوضاع که همش بی حوصله ام این بهترین برنامه می تونست باشه!
هارمونیکا رو باعجله چپاندم توی کمدو و به دو ازاتاق خارج شدم. ‌‌. .

نازگلللللل!کشتی مارو به خدا!
اووووف!بار هزارمه که داره صدامی زنه…!
-نییییماااااا!میام دیگه!جیم ثانیه دیگه پایینم!
جوابی نشنیدم،برای بار آخر نگاهی به تصویر خودم توی آیینه انداختم،
یه دختر باموهای نمی دونم چه رنگی!پاییزی!یه روسری شیری رنگ باطرح های مینیاتوری نارنجی مات، ابریشمی روی موهام فیکس کرده بودم وبه مدل خاص و قشنگی بغل پاپیون گره داده بودم،مانتوی شیری ساده ای که یه طرفش باحریر سفید رنگ روی سینه طرح کوچیکی از پروانه بود و یه شلوار جذب سفیدو کالج های مخمل ساده ی شیری که بغلشون پاپیون نا رنجی خیلی ریزی قرارگرفته بود،خوب بود!هارمونی جالب وزیبایی داشت بارنگ موهام و فیس چهرم…

نازگللللللللللل!به خدا بیام بالا خودت می دونی چطوری پایین میارمت!بابا منتظرن!
-اومدم بابااااا!أه!
ودستی به موهام که یه طرفه به حالت مواج از روسری بیرون زده بود،بردم و زیر روسری پنهون کردم،لبام رو به هم مالیدم تارژ هلوییم قشنگ تر رولبم بشینه،کیف بند بلند ست کفشام رو برداشتم ودویدم بیرون…

نازگُــ…
این دفعه صدای امیر بود…
آخرین پله روهم طی کردم.
-اومدم امیر!چقد صدامی زنید!
امیر: زهرمار،چه چقدر لفتش می دی!
-خب داشتم آماده می شدم!
خواست چیزی بگه که نیما از سرویس اومد بیرون،حسابی جفتشون خوشتیپ کرده بودن،
هنوز نگاهش به من نخورده بود،فریاد زد،
نیما: آهـــووووووووووووو!کشتین مارو بیاین دیگه!نازگـ….
یه دفعه بادیدن من حرفش نصفه نیمه موند،
امیر:یکی باید باز خانم مارپلا رو از بالا بیاره پایین!یکیشون که اومد!وباسر به من اشاره کرد،
نیما سرتاپام رو ازنظر گذروند،
نیما: چه عجب! خانم تشریف آوردن،به به چه قدددر شکیل!باید حسابی مراقبت باشم!
-لبخندی زدم
-یکی باید مراقب تو وامیر باشه!
وچشمکی زدم…
امیر بالبخند جلو اومد ولب زد
-هی خوشگله!این طوری چشمک نزن درسته قورتت می دما!
وخندید…
،، من اومدم ،،
باصدای آهو حرفامون نصفه ونیمه موند،حسابی خوشگل شده بود، شال سورمه ای و مانتوی بلند جلوباز مشکی که زیرش یه تونیک جذب سورمه ای پوشیده بود،باشلوار جذب مشکی…رژ قرمزش هم عالی بود ..چهرش بی نظیر شده بود.
امیر: چه عحب خوشگل تشریف آوردن!کشتین مارو!
آهو پله ها رو طی کرد و چرخی زد

واقعا خوشگل شدم؟
سه نفرمون خیره شدیم بهش!عالی بود، لبخندی زدم
-یه دونه ای!
امیر:اره اگه اون رژ لامصب رو کمتر کنی عزیزم!
نیما : بعله!عالی!
آهو لبخندی زد وبدون هیچ حرفی دستمالی از توی کیف دستیش دراورد و درحالی که سمت در قدم برمیداشت تاکفشاش رو بگیره مشغول ور رفتن با لباش شد،
خواستم منم برم سمت در خروجی که بازوم از عقب کشیده شد ،
برگشتم ،نگاهم به نیما افتاد،لبخندی زد
-چیزی شده نیما ؟
ابروبالاانداخت و بدون هیچ حرفی موهام رو به داخل فروداد که مدام سرمی خورد ،روسریم رو بدون این که مدلش خراب شه روی سرم مرتب کرد و پیشونیم روبوسید،
نیما: حالا می تونیم بریم!
لبخندی زدم،
دستم رو گرفت و هردو سمت خروجی رفتیم که امیر لب زد
-بچه ها یه دقیقه من برم به بابااطلاع بدم داریم میریم،
وبه سمت اتاقی که کنار پله ها وطبقه ی پایین قرارداشت دوید،
آقابزرگ به گفته ی خودش به دلیل پادرد،اتاق بالا روباپایین تعویض کرده بود،بالا کتاب خونه بود و پایین هم اتاق خودش،یک ساعت پیش هم برای انجام کمی کارای نیمه تموم به اتاقش رفته بود وازمون خواسته بود تا زمان رفتن بهش اطلاع بدیم…
نفس عمیقی کشیدم ودست نیما رو فشردم بیرون رفتیم…
صدای پای امیر از پشت سر می اومد…

عمو دستی برای دونفر پشت میز،گوشه ای دنج و خلوت توی رستوران تکون داد،مرد و زنی کنار هم نشسته بودن،مرد سرش توی گوشیش بود و دختر کنارش دستاش رو روی میز قرارداده بود و و نگاهش از دیوار رفلکس به بیرون دوخته شده بود، رستورانش جای بی نظیری بود،دوطبقه بود، طبقه ی پایین طرح کلبه بود وکافه تریا بودوطبقه بالا ست کلاسیک و بی نظیر داشت و رستوران بود…پشت سر بقیه راه افتادم و نگاه از اطراف گرفتم،قراربود خودمونی باشه که!
طاقت نیاوردم و بازوی امیر رو از پشت سر گرفتم و آروم کشید،گیراییش قوی بود،مکسی کردو سرش رو به طرفم خم کرد.
امیر: جانم نازی؟
-توکه گفتی جشن کوچیک خودمونی!
-إ!خب این شامل میلاد هم می شه دیگه،اونم باماست دیگه!
اوووووف!
بازم میلاد!
چیزی نگفتم که راه افتاد و منم باخودش همراه کرد وجلورفتیم،آهو و نیما زودترازما سرمیز رسیده بودن و گرم احوالپرسی بااون پسره ودختر کناریش بودن.
نگاهشون که به ماافتاد کمی باتعجب نگاهمون کردن،شونه ای بالاانداختم و پیش دستی. کردم
امیر هم سلام و احوالپرسی گرمی کرد،هردو پشت میز نشستیم،میز بزرگی بود ،من کنار دیوار تموم شیشه ای رفلکس نشستم،امیر هم کنارم و بعد اون هم آهو،نیما راس میز روبه دیوار شیشه ای نشست،روبه روی عموهم پسره ی نچسب نشسته بود وکنارش،روبه روی آهو اون دختر که همراهش بود،روبه روی من هم یه صندلی خالی بود… که نگاهم می رفت مدام روی روکش مخمل زرشکی خوش دوخت و خوش رنگش…
دستام روزیر چونم گذاشتم،نگاهم رواز صندلی خالی کرفتم و به شهر دوختم،تاریک بود،چرا غ های بلند و رنگی فضای قشنگی رو درست کرده بودن،آسمون هم بااون حریر مشکی رنگش وستاره های پرنورش حسابی دلبری می کرد… لبخند کوچیکی روی لبم نشست،حال و هوای قشنگی بود.‌‌مخصوصا وقتی ملودی آرومی که توفضا می پیچید و روحم رو قلقلک می داد که دیگه معرکه بود‌..
،، نازگل خانم!؟نازگلی،،
باصدای آهو،دست از افکارم برداشتم و نگاهم رو بهش دوختم که سرش رو از جلوی امیرکه بانیما واون پسره غرق گفت و گوبودن به طرفم خم کرد،
-جونم آهو ؟

ملیکا جان باشماس خانمی…
-ملیکا!؟
-چشم غره ای رفت ودرحالی که خندش گرفته بود به دختر ی اشاره کردکه کنار میلاد نشسته بود ،
-اوه خدای من!ببخشید!
عمه لبخندی زد و دوباره به حالت قبل برگشت،منم رو به دختر کردم
-جانم؟ بامن امری داشتید؟
حالا دیکه صحبت پسراهم تموم شده بود ،ملیکالبخندی زد و جواب داد
-بیشتر ازاونچه که آهو و اقا نیما وآقامیر می گفتن دلنشینی..‌
لبخند زدم
-نظر لطفتونه،همچنین ملیکاجون،
جواب لبخندم رو داد

بااون موهای خوشگلتتتت!ای جونم…
وقبل این که چیزی بگم به طرف آهو برگشت ولب زد
-چقدر نازه!
لبخند روی لبم عمیق ترشد،امیر خندید
امیر:ملیکا خانم الان نازگل داره از تعریفاتون رو هواسیر می کنه!
پشت چشمی نازک کردم که دست دورشونم انداخت و خندید
نیما: دروغ که نمی گن ملیکاخانم!نازگل جیگرخودمه!
-قربونتتتت شم داداشی!
لبخندی زد،عمه با مهربونی نگاهم کرد ولب زد
: عزیزم ملیکا جان رو معرفی کردم؟
قبل جواب دادن ملیکا باهیجان پرید وسط
-نه کسی چیزی نگفت…
عمه: ناز گل جان ،ملیکا جان دخترعمه ی آقای شایگان هستن،واز همکارا،
ملیکا لبخندی زد،جواب لبخندش رودادم
-دوباره خوشبختم…چه جالب…ویه دفعه باچیزی که یادم افتاد بدون مکس ادامه دادم:.إ پس راستی…شماها که جمعتون جمعه.‌،پس آقای‌…اووووم..
بایاد آوردن اسمش سریع ادامه حرفم روگرفتم
-پس چرا آقا مَـ…

شرمنده که نتونست بیاد و دعوت رو رد کرد!
باتعجب برگشتم سمت پسره ی نچسب…حتی نذاشت جملم رو تموم کنم،
نیما که تعجبم رو دید خواست چیزی بگه که دوگارسون با میز کوچیکی که غذاها روش سرو شده بود سررسیدن!وبااحترام مشغول چیدنشون روی میز شدن…
طاقت نیاوردم،نگاهم که به ماهی سوخاری افتاد،چهرم توهم کشیده شد…بی اراده دهان مبارک وبازکردم
-ماکی سفارش دادیم که الان حاضره؟!
نیما چشم غره ای رفت..
امیر: ازپیش سفارشاداده شده …وبه میلاد اشاره کرد،
امیر: مرسی داداش…
میلاد: نوش جونتون…گفتم من که سلیقه تون رو تاحدودی می دونم.‌‌بهتره سفارشوبدم که دیگه زیاد معطل نشیم..بتونیم بیرونم چرخی بزنیم‌..
نیما: آقایی…
وچنگالش رو توی ماهی جلوش فرو برد…
گارسون بعد ازاتمام کارشون و گرفتن انعام و شنیدن تشکر ازما،بالاخره تشریفشون رو بردن…
فرصت خوبی بود ،من نمی تونستم ماهی رو تحمل کنم! اخمی کردم و ظرفو به عقب هل دادم که صدای پوووووف امیر بلندشد…

وقتی ظرف غذاروبه عقب هل دادم،نگاه هرپنج نفرشون به من بود…
نیما آروم چشماش رو بهم فشرد،می دونستم منظورش اینه ادامه ندم…
اما من اصلا ازاون پسره میلاد خوشم نمی اومد وسفارش این غذاهرچندهم موردخاصی نداشت ومن به راحتی می تونستم ازش بگذرم و الکی خودم رو مشفول کنم…
ولی حرصم گرفت،دست خودم نبود ،مهم نبود اگه اون دختر ملیکانام یا همون پسره بگن دختر بی ادبی هستم…اون لحظه فقط دلم می خواست ظرف جلوم رو باتموم مخلفاتش محکم بکوبم به صورت پسره…
نگاه از ظرف گرفتم ودرحالی که دندون روی هم می ساییدم خیره شدم به نیما…که ملیکا سکوت رو شکست و روبه من لب زد
-عزیزم ازاونجایی که گاهی که تادیروقت بچه هاشرکتن،شام که بیرون می رن از این نوع غذاها می خورن…میلاد هم بدون اطلاع از دیگر سلایق طبق روال عمل کرد…بازم عذر…
لبخندی زدم
-اشکالی نداره،
وتودلم زمزمه کردم
ششاااممم که بییییرون مییی رن!هه!
نیما: من می رم برات سفارش بدم… وقبل این که جواب بدم روبه میلاد کرد و لب زد:از ت معذرت می خوام داداش…
میلاد: نه بابا،چه حرفیه ،شرمنده که من اطلاع نداشتم..بشین من میرم وپاشد..
که نیما پیش دستی کرد وبلندشد وازمیز دورشد…
امیر: الان برات میاره خانم مارپل!
-خب وقتی دوس ندارم؟!باید بیاره!
آهو چنگالش رو به طرفم گرفت .
اهو: یه ذره بردار…
چهرم مچاله شد…
-واااای نه عمههههه جون!
عمه خندید…ملیکا هم بالبخندنگاهم می کرد،
-شماها شروع کنید…
ملیکا:نمیشه که!
چیزی نگفتم و نگاهی به اطراف انداختم.بازم این صندلی خالی جلوم!
خندم
گرفت! چه گیری دادم من به این صندلیه!
نگاه ازش گرفتم به رو به رو خیره شدم،اکثرا زوج های جوون پشت میز ها بودن ،بعضی هم دختروپسرایی که نشسته بودند وباسرخوشی مشغول گپ وگفت بودن…
نگاهم رفت روی میز روبه رویی،چند دخترو پسر باهم مشغول گپ بودن..قیافه ی یکی از پسرا زیادی باحال بود،موفرفری و عینکی!خیلی بانمک!همیشه از این فیس خوشم می اومد،ناخوداگاه چنگی به بازوی امیرزدم که به سالادش ناخنک می زد،یه دفعه از جاپرید
-جانم نازگل!؟
-امیر یه چیزی میگم دعوام نکنی!
آهو باتعجب نگاهم می کرد..
امیر: بگو عزیزم..
-اونجارو نیگاااا!
وکمی به سمت خودم کشیدمش و به میز رو به روم اشاره کردم،
ملیکا و میلاد و آهو باتعجب نگاهم میکردن‌
امیر: چیه اونجا خانمی!؟
-واااای امیر!اون آقاهه رو نگا…موفرفری و عینکی!واااای چه باحاله!
امیر خندید،ضربه ای اروم به بینیم زد ودوباره صاف روی صندلیش نشست ولب زد
: دیوونه!
ملیکا که مشخص بود دخترکنجکاویه بالخند لب زد: ازین مدل موها دوست داری؟
-خیییلی بامزس!دوس ندارم.خوشم میاد!
امیر: ایشالله یه شوهرگیرت میاد همین شکلی!حالام نگا نکن اون ور رووو!
آهو: نه دیگه!نازگل می گفت شوهرم باید بی نظیر باشه !بچم باید موفرفری باشه!
چشم غره ای بهش رفتم که با ملیکا زدن زیر خنده،
خواستم دوباره نگاهم روبدوزم به روبه رو که با چشمای یخ اون پسره ی دراکولا بر خوردم،مات نگاهم می کرد،آب دهانم رو قورت دادم ،همون طورکه نگاهم می کرد دستاشو رو میز قرارداد باخشم،بلند شد و درست رو ی صندلی مقابل من نشست!
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون،! نگاهی به بقیه کردم ،عمو لباش رو توی دهانش کشید و یه دور اطراف رو از نظرگذروند و بلند شد و روی صندلی نیما نشست، !ملیکاهم نیشخندی زد و لب گزید وبلند شد و اومد بین من واهو روصندلی امیر نشست!
فقط صندلی کنار میلاد خالی بود،
اینام یه چیزیشون می شد!
نیم نگاهی به پسر روبه روم انداختم وزیر لب زمزمه کردم
-مذخرف…
مطمئن بودم شنیده…چون بدون ترس ازاین که کسی متوجه بشه زل زده بود بهم،خم شد طرفم و آروم وشمرده شمرده لب زد
-چرا!؟چون جلوت پرده گرفتم!؟هه…دختره ی کله گوجه ای…
چـ…چـی!؟؟؟این چی گفت؟؟
یه لحظه مغزم ارور داد و خون جلوی چشمام رو گرفت!

دستام رو گذاشتم رو میز وخم شدم به جلو،
مثل خودش زمزمه وارلب زدم
-نع!من هرچی سعی می کنم چیزی نگم شما بدترش می کنی!حق توهین ندارین…
-هه…توهین نکردم،یکی از خصوصیاتت رو گفتم!کلت بااون موهات عین گوجست!
اووووف خدا!اوووووف!نمی تونستم تحملش کنم! نگاهی به امیر انداختم که سرش تو گوشی بود و حسابی لبخند می زد،
عمه و ملیکاهم بااشتیاق راجع به موضوعی حرف می زدن!
دوباره زل زدم به میلاد که باپوزخند مسخرش نگاهم می کرد…
به خودم اشاره کردم ولب زدم
-من کله گوجه ایم؟!
دستاش رو زیر بغل زد و تکیه داد به صندلی و با پوزخند مسخره ی گوشه ی لبش سری تکون داد به معنای تایید!
معطل نکردم،خیره شدم بااون چشمای مشکیم تو چشماش،لبخند ژکوندی زدم ودستم رو به طرف کاسه ی کوچیک وسرامیکی بورانی لبورو که نمی دونم سلیقه مذخرف کدومشون بود بردم ،که یه دفعه باصدای آهو ازجا پریدم،
-نازگلم!توکه ماست دوست نداشتی عزیزم.
آب دهنم رو قورت دادم ،نگاهم بین عمه و کاسه درگردش بود،لبخند مسخره ای زدم و خونسرد جواب دادم
: هیچی!یه دفعه دلم خواست!
باتعجب نگاهم کرد…
عمه: نوش جونت.
چیزی نگفتم،اونم دوباره گرم گفت و گوشد،ازفرصت استفاده کردم وکاسه رو برداشتم!بردم زیر میز،لبخند دیگه ای تحویلش دادم،اونم پوزخندی زد وامانگاه ازم برنداشت،دستاش رو به هم گره داد وزیر چونش گذاشت ،تودلم احمقی نثارش کردم و کاسه ی بورانی رو پاشیدم روی شلوارش…
حالا دور ،دور من بود!
پوزخندی مثل خودش تحویلش دادم ،دستام رو زیر بغل زدم و تکیه دادم به صندلی،
تموم حرکاتش ریز به ریز زیر نظرم بود…
لذت می بردم وقتی می دیدم که چطور دندون قروچه می کنه و تند نفس می کشه از سرخشم و دستاش مشت شده…!
ازته دل لبخندی زدم،لم دادم و پاهام رو راحت به حالت دراز روی هم قراردادم و ثانیه به ثانیه حرکات پسره ی احمق روبه رو روکه که مثلا سرگرد مملکت بود متاسفانه ،زیرنظر گرفتم ،
یه دفعه مشتش رو روی میز گذاشت،درحالی که لباش رو محکم روی هم می فشرد و ازعصبانیت تند نفس می کشید،ابرویی برام بالا انداخت وسری تکون داد….
منظورش چی بود؟!خب این یعنی چی، ؟!
هنوز ثانیه ای از این فکر نگذشته بود که درد بدی توی پام پیچید!
با اخم و دردی که کف پام رو تحت فشار قرارداده بود خم شدم….
عوضییییییییییی!
اونقدر محکم زده بود که به هدفشم رسیده بود.. ‌از یه لنگ کفشم خبری نبود!
جل الخالق!این چطور زده که کفشم از پام دراومده؟هرچقدر فکر می کنم نمی تونم بفهمم!
داشت از کلم دود بلند می شد که صداش رو زمزمه وارشنیدم…
-خوردی؟نوش جونت!هستشو تف کن!اگرم دنبال لنگ کفشتی!فک کنم زیر میرای میزای عقب بتونی پیداش کنی!
داشتم سکته می کردم ازحرص!حالا چه غلطی کنم!
دندون روی هم ساییدم
-هی!حالا من چه غلطی کنم؟!چطور باید یه لنگ خونه برم ها؟برم بگم چی؟!که لنگ کفش من بغل دست شماست؟؟؟چه وضعشه!؟
وزمزمه کردم: احمق عوضی…
-مگه وقتی بورانی رو ریختی رو شلوارم باخودت فکر کردی من باید چه کاری کنم! ؟ها!؟بکشششش!
سزاته!
-خفه شوووو!
دیگه داشت اعصابم ارور می داد!نگاه نکردم بزرگتره و همراه ودوست امیر ونیماست!خفه شو رو چسبوندم بهش!
خواست چیزی بگه که یه دفعه نیما بایه سینی نسبتا بزرگ سر رسید…

تندتند پام رو تکون می دادم و پوست لبم رو می جویدم و این یعنی خود خود استرس…
هردوسه دیقه یه بار سربرمی گردوندم به زیر میز های عقبی زل می زدم !
و به زور قاشقی غذاتودهانم فرو می کردم که نیما ناراحت نشه وبقیه چیزی نگن،ثانیه ای هم یه دفعه بغض می کردم ونگاه سراسر خواهان انتقامم سرمی خورد روی چهرهی اخم آلود اون پسره میلاد که هرچند اخم داشت وعصبی بود اما بانهایت دقت،وقار ومتانت،خیلی شیک غذاش رو می خورد،زیادی باکلاس و باوقار رفتار می کرد،شخصیتش مثل اشخاص اصیل زاده بودکه غرور،متانت و زیبایی یک مرد رو تموم وکمال شامل می شد….
نفس عمیقی کشیدم و لبام رو به هم فشردم،لعنتی…چه مردونه و شاهانه رفتار می کرد!
غرق فکر بودم،فقط یه لحظه طول کشید که به خودم اومدم!
چنگالی که شامل چند برگ کاهو وخیار بود جلوم درحال تکون خوردن بود،خاااااک دوعاااالم توسرم که باز آبروی نداشتم رو به فنا دادم!
آب دهانم روقورت دادم و نگاهم دوباره رنگ خشم گرفت، اون احمق بود که چنگالش رو جلوی صورتم تکون می داد ،وقتی متوجه شد دارم نگاهش می کنم چنگال رو به دهان بردو لقمش رو جویدودرکمال خونسردی دور لباش رو پاک کرد.‌‌
من اماهنوز قاشقم توی هوا مونده بود!
سریع گذاشتمش توی بشقاب،که نگاهم خورد به پسره…

نگاه نکن اسیرم می شی…
زمزمش روشنیدم،احمقققققی زیرلب نثارش کردم که پوز خندی زد،
چشم چرخوندم و بقیه رو از نظر گذر‌ندم،آهو مشغول خودن انتهای سالادش بود،ملیکا بادستمال دور دهانش رو تمیز می کرد ،عمو هم قاشق رو توی ظرف گذاشت وعقب کشید…
واما نیماااا!خیلی جالب بود! غذاش رو خورده بود و تکیش رو داده بود به صندلی ،دستاش روی پاش گره خورده بود و نگاه نفوذگرش مدام روی ملیکای ازهمه جابی خبر می چرخید!لبخندی ناخودآگاه روی لبم نشست!
چقـــدر زود!دل داد!کاملا مشخص بود یه حسی هست که داره قلقلک می ده…
بابلند شدن یه هویی عمو،امیر هم بلندشد…
چشون شد!؟
هنوز ثانیه ای از این فکرم نگذشته بود که صدای اون پسره ی خرفت شنیده شد: همون طورکه قرارگذاشتیم شام امشب مهمون من بودین وحساب شده،اگه دوس دارین ناراحت نشم بشینید!
نیما: امااین طوری که نمی شه!
میلاد:سه دفعه مارفتیم بیرون،دودفعش رو امیر و توحساب کردین،یه دفعه هم که قسمت نشد !این دفعه مهمون من!به سلامتی موفقیت های بعدی…
امیر: آقایی داداش…مچکرم…
ونشست،
نیما هم لبخندی زد: لطف کردی،خیلی عالی بود،فقط من برم سهم نازگل رو حساب کنم…
-میلاد! گفتم مهمون من نیماجان…
-نیما: قربونت…
قبل این که میلاد بخواد چیزی بگه از میز دورشد و سمت صندوق رفت،
دوست داشتم ببینم این پسره چطوری می خواد بااین شلوار قشنگش ازجا بلندشه!
هه…
همه مشغول تعارفات معمولی ومکرر بودن و تشکرو…که متوجه سقلمه ی عمه از پشت سرشدم!
از پشت صندلی ملیکا بهش اشاره کردم چشه..‌که لب زد : تشکر …یادت رف!
پووووووووف!حالا یه امشب من بی ادب شدما!
چشمام وتوکاسه چرخوندم و زورکی لب زدم
-آقــای شایگان!
یه ابروش رو بالا داد ونگاه مرموزی بهم انداخت!
به زور کلمات رو از دهانم خارج می کردم….
جواب داد: بفرمایید!
-اوهاااع چه رسمی!خندم رو قورت دادم
-ممنونم!گرچه سهم من رو داداشم حساب کرد!
چشمای عمه داشت از حدقه درمی اومد!عموریز خندید و سربجی تکون داد ولب زد: نازگلللللل!
شونه تی بالاانداختم وگفتم
-غیر ازاین نبود!
ملیکا فقط می خندید!
عمه: نازگل تو دیوونه ای!
ولبخند جذابی زد و روبه میلاد کرد ولب زد
-همه چیز عالی بود آقا میلاد!
میلاد نیم نگاهی به من انداخت
میلاد: خواهش می کنم ،بنده کار خاصی نکردم!
ودوباره نگاهش رو دوخت به من…
یادم افتاد..‌
دوباره داغ لنگ کفشم یادم افتاد! دستام رو مشت کردم و خواستم برگردم عقب ونگاهی به زیر میزهابندازم که نیماسر رسید…
خدایا من چه غلطی کنم حالا ؟چطوربگم به نیما یاامیر که چی!؟لنک کفشم رو از اون سر رستوران برام بیارن! اصلا بگم لنگ کفشم واسه ی چی تشریفش رو اونجابرده؟!
باصدای نیما از افکارم خارج شدم…
نیما: شب عالی بوددد…اگه موافقین بریم پارک ساحلی،چرخی بزنیم،بستنی بخوریم و خوش بگذرونیم،
اوووووف،،،آررره!شب خییییلی عالی ای بود هه،!ولی خب با پارک ساحلی به شدت موافق بودم!
باصدای نیما به خودم اومدم
نیما: نازگل!؟نمی خوای پاشی!؟
نگاهم به بقیه افتاد که بلند شده بودن،البته جز میلاد،لب گزیدم!
ملیکا باتعجب رو کرد به میلاد: سرگرد شماچرا پا نمیشی!؟
سوالی نگاهمون می کردن،سربه زیر انداختم و باسترس لب گزیدم،
نیما: نازگل باتوام عزیزم…
-اوووووومممم!چیزه…
امیر: چیزه! ؟پاشین خب!میییلاد؟!پاشین دیگه!
آب دهانم رو قورت دادم و بلند شدم…
امیر: میلاد تو چرا پانمی شی!؟ای بابا! جریان چیه! ؟
میلاد هم از اونور میز باهمون جذبش بلندشد،امامشخص بود کمی معذبه!
نیما نگاهش بین ما درگردش بود،سری تکون داد
نیما: خیلی خب! راه بیوفتیم!
من نگاه خشمگینی به میلاد انداختم، اونم دستاش رو مشت کرد و کینه جویانه نگاهم کرد…

ای خدا،ای کاش اون کارو نمیکردم،یه دفعهکنترل ازدستم خارج شد‌..
امیر: ای باباااا….چتونه شما!
بیشتر از این جایز ندونستم پشت میز وایسم و ازپشت صندلی خارج شدم و همزمان میلاد هم ازپشت میز رد شد و جلو اومد!
حالا نگاه اون چهار نفر مات شده بود روی یه لنگ کفش من و جلوی شلوار میلاد که به طرز وحشتناکی ماستی شده بود….‌!
امیر نتونست جلو خودش رو بگیره وزد زیر خنده! ملیکا و آهوهم باقیافه هایی که داد می زد دارن خودشون رو کنترل می کنن نخندن باتعجب نگاهمون می کردن،
نیما باتعجب خیره شد بهمون و لب زد

اییین چه سروضعییییههههه!؟
همین کلمه کافی بود!من و میلاد همزمان به طرف هم اشاره کردیم ویک صدالب زدیم
-تقصیییییر این بووووود!

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت3)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درارم _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10041
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.