| Sunday 27 September 2020 | 14:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان  نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت1)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت1)

رمان  نازگل(به خلوتت راهم بده )

خلاصه :
چیزی نیست که بشه راحت گفت جزاین که پروا می جنگه برای هرآنچه ازدست داده ومتلاشی می کنه تک تک سدهای جلوشو…پروا ی کوچک وکم سن وسال محکم پابرجاست وکاری می کنه تا دنیاباصدای خنده هاش به رقص بیاد…پروا ی خسته دوباره جون می گیره وزندگی می کنه ومی سازه دنیاشو،بااین تفاوت که دنبال هیچ کس وهیچ چیز نمی ره..‌کاری می کنه همه دنبالش بدون واین سرنوشته که این باربهترین روبراش رقم میزنه….‌!

آغاز:

بااحساس گرمی دست بابا روی شونم برای یه لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم،حس عشق بود،یه عشق ناب و عمیق از جنس پدرونه،لبخندقشنگی مهمون لب هام شد،دست روی دست
گرم وپراز لطافتای پدرونش گذاشتم،صداش رو کنار گوشم شنیدم ،
بابا:ای کاش می شد کلا ازاین شهر کند،اون وقت همگی باهم می رفتیم،
فشاری به پستش وارد کردم.
-باباجون این طوری خودتونم می دونید که کلی مشکلات به وجود میاد،به قول خودتون بحث کار وزندگیه نمی شه ول کرد که!دستش روبرداشت از روی شونم وسری تکون داد،مامان هم نفس عمیقی کشید،امابازم طاقت نیاوردولب زد،
مامان:دخترم روباید بفرستم،اونم از پسرم،ای کاش خودم هم می تونستم بیام.
بابا: ستاره جان،من که گفتم می تونی بری ،گیتی خونه هست دیگه،
مامان: علی آقا یه چیزی میگی!اصلا تو این طور بخواه!مگه من خودم راضی می شم؟والا موندم ،دخترم ازاینور،تو وخونه و زندگی ازاون ور،دیگه خونه زندگی روکه نمی شه رها کرد،باز خیالم راحته نیماهست،امیر هست،ازهمه مهمتر پدر هست،توروکه دیگه نمی تونم بذارم برم ،
دنیایی ازعشق رو توچشمای بابادیدم که توی یه لبخند خلاصه شد و هدیه شد به مامان ،دست مامان روفشردم،
-غصه نخور مامانم،همش سه ماهه به خدا!
مامان: براتوسه ماهه برامن قد یه قرن می گذره،ولی خب باید عادت کنم دیگه!مثل دوری از داداش نیمات،کم غصه نخوردم،
بابا: ای بابا ،خانم این جوری که تو حرف می زنی بچه رو ازحال درمیاری،خوبه می خواد بره چند کیلو متر اونورتر!
-بابا راست میگه مامانم،دل منم این طوری بیشتر می گیره ،اصلا می خوای بمونم هوم؟
مامان: نه مادری،چیوبمونی؟باید بری ،باید،ولی ای کاش می رسوندیمت،
خندیم
-مامانم پس چرا بااین بی قراری کردنات دل مارو زیرو رو می کنی؟
چیزی نگفت،
بابا:اما من بااون حرفش موافقم،ای کاش می رسوندمت،خودم می بردمت،
-اووووو!حالا یه بارقراره تنهایی جایی برم،اونم باهواپیما وامنیت کامل،ازاون ورم میان دنبالم دیگه!از اونجایی که به اخلاق مامان واقفم مدام درتماسم باهاتون،
بابانیش خندی زد و به مامان نگاه کرد،
بابا:اوف،هرچند دوست نداشتم تودورباشی،اماچه کنم؟به هرحال باید عادت کنیم،آخرش که چی؟
مامان: همین کاره که دست آدم رو توگل می ذاره،نیمام که رفت،دخترم که داره میره،بازخوبه خیالم همه جوره راحته،امیر،نیما ،پدرجان،
-اره دیه!جمعمون جمعه!شمام ازحالا استفاده کنید،برنامه بذارید مجردی صفا!خوش بگذرونین،حالش رو ببرین!
انگشتام ونشون دادم وگفتم
-اونم دوووو نفری!
مامان ویشگون محکمی ازبازوم گرفت،آخم به هوارفت،باباهم بلندخندید
بابا: ازدست تو!
مامان:برنامه بذارید!دختره ی چش سفید!
من وبابا دوباره زدیم زیر خنده،مامانم ازحرص لباش روتودهنش کشیده بود وسعی می کرد ازخندش جلوگیری کنه،زیرچشمی نگاهش کردم،
-باباجون ببین چه خوششم اومده! ای جونم!
مامان: خدانکشدت دختر!ورپریده!ولباش کش اومد!
من وباباهم کیف می کردیم وریز ریز می خندیدیم!
همون لحظه بودکه زمان پرواز رو اعلام کردند،کم کم باید پامی شدم…!

من کیم؟!
دستام وزیر بغلم زدم وچشم دوختم به اون آبی بی پایان،به اون آبی که آدم بانگاه بهش خودش روفراموش می کرد و تنها فکرش این بودکه من کجام دقیقا؟!
نگاهی به ساعتم انداختم ،دوازده و ده دقیقه ی ظهر،آدم دلش می خواست همون وسط بگیره چهار طاق دراز بکشه و عین خرس عمیق وراحت بخوابه!
بااین فکرم غرق لذت شدم،چی بهترازخواب؟!وبانگاهی که خنده رو فریاد می زد نگاهی به مسافرای دیگه انداختم ،هرکسی تو عالم خودش غرق بود،دوباره تکیمو دادم به پشتی صندلی و همون طور دست به بغل چشمام رو بستم،شاید کمتر از یک ربع دیگه می رسیدیم،وبعد اون من بودم و دنیایی از خوشی!اونم از نوع کودکی!هرچند که دوری از مامان وبابا وخونه دلم رو زیرو رو می کرد ،اماخب چه بهتر که اوناهم دونفره می گذرونن!یادی از خاطرات دوران نامزدی و اوایل ازدواج! والا!
و نیش خندی زدم ،هندزفری رو توگوشم جابه جا کردم وبعد اون آهنگ فاز فراموشی حمید عسکری پلی کردم و کولم رو کمی جابه جا کردم،کم کم باید برای رسیدن آماده می شدم،
برسیم به همون سوال اول!من کیم!؟مونده حالا!من همینم!چقد دلم برای پسرا و پدرجون تنگ شده بود،شاید اون لحظه فقط لحظه شماری می کردم تا زودتر برسم،وبافکر زندگی توی شمال و اون حال و هوای دبش دریایی هرچند موقت،باعث شد لبخندی روی لب هام شکل بگیره،الکی که نبود،شمال بود!شماااااااال!برنامه ها داشتم!
: جیگر به چی لبخند میزنی؟!
یه لحظه هنگ کردم!پسری که با تیپ خوبی بود ومرفه اما قیافه ای شیطون و خندون نگاهم می کرد!
ابروهام پرید بالا!همونطور که دستام رو زیر بغل زده بودم ،نیشخند کجی روی لبام آوردم و نیم نگاهی بهش انداختم!خیلی ‌..‌.ینی خیییییلی خونسرد لب زدم
-به گورعمت!
پسره:ای جونم!جیگری به مولا!به گورعممم بخندجانم!
-می خندم می خندم! گودزیلا!
ونگاهم رو طرف دیگه ای دادم! دوباره صداش روشنیدم،
پسره:نظری کن به ما حضرت یار!
-برویره!به تو باید حضرت مهدی نظر کنه! بلکه دلش سوخت ازاین حالت دربیای سیب زمینی!
یکی دونفری که شاهد گفت وگوی ما بودن ریز ریز می خندیدن،
پسره لباش رو تودهنش کشید تانتونه بخنده،
تودلم ایشی کفتم وسرجام جابه جا شدم، دوباره نگاهم معطوف اطراف شد،جمعیت مسافرا خیلی کم بود،صدایی هم فرود هواپیما رو اعلام می کرد،بلند شدم تا یه دونه چمدونم روبردارم ،یه لحظه نگاهم سمت پسره ی بیشعوررفت که با اخم مسخره و ساختگی نگاهم می کرد،خندم گرفت،طلب که نداشت!بینی و لب هام رو مچاله کردم و چشمام رو،روروبه هم لوچ کردم!
ینی اون لحظه معنی واقعی تعجب روفهمیدم!شاید فکر نمی کرد یه دختر این جوری براش ادابازی دربیاره!جای قرو عشوه های خرکی خیلی از دخترایی که هدفشون شاید اویزش از سروشونه ی پسراست!
پوزخندی زدم و بی توجه به چشمای درشت و گشادشدش چمدونم رو پایین کشیدم! هه!خوشم اومد! اگه نیما اینا بودند پوستم رو کنده بودن کف دستم گذاشته بودن!که اصلا چرا من لب باز کردم!لب گزیدم تا نخندم!
غلغله بین مسافرا افتاده بود،بالاخره حواسم رو دادم به اون بنده خدایی که مدام اهنگش پلی می شد و گوشم وقلقلک می داد!

بند کوله رو محکم توی مشتم فشردم، دندون روی هم می ساییدم ونگاه مثلا عصبانیم به امیر بودکه دسته ی چمدون رو بالاکشید وصاف ایستاد،قیافموکه دید نفسش رو پرصدا فوت کرد بیرون وبالحنی که رنگ خنده به راحتی توش پیدا بود لب زد
امیر: خب دیگه چیه خانم مارپل!؟
-ینی نمی دونی چیه؟؟
چشماش رو توکاسه چرخوند ودوباره نگاهم کرد،
امیر: خب من که گفتم عزیز من،نتونست بیاد،عذرخواهی کرد ،خیلی زودم برمی گرده!
-شماکه درک نمی کنی امیر خان!چند ماهه اصلا رنگ خونه روندیده!همش تلفن،چت چت چت!
امیر:خیلی خب حرص نخور!راه بیوفت بریم! منتظرن!
یه علامت سوال گنده توسرم شکل گرفت!اما طبق تموم قانونای تو وجود من سریع لب باز کردم
-منتظرن؟!کیا؟چندنفرن مگه؟
لب گزید ونگاه به دور دست هاکرد،
امیر:وا!یک نفره دیگه!پدر رو می گم!جمع خطاب قرارش دادم!
-بعله!حرف شما صحیح!
وراه افتادم ،
امیر:حالا کجا داری می ری خره؟ رخش من اون وره!هووووی!دختره باتوام!
بی اهمیت به راهم ادامه دادم،
-من اینور وبیشتر دوست دارم!
صدای پاهاش وکشیده شدن چرخ های چمدون باسرعت،نشون از این می داد که داره می دوه سمتم ،
دستم رو ازپشت گرفت،
امیر:بیا بریم بابا جیگر خانم! دنیادوروزه خوشگلم! فیس نکن ادم اوقش می گیره مرده شور عمتو ببرن پدرسوخته!
باچشمای گرد شده نگاهش کردم ،
-اصلا خودت حالیته چی داری می گی!؟
سرعتش رو تند تر کرد ولب زد
امیر: بله که می دونم!باید بریم که اگه دیربرسیم پدر بنده رو رب تحویلتون می ده!
خندم گرفت،کنارش راه افتادم،زیرلب مدام نیمارو فحش میداد و من می خندیدم واون حرصی تر می شد،

-امیر خوشم اومد!
امیر: از چی خانم؟!
وهمزمان سمت درعقبی برگشت تا چمدون رو از روی صندلی برداره،
بندکوله رو فشردم،
-از این ماشینت،خیلی عالیه!
امیر :الکی که نخریدمش!رخشه رخـــش!البته قابلت رو نداره خانم خانما!
-اووووف!ولت کنن زلجناء و ذوالفقار روهم مثال می زنی!استغفورالله!باشه بابا!همون رخشت!
خندید وچمدون رو پایین آورد،
امیر: اینم از عمارت بهشت مثال ما!
ومن برگشتم و نگاه کردم به اون ساختمون کهن سال و پر از جلا وجذبه،که شاید بشه گفت بین یه بهشت کوچیک جا گرفته بود،عمارت پدرجون،عمارتی که اطرافش درختای سیب بود وانار و گیلاس،تاک های مست و پرتقال هایی که عاشقشون بودم،آلو وزردآلو،هلو های انجیری وشفتالوهاسرخی که هوش از سر آدم می برد!شفتالوهایی که من اون لحظه قول دادم خودم حسابشون رو پاک کنم!
یه راه وبعداون جلوی در ورودی سالن عمارت که باچند پله که روهرکدام چراغ های گوی مانند کارگذاشته شده بودو از محوطه جداشده بود، محوطه ای پر از سنگ ریزه که اطراف ولابه لای درختا همه چمن بود،یه استخر آب و دوتا چنار تنومند کنارش و یه میز چوبی مستطیل شکل،شبیه کنده های یه درخت که درهر طرفش سه تا صندلی قرار گرفته بود،دورتادور باغ دیوار سنگی بود وتاک های بی فکر ومست و رونده که روی نرده هایی که بالای دیوار ها بودند رو پوشونده بود،ودرآخر عمارت آقابزرگ که نمای سنگی داشت،سنگ های تراورتن شیری رنگ که چند سالی می شد نماگر ساختمون شده بودند،وقتی که پدرجون تصمیم گرفت دستی به عمارتش بکشه بعد از فوت خانم جون،عمارتی که سبک روم باستان طراحی شده بود ومعرکه بود!وگوشه کنار پر از گلدان بود وپیچک هایی باگل های ریز صورتی که یه طرف عمارت رو پوشونده بود،عمارتی دوطبقه،سمت چپ یک تراس ویک اتاق وسمت راست سه اتاق دیگه که شامل یک تراس بسیار بزرگ بودند و پراز گل و بوته و یه تخت چوبی با پشتی های سنتی که بی نظیر بود تو اون فصل نشستن روش و نفس کشیدن تو اون هوای پاک پر از عطر هلو..‌‌
طرف دیگه هم تنها یه صندلی ننویی مشکی رنگ بودوپر از گل وگلدون که خوب می دونستم اون اتاق مال پدرجونه…
باصدای امیر چشم از عمارت برداشتم،
امیر:خوردی دختر!
-تواین فصل این جا بی مثاله!
امیر : چشم نکنی ساختمون فرو بریزه!یالا راه بیوفت!و چمدون رو پشت سرش کشید وخودش راه افتاد،همون لحظه نگاهم رفت سمت پنجره ی طبقه پایین سمت چپ عمارت که تو یه لحظه پرده ای فکر کنم کنار زده شده بود افتاد…من هم شونه ای بالا انداختم و پشت سر امیر راه افتادم،اما هنوز دلم بی تاب اون شفتالو های تازه رسیده بود!خودم فردا همش رو برداشت می کنم!وبه این فکر خندیدم و تند تر قدم برداشتم،

نگاهم به عمارت ویلایی روبه روم بود وقدم برمی داشتم،برنامه ها داشتم،وقتی امیر دروباز کرد ومن وارد شدم برای یه لحظه چشم روی هم گذاشتم ونفس عمیقی کشیدم.
زن ومرد میانسالی در حالی که دست هاشون رو به جلوگره داده بودند ونگاهم می کردند،یه سالن بزرگ بود باست نخدی و سورمه ای رنگ،که درست روبه روی ورودی چند پله می خورد به پایین که به سالن کوچیکی منتهی می شد که میز بیلیارد وباند و آلات موسیقی وهر اونچه امیرباهاش سرگرم بود وکار می کرد قرار داشت،که تقریبا یه سالی می شد نیماهم در اون سهیم شده بود ،کنار محوطه ی زیر زمینی هم راهروی سرویس بهداشتی بود،سمت چپ سالن آشپز خونه ی اوپن قرار داشت و سرویس راحتی وتی وی و بعد اون سالن کوچیکتری که باد وتا پله جدامی شد و به سالن پذیرایی اختصاص داده شده بود و سرویس دیگه ای هم سمت چپ ورودی بود ودراخر میز نهار خوری دوازده نفره که کنار پنجره ی سرتاسرشیشه وقدی سالن قرارداشت،سمت راست ورودی هم پله می خورد به طبقه ی بالا که نرده های چوبی سلطنتی آبنوس کناره هاش رو حصار گرفته بود وپیچ در پیچ بود ویه لوستر تمام بلور نقره فام بلند هم از سقف آویز شده بود،طبقه ی بالاهم سالن کوچیک دیگه ای بااین تفاوت که از سرویس بهداشتی خبری نبود!
امیر: باز که خیره موندی!حالا خوبه سالی سه بار رو حداقل میای!
کولم رو جابه جا کردم و شونه بالا انداختم ،عطرشربت بهارنارنج داشت دیوونم می کرد،
امیر هم چمدون روکنار کمد وجاکفشی بغل ورودی گذاشت ودرحالی که به طرف اتاق کنار پله ها می رفت فریاد زد
: اهل خونه ما اومدیم!
باتعجب برگشتم سمتش
-چرا داد می زنی آخه؟چی کار می کنی؟!
قبل این که عکس العملی نشون بده همو زن ومردی که کناری ایستاده بودند جلو اومدن،هما خانم بود و عمو عطا،که مدت زیادی بود که خونه ی پدرجون خدمت می کردند،هما من و توآغوشش فشرد و گرم احوال پرسی کرد ومن هم بالذت جوابش رودادم ،عموعطاهم مثل همیشه بر خوردش گرم ودوست داشتنی بود،
بالبخندی که به لبم بود کولم رو پرت کردم روی میز نهار خوری،که صدای پدر جون من رواز جا پروند
پدرجون: هنوز هم که دور از آداب یه خانم جوان رفتار می کنی دختر!

: سلام پدر جون خوشتیپ و جذاب و جیگر خودم!
وپاتند کردم سمتش،همونطور که عصای چبی قهوه ای رنگش توی دست راستش بود آغوش باز کرد ومن دویدم و از گردنش اویزون شدم!
-پدرجووووون!
پدرجون: جانم دختر؟رسیدنت بخیر!خوش اومدی گل دختر!
خودم روعقب کشیدم وبوسه ای روی گونه ی زبر و سفیدش که زیر ریش های سفید وسیاه که مرتب شده بود پنهون شده بود زدم وخندید،
قدمی عقب رفتم ،
-خیلی خوشحالم که اینجام!
دست دور شونم انداخت و مجبور به قدم برداشتنم کرد،
پدرجون: خونه رنگ دیگه گرفت دختر گلم!با وجود دوتا مرد گنده که گاهی من رو به مرز جنون می رسوندن تو این جا رو خود بهشت کردی!
همون لحظه نگاهم به قیافه ی شبیه ماست شده ی امیر برگشت!
پدرجون: چیه ؟چرا این طوری نگاه می کنی؟مگه غیر ازاینه!
ریز خندیدم!
امیر: نه!انصافا دست شما دردنکنه!چقد خوب حرف می زنی پدرجان من!
پدرجون هم خندید،
هردوروی مبل جاگرفتیم،اما امیر همونطور سیخ وایساده بود!
-امیر غصه نخور!ماهمه این رو می دونیم!لازم نیست خجالت بکشی!بیا بشین اینجا خرسی جونم!آآآ!پدرجون چی گفت؟!آها خرس گنده!
امیر: بفرما پدرجان! نیومده راه افتاد!
پدرجون: بیابشین پسر!کم تر حرف بزن!
امیر: باباااااااااا!
پدرجون: حناق پسر!حناق!
ومن دوباره ریز خندیدم وخیره شدم به امیر که حالا تغییر چهره داده بود و شبیه گوجه فرنگی شده بود!
پدرجون: توهم نخند دختر! وروبه امیر کرد
: نیما کجاس پس!؟
با اومدن اسم نیما دوباره حالم گرفته شد!یه اخم کوچیک بین ابروهام لونه کرد و من خیره شدم به نقطه ای نامعلوم ،ازش انتظار نداشتم،
قبل این که امیر جواب بده باصدایی که شنیدم خود به خود رادارام فعال شد و دلم می خواست از خوشحالی بشینم اول اون و بعدهم امیر روبزنم!صدای نیما من و به وجد آورد و حس خیلی شیرینی بهم داد،چندماهی بود ندیده بودمش! از پله پایین می اومد ولبخند قشنگی رو لبش بود ،
نیما: کسی من و صدا کرد؟! ونگاهی به من انداخت و چشمکی زد!
مثل فنر از جادررفتم وعین موشک به طرفش رفتم!
خییییییلی دلتنگش بودم!

چند پله ی باقیمونده رو هم رفتم بالا وخودم رو توبغل نیما انداختم،دستای محکم ومردونش رودور شونه هام حلقه کرد وپیشونیم روبوسه زد،
نیما: سلام به روی ماهت عزیزدل همه،خوش اومدی خانم خانما،
خودم ر وعقب کشیدم واز حصار دستاش خارج شدم،
-مگه تومسافرت نرفته بودی؟چراالان اینجایی؟اصلا چراامیر اونطور گفت!؟چراباهاش دنبالم نیومدی ها؟ خیلی از دستت ناراحت شدم،
لبخندی زد وبادستاش صورتم رو قاب گرفت،باشستاش گره ی ابروهام رو ازهم بازکرد،
نیما: سوپرایز بود عزیزم.
-چی سوپرایز بود نیما؟نیومدنت؟دلم گرفت ازت ،
نگاهی به پدرجون وامیر کرد که نشسته بودن،دست دور کمرم انداخت ،
نیما:بیابامن بریم بالا می فهمی،
-هی،صبر کن من تازه رسیدم،وسایلم هنوز پایینه!
نیما: می دونم عزیزم،توبیا حالا!وسایلت رو خودم میارم،
نگاهی به پدرجون وامیر انداختم،بالبخند نگاهم می کردند،نیماهم معطل نکرد ومن وهمراه خودش کرد وبالا رفتیم،
سالن بالا سه اتاق سمت راست داشت ویک اتاق بزرگ برای مهمان هم سمت چپ قرار داشت که کنارش یه دست مبل چرم لیمویی چیده شده بود،ست بالا لیمویی وسفید بود، برخلاف پایین،زیادی اسپرت وشادو سرزنده!یه فوتبال دستی بزرگ هم کنار پنجره ای بود که به محوطه ی اطراف و باغ ها ی اطراف دید داشت،سمت راست پله هاهم قبل اولین اتاق،یه راهروی س متری بود که به عقب می رفت واتاق پدرجون دراون قرار داشت،که دیواره ی طرف پله ها از نرده های آبنوس یه متری بود وپوشیده از پیچک های سبز مصنوعی،کلا عمارت پدرجون زیادی به دل می نشست!
-خب؟الان سوپرایز من کجاست؟میشه بگی؟
بلند خندید.
نیما:ازدست تو!دختر چقدر عجولی!
وبه سمت سه اتاق رفت ودر وسط روباز کرد،
نیما:بفرمایید بانو،
درحالی که نگاهم خیره به چهره ی خندون وچشمای ستاره بارون نیما،سمت اتاق رفتم وقدم توش گذاشتم،
برای یه لحظه حس کردم تموم آرزوهای دخترونم تو اون اتاق آروم خوابیده!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تانتونم جیغ بزنم ،نگاهم مدام بین نیما و اتاق در گردش بود….

آخرهم نیما پیروز شد واون آغوش برادرانش،که بالذت مشتاق برگرفتن من بود،منی که چند ماهی می شد دور از یه دونه داداشم می گذروندم.
دستاش رو دور بدنم حلقه کرد وحس عطر برادرانه هاش روبه ریه کشیدم،
محبتاش گاهی دیوونم می کرد ودلم می خواست بپرم روکولش وتامی خوره بزنمش،که انقد خوب نباش برادر من،من جنبم خدو مرزی داره به خدا!
ونگاه پراز شوق وشعفم رو دوختم به اتاق،اتاق بیست وچهار متری،کفش سرامیک های سفید بود ودیواره هاش هم کاغذ دیواری مخملی نرم وسفید،طرح یه درخت سمت چپ اتاق وروی دیوار زده شده بود که پراز برگ های سرخ وزرد وقهوه ای رنگ وطرح برگ ها به صورت پراکنده وهمراه باد خیالی تو چهار طرف اتاق به تصویر کشیده شده بود، ضلع روبه رویی،سمت چپ،تخت دونفره ی سفید رنگ بود با ملحفه ومتکاهای نارنجی،سمت راست تخت هم،پنجره قدی ای بود که روبه تراس باز می شد وپرده ی حریر سفید پوشونده بودتش وطرح گل های ریز نارنجی ولیمویی داشت ،کمد لباس ومیز تحریر ومیز آرایش سفید رنگ سمت راست اتاق چیده شده بودند ویه آینه گرد و بزرگ که دورش رو برگ های چوبی زرد ونارنجی تزیین کرده بود،ویه کاناپه ی نارنجی رنگ وگلیم فرش پرزبلند وفانتزی که ترکیبی از رنگ های پاییزی بود ،عروسک های خرسی وبامزه وبافت جای جای اتاق چیده شده بود،یه خرس پشمالوی خیلی بزرگ درست هم قد خودم به رنگ شیری هم کنار در ورودی روی یه سه پایه ی قرمز قرارگرفته بود وقفسه های رنگی چسبیده به دیوار پراز کتاب،همه چی عالی بود،مخصوصا پیانوی سفید روبه پنجره…چی باید می گفتم؟اتاق شلوغ بود وبی نهایت زیبا!یه جفت دمپایی پشمی عروسکی به شکل دوتا خرس زرد تپل به همراه شلوار نارنجی و یه بلوز آستین سه رب نارنجی که از پشت سر بهش کلاه خرسی ست دمپایی ها متصل بلود!

وااااووووو،این دیگه چه جورش بود؟!زیادی دنیای دخترونم رنگ گرفته بود،لذتش رو باعمق وجودم حس کرد و لبخندی زدم به وسعت دریا..‌‌‌‌…
-نیما این جا عالیه!
دست به کمر زد
نیما: می دونم دختر!سوپرایز قشنگی شد!خوشحالم که خوشت اومد!
-خیلی گلی داداش،
واز گردنش آویزون شدم و روگونه هاش بوسه ی گنده ای زدم،
نیما:البته امیر و پدرجونم خیلی کمک کردنا!
لبخندم بیشتر شد
-واقعا نمی دونم چی بگم ،خیلی عالیه،مرسی،
نیما:هیآی نمی خواد بگی آبجی خانم،فقط بخند کافیه….
ومن بلند خندیدم و خونه غرق شادی شد….

دریای آبی بود و درختای سر به فلک کشیده،خورشیدی که گیسو های زرین و طلائی رنگش رو سرتاسر زمین واون آبی بی کران پوشونده بود و یه نسیم ملایم والبته دل انگیز و خنک…
که موهام رو که از زیر شال سفید و سورمه ای رنگم بیرون زده بود را به بازی گرفته بود و هی صورتم روقلقلک می داد…
می رسیم به همون سوال…
من کیم؟
من نازگلم…
مثل تموم دخترا بایه دنیای صورتی دخترونه،اما خب رنگ آبی رو هم دوست دارم!صدالبته قرمز و لیمویی و….کلا همه رنگارو دوست دارم،ولی خب بااین حال دنیای دخترونه هام مثل تموم هم نوعام صورتیه،
الان فقط از اون لحظه ای یادم میاد که من و به اینجا متصل کرد،به این شهر بزرگ،سبز،آبی،زیبا،شاید هم نمونه ای بارز از بهشت خیلی کوچیک ،
یادم میاد وقتی توی همین بهشت کوچیک،توی همین عمارت ،پریدم میون بازی امیر ونیما و سروش و با سطلی که توش رنگ آبی اضافی،حاصل از رنگ کاری کف استخر بود،پاشیدم رو شون که زیر درخت چنار نشسته بودن وسخت مشغول بازی شطرنج بودن،تموم خطرات عالم رو به جون خریدم!
مثل ببر می دویدم و اونام دنبالم،نمی دونم چی شد،سگ سیاه لعنتی از حیاط کدوم ویلا بود بااون زنجیر بلند و نقره ای رنگش که کاملا مشخص بود از یه جایی دررفته…نفسم تو سینم حبس شد،قلبم تپیدن رو یادش رفت و من از ترس اون حیوون سیاه و از فرط دویدن زیاد افتادم و دیگه هیچی نفهمیدم…
تا اون زمانی که متوجه شدم آسم دارم واون لحظه شاید لحظه ی مرگ من می تونست باشه.هوای تهران برام سمی نشونه گرفته شد و من موندم و این درد ،نه بیرون رفتنی بود و نه تفریحی…جز مدرسه،اونم با یه اسپری تو کوله و یه مشت قوطی و قرص و یه ماسک مسخره،همه جا حواس مامان وبابا وبقیه بهم بود،اما وقتی پام به آستارا و شهرای اطرافش باز می شد،به مازندران و محمود آباد که می رفتم،جبران تموم خستگی هام رو می کردم! همیشه روحیم عالی بود و شیر بودم!اینه!آدم که روحیه نداشته باشه و همش ناامید باشه که زندگی نداره!
این شد که یه سه سالی گذشت و گاهی اوقات که از حرفای مامان سرباز می زدم،تهش حال وروزم این بود که بیوفتم یه گوشه و از پنجره زل بزنم بیرون وسوزش گلوم رو حس کنم یاطعم گس ومذخرف گاز اسپری رو،یا مزه ی قرصای رنگ و وارنگ و طعم دلتنگی کردن برای یه لحظه قدم زدن رو….
اما دکتر ازم خواست دور از تهران سپری کنم مدتی رو،حداقل هر چندوقت یکبار…
و حالا من اومدم خونه پدرجون ،عاشقشم!مخصوصا این که عمو امیر هست،نیما هست ،امیر عموی کوچیک منه،عموی دیگم امیده که بزرگتر از بابامه و یه پسر داره به اسم سروش و یه دختر به اسم ستاره، دوستای خوبی هستیم،چون تنها دخترای همسن فامیلیم،،یه عمه آهو هم دارم که قل عمو امیره و عشق خودم و ستاره!که قرار بود یه هفته ی دیگه خونه بیاد،دانشگاه شیراز،علوم آزمایشگاه می خوند،البته نیما هم تقریبا یه سالی می شد برای گذروندن طرحش به شمال اومده بود و کارش رو توی یکی از روستاهای کوچیک اون اطراف شروع کرده بود…پزشکی خونده بود.
از طرف مامان هم دوتا خاله دارم که خاله پونه یه دختر کوچولوی بامزه ی هفت ماهه داره و خاله پروانه هم که زن عمو امیدم می شه!همین!طرف مامانم خیلی کم جمعیت بودن و مامانم پدر ومادرش رو چندسالی می شد که از دست داده بود،
یه دفعه با تره مویی که به چشمم خورد از فکر خارج شدم،تکیه رو دوباره به پشتی تخت دادم و دست از زیر چونم برداشتم ،نگاهم به دریا و اون منظره ی بی کران رفت…دست به لیوان بهارنارنجم بردم و عطرش رو به ریه کشیدم،عالی بود ،روی اون تخت،توی تراس به اون قشنگی پرازگل،چه لذتی داشت واقعا،این که فکر کنی،تماشاکنی و شربت بهارنارنج پراز یخت رو سربکشی….!

من ناز گلم،یکی یه دونه ی بابام،علی پرند،یکی از مهندسین بزرگ و موفق،اونقدر هم سرش شلوغه ومدام ازش دعوت همکاری باپروژه های بزرگ رو می کنن که وقت سر خاروندن نداره ومدام یا تهرانه یا مسافرت ،چه داخلی وچه خارجی،البته روزها یی هم هست که بااون برنامه ی خاصش فقط دراختیار ماست و کلی بهمون خوش می گذره،مامانم هم که هم مهندسی خونده بود و مثل این که توی دانشگاه بابابا اشناشده بودن و بعد آشنای خونوادگی می شن و…
اما خونه دار بود وفقط گاهی به بابا کمک می کرد که این شامل همین چند وقت اخیر می شد که سر بابا حسابی شلوغ بود،
پدرجون هم کار خونه ی آرد پرند رو دراختیار داشت که این کارخونه سال ها قدمت داشت و جدیدا پدرجون شعبه ی کوچکتری رو هم اطراف تهران افتتحاح کرده بود ،کارخونه ی شالی کوبی پرندکه عمو امید مهربونم که مدرس دانشگاه بود و ریاضی تدریس می کرد،اوقات خالیش رو صرف نظارت شالیکوبی پرند که اطراف تهران بود می کرد ،البته کارخونه ی آرد پرند روهم خود پدرجون اداره می کرد وعموامیر هم گاهی بهش کمک می کرد ،بگذریم.
من و ستاره هم سن. بودیم،ستاره وکالت رو دوست داشت وانسانی رو انتخاب کرد وباشوق کنکورش رو داد،اما من نفسم می رفت برای نقاشی و طراحی و گرافیک…زدم رو دست بقیه و رفتم سراغ موسیقی و هنر،کنکورم رودادم وبعدهم راهی استارا شدم،خودم امید داشتم به قبولیم،اما بیشتر این و دوست داشتم که مثل یکی از آشناهامون ،چند سال پیش ،پسره موسیقی می خوند و راهی فرانسه شد،منم از اینجا برم،نمی دونستم می شه یانه،اما بابا ومامان خداروشکر همیشه منطقی رفتار می کردن،ناراضی هم اگه بودن چیزی نمی گفتن و اون دوسه باری که من راجع به همین موضوع زمزمه هایی کرده بودم،بابافقط اون رو به بعد ها موکول کرده بود ،ازم می خواست که فعلا حرفی نزنم تا به وقتش،به هرحال بابا بود وغیرتش تابی نهایت ،سخت بود براش…!
،، به چی فکر می کنی؟ ،،
باصدای امیربه خودم اومدم. برگشتم سمتش ونگاه بهش دوختم،در تراس رو همونطور نیم لا گذاشت و کنارم روی تخت نشست ،
امیر: نگفتی به چی فکر می کردی جغله؟
نگاهی به پرده ی حریر سفید رنگ کردم که از لای در بیرون زده بود ودنبالش همراه نسیم می رقصید…تکیه ام رو دوباره به پشتی دادم ولب زدم
-به خودم،خونواده،این چند وقت،کلا به همه چی!
لم داد روی تخت،یه پاش رو جمع کرد ودستاش رو دورش حلقه کرد،
امیر: زیاد فکر نکن! دلتنگی نکن!سعی نکن گریه کنی!غصه نداره عمویی!
-هی!من اصلا گریه نمی کنم،درسته دلم پیش مامان وباباست هنوز،اما عاشق اینجام!حالا حالا ها کاردارم!
امیر: خدا به دادمون برسه! راستی نازگل خانم…
-هوم؛
امیر: زبونت رو موش خورده؟!که لامصبو بچرخونی بله بگی؟جانم بگی؟
-اووووف!خب بعله؟جانم؟امر بفرمایید!
خندید
امیر:توآدم نمی شی!
شونه ای بالاانداختم.
-خب چی می خواستی بگی؟!
امیر: ازاتاقت خوشت اومد؟نیما خیلی زحمت کشید.
لبخندی زدم
-عالی بود،بیست،بی نظیر ،البته ازتوهم واقعا تشکر می کنم ،نیما گفت چقدر کمک کردی. ‌..خدایی حرف نداشت،
امیر:گرچه وظیفته،ولی خب در هرحال یه نازگل خانم که بیشتر نداریم! داریم؟!عشق عموشه!
این حرفش باعث شد لبخند عمیقی بزنم…اماکنترل ازدستم دررفت،
یه دفعه پریدم طرفش،دست دور گردنش انداختم و محکم فشارش دادم!بیچاره داشت خفه می شد!اما دستاش رو دور شونه هام حلقه کرد،یه لحظه پام خورد به لیوان خالی از شربت و دریک آن افتاد پایین وصدای شکستنش به گوش رسید،همون لحظه عموهم کنترلش رو از دست داد،وهردوباهم افتادیم پایین کف تراس!اماصدایی که شنیدیم دیگه نور علی نورشد!
،، ویلای پرند…ویلای نمای رومی…بچه ها….ویلای مقابل ‌…! ،،
یا ابرفرض!

شال رو محکم نگه داشتم و دنبال عمو از ویلا بیرون زدم، روبه روی دربزرگ و مشکی رنگ ودروازه ای شکل محوطه ی جلوی عمارت ماشین گشت بود ودوسه نفری هم ایستاده بودند ومشغول صحبت کردن بودن،عموعطارو شناختم،امیر زودتر خودش رو به ورودی رسوند و منم به طبعیت ازش پاتند کردم وخودم رو بهشون رسوندم.
امیر: سلام ،اتفاقی افتاده آقایون؟
عمو عطا دستی به صورتش کشید ولب زد
: آقا امیر مثل این که سرکار موردی توی ویلا مشاهده کردن..‌.نمی دونم،درخواست حضورتون رو داشتن!
ونگاهی به مردی که لباس نظامی پوشیده بود انداخت،
من هم ناخوداگاه نگاهم رفت سمت همون مرد میانسال وبانمکی که همراه سرباز ی که کلاهش رو روی سرش مرتب می کرد خیره بود به امیر و گاهی نیم نگاهی هم به من مینداخت.
امیر نفسش رو پرصدا بیرون فوت کرد که نشون از کلافگیش بود،
امیر: جانم جناب سروان دارابی؟ خطایی سرزده تواین ویلا؟!از من؟ازکسی؟
مرد نظامی که حالا فهمیدم فامیلیش دارابیه،کلاهظ رو تو دستش چرخوند و لب زد
: عذر می خوام امیر جان!
مکسی کرد ونیم نگاهی بهم انداخت ودوباره ادامه داد
: این اطراف یه در گیری خونوادگی به وجود اومده بود گزارش دادن رفتیم ببینیم چه خبره و قائله رو ختم به خیر کنیم، برگشتنی سری هم به این اطراف زدیم طبق روال برای امنیت خاطر،ازاونجایی که تراس بزرگ ویلای دکتر پرند از بغل رو به راه کنار عمارت دید داره،شاهد صحنه ای بودیم که کمی شک برانگیز بود!
دکتر پرند که از اون جایی ک اشناییت دارم و با اطلاع هستم تا عصر کارخونه هستن،همینطور آقازادشون.دکتر نیمای جوان هم که تا دیروقت نیستن!،برام کمی سوال شد.‌..
هه این جناب سروان ماشالله ازهمه چی بااطلاع بود!
همون حین نگاهم با نگاه سربازی برخورد کرد که زوم کرده بود روم ،قیافه ی بانمکی داشت ،مخصوصا بااون سر کم مو.می شه گفت جذاب بود و کمی هم خوش استیل!
دا تابه حال روی یه سرباز این طور زوم نکرده بودم!این طور دقت نکرده بودم !
صدای امیر منو از افکارم خارج کرد!ونا خودآگاه اخم کوچیکی بین ابروهام شکل گرفت،زیادی خیره نگاهم می کرد.
امیر:جناب سروان این چه حرفیه؟آخه مگه شما تابه حال موردی دیدین ازما؟
دارابی: نفرمایید امیر جان،حاج سهرا ب رو تخم چشم ماجادارند،حق بدید،بااون حالت که دیدم…
مکسی کرد و دوباره بانگاه به من ادامه داد: گفتم شاید ‌..خب شاید مشکلی هست!
ونفسش رو عمیق خارج کرد.
امیر: واااایی خدای من!

نگاه جناب سروان هنوز بین من و امیر درگردش بود،به هرحال مامور بود ومطیع قانون،منم نگاهم بین اون و سرباز خیره و البته کمی جذابش!تازه نگاهم به سرباز دیگه ای که توی ماشین پشت فرمون نشسته بود افتاد،پوف کلافه ای گفتم وحواسم رو دادم به امیر،
امیر: جناب سروان چرا زودتر نگفتید اخه؟
ودست دور شونه هام حلقه کرد وادامه داد
: نازگل برادر زاده ی منه!دختر داداش علیم،خواهرنیما!توی تراس کمی شوخی برمون داشته بود!سوءتفاهم شده!
عمو عطاهم که تااون لحظه ساکت شاهد ما جرا بود لبخندی زد و دنباله ی حرف عمو رو به دست گرفت
عموعطا: جناب سروان این و ازمنم رک می پرسیدین می گفتم!جلوی خونه حاج آقا پرند هیچ ماموری ایست نداشته،خودتون که بهتر می دونید!
جناب سروان: بله بله!واقعا عذر می خوام،اما شغل من طوریه که باعث می شه نسبت به هرچیز حساس باشم،درهرحال صحبت از امنیت وآرامش جامعست!
دست روشونه ی امیر گذاشت: عذرمی خوام مرد جوان!
عمو دست دارابی رو فشرد
عمو: نفرمایید،درک می کنم ،
جناب سروان لبخندی زد و روبه من کرد
: از شماهم معذرت خواهی می کنم دخترم،درک کنید موقعیت من رو،
لبخند محجوبی زدم ولب باز کردم
: خواهش می کنم،حق می دم،
جناب سروان: بااجازتون ،به حاج آقا سلام برسونید.
ودست عمو رو فشرد و عموهم لبخندی زد وخداحافظی کرد، همون لحظه با صدای زنگ گوشیش جواب خداحافظی عموروداد و راه افتاد سمت اتومبیل تابتونه جواب تلفنش روبده.عمو عطا هم به داخل رفت و عموامیر هم همون جاایستاد و گوشیش رو از جیبش درآوردولب زد: بیاتو نازگل. ودرحالی که سر تکون می داد برای این سوءتفاهم مسخره مشغول شد وبه داخل رفت.
درست همون لحظه که سرباز از جلوی من رد می شد وازپشت سر جناب سروان می رفت نزدیک من که رسید نجواگونه، لب زد
:جیگر کی بودی تووووو!؟
چشمام شد قد سیب زمینی!
اما همون طور که نگاهش به من بود پامو جلوش نگه داشتم که سکندری خورد!
لبخند مذخرفی زد و از جیب پیراهنش کاغذی رو درآورد وجلوپام انداخت!
:زنگ بزن جیگر!منتظرتم!
ومن نگاهم همونطور مات روی سرباز پررویی بودم که حالا به طرف اتومبیل می رفت که سرباز پشت فرمون نگاهش به مابود ومی خندید ،سروان دارابی هم عجیب غرق مکالمش بود وحواسش پرت گوشی همراهش…
اما من نازگلم!خرشم اگه برااین یارو اضافه خدمت نگیرم!خم شدم و تیکه کاغذروبرداشتم.
شالم روروی سینم محکم نگه داشتم و پشت سرش دویدم،
-هیییی!صبرکن!
برگشت طرفم ،
سرباز:بامنی؟
روی زانو خم شدم،همین چندقدمم برام عذاب بود!تند تند نفس می کشیدم،نگاهم رو بهش دوختم،
-آره باتوام!
نگاهی به عقب انداخت و لب زد
! جونم خوشگلم؟میدونم توهم دلت گیره!
اوووف!احمق!حرصم صدبرابر شد،معطل نکردم،کاغذروکف دستم گذاشتم ودریک آن کف دستم رو کوبیدم به دهنش،
-اینم طلبت!
ویه قدم عقب رفتم،کمی نگاهم کرد ؟موقعیت که انالیز شد
اخم بدی رو پیشونیش نشست،یادش رفت بامافوقش اینجا حضور داشت،کاغذ و انداخت و باخشم غرید
: چه غلطی کردی ها؟
پوزخندی زدم
-روداری والا!از مافوقتم نمی ترسی،چی فکر کردی؟ دوتا نگاه دیدی نفست گرفت؟هه من ازاوناش نیستم!
لب زد: هه!چشات چیز دیگه می گفت که!
-من از این نگاها به بعضی سگای خیابونی میندازم!
خون تو صورتش دوید ،بالاخره مثلاااا مرررد بود…مردکه نه!جنس نر بود وغرووور داشت!
سرباز: هی!تو چی زر زدی دختره ی نفهم؟ و کنترلش رو از دست داد و هولم داد که سکندری خوردم اما خودم روکنترل کردم و نیوفتادم،
خواستم جیغ بزنم که اون احمقا بفهمن که صدای فریاد خود جناب سروان باعث شد سربازه سیخ وایسه و حساب کار دستش بیاد کجاست و کنار کی وایساده!که مافوقش حضور داره!از کی تابه حال سرباز گوشی حمل می کرد؟؟هه!زندون واضاف خدمت مبارکش!
با سوزش قفسه ی سینم اخمی کردم ،جناب سروان حالا کنارمون وایساده بود و فریاد هاش بود سر اون سربازسادیسمی احمق…. کمی محکم هولم داده بود،سوزش قفسه سینم بیشتر شده بود…آخی کردم وخم شدم….

: مرتیکه حیوون،یه پدری ازش درارم که نگو!
-امیـــر…!
امیر: به خدا اگه به من باشه زندش نمی ذارم،مثل سگ می زنمش تابمیره!
-امیـــــــــر!باتوام،توروخدا آرومتر!
چیزی نگفت،فقط قدم هاش رو تندتر کرد و به حالت دو تند تند از راهروی پهناور اداره ی آگاهی عبور می کرد ،هرکس به ظاهر مشغول کاری بود اما نگاه و حواس همشون به من و امیر ی بود که وحشیانه قدم برمی داشتیم وبحث می کردیم.
امیر: می دونم باهاش چی کار کنم!
-ای بابا امیر توروخدا آروم باش.
بازهم بدون توجه به من به راهش ادامه داد ، پیچید سمت راست،سمت اتاقی که چند متر جلوتر انتهای اون راه رو ی کوچیک قرار داشت،میز چوبی کنار در بود وشخصی پشتش نشسته بود و حواسش به صفحه ی مانیتور بود ،یکی دونفر دیگه هم مدام درحال رفت و آمد به اتاق سمت راست اون میز چوبی قرارداشت،روبه رو اتاقی بود که نمی دونستم اصلا چی هست،اما سمت راست راه رو کنار اون میز چوبی در دیگه ای بودکه مدام رفت و آمد داشت و گویا اتاق جناب سروان دارابی بود.
دوسه تا سرباز هم باپوشه هایی به دست همراه افرادی به اتاق می رفتن وبعضی هم روی صندلی هانشسته بودند و افراد بالباس های نظامی همگی حسابی در گذر بودن.
امیر: لعنتی ،لعنتی….
،، باکی کاردارین آقا؟! ،،
باصدای مرد پشت میز عموامیر جلو رفت ،
مرد نیم نگاهی به من و سپس به امیر انداخت،
مرد: بفرمایید؟امرشما؟
امیر دوتا دستاش رو دوطرف میز قرار داد ،
امیر: باجناب سروان دارابی کاردارم، همین یک ساعت پیش ایشون بیرون بودن،درجریان هستن،
مرد:بله،اسم شما؟
امیر:پرند هستم ،امیر پرند.
مرد! بله بله،جناب پرند ،متاسفانه همین چند لحظه پیش کاری پیش اومد ،الان واقعا شرایط این رو ندارن که به موضوع دیگه ای رسیدگی کنن.حداقل نیم ساعتی معطل میشین.
امیر: یعنی چی آقا؟ اصلا این پسره شاهینی کجاست؟ یکی جواب بده به من دیگه! وضربه ی کوچیکی روی میز زد و به عقب رفت،منم تند تند لب می گزیدم،لعنت به من!
مرد لب باز کرد چیزی بگه که ناگهان در تک اتاق راس سالن بازشد….

نفس توسینم حبس شد،مرد پشت میز همچین بلند شد که صندلی با صدای ناهنجاری به عقب رفت ومحکم به دیوار برخورد کرد‌…
پازمین کوبید و احترام گذاشت.
مرد: سلام قربان!
ازاون جایی که تابه حال پام به اداره آ گاهی باز نشده بود و برخورد نزدیکی با همچین افرادی نداشتم برام جالب بود!حپجواسم به امیر نبود،مرده چطور پا کوبید! گفتم الان زمین سوراخ می شه!
وبااین فکر نیمچه لبخندی زدم!لبم روبه دندون گرفتم تا از خندم جلو گیری کنم ،مردک وحشی!
نگاه ازش برداشتم خواستم حواسم رو بدم به امیر که بانگاه شخص رو به رو آروم آروم لبخندم محو شد،آب دهانم رو فرودادم و قدمی به امیر نزدیکتر شدم!

خیلی مسخره بود،بدجوری لبخند رولبم ماسید،لبام رو تودهنم کشیدم و ناخوداگاه به بازوی امیر چنگ زدم ،گرمای نفس های امیر روزیر گوشم حس کردم که آروم زمزمه کرد : چته نازگل!؟
نگاهی بهش انداختم وسرم رو به طرفین تکون دادم به معنی این که خوبم وچیزیم نیست.ابروهاش دوباره توهم کشیده شد وقبل این که بخواد سر برگردونه وچیزی بگه،صدای مردی که ازاتاق خارج شده بود، خیلی بم وگیراشنیده شد.
مرد: چه خبره اینجا؟
ونگاهی گذرا به ما انداخت وروبه مرد پشت میز کرد که مثل میخ طویله سیخ وایساده بود!
مرد: جناب مسعودی ؟؟،؟
مرد مسعودی نام هم بی معطلی دستش رو پایین انداخت،به امیر اشاره کرد ولب زد‌
مسعودی:ایشون گویاشکایتی دارن و درحال حاضر جناب دارابی در گیر مسئله مهمی هستن که نمیشه فعلا به شکایت ایشون رسیدگی شد، حداقل نیم ساعتی معطل میشن ،می گم اما شلوغش می کنن.ایـ…
امیر نذاشت حرفش رو ادامه بده،دستش رو مشت کرد وکوبید روی میز.
امیر:آقای محترم چراهی این این می کنید؟بنده اسم دارم ودرحال حاضرشکایت!باید رسیدگی بشه،اینجاباید همه چیز یکسان عمل بشه.باید رسیدگی بشه.
ونگاه خشمگینش رودوخت به مسعودی که جاخورده بود ازاین رفتار عصبی امیر،درهرصورت امیر توی همیچین محیطی زیادی تند رفته بود.
مرد غریب النشان بااون حالت بسیار جدی جلو اومد و خیلی خونسرد دست روی دست مشت شده ی امیر گذاشت و دست امیر رواز روی میز پایین آورد ،
حالا امیر واون مردباخشم خیره شده بودن به هم!
مسعودی: جناب سرگردشمابفرمایید،بازم من به جناب دارابی اطلاع می دم ‌،ایشون بی اطلاع هستن،
مرد خیلی خشک: لازم نیست!
وازهمون جا باکف دست ضربه ای به دست گیره ی در زد که باصدای ناهنجاری بازشد و لب زد:
:درخدمتم!
روی پاشنه ی پاچرخید ووارد اتاق شد،سربازی هم کنار دراتاقش نشسته بود، امیر باحرص نگاهی به مسعودی کرد که صندلیش رو جابه جا می کرد وقدم برداشت داخل اتاق ،سریع خودم رو بهش رسوندم و دستش روگرفتم،
-آروم باش لطفا‌.
بازوش رو ازدستم کشید وسری تکون داد،هردو وارد شدیم وپشت سرمون در بسته شد،مرد روی صندلی مشکی رنگش نشسته بود و باجدیت نگاه می کرد به امیر و گاهی من،مدام نگاهش درگردش بود واین کمی من ومعذبم می کرد.
آرنج دست راستش روی میز قرار گرفته بود و طوری نشسته بود که کمی از نیم رخ بیشتر صورتش طرف ما بود، اتاق ست شیری و مشکی بود ،بسیار خشک ورسمی.میز ته اتاق ،که سمت راست چند تافایل بود،سمت چپ میز یه پنجره با پرده های کرکره ای شیری ،یه چوب لباسی هم کنارش،یه نخل مصنوعی توی گلدون بزرگی هم کنار درقرار داشت،روبه روی میز هم دوتامبل دونفره روبه هم قرار داشت که وسطشون میز کوچیکی قرار گرفته بود،کتابخونه ای هم سمت راست به دیوارنصب بود،اتاق بی نهایت رسمی اما مرتب بود وروی میزمرد حسابی شلوغ!
باصداش از جاپریدم و سریع به طبعیت از امیر نشستم!

-اول ازهمه باید این روبهتون بگم که اگه کمتر درگیر این مسائل باشین،باهمچین مشکلاتی یقینا روبه رو نمیشین.
این آقا چی داشت می گفت واسه خودش ؟!
امیر انگاری فکرم رو خوند،سری به حالت سوالی تکون داد،
امیر:نمی فهمم جناب!
مرد کاملا به طرفمون چرخید،دستاش رو روی میز قرار داد و نیم نگاهی به من انداخت وادامه داد: مهم نیست!شکایتتون رو بفرمایید!میشنوم!
وکاغذی از لای چندین پوشه ی روی میز بیرون کشید و خودنویس بسیارشیکی که مشخص بود مارکه،رو از روی میز برداشت،
مرد:خب!توضیح بدید!
داشتم جوش میاوردم!این چی می گفت؟!در گیر ی چی؟کشک چی؟ آش چی؟
نفهمیدم چی شد،آب دهانم رو قورت دادم و با لحنی حرصی لب زدم،
-ببخشید جناب می شه حرفتون رو باز کنید؟مادرگیری چی می تونیم باهم داشته باشیم؟!
امیر: تو دخالت نکن،ساکت باش،خودم می دونم چی باید بگم!
-نه وایسا امیر،من باید ایشون رو روشن کنم!
امیر: میـ…
مرد: بذارید حرفش روبگه!
وروبه من کرد: بفرمایید!

منظورتون رونفهمیدم!
مرد: منظوری ندارم ،دارم رک وپوست کنده می گم به جای این بچه بازیا و علافیا وگشتای الکی!یه کار مفید بکنید!پاتون به اینجاهم باز نمیشه و وقت ماروهم نمی گیرید!
امیر: جناب شما می فهمین دارین چی می گین؟اصلا توجه کردین؟چه وضعشه!این چه جورشه؟اخودمون باپای خودمون بلندشدیم اومدیم این خراب شده!دارم می گم اعصابم خورده شکایت دارم! شما داری یه قصه ی دیگه تعریف می کنی که!
نذاشتم ادامه بده و مهلت حرف زدن به اون مرد روهم ندادم،فقط اخمی چاشنی چهرم کردم ولب زدم

شما باهمه این طور رفتار می کنید؟ چه وضعشه؟خیلی متاسفم آقا!
مرد: بسه لطفا!
امیر: هه!مثل این که چیزیم بدهکارشدیم!این جا کجاست؟سربازتون جلوچشم مافوقش مزاحم ناموس من می شه!
اخمای مرد بدجور رفت توهم،نگاه بسیار خشمگینی به من انداخت و دوباره برگشت سمت عمو.
مرد: متوجه نمی شم!چه موردی می تونه ازطرف سربازای ما نسبت به خانم شما سرزده باشه؟!
ودوباره دستاش رو مشت کرد،هه بایدم زورش بیاد!وقتی تعلیم دیده های مملکت ،وقتی سرباز خودشون،انقد احمقه که جلوی مافوقش،جلوی خونمون داره مزاحمت ایجاد می کنه…بایدم زورش بیاد،هرچی باشه ازدستش در رفته دیگه!
باصدای امیر از جاپریدم،
امیر: چی می گین شما؟نازگل برادر زاده ی منه!جناب دارابی به دلیل مشکلی که نزدیکای خونه ی ما اتفاق افتاده بود ،اون اطراف بودن،سربازشون که ظاهرا فامیلیش شاهینی بود، مزاحم برادرزاده ی من می شه،اونم جلوی خونه ی ما،وقتی نازگل جوابش رو می ده،پسره ور می داره هلش می ده!اون عوضی زده روسینه ی ناز گل وهلش داده ،برادرزاده ی من بیماری آسم داره،حالش سریع بد می شه،بیجا می کنه مزاحم می شه،این دختر دست ما امانته،چند مدتی اومده خونه بابابزرگش بمونه،
لب گزیدم و بلند شدم وکنار عمو نشستم ،دست روی شونش گذاشتم ،
-آروم باش امیر،خواهش می کنم،ببین من خوبم .
امیر: چی می گی نازگل؟من حساب این پسره رو میذارم کف دستش.
مرد که نگاهش مستقیم ومات ودور از هرخشمی روی مابود،دستی به صورتش کشید،
مرد: متاسفم،کمی تند رفتم،واقعا نمی دونم چی بگم؟می دونم باهاش چی کار کنم!ودستای مشت شدش نشون از یه خشم عمیق می داد ،
ادامه داد:فقط اگه می شه شما از شکایت صرف نظر کنید،خودم چنان حسابی ازش برسم که بفهمه دنیا دست کیه وحساب کار دستش بیاد،
امیر: از کجا مطمئن شم؟دوست دارم بدونه که هرغلطی رونباید کنه!
مرد دستای مشت شدش رو بیشتر مشت کرد ودندون قروچه ای کرد ولب زد
: می دونم چی کارکنم!درهرصورت اطلاع می دم بهتون،شماره تماس…وکاغذ کوچکی هل داد باهمون خودکارشیک روی میز،نگاهی به امیر انداختم،اشاره زد بلندشم وبنویسم شماره رو،بلندشدم وایستادم وخودکار روبه دست گرفتم وتند شماره ی امیر و نوشتم ویه خط هم زیرش،کاغذرومثل خودش،هل دادم سمتش ،یه لحظه که سر بلند کردم، نگاهم بهش افتاد که دستای مشت شدش باز شده بود وهردوروی میز قرار گرفته بود وچشماش ثانیه ای روی هم فشرده شد و بازشد‌..‌.
برگشتم وکنار عمونشستم وزیر گوشش زمزمه کردم
-بریم توروخدا!
امیر:خیلی خب،صبر کن،
وروبه همون مردکرد: جناب من اعتماد کردم! ماتابه حال پامون همچین جایی بازنشده،نازگل داشت از ترس سکته می کرد،ولی خب ماها زیادی حساسیم!لطفا رسیدگی کنید‌..ودست دور شونم انداخت وهردوبلند شدیم.
مردنگاهی گذرا به من انداخت وبلندشد ولب زد
مرد: خیالتون راحت!گفتم که،تماس می گیرم.
عمو تشکری کرد و لحظه ی اخر که می خواستم برگردم سمت در نگاهم روی اسم آویز از سینش افتاد
،، میلاد شایگان ،،

قوطی اسپری رو توی مشتم گرفتم وفشردم،لعنتی!

چرا نمیای پایین نازگل؟
نگاه از آیینه گرفتم و همونطور که دستم مشت شده بود به طرف نیما چرخیدم که توی چهارچوب در وایساده بود.
-میام نیما ،شما شروع کنید.
چیزی نگفت و لب هاش رو بهم فشرد.
-چیزی شده نازگل؟چته؟چرا نمیای پایین؟پدرجون همش خبرت رو میگیره،چی شده آخه؟
خواستم چیزی بگم که دیدم نگاهش سر خورد روی مشتم،سری تکون داد و جلو اومد،پشت سرم وایساد و دستاش رو روی شونه ها قرار داد واز توی آینه خیره شد بهم،
-قبول کن نازگلی،توباید کنار بیای!
صدام می لرزید،هروقت رجوع می کردم به عمق این درد،حالم همین جوری می شد،بغض می کردم و نفسم بیشتر می گرفت وباعث می شد این باور مثل پتک توسرم کوبیده بشه و من بازهم به خودم بگم مریضم،نمی تونم تواین بهشت
کوچیک بدوم،شادباشم،خوب ورزش کنم،نه می تونستم زیادی شاد باشم ونه می تونستم زیادی غمگین باشم.
یه قطره اشک آروم از روی گونم لغزید و من چشمام رو بستم،
-نیما،هروقت این دارو هارو می بینم باز یادم میاد که نمی تونم عادی رفتار کنم.
فشاری به شونم وارد کرد و خم شد وکنار گوشم زمزمه کرد
-دیوونه چی داری می گی؟برو خدات رو شکر کن که تنت سالمه،مشکلت همینه که داری ازش مینالی،تومی تونی باهاش کنار بیای،داری زیادی بزرگش می کنی…
-توجای من نیستی،من شبا گاهی هق می زنم برای یه لحظه ای که نفسم تنگ می شه ونمی تونم آروم بگیرم،سخته برام،درکم نمی کنی،اما همدردی کن،نگو بساز،من نمی تونم!
چیزی نگفت،با شستش اشک وازروی گونم برداشت و مشتم رو بازکرد و اسپری روکنار کیسه ی دارو ها قرارداد،سری تکون داد.
-پاشو نازگلم،پاشو عزیز دل هممون،پاشو ناراحت نکن،فراموشش کن،غصه نخور،
لبخندی زورکی زدم و فینم رو بالا کشیدم.
صداش دوباره زیر گوشم شنیده شد: پاشو دیگه خرس گنده!
باصدای خفه ای که پراز حرص بود لب زدم
-هی!من کجام مثل خرسه؟!
-دیگه دیگه!پاشو!
و به زور بلندم کرد وادامه داد: سریع بیا پایین یه جوری رد شو برو یه اب به صورتت بزن،این جا باید خوش بگذرونی!یه خبر خوبم برات دارم!
وقبل این که بهش بچسبم که بدونم خبرش چیه در رفت!
نگاهم دوباره رفت روی اون اسپری لعنتی…هه!نیستت می کنم بالاخره!

داری دروغ مــی گـــی!
امیر چنگال رو توی دهانش برد ودر حالی که غذاش رو می جوید نگاهم کرد،لقمش رو پایین فرستاد و بادستمال دور لباش رو تمیز کرد وگفت
-نازگل چرا این جوری می کنی ؟!نیما بهت راست گفته!یه ربع دیگه آهو می رسه خونه!
-باورم نمی شه امیر!
-باورت شه جغله! نیما تو حالیش کن!
من و نیمانگاهی رد وبدل کردیم،لبخندی زدم و دوباره مشغول شدم،
-چه عالی!پس چرا من بی اطلاعم!؟ای آهوی نامرد!
پدرجون که تااون لحظه ساکت وآروم غذاش رو می خورد،لیوان دوغش رو روی میز گذاشت ولب زد
-برنامه هاش جابه جا شد،دیگه کاری نداره اونجا،شروع تعطیلاته دیگه ،قبل از ظهر راه افتاده،خودش می گفت نازگل نفهمه،می خواست غافل گیر شی که ظاهرا زودتر خبر بهت رسیده و غافلگیر هم شدی!
ونگاهش رو اول به امیر و سپس به نیما دوخت که هردو نیش خندی زدن،
پدرجون: من می رم کمی توی حیاط قدم بزنم و سیگار بکشم،و از پشت میز بلند شد.
امیر بانگاهش پدرجون رو دنبال می کرد و قاشق و چنگال بی حرکت توی دستش بود.
نیما: امیر خان چرا خشکت زده؟!غذات رو بخور،
امیر: بابا این سیگار کشیدن رو رها نمی کنه!
-امیر جان نکه خودت اصلا لب نمی زنی!دور ازچشم پدرجون چه ها که نمی کنین شماها!
وباحرص قاشق باقلا پلو رو تودهانم فرو بردم،
امیر: هی، فضول خانم حرف مفت نزن!سرت تو کار خودت باشه ها!
-مگه دروغ می گم؟
نیما: شلوغ نکنید!سیگار کلا برای بدن مضره،هزارجور بیماری همراهش داره،من که لب نمی زنم!اما خب برای آقابزرگ بسیار مضره مخصوصا که سنش بالاست ،امیر هم کـ…
امیر پرید میون حرفش: اووووو!چه خبرته؟باز رفتی تو خط دکتری!نکه خودت تابه حال لب نزدی!
نیما: هی من فقط یه بار….
امیر: پس حرف نزن لطفا!
-امیرتوکه کلا سابقت داغونه!اصلا شما ها لازم نکرده نگران پدرجون باشین!
امیر: می زنم لهت می کنما بچه! بامن یکی به دونکن!

اگ کنم ؟!
ویه ابروم رو دادن بالا و سوالی نگاهش کردم.
قاشق و چنگال رو گذاشت توی ظرف و دوتا دستاش رو روی میز قرار داد و خودش رو جلو،کشید،اون ونیما روبه روی من در طرف دیگه میز نشسته بودن و من و پدرجون هم کنارهم رو به روشون بودیم که پدرجون غذاش رو خورد ورفت تا قدم بزنه.عادتش بود،
نگاهم رو دوختم به امیر،همونطورکه خودش روجلوکشیده بودلب زد

پدرت ودرمیارم!
-اوهاع!نیماااااا!تویه چیزی بگو!
نیما: من اصلا به شمادوتا کار ندارم!کم آوردم!
امیر: بفرما!اینم ازخان داداش!
صدای نیماشنیده شد:امیر اگه انگشتت بهش بخوره حسابت پاکه!
چشمکی به امیر زدم وگفتم
-اگه به پدرجون بگم!مطمئن باش تیگو7 جیگرت رو چیییییییییییی؟!ادامش رو خودت بگو!
امیر:هی نیم وجبی!فکر کردی من اندازه توام که تهدید می کنی؟می خوای بترسم!؟
شونه بالاانداختم و جیغ زدم
-پپپپدررررررر جججوووووووووووووووووووووون!
امیر لیوان دوغش رو گرفت و توهوانگه داشت،
-ای حناق بگیر دختر!ببر صداتو!
تندتند ابروبالاانداختم که حرصش گرفت،نیما بلند بلند می خندید و همین که امیر گاردگرفت لیوان دوغ رو بپاشه روم صدای جیغ من باصدای عمه آهو که توی ورودی وایساده بود قاطی شد که باشادی فریاد زد
-من اومدمممممم!

مشتم رو به قفسه ی سینم فشردم و پیراهن بین انگشتام مچاله شد، اسپری لعنتی رو از روی میز آرایش چنگ زدم،یک بار..‌دوبار…سه بار…لعنتی لعنتی…نفس،من نفس می خوام،اسپری رو پرت کردم به طرف پنجره ی شیشه ای،پرده کنار بود و پنجره باز،اسپر پرت شد بیرون،خم شدم و مشتم رو کوبیدم روی میز،خدای من،این درد چیه؟کم کم نفسم داشت حالت عادی می گرفت،دوتا دستام رو روی میز قرار دادم وسرم روپایین انداختم،مگه من چی کار کردم؟غیر از این بود که مسیر دریا تا ویلا رو کمی دویدم تا لذت ببرم ،تا کمی شیطنت کنم و صدای خنده هام بلند بشه؟؟؟
قطره اشکی اروم از گوشه چشمم غلطید،من نمی تونم بااین درد بسازم،نمی تونم…
هق زدم،جیغ زدم
-نمی تونم…!
و باتموم توانم هرچی لاک و عطر بود از رومیز کنارزدم…
همون لحظه قامت آهو نمایان شد وپشت سرش هما…
ومن هق زدم وهق زدم…

-نازگل!چت شد دختر؟!
شونه هام رو گرفت تا آرومم کنه،من آرامش می خواستم چی کار ؟پسش زدم،دستام وجلوش نگه داشتم.
-ولم کن عمه،ولم کن!
-چطور ولت کنم آخه دختره ی دیوونه؟؟
به عقب رفتم و نشستم رو تخت،
عمه آهو همارو که نگران توی چهارچوب وایساده بود خطاب قرارداد تابرام یه لیوان آب قند بیاره،
خودش هم کنارم نشست و دست دور شونه هام انداختم ومن وتو آغوشش جا داد.
-چی کار می کنی تو دختر ؟این چه کاری بود یه دفعه؟
-عمه…
-جان دل خانم خانما؟!
-توکه نمی فهمی،اعصابم بهم می ریزه،منم دلم می خواد تفریح برم،بدوم،کوه برم،خودم برم،دوست دارم راه پیمایی کنم توارتفاعاتش،لذت ببرم،دوست دارم توساحل بدوم،بین درختا پیاده روی کنم،بدوم،برقصم شاد باشم…
-نازگل توکه همه ی این کارهارو می تونی انجام بدی وخیلیم مفیده برات،دردت چیه ؟
-همینه دیگه،نمی دونین،بابا دو دقیقه میگذره سینم می سوزه،نفسم تنگ می شه،گلوم می سوزه،بدنم عرق می کنه…شبا نمی تونم بدون اسپری بخوابم،از اون قرصای لعنتی متنفرم،من یه درجه بیماریم پیشرفته تره،باهاش کنار نمیام به خدا..‌.
-هی‍ــش!آروم ،سه سال گذشت،از اون موقعی که متوجه بیماریت شدی،مثل همیشه باش…تومی تونی،
-بزرگتر که میشم و بیشتر فهمم عمیق می شه،پی به این می برم که کمی با بقیه فرق دارم…
-بسه دیگه! داری دیوونم می کنی!چه فرقی آخه ها؟دِ آخه خنگ!خیلیم خوبه حالت،بس کن این حرفات رو،دارم من دق می کنم به جای ننه بابات!خونتون که این جوری آه وناله نمی کنی؟پریسا خود کشی می کنه!
لبخند مسخره ای روی لبم شکل گرفت!
-آ باریکلا!بخند که یه خبر خوش، دارم! ودستش رو دراز کرد ودستمالی برداشت وبه طرفم گرفت.
هه!چقد خبر خوش میشنوم من!
فینم رو بالا کشیدم وبا دست مال کلنکسی که عمه از روی پاتختی بهم داد صورت خیس ازاشکم رو پاک کردم،
همون لحظه هما بالیوان آب قند وارد شد،لیوان رو جلوم نگه داشت وبانگرانی لب زد
-خوبین نازگل خانم؟!
لیوان رو از توی سینی برداشتم و باقاشق همش زدم،نگاهی بهش انداختم ولبخند کم جونی زدم
-آره خوبم،مرسی بابت این هما جونم،
ولیوان رو نشونش دادم،جواب لبخندم رو داد و بااجازه ای گفت و خارج شد،
کمی ازمحتوای لیوان رو سرکشیدم،شیرینیش حس خوبی رو بهم القا می کرد،فینم رو بالا کشیدم وبه عمه نگاه کردم که بالبخند زل زده بود به من،

فین فین نکناااااا!دختره ی نق نقو!آب قندت رو بخور سرحال بیای،طرفای ساعت ۱۱ اینا بابا بامهمونش خونه میاد و البته داداش امیر،نبینتت این جوری که چشمات پف کردس،کلی نگران می شه ،امیروهم که بهتر می دونی!
قلپی دیگه خوردم،
-اوهوم.
-قربونت بشم من،چرا آخه این کارا رو می کنی؟!
وبلندشد و روی زمین نشست ومشغول جمع آوری لاک ها وعطرهای روی زمین شد،من اما نگاهم گره خورده بود به آسمون آبی پشت پنجره ،چشمام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم…

نگاهم به آیینه بود ،به دختری که بی حس باصورت سفید و بی روح زل زده بود بهم،دختری باموهایی که نمی تونستی حدس بزنی قرمزه،قهوه ایه ویاکه نارنجیه که تا یک وجب زیر شونه هام می رسید!
بایه جفت چشم مشکی وکشیده به سیاهی ذغال که انبوهی از مژه های فر ومشکی بلند دورش رو احاطه کرده بود،لبای غنچه ی صورتی و یه بینی دخترونه،کوچیک و معمولی،صورتی سفید که همیشه ی خدا گونه هاش نرم و تب داروسرخ بود ،
دستام رو زیر چونم قراردادم و خودم رو به آیینه نزدیکتر کردم،شاید این رنگ از موهام که از مادرجون خدابیامرز به ارث برده بودم و چشمای مشکی و کشیدم بودکه من از آهو وستاره و بقیه متمایزمی شدم،نمی دونم،درهرحال بازم خداروشکر می کنم بابت همه چیز،اما خب گاهی واقعا اونقدر زده می شم که نمی تونم به خودم بقبولونم باید مواظبت کنم از خودم،از نفس هایی که می کشم،شاید که بیماری آسم و ریوی به ظاهر دواش یه اسپری باشه و دوتا قوطی قرص،اما این طورنیست،من زجرم رو فقط خودم می فهمیدم،وقتی که تفریحی نداشتم ،وقتی که بعضی شبا بادرد سینم می خوابیدم وخس خس گلوم،فقط در ودیوار اتاق بود که شاهد زجرم بودن…!
آهی کشیدم و بلندشدم،درد من درد یه دختریه که تازه داره وارد هجده سالگیش می شه و تواوج جوونیش دلش می خواد تابینهایت شادباشه ، اونقدر ی که همیشه دلش می خواست،روماسه های ساحل بدوه و اونقدر فریاد بزنه از شادی ،هنجرش کم بیاره…
نفسم رو پرصدا فوت کردم بیرون و رفتم پشت پنجره ای که باز بود،پرنده توی محوطه پر نمی زد،زل زده بودم به گل ها و درختای اطراف استخر که یه دفعه دیدم مردی ازمسیر ورودی سالن عمارت که از بالااصلا دیده نمی شد بیرون اومد و سمت خروجی ویلا می ره،حتما مهمون پدرجونه،.چقدر زود داره می ره،عجیبه!
خواستم پرده رو بکشم که دیدم خم شد تا فکر کنم پایین شلوارش که روی کفش افتاده بود رو مرتب کنه،چهرش مشخص نبود،شونه ای بالا انداختم وبرگشتم سمت اتاق و پرده رو کشیدم،
اووووووووف!حوصلم زیادی داره سر می ره!انگشتم رو روی کلاویه های پیانو که کنارم بود گذاشتم ویه دفعه کشیدم،صدای ناهنجاری بلند شد،
ای خدا!

به به!چه عجب از رواون تخت و صندلی بلند شدی!گفتم الانه که سوراخ شن!
لبخندی زدم،
-چی می گی عمه جونم؟خب یه دفعه اعصابم به هم میریزه،دست خودم نیست!
لباش رو به هم فشرد و نزدیک شود،دست دور بدنم انداختم من وهمراه خودش کردو هردوروی کاناپه نشستیم. لب زد
-بشین و انقدر حرص نده منو!
-اوووووف!چی بگم! ؟
ولب گزیدم که یه دفعه باچیزی که یادم اومد سریع برگشتم سمت عمه
-راستی عمه!
-جون عمه؟!

مهمون آقابزرگ رفت!؟

نه! چرا؟ چطور ؟!نیومده بره؟!همین الان اومدنا!
-آخه الان یه آقایی رودیدم که داشت از ویلا خارج می شد،
-کت و شلوار پوشیده بود؟!
-نه!
-آها،ببین امیر دنبال کارای افتتحاح شرکتشونه با نیما،جناب معین هم با پدر دورادور آشناییت دارن،اونم قراره شراکت داشته باشه ،البته پسرش،خودش هم که کمک حالشونه،آخه سال های زیادی سری توی واردات وصادرات داروداره و شرکتش خیلی معتبره،به قول خودش می خواد یه کمکی به جوونا کنه،ظاهرا کاری برای پسره پیش اومد نتونست بمونه سریع رفت،ندیدمش،امیر هم که تا بیس دقیقه نیم ساعت دیگه می رسه،به نیابت از نیما هم ماموره!
-ایشالله به سلامتی!چه خوب!
-آره واقعا،نهاروباهم می خورن،پدر برای همین امروز کارخونه نرفت،راستی نازگل!
-جونم عمه؟
-یادت میاد که بهت اون موقع گفتم یه خبر خوش دارم ؟!
سریع رادارام فعال شد،
-آره! نگفتی!خبرخوشت چیه؟!
-یکی از هم دانشگاهیام،چند ترم پایین تره،از تهرانه،شیراز که قبول می شه میره پیش مادر بزرگش،یه مدتی بود می گفت شمال آشنادارن،برادرش اینا همیشه شمالن و…مامانش که اومده بود شیراز هم پیش مادربزرگش وهم این که باهم برگردن تهران من رو دیده بود،می گفت باید عروس من بشی! عکس پسرشون روهم دیدم،مهدیس نشونم داد.
سوالی نگاش کردم.
-مهدیس؟!
-آره دیگه!همون هم دانشگاهیم،ینی یه چیزی می گم یه چیزی میشنوی!عالیه ینیا!عالی!
مهدیس شمارم رو گرفت ،گفت یه جوری قرار آشنایی می ذاریم،
-وااااااووووووو!چه عالی! توچی کار کردی!؟ضایع که نبودی فورا از حال بری!
-نه بابا!کلی قر اومدم!اما اخرش شمارم رو دادم،
-چه خوب!به سلامتی!
-گفت به زودی به شمال میان،
-وااااااوووووووو چه عالی!حالا خوبه کلی خواستگار رنگ و وارنگ داری!قبول این یکی عجیبه!
-هنوز که قبول نکردم!امانمی دونم چرا حس خوبی بهم دست داد، همون عکسشم که دیدم خیلی خوشم اومد،اماخب همه چیز که ظاهر نیست.

آره خب!اما بازم خیلی خوبه یکی نظرت رو جلب کرد،
-اوهوم! همه که مثل تونیستن هنو هجده سالت نشده خواستگار ای دکتر ومهندس داری!
-برررررروووووووووووووو!
-چیه ؟مگه دروغ می گم هاع؟
و
خندید و یه دفعه من و توآغوشش کشید ،منم گونش رو بوسیدم و دستام رو دورش حلقه کردم…

دوهفته می گذشت، دوهفته ای که من بودم و آهو،من بودم وصدای خنده هامون توکل عمارت،وقتی همه می رفتم سر کار ما دوتایی حسابی می ترکوندیم،دوهفته گذشت و کارای شرکت داروی ایران گستر شاپِر رو افتتحاح کنن،اون آقای معین نام هم مثل این که مدت هاقبل اقدام برای شراکت کرده بوده و اون روز برای کارهای نهایی افتتاحیه جلسه گذاشته بودن،همه چیز به خوبی پیش رفت،کارمندا همه باتحصیلات عالیه و بالا ،عمه آهوهم قرار بود مشغول به کار بشه،آخرای فوقش رو می گذروند،به دلیل مشکلات فوت مادرجون ووابستگی زیاد بهش..‌دوسال نتونست کنکور بده و تحت درمان بود،نیماهم برنامه ریزی خاصی کرده بود باهماهنگی بامسئولین می تونست روزای خاصی رو به شرکت سربزنه،شرکت توی بهترین نقطه از محمود آباد،طرف نارنجستان،قرار گرفته بود اما قرار بود به محض این که عمه مدرکش رو گرفت و اسم شرکت همه جایی شد،کلا انتقالش بدن به تهران که طرف چهارباغ ساختمون آماده شده و عالی قرارداشت،تااون موقع تابستون هم تموم می شد وشرکتذکمی جا افتاده می شد.
نگاه از خودم گرفتم توی آینه،یه شومیز سفید،شلوار جذب مشکی باکتونی های الستار هم رنگش،یه رژ هلویی هم زدم چاشنی لبام،روسری ابریشمی سفیدومشکی که روسرم فیکس کردم و یه گره پاپیونی خوشگلم کنارش زدم،عالی بود!
کیف بند بلند یه طرفم رو برداشتم که توش گوشیم رو گذاشته بودم ،دویدم بیرون ودراتاق رو بستم،تاپنج دقیقه ی دیگه تاکسی می رسید،نفس عمیقی کشیدم و بسم اللهی گفتم و به سمت درخروجی ویلا راه افتادم ،اولین بار بود که از وقتی اومده بودم شمال،قراربود تنهایی بیرون برم،البته باجازه ی پدرجون وبقیه ،اونم بایه آژانس مطمئن !

سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ی ماشین و نگاهم به مناظر بیرون بود که تند مثل باد از نظرم محو می شدن،حس عجیبی داشتم!نمی دونم چرا،اما اولین بار بود که داشتم می رفتم شرکت،یعنی قراربود دنبال آهوبرم،که عموکفت عصر بیا تاباهم برگردیم،قرار بودبریم شام یکی ازرستوران سنتی های جنگلی،این شد که خودش برام آژانس فرستاد،

دخترخانم رسیدیم…
باصدای مرد راننده سر از شیشه برداشتم ،
-باشمام خانم ،به آدرسی که گفتید رسیدیم.
-بله بله،لطفا سرهمین خیابون نگه دارید،پیاده می شم،
-چشم دخترم.
-ممنون میشم.
ودنده رو جابه جا کرد و کناری نگه داشت.
تشکری کردم و پیاده شدم ،کرایه قبلا توسط امیر حساب شده بود،
طبق چیزی که شنیده بودم وادرسی که امیر داده بود توی خیابون فرعی،یه کوچه می خورد بس بزرگ و سرسبز بود لقب خیابون گرفته بود، سر همون کوچه هه پیاده شدم، یه کوچه ی بزرگ و بلند،طولانی،اولش دست چپ یه پارک تفریحی پراز درخهت ونیمکت بود،اونقدر سبز بود که آدم حض می کرد،خلوت بود وچندزوج مشغول قدم زدن بودن،زیادی دل انگیز بود،اطراف خونه های ویلایی،مغازه های شیک بودو یه فست فودی،از همون سر کوچه که خیلی خلوتم بود،برج بسیار شیک و بلند شرکت مشخص بود،دستی به صورتم کشیدم و به ساعت مچی سفیدرنگم نگاهی انداختم،ساعت چهار و پونزده دقیقه رو نشون می داد ،نفس عمیقی کشیدم وقدم برداشتم،می خواستم رد شم از سمت راست برم که شرکت قرار داشت ،نگاهم متمرکز شد رویب برج و قدم برداشتم ،تنها یک ثانیه زمان برد،اتومبیل مشکی رنگی باسرعت تموم از توی خیابون پیچید توکوچه،
ماتم زد،یخ زدم،بازهم من بودم وتکرار ماجرای اون سگ سیاه ،من بودم ویه اتفاق تکراری….نفسم بالانمی اومد،چشمام روبستم،یه قدم به عقب برداشتم و سکندری خوردم و به زمین افتادم و تنهاصدای جیغ لاستیکای ماشینی بود که مشخص بود رانندش باتموم توان رو ترمز زده،سینم می سوخت،
اسپری….
خدای من…اسپری لعنتی….
انداخته بودمش….
قطره اشکی روی گونم لغرید،صدای باز شدن درماشین وبعداون دویدن کسی به طرفم…دست به لباسم بردم و تودستم مچاله کردم…نفسم ازترس بالا نمی اومد…آروم پلکام روی هم افتادو قطره اشک بعدی….

شاهکاره!به خداوندی خدا شاهکاره‌‌…!خدایا داری چه بلایی سرمن میاری!؟
باصدایی که می شنیدم اما گنگ ،آروم لای پلکام رو بازکردم ،همه چیز تاربود،اما ازصداهای دیگه ای که شنیده می شد کاملا مشخص بود که من الان کجام!
چند بار چشمام روبازوبسته ی کردم تاکم کم حالت دیدم عادی بشه،
کمی لای پلکام می سوخت،اما تونستم بعد چندثانیه به راحتی بادیدم اطراف رو ببینم و اولین چیزی که دیدم و حسش کردم ماسک سبز رنگ اکسیژن روی صورتم بود،لعنتی لعنتی!بازهم نفس،بازهم اکسیژن،بازهم حال بد و نبود اسپری مثل بعضی مواقع دیگه و درنهایت تخت جنون آور بیمارستان،ماسک وکپسول اکسیژن واون چهاردیواری لعنتی که مثل یه جهنم چند متری بود،
نگاهم افتاد به مردی که سرش به طرف پنحره بود وظاهرا حواسش به من نبود و باگوشیش مشغول بود، گوشی رو قطع کرد وتوی جیبش گذاشت،مشخص بود که باتلفن حرف می زد،
باحرصی که این جور مواقع ازم سرازیر می شد ماسک رواز روی صورتم برداشتم که درد کوچیکی توی دستم پیچید که متوجه سرم بالاسرم شدم که تموم شده بود.
آخ آرومی زیر لب گفتم که هم زمان شد با ورود پرستارمیانسالی به اتاق.
پرستار: به به،دختر خوشگلم،خانم موقرمزه،وقتت بخیر!
بااین حرفش متوجه شدم اون مردهم به طرفم برگشته،
نگاه خیرم بهش بودکه باهمون لبخند دلنشینش سمت من اومد و ماسک و از کنار صورتم برداشت،و راه کپسول روبست،سوزن رو از دستم بی رون کشید،که این کارش باعث شد تموم صورتم از سوزش چندثانیه ایش مچاله بشه.سرم رو هم برداشت و توی سینی فلزی انداخت،
-آب…
پرستار: عزیزم…
مرد: الان میارم!
وسریع دوید بیرون…
حتی متوجه این نشدم که چیه وکیه وچه شکلیه!
پرستار: زیادی نگرانش کردیا!

من چیزی نمی دونم!فقط یه ماشین مشکی رنگ بودو…
حرف تودهنم ماسید،خیره شدم به پنجره ،وااااوووو!عمه آهو،امیر.‌‌..
پرستار: دخترقشنگم،اون آقاکه رسوندت بیمارستان زیادی نگران بود،
گلم توکه بیماری ریوی داری و حتی شک هم برات مضره چرا داروهات وازهمه مهمتر اسپری رو همراهت نداشتی؟!
یه دفعه لب گزید وزمزمه کرد: واااااای! نکنه خبرنداشته باشه!
پوزخندی زدم و باصدای خفه ای لب زدم: یادم نبود اسپری رو بردارم!
هه آره !اسپری رو انداختم دور،حالم از همه چیز به هم می خوره…
ادامه دادم: ازشمام متشکرم خانم،
پرستار: وظیفمه گلم،الان دکتر میاد برای چک کردن حالت،بعدهم انشالله ترخیص،

از کی اینجام؟!
-تقریبا دوساعتی می شه!اون آقا هم به خونوادت اطلاع داده،کم کم پیداشون می شه،اگه کاری نداری من برم؟!
لبخند کم جونی زدم: مرسی.
پرستار لبخندی زد و به سرم اشاره کرد: اینا رو میان جمع وجور می کنن،
لبخند دیگه ای زد وخارج شد،دوطرف تخت پرده کشیده شده بود و سمت چپ پنجره بود،دیوار سفید رنگ وسرد ودوطرف دیگه پرده های سفید رنگ،سرو صدا هم پیدا بود و گاهی صدای آخ گفتن کسی که باعثش درد ناشی از سرم و آمپول بود.
دستی به کناره ی تخت گرفتم و به زحمت بلند شدم و نشستم..گلوم خشک بود و دهانم تلخ ،دلم واقعا شده حتی یک قطره آب می خواست.
چشمام رو بستم ونفس به ظاهر عمیقی کشیدم که حاصلش شد صرفه های پی در پی که باعثش بوی مزخرف الکل و دارو و… بود..
با قرار گرفتن قوطی آب معدنی مقابلم اول کمی حیرت زده شدم،اما وقتی نگاه کردم به شخصی که کنارتختم وایساده بود، معنای واقعی حیرت رو فهمیدم ،معنای واقعی بهت،تعجب،حیرت و درموندگی رو…
اما اسمش یادم نمی اومد…
-نمی خوری بذارم کنار!
لبام رو بازبونم الکی مثلا تر کردم،دست لرزونم رو بلند کردم و بطری آب رو گرفتم و به لبام نزدیک کردم،اون لحظه فقط دلم آب می خواست،
نیمه ی کمتری رو از آب خوردم و بطری رو کناری روی میز فلزی بغل تخت گذاشتم که نگاهم به قوطی رانی و کمپوت گیلاس و آناناس افتاد،واااای آناناس!ترس از آبرو بود وگرنه دخلش اومده بود!به کل موقعیتم روفراموش کرده بودم!
-دوس داری بخور!مال توئه همش،
ودست برد و در سفید و پلاستیکیش روبرداشت،شاسی فلزی روی کمپوت رو کشید وعطر آناناس بینیم رو قلقلک داد.
لب گزیدم،اخمی کردم،

من چیزی نمی خورم،می خوام برم خونه،

چشمات که چیز دیکه ای می گفت! و به قوطی کمپوت اشاره کرد.
-هی، آقا،چشمای من چیزی نمی گه!الان هم باید برم،موهای اعصاب خورد کنم روزیر زدم،که فایده ای نداشت و بس لخت بود دوباره بیرون سرخورد،
شالم رو مرتب کردم و بی توجه بهش ازروی تخت پاهام روبه کتونیام رسوندم،
اما درکمال ناباوری دیدم باضربه ای کفشام رو به طرفی هل داد، اخم بدی روی صورتش نشست،دست دور بازوم حلقه کرد و بایه حرکت من رو کوبوند روی تخت،حتی فرصت نداد یک کلمه حرف بزنم!
اخم بدی روی چهره ی منم لونه کرد،دندون قروچه ای کردم ولب زدم
-هی! داری چی کار می کنی آقا؟به چه جرئت دستت رو به من می زنی،
با شستش خطی فرضی گوشه ی لبش کشید،
-ببین بچه حوصلت رو اصلا ندارم ،دور و بر دردسرم اصلا نمی پلکم!پس بتمرگ دکتر بیاد!خونوادتم الان میان!
خواستم دهان بازکنم ویه جواب

تپل بهش بدم که باصدای مرد سفید پوشی که پرده رو کنار زد ،نگاهم از ش گرفته شد،ظاهرا دکتر بود،
حواسش به من نبود،لب زد
دکتر: میلادبه نظرم تو بایـ…..
باچشمای باز من که برخورد کرد حرفش نصفه موند…
دکتر: به به!به هوش اومدی دخترم!
صدای مرده بلند شد: جناب کیهان من باید برم!
نکاهی به من انداخت و معطل نشد و زد بیرون…
وحرف دکتر نصفه موند که صدارسوند
دکتر: میلاد باتو بـ..ودم…!

وای خدا،چت شد تو دختر!به خدا نفهمیدیم چطور رسیدیم!
از روی تخت پایین پریدم،
-سلام عمه خانم،چرا شلوغش می کنین؟می خواستم رد شم ازخیابون، زیادی آروم قدم برداشتم،ماشین باسرعت می اومد که خوشبختانه روی تر مز زد وهمه چیز به خیر گذشت،منم طبق روال این طور مواقع خودتون بهتر می دونید..‌.
اسپری و…اینام همراهم نبود ،
-پس اون چیه؟!
-چی چیه!؟
-مگه کنار این قوطی ها اسپری نیس؟!
-نع! اسپری کجا بود!
وسریع دست دراز کردم وکیسه ی وسایل رو برداشتم،راست می گفت،یه اسپری پلمپ شده و جدید کنار کیسه بود…
-اینا رو اون آقایی که بامن برخورد کرد خریده…الان ایـ…
حرفم رو قطع کرد
-وای نازگل ،امیر حرف زده،فعلا او ن رو ول کن،نمی دونی امیر چه حالی شد!مثل دیوونه ها رانندگی می کرد ،خداروشکر به بابا و نیما هیچی نگفتیم و تونستیم جلوی زبون مبارک رو بگیریم!
-امیر کجاس؟
-طاقت نیاورد،رفت اول پیش دکتر خیالش راحت شه ،توهم اگه حاضری وحالت بهتره راه بیوفت بریم‌.
-من خوبم به خدا،
دستشو جلوآورد کمکم کنه،لبخندی زدم
-نیاز نیست آهوجونم، من خودم خوب خوبم،
سری تکون داد بابت این لجبازی های من،کیسه ی خوراکی هارو جمع و جور کرد و برداشت و طاقت نیاورد،دستم رو گرفت وراه افتادیم.صدای آهورو زیر گوشم شنیدم
-کمپوت آناناسم داریووووووووو عجیبه دست نخوردس!چه آقای بامرامی به به یادم باشه به امیر بگم ازش تقدیر کنه!
-مسخره!پسره عین شمر بود!
اخمی کرد وباحالت جدی پرسید
-اذیتت که نکرد!؟گرچه آقای باشخصیت و متشخصی تشریف دارن ظاهرا!
-نه بابا! اما خدایی یه نگاه می کرد یکی مثل من و تو صد درصد پس میوفتاد!
من زیادی مقاومت کردم!
-اون که آره!حتما ساختش اینه!
وخندید!
خواستم بگم این قدر مطمئن ودانا حرف نزنه! که همزمان با خارج شدنمون ازبخش،امیر هم پیداش شد و روز از نو روزی از نو!!!
چشمم مدام بین اسپری سفید و صورتی و اون کمپوت آناناس لعنتی در گردش بود!عطر اون اورانگوتان هم حس می شد،لعنتی…!بایادش بازوم ناخوداگاه یه درد کوچیک به خودش گرفت!

-من دارم می گم بیا پایین دختر جون!
اوووووف!
چشمام رو توکاسه چرخوندم و لب زدم: ای بابا پدرجون!به خدا مراقبم،
سری تکون داد
-من دیگه نمی دونم چی بگم!
-هیچی نمی خواد بگین شما!من یکی باید این زرد آلو هارو امروز بچینم!

دختر دو کیلو وزن داری ،میوفتی پایین دوتا پاره استخونتم خورد وخاکشیر می شه!
-ای بابا! پدرجون چرا نفوذ لد می زنی؟بابامن یه پا تارزانم،چی فکر کردین؟!فقط منتظر یه سبد زردآلوی ترو تازه باشید!
-من زردآلونخواستم!تونرو رو اون بی صاحاب!من قول می دم فردا کارگر بفرستم کل درختارو برات درسته بردارن تحویلت بدن!می گم لنگ و پاچت می شکنه دختر!
-ای بابا! مراقبم یه خدا!شمابرید تو! یک ساعته اومدین از سرکار ازاین جا تکون نمی خورین!هماجون میزو حاضرکرده غذاتون یخ کرد!الهی من قربونت بشم عشقولم!
پدرجون که دستاش رو پشت گره داده یود یه دفعه چشماش گرد شد!
-چی گفتی!؟چی چی لولم!؟
بلند خندیدم،صدام بانوای امواج و پرنده ها قاطی شد!ج،سبد روانداختم و به طرف پدرجون رفتم و دست دور گردنش انداختم،
-قربونت بشم من!عشقولم به زبون ما دخملا ینی عشقم!
-امان از دست شماها!
بوسه ای روی گونش کاشتم،
-خیلی خب امان از دست ما!شما برییییییید!غذا یخخخخخ کرد!
سری تکون داد
-چی بهت بگم چشم سفید!نمی تونم برات نه بیارم،تورو که می بینم انگار گیسو رو دیدم!
ونگاهش رو به نقطه ای نامعلوم دوخت،به خوبی می دونستم این جور مواقع بدجور دلش لک می زنه برای خانم جون،شونه هاش رو از پشت سر گرفتم ولب زدم
-اوی اوی!غصه نداشتیما!برید که معدتون سوراخ شد از گرسنگی! ای بابا!من می خوام زردآلو بچینم!

بلایی نازگل! بلاااا!فقط صدا آخت بلند شه کل درختای این ویلا رو از ریشه درمیارم!حواست باشه!
-چشم!
سری تکون داد و به سمت عمارت راه افتاد،حالا من بودم و عشق بالارفتن از اون درختا و چیدن زردآلوها و شفتالوها!
نگاهی به اطراف انداختم،هوا آفتابی بود وساعت مچی روی دستم چهار ونیم رونشون می داد،روسری گل گلی صورتیم رو به پشت سرم محکم گره دادم ،یکی ازبلوز های مردونه ی نیماروکش رفته بودم،سورمه ای رنگ بود،پوشیده بودمش که تابالای زانوم می رسید،به همراه شلوار سه خطه ی صورتی رنگ که خطای بغلش سفید رنگ بود،آستین هام هم تا آرنج تاخورده بود،موهای نارنجی اعصاب خوردکنم روکه هماجون بافته بود به عقب روندم و سبد روگذاشت روی سرم،
زردآلو کهنسال بود و بلند،برخلاف درخت های شلیل و ..
پامو روی تنه قرار دادم،بااون دمپایی انگشتی های صورتی زیادی بانمک شده بود،بسم اللهی زیر لب گفتم و دستم رو به شاخه ی پایین گرفتم و خودم رو کشیدم بالا،
شاخه هاروماهرانه طی می کردم،عاشق این کاربودم و این روند تو خونه ی خودمون هم پیدابود!بالا رفتن از درختا که یکی از بهترین تفریحات دوران کودکیم بودکه آموزگارم سروش و امیر ونیمابودن!
باهمین افکار خودن رو به یکی ازاون شاخه های محمم و تنومند که زردآلوها مثل تیکه های طلا روش خودنمایی می کردن رسوندم ،حالا عشق به اون زردآلوهابود که داشت دیوونم می کرد! مجال ندادم،سبد رو جای امنی قرار دادم و شروع به چیدن کردم ،حسابی رسیده بودن و باعث تعجب بود که چراتاالان دخل این همه میوه نیومده!اگه من و ستاره بودیم. ‌‌‌. .هعیییییی!
نفس عمیقی کشیدم ،زردآلوهای نشسته رو دوتا می خوردم و یکی می انداختم توی سبد،اونقدر شیرین بود که لذت مزه کردنش تودهنم بی نظیر بود،
توهمین حال وهوابودم که باصدای ورود ماشین روی سنگ ریزه های راه وروی نگاهم به در ویلا کشیده شد،تیگوی عمو بود،ههههه!چه عجب امروز عمو زودتشریفش رو آورد!عمه هم که باماشین خودش بود و بهم اطلاع داده بودکه ک کمی خریدداره!
شونه ای بالاانداختم و دوباره مشغول شدم،سبد سنگین شده بود،طرز نشستنم کمی اذیت می کرد ،روی شاخه ی کلفتی جا گرفته بود و پاهام رو دو طرفش آویز کرده بودم،صدای عمو آروم به گوشم می رسید،انگاری داشت با تلفن همراهس حرف می زد،زیاد مشخص نبود جثش…
نفس بسیار عمیقی کشیدم،کمی کردو غبار لای شاخ و برگ ها اذیتم می کرد،اما می شد تحمل کرد،فقط مشکلم این بود که چطور اون سبد که مدام لق می خورد رو بفرستم پایین!
چاره ای نبود،بادوتا دستام از پشت سر از بین دوتاشاخه سبد روبرداشتم،سنگین بود،اما تموم توانم رو جمع کردم،یه دستم رو محکم دور شاخه فیکس کردم و نگه داشتم ،بادست دیگم دسته های بلند سبد حصیری رو برداشتم و آروم از سمت راست به پایین خم شدم تا حداقل بتونم بافاصله ی کمی سبد رو روی زمیت رها کنم،
نمی دونم چی شد،سنگینی سبد باعث شد تعادلم بهم بخوره،به طرف پایین کشیده شدم ،جیغ بلندی کشیدم ،سبد رهاشد،فقط برای چندثانیه تمرکز کردم و تونستم پاهام رو دور شاخه حلقه کنم و دستام روهم محکم به شاخه گرفتم!حالا دقیقا مثل یه میمون درختی از درخت أویز شده بودم! نفسم داشت ازترس می گرفت ،بغضم گرفت،باصدای لرزون فریادزنم
-امیییییییییییییییییییر!امیییییییر توروقرآن مجید بیا!
یک دقیقه نشدکه صدای دویدن

همون حوالی به گوشم رسید!
وثانیه ای بعد صدای مردغریبه ای که بابهت و فریاد مانندبه گوشم رسید: بسسسســــم الـلـــه!!!!!!!

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت2)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10038
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.