| Sunday 27 September 2020 | 14:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت آخر)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )(پارت آخر)

خواندن (پارت9)

رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )

دستام و زیر آب گرفتم و بد شستن و خشک کردنشون موهامو مرتب کردم و کلاه رو روی سرم جابه جا…
رژی که توی جیبم بود رو درآوردم،همیشه همین شکلی بود!رژموردنظرم باید باهام همراه می بود..
نیشخندی زدم و باوسواس روی لبام کشیدمش..
فوق العاده بود..چندبار لبامو به هم زدم تا کاملا مات و پخش شه..
رژ و گذاشتم توی جیبم و نفس عمیقی کشیدم و بعد یه نگاه کلی به خودم راه افتادم سمت خروجیدسرویس که چند تا پله می خورد رو به بالا،
فکرم رفت پیش میلاد و مهدیس..
مطمئن بودن به خوبی حرف همو میفهمن و باهم کنار میان و مهمتر ازهمه این که همو دوست دارن..
اخرین پله روهم طی کردم و قدم برداشتم سمت راهروی کوتاهی که به محیط رستوران ختم می شد ..
همون لحظه موقع پیچیدن توی راهرو سینه به سینه شدم بامیلاد.
چشمام داشت از حدقه بیروم می زد..اب گلوم و فرودادم و نگاهی بهش انداختم.پالتوی کوتاه مشکی رنگ تنش بود و یه شلوار جین مردونه ی سورمه ای و یه ژاکت جذب بافت شیری رنگ هم تنش بودو یه جفت نیمپوت مشکی…یه شالگردن باغت بلند مشکی هم شل دور گردنش مدل داده بود و انداخته بود.
عطر سردشم که ریه هامو پرکرده بود…دست از کنکاش برداشتم با بهت لب زدم

تو این جا چی کار می کنی؟
چشماش و ریز کرد و خیره شد بهم
: تو چی فکر می کنی؟؟
چشمامو تو کاسه چرخوندم

از اونجایی که این قسمت از ورودی سرویس منتهی می شه به توالت زنونه من احساس می کنم که شما من و تعقیب می کنید!
خونسرد نیشخندی زد
: از کجا معلوم؟شاید من کاردیگه ای داشته باشم؟؟از کجا می گی تورو تعقیب می کردم؟؟
شونه ای بالاانداختم

چون تنها من بودم که این جا بودم..
سرش رو تکون داد و بالحن مثلا تعجبی لب زد
: آفرین!آفرین به تین هوش و استعداد…
حرصم گرفت!!!
دندون قروچه ای کردم..

من و مسخره می کنی؟؟؟
: کیییی؟؟؟من؟؟؟
حرصم گرفت!بی اعتنا کنارزدمش و عبور کرد.
هنوز یه قدم نرفته بودم که صدای محکمش من و در جا میخکوب کرد
: پاکش کن!

بی اعتنا چند قدم دیگم برداشتم،
که بازم صداش بلند شد
: وایسا و به چیزی که میگم ن تنها گوش بلکه عمل کن!
چرخیدم سمتش

الان شما بامن بودی؟؟؟
سری تکون داد وخیلی جدی لب زد
: کسی دیگه هم اینجاهس؟؟فقط من هستم و تو!
وانگشت اشارش رو سمتم گرفت و ادامه داد
: من باتوبودم!پاکش کن!
اخم چهرمو به اغوش گرفت

نمی فهمم!
دندون قروچه ای کرد و یه قدم جلو اومد ک باعث شد ب اندازه ی همون یه قدم من عقب برم،
نفساش پرحرص و پرصدا بیرون می داد
: اون رژ لب لعنتی رو کمش کن!انگاری قحطی این آت آشغالا قراره بیاد!می خوای نگاه هر عوضی ای رو به جون بخری؟؟؟
اخمم بیشتر شد و حرصم گرفت!زیادی آزادانه رفتار کرده بود و راحت این اجازه رو به خودش داده بود که باب میل خودش بامن اونطور رفتار کرد…
ازطرفی هم ته دلم اروم اروم داشت ضعف میرفت…ازین حسی که جز حرف میلاد بهم منتقل شد و مطمئنا چیزی جز غیرت نمی تونست باشه…غیرت…هیچی به نظرم نمی تونست جایگزینش باشه..توی یه رابطه..
رابطه…رابطه..رابطه…!

من داشتم به چی فکر می کردم؟؟واقعا به چی؟؟؟رابطه؟؟چه رابطه ای؟؟؟
من تا کجا پیش رفته بودم؟؟تا یه رابطه؟؟تا یه عشق عمیق و خالصانه ی دونفره؟؟هه…
عجبا…یه لحظه به حال خودم تاسف خوردم…
باتکون دست میلاد جلوم به خودم اومدم..
خاک برسرم سه کرده بودم..
: کجایی؟؟من دارم باتو حرف می زنم!
خونسرد خودمو نشون دادم

من نمی تونم درک کنم شمابه چ حقی این حرف و می زنین…
داد زد
: به حقی که دارم!!
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون!ی دقه ترس برم داشت..

تو هییییییچ حققققی نداری!
و عقب گرد کردم و راه افتادم ک بازوم رو گرفت و محکم کشید..
طوری ک پرت شدم تو بغلش…
نفس وایساد برای لحظه و دلم خواست توی سینش نفس بکشم وهرچی عطر تنشه به ریه هام بکشم…دیوونه شده بودم…

اما با پردازش سریع موقعیتم مغزم این فرمان رو بهم دادکه باید هرچه سریعتر عقب بکشم.
دوتادستام و محکم روی سینه ی ستبرش فشردم و سعی کردم که هلش بدم به عقب و بتونم که خودمو کنار بکشم…
دستاش دور دوتا مچم حلقه کرد و نذاشت ذره ای تکون بخورم‌ …
لرزش خفیفی کل بدنم رو گرفت…
چشمام دودو می زد،
تکون محکمی به دستام وارد کردم که دستاش محکمتر مچم رو توخودشون حل کردن….
باصدای مرتعش شده سعی کردم خونسردیم رو ازدست ندم..

چی…چی کار می کنی؟؟و..ولم کن!
تندتند نفس می کشید،گرماشو به خوبی حس می کردم…
عطرش که معرکه بود…
سرم مقابل سینش بود…نگاهم و سر دادم بالا و خیره شدم بهش..

چراساکتی؟؟ولم کن می گم!الان یکی میاد..
چشماش رو یک بار بست و اروم باز کرد
وبانهایت آرامش لب زد
: اون لعنتیارو از لبات پاک کن…

ولم کن..به تومربوط نیس…ولم کن.اهههه….
: کاری که گفتم می کنی یا نه؟؟؟
مطمئن بودم صدابیرون نمیره..توراهروی خروجی وایساده بودیم و رستوران هم گرم بود و کسی اون اطراف نبود جلوی ورودی…
پس عین خودش داد زدم

نععععععع!پاک نمیـ….
هنوز حرفم کامل نشده بود که با قرار گرفتن لباش روی لبام….دهنم بسته شد…
ذهنم قفل کرده بود،ضربان قلبم رفته بود روی هزار….
خزیه طرفم خندم گرفته بود!عجب جایی!
الان اگ ستاره بود می گف بترکی مگه اینجام جای لاو ترکوندنه؟؟!!!
افکارو پس زدم و حواسم و دادم به موقعیتم…
چشماشو بسته بود…بینظیر بود لعنتی…
یه دفعه به خودم اومدم و باتمون قوا هلش دادم عقب و بدون معطلی دویدم و خارج شدم…

قلبم دیوونه وار می کوبید به سینم،
حالم دست خودم نبود،نمی دونستم چه کار کنم.
یه حس عجیبی تموم وجودم رو فرا گرفته بود،
حواسم به هیچی نبود،
نمی فهمیدم بچه ها چی میگن..راجه به چی حرف می زنن و بعدش قهقهه می زدن..حالم کاملا دگرگون شده بود!
کسی حواسش نبود و حسابی گرم بودن..
دلم می خواست بی توجه به همشون قید جمع و بزنم و بدوم…
کدام لبم و به دندون می گرفتم و نفسای کش دار و بلند می کشیدم،
دستام و توهم قفل کردم و گذاشتم روی میز..
دستی روی شونم نشست…
اب گلومو فرو دادم و نیم نگاهی به شخص انداختم..
اروم زمزمه کرد
: خوبی؟؟؟چت شد یه دفعه؟؟
خواستم جواب بدم که نگاهم خورد به میلاد که خونسرد و محکم مثل همیشه قدم بر می داشت و به میز نزدیک می شد…
لرزش خفیفی به بدنم وارد شد..
صدای ستاره دوباره زیر گوشم بلند شد…
: نازگل باتوما،میگم چته؟؟خوبی؟؟
نگاهمو سر دادم روش..
لبم مدام لای دندونام گزیده می شد.
هل جواب دادم

نه…نه خوب نیستم!حالم متلاطمه..حالم عجیبه..حالم دگرگونه..
متعجب خیره شد بهم
: هی….به من بگو…چرااین جوری شدی؟؟چی داری می گی؟؟
صندلی رو دادم عقب و یه دفعه بلند شدم…متوجه میلاد شدم که نرسیده به میز خشکش زد…عموهم دست از حرف زدن برداشته بود و باانا وامین…خیره شده بودن بهم
ستاره هم همزمان بامن بلند شد و دستم و گرفت
: آروم باش…نازگل حالت خوبه؟؟
ازپشت میز خارج شدم،درحالی که عقب عقب می رفتم بی توجه به اونا لب زدم

می…می خوام تنها باشم!!!
وفرصت کلمه ای حرف بهشون ندادم…دویدم بیرون…
دلم هوا می خواست..خنکا می خواست…
بیرون پر بود از درخت و نیمکتای چوبی زیرش..فانوس های بزرگ پایه بلند… بعضی دونفره توی اون برف و سرما قدم می زدن وبعضی هم گروهی مشغول برف بازی بودن..
بعضیام حلقه زده بودن و لبو وباقلا می خوردن..
ومن بی توجه به همشون می دویدم و متوجه ی صدازدن ها و فر یادهای پشت سرم نبودم…

خم شدم و دست به زانوهام گرفتم تا نفسی تازه کنم..
قلبم داشت دیوونه وار به سینم می کوبید…
نفسم به سختی بالا می اومد..سعی می کردم که بتونم مهارکنم خودمو و از سوزش گلوم و سینم کم کنم..
چنتا نفس عمیق کشیدم و قامتم راست شد..
قفسه ی سینم و کمی ماستژ دادم و چشمام و بستم..کم کم حالم داشت مثل قبل می شد،اما بازم هیچی از هیجان و کاهش استرس وضربان قلبم کم نشده بود،
آب گلومو و قورت دادم و دستی به صورتم کشیدم،یه لحظه لرز کردم و نگاهی به سرتاپام انداختم و تازه متوجه اوج سرما شدم…
اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که دستی من و به سمتی کشید و محکم به در خت چنار بزرگ که همون جا قرارداشت و توی تاریکی فرو رفته بود کوبید…
چشمام از درد بسته شد..
باخوردن نفس های داغی به صورتم لای پلکامو باز کردم و بادیدن چهره ی خشمگین میلاد تموم بدنم توی اون سرمایی ک تامغز استخون رسوخ می کرد گر گرفت…
دستم و بالا بردم تا دستاش و ک شونه هام رو گرفته بود رو کنار بزنم اما بااخمی ک کرد دستام ناخوداگاه کناری افتاد..
داشتم ذوب می شدم،نمی دونستم باید چه غلطی کنم..
خجالت…ترس…هیجان…حس نابی ک نمی دونم چی بود..اون حسی که چند لحظه ی قبل…که اسمش رو گذاشتم غیرت..اره..غیرتی که من و داشت دیوونه می کرد و فکرم رو به کجاها ک نکشوند…
لب گزیدم و نگاه ازش دزدیدم…

نباید خودمو میباختم..
نفسای داغش ک به صورتم می خورد پوستمو می سوزند و توی حرارت شرم دخترونم می سوختم و دست و پامی زدم و نمی دونستم چی کارکنم…
اما تموم قوامو جمع کردم و خیره شدم ب چشماش که مات صورتم شده بود و فقط چند سانت از م فاصله شد…

داری..‌داری چی کار می کنی؟؟؟ولم کن!
محکم تر من و گرفت و این باعث شد که من حرصم بگیره..

ولم کن می گم!اه…ولم کن…
سرش و جلو اورد و ارون زیر گوشم زمزمه کرد
: مت هیچ وقت ولت نمی کنم!
لعنتییییی
پوستم داشت اتیش می گرفت…

چی می گی تو؟؟؟دستاتو بردار…
فشاردستاش کمی کم شد…

چرا دنبالم اومدی؟؟چرا ولم نمی کنی اه…بذاربرم…
: کجا بری؟؟؟
-هرجایی…فقط ولم کن..اه..پاپیچم نشو…
: اگ پاپیچت شم…
کلافه جواب دادم

خواهش می کنم من و دست ننداز!چرااین جوری رفتار می کنی؟
: چطوری رفتار می کنم مگه؟؟
سری تکون دادم

همین جوری…ولم کن بذار به حال خودم باشم…هرجامیرم توهستی…
دستاش کمی شل شد و سرخورد روی بازوهام
: واقعا می خوای بدونی؟؟
نگاهم و به دیگرون ک مشغول برف بازی بودن دوختم..

نمی خوام…ن…فقط دست بردار…
شل و شل ترشد دستاش…سمت مچم سرخورد
: از چی دست بردارم؟؟
اعصابم ارور داد
جیغ زدم

از منننننن!پاپیچم نشو…
لبخندی زد و دستاش سرخورد و انگشتاش لابه لای انگشتام قرار گرفت و دستام و تودستای مردونه و گرمش قفل کرد…
: دیگه نمی شه….نمی شه دست برداشت…
چشمام دودو می زد…ضربان قلبم رفت روی هزار…
ادامه داد
: دیرشده واسه دست برداشتن و کنار گذاشتن و …
نگاهش رو مستقیم دوخت توچشمام وادامه داد
: نخواستن….
نفسم حبس شد…توان نداستم زبونم و حرکت بدم..
ادامه داد
: می خوامت!
کنترلم دست خودم نبود!خدایا چی می شنیدم…
نمی دونستم چی کارکنم…
بایه حرکت دستام و پس کشبدم و کوبیدم روسینش و خواستم بدوم که محکن بازوم و کشید و دوباره من و کوبوند به درخت…
لعنتیییی…
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند…
عطرش فوق العاده بود و گرمای نفساش دیوونم می کرد…
مجالی نداد و قبل این ک عقب بکشم لب زد
: من دوستت دارم نازگل………………………………………….!!!!!

کم اوردم…
میون اون حجم دیوونگی و استرس کم اوردم..میون اون همه هیجان و حس های عجیب کم آوردم…
دست از کنکاش وتقلابرداشتم و بدون هیچ کنترلی رو ی رفتارم خیره شدم بهش..خیره شدم به چشمایی که داشت تموم وجود من و می بلعید…
گفت دوست دارم…
ومن تنها کلمه ای به زبون آوردم

بهم دروغ نگو…من از دروغ متنفرم…
چشماشو یه بار بست و اروم باز کردو زمزمه کرد
: من هیچ وقت دروغ نمی گم…
سر تکون دادم

برو کنار..ولم کن…نمی خوام چیز دیگه ای بشنوم…
خواستم کنار بزنمش که دستاش و روی بازو هام قرار داد..
قلبم پاشت ازجا در می اومد،حس عجیبی بود..
یه حس خاص و ناب..یه حس عجیب…
بی حرکت نگاهش کردم.من مسخ اون چشما شده بودم..
سرش و جلو اورد وزیر گوشم پچ پچ وار زمزمه کرد
: به جون تو سخت می گذره…عشق مثل عطر نیست..که بپره…
یه لحظه بدنم و توی یه کوره آتیش فرض کردم..وقتی برای ی ثانیه تماس لب هاش باگردنم رو حس کردم…سرم و سمت شونم خم کردم…اب گلومو فرو دادم …یه بار دیه قطعه ای از ترانه ای ک گفته بود رو زمزمه کردم…
٬٬ به جون تو سخت می گذره…عشق مثل هطر نیست ک بپره…٬٬
خودش و عقب کشید و توهمون حالت رو بروم وایساد…
انگاری خدا نگاهمو اون لحظه به نگاه نفس گیر میلاد گره ی کور زده بود…
با زمزمه ی بعدیش چشمام اروم بسته شد..و فقط عطر خنکی بود م به ریه هام کشیده می شد…
: دیوونم می کنی….نازگل…
من دیوونش می کردم؟؟؟منی که خودم داشتم دیوونش می شدم…

من هیچ چیز نگفتم،ینی اون لحظه هیچ کلمه ای نبود که به زبونم بیاد و تنها دنیایی از نگاه بود و حرف های نگفته و حس عجیبی که من و تاخرخره تو خودش فرو برده بود و من هر لحظه بیش از پیش فرو می رفتم و توش حل می شدم..
باخودم که رودر وایسی نداشتم!من این حس و دوست داشتم…
به عبارنی می خ‌واستمش..این حس و می خواستم و باهاش لذت می بردم…
اما هیچی نمی تونستم بگم و هیچ عکس العملی نبود که نشون بدم…
فقط توی اون حجم از نگاه و حسای عجیب و درموندگی آروم و لرزون دستام و عقب کشیدم و تکیه از درخت برداشتم وکناری خزیدم وباتموم قوا توی برفا ی نمور و سرد که عاشقشون بودم به جایی که بچه ها بودن شروع به قدم برداشتن کردم،
شاید بتونم با کنار اونها بودن فراموش کنم هرچی که چند دقیقه قبل بهم گذشت رو..
فراموش…فراموش…
مگه می شد؟؟
سینم کمی می سوخت،نفس عمیقی کشیدم ودرحالی که به رستوران خیره شده بودم تند تر قدم برداشتم و به خس خس ودرد سینم اهمیتی ندادم..
بالاخره که امشبم می گذره..
ناخوداگاه زیر لب تکرار کردم

به جون تو سخت می گذره…عشق مثل عطر نیست…که بپره…
لبخند ماتی رو لبام شکل گرفت و ادامه دادم

من اونیم که وابستته…
به خودم اومدم و همونجا بی خیال ادامه دادن شدم.
من اونیم که وابستته؟؟وابسته!وابستگی!خدای من…
افکارم رو پس زدم و وارد رستگران شدم..
یه لحظه باهجوم گرما به صورتم چشمام ناخوداگاه بسته شد و حس شیرینی زیر پوستم دوید…

اس ام اس رو خوندم و گپوشی رو پرت کردم روی کنارم و خودموکوبوندم روی تخت و طاق باز دراز کشیدم…
تنها و فکرمپر کشید سمت میلاد،بی اختیار،بدون این ک بخوام و یا جلوی افکارم رو بگیرم که سمتش نره…
دست من نبود…
چشمام و بستم و برگشتم به عقب،چند روز قبل..
اون بوسه،اون احساس ناب،اون لرزیدن ها،مات شدن ها،گره ی کور نگاه هامون و درآخر کلماتی از بین لبای میلاد خارج شد و من یکه خوردم و شاید هرچی حس شیرین بود زیر پوستم دوید و انگار من کیلو کیلو عسل بود که دلم و مالش می داد…
فهمیدم.‌‌…
منم می خوامش،خواستنش واسم عجیبه ولی خب قلبم اینو می خواد ومن سرشوق میام از وجود…
غلطی زدم و خیره شدم ب پنجره،
چندروزی می گذشت و میلاد چند دفعه بهم پیام داده بود مثل الان!
ومن خجل از این حس جدید و گریزان از میلاد و حتی صداش!
خدایا چیکار باید کنم؟؟؟

خودمو بیشتر به پنجره نزدیک کردم.دیگه سرو صدایی از پایین نمی اومد.دوسه روزی می شد که اومده بودن.پدربزرگ حسابی سرشوق اومده بود و خیلی خوشحال بودکه این ویلا مثل قدیما شلوغ و پراز جنب و جوش شده!
توی افکارم دست و پا می زدم که یه دفعه تقه ای به در خورد.چشم از منظره ی بی نظیر بیرون برنداشتم.
خندم گرفت!جدیدا ستاره مشغول تمرین ادابی شده بود ک برازندشه!
مثلا یکیش همین د ور زدن بود!دیگه عین چی درو از جا نمی کند و یه دفعه وارد نمی شد!بعدم طلبکار زل بزنه و اتوماتیک وار حرف بزنه و مثل مته مخت رو سوراخ کنه!!
دستام ولب پنجره گذاشتم و رو اون سیاهی که با چراغ ها و برق تازگی درختا و بوته ها و شکوفه های نورسیده و اون نسیم خنک که مدام می پیچید بین شاخ و برگ ها بی نظیر شده بودن.نفس عمیقی کشیدم و لب زدم

باادب شدی!من نمی دونم صدقه شری بابک خانه یا جنابعالی خودت ادم شدی!
ضدایی ازش بلند نشد
ادامه دادم

زبونتم که بابک خان حتما نوش جان کرده!
بازم سکوت
برگشتم سمتش
-من تعجب می….
بادیدن فرد مقابلم نفس توسینم حبس شد…
میلاد مات نگاهم می کرد.باپاش درو هل داد که بسته شد.
لب گزیدم و به پنجره چسبیدم.
هیچ حرکتی نمی کرد…
اب گلومو فرودادم و بابهت و استرس لب زدم
-ای…اینجا چیکار می کنی??چرا اومدی??
جلواومد و روی تخت نشست و محکم جواب داد
: حرف دارم..

حرف?
: اره!چراتعجب می کنی?
-ماهیچ حرفی نداریم که باهم بزنیم!
پوزخندی زد
: هه!چ راحت اینو می گی…
خواستم جوابی بدم ک نذاشت و پیش دستی کرد
: چرا به تماس ها و پیام هام جواب نمی دی??من که نمی تونستم جلوی این همه بیام باهات حرف بزنم!خیلی زرنگن!می خواستم اول باخودت حرف بزنم و بعد اوبقیه بفهمن ..من این و ترجیح می دادم.اما تو اصلا حساب نمیاری من و!ببین من کجارسیدم??عاجزانه بهت پیام می دم و تماس می گیرم و انتظار دارم حداقل جواب بدی!
من دیوونه دارم می شم نازگل,,

مگ من ازت این دیوونگی رو خواستم ها?مگه من گفتم به اینجا برس??من دلیلی نمی بینم به تماس های تو جواب بدم!الانم برو بیرون نمی خوام کسی مارو ببینه!
دستی تو موهاش کشید و نگاهش رنگ خشم گرف و دل خوری..
:هه ..واقعا برات مهم نیست??من دارم تو این کرداب لعنتی دست و پامی زنم..ازت می خوام بهم نگاه کنی..من و ببین…نازگل…نگاهم کن…
قلبم دشت مچاله می شد.
بی محابا نگاه لرزونم رو ک بااسترس ب دراتاق بود رو دوختم توچشماش..
لعنتی عجیب حالمو خوب می کرد…
نه.نه…من دارم چه غلطی می کنم??تنها راه در رفتن بود…
هیچی نگفتن و تند قدم برداشتم سمت در و ازجلوش رد شدم ک یه دفعه دستم و محکم گرفت و نکهم داشت.
داغ شد…تموم تنم داغ شده بود و من تند تند نفس می کشیدم.سعی کردم دستمو رها کنم از بین انگشتاش اما نذاشت..
-چرا ولم نمی کنی??بذار برم!
بلند شد و من و طرف خودش چرخوند.زل زدم به سینه ی ستبرش…
: بهت گفته بودم…نمی تونم..زندگیم شدی نازگل…به قران قسم عاشقت شدم…
نفسام کشدارشده بود.نگاه همو گرفتم..
سرمو بالااورد..
: من و ببین…نگام کن..من دیوونت شدم..مدت هاست…فکرشم نمی کنی…
همون لحظه چشمام لرزید….

نگاش کردم…
تموم قوتی ک زیر اون نگاه عمیق داشتم رو جمع کردم و سرم و بالا گرفتم.
:فقط ازت جواب می خوام.
دلم لرزید..صدای کوبش قلبش رو توی اون سکوت به راحتی می شد شنید ومنم دست کمی از اون نداشتم
-چه جوابی??من حرفی ندارم برای گفتن!ازت خواهش می کنم بذار برم.من نمی تونم زیر این نگاهت طا…
چی داشتم می گفتم من واسه خودم?زیر اون نگاهش چی?بی هوا بدون فکر همش یه چیزی باید بگم.
نفسام کش دار بود و قفسه ی سینم تندتند بالا و پایین می شد.
کنار زدمش تا برم اما مچم و محکم گرفت.
درست پشت سرم.نفساش ب گودی گردنم می خورد.
صداش و زمزمه وار شنیدم
: این که نمی تومی زیر نگاه من طاقت بیاذی می تونه دوتادلیل داشته باشه.یک…تو هم دوسم داری…دو …ازم متنفری!حتی نگاهمم نمی تونی تحمل…
بعد مکسی ادامه داد
: کنی!
نمی تونستم هضم کنم!چقد رک گفت…داشتم داغ می کردم.چشمام و بستم ک یه دفعه من و طرف خودش کشید..چشامون قفل شد بهم…
میلاد: بگو نازگل…من دارم دیوونه می شم.تو باید مال من شی…نمی ذارم دست هیچ احدی بهت برسه.فقط بهم بگو توهم یه حسی داری…
لب گزیدم..چی بابد میگفتم..توبد مخمصه ای گیر افتادم…
بی محابا لب زدم
-میلاد الان یکی میاد زشته…
شونه هامو گرفت و تکون داد
:هییییچ کس نیست!ومن الان ازت جواب می خوام!بخوای نخوای مال من باید بشی!الان فقط باید بدونم حست چیه…خیلی این روزا درگیرم باخودم…زندگیم شدی نازگل…زندگیم!
چشمامو بستم..
هرم نفساشو توصورتم حس کردم..
:گیرت انداختم…جواب من و بده…
تپش قلبم رفته بود روی هزار!
بیشتر ازین نباید سکوت می کردم.شاید قسمت همین بود و من واقعا تب می کردم برای همچین لحظاتی..
اروم جواب دادم.
-باید قبول کنیم که قسمتمونه…دوست دار…
هنوز جملم کامل نشده بود که خیسی لباش و رو لبام حس کردم….

چشمامو بسته بودم و باتموم وجود حس شیرینی که به قلبم رخنه کرده بود رو به یاد اوردم و باخجالت اروم عقب کشیدم.میلاد هم چشماشو بسته بودو دستم و تو دستاش گرفته بود…
بااسترس و بی معطلی دستامو پس کشیدم و دویدم سمت در اتاق و یه دفعه بازش کردم که بادیدن چند جفت چشم که درو میپاییدن و گوشاشون رو تیز کرده بودن جاخوردم.
خدایابه دادن برس!نکنه که بویی برده باشن!
لپام گل انداخت!لرزان لب زدم

ای…اینجا چی کار می کنید!!
سهیل:اوووم خب راستش!!!!ما…
ستاره پرید وسط حرفش
: می خواس ببینیم که همه چیز خوب پیش می ره یانه???
باتعجب لب زدم

نمی فهمم!!!

باحس عطر سرد میلاد پشت سرم فهمیدم وایساده تو چهارچوب در
صداش رو شنیدم امابرنگشتم سمتش
میلاد: چ خبره???
ستاره و بابک و سهیل و عمه که وایساده بودن خیره شدن ب ما که یه دفعه سهیل جلوپرید و یقه ی میلاد و تودستش گرفت
سهیل:خفه شو بی ناموس!!!
هینی کردم

سهیییییییل????
نگاهش رودوخت توچشمام ..

بابهت خیره شدم یه سهیل.
همزمان بابک دست روی دست سهیل گذاشت
بابک:چی کار می کنی سهیل??
میلادم که دستش و بااورد تا دستای سهیل و از یقش جداکنه که یه دفعه سهیل پقی زد زیر خنده.
از خرص دندون روی دندون می ساییدم!بقیم باتعجب نگاهش می کردن
میلاذ:سهیل خوبی??چته این رفتارا چیه??
ستاره جلواومد:احتمالا مخش پاره سنگ برداشته!!وبالبخند مرموزی نگاهش وبه من دوخت
ستاره:چطوری توووو!!!
خواستم جواب بدم که سهیل دهان باز کرد
: خدایی خیلی باحال هنگ کردینا!باید خدمت زوج عاشق بگم که دوسه روزی بود ماحرکات مشکوک شمادوتا!
وباسر اشاره ای به میلاد کرد و ادامه داد
:مخصوصا جناب سرگرد رو زیر نظرداریم!امروزم میلاد خان و تعقیب کردیم!!وبه محض اعترافات شیرین عروس خانم امیرخان که قبلا مقدمه رو گفته بود برای بزرگتر ها.حالا تشریف بردن پایین به دیگرون اطلاع رسانی کنن دهنشون رو شیرین کنن!
فکم افتاده بود زمین!نکاهم رفت سمت میلاد که لبخند عمیقی رو لباش شکل گرفته بود.بابک دشت دورشونه ی میلاد انداخت
بابک:مبارکه!!!مبارکههههه!
سهیل:یه عروسی دیگه افتادیم!!!
وبشکن زنون ب طرف پله هارفت و همونطور ک پایین می رفت خطتب بهمون لب زد:بیاین پایین نوگلای من!!
خندم گرفت!
عمه:اینم ازاین!ماشالله یکی یکی بخت همه باز میشه!!
ستاره:اولیش هم خودت!پسره نیومده دل باخت!!
عمه:بهتره بریم پایین!!!
وچشم غره ای به ستاره رفت.
امامی دونستم ته دل عمه دارن قند اب می کنن!!
زودجیم زدو رفت…ستاره و بابکم باکمی اهم و اوهون راه پله هارو در پیش گرفتن.قبلش ستاره زیر گوشم زمزمه گرد:کارای مثبت هجدتون می ذارین یه وقت دیگه!بیاین پایین!!
خواستم ی دونه بزنم پس کلش که جیم زد و پشت سربابک دررفت!!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی رو لبام اومد.صدتی میلاد وکنارم شنیدم
:خوشحالی??

چی فکر می کنی??
خواست چیزی بگه ک ادامه دادم
:خودت چطور??خوشحالی??
لبخندش عمیق ترشد
: خوشی که الان دارم باتموم وجودک حسش می کنم بی مثاله!زندگی رو برات بهشت می کنم نازگل..الان ک همچیز روبه راهی و سدی نیست…نمی تونم چطور باورکنم میشی خانم خونم و مامان بچه هام!!!اوه راستی گفتم بچه!یادت نره شش قلو میخوام!سه تاپسر سه تادختر!
لبخند خجلی زدم و لپام یه دفعه روبه سرخی رفت!
بلند خندید
لب گزیدم
-هیییش!ممکنه برداشت دیگه ای کنن !زشته!
: ای جانم!خجالت میکشی!!!
وقبل این که عکس العملی نشون بدم سرمو بادستاش قاب گرفت و بوسه ای عمیق رو پیشونیم کاشت
:بهتره بریم پایین!
وقدم بردلشت و دست من و هم گرفت..
هرچی تقلاکردم دستمو از لای انگشتاش بیرون بکشم نذاشت و محکم تر دستمو گرفت
:اروم باش نازگلم…
لبخندی زدم.خدایاشکرت…
درکنارش یکی یکی پله هارو طی کردم…

خیلی زود گذشت…خیلی خیلی زود…
لبخند اروم و پراز شیرینی توای روی لبام نشست’
همه چیز بیش از اندازه زودگذشت.باتموم زیباییش زیبا گذشت…
:چیه خانم خانما??این لبخند مهدیار کشت واسه چیه عزیزدل من??
برگشتم طرفش.بایه دستش فرمون و کنترل می کرد و بادست دیگش دست من و روپاش گذاشته بود و نوازش می کرد.نیم نگاه عاشقونه ای بهم انداخت و دوباره خیره شد به جاده.
اولین چیزی که به ذهنم اومد و بی مهابا به زبون اوردم.
-مهدیار???
خندید
: اره عمر مهدیار.چرا می گی میلاد
-من اسم میلادو بیشتر دوس دارم تا مهدیار!!
دستم و فشرد
: خود مهدیاروچی??
لبخندم عمیق شد و لب گزیدم

اون که همه ی زندگی نازگله!!!
بلند خندید و باشوق جواب داد
: میلادت به فدات.هرجور می خوای صدام کن.
-خدانکنه..
قبل این که جواب دیگه ای بدم ادامه داد
:گرسنت که نیست??خوبی?

اره بابا!!اونقدرام شکمو نیستم!من خوبم!
پیچید توی خیابون نسبتا خلوت و زیبایی که ازمایشگاه واقع دراونجا بود و مابرای گرفتن ازمایش قبل عقد اقدام کرده بودیم و درحالیکه قصدش وایسادن بود
:خب رسیدیم…بدو که کلی کارداریم.. .
لبخندی زدم و خواستم پیاده شم که دستم و گرفت.
باتعجب برگشتم سمتش’
دستش رو نوازش وارروی گونم کشید و لب زد
:خیلی دوستت دارم نازگلم…بیشترازهرچی که فکرش و بکنی.
بازمن بودم و یه دنیاعشق.من بودم و سراسر لذت و مردی که تموم وجودمن بود…حالم باهاش بهترین بود..
-.منم دوستت دارم…تو تنهااتفاق شیرین زندگی منی..
:قربونت بشم گلم..بهتره پیاده شیم وگرنه قول نمی دم…
جیغ زدو پریدم وسط حرفش
-میلااااااااااااد…..
بلندخندیدودرحالی که پیاده می شد جواب داد
: به فداااات!!

باد از شیشه ی نیمه باز به موهام می خورد و اونارو می رقصوند و من چشمامو بسته بودم و باتموم وجودم حس کی کردم که چقدر این لحظات زیباست و خداروشکر می کنم…
جواب ازمایش رو بعد دادن شیرینی به تموم پرسنل گرفتیم و از ازمایشگاه خارج شدیم.قراربود بعد یه نهار دونفره ی دبش و عالی تو فرحزاد بریم برای خرید حلقه و لباس.اونم دونفره و بعدشم که شب بابچه هادوباره دور دور و بعدشم که تا دوهفته همینجوری باید می دویدیم دنبال خرید برای مراسم عقد.
قراربودیه مراسم فوق العاده وعالی بگیریم و عقد کنیم ‘والبته باعروسی یکی باشه.مامانام مشغول خرید جهزیه و چیدمان خونه ای که پدرمیلاد برای برامون درنظرگرفته بود.
همون اول به میلاد گفته بودم کلی توضیح بمن بدهکاری و اونم بهم گفت ازهمون سالهای قبل من و توکوچه دیده و عاشقم شده و هم ی اینارو ماهان از توی دفتری که مال میلاد بوده و پیداکرده بوده می فهمه و بازیش جدی جدی پیش می ره…خندم می گیره وقتی یادحرفاش می افتم ک می گفت چطوری از دست بعضی رفتارای من با امین اینا حرص می خورده و تامرز جنون می رفته.می گف که فکر می کرده ازش متنفرم و اون باتموم بی میلی جعبه ی وسایل گمشده ی من و بهم پس میده…میگف که چقدر دوسم داشته و البته بخاطر ماهان شرمنده ی بابا و پدرجون اینابوده…ازهمه مهمتر اینکه اون چیزیکه اون خلافکارا دنبالش بودن توی اسپری قدیمی من ک دست میلاد بوده جاسازی شده بوده و میلاداون و تحویل ناجا می ده.
قصه ی مازیادی پیچیده بود.اماهرچی ک بود بینهایت شیرین بود باتموم سختی هاش.وقتی یادم میوفته میاولاد چطور تواین برف و بوران من و باخودش می بره..بااو ن وضعیت اصفناک دلم می گیره..
دلم میگیره وقتی دایی رو می بینم که کسی رو که ی زمان عشق زندگیش بود رو حالا نزدیک خودش می بینه ک به چه حال و روزی گرفتارشده..بازم دایی تحمل کردو رفت و کاراش و انجام داد و برگشت و تهران مستقل شد .یه خونه ی ویلایی عالی کنار خونه ی ما.بچه هام یکی یکی سامون میگرفتن و اول از همه مهدیس و نیما بودن که یه عقد ساده و محضذی انجام دادن و چندماه دیگه باولادت یکی ازمعصومین عروسیشون بود.هلی بودن واسه خودشون..دلیل عجله ی میلاد جدازواز عشق زیادش رفتن من بود…باید هرچه زودتر دنبال انجام کارام میرفتم.احتمالا برمیگشتم..
تهرانم میشد گذروند.حتی خیلی بهتر…اماوضعیت ستاره نامعلوم بود.درسش و…اونم مث من.
یادم افتاد از چندروز قبل که مامان اینا خونواده میلادشون رو دعوت کرده بودن تاحرفای نهای رو بزنن.
پدرمیلاد من و کنارخودش نشوند و زیرلب طوری که فقط من بشنوم بهم کفته بود اون زمان ک وقتی ماهان خودش رو جای میلاد جازده بوده و خواستگاری عمه اومده بودن هرچند به اجبار…نمی تونسته بامن روبه روبشه.چون می دونسته میلاد من و دوست داشته…نه عمه رو و…
نفس عمیقی کشیدم..
قراربود یه مدت خونه ی خودموم باشیم و بعدش برگردیم وین و بعد ادامه ی تحصیلاتم برگردم.اما احتمال زیاد برای میلاد واقعا غیر ممکن بود.اون نظامی بود و به غیر از ماموریت نمی تونست از کشور خارج بشه.خونه ایم که گرفته بود میگف لازممه و بالاخره یه روز بازنشست میشم.
نمی دونم.بعداراجع به این مساله اساسی باید فکرکنیم..منم که نمیتونستم میلاد و بذارم و برم..میلاد مهمتر بود.
همه ی اینا به کنار.اماوقتی که یادم می افته همه ی این اتفاقات تلخ و شیرین یه بهونه بود برای رسیدن و من ومیلاد بهم…
باهمه ی این ها هنوزم درد من برطرف نشده بود.اما من محکم بودن و به خوبی یادگرفته بودم..این که کم نیارم و بدونم صبر ینی چی..
کسایی هستن که وضعیتشون خیلی بدترازمنه…

خدایا برای هزارمین بار شکرت می کنم.
بافشردن دستم به خودم اومدم
: به چی فکر می کنی عزیز دلم??
برپشت سمتش و انگشتم و نوازش وار روی دستش حرکت دادم.

به همه چیز…به خودمون….
خیلی خوشحالم…
بوسه ای به دستم زد وکمی سرعتش رو بیشتر کرد و جواب داد
: حال من که عجیبه عجیییب…وصف نشدنیه…حالا دیگه مال منی. . .
خندیدم..

ولی خیلی هل بازی دراوردی…
: دیگه طاقتی نمونده به مولا!
الهی قربونش بشم…
نگاهم به طلا فروشی خیلی شیکی افتاد…قراربود بریم حلقه هامون و که سفارش داده بودیم بگیریم..طرف ازاشناهای میلاد بود..
ماشین وایساد و من از حس بودن کنار عشقم یکباره دیگه بالذ ت چشمام و بستم و ازخداتشکر کردم.

میلاد دستم رو توی.دستش گذاشت و باهم وارد طلافروشی شدیم.
گرمای دستاش تموم وجودمو تحت سلطه ی خودش دراورده بود.
نگاهم رفت سمت اطراف.فوق العاده شیک بود.عالی بود…
مرد که کم و بیش شست سال می خورد بهش.باشه با دیدن ما لبخندی زد و جلو اومد
مرد: به به اقا مهدیار عزیز…خوش اومدین…
میلاد هم باصمیمیت باهاش احوالپرسی کرد…
قبلا که برای ثبت سفارشمون اومده بودیم میلاد من و بهش معرفی کرده بود.برای همون با مهربونی خاص خودش سلام و احوالپرسی گرمی هم بامن کرد.
گویااز اشنایان پدرمیلاد یابه عبارتی پدرشوهر گرام بنده بوده!!!
اقای دارایی جعبه رو روی ویترین گذاشت…
پیش دستی کردم و باشوق درجعبه رو باز کردم…عاااااااالی بود.باورم نمی شد.
حلقه ی من یه حلقه ی ظریف و ساده ی تک نگین بود.الماس تراش خوردش که جای نگین رو حلقه نشسته بود بی نظیرش کرده بود.ساده و شیک و یه رینگ جدا و خییییلی باریک و ظریف برلیان هم همراهش بود که هردو کنارهم که قرار می گرفت جلاو زیباییش دوچندان می شد.قسمت داخلی حلقم تاریخ عقدمون جلو جلو هک شده بود و بعلاوه ی اسم مهدیار به لاتین.حلقه ی میلاد هم طلتسفید بود و ساده و روش به لاتین اسم من هک شده بود و داخل شیارهای اسم الماس های تراش خورده ی خیلی ریزی بود که بانگاه اصلا متوجه نمیشدی نگینی الماسی چیزی هست و فقط برق داشت…قسمت داخلیشم اسمم و تاریخ هک شده بود…فوق العاده بود .گل کاشته بودن.باشوق نگاهی به میلاد انداختم.لبخندی به روم پاشید…
: نمی خوای امتحان کنی عزیزم??
وحلقه و رینگ و برداشت و توانگشت دست چپم جاداد و حلقه ی خودش رو هم دستش کرد…عالی بود…نتونستم ذوقمو پنهون کنم.

وااااااااای میلاد عاشقتم خیلی خوشگلن..
: چشمات خوشگل می بینه عزیزم..
این که چیزی نیست.زندگیمو به پات می ریزم…
دلم می خواست بپرم بغلش و ملچ ملوچ ماچش کنم.
اماخودمو کنترل کردم وهمون لحظه صدای اقای دارایی کعوه از توی اتاقی باجعبه ی شیکی بیرون می اومد بالبخند لب زد
دارایی: چطوره?? می پسدین زوج جوون??
قبل از این که میلاد چیزی بگه پیش دستی کردم

وای جناب دارایی…اینا واقعا عالی’ ممنون…خیلی زیباست…
میلاد: بله جناب دارایی…واقعا سپاسگذارم. خیلی زیبان…
دارایی حعبه ی توی دستش رو جابجا کردو لبخندی زد
دارایی:شمالطف دارین اما این سلیقه ی خوب خودتون بود..امیدوارم سفید بخت شید.و تبریک میگم..
میلاد: خیلی مچکرم جناب…
منم تشکری کردم ودارایی جعبه ی مکعبی شکل مخمل مشکی رو که خیلی شیک بود و اندازش به کف دست می رسید رو سمت میلاد گرفت..
رادارام فعال شد…درحد بنز!
نگاهم از دارایی به دستش و جعبه و بعد به میلاد مدام در گردش بود..
دارایی: اینم سفارش دیگتون…
جااااااان???سفارش دیگه ?????
خلاصه میلاد جلوچشمای متعجب من جعبه رو گرفت و بعد تشکردیگه و ابراز اردات دارایی به پدرشوهر بنده از طلافروشی شیک و خیلی عالیش خارج شدیم و سریع چسبیدم به میلاد….
بی محابا و فوق العاده کنجکاو پرسیدم

تواون جعبه چیه????
یه دفعه میلاد وایساد..خندش گرفت و به من نگاه کرد
:این چه جور سوال کردن خانمی??

-بگو میلاد!!!کنجکاویم تحریک شده زیااااااد!
:او او!!!!بعدا می فهمی!!!حالام راه بیفت…
وبازوم و گرفت و من و دنبال خودش کشید.
-هوووووو مگه داری کش تنبون ننتو میکشی???!!!
یه دفه مغزم پردازش کرد!ایستادم و لب کزیدم و ضربه ای به پیشونیم زدم..ینی خاک دو عالم توسرت نازگل!!!الان پسره می گه این اسکل بی تر ادب چیز رو ننه باباش براهمین بی برو بگرد تقدیم بنده کردن!!واز کجابدونه بنده مدت هارو مخ ننه بابای کراه پیاده روی کردم و گاهی اسکی رفتم!!
یه دفعه باصدای قهقهه به خودم اومدم…
میلاد پاکت جعبه هارو کرفته بود و قهقه می خندید..
: توکی بودی خاااااانممممم????
چشم غره ای بهش رفتم
-دلتم بخواد!نگی بی ادبا!!!من و ستاره زیادازین چیزا میگیم اونم درعالم صمیمیت!!!حواسم نبود!نادیده بگییییر!!!توجه نکن!!
باحالت پرعشوه ای ایشی گفتم و راه افتادم و ازکنارش رد شدم…خندش شدید ترشد و صداشو شنیدم
: دیوووووووووونه!!!
-نصف دمت بیرونه!!!
خاک دوعالم!!!باز که چرت گفتم!
خودشو بهم رسوند و دستم و کرفت و سمت ماشین رفتیم.
زیرگوشم زمزمه کرد
: عجب…
نذاشتم ادامه بده و پریدم وسط حرفش

یه دفعه شد!!!بزرگئاری کن و نادید بگیر!!!حالام ریموتوذبزن که افتاب می زنه اذیت میشم…
: ای به چشم….تو خود نمکی برام…عشق منی…تموم دلخوشی منی عزیزم…

میلاد خیلی خب خرشدم!حالا بگو اون جعبه چی بود….
خندید
:می بینیش…اماالان نه.چندروزدیگم صبرکن…

مطمئنی مال منه???نکنه برازن…
پرید وسط حرفم
باحالت جدی لب زد
: این جور نگو…..نازگل فقط تو ….تویی که تموم وجود من و زندگی من از آنته…
لبخند مهربونی زدم و بی خیال کنجماوی شدم

ببخشید…اقایی!
بلندخندید
: قربون اقایی گفتنت…حالا بشین باید بریم کلی کارمونده…شب و بگوووو

بابچه ها… عشقم…
….
نشستم و راه افتادیم…حسی که من داشتم…شیرین تر از عسل بود…عسل..

روزها پی در پی می گذشت و می گذشت…ومن شاد از بودن درکنار کسی که بی صبرانه عاشقش بودم و تموم وجودم از ان خودش بود…


: به به.هزار ماشالله شدی قرص ماه…
باصدای ارایشگر به خودم اومدم…
زیادی داشت تعریف می کرد.دوتا شاکرداش هم خیره بودن سمتم…لبخندی زدم

حالا می تونم به اینه نکاه کنم خانم مؤذنی??
موذنی: نخیر عزیزم.شماباید لباست روهم بپوشی بعدش می تونی خودت رو ببینی…
صدای امینه شاگردبزرگترش بلند شد
: البته خودت رو ببینی ها! نه اینه رو!چه شبی بشه امشب!!!
شاگرد دیگه ادامه داد: من که داشتم پس می افتادم!داماد سالم امشب و بگذرونه صلوات!!!
خندم کرفت..شرمگین لبخندی زدم

شمالطف دارین
موذنی: بسه دخترا…نازگل جان و راهنمایی کنید…
همراه دخترا سمت اتاق کوچیگی که گوشه ی اون سالن فوق العاده بزرگ و شیک بود رفتم …لباسم اویز شده بود…باذوق به طرفش رفتم…به سلیقه ی خودم بود و میلاد …که برام سفارش داده بودن یکی از مزونای معروف بدوزن…عالی بود…البته قبلش با ساقدوشام و فیلمبردارهای محترم یه دور کامل الکی تو این مزون گذرونده بودیم تا البوم دیجیتالمون حاضر شه زودتر…فقط مونده بود اتلیه رفتنمون…به کسیم اجازه نداده بودم همراهم ارایشگاه بیاد و موقع رفتن بیان..ساقدوشام.که مهدیس و انا و ستاره و عمه بودن.ساقدوشای میلادهم ک عمو و نیما و بابک و امین بودن…زوج های عالی!بیچاره پسرعموی گلمون ک سرش هنوز بی کلاه مونده!البته اونم سرو گوشش می جنبید!!!چه شود امشب!خاک توسرم…
باهمون لپای گل انداخته به همراه امینه و مریم و به به چه چه هاشون مشغول تن کردن لباسم شدم…
ای جونم…

دستی به لباسم کشیدم و کفشامو هم پازدم…یه حفت کفش خوشگل پراز نگسن های بلوری شیشه ای ک پوشونده بودتشون…کفش تخت بود و هیچ پاشنه ای نداشت و این تصمیم خودم بود برای راحتیم..
امینه: اوووووهاااااااععععععع!!!!!ماه شدی دختر مااااااااه!
مریم: عالی عالیییی!مئهلشو ببین خداااااا!
خندم گرفت

ای بابا!همچینم تعریفی نیستما.
موذنی: چی می گی عروس خوشگل??فرشته شدی.حیف اجازه صادر نشد وگرنه برای شرکتمون مدلینگ بی نظیری بودی…

شوخی می کنین????خب بذارین ببینم خودمو توروخدا!همچین تعریفیم نیستم که…
موذنی: حرف نزن دختر.خوشگلی از خودت بود به خدا..حالا وقتشه بیای توی اینه یه نکاه به خودت بندازی تا بفهمی چی می گیم ما!
جلورفتم و از اناق خارج شدم و ..سمت اتاق دیگه ای هدایتم کردن.کفش سرامیک مشکی بود و تموم دیواراش بالاتا پایین ایینه.
نگاهم به خودم افتاد…حض کردم….خدای من….
موهای بلندم که حالا تاکمرم می رسید گایینش فر ملایم شده بود.
فرق وسط برام گذاشته بود و از دوطرف چتری هامو به زحمت حالت داده بود و به عقب برده بود و رو سرم به تاج نقره که پراز الماس های ریز خئشگل بود و شکل حلقه گل بود کذاشته بود.موهامو بلوند نکردم…موذنیم خرفمو قبول داشت می گف باهمین رنگ موت متفاوت میشی تو عروسیت و بسیار زیبا…واقعا هم همینطور بود.
خط چشم و سایه ای که ملایم برام زده بود چشمای درشت و مشکی رنگمو بی نظیر کرده بودن و از همه مهمتر رژ که رنگش خاص بود و به جورایی به موهام نزدیک بود…و لبامو قاب گرفته بود که بادسته گلم و کروات میلاد هم ست بود… رژ گونهذملایم و…همه چی عالی بود.لباسم هم یقه قایقی بود وکمی از سرشونه هام لخت بود و گردنبند ظریف حرف n ک توی یه قلب هک شده بود رو پوستم خودنمایی می کرد.استینای لباسم از ارنج به پایین پراز چین بود و گشاد و خودش رو مینداخت و حالت پرنسسی داشت. و روش باحریر خاصی ربان دوزی شده بود و مروارید کارشده6 بودلابلاش.همینطور روی سینه و از کمر به پایین دامن لباس پراز پف و خیلی زیبا شروع میشد و قسمت کمر هم به شکل گل های رز ربان دوزی شده بود و لابلاشون نگین های ریز شیشه ای و مروارید بود و هرچی به پایین دامن نزدیک می شد ربان دوزی کمتر می شد…
عالی بود.بی نظیر بود همه چی…
جشن مختلط بود واین بود که لبتس پوشیده رو ترجیح دادم…
باصدای موذنی به خودم اومدم
موذنی: دیدی دروغ نمی گفتم …
برگشتم سمتش…

نفرمایید عزیز…کارتون حرف نداره
موذنی: زیبایی از خودته…
امینه: به به….
خواستم چیزی بگم که زنگ به صدادر اومد…

مثل اینکه هزینه ها حساب شده بود. طولی نکشید که بچه ها ریختن بالا …اوووووو ایناروووو!!همشون ست شیری و جیکری کرده بودن.بی نظیر بودن.اوتقدر دورم می جرخیدن و کل میکشیدن که داشت اعصابم خورد می شد!!یه لحظه ازم چشم برنمی داشتن.خلاصه بعد یه ربع نیم ساعتی مسخره بازی رفتن پایین.به کمک خانم موذنی و امینه شنل بلند ابریشمیم روکه روزمین کشیده میشد و دنباله داربودو تن زدم.ازاینحابه بعدش دستورات فیلمبرداربوذ.برخلاف خیلیای دیگه من خوشم می اومد!امینه و موذنی باکلی شوق وذوق من و بدرقه کردند.ب دستور فیلمبردار سمت اسانسور رفتم و واردشدم.فیلمبردار قرار بود بعد من بیاد پایین و یه فیلمبردار دیگه هم پایین بود.نگاه گیرام و دوختم توی اینه ی دیواره به خودم..خدایی عالی شده بودم!!خدایا براب هزارمین بار شکرت!
نفس عمیقی کشیدم و باایستادن اسانسور اروم پیاده شدم.فیلمبردار پایین توی لابی که فوق العاده هم شیک بود شروع کرد.
قامت میلاد و توی یه کت وشلوار جذب مردونه مشکی دیدم ک پشت به من وایساده بود رو به ورودی و یه دستش تو جیبش بود و یه دستش دسته گل سفید م بود که گلتس سفید سوربان بودن و لابه لاش گل های نقره ی ریز کارشده بود و عالی بود…
خندیدم…باتموم وجودم لبخند زدم و جلورفتم.بوی عطرش دیوونم می کرد…اروم دستام و بالابردم و روی چشماش گذاشتم.لرزش خفیف بدنش رو حس کردم…حالا عطرمن باعطر تنش قاطی شده بود.بی نظیر بود…توی حرکت برگشت سمتم و من ماتم برد و اون بابهت خیره شد بهم…موهاش عالی مدل داده شده بود..تواون کت و شلوار جذب مارک مشکی عالی شده بود. باکفشای شیک ذغالی فامش که مات بود…خدای من…
توهمون حالت گنگی دسته گل رو به طرفم گرفت …دستم و جلوبردم و انگشتاو کتاردستش دور دسته گل حلقه کردم..نگاهش توچشمام بود…لب گزیدم..
سرش رو جلواوردو توهمون حالت توگودی گردنم لب زد

ازفرشته هام سرتر شدی…زیبا و دل فریب…
لبخندم پررنگ شد
نمی دونستم چی بگم..
دسته گل رو رها کرد و ادامه داد
: خیلی دوستت دارم…
نگاهم و سردادم به چشماش

منم دوستت دارم میلاد..توتنها دل خوشی منی…
دستمو گرفت و بوسه ای زد و چند لحظه مکسی مرد و بعد دستمو رهاکرد و من و به اغئش کشید وروی موهام ک عطریاس می داد رو بوسه داد…
یه دفعه صدای کرکننده ی موزیک بلندشد و بعدش صدلی فیلم بردار بود که دادمیزد: خیلی عالی بود!
خندم گرفته بود!خاک عالم حواسم ب اینانبود!!
همون لخظه سرو کله ی پسرا پیداشد…
بابک: بابابسه لاوترکوندننننننن اتلیه دیرشدددددد!
میلاد خندید و دستش و جلواورد و من دستم و دور بازوش حلقه کردم…راه افتادیم.قرار بود باساقدوشابریم اتلیه و پارک جنگلی و کلی عکس بگیریم و بعدش راهی باغ شیم که مراسم شروع میشد.هنوز افتاب غروب نکرده بود و خانم موذنی بهم تاکید کرده بود اتفاقی واسه ارایشم نمی افته..ستاره اینا و بابکشون رقص و مسخره بازی رو شروع کرده بودن!دلم میخواس قهقه بزنم زیرخنده اماخدایی خیلی ضایع بود.میلادزیرگوشم مدام قربون صدقم می رفت ومن بیش از پیش ازعشقش لبریز میشدم.

باد از پنجره به صورتم می خورد و حس خوبی رو بهم می داد…مهمونارو پیچونده بودیم و بعد یکساعت تهران گردی با ماشین نزدیک خونه بودیم.دل تو دلم نبود.
قلبم دیوونه وار به سینم می کوبید.شاید بشه گفت استرس داشتم…
سعی کردم نفس عمیقی بکشم و فکرکردم که چقد همه چیز عالی پیش رفت.
باحس قرار گرفتن دست میلاد روی دستم لرزشیی به بدنم وارد شد…
فکر کنم فهمید.اما عکس العملی نشون ندادم.گلم و گذاشتم رو پام و دستمو نوازش گونه کشیدم روی دستش.
خیره شد م به نیمرخ مردونش که لبخندمحوی به لب داشت و بادقت به مسیر زل زده بود.
باشنیدن صداش به خودم اومدم.
: بسه خانم خانما!خوردی پسر مردمو!
لب گزیدم و خندم گرفت

پسرمردم?!
نیم نکاهی بهم انداخت و دوباره خیره شد به مسیر
: اره دیگه!فعلا پسر مردمم!البته فعلناااااا!!!
باصدای جیغ جیغویی لب باز کردم

خیلی بی حیااایی!
قهقهه زد
ای من به فداخنده هات مرد زندگیم.
: چیه مگه چی گفتم خانمم??غیرازینه?!
بالوندی تکیه دادم و لب برچیدم

نخیرم می خواستم یه چیز دیگه بگم!
: می خواستی جی بگی خوشگل خانم?!حرص نخور که …
نذاشتم ادامه بده جیغ زدم

میلاااااااااااااااد!
قهقهش باز به هوارفت و بازدستمو بین انگشتاش زندونی کرد و روپاش گذاشت و همزمان پیجید جلوی حیاط ساختمون و ریموت و زد..بهشتی بود واسه خودش!
: نگفتیا!
اوووووووف!

هیچی می خواستم بگن اقای خونمونی!
اتومبیل رو پارک کرد و لپمو کشید.
:قربون فرشته کوچولوی مونارنجیم بشم من.
شرمزده خندیدم

خدانکنه.سرخوش دستی یه گونم کشید و پیاده شد و بعد کمکم کرد تاپیاده شم.نصفه شب بود و فضا مهتابی و بی نظیر…
حالم وصف نشدنی بود.
میلاد من و به آغوش کشید و باهم پابه خونه ی جدیدمون گذاشتیم تا فصلی از زندگی جدید و مشترکمون رو رقم بزنیم…
من این مرد محکمم رو عجیب می پرستیدم…

هارمونیکارو گذاشتم رو دفتر نت.دستاموزدم زیرچونم و خیره شدم به عکس سه نفرمون…سه ماه می گذشت ازاز دواجمون…سه ماه ازبارداریم گذشته بودکه اون اتفاق کل زندگیمون رو تغییرداد…
باصدای خفه ای که به گوشم رسید باحالت زاری بلندسدم و خودکاروپرت کردم روی میز…

صداش از اتاقش می اومد!
اووووف!این بارده هزارمه صدام میزنه این مهدیناخانم!
مهدینا….
اتفاق شیرینی که چندماه بعد از ازدواج زندگیمون رو شرین تر از قبل کردو ماغرق درخوشی بیش از پیش شدیم…
سه سالش بود…
قدمامو تند کردم و وارد اتاقش شدم.چشماش اشکی بود و لباش و غنچه کرده بود و دستاش پشتش بوذ.انگاری یه چیزی پنهون کرده بود.
جاوش زانوزدم و دستی به گونش کشیدم.

جان دلم پرنسس شیرین زبونم?چی شده مامان جان??
لباش تکون خفیفی خورد و باز شد
: ماما…
-جان ماما
: کپلی …

کپلی چی خوشگل خانم?
:کپلی ملد!
خندم گرفته بود!
این خانم کوچولو اعجوبه بود.
چندروز قبلش مدام جیغ میزد دایان ( پسرکوچولوی مهدیس و نیما).جوجه رنگی داره منم می خوام!وقتی میلاد رفت و سه تا براش خرید واورد خونه طی دوروز!دوتاشو کشت!حالام نوبت اخری بود که اسمشو کپلی گذاشته بود!خندم بیشتر شد!جوجه ی بیچاره…!

خیلی خب!حالا کجاس این کپلی?!
دستاشو جلو اورد و من نگاهم کشیده شد سمت جوجه ی بدبخت که زبوتش از حلقش بیرون زده بود!
صدای مهدینا من و از فکر خارج کرد
: فچالش دادم!
قهقهی ای زدم و جوجه رو از دستش گرفتم.گذاشتمش توی جعبه مخصوصش.و باخنده مهدینارو به اغوش کشیدم

مامان قربونت بره!عیبی نداره!به بابایی می گم خوشگلترشو برات بیاره عزیزم.اما نباید این کارو میکردی.جوجه ی کوچولو گناه داشت.اماعیبی نداره.من میرم بذارم این جعبه رو بیرون.توهم اشکای خوشگلت و پاکن و بامن بیا.شیر و کلوچه عصرت و بخوری.او که نمیخوای کوچولو بمونی دایان و النا( دخترکوچولوی ستاره).بهت بخندن هوم?!
: باشه ماما جون!
گونشو محکم بوسیدم و بلندشدم و جعبه رو برداشتم و همراه مهدینا از اتاق خارج شدیم…باید جعبه رو توتراس اشپزخونه می ذاشتم تابعدا ترتیبشو بدم..

مهدینا روصندلی مخصوصش نشسته بود و مشغول خوردن عصرونش بود ومنم محو صورت قشنگش.رنگ موهاش و پوست صورتش و لباش به من رفته بود و اخلاق و رفتار و چشماش کپی برابر اصل باباش!اصلا میلاد میگف مهدینا خود بچگی منه…
چه زود گذشت…اون دوران.همه سامون گرفتن.من هنوز توزمینه ی موسیقی فعالیت دارم و موزیسین قابلی شدم همون چیزی که براش خیلی تلاش کردم.برگشتم ایران و درسم و ادامه دادم.باوجود بچه همه چی سخت شده بود.سخت اماشیرین…همه چی عالی بود.دیگه ردی ازکسی نبودکه بخواد اذیتمون کنه.اقاماهان هم قرار بود با بدبختی آزادشه…دیگه مرد جاافتاده و پخته ای شده بود و همه هم بخشیده بودنش همونطور که پسرعموی بنده رو بخشیدن…سروش… هلند رفت و جدیدا هم خبرا رسیده بودکه قراره با دختر موردعلاقش و خونوادش برگرده و جشن نامزدی بگیرن.
ومن روزی هزار مرتبه خداروشکر می کنم که الان اینجام و با روی خوش زندگی سر می کنم و سرشار از امید و دل خوشیم..
باصدای چرخیدن کلید تو قفل و بازشدن درسالن از افکارم فاصله گرفتم.از اشپزخونه خارج شدم ونگاهم به میلاد افتادکه سوئیچ رو اویز کرد و کفشاشو باروفرشی تعویض کرد.بااون لباس فرمش فوق العاده بود…خندیدم وجلو رفتم.

سلام اقای خونه.خسته نباشی عزیزم.
لبخندی زد و دستاش و برای اغوش گرفتنم بازکرد و جواب داد
-درمونده نباشی خانم خونه من به فدای تو بیااین جاببینم…
خندیدم و خودمو به اغوشش سپردم….معرکه بود این مرد.

تا تو لباس عوض کنی و یه اب به صورتا بزنی نهارتو حاضر می کنم..قرار بود صبح بیای…خیلی دیر کردی…
-اره عزیزم شیفت و دیر تحویل دادم اخه چندتا کاربود باید روبه راه می شد…راستی عشق باباش کج…
هنوز حرفش کامل نشده بود قامت تپل مهدینا نمایان شد که می دوید طرفمون
-بابا..بابا…بابایی…کپلی ملد!
خندم گرفت.
میلاد خم شد و مهدینارو بغل گرفت
صورتشو بوسید
-سلامت کو پرنسس خوشگل?
مهدینا لبخندی زد و سلامی کرد که دلم ضعف رفت…و شروع کرد تعریف کردن قضیه مرگ جوجه!
میلادم قهقه می خندید و ملچ ملوچ ماچش می کرد!
ازاونجایی که خودمم نهارنخورده بودم و منتظر میلاد وایساده بودم و حسابی گرسنم بود به اشپزخونه رفتم و مشغول چیدن میز شدم.ساعت سه ونیم و نشون می داد.مهدینام دوباره مشغول خوردن عصرونه شده بود…
پارچ دوغ رو که روی میز گذاشتم همون لحظه دست میلاد دور کمر حلقه شد و زیر گوشم گفت
-قربون خانم خوشگلم بشم من..
برگشتم سمتش

خدانکنه میلاد…
بوسه ای روی چشمام کاشت و گفت
-دستت طلا…ممنونم بابت این که کنارمی…خدارو همیشه شکر می کنم..
لبریز شدم باز هم از این همه خوشی…خوشبختی یعنی همین…
لبخندی زدم که خندید و صندلی رو عقب کشید و اشاره کرد بشینم.
نشستم و خودشم کنارم جا گرفت

چرا منتظر وایسادی..ضعف میکنی عزیزدلم…این و صددفعه گفتم بازم می گم..وقتی دیر می کنم منتظر نباش ضعف می کنی قربونت بشم…
اخمی کردم

منم صددفعه گفتم از گلوم پایین نمیره..الانم شروع کن می دونم گرسنه ای ازخداته!
خندید و تکرار کرد: دیوونه..مهدیناهم دست پراز کلوچش و تو ظرف ماست فرو کرد که جیغم به هوارفت و میلاد بلند خندید…

وای خدااااااااااااااا!!!!!!!از.دست این وروجک!
مهدیناخندید و من و میلاد بیشتر لذت بردیم…بلندشدم و از صندلی برش داشتم و طرف سینک رفتم که دستشو به صورتم زدو کل صورتم ماستی شد!

اخخخ!مامانی فدات شه نکن تورو خدا!!!الان مهدیس می بود سوژه ای می شدیم به خدا!خندم گرفت…خم شدم که دستای کوچولوشو بشورم که دستی دور کمرم حلقه شد…میلاد بوذ.گوشی تودستش بود.خم شد تامهدینارو ببوسه که اونم نامردی نکرد و باهمون دست ماستی به گونش زد و صورت میلادم ماستی شد و مهدینا بادیدن ماها قش قش می خندید..صدای خنده هامون کل خونه رو برداشته بود…میلادپدرسوخته ای کفت مهدینارو بوسید.
گوشی رو جلو اورد و روی دوربین تنظیم کرد

خب خب….اینم یه سلفی باحال!چه شود!مهدیس ببینه!خندم شدت گرفت و همون طور که مهدینا بغلم بود و هردوتامون توبغل میلاد.خندید و گفت
-فدای خنده هاتون….
و عکس گرفته شد…
عکسی که شد قسمای از خاطرات خوشمون..خاطراتی که فراموش نشدنی بودن و جزئی از زندگیمون حساب می شدن..ومن تنها شاکر خدابودم و بس بابت این خوشی ها…خدایی که اونقدر بزرگه که حد نداره…خدایی که بی نظیره و بهترین رفیق…
خدایاشکرت…بابت همه چیز…
” وقتی چترت خداست…بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد ”
”” پایان ””’

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان نازگل(به خلوتت راهم بده )
  • ژانر: درام _ عاشقانه
  • نویسنده: عطیه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10069
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.