| Tuesday 24 November 2020 | 10:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 9)

خواندن پارت 8

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 9)

آتانازی که آتاناز نبود

چون تاریک بود زیاد معلوم نبود چه شکلیه…اما از طراحیش و فضای بیرونش معلوم بود بزرگه و مدرنه…با اینکه فوضولیم گل کرده بود زیاد توجه نکردم…رادوین همچنان دستاش رو پهلوم بود و منو به جلو راهنمایی میکرد…به جلوی در ورودی ک رسیدیم کلید و جیبش در اورد و در باز کرد…جالب اینجا بود ک حیاط نداشت… و تنها ویلا و یا خونه موجود در اونجا بود…رفتیم داخل…رادوین منو ول کرد و منم کفشامو کنار در ورودی در اوردم تا خونه گلی نشه.. رادوین هم همینکارو کرد و…. رفت یکمی جلو تر و کلید برقو فشرد …و خونه روشن شد …چون چشمام به روشنایی عادت نکرده بود بستمشون و وقتی نور برام عادی شد بازشون کردم… با دیدن خونه چشمام برق زد… خونه کلا طرح چوب بود… حتی وسایلش… خیلییی قشنگ و باحال بود …ولی زیاد ندید بازی در نیوردم… به رادوین
گفتم: سرویس بهداشتی کجاست ؟!
رادوین:اونجا
و به در چوبی تیره رنگ گوشه اشاره کرد…رفتم بسمشو درشو باز کردم…چه تمیزه
حالا چرا همون اول نیوردمون اینحا ک دهنمون سرویس نشه با اون خونهه… رسما اینقد کثیف بود تا دو روز غذا نمیخوردم ایش… برگشتم طلبکار به رادوین نگا کردم ک خندش گرفت… یه کوفت زیر لب نثارش کردم و رفتم تو دشوری..
بعد از انجام کارای مربوطه لباسمم عوض کردم… ویه گرمکن و سویی شرت پوشیدم…یه شالم انداختم رو سرم ک همه خاکستری بودن…سویی شرت هم یکم قدش بلند بود…و مث مانتو کوتاه بود… مسواک زدم و اومدم بیرون… همه این کارا نیم ساعت طول کشید… وقتی اومدم بیرون دیدم رادوین رو مبل تو سالن خواب رفته… رفتم بالا سرش نکنه خوابش مث من سنگینه… بیچاره میشیما… این دایانا و اریانا هم پاشن ببینن ما نیستم نگران میشن…چقدم اینجا سرده…چجوری خوابیده تو این سرما… رفتم بالا سرش و اهسته گفتم: رادوین
دیدم جواب نداد… یکم بلند تر گفتم…بازم جواب نداد… دیدم بلند تر سکته میکنه بنده خدا… خم شدم و فوت کردم تو گوشش …چون عادت داشتم دایانا رو اینجوری بیدار کنم… خیلیم بدش میومد و سریع گوشیشو میچسبید… پا میشد و شروع میکرد غر زدن…. دوباره فوت کردم تو گوشش… اما امان از یه عکس العمل…ترسیدم و طبق عادتم دستمو گذاشتم رو قلبش ک ببینم زندس اصن… دیدم تند تند میزنه…اونم خیلی تندتند… خو چرا بیدار نمیشه… دستمو گذاشتم رو شونش و یکم تکونش دادم… صداش زدم ک بلاخره چشماشو ک خمار خواب بود باز کرد…
بعد توجه کردم دیدم اوه چقد ما به هم نزدیکیم… تو حلق هم بودیم کلا …چشمام گرد شد و خودمو کشیدم عقب… وبا دست راستم پشت گردنمو خاروندم… وقتی ضایع میشم و خجالت میکشم واکنشمه… اونم انگار خندش گرفته بود… ک نفسشو فوت کرد بیرون و یه دستی به لبش کشید …بعدم بلند شد مچ دستمو گرفت و کشید دم در… کفشامونو پوشیدیم…باز هم مث قبل کمرمو گرفت و منو به جلو راهنمایی میکرد.

بلاخره رسیدیم به چادرا و … رادوین دیگه کمرمو رها کرد و
گفت:تو برو تو چادر بخواب..کیسه خواب ووسایل مورد نیاز هم اونجاست
بعدم رفت سمت اتیش
من:میخوایی اینجا بخوابی؟
رادوین:معلوم نیست ؟!!
درد…لبامو از حرص جمع کردم و
گفتم:خب چرا تو چادر نمیخوابی…دم صبح هوا سرد تر از این میشه ها
رادویی با ابرویی بالا رفته:مشکلی نداری تو چادر بخوابم..
من:به خاطر خودت گفتم…
ب من چ… مگه من باید مشکل داشته باشم؟
انگار خندش گرفته بود
زیر لب اروم گفت:اره من باید مشکل داشته باشم با شلنگ تخته هوا کردنات
من:هااان!؟.. مگه من گفتم بیا تو چادر من؟!!!
رادوین با چشمایی گرد از تعجبک چجوری صداشو شنیدم:عقل کل سه تا بیشتر نیست…ک اونام زوج زوجی رفتن تو چادرا دیگه…برم تو چادرشون اعمال منافی عفت ببینم؟!!
در حالی ک هم خندم گرفته بود هم داشتم حرص میخوردم
گفتم:خیلخب
بعدم رفتم به سمت چادر… به خاطر سردی هوا و راه رفتنم دوباره دلم داشت درد میکرد… زیپ چادرو ک بسته بود کشیدم پایین شدم… اما با دیدن تو چادر هنگ کردم… داشتم تو دلم خودم و جد و ابادم مورد عنایت قرار میدادم… چادر کوچولو و از این دو سه نفره های مسافرتی بود… رادوین ک بیاد تو ک باید گج ور گج هم بخوسبیم ک
ندا:ترجمه میکنم …درکنار هم و صمیمانه بخوابیم…این بچمون بعضی وقتا میره تو این موج
من:ببند گاله رو…ببینم چ خاکی تو سرم کنم
ندا:خاک ن عسیسم گل… چرا هیچی نمیدونی زر میزنی خووو
اومدم جواب ندا رو بدم…ک رادوین پشت سرم یه سرفه کرد… منم اول دومتر تو جام پریدم… بعدم رفتم داخل اوشونم پشت سرم…لعنت بر دهانی ک بی موقع به موقع زر مفت بزنه..بگو پدسگ چرا زیر زیرکی میخندید…با قیافه قمر در عقرب و نالان کیسه خوابمو چسبوندم به دیواره چادر ک
رادوین گفت: اینقد نچسبونش به چادر..سرده سرما بخوری
یه ایش زیر لبی گفتم و یکم کیسه خواب رو کشیدم اینور تر…..بعدم رفتم داخل کیسه خواب و خوابیدم..ولی خدایی اینقد قیافه میگرفتم ناراحتم و فلان اصن ناراحت نبودم… خیلیم خوشحال بودم… اخه میترسم تو جنگل تنها بخوابم… وحشتناکه
…اونم زیپ چادرو کشید… بعدم یه پتو انداخت تقریبا کنارکیسه خواب من… و بالشتشم انداخت رو پتو و نشست رو پتو زیریه… منم چشمام اندازه نعلبکی
من:مگه کیسه خواب نیوردی
رادوین: ب تو چه
پدسگگگ کروکودیل اشغااال…کثااافت
قیافه ام از خرص قرمز شده بود…ک ایندفعه واضح یه لبخند ژوکوند زد برام و
گفت: تو کیسه خواب راحت نیستم از زمان قنداقم گذشته

من (تو دلم اره دیگه مث گوریلی):به من چ
قیافه اش مث این ایموجی های دهن صاف شد..منم واسش یه لبخند ژوکوند زدم… و چرخیدم پشت بهش خوابیدم … این به اون در …
اما همچنان حسرت پتوعه تو دلمه… خو داداچم میگفتی منم پتو برمیداشتم ایش…
تو همین فکرا بودم ک چشمام گرم شد… و تو اخرین لحظه به این فکر افتادم چقد زیبا دلدردمو یادم برد… البت زیبا هم نبود ولی کلا خدا خیرش بده.. بعدم چشمام رو هم افتاد و به یه خواب عمیق فرو رفتم

اومدم تو جام غلط بزنم ک احساس کردم یه جایی گیر افتادم… اوا خاک بسرم نکنه فلج شدم؟!!…چشمامو باز کردم…دیدم یه دست بزرگ از زیر سرم رد شده… و یه دست دیگه هم از رو پهلوم… هردوشون روی قفسه سینه ام تو هم قفل شدنه بودن… دستامم زیر این دستان گوریلی بودن و نمیتونستم تکونشون بدم…گردنمو مث زرافه کشیدم بالا… ببینم چرا پاهام تکون نمیخوره… ک دیدم بعلههه دو تا پا به همین صورت ک یکی زیر پاهام یکی ام روی پاهام بود و کاملا طناب پیچ شده بودم… البته از روی کیسه خواب… این دیگه کدوم انتریه؟!!!… یه دفعه چشمام گرد شد با این همه پت(مو)ک این داره… قطعا نمیتونه دایانا یا اریانا باشه… بعدم اونا در خواب ناز به سر میبرن… و صددر صد این موقع صب از بغل شورای ناشورشون تکون نمیخورن… سرم و اهسته به پوزیشن قبلی در اوردنم… ولی چشمام همچنان گرد… این خر چرا منو بغل کرده
ندا:نباید عاشقت شده باشه…یه دلیل دیگه میتونه داشته باشه
من:از خداشم باشه… عاشقم شه
ندا: نیست ک
من: چرا؟؟!!!
ندا:اخه تو ادمی؟!؟
من: نه والا… فرشته ام …شما چلغوزام لیاقت منو ندارین… حالا چ دلیلی میتونه داشته باشه غیر این
ندا: اینکه شما شبا جفتک میزنی… این خر شاید برا مهارت اینکارو کرده
من: نع این نمی تونه باشه
نذا: پ چی میتونه باشه؟!!
من: بیدار شد ازش میپرسم
ندا: حیا نداری ک…خیلی شیک بغلت کرده… بعد میخواد بپرسه چرا بغلم کردی… جات بودم میزدم تو دهنشا
من: یعنی میگی الان پاشم بزنم تو دهنش؟!!
ندا: نههههه.. اگه اون دلیله من گفتم باشه… ضایع اس گلم
من: حالا چرا جو میگرتت… من نمیتونم تکون بخورم… اونوقت پاشم بزنمش
ندا: خب خوبه حالا چیکار کنیم؟!
من: نمیدونم…خودمو بزنم به خواب …اصن به رومم نیارم
ندا: فکر خوبیه… ولی میگما بچه ها زودتر از شما بیدار نشن ؟!
واییی بدبخت شدم… یکی تو خیالاتم زدم پس کلم…به عنوان تنبیه… خدایی نمیشد حتی یه سانت دستو تکون داد… ساعت چنده ایاا؟!!… موبایلم ک ازم دوره… اونم تو کیف …ای بابا…. اها اخیش خداروشکر ساعتم دستمه…به هزار زور دستمو دو سانت اوردم بالا تر… و با کلی چپ و راست کردن چشمام تونستم ساعت لامصبو ببینم…. ک هشت رو نشون میداد
اخییییش… ولی باید بیدارش کنم …چیکار کنم ؟!..چیکار نکنم؟!… ک به ذهنم رسید تو خواب مثلا یه تکون صفت بخورم… اینم ک خوابش سنگین نبست…بیدار میشه زود …بنابراین مثلا اومدم تو خواب غلط بزنم کامل شوتش کردم بدبختو….و ی تکون سخت دادم بهش… بعدش سریع چشمامو بستم… دعا دعا میکردم چشمام پرت پرت نکنه و لوم بده… حالا این انتر تکون نمیخوره ببینم بیداره یا خواب …دیگه اومدم چشمامو باز کنم …ک رادوین یه تکون خورد و خودشو از دورم باز کرد و دست و پاهاشو جمع کرد…یعنی کلا خواب رفته بودم ک هیچ… ردشون کبود نشه صلوات… بیشعوررر تو جاش نشست… بعد احساس کردم داره میخنده… فک کردم یه احساسه… ک دیدم نوچ انگار جدی جدی داره میخنده… اوا چرا بغلم کرده شاد و شادان اس ایا؟!!!.. کوفتت شم… برو گمشو بیرون دیگه… داشتم تو دلم غر میزدم… خیلیم سعی میکردم این غرغرام و حرص خوردنام تو صورتم نشون ندم… بعد از کمی خش خشکردن… ک احتمالا داشت پتویی ک روش خوابیده بود رو جمع میکرد… زیپ چادرو اهسته کشید پایین … بععم رفت بیرون… باز زیپو کشبد بالا… اهسته ی چشمم باز کردم …دیدم اخیش رفتش یه نفس عمین و راحت کشیدم..زودتر خب

حالا من چجوری برم بیرون؟!..
ندا:مث ادم
من: اع خداروشکر گفتی… فک کردم مث توی خر باس بیام و برم
ندادرحالی ک ضایع شده بود: خب فک کردم سوال پرسیدی… منم جواب دادم
من:نوچ… منظورم این بود ک خجالت میکشم برم بیرون
ندا: بری بیرون چی بشه؟!
من: چجور ندایی هستی ک هیچی نمیدونی در موردم… خیرسرم میخوام برم دستشویی… به خاطر همین اصن از خواب پریدم
ندا: خیلخب بابا
من:ببند دهان را… ببینم صدای چیه بیرون
ندا دهنشو بست… منم گوشامو تیز کردم… دیدم اوخیش دایانا اینا اومدن بیرون از چادرشون… و مشغول صبح بخیر گفتن و اینان… منم سریع کوله پشتیمو برداشتم و پریدم بیرون… بعد از سلام و صبح بخیر همراه هم رفتیم دشویی… تو راه داشتم با دایانا و اریانا رو خرفهم میکردم دهنو ببندن به کسی چیزی نگن… اخه بیشعورااا فهمیده بودن من و رادوین تو ی چادر خوابیده بودیم… داشتن چرت و پرت میگفتن…خلاصه با کلی حرص دادنم بلاخره قبول کردن اون دو تا انتر چیزی نفهمن… چون والا من از اینا خجالت نمیکشم نمیخوام با فهمیدن اونا… تمام روز زهر شه بهم… خلاصه رسیدیم…منم ک هیچی از راه نفهمیدم… بعدم نوبتی کارمونو انجام نمودیم… منم اولین نفر رفتم… بهلهه حداقل این دردمون به ی دردی خورد …
ندا:دسشویی رفتن خوشخالس داره اخه
من:اره..خفه
ندا’باش
بعدم ک من لباسمو عوض کردم… و ی تونیک خوشگل و راحت… با شلوار نخی و گشاد به رنگ گلبهی پوشیدم… با سویی شرت دیشبیه و ی شال کالباسی… بقیه بچه ها هم ک لباس راحتی پوشیده بودن با ی چیز گرم مثل سویی شرت و بافت و پالتو و اینا… برگشتیم به سمت چادرا…
اول مرغو تو ابلیمو و پیاز وزردچوبه و… خوابوندیم… بعدم بچا رفتن والیبال منم ک نگاه میکردم و به مسخره بازیاشون مبخندیدم… ک ی دست وسط گسه هم زدن و نزدیک ناهار هم ک پسرا مشغول درست کردن جوجه کباب بودن … دایانا و اریانا برنج میدرستیدن… منم ک کنار جوجه ها وایساده بودم.. ک آرین جوجه بدست اومد سمتم گرفت جلو دهنم… دهنمو باز کردم گذاشتش دهنم…من عاشق این محبتای برادرانشم
من: میسی
دستشو انداخت دور گردنم
ارین:خواهش… یه دونه ابجی اتا بیشتر نداریم ک
و منو به خودش فشرد… منم بهش لبخند زدم …برگشتم به رو به رو ک دیدم رادوین یه جور بدی نگامون میکنه…. یه ابروشم بالا انداخته بود ….بعد اخم کرد… برگشتم ارین رو نگا کردم… دیدم ابروهاشو با خنده تندتند بالا میندازه
یه دفعه متوجع شد هنگ کرده نگاش میکنم ک گفت: اع من برم ببینم خانومم چ کرده
من: باشه
اونم رفت سمت دخترا…ولی با تعجب همچنان نگاش میکردم… ک رادوین با صدای کفری
گفت:اریان بنظرم تو هم برو کمک دخترا
اریان هم با صدایی ک درش خنده مشهود بود
گفت: باشه
و بعد لبخند زدن بهم رفت پیش بقیه
چ رفتارشون عجیب شده… جلل خالق
برگشتم با تعجب به رادوین نگا کردم…ک اخماش بازتر شده بودن
رادوین:چیه؟
من:هیچی…بیا منو بخور
رادوین زیر لب :اونم ب وقتش
من:هاان؟!
رادوبن:هیچی
رادویم:یه چیزی گفتیا
شونه هاشو انداخت بالا و شیطون نگام کرد …جوابمم نداد… چشمامو ریز کردم و زل زدم بهش ک خندش گرفت
خلاصه بعدش سرویس دهی رادوین ژون هم اغاز شد… کلی گوشت چپوند تو حلق من..ولی اخراش دیگه در رفتم پیش دخترا
سر سفره هم یه دفعه چندتا سیخ جیگرنمیدونم از کجا در اومد .. منو خحالت زده کرد و باعث خنده بچه ها شد…
بعد از ناهار یه ساعتی استراحت کردیم… و دور اتیش کلی تنقلات ک بازم سهم من رو رادوین داد گذشت… کلی ام زدیم و رقصیدیم و بهترین سیزده ای بود داشتم

نزدیکای غروب بود ک مشغول جمع کردن وسایل بودیم تا برگردیم …البته چون همه وسایلی ک تو ویلای ارین داشتیم رو جمع کرده بودیم میخواستیم همینطوری مستقبم برگردیم تهران …بچه ها مشغول بودن… منم شدیدا نیاز داشتم برم دستشویی..و متاسفانه خجالت میکشیدم به یکیشون بگم همرام بیاد..بنابراین خودم راه افتادم سمت ویلا..هنوز هوا تقریبا روشن بود … میرفتم و سریع میومدم…پنج دقیقه ای راه رفتم تا رسیدم ب چند راهی..بین دوتا راه مردد مونده بودم… ک دیدم یه پارچه سبز تو درخت چپوندن… پس احتمالا نشون گذاشتن ک از اینور بریم… از همون راه رفتم.. رفتم و رفتم
هرچی میرفتم نمیرسیدم… قبلا زودتر از اینا میرسیدما… ای بابا… به ساعتم نگاهی انداختم و دیدم ۱۵ دقیقه دارم راه میرم و نرسیدم… نکنه راهو اشتباه اومدم… وایی خدا داره تاریک میشه… هول کرده بودم…نفس عمیق…برمیگردم چیزی نمیشه.. وایی خدااا … از همون راهی ک میومدم برگشتم… تقریبا تند تند میرفتم اما نمیرسیدم به اون چند راهی… دلم میخواست بشینم و زار بزنم… نفس نفس میزدم…رنگم پریده بود…از جنگل متنفرممم… دیگه داشتم میدویدم ولی نمیرسیدم… همه جا درخت بود و سبزه… تاریکه!!.. تاریکه!!.. خدایااا چیکار کنم؟!.. من میترسمم… اشک میریختم و میدویدم…خدایا اگه جونوری چیزی پیداش بشه؟!!… هوا تاریک شده بود و من باز میدویدم…نفس نفس…ضعف..سرگیجه..ترس…تاربکی… دیگه نا امید شده بودم… نشستم سرجام س.مو با دستام فشردم… از کدوم طرف اومدم؟!!… از کجا اومدم؟!!… چجوری اون راهه پیدا نمیشه؟!!… یه راهو مستقیم اومدم و برگشتم… اشتباه کردم؟.. نه!!!.نمیدونم!!.. وایی من میترسمم…. هق هق میکردم… اینجا چرا تاریکه اینقد؟!!.. ماه کجاس?!!!.. خدایا اینا درخته یا حیوون?!!.. اهسته خزیدم یه گوشه… یه دفعه با خوشحالی پاشدم و دست کردم تو جیبم… اما طولی نکشید ک باز بدتر گریه رو از سر گرفتم… گوشیم نبود… درسته انتن نمیداد ولی از چراغ قوه اش میشد استفاده کرد… باید تلاشمو بکنم… من شبو اینجا نمیمونم …سکته میکنم اگه نخورن منووو…
صدا خش خش اومد… گوشام تیز شد… سرمو گرفتم بالا… با دقت اینور و اونورمو نگاه کردم… که یه دفعه دیدم یه چیزی داره میاد سمتم… در لحظه اخر تشخیص دادم ک اون یه شاخه درخته ک باد تکونش میده… اما دیر شد و من خودمو عشیدم عقب…
و بعد غلت خوردم پایین …غلت خوردم… وغلت خوردم… با ضربه محکمی ک به سرم خورد دیگه نفهمیدم چی شد … چشمام سیاهی رفت و همه چی سیاه تر شد و صداها قطع

با اخ و ناله خودم بیدار شدم…همه بدنم کوفته بود…همه ی بدنم درد میکرد…انگار یکی استخونامو خورد کرده بود…گل و برگ و لجن از لباسام میچکید… دیگه قدرت گریه کردنم نداشتم…سرم..پام..دستم…همه جام درد میکرد…نشستم و زانوهامو جمع کردم…تو خودم مچاله شدم…از درد و ترس نفس نفس میزدم…اومدم پاشم و حداقل یه جایی ک تو دید نباشه بشینم…اما تا یه سانت تکون خوردم پام به شدت تیر کشید و ضعف کردم…بهش دست زدم ک دیدم دستم خیس شد…خونه؟!!!!…وایی چ بلایی سرم اومده؟!
پرت شدم کجا؟…
چند ساعته بی هوشم؟…
دنبالمن؟!!…
میمیرم؟؟!
سوالایی بود ک ذهنم میپیچید…من نمیخوام اینجوری بمیرم…اصن جنازمو پیدا میکنن؟!!…حماقت کردم حمااقت…هق هقم بلند شده بود…صدای اطرافم بیشتر شده بود…ضعف داشتم…سرگیجه..دل درد ک هیچ..کل بدنم درد میکرد…خدایا اگه قراره برم کاش به هوش نمیومدم…خدایا نمیان دنبالم؟!…میان؟!!…خوبه حالشون؟!!..نگرانن؟!!..صداها بیشتر میشد…دستامو محکم تر میفشردم رو گوشم…خدایا خیلی وحشتناکه…خدایا درسته مرگ دست ادم نیست…ولی مرگ اینجوری نمیخوام…اصن جنازمو پیدا میکنن؟!!…از گرسنگی و ضعف میرم یا خوراک گرسنه هات میشم؟!!…باز سعی کردم پاشم ک نتونستم…با کوچکترین حرکت میمردمو و زنده میشدم…ترجیح دادم الکی خودمو اذیت نکنم… اون پرتگاهیی هم ک پرت شده بودم پایین خیلی زیاد بود…نمیشد رفت بالا…از اینور هم ک کلا نمیدونم کجاس.. ..بهتر بود خودمو بسپرم دست خودش…کاش زودتر راحتم کنی..دارم سکته میکنم…صداها وحشتناک شده بود…صدای زوزه..خش خش شاخ و برگ…فقط سعی میکردم جیغ نزنم ک به سمتم جلب نشن…اگه بوی خون پام و سرمو حس نکرده باشن…زار میزدم…چشمام داشت دوباره بسته میشد… ک یه صدایی شنیدم
اولش فک کردم توهم زدم…خیلی ضعیف بود..خیلی خیلی…اما گوشامو تیز کردم…نه نه اشتباه نمیکنم صدای انسانه…منو صدا میزنههه…کل قدزتمو جمع کردم و شزوع کردم جیغ زدن و کمک خواستن…حتی به قیمت جلب توجه…شاید پیدام کنه…یا زندمو یا جنازمو..صدا نزدیک تر شد
من:کــمکـــــــــــ..رادویــن تویـــــی؟!…صدامــو میــشنـوی؟!…من اینجااام
رادوین:اتاناز عزیزم صداتو میشنوم…خودتیی؟!.توهم زدم؟!
اشک شوق میریختم…پایی خدا باورم نمیشه…خدایا شکرت…
من:ارههه خودمممم…این پایینم…از اینجا پرت شدم پایین…
رادوین:من دقیقا بالای این شیب کوچولو ام…الان میرسم بهت..تحمل کن..
من:مواظب باش…شیب کوچولو چیه؟
رادوین:دیگه ساکت… از دستت شکارم
لبامو جمع کردم …اما هیچی نگفتم …چون شدیدا خودمم قبول داشتم مقصرم..خیلیم خوشحال بودم ک پیدام کرده بود…تو سختیا میرسید…ازش ممنونم

منتظر بودم پیداش شه…نمیدونستم از کدوم طرف میاد… ولی خوشحال بودم..خیلی…خدایا شکرت …دیگه صداهای وحشتناک اذیتم نمیکرد… اروم بودم… صدای خش خشی از رو به رو شد …تعجب کردم… مگه رادوین پشت سرم نبود… چجوری از رو به رو پیداش شد… با لبخند برگشتم به سمت صدا….ک لبخند رو لبام ماسید…دو تا چشم نقره ای رو به روم میدیدم…ک برق میزد… یه گ..گر..گ جلوم بود…نفسم بالا نمیاد …خشک شده بودم..مطمعن بودم رنگ به رو ندارم… هی میخواستم شروع کنم به جیغ کشیدن ولی صدام بالا نمیومد… نزدیک بود غش کنممم… نفسم بالا نمیامد…. اکسیژن نبود…نمیتونم نفس بکشم.. نمیتونم.. داشتم خفه میشدم..
ک یه دفعه.. یه دست از پشت دورم حلقه شد… یه صدایی اهسته دم گوشم گفت: اروم باش کوچولو.. چیزی نیست …یه روباهه ک بوی خون به مشمامش رسیده… جای نگرانی نیست… ببین چ کوچولوعه.. نفس بکش.. افرین.. نفس بکش
نور انداخته بود روش و من میتونستم اونو ببینم…اما سگ هم برام ترسناکه چ برسه به حیوونای وحشی…
اکسیژن ذره ذره وارد ریه هام میشد.. سرفه میکردم و نفس میکشیدم…پشت کمرمو با دستش ماساژ میداد…سعی داشت نفس کشیدنو برام راحت تر کنه… کنارم دو زانو نشسته بود… یه دستش دورکمرم… تو اونیکی دستش ک ازاد بود… یه چوب بزرگ مث چوب بیسبال با چراغ قوه بود… اومد دستشو از دور کمرم برداره و وایسه.. ک با دستام دستشو محکم گرفتم… مکث کرد و
گفت: باید ولم کنی تا بتونم فراریش بدم.
برگشتم سمتش.. درحالی ک یه چشمم تو چشماش بود.. یه چشمم اون روباهه رو میپایید.. مث گربه شرک بهش زل زدم … یه لبخند محو نشست رو لباش و گفت: خیلخب… اینجوری نگا نکن فسقلی
بعدم به رو به رو زل زد و چراغ قوه رو گرفت طرف روباهه… ک یه صدایی مث جیغ از خودش در اورد… منم مث پاستیل خرسی ک تو افتاب مونده و وا رفته… وا رفتم تو بغلش … خندش گرفت… چوبو به طرف روباهه گرفت و تکون داد
و گفت:گمشو دیگه…نمیتونی مارو بخوری برو ببینم
ک یه دفعه بدتر بهمون حمله کرد… رادوین هم سریع عکس العمل نشون داد و وایساد… منو با خودش کشید بالا… چوب رو کوبوند تو سر روباهه… روباهه هم ناله کنان فرار کرد و رفت.
البته منم همزمان با حمله روباهه و ایستادنم…ک پهلوم و پام بشدت درد گرفت.. یه جیغ خفن زدم و
من:ایی هق هق منو بزار زمین
رادوین سریع گذاشتم زمین و گفت:چی شد؟!.. چته!؟.. خوبی؟!
من:نمیدونم… پام درد میکنع…فک کنم زخمی شدم..
چرا قوه رو گرفت رو پام… شلوارم پاره شده بود… پام به طرز فجیحی خراشیده شده بود… قیافم جمع شد… یه دفعه با داد رادوین تو جام پریدم..
رادوین: اخهه احمق تو نباید بگی میخوایی کدوم گوری بری؟… چرا اینقد لجباز و یه دنده ای… همش به فکر غرور خودتیی… دایانا و اریانا زهر ترک شدن تاحالا …نمیدونی چقد نگرانت شدیم… چرا اینقد خودخواهی؟!.. راهو نمیدونستی چرا تنها راه افتادی تو جنگل؟!… چرا اینقد دور شدی؟!
بغض کرده بهش زل زدم و گفتم: ف.. فک..کر.دم…مید.. دونم..ا..از.. کد..دوم..ط.. طرف..باید..ب..برم..
رادوین:فکـــر کردی؟!…وقتی مطمعن نیستی چرا سرخود کاریو انجام میدی.؟!! هااان؟!!.. اگه بلایی سرت اومده بود چیکار میکردیم؟!..هرچند الانم هیچیت سالم نیست…چرا مایع عذابــــی؟!
من:س..سر..من..داد..نز.. نزنا..خ..خب..نمی..نمیخوا.. ستم..مزا..حم..شم..( یه نفس گرفتم).مشغول..بو.. دین.هـ..همه
بعد با مظلومیت و بغضی ک خودمم تعجب کرده بودم: خب..می..می ذاشتی..ب.. بمیرم..ک..دی..دیگه.. مایه.. ع..عذاب..ن..نبا..شم
زل زدم تو چشماش..یه خورده نگام کرد… پوفی کشید و دستشو کرد تو موهاش.. موهاشو بهم ریخت و کشید… دستشو از موهاش اورد بیرون.. دستمو تو دستش گرفت و گفت: ببخشید… اعصبانی بودم.. نمیدونی چی کشیدیم.. دخترا گریه میکردن… اون دوتا گنده بک هم ک نزدیک بود بشینن های های گریه کنن… تو این هیر و ویر… خاله ستایش زنگ زد میگفت کجایین و چرا نمیایین…میدونی ک فشار خون داره… اگه بهش میگفتیم فشارش میزد بالا و خدایی نکرده چیزیش میشد… اونام مجبور شدن بگن داریم میاییم…میخواستن بمونن… ک گفتم برن خودم تنهایی دنبالت میگردم…این اخریا دیگه داشتم ناامید میشدم ک صداتو شنیدم…خیلی فشار ن تنها رو من..بلکه رو همه بود درکم کن…
قطره های اشکم از چشمام ریخت پایین… چراغ قوه وچوب انداخت و شصتش کشید زیر چشمم و گفت: گریه نکن عزیزمن… تموم شد.. الان میریم ویلا
سرمو تکون دادم ک چراغو داد دستم…بعدم یکی از دستاشو انداخت زیر پام… و اونیکی دستشم انداخت دور کمرم و بغلم کرد… چوبم دستش بود
گفت:چراغو بزن به پیشونیم.
از ابن بند دارا بود… دستام میلرزید …به مکافات واسش زدم… راه افتاد… معذب بودم… اما به دلیل اینکه خوابم میومد کمتر حسش میکردم

رادوین:اگه دستت بندازی دور گردنم راحت ترم
با تردید دستمو دور گردنش قفل کردم.. لبخندی محو زد وبا دقت بیشتری ب رو به روش نگا کرد.. شدیدا خواب الود بودم…دیکه نتونستم تحمل کنم و سرمو گذاشتم رو شونش…قبل از اینکه چشمامو ببندم احساس کردم قلبش تند تر میزنه و نفس عمیق میکشیه…و بعدش دیگه چشمام رو بستم و به ی خواب عمیق فرو رفتم
رادوین:آتاناز… آتاناز عزیزم.. پاشو لباستو باید عوض کنی
من:هوم؟!!
رادوین:هی دختر بیدارشو…لباستو باید عوض کنی منم میخوام شوفاژو روشن کنم
با خواب آلودگی: رسیدیم؟!..

با صدای خندون : اره رسیدیم …
من:اه میخوام بخوابم… ولم کن
رادوین:پاشو لباستو عوض کن… بعد بخواب
من:نمیخوام…اه بذار بخواابم
اومدم چشمامو ببندم و بخوابم ک
رادوین:اگه بخوابی خودم لبساستو عوض میکنم…نمیشه بذارم زخمت عفونت کنه یا سرما بخوری.
من:ااه چقد حرف میزنی… هرغلطی دلت میخواد بکن..

و سعی کردم بخوابم ک چشمام گرد شد… سرمو از شونش برداشتم… زل زدم تو چشماش ک داشت منفجر میشد از خنده
من:هوم… خب…چیزه…میگم..ک بزارم زمین دیگه
رادوبن:باشه
گذاشتم رو چهارپایه متوسطی ک کنار شومینه بود… خودشم پشت کرد بهم تا بخنده ببشووور …برای اینکه کارش ضایع نباشه…ب طرف شومینه رفت و داشت چوب میریخت تو شومینه… بعدم نفت وبعدم روشنشون کرد … رفت سمت اشپزخونه و اومد بیرون…و رو بهم
رادوین: باید چند دقیقه ای منتظر بمونی تا اب گرم شه
من:باشه!
رادوین:میخوایی دراز بکشی؟!!
من:نه همینجوری بهتره
رادوین:باشه..حرارت اتیش اذیتت نمیکنه ک؟!!
من:نه خوبه گرمه
رادوین:خوبه… فقط بذار زخم پیشونیتو نگا کنم… ببینم میشه حمام بری
من:باشه
خیلی کسل بودم..میخواستم زود برم حموم و بخوابم..
اومد جلو و مشغول وارسی زخمه شد… بعد از چند دقیقه
گفت: نری بهتره …چون شامپو باعث سوزشش میشه

من:خب اخه نمیشه اینهمه کثیف..
رادوین:خب پس خودم موهاتو میشورم..
من:ولی.. نمیشه اخه… ک
:میشه… نمیخوام بخورمت ک… فقط نمیخوام داغون تر از این شی …عفونت هم گریبان گیرت کنه
با حرص نگا کردم و چیزی نگفتم
پوزخند زد و گفت: جعبه کمکای اولیه رو از ماشین میارم… بعد کمکت میکنم بری حموم
و بدون شنیدن حرفی از طرفم رفت بیرون

ایششش…این چرا بهش برخورد..عحب خریه ها…خو بابا من ریلکس باشم توی کورکودیل منو ببری حموم…هیچیم نگم…
ندا:نمیخواد لختت کنه بشورتت که..
من:اوی یکم حیا داشته باش بیشعور..
ندا:ادم ناگفته ها رو باس رک بگه.
من:این رک بودن نی…تازه از این بعید نیس… بعدم مثلا میخواد چیکار کنه غیر این؟!.. تو حموم بیاد وایسه من بهتر بتونم خودمو بشورم؟!
من:خو نفهم شاید میخواد موهاتو کمک کنه بشوری… منحرف فی العرض…نشون دادی بدت نمیاداا
من: خو بد گفت به من چ..دو دقیقه دیگه وایسا …همچین با پشت دست بزنم تو دهنت دندون مصنوعی هم کارتو راه نندازه… برو اصن حوصلتو ندارم… مردم ک ندا ندارن ما یدونه ناقابل داریم ….یککک پرحرفیه..یککک پرحرفیه ک نداشته باشی بهتره…به جای… نداهای مردمم باما میحرفه
ندا:ایش لیاقت میخوا …بعدم از کجا معلوم اونا ندارن…خیلیم خوب دارن…
من:خا باش تو راس میگی… برو دیگه
ندا هم پشت چشم نازک کرد و رفت..
داشتم به مسئله اینکه رادوین میخواد چجوری کمک کنه فک میکردم… ک با فکر به یک چیز میخواستم گیسامو بکنم… نه ک از زمانی تو جنگل بودیم زیاد خودی نشون داد یادم نبود… البته خود نشون دادا ولی من زیاد محل نذاشتم… درد و مرضای اونموقع بیشتر بود.. بلی بنده به مسئله عادت ماهانه اشاره میفرمایم… اوس کریم دستم به دامت خیس شم بد ضایع میشما… تو استرس و اضطراب و هول و ولا بودم… ک چجوری از رادوین بخوام همرام نیاد حمام تا ناراحت نشه ک…
رادوین:رسما بدبخت شدیم.
یه سری تو اسمون زدم و برگشتم…چون اصن حواسم بهش نبود… این از کجا پیداش شد؟!
من:یه اهنی.. اوهونی.. دری… زنکی… قدمی… کوفتی.. زهرم پوکید

درحالی ک خندش گرفته بود:(چ خوش خنده اسا.. هرچی میگیم میخواد بپوکه… ولی نشون نمیده…بازم خداروشکر جلو خندشو میگیره… وگرنه رسما صداش میکردم ترترو والا)
رادوین:خواجه حافظ شیرازی فهمید من اومدم… تو نفهمیدی؟!… مشکل از گوشاته ی دکتر برو
کارت میزدی خونم در نمیود… اب پرتقالم نمیزد بیرون… هیچی خشک و خالی
با بی تفاوتی ظاهری گفتم: خب الان حموم کجاست؟!.. میخوام برم حموم
با سرخوشی از اینکه من ضایع شدم :هم اینجا هس… هم طبقه بالا… ولی طبقه بالا جمع و جور تره راحت تری
من:اها
اومدم پاشم برم ک سرم گیج رفت… نزدیک بود بیوفتم… پرید سمتم و بازومو گرفت و گفت: بشین سرجات اینقد منو دق نده…
با تعجب نگاش کردم… ک دست انداخت زیر پاهام و کتفم و بلندم کرد… بعدم گذاشت رو کاناپه
گفتم:راسی چرا رسما بدبخت شدیم؟!
رادوین: وقتی اومدم تو.. میخواستم بگم لباس نداری
من:هااان؟!… تو کوله پشتیمو و چمدونمن…ندیدیشون؟!.. یعنی چی نداریم؟
من:یعنی اینکه بچه ها ماشینو اشتباهی بردن… کل وسایل بنده و شما تو اون ماشین بود…فقط تونستم جعبه کمک های اولیه رو پیدا کنم..
من:وایی این لباسا غیر قابل تحمله اه..
رادوین:حالا یکاریش میکنیم
من:خوبه ممنون… اب گرم نشده بنظرت؟!
راذوین: چند دقیقه صبر کن چک کنم
من:باشه
رفت تو اشپزخونه …با کلی سر و صدا بعد از ده دقیقه برگشت… تو دستش یه لیوان سفید اوجل بود …ک ی دختر روش کشیده شده بود…دختره هم گوگولی بود فقط به رنگ مشکی… سرامیکی و بزرگ بود و ازش بخار میزد بیرون
داد دستم و گفت: اینو تا ته بخور…من برم حمومو اماده کنم
من:باشه
رادوین رفت طبقه بالا

منم مشغول لیوانه شدم… خیلی بوی خوبی میداد…بوی هل و دارچین و..
مزه شیر و شکلات هم میداد… و خلاصه قر و قاطی بود… اما خیلی شیرین بود… گلومو میزد…یه ذره که ازش خوردم خواستم بزارمش کنار… ک رادوین درحالی ک داشت از پله ها میومد پایین
گفت: کلشو بخور… فشارت پایین هست… حموم هم میخوایی بری بدتر میشی
من: خیلی شیرینه… گلوم میسوزونه
رادوین:حالا تاجایی ک میتونی بخور… برات خوبع
من:باشع
باز مشغول شدم… تقریبا نصفشو خوردم و گذاشتمش رو میز روبه روم… از رادوین پرسیدم: آب گرم شده ؟!
رادوین:اره… توچرا اونو نخوردی؟!
من:نمیتونم…الان فقط میخوام برم حموم
رادوین:خیلخب
لیوان رو برداشت و یه نفس سرکشید… بعد گذاشت سرجاش… اومد طرفم ک بغلم کنه… منم دیدم پروییه همش خرم ایشون باشه.. چقدم بهش ارادت دارم
گفتم:خودم میام
رادوین:نوچ… پات تازه خونش بند اومده…باز زخمه باز میشه… بعدم خدایی خودت حال داری تا بالا به صورت حلزونی بری… والا منکه ندارم
دیگه چیزی نکفتم… رادوین باز به صورت نوزادانه منو بغل کرد و به سمت پله ها راه افتاد…با پا در یه اتاقو باز کرد…چیدمان اتاق ابی اسمانی و سفید بود… یه تخت دونفره. کمد.میز کامپیوتر و کتابخونه ابی داشت…جنسشونم انگار از چوب بود… ولی واسم جالب بود رنگش ابی بود….کلی قفسه هم دور تا دور اتاقبود به رنگ سفید…وتو قفسه ها عکس و شمع های کوچولوی ناز بود به اضافه چند تا کاکتوس …منکه رسما عاشق کاکتوسم…باید حتما ی چندتایی بخرم…فقط تنبلیم میشد بشون بدم…ک مشکل حل شد..رادوین میاد منو میسونه یه چند وقتی اون اب میده…بعدم ک خدمتکار دیگه استخدام میکنم ک تنها نباشم میدم اون اب بده…ولی خدایی همش بیکارما بیکار نبودم چیکار میکردم…درحال انالیز بودم ک… رادوین یه در سفیدو با پاش هول داد …و بنده متوجه شدم حمامع…خلاصه بنده تو وان فرود اومدم …حمام کاملا گرم بود و یه شوفاژ هم داخل بود… میشد لباسمو خشک کنم ….البته شلوارم دیگه رسما پاره پوره شده بود و قابل استفاده نبود… باید میانداختمش بیرون… رادوین شیر ابو باز کرد…دوشوگرفت رو دستش ابشو تنظیم کرد و اومد سمتم…
گف: سرتو تکیه بده ب بالشتک وان… اصنم تکون نخوری ک زخم پیشونیت بدتر نشه.
من:باشه
سرمو تکیه دادم به باشتک وان… ک رادوین اول باز دوشو گذاشت سرجاش… شالم ک اونم داغون و کثیف بود رو از دورگردنم باز کرد .. زیر دوش یکمی اب زد…ک وضعیتش بهتر شد… کنار دوش اویزونش کرد …با یه شونه اومد سراغ موهام و یکم شونه اشون کرد… اما از اونجایی ک پوست سرم کشییده میشد و پیشونیم درد میگرفت و صدای اخو اوخوم بلند شد … بیخیال شد… موهامو خیس کرد و شامپو زد… منم ریلکس لم داده بودم و اونم پوست سرمو ماساژمیداد …اینقده فاز میداد تصمیم گرفتم ماهی یه بارتوجنگل گم شم …

یه لبخند سرخوش هم رو لبم بود…ک نشون میداد کاملا بهم خوش میگذره…اصن کل غم و غصمو یادم رفته بود… تو فاز بودم ک
رادوین (با صدایی لرزون به خاطر خنده):خوش میگذره؟
من: اوهوم خیلی… تصمیم گرفتم چند وقت یه بار برم تو جنگل خودمو گم و گور کنم.
رادوین با جدیت: همین یه دفعه کافی بود.. جون به لب شدیم
من:خیلخب… نزن حالا…منم یه چیزی گفتم…جدی جدی ک نمیرم تو جنگل… مگه خلم…
اصن فکرشم باعث وحشته

باز یاد اون شغاله افتادم… یه لرزی تو تنم نشست… اوف خدا برا هیچکس نیاره… به معنای واقعی داشتم سکته میکردم
رادوین: کجایی تو؟!!
من:هان؟من؟
رادوین:اره
من:حواسم نبود… چیزی گفتی ؟!
رادوین:اره .
من:چی؟!
رادوین:گفتم …اونو ک اره
من:کدومو؟!!
رادوین:همونو..
من:هان؟چی؟
رادوین:خل.!!
من:خل؟!!
رادوین:اره
من:خل کیه؟
رادوین:تو
من:من؟!!
رادوین:اره
یه لحظه ساکت شدم… ک صدای خنده رادوین تو حموم پیچید
کووووفت… کروکودیل ببند دهنتو… ایش… هوای حموم مصموم شد
پنج دقیقه ای گذشت… این کروکودیل همچنان داشت میخندید
من:کوفت.. چقد میخندی خو؟!
رادوین:خندیدن مالیات داره نکنه؟!!
من:نه… ولی باید دیگران رو نظر گرفت دیگه… مثلا یکی دهنشو عین کروکودیل باز کنه… صدا اژدها بده ادم میترسه دیگه… تازه آزرده ترینشم اینه فک کنه با خندیدن جذاب میشه

حالا من بودم ک یه لبخند خبیث رو لبم بود… و رادوین هنگ
رادوین: تشبیهت قابل ستایش بود… فقط منم میخوام یه تلافی برم

و یه دفعه دیدم دستش داره میاد تو صورتم… یه جیغ فرابنفش کشیدم ک خودم زهرم پوکید… رادوینو نمیدونم… کلمو کشیدم پایین تر تا به هدفش نرسه… ک دست کفیش دقیقا رفت تو تخم چشمم… آییییی سووووختممممم
چشمامو محکم فشار میدادم … میگفتم
من: خره ناقص العضو شدم… تلافی ادمیزادی نه هیولایی… ااییی خدا سوختممم …خودم کفنت کنم …حلواتو بپزم نکبتتت
اونم نمیدونست بخنده… منو اروم کنه… شیرو بگیره تو چشمم… البته قصد اینو نداشت…البته اینو از لا به لای حرفاش شنیدم…ک بین مکثای بین جیغ زدنام و فحش دادنم… چیزی در مورد زخم سرم، عفونت، سوزش و اینا فهمیدم… ک البته توجه نکردم به فحش دادن ادامه دادم… رادوین بیچاره هم دید کولی تر از این حرفام… دستشو انداخت دور کمرم و از وان کشیدم بیرون… سرمو خم کرد به عقب و دوشو گرفت تو صورتم… حالا ابش واسه صورتم داغ بود…هی میگفتم سوختم… این بدتر میکردش تو حلقم…منم هی تکون تکون میخوردم…دوتایی موش ابکشیده شده بودیم… دیگه اعصابم ریخت بهم… زدم زیر دستشو دوشو پرت کردم رو زمین…و به ضرب صاف شدم… ک با پیشونی داغونم رفتم تو دماغ استخونی این بیشعور… صدای اخمون بلند شد…اومدیم خودمو جمع و جور کنیم… منکه رسما اشکم در اومده بود… درد پا،کمر، دل ، سر و سوزش چشم… خلاصه تا اومدم چشممو وا کنم…ک رو شامپویی ک کف حموم ریخته شد بود…لیز خوردم…احتمالا تو کش مکش ما افتاده بود و ریخته بودن… بازم با پیشونی داغونم رفتم تو شکم رادوین…. دوتایی پهن شدیم کف حموم… دقیقا مث توف ک از ارتفاع بالا پهن میشه رو زمین… صورتامون رو به روی هم زل زل همو نگا میکردیم… ک رادوین خندش بلند شد… من میگم تو ترترویی بگو نهه… اخه لامصب این وضعیت کجاش خنده دارهههه ؟!!!
با خنده این نکبت… بغض منم شکست…مث این کوچولو هایی ک دعوا شدن زدم زیر گریه… از جون و دل گریه میکردما… خودمم تعجب کرده بودم…ولی شدیدا نیاز داشتم تخلیه شم… امشب کلی بهم بد گذشته بود
رادوین هم ساکت و با تعجب نگام میکرد… بعد نگاش مهربون شد انگاری… با کف دستش کشید رو صورتمو…
گفت: اوه اوه خانوم کوچولو رو نگا…چه اشکی میریزه
من (با بغض): کوچولو خودتی … این اشکام واسه شامپوعه
رادوین:مگه من گفتم مال گریه اس؟!
لبامو جمع کردم و باز زدم زیر گریه… البته گریه یه ذره لوس و مامانی ها… نه از اینایی ک دومتر دهنشونو وا میکنن تا لوزالمعدشون پیدا میشه… و صدا غرش شیر میدن… نوچ من از پیشیا هست ک مظلوم میشه اونجوری…بعله… البته اینجوری تصور میکردم …باید ببینیم رادوین چی میبینه… شاید اب دماغمم راه افتاده اوق ..

تا به خودم اومدم دیدم به بههه ما دو تا پهنیم وسط حموم… بنده سرم رو سینه رادوین.. اونم یه پاشو جمع کرد بود…وجفت پاهای من ببن پاهاش بود…ومث گهواره منو تکون میداد… با دستشم موهامو نوازش میکرد… اخییی چقد خوش میگذره…. ضربان قلبم رو هزاار بود…. گونه هام گل انداخته بود… حالا گریه ام قطع شدش…. سکسکه ام گرفت… احساس کردم داره میخنده… اومدم سرمو بیارم بالا ببینم واقعا میخنده…. ک وسط راه خشک شدم… خدایا ما کلا خیسیم… من گند نزده باشم بهش…
اگه گند زده باشم چیکار کنم…
ندا:ابروت میره
من:خودم میدونم… تو باز اومدی فاز منفی بدی… بیشور
ندا:باش… حالا اشکال نداره… ممکنه برا هرکسی پیش بیاد
من:ببند دهنتو گمشو… خاک تو مخت… شمپت کته کله
اومدم از بغلش اهسته بیام بیرون ک منو محکم تو بغلش فشار داد…بدنش داغ داغ بود. … سکسکه ام هم دوتا شد بود… به این صورت ک هیع هیع… بعد یه مکث… دوباره هیع هیع… اینم زیر من رفته بود رو ویبره …اگه بدونه ممکنه به گند کشید شده باشه… نیش قورباقه ای شو میبنده …کل جرعت و شجاعتی.. ک از خودم سراغ داشتم و نداشتم رو جمع کردم… و خودمو کشیدم بالا… بعدم از روش خودمو کشیدم اینو…ر و وسط حموم نشستم… با دیدن لباسش ک فقط خیس بود ی نفس راحت کشیدم… اما سکسکه همچنان ادامه داشت…
رادوین هم ک زل زده بود به من و باتفریح نگام میکرد.. کفرم در اومد
من: میگم ک.. هیع. هیع.. بهتره.. هیع. هیع.. ب. ری. بی ..هیع. هیع.. رون..هیع. هیع. تا من دو… هیع. هیع.. دوش.. هیع. هیع.. بگیرم
(میگم بهتره بری بیرون تا من دوش بگیرم)
درحالی ک سعی میکرد خندشو کنترل کنه… از رو زمین بلند شد و
گفت: باشه فقط مواظب پات باش
میخواستم ایدفعه جدی جدی دهنمو باز کنم فحش مثبت هجده بدم… ک دیدم زیادی میشم باعث تفریح …بنابرین فقط سرمو تکون دادم… اونم با احتیاط رفت بیرون و فقط لحظه اخر
گفت :اتو رو میزارم داخل رخت کن حمام… ک اگه خواستی لباستو اتو کنی… فقط مانتوتو نپوش چون پاره شده..
چییی؟! ..کجاش پاره شده؟!.. یه کمی نگاش کردم… دیدم بلی پایین مانتو هم مث شلوارم ریش ریش شده… اه اه
پ این منظورش کدوم لباسام بود.. همونی من میفکرم ایا؟؟؟؟!!..
بازگوجه شدم بی حیااا ….از جام پاشدم و لباسامو در اوردم… بعدم پد بهداشتی چندش رو انداختم تو یه سطل کوچولو… ک گوشه حموم بود… داخلشم یه پلاستیک بود… بقیه لباسمم انداختم تو سبد گوشه رخت کن…. رخت کن به قول رادوین یه مربعی شکل جدا از حمام و اتاق بود…یعنی بین و حمام و اتاق… در سفیدو ک باز میکردی اول میومدی تو این اتاقه… بعدم حمام … اتو هم گوشه بود… رفتم و سریع یه دوش گرفتم… بعد حوله صورتی ک رادوین واسم گذاشته بود و پوشیدم… نمیشه با همین حولهه شب را صبح نمود ایا؟!… حیف ک راحت نیست… پریدم و لباس زیرامو ک شسته بودمو اتو کردم… بعدم با پد بهداشتی ک تو دقیقا رو کمد رو به روی اتو بود پوشیدمشون …
ایا بنده دیگه تو صورت رادوین نگا میگنم ایا؟!…
ندا:اره پرو تر از این حرفایی
من:مرسی واقعا
ندا:خواهش گلم
واسش دهن کجی کردم و رفتم از حموم بیرون… خودمو به تخت رسوندم و نشستم…یه سوال ذهن مرا بدجور درگیر کرده…پد رو از کجا اورده ایا؟

با حوله رو تخت نشسته بودم و نمیدونستم چ غلطی کنم… ک رادوین درو باز کرد و اومد داخل اتاق… منم خشک شدم سرجام… البته جلوشو نمیدید چون یه بخاری برقی و جعبه کمک های اولیه و یه پیراهن دستش بود….رسید کنارتخت…منم تو این مدت زمان ک شاید بیست ثانیه طول کشید دنبال یه راهی بودم ک فرار کنم…اما به نتیجه ای نمیرسیدم… بخار برقی رو گذاشت کنار تخت… بعدم چراغ خوابو از برق کشید و بخاری برقی رو به برق وصل کرد… بعدم کمرشو صاف کرد ک خشک شد…انگار دیسک کمرش گرفته باشه…با سبیل سفید چ باحال میشه… منم رنگ پریده البته بیشتر به خاطر حال بدم و همچنین اینکه هول شده بودم این وسط خندمم گرفته بود… بهش زل زدم و دندونامو رو هم فشار میدادم ک جلو خندمو بگیرم… اب دهنشو قورت داد و خودشو جمع و جور کرد… کنار پام زانو زد و مشغول پانسمان پام شد …با الکل تمیزش کرد ک فوق العاده میسوخت …و منم هی لبامو میجوییدم …فک کنم هیچی نموند ازشون …وقتی ام تموم شد…اون پیراهن سفیدی ک دستش داشت رو داد بهم …
گفت: فعلا با این سر کن تا فردا بریم بازار

یه باشه زیر لبی گفتم
ک گفت: من میرم پایین شامو اماده کنم… چیزی لازم نداری بیارم برات؟!!
من:نه ممنون…چیزی لازم ندارم
از اتاق رفت بیرون… منم رفتم تو رخت کن و لباسو پوشیدم… حوله رو همونجا عوض اویزون کردم… اومدم بیرون و روبه روی ایینه وایسادم… ک جا خوردم… لباس زیرم چون کالباسی بود کاملا از زیرش معلوم بود… چون رنگشم سفید بود… تا یکم بلند تر زانوهام بود… بعضی جاهای پاهامم کبود شده بود از برخورد با زمین و…
بعدم گشاد بود تو تنم… موهامم ک ژولیده و پفی رو سرم… خلاصه بامزه شده بودم… البته منافی عفتی بود… ترجیح دادم برم همون حوله حمومو بپوشم ک در باز شد… و رادوین تو چارچوب ظاهر شد
داشت میگفت
رادوین: اتاناز بیا ای…
سرشو اورد بالا و خشک شد… یعنی مجسمه شدااا…منم خشک شده بودم… چند ثانیه همینجوری بهم زل زدیم …ک به خودم اومدم
اومدم اوضاع جمع و حور کنم… ک اب دهنم پرید تو گلوم… داشتم به دیار باقی میشتافتم … عزرائیل هم زیارت کردم… داشتم دست در دست هم میرفتیم …ک یه دفعه یه چیزی محکم خورد تو کمرم… و راه تنفسم باز شد
بعدم داشت کمرمو میمالید…بهش نگا کردم.. دیدم سینی تو ی دستشه..وبا اونیکی دستش مشغول مالیدن کمرم… تو سینی میوه و شیرینی جات بود …
کمکم کرد به سمت تخت بردم و نشوندم لب تخت…
گفت: برو وسط تخت و به تاج تخت تکیه بده…بدون حرف همون کاریو ک خواست انجام دادم..
درجه بخاری برفی رو زیاد کرد و دور منو پتو پیچید… بعدم سینی رو گذاشت رو عسلی کنار میز و
گفت: تا غذا اماده میشه اینارو بخور… فشارت میاد بالا
یه لبخند ژکوند هم رو لبش بود… جناب ترترو باز خندش گرفته بود و سعی داشت جلو خودشو بگیرع… ایییش تقی به توقی میخوره این میخواد بخنده… فقط سرمو تکون دادم ک رفت بیرون

یه خورده زل زدم ب درو و دیوار و ترکای نداشتشو شمردم… ک حوصله ام سریده تر شد… ایش این رادوین چرا نمیاد بالا؟… نمیگه ا ترس تشنج کنم ؟!…اصن یه مشکلی داشته باشم.. دشویی چیزی… ماشالله با این پا چلاقمم ک نمیتونم دوسانت تکون بخورم ک ..
خودمو کشیدم سمت عسلی و سینی رو برداشتم… باز برگشتم سرجام و تقریبا لم دادم رو بالشتا… سینی رو گذاشتم رو پام…لیوان شیرو گرفتم تو دستم…تا اومدم بخورم… عطسه زدم..یه خورده ریخت رو پتو…اخیش خداروشکر تو سینی نبودا..چون سینی رو پام یه دور رفت رو هوا و برگشت… اوووف ی سرماخوردگی خوبه تو این وضعیت جسمی خیلی خوب اه اه… بدنمم ک داغ کرده و خمارم… خدایا سرماخوردگی دیگه نهه..
منو میشناسی ک سرماخوردگیام سرماخوردگی نیستن ک… یخچال و برف و کولاک و یخبندونی خوردنن…
سر هر سرما خوردگی جونم از حلقم میزنه بیرون…انگار هی میمیرم زنده میشم… و هرسری فشار قبر متحمل میشم…
از سرماخوردکی متنفرمممم

با غصه مشغول خوردن کیک و شیرم شدم… این انترهم معلوم نیست کجاس… حداقل ی قرص بده دستم
جیغ بزنم ایاا؟
ندا:نه ولش… دیگه خوردی… بعدم طبقه پایینه… تو اشپزخونه مشغول اشپزی… در اتاقم بسته اس… خودتو جر هم بدی صدات نمیرسه.
من:راس میگیا
ندا:اوهوم …فعلا اینارو… بخور فشارت نیوفته…غش کنی بمونی رو دستمون .
من:باش برو پی کارت… منم ب کارم برسم
ندا:اوکی فعلا
اخیش ی بار مث ادم باهم حرفیدیم… مشغول پر کردن خندق بلا بودم… خیلیم بیحال و خوابالود بودم… اتاق هم گرم گرم بود… سینی رو گذاشتم رو عسلی… با یه تیکه کیک چپیدم زیر پتو… خودمو پیچیدم تو پتو… اوخیی چ خووبه اینجا…چشمام گرم و شد با کیک نیمه خورده تو دهنمو و دستم چشمام رو هم افتاد
…………………………
احساس درد تو سر و دست و پام داشتم…انکار کل بدنمم کوفته بود…به زورچشمامو باز کردم ک دیدم تو جنگلم… یعنی همه اینا خواب بود؟!.. خواب دیدم؟!… خیلی واقعی بود… به لباسم زل زدم..ک دیدم لباسام همون مانتو شلوار خودمه…پاره پوره و پر از خون… دستام پر خون بود و پامم ازش خون میرفت… خدایا خوابم؟…یاخواب بودم؟…گیج و سرگردون بودم… خواب دیدم…اما همه چی زیادی واقعی بود ک… نمیخوام اینجا باشم…کاش میمیردم…به سختی پاشدم ی غلطی بکنم….چند قدم ک با بدبختی جلو رفتم دو تا چشم نقره ای دیدم… شغالی ک تو خواب بود؟…برگشتم عقبو نگا کردم… دنبال رادوین گشتم… نبود
با ترس بلند گفتم: رادوییین
ک صدای خرخر گرگه بلند شد
گ….گر…گه???!!.. اب دهنمو با صدا قورت دادم… زل زدم تو چشمای وحشتناکش…انگار برخلاف خوابم گرگه… به شدت عرق کرده بودم و اشکام میریخت سکسکه میکردم…خدایا این همه مدت خواب بود…رادوبن نمیاد؟!!…نمیشه خوابم تعبیر شه؟!..رادوین بیااا… نمیدونستم باید چیکار کنم… فقط متنظر بودم رادوین صدام کنه… گرگه یه قدم اومد جلو… یه قدم رفتم عقب… باز یه قدم اومد جلو… یه قدم عقب… قدم بدی
و من بهش پشت کردم…. شروع کردم دویدن با تمام قوا…. با سرعت میدویدم… انگار درد پام کمتر شده بود… یا از ترس دردشو نمیفهمیدم…. فقط میدویدم و جیغ میزدم… ک خوردم زمین …همینطوری نشسته برگشتم عقبو نگا کردم… دیدم گرگه یه قدیممه… پاشدم وایسادم و عقب عقب میرفتم…اونم خرخر میکرد و میومد سمتم… وقتی خرخر میکرد جیغ میزدم… میدونستم وحشی ترش میکنه اما دست خودم نبود… یه دفعه از پشت پام ب ی چیزی گیر کرد و پهن شدم رو زمین.. گرگه پرید سمتم… چشمامو بستم و دست و پاموگرفتم جلوم… از ته دل یه جیغ بلند کشیدم…تو دست .سرم و پام احساس درد کردم …

انگار دستمو گرفتع بود تو دهنش… بلند بلند گریه میکردم..به هق هق افتاده بودم…. اما شروع کردم جیغ و زدن و رادوین رو صدا کردن… انگار هنوز باور نداشتم ک جسدمم شاید پیدانشه حتی…جیغ میزدم… احساس میکردم پیشونیم و دستام به شدت درد میکنه… فقط جیغ میزدم.. جیغ میزدم تا صدای گرگه رو نشوم …جیغ میزدم چون داشتم سکته میکردم …از ترس جیغ میزدم… جیغ برا تخلیه ترسم…طعم خون تو گلوم حس میکردم… احساس کردم ی تکون شدید خوردم… از ته دلم ی جیغ بلننند زدم… داشتم از شدت ترس از حال میرفتم… اما بازم جیغ میزدم و گریه میکردم… رادوین رو صدا میزدم و کمک میخواستم… ک احساس کردم صدای داد رادوین میاد …ک منو صدا میکنه …یه نور امید تو دلم روشن شد… چشمامو باز کردم…ک دیدم روبه روم ایستاده و مچ دستامو محکم تو دستاش گرفته… خودمو محکم بهش چسبوندم… دستامو ول کرد منو محکم ب خودش فشرد… منم لباسشو چنگ زدم و زار زدم… سعی داشت ارومم کنه
من با هق هق گفتم: گرگه کجاسست..هق.. چ .ی..شد؟.. کش.تی.ش؟!!.. جف.ت.مون مر.دیم؟!.. ما تو به.شت.یم؟!
(گرگه کجاست؟!..چی شده؟!..کشتیش؟!..جفتمون مردیم؟!..تو بهشتیم؟)
با دست چپش منو بیشترتو بغلش فشرد … با دست راست موهامو ناز و کرد
گفت: خواب دیدی خانومی… اروم باش… ما تو ویلاییم گرگی وجود نداره عزیزم..
من:خود..م.. دی.دم..راس.ت.شو..ب.گو…ما.. مردیم نه؟!
(خودم دیدم..راستشو بگو ما مردیم نه؟)
راذ!دوین:نمردیم دختر خوب… نمردیم.
من: چ.را…مر.دی.م… من.که می.دو.نم.. اونا ه.مش خوا.ب ب.ود ..
(چرا مردیم… منکه میدونم.. اونا همش خواب بود)
رادوین:اخه احمق کوچولو اگه خواب بود من چجوری از خوابت خبر دارم ؟!!
من:خب.. ما.. م.ردی.م… ک تو خ.بر دا.ری
(خب با مردیم ک تو خبرداری)
رادوین:بابا نمردیم.. اصن من چرا باید بمیرم؟!.. منکه با تو نبودم..
من:نمیییدووونممم.. شای.د.. من .مر.دم ..تو.توه.می
(شاید من مردم تو .توهمی)
رادوین:بابا مگه الان احساس درد نمیکنی؟!.. نمردی … دور اطرافو نگا کن… ما تو اتاقیم…تو یه ذره کیک خوردی.. خوابیدی… بعدم هرچی دیدی کابوس بود
من:ی.عنی نمردم..گر.گ م.نو نخو.رد ؟!
(یعنی نمردم..گرگ هم منو نخورد؟)
رادوین:نه نخورد ..کابوس بود

باز ب شدت زدم زیر گریه و گفتم: چ.را. من. مر.دم… تو درو.غ می.گی.. اون کا.بو.س نبو.د.. عی.ن. وا.قعی.ت .بود.. تازه ادم..تو. خ.واب. ک در.د ندا.ره
(چرا من مردم…تو دروغ میگی…اون کابوس نبود..عین واقعیت بود…تازه ادم تو خواب ک درد نداره)
رادوین:ایی خداا… اتاناز جان… عزیزدلم… خانوم کوچولو.. کابوس بود..شاید چون سرماخوردی.. احتمالا تو خواب احساس کوفتگی داشتی..و اینکع پاتو هم کوبیدی به جایی باز خونش راه افتاده…
من:نم.ردم. یع.نی؟!
(نمردم یعنی؟)
رادوین:ای بابا دو هزار دفعه پرسیدیا… خدانکنه خانومی… نه شما تقریبا سالمی.. میشه گف زنده ای
و لبخند نمکی زد.. مثلا با من شوخی کرده باشه
ک باز زدم زیر گریه و گفتم: چرااا.. زو.د.تر.. نیو.م.دی.. بی.دا.رم ..کنییی.. سک.ته کرد.ممم
(چرا زودتر نیومدی بیدارم کنی سکته کردم )
رادوین:نمیدونم زود رسیدم یا نه؟…اخه پایین بودم…اما خانوم کوچولو… بسکه غرق خوابت بودی… ده دقیقه ای هست دارم خودمو میکشم بیدارت کنم نمیشه.. پیشونتم کوبیدی تو سینم.. ک خون شده

هیچی نگفتم و باز چسبیدم بهش… گریه رو از سر گرفتم
انگار رادوینم درک کرد ک احتیاج دارم تخلیه شم… منو نوازش میکرد و سعی میکرد بهم دلداری بده…با اینکه خوابم میومد… اما سعی میکردم نخوابم …هی چشمام می افتاد رو هم دوباره بازشون میکردم…اومدم درخواست چوپ کبریت بدم ک
رادوین: چرا نمیخوابی وقتی اینقد خسته ای ؟
من:میترسم..
رادوین:عزیزممم(اوخی)… بیا باند پاتو عوض کنم …تا بخوابی و بیدار شی کنارت میمونم.. باشه ؟!
من: باشه
پاشد از اتاق بره بیرون ک
من:کجا میری؟!
رادوین:میرم پایین جعبه کمک های اولیه رو بیارم..
من:نه نرو.
رادوین:فقط دو دیقه میرم تا پایین و میام… باشه؟!
من:نه نرو.. میترسم
و مث گربه شرک زل زدم تو چشماش

من:چقد من زر زرو و لوس شدم..ایش…ـاویی ندا نیایی زر بزنی… ایندفعه میزنم دهنتو سرویس میکنم
ندا:اخطار خوب و به موقعی بود… تشکر.. بای بای
من:خواهش ..بسلامت
رادوین یه پوف کلافه کشید:جایی نمیرم… سریع میام …فقط میخوام جعبه کمک های اولیه رو بیارم… زود هم میام
من:منم میام
رادوین:با این حالت ؟!
من:خب می ترسم.
دستمو تو دستش فشار داد… بعد از کمی نگا کردن بهم با یه مهر تو چشماش
رادوین: ی فکری دارم

گوشیشو از حیبش برداشت… هندزفری بهش وصل کرد… تو گوشیش دنبال چیزی گشت… هندزفری رو کرد تو گوشم… ی اهنگ اروم کلاسیک مشغول نواختن بود..
رادوین:اینو گوش بدی… اومدم
بعدشم صداشو تقریبا زیاد کرد
با سر گفتم باشه
پتو رو پیچید دورم… با عجله
از اتاق زد بیرون… منم چهارچشمی زل زده بودم به اطرافم… نکنه گرگه از دیوار بزنه بیرون منو بخوره… دو دقیقه نشد ک رادوین اومد بالا… با یه سینی ک توش اب و سوپ بود و چند تا قرص…ک احتمالا سرماخوردگی و تب بر بودن… و جعبه کمک های اولیه … دوباره باند پام و چسب زخم سرمو عوض کرد… دستمو تو دستش گرفت.. ک فشارمو بگیره ..ک متوجه کبودی دستم شد
رادوین( با چشمای متعجب و نگران):دستات چی شدن ؟!
من:خودت فشارشون دادیا
راروین: درسته حواسم نبود ک محکم فشار ندم… ولی اونقدر زیاد نبود ک دستت کبود شه
من:نه…ولی پوستم بهش پخ کنی کبود میشه
رادوین:اها
با انگشتای شصت جفت دستاش… رو مچ دستام میکشیدو یه جورایی نوازش میکرد… بعد دست راستمو اورد بالا و بوسید… قلبم تقریبا پاچید و سکسکه ام گرفت..
ی خنده تو چشمای رادوین موج میزد… منم منتظر بودم جناب ترتر برنه زیر خنده… فکشو بیارم پایین و تمام عقده هامو تخلیه کنم.. اما خدا بهش رحم کرد و نخندید… و مشغول پماد زدن به مچ دستام شد… فک کنم از تو چشمام قصدمو فهمید…

پماده بد بوی ام بود …اوقق حالم بهم خورد… کی از من رو بو حساس تر ایش …رادوین لیوان ابو داد دستم
و گفت: خم شو و یه نفس ابو سر بکش… ک سکسکه ات بند بیاد
من:جدی تاثیر داره؟!
رادوین:اره
اومدم نفس بکشم قبل خوردن اب… تا بو پماده رسید ب دماغم یه اوق زدم…
رادوین با چشمای گرد از تعجب نگام کرد
ک گفتم: بو میده
رادوین:اب؟
من:نه پماده
ایندفعه جدی اومد بخنده… ک طلبکار بهش زل زدم …خندشو قورت داد …بسکه خندشو پیشم قورت داد خفه نشه بمیره؟؟
ندا:نه باو.. پیش بقیه ام ک همش خندشو قورت میده..البته کلا از همون اولش خندهه معلوم نمیشه .. پس باس مرده باشه دیگه
من:اها…صحیح
رادوین لیوانو گرفت از دستم
گفت :خم شو خودم بهت میدم
خم شدم… ابو خوردم
بعد باز صاف ننشستم
گفتم: منکه سکسکه ام بند اومده بود ک
دوتایی یه خورده همو نگاه کردیم …و زدیم زیر خنده..
تکیه دادم ب تاج تخت… رادوین جعبه کمک های اولیه رو بست… و گذاشت زیر تخت… کمک کرد سوپ و قرصارو بخورم هنوز فردا به طور وحستناک خودشو نشون میده
رادوین:هندزفری رو بذار تو گوشت و بخواب..
من:تو بیدار میمونی ؟!!
رادوین چشماشو ب عنوان تایید باز و بسته کرد…
از قیافه و همه وجناتش مشخص بود ک خسته اس…چشماشم قرمز قرمز بود… دلم نمیومد بیدار باشه… و من بخوابم…بعدم مجبور نیست ک واسه من بیدار بمونه …درحالی ک کل این بدبختی ها ب خاطر منه…وگرنه الان خونه بود و تا خواب ناز…دیدم تخت ک بزرگه… خودمو کشیدم لب تخت
و گفتم: توام بخواب
رادوین با تعحب: من ؟!!
من:اره دیگه…خسته ای
رادوین:مطمعنی ؟!
من:اره تو اتاق بمونی کافیه..خواب و بیدار فرقی نمیکنه…نمیترسم
چشماش برق زد
و گفت:تو تخت بخوابم ؟!!
:اره.. مگه میخوام بهت تجاوز کنم دختر چهارده
ساله.. ک اینقد با تردید میپرسی؟!
چشماش از تعجب گرد شد و دهنش با زمین برخورد نمود
من: والا
خودمو زیر پتو جمع کردم و
گفتم :خواستی بخوابی برقم خاموش کن…بعدم گوشه تختم کاریت ندارم..یه لبخند خبیث هم پس زمینه اش کردم..
با تعجب از شدت پرویی بنده… فقط کله تکون داد.. منم باخیالی راحت تر خوابیدم… البته هندزفری رو چپوندم تو گوشم… اونم برقو خاموش کرد ..و اونیکی گوشه تخت خوابید …با کلی فاصله
اوخی ترسید بی عفتش کنم…میخواستم غش برم از خنده…مخصوصا از قیافه اونموقعش…به زور خودمو کنترل کردم صدام در نیاد… چشمامو بستم…چند دقیقه ای ک گذشت… هی حس میکردم ی چیزی تو اتاقه… مخصوصا که هندزفری تو گوشم بود… هندزفری رو در میاوردم هم صدای عجیب غریب میشنیدم… هم میدیدم… مث گربه زل زده بودم به تا ریکی شب… ک یه چیزی رو دستم حس کردم… اولش جا خوردم و تو جام پریدم… بعد دیدم رادوینه ک دستشو رو دستم گذاشته… بهش لبخند زدم… چشمامو با اطمینان رو هم گذاشتم

با احساس تشنگی از خواب پریدم…در خدی تشنم بود ک خشکی لبامو و دهنمو حس میکردم… به شدت تشنه ام بود و احساس سرگیجه میکردم… یه کوچولو هم تب داشتم و.. دهنم تلخ تلخ بود…. هوا روشن بود… اینو وقتی از پنجره ب بیرون نگا کردم… فهمیدم
انگار یکی پرده هارو کشیده بود…چون دیشب ک پرده ها اجازه دیده شدن بیرونو نمیدادن… با احساس سنگینی چیزی رو شکمم برگشتم به شمکم نگا کردم…. ک چشمام گرد شد…هنگ کرده بودم…به زور جلو سکسکه ام رو کرفتم…همین مونده باز سکسکه کنم رادوین دیگه صد در صد میزنه زی خنده…این چ واکنش هیجانیه…اییششش… دست رادوین از فاصله بین دکمه های لباسم رد شده بود… و رو شکمم بود… نفساشو رو گردنم حس میکردم …برگشتم نگاش کردم…این دفعه دیگه واقعا میخواستم ب سکسکه بیوفتم …. دیدم دست چپش زیر سرش بود و دست راسش رو شکمم…ب پهلوی چپ هم خوابیده بود…. و کاملا نزدیک من… نه به فاصله گرفتن سر شبش…. نه ب الان… بیخیال فاصله اش با خودم شدم… حتما اینم منو با بالشتی عروسکی چیزی اشتباه گرفته… اوخیی
ب عسلی زل زدم… ک حداقل نصف لیوان ابی ک دیشب مونده بود رو… پیدا کنم وبخورم… ک با لیوان خالی مواجه شدم …و قیافه ام اویزون شد… هروقت من بخوام اب بخورم باید کلی مکافات بکشم….تا برسم به یک عدد لیوان آبــــــــــ ..ایشش
کنار عسلی.. پایین تخت… ی تشت اب … با حوله بود ..ک حدسم از اینکه سرماخوردم و تمام دیشب تب داشتم ب یقین تبدیل کرد… از دست رادوین رو شکمم… میشه حدس زد.. ک احتمالا میخواسته مواظب تبم باشه ک بالا نره… خودم اینجوریم… وقتی دایانا و اریانا مریض میشن …منم کنارشون میخوابم و دقیقا همینکارو میکنم و مواظبم تبشون بالا نره… البته برا تعداد خیلی محدودی از این جانفشانی ها کردم… ک اون پسره هم شاملشونه… همون نوه دوست باباحمید…. یادمه ی بار ک انداختمش تو استخر… سرما خورد و منم موندم کنارش… البته اون زمانا مث حرس به خواب زمستونی نمیرفتما..اکثر اوقات یا خواب نمیرفتم یا از استرس خوابم سبک میشد…ولی همون موقع هم سنگین بود.. موقع تب بچه ها معجزه رخ میداد…حتی دولین دفعه میخواستم کنار اون پسره بمونم…مامانش هم میخواست بمونه…البته من بهش میگفتم خاله…میترسید نفهمم تبش بالا رفته و بچشو بکشم…بعدش همیشه تو مریضیا کنار هم بودیم..
تا ایتکه رفت… از وقتی از ایران رفت دیگه بهش میگفتم نوه دوست باباحمید…. یا اون پسره…. البته سعی میکردم خیلی کمم به فکرش بیوفتم… و موفق هم بودم… به طوری ک الان یادم نیست اسمش چی بود… راد؟.. اراد؟
دلیل فراموش نشدن کاملس تا الان… اینه ک اولین عشقم تو بچگی و نوجونیه
و البته اولین پسری ک حتی بهش فک کردم و تو خلوت هام راش دادم… هرچند با دعوا …نمیدونم رادوین چرا اینقد منو یادش میندازه…شاید یه دلیل صمیمیتمون این شباهت باشه….حالا ک فک میکنم دلم براش تنگ شده…یه اه کشیدم… وبا خودم گفتم حالا چ وقت فکریدن در موردشه… دارم هلاک میشم از تشنگی…بهتره تا نمردم به داد خودم برسم… اینم ی نوع پیچوندن خود
با هزار احتیاط و بدبختی دستشو از رو شکمم جا ب جا کردم… سعی کردم بیدارش نکنم… انگار تمام شب بیدار مونده… تا مواظب تب من باشه ک بالا نره
وقتی دسستشو ا رو شکمم برداشتم ی نفس راحت کشیدم… خودمو کشیدم لب تخت…. اومدم پایین
وقتی ایستادم… میخواستم با سر بخورم زمین… به بدبختی خودمو جمع کردم… و به طرف در رفتم و درو باز کردم… با دیدن پله ها..اصن حواسم نبود اینجام پله داره..نه ک ی جفت پا دیگه منو اورد شاید واس اون یادم نیست… در کل میخواستم بشینم موهامو بکشم و پاهامو ب زمین بکوبم..عین بچه کوچولو ها
ندا:مگه نیستی؟
من:هوس کتک کردی؟!
ندا:نه اصن
من:پس گمشو زر نزن
ندا:باشه…ولی بنظرم رادوینو بیدار کن اب بیاره برات… با این حالت کار دست خودت میدی
.. برگشتم ی نگا کردم ب رادوین ک بیدارش کنم ؟!.نکنم؟!.
دیدم اروم خوابیده… بیخیال شدم و خودم سعی کردم از پله ها برم پایین… حالت تعوع ام شدید شده بود و معدم میسوخت… به زور تا پایین پله ها خودمو رسوندم… ک اخرین پله سرم فجیح گیج رفت… نتونستم خودمو بگیرم و به جلو پرتاب شدم… همزمان ی جیغ بلند هم کشیدم

خداروشکر ک با کمربه زمین نیومدم و بازانو پهن شدم رو پارکت ها… با این حال زانوم خیلی درد گرفته بود… اما بهتر از این بود ک با کمر بیام رو زمین یا پله… قطعا همین لحظه که نه اما بعدش میمردم… با این وضعیت پشت چراغ قرمزم
با صدای دویدن و تق تقی ک از پله ها ک شنیدم… برگشتم به پله ها نگاه کردم…بعله رادوین با چشمای نگران و قبافه رنگ پریده به سمتم میدوه… البته پرواز میکرد… دوتا پله رویکی میکرد.. موهاش هم ژولیده بود و قیافه خیلی بامزه ای بهش داده بودند…حالا وسط درد و سرگیجه خندم گرفته بود… بالاخره بهم رسید… جلوم زانو زد و
گفت: چته؟..چی شده؟..خوبی؟…اینجا چیکار میکنی؟..چرا جیغ زدی؟
با دیدن قیافه سکته ایش از نزدیک …دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده… رادوین هنگ کرده به قیافه ام ک اول مچاله بود… الان نیشم تا بناگوش باز بود نگاه میکرد… سرمو گرفت تو دستاش… با اینکارش با تعحب بهش زل زدم …ک سرمو اینور اونور کرد و
گفت:نه سرتم ک به جایی نخورده انگار
منم ک ساکت شده بودم باز زدم زیر خنده… رادوین از غش و ضعفای من یع خنده اومد گوشه لبش و
گفت:چته ؟!..چرا میخندی..
من با بدبختی خندمو خورذم و
گفتم:اخه با استرس میدودی… یاد ورزش کردن اقای حسینی افتادم..
و باز پوکیدم… اقای حسینی نگهبان پارکینگیه و مخصوص استاداس… یه شکم گنده داره… هروقت طرف صبح کلاس داشته باشم… میبینم ک مشغول دویدنه… اونم با شکمش ک بالا و پایین میشه… همچین با شتاب و اضطراب هم میدوه ک انگار گرگی چیزی دنبالش کرده… حتی با یاداوریشم پهن شده بودم رو زمین…جالبی قضیه اینه ک دوساله میبینم ورزش میکنه…اما یه گرمم کم نشده… یکی ی کاردک بیاره منو جمع کنه… رادوین ک ضایع بود خندش گرفته… یه دستی به لبش کشید تا از خندش جلوگیری کنه… خندشو نصفه نمیه قورت داد… اولی همچنان گوشه چشماش چروک شده بود
گفت: جیغت واسه چی بود؟ترسیدم!!!
من :بله …دیدم چجوری با سرعت نور میدودی
دوباره زدم زیر خنده… کار به تنفس دهان ب دهان نکشه صلوات… الانه ک خفه شم… این دفعه دیگه نتونست جلو خندش بگیره… یه خنده ای کرد واروم زد پس کله ام.. و
گفت: نکرانی دیگران خنده نداره..
شونه هامو انداختم بالا…یه لبخند مهربون تو صورتم زد و
گفت: مثل اینکه هیچیت نشده نیشت بازه …الکی نگران شدم …حالا میتونم بپرسم اینجا چ غلطی میکنی؟!.
من:بله میتونی!!..
رادوین:خب؟؟
من:خب چی؟!!
رادوین:جواب بده دیگه !!
من:دادم ک..
رادوین:منکه چیزی نشنیدم!!!.
من:نشنیدی؟!…یه شستشوی گوش برو حتما
رادوین:پووف… خب چی گفتی ک من نشنیدم؟!!
من: گفتی… میتونم بپرسم اینجا چه کار زیبا.. شایسته و عالیی انجام میدی پرنسس؟.. منم گفتم اره..بعد هنوز نپرسیدی ک
قیافه رادوین شد مث این ایموجی های دهن صاف
با تاسف تو چشماش گفت: اینجا چیکار میکنی خبب ؟!
من:اومدم اب بخورم…سرم گیج رفت پله اخر افتادم.. جیغ زدم
رادوین:د خب میمردی همون اول بگی؟!!
من:زبونت لال.. خدانکنه …ولی لذت کار حاصل نمیشد

زل زدبهم… نیشمو براش باز کردم.. ک خندش گرفت و گفت: منو بیدار میکردی برات میاوردم…اگه سرت میخورد به جایی چی؟!!!
با تعحب گفتم :خب تازه خواب رفته بودی
رادوین:تو از کجا فهمیدی؟!!
من:از تشت و حوله کنار عسلی معلوم بود ک دیشب تب داشتم… شما هم مشغول شغل شریف پرستاری
رادوین:خیلخب… پاشو از اینجا بریم کنار شومینه بشین… اینجا سرده
یه نگا ب خودم کردم ک خجالت کشیدم واقعا.. خودمو جمع و جور کردم و با کمک رادوین ب سمت شومینه حرکت نمودم

رادوین ک از قیافه ام خندش گرفته بود… سعی داشت جلو خندشو بگیره… منم اصن به روی خودمم نیوردم ک فهمیدم… خلاصه ب سمت شومینه رفتیم… ک جایی خیلی باحالی بود… خیلی ازش خوشم اومده بود… رادوین کمک کرد بشینم رو یه بالشت پهن و خوشگل سفید… و پتوی مسافرتی و سبکی ک اونحا بود رو انداخت رو پاهام… و بدو ب طرف اشپزخونه رفت… ک احتمالا خندشو ول کنه بچه…
گنا پکید ترترو خان… لبامو از حرص جمع کردم …و بیخیال اوشون شدم…و زل زدم ب اطرافم… ک حالت حوض مانند شیش ضلعی داشت و خیلیم خوشگل بود…البته ارتفاعش از پارکتای سطح زمین کمتر بود و حالت همون حوضو داشت …وسطش یه قلیون صورتی خوشرنگ وجود داشت… ک انگار جا ب حا نمیشد… البته میشدا اما انگار نمیشد… یعنی یه حالت پایه مانند بود ک اونو ثابت نگه داشته بود… دور تا دور این شیش ضلعی هم کلی پشتی سنتی خوشگل بود ….و با فرش دسباف ناز تهش… یه چیزیم ک خیلی جلب توجه میکرد… کلی کوسن و بالشتک کوچیک بزرگ سفید رنگ وجود داشت… اتیش شومینه هم تبدیل ب زغال شده بود… البته تعجب کرده بودم… انگار اینجا رو یکی اماده کرده … همینطور ک مشغول وارسی دور و اطرافم بودم ک رادوین با یه لیوان شیر سر رسید… ایی شیر ندوس… شیرو چپوند تو دستم…
پشتشو بهم کرد تا شومینه رو روشن کنه… یکم با غصه به لیوان شیرم زل زدم… ک متوجه ی گلدون که یه کاکتوس بزرگ توشه شدم… ای جون خوراک خودته کاکتوس حون… فقط اینکه نکنه خشک بشه؟!… حالا ی امتحان میرم ضرری نداره… اومدم از سرجام تکون بخورم… ک رادوین برگشت طرفم…و با شیطنت زل زدم تو چشمام و
گفت:چرا شیرتو نمیخوری؟! هول کردم فجیح..نزدیک بود ب سکسه بیوفتم ک جلوشو گرفتم…
و گفتم: میخورم حالا
رادوین:اوکی
و باز روشو کرد سمت شومینه…نکنه فهمیده…ایش انگار پشت سرشم چشم داره…سریع کارتو بکن برو دیگع…منتظربودم ک تشریف ببرن اما انگارواقعا بو برده بود ک لفتش میداد …زهرمار بگیری راحت شم از دستت…امم بذار تا هست یه سوال بپرسم…نگه بیکار بوده شیرشم نخورده من رفتم خورده…خب
من:یه سوال بپرسم؟
رادوین:اگه بگم نه نمیپرسی؟!!
لبامو از حرص جمع کردم… وزیر لب
گفتم:هههه خندیدم پسره ی چندش..
بعدم بلند:مهم نیست ک توجه کنم…مهم خودمم ک میپرسم
درحالی ک خندش گرفته بود…
(خود در گیره ها…ادم ا ضایع شدن خودش نمیخنده ک… ایشش)
اما با دهان گشودنش فهمیدم…بعلله گوش نداره ک راداره لامصب
رادوین:چندش من نیستم و اون ساسان پسر عموته… بعدم بسکه فوضولی وگرنه ب توجه و..نیست ک…
من :حیف حرفتو قبول داره وگرنه…
رادوین:فوضولی رو هم؟!
از چشمام اتیش میزد بیرونا… میخواستم خفش کنم
من:نخیررر سوالمو میپرسم… ویلات چجوری اینهمه مجهزه شیر تازه و تمیزی و…؟!!
رادوین (با صدای مثلا ترسناکی):ارواح امادش میکنن!!..
با حالت تاسف باری نگاش کردم
و گفتم:عخیییی جدییی..چهه جالب
درحال ک ضایع شده بود گفت:مستخدم داریم اینجا
بعدم با شرارت خاصی :شیرتو بخور دیگه
من:میخورم حالا
رادوین:نه مبخوام ببینم خوشت میاد یا نه؟!!
من:نکنه خودت دوشیدی میگی خوشت میاد یا نه ؟!!..طعم خاصی نداره دیگه
رادوین :میخوام مطمعن شم سهم کاکتوسه نشه
ندا:میگم پشت کله مبارکش چشم داره بگو نه؟!
من:والا من خودمم قبول دارم!!
ندا:اع .تازگیا چ ب تفاهم و سازش رسیدیم ما !!
من:بععله..خب گمشو حالا!!
ندا:بی لیاقت !
من:خودت.!.
زبونمم در اوردم برا پس زمینه
مشغول خود درگیری بودم ک
رادوین گفت:بخور یا میریزم تو حلقت!!
من:جرعتشو نداری!!
راذوین:مبخوایی نشونت بدم

یه ابرومو دادم بالا و نگاش کردم…ک دیدم نزدیکم شد و فیس تو فیس شدیم… دستشم داشت میورد سمت لیوانم…متوجه نموده شدم ک از این بعیدی نیست.. بنابراین دستمو ب عنوان استپ اوردم بالا…و با عذاب ک البته تو دلم بود تو قیافه معلوم نبود…لیوان شیرو نزدیک لبم کردم… نمیخواستم این نکبت بفهمه… البته فهمیده بودا یعنی ضایع نشم جلوش… خلاصه یه ذره ب زبونم ک رسید توقع داشتم عوق بزنم…اما خوشمزه بودا.. شیرین بود
با خوشحالی یه قلوپ بزززرگ خوردم… ک همون موقع عطسه ام گرفت و… کل محتویات دهنم خالی شد تو صورت رادوین
رادوین فقط چشماشو بسته بود و صورتش لبووو…و شیر از سر و صورتش میریخت… منم پوکیده بودم…یعنی غش میرفتما…البته تو دلم… همینجوری نزنع لهم کنه شانس اوردم… دیگه چ برسه بخندم …هرچند عطسه دیگه دست من نیست… اونم با دهن پر ک دیگه کلا نمیشه جلوشو کرفت… خلاصه دو عدد لبو رو بروی هم …من از خنده اونم از چندش و اعصبانیت احتمالا …چشماشو باز کرد و زل زد تو صورتم… از چشماش میخوندم پتانسیول اینو داره ک منو بکشه… یه ذره همو زل زل نگا کردیم …ک یه لبخند سی و خورده ای دندون زدم بعدم با استین لباس دور ده نمو پاک کردم… ک مصادف شد

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10033
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.