| Thursday 22 October 2020 | 03:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 8)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 8)

خواندن پارت 7

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 8)

آتانازی که آتاناز نبود

وقتی همگی رفتیم و تو پذیرایی نشستیم
رادوین گفت:واسه اون مشکلت یه پیشنهاد دارم…میخوایی بقیه هم باشن… مشکلی نیست؟!
من:معلومه که نه
رادوین: من میخواستم فردا یا چند روز دیگه پیشنهادمو بهت بگم…. اما الان دارم این حرفو و یا این پیشنهادو میدم… واسه خودتم امروز میگم…. چون میخواستم امروز بهت خوش بگذره… نمیخوام فک کنی سواستفادچی و… هستم
اوفف جون به لب شدم بنال دیگه والا
من:خب
انگار فهمید میخوام خفش کنم که خندش گرفت
رادوین:ببینید مامان بنده شدید نگران خورد و خوراک و چمیدونم اینکه مثلا یه دختربد قاپمو بدزده هست….چون ازشون دور هم هستم و اصرار داره ازدواج کنم…. کلا از هر جا میرسه یه دختر انتخاب میکنه…. و یه قرار ملاقات میزاره و واقعا من کلافه شدم

(اصن بهش نمیاد مث آدم بحرفه خخخ میگن کرم از خود درخته نمونش من)
رادوین:این جریانات به کنار….مامانم چند وقتیه گیر داده بهت
من:مننننن؟!!!
رادوین:بله
من:مگه میشه؟!..‌چجوری اخه؟!!.
رادوین: اوندفعه که رفته بودیم تو بیمارستان ….و من به لطف اون پیرزنه مجبور به اون عمل شدم…دختر دوست مامانم منو دیده با شما…همون پرستاره که اومد تو اتاق و رفت
بیشرف واسه من چشم ابرو هم میاد….کثافت مرض….منم سرررخ بقیه هم که غش کرده بودن از خنده‌…من به دایانا و آریانا گفتما ولی به آرین وچییییبی؟!

برگشتم یه نگاه خیلی خفن به دایانا و آریانا کردم…. که چرا به شوراتون گفتین قضیه کرم وپیرزنه و…
اونام سریع خندشونو جمع کردن یه لبخند ملیح بهم زدن….بترکید الهیییییی
رادوین درحالی که صداش یکم میلرزید گفت: و دختر دوست مامانم….مثلا میخواسته خودشو بندازه بهم به مامانم گفته و ازت عکس فرستاده
یا ابلفضل از دست خواستگاراش امنیت جانی که هیچ امنیت ملی و بین المللی و جهانی نداریم که
آرنج دایانا رفت تو پهلوم….و با آخم بچه ها رسما پوکیدن ….و من فهمیدم باز نیز بلند فکریدم….
عجب بدبختی گیر کردما…. این مرض ما خوب شه صلوات
و صدای بچه ها:اللهم صل الله محمد وآل محمد
چشمام از کاسه زد بیرون ….میخواستم سرمو بکوبم به دیوارررر ‌…یکی یه دیوار بده به منننن…. اینهمه سوتی زیاد نیست.هستا…. بقیه معده درد نگیرن یه دفعه…
قیافه ام شده بود ناله…
یعنی از قیافه ام معلوم بود میخوام بشینم گریه کنم…. میخوام ادامه رو بفهمم… یا خودم سوتی میدم …یا رادوین کشش میده
بلاخره خندشونو بیخیال شدن
و رادوین ادامه داد:خلاصه مامانم عکستو میبینه و خوشش میاد ازت‌… بعدش میده تحقیق کنن در موردت
(یا خدا خانوادشون خطر ناکنا از اونسر میدن اینسر تحقیق کنن )و وقتی میفهمه خانواده سرشناس و خوبی هستین و به دلایل دیگه که بعدا متوجه میشی…. میخواست تورو بگیره برا من
وا مگه مثلا دوچرخه یا لباسم بگیره واسه تو….بیشعوررر
رادوین:بعد من هرچی میگفتم سوتفاهم بوده و… باورش نمیشد و میگفت یا تو یا اون دختردوست مامانم که منم بشدت ازش متنفرمو… تا اینکه امروز میخواستم زنگ بزنم به دوست مامانم و خواستگاری تشریف ببرم اونجا… که خداروشکر اینجوری شد
با حرص نگاش کردم…. بیشعوررر کتک خوردماااا… خداروشکر اینجوری شد ؟؟!… در هر حال خدارو که شکر…ولی بابا کتک خوردن من خوشحالی نداره …بخدا نداره
بعد از زر زدنای زیادیم تو ذهنم…یه خورده به حرفاش فک کردم… دیدم جوووووووون مشکلم حلللل شد
خدایا دمت گرم که هوامو داشتی…. واقعا فک نمیکردم به این زودی راحت شم
اما خوشحالیمو در حد یه نفس عمیق نشون دادم…. همونم نمیخواستم نشون بدم در رفت از دستم
گفتم: خب پس… یعنی یه مدت واسه خانوادهامون نقش بیاییم؟!..
رادوین: اره دقیقا همین
من:خوبه…بدون هیچ توقعی از هم ؟!
رادوین:بدون هیچ توقعی
من:پس جلو همه شرطامونو بگیم تا پایدار تر باشه
رادوین:هرچند نیازی نیست… ولی باشه
من:خب یکی اینکه تو کارای هم دخالت نمیکنیم ….و جواب پس نمیدیم واسه کارامون‌…دو اینکه عر کی خریم هصوصی خودشو داره‌..سه اینکه سر یک سال طلاق میگیرم… حق طلاق هم با من و مهریه کم
رادوین:نه حق طلاق با خودم و مهریه هم هرچندتا شد
من:من نیازی به پولت ندارم،.. فقط اطمینان میخوام
رادوین:منم نمیخوام نگهت دارم واس خودم …اما غرورم اجازه نمیده بخوام حق طلاقو بهت بدم ومهریه هم کم ….هم اینکه نه خانواده من قبول میکنن نه خانواده خودت
اووو ماشالله غرور…بیخیال شدم…یه جورایی راست میگفت..‌.حتی شاید شک هم میکردن بهمون
من:باشه…پس سریه سال طلاق
رادوین:باشه
من:خب…. دیگه شرطام اینکه یسکال که زندگی میکنیم جلوی خانوادهامون که هرچند دوتاش نیستن خوشبخت جلوه کنیم… تهشم بگیم من بچه دار نمیشدم که طلاق گرفتیم
رادوین:باشه… حالا چرا تو؟!
من:نمیخوام بعدش مجبور به ازدواجم کنن…حداقل احتمالش کمتره

رادوین:خوبه…فقط اینو بگم که خانواده ام دارن جمع میکنن بیان ایران
من:خو پس چرا میخوان زن بگیرن برات
آرین:چون مزاحمه …میخوان مجردی بیان ایران خوشبگذره بهشون..
رادوین زد پس کله آرین
ومن یا خنده گفتم:قانع کننده بود
دایانا:خببببب پس مشکلاتمونم حل بشد… راحت و آسوده میریم شمال و تا آخر عید نمیاییم
من:نههههه نمیشههه
آریانا: بابا آرام…چرا یهو رم میکنی
من:گمشو… خودت رم میکنی الاغ
آریان: خو باش دعوا نکنین… بگو چرا یه دفعه داد زدی
من:بیا یکم از شوهرت یاد بگیر…میخواستم بگم تا همین چند روز باید بریم اونور خواستگاری ..
و نیشمو وا کردم
آرین :رسما خیلی هولن ها… چیمار میکنی تو خونه تو؟!!…
یه پوزخند زدم و گفتم : ماها وروزایی که پیششون رفتمو جنع ببندی شاید پنج سالم نشه… فقط چون واسشون اسکناس نمیدم بیرون… میخوان معامله ام کنن با این و اون
آریان: بیخیال آبجی… فکر این باش راحت شدی…و فک کنم باید جمع کنیم بریم شیراز جا شمال
من:نمیدونم شاید….ولی من اولا خیلی دلم میخواست برم شمال… بعدم که موقعیتمون واسه ازدواج جور نیست که… کاش بعد از اتمام درسمونو گرفتن مدرک میشد… آخه کلی از درس و دانشگاه خواهیم افتاد
رادوین :من میتونم زنگ بزنم باباتو راضی کنم
من:نه… نه… ولش کن … اگه اعصبانی بشه… جمیعا بیچاره ایم
رادوین :راضیش میکنیم…هیچی ام نمیشه
بعد گوشی بدست پاشد بره
دایانا:میخوایی زنگ بزنی؟!
رادوین:اره دیگه
من:مگه شمارشو داری ؟!!!
احساس مردم جا خورد… آرینم زد تو پیشونیش…. داشتم با تعجب نگاشون میکردم که…
رادوین گفت: نه حواسم نبود… خب شمارشو بده
همینجور متعجب شماره رو دادم…اونم چپید تو اتاق تا زنگ بزنه… بیشعور بز… نذاشت هیچکدوم همراش بریم بفهمم چی میگه..
خلاصه بعد از نیم ساعت که دقایقی طاقت فرسایی بود از اتاقش اومد بیرون…باخونسردی از کنارمون رد شد تا بره آشپزخونه…ما هم با حررررص نگاش میکردیم…البته آریان و آرین که کلا خونسرد بودن‌…نیش واشده رادوینم که از پشت معلوم بود حتی
که دایانا کوسن سنگین مبلو پل داد تو سرش…اونم به شدت
منم یه سوت افتخاری به افتخارش زدم و آریانا هم بوسش کرد…رادوینم برگشته بود با کوسن تو دستش با شبطنیت نگامون کرد…یه دفعه دوید سمتمون…دایانا که دررفت انگار که میدونست چی در انتظارشه…اما نمیدونستمم بهش حق میدادم چون من گرخیدم چه برسه به اون…خلاصه کوسن بازیمون شروع شد…اولش که ما دخترا باهم بودیم با رادوین…بعدش آرین وآریان هم اومدن که شدیم هسچکس با هیچکس…و هر کیو گیر میوردیم میزدیمش….اما بعدش شد زوج زوجی…اونارو مه میدونین …منم که با رادوین….اینقدر همو زدیم تا خسته شدیم.‌‌..بعدشم رفتیم چمدون منو جمع کردیم…یکمم خونه رو تمیز کردیم و گردگیری کردیم….شامم که قرمه سبزی درست نمودیم بعد از خوردنش رفایم فیلم ببینیم‌..که کوفتم نداشت…یعنی قبلش داشت تموم شده بود…دایانا هم شروع کرد به غر زدن که پاشین بریم به سمت شمال….ماهم هر چی گفتیم بابا آخر شب حالش بیشتره…بازم میگفت نوچ راه بیوفتیم من حوصله ام سر رفته…تهشم قرار شد بریم قایم موشک بازی بعدش بریم به سمت شمال….بچه هم خودتونین فاز میده خب اونم شب تو باغ…جوووونز

رفتیم تو حیاط که بازی کنیم…داشتیم جروبحث میکردیم که کی چشم بزاره که
رادوین گفت:خب بیا هیشکی چشم نذاره
من و آرین:اونوقت کی دنبالمون بگرده
رادوینم دیدچرت گفته پشت کلشو خاروند و جای دیگه ای رو نگاه کرد…
من:هرکی پیشنهاد داد که قایم موشک بازی کنیم همون چشم بزاره
هممون برگشتیم سمت دایانا
دایانا:اوییی اینجوری نگاه نکنینا…من گفتم بریم شمال و حوصله ام سر رفته…شمام پیشنهاد بازی دادین
رادوین:خب تو اگه غر نمیزدی بریم شمال…. ما هم پیشنهاد به بازی نمیدادیم
من:بله کاملا منطقی
دایانا:آتاااا
من:جاااااانم
دایانا:کوووووفت
من:ممنون….خو دیگه برو چشتو بزار
دایانا:من میترسم خب
آریانا:اع خو چرا اومدیم بازی…منم گفتما میترسم
من:اع اینقد ترسو نباشین دیگه مزش به همینه
آرین:خب میتونیم یه کاری کنیم…من و دایانم باهم چشم میزاریم…
من:آریاناهم با شوی گرامیش…منم با رادوین حتما
آرین:افرین زدی تو خال…
حالا میخوایین جفتی باشین یا تنها بستگی به خودت داره
همزمان باهم
من:تنها
رادوین:باهم
آریان:خب چی شد الان.
رادوین:باهمیم
برگشتم با حرص نگاش کردم ایش…محلمم نذاشت بیشعوررر…بلاخره دایانا و آرین چشم گذاشتن و ماهم بدو بدو رفتیم قایم شیم….منکه بدون توجه به رادوین رفتم سمت استخر وپشت یه ستون بزرگ قایم شدم‌…دقیقا سمت راستم خونه بود…. و سمت چپم استخر…که البته قسمت رو به استخر شیشه ایه…یعنی به جای دیوار از شیشه پوشیده شده…فک کنم میخواستن بشینیم تو پذیرایی حس شمال بودن بهمون دست بده…که البته ماهیچوقت اونجایی که شیشه کار شده نمیریم بشینیم..‌چون تلوزیون اینوره…خلاصه تو همین چرت و پرتا بودم که دیدم یک سد انسانی جلومه…اسمشم رادوین بود…دستاشو گذاشته بود دوور سرمو و تقریبا خودشو بهم چسبونده بود که قایم شه‌..البته اصن باهم تماسی نداشتیم….فقط چشمای من اندازه چشم گاو شده بود از شدت تعجب….اونم که خندش گرفته بود
آهسته گفت:چته؟!!!
من:فاصله اسلامی رو رعایت کن
رادوین:بابا میخوام قایم شم
من:خب مگه گفتم نمیخوایی قایم شی‌..چرا اومدی اینحا
رادوین:عقل کل جفتیم فک کنم…
من:خب که چی؟!
رادوین:مثلا باید باهم قایم شیما
من:خب اگه باهم قایم نشیم که دنیا به آخر نمیاد که….که تو معذورات باشیم
رادوین:خب بابا گفتم شاید بترسی….یه چیزی هم میخواستم بهت بگم
من:چی می خوا
و جیییییغ و خودمو تو بغلش انداختم و صفت چبیدمش


صفت چسبیده بودمش…جوری که انگار میخوام باهاش یکی شم…اونم اول خشک شد انگار تعجب کرده بود…اما برگشت پشت یرشو نگاه کرد…محکم منو بین دستاش گرفت وچسبوند به خودش…بعدم با یه دستش سرمو آورد پایین و چسبود به شونش…یعنی سرم رو سینش بود و دیگه اون هیولای وحشتناک پشت سرمو نمیدیدم…و همین کافی بود کل ترسم به یکباره بخوابه…انگار تو امن ترین جای ممکن بودم و هیچ چیزنمیتونست به من آسیب برسونه…برام واقعا عجیب بود…حس خاصی بود…یه حس که هیچ وقت تا حالا نداشتم…تو آغوشش بودم و به امنیتش فکر میکردم…به این فک میکردم که هرکی صاحب این آغوش بشه چقد خوش بحالشه…برای یه لحظه به طرف حسادتم شد…و بعدش از حسادتم سخت متعحب شدم…تو همین فکرا بودم که هرم نفس هاشو کنار گوشم حس کردم….سرشو آورده بود کنار گوشم…تقریبا چسبیده به گوشم
گفت:میخواستم همینو بهت بگم کوچولو…میخواستن مارو بترسونن مثلا…که البته تو ترسیدی
چیزی نگفتم…یعنی حرفم نمیومد…نمیتونستم چیزی بگم…خشک شده بودم
آرین و دایانا یه ماسک وحشتناک زده بودن رو صورتشون…از اینا که شکل گوریل بودن…کلی هم مو داشت…چهارتا دندون کج و ماوج از دهنش زده بود بیرون…خون هم دور دهنش بود…بعد یه چشمش نیمه بیرون بود…یکی دیگه شم کلا زده بود بیرون…از این شکلا وحشت داشتم…آخه وقتی بچه بودم با همینا پسر دوست بابا حمید منو ترسونده بود…و مونده بود یه خاطره برام…
من:بگو از سرشون ماسکو بردارن…من نمیتونم نگاشون کنم
رادوین:برداشتن
منم تیر و با اعصبانیت خودمو از بغلش کشیدم بیرون‌..اما ولو شدیم روهم…آخ پرس شدم…با خنده خودشو از روم بلند کرد…متاسفانه منو صفت چسبیده بود منم اومدم خودمو بکشم بیرون‌..پاهامون پیچید توهم وپهن شدیم رو هم‌…صدای خنده آرین و دایانا بلند شد…سریع با اعصبانیت بلند شدم
من:بخندین نابودتون میکنممممم
به زور خندشونو نگه داشتن
من:خیلی بیشعورین…شماها میدونستین من فوبیای ماسک دارم.
حالا بشدت خندم گرفته بود از کلمه ی فوبیای ماسک‌…به زور خندمو جمع کردم و ادامه دادم
من:دایانا از تو توقع نداشتم…میشه گفت آرین یادش نیست من به شدت میترسم از اینا‌..اما تو نه…واقعا که به شمام میشه گفت دوست
بچه ها رسما لال شده بودن و با نگرانی نگام میکردن…آریان و آریانا هم که اونور تربودن و با تعجب منو میپایبدن اومدن کنار دایانا وایسادن…
من:آریانا حداقل تو جلوشونو میگرفتی…تو که همیشه نقش خوبا رو داری…به من رسبد تموم شد
بعد تند تند به صورت قهر به طرفشون رفتم…و مثلا میخواستم از کنارشون رد شم…دایانا که رسما داشت اشکش در می اومد…به کنارشون رسیدم مث چی پریدم و آرین و دایانا رو پرت کردم تو آب…تو بغل هم بودن آخه دایانا ناراحت رفته بود تو بغل آرین…و آمادگی هم نداشتن و خیلی شیک رفتن تو آبا…آریان رو همبا یه هل انداختم تو آب…بسکه همش آروم و متعجبه از کارای من…کلا مورد هدفه…آریانا هم که سریع جنبید و در رفت…اما خودمو رسوندم بهشو اونم شوتیدم تو استخر

حالا دو عدد زوج خیس داشتیم
من:یوهاهاها…منو میترسونین؟!…فک کردین منم وایمیسم نگاتون میکنم…هرچی ام گفتم حقتونه…نوش جونتون…تازه شانس آوردین رادوین بود و زیاد نترسیدم وگرنه چیز بیشتری در انتظارتون بود…حالا هم قایم موشک تعطیل…تا بخشکین خودتونو و آماده شین…حرکت میکنیم به سمت شمااال.
و سرخوشانه حرکت کردم به سمت خونه…که وسط راه حس کردم تو هوام …بعد دیدم دارم میرم سمت استخر…اینم بگم مث پیتکو پیتکو اسب بود‌…دل و روده ام بهم پیچید…یکی بیاد گره اش رو وا کنه…تو فکر این بودم که من چجوری دارم میرم سمت استخر….چییییی؟!…استخررررر؟!…نهههه
و پرت شدم تو استخر‌…لحظه آخر فقط چهره خندون رادوینو دیدم که اونم مث مونگولا با من پریده بوده…سریع خودمو کشیدم بالا….دک و دهنم پر آب شده بود…بچه ها پوکیده بودن از خنده‌…طلبکار زل زدم به رادوین که خندید و چشمک زد بهم..ازحرص زیادی یه جیییییییییییییغ بنفش کشیدم…که البته به تهش نرسید… آبی که رفته بود تو دهنم پرید تو حلقم و نزدیک بود به دیار باقی بشتافم…با چندتا مشت تو قفسه سینم نجات یافتم و از وسط راه دیار باقی شتافتم به برگشتن‌..اممم چیزه یعنی برگشتم‌..خلاصه قایم موشک به آب بازی ختم شد…و خیلیم خوش گذشت …بعد از آب بازی که نیم ساعت یا یک ساعت طول کشید…بعدشم از اونجایی که آب استخرخیلییییی تمیز بود….مجبور شدیم همگی حموم کنیم…ولی ترس از اینکه ممکنه سرما بخوریم باید سریع میچپیدیم حموم…بنابراین ما دخترا سری یه قرص سرماخوردگی انداختیم بالا…خونه رو هم به گند کشیده بودیم…آب از سر رومون میریخت…ولی لباسامونو در نیاوردیم…لباسی هم نداشتیم که دربیاریم …زیر بلوز البته منحرفا…
خلاصه اومدیم بیرون از آشپزخونه که دیدیم آرین و آریان دارن سر اینکه کی اول بره حموم دعوا میکردن…تهشم رادوین خیلی شیک با حوله پرید تو حموم و درو بست بدون هیچ جر و بحثی…اون دوتام ماتشون برده بود…ماهم با هروکر و مسخره کردنشون رفتیم بالا…سه تایی چپیدیم تو حموم…اب داغ رو باز کردیم و خودمون مشغول شونه کردن موهامون شدیم…کل حمومو بخار برداشته بود…دیگه فک کنم درصد سرماخوردگیمون بیاد پایین…خلاصه تو حمومم کلی آب بازی کردیم…اومدیم بیرون ولباس پوشیدیم و موهامونو خشکیدیم‌…لباسامونم یه تیشرت شلوار گرم با شال بود…فقط واسه من مشکی…واسه دایانا سفید …واسه آریانا هم خاکستری…کلا یه رنگ از سرتا پا…رفتیم پایین تا خوراکی هارو آماده کنیم…مث اینکه رادوین اومده بود بیرون‌…و آریان داخل بود…آرین هم مغموم بیرون نشسته بود خخخ…وقتی مارو دید با تعجب نگامون کرد و
گفت:همتون رفتین حموم؟!..
دایانا:اره…چطور؟!
آرین:گربه شور دیگه؟!(تمیز نشستین خودتونو)
من:خودت گربه شور کردی نکبت
آرین:خب چجوری رفتیم تو این مدت کم
آریانا:چهل و پنج دقیقه استا
آرین:بهرحال پونزده دقیقه نمیشه شست خود را
دایانا:عقل کل سه تایی باهم رفتیم
آرین با دهانی باز نگامون میکرد
من:ببند فکو تا مگس نرفته
آرین:دایانا با اونا میری با من نمیایی…مگه من چی کم دارم…حالا چرا به عقل خودمون نرسبد
بشر اینقدرررر پروووو
من:چون بی هوشین
بعد دست دایانا رو که داشت با اعصبانیت نگاش میکرد و همچنین سرخ بود از خجالت کشیدم و رفتیم به سمت آشپزخونه…آریانا خنده کنان به دنبالمون اومد

وسط آشپزخونه که رسیدیم…سه تایی یه نگاه بهم کردیم و پوکیدیم ازخنده…وایییی مامان دلم…دایانا همچنان سرررخ…هرچی تو مجردی خجالت نکشیده تو متاهلی از دست آرین خواهد کشید…کلا پرو وبی پرواس…
من:مواظب باش…خطریه ها
دایانا:واس همین دوری میکنم
باز پوکیدیم…واییی یکی منو بگیره نمیرم از خنده…خلاصه با شوخی و خنده خوراکی ها رو به دو دسته قسمت کردیم…که چیپس و پفک و تخمه و… بودن…بعد سه تایی رفتیم وگذاشتیمشون تو ماشینا…یعنی ماشین من ورادوین…بعد برگشتیمو چمدون منو آماده کردیم…داشتیم به بدبختی از پله ها می آوردیمش پایین که آریان به دادمون رسید و بردش گذاشتش تو ماشینم…خلاصه دیگه همه آماده شده بودن…بعد چک کردن آب و برق و گاز خونه….و بستن شیر فلکه اصلی آب و گاز و… درا رو قفل کردیم در حیاطم رادوین قفلید و همگی به سمت پارکینگ رفتیم….چون درش کشویی بود فقط ریموت میخواست….و نیازی به قفل و… نبود
رسیدیم به ماشینا…مادخترا رفتیم به سمت ماشین من…که صدای طلب کار آرین
آرین:کجا؟؟
دایانا با تعجب:سوار شیم دیگه…مگه نمیخواییم بریم شمال
آرین:اره منتها نه سه تا دختر…اونم تنها تو ماشین
آریان با اخم نگامون میکرد….رادوینم با جدیت کامل….ما دخترا هم سردرگم همو نگاه میکردیم…
من:خب مگه چه اشکالی داره باهم باشیم
آریان:نصفه شبه ها…اگه مزاحمتم براتون پیش نیاد… ممکنه خوابتون ببره یه اتفاقی بیوفته بلاخره…بهرحال نمیشه
آریانا:ولی ما
آرین:میدونم مواظبین…. اما نمیشه به دیگران و یا اینکه تو جاده کسی نیست اطمینان کرد
دایانا:اما ما هم میخواییم با هم باشیم
آرین:نمیشه….اصن شما هیچی… ما نمیتونیم تا اونجا با نگرانی سر کنیم
دایانا:ولی ما بیشتر مسافراتمونو بدون شما باهم و سه تایی و با همین ماشین رفتیم
آرین با اخم و جدیت:ولی ما الان هستیم….پس بیا اینجا پیش شوهرت
دایانا اومد بحرفه که دستشو فشردم… نمیخواستم دعواشون شه …هولش دادم به سمت ماشین… اونم با ناراحتی نگام کرد …که براش با خوشحالی مصنوعی بوس فرستادم… رفت به سمت آرین و در عقبو باز کرد و نشست…به سمت آریانا برگشتم و آروم
لب زدم: نذار دلخوری پیش بیاد
اونم چشماشو باز و بسته کرد… به معنی باشه و رفت به سمت ماشین و درعقب باز کرد و نشست گ…رادوین هم سوییچ و پرت کرد برای آرین و اونم گرفت… و با آریان سوار شدن… ولی رادوین سوار نشد و همونجا موند… با ریموت درو زدم و اونا حرکت کردن و رفتن به سمت در

با ریموت درو باز کردم…اونام با ماشین به سمت در پارکینگ حرکت کردند… از پارکینگ زدن بیرون… اما منو رادوین فقط زل زدیم بهم… اون موشکافانه نگام میکرد… منم ناراحت و گرفته… تازه به عمق ماجرا پی برده بودم… دیگه هیچی مث قبل و مجردی دخترا نمیشه… پی بردم چقد از هم دور خواهیم شد… دلمم بد گرفته بود… قرار بود خیلی تو ماشین خوش بگذره مث قبلنا
رادوین:خوبی؟
من:اوهوم
و ریموت و سوییچ رو پرت کردم براش… سوار شد و حرکت کردیم
رادوین:حق داشتیم
من:اره حق داشتین
رادوین:پس چته؟!
من:هیچی
رادوین:میشه بپرسم مشکلت چیه مث زهرمار شدی؟!
من:مشکلم اینع… میخواستم پیش خواهرام باشم بترکونیم
رادوین:مگه من چمه؟!!
من:اعصا قورت دادی…باید تا خود اونجا یا بخوابم یا چرت بزنم…
با حرص نگام کرد و چیزی نگفت… منم محل ندادم
شدید اعصابم داغوووون بود… خلاصه به سمت شمال در حرکت بودیم

منم با اخم برگشته بودم سمت پنجره…که با صدای بلند آهنگ پریدم هوا….بر گشتم با اخم نگاش کردم…که چشمام از حدقه زد بیرون…یه آهنگ قر دار گذاشته بود و همراش دست و سرشو تکون میداد… و گاهی بشکن میزد….برگشت منو نگاه کرد و غش کرد از خنده…و با سر اشاره کرد بهم…یعنی شروع کن دیگه
یجوری تو حالت اینکه مثلا یه دیوونه دیدم نگاش کردم…و که غش نمود از خنده البته
رادوین:میخوام بهت نشون بدم اعصا قورت داده نیستم
در واقعا تو این چند وقت اصن اعصا قورت داده نبود…. و تو هر کاری که ما انحام میدادیم شرکت میحرد… هم خودش هم پسرا
مث ما بچگی میکردن…خلاصه چندتا بشگن جلوم زد دید نه ما راه بیا نیستیم بیخیال شد…و خودش تنها داشت حال میکرد
بعد دیدم زیادی داره بهش خوش میگذره…. و منم نقش اعصا قورت داده رو دارم
..شروع کردم به قر دادن…بشکن میزدم و دستامو تکون میدادم…بعضی وقتام یه قری به کمر میدادم…وقتی ام از داخل شهر رفتیم بیرون…رادوین شروع کرد مسخره بازی…یه بار دستاشو میزد به کمرش ادا مرغ در میورد…من رسما میپوکیدم از خنده…التماسشم میکردم که فرمونو بگیر تا به گ.و.ه نریم…البته به طور محترمانه…خلاصه خیلی حال داد… کلی ام تو راه خوراکی خوردیم وخوش گذشت…صدا ضبطم تا خود اونجا زیاد زیاد بود…به طوری که اگه میخواستیم بحرفیم باس داد میزدیم…مث الدنگا هم خاموش نمیکردیمش تا راحت تر بحرفیم…یه پا مونگول بودیم واس خودمون…خلاصه رسیدیم اونم طبق آدرس دادنای آرین….‌‌خداروشکر وضع بچه ها اونور هم خوب بود و خوش میگذشت بهشون…وقتی رسیدیم داشتیم میمردیم از خوشحالی…ویلا رو به دریا بود…هیچ‌ویلای دیگه هم نبود و کاملا تو ساحل آزاد و راحت بودیم….و چیزی که خیلی منو خوشحال کرده بود نمای چوبی ویلا بود…خیلی خوشگل بود و من ذوق مرگ شده بودیم…من و دخترا باهم به سمت ویلا رفتیم و درشو باز کردیم…البته دایانا کلیدو آورده بود….تا درو باز کردیم کلا قیافمون آویزون شد…داغون شدیم یعنی….برگشتیم و زل زدیم به آرین ….اونم با حالت طلبکارررو ناامید….آخه ویلا واسه ارین بود

کل خونه با خاک یکسان بود یعنی…کلی مبل و کمد و …وجود داشت که با ملافه پوشونده بودن….اینقد خاکی بودن که اکه نمیدونستم این پارچه ها سفیدن میگفتم قهوه این….کلی حشره های باحال هم زندگی میکردین اون گوشه موشه ها واسه خودشون…شاید حتی بعضیاشونم ناشناخته بودن …یه گوشه از خونه دیوار انگار یه رنگ خیلی بدی داشت و اصن به دیگر دکور خونه نمیومد…انگار دیواره کاه گلی بود…میترسیدم پا بزارم تو طوفان شن راه بیوفته…از همه جا خاک و کثیفی میبارید…طبقه بالا هم موجود بود دوتا در هم طبقه پایین بود که یکیش بسته بود و احتمالا اتاق بود…اونیکی در دستشویی بود..درش باز بود…اوووق یعنی فک کنم دیگه پا نذارم تو این دستشویی….در همین هنگام یه موش اومد رد شد که قیافه هامون از چندش چپر در چلاق شد و

آرین که داشت چمدون به دست پشت سرمون میومد…ایستاد و با تعجب نگامون کرد…
آرین:چتونه؟؟؟!
من:هیچی…یه نگاه اینجا بنداز
آرین چمدون بدست اومد سمت در ورودی….و فکش با زمین برخورد کرد…یعنی حالش بدتر از ماهم گرفته شد…به معنای واقعی هنگ کرده بود…مث اینکه خودشم خبر نداشته…ما فکر کردیم آورده واس حمالی…که با یک تیر دو نشان بزنه…اما نه باوا اینقدرام زرنگ نمیزنه…
بعد دیدیم مث شکست خورده ها زل زده به خونه…گفتیم الان غرق میشه میمیره
رادوین:بیخیال داداش…تمیزش میکنیم…سکته نکنی
آریان:اره باوا
من:راسشو بگو مارو آوردی واسه حمالی نه؟…چقد زررررنگ
میدونستما حساسه رو اینچیزا…اما میخواستم انتقام بگیرم ازش…بابت حالگیری امشب
برگشت با زاری نگام کرد و
گفت: نه بخدا
من:اصن ضایع اس…قسم نخور…والا
دایانا دیگه دلش نیومد شورشو اذیت کنم
گفت:اع اذیتش نکن…خودتم میدونی اینجوری نیست
من:اع شوهر ذلیل…میخواستم انتقام امشبو ازش بگیرم…قهوه ای کردی که
آرین:اع خودتم میدونستی که حق داشتیم نگران باشیم
دایانا:آرررررین
من:زر نزنین دوتاتون…حال ندارم مشت و مالتون میدم ها.
آریانا:آتاناز چه لات شدی داش..
من:اری و همچنین شما…
یه دفعه دیدیم آرین گوشی بدست داره شماره میگیره…
آریان:به کی میخوایی زنگ بزنی؟؟
آرین:ددی جان…ببینم درست آدرسو داده یا ما اشتباه ادرسو فهمیدیم
آریان:آهان
من:خو پ چرا در واشد؟؟
آرین:اره خب…شاید فک کرده اون ویلا کثیفه جا این ویلا…ببینم آپرسش کجاست
من:خو کلید اونجا رو نداریم که
دایانا:اع ببند دیگه…این یه ذره از امیدمونم نگیر…بذا بزنگه
من:باوشه
الان اونجا صبح طرفای ساعت هشت یا نه بود و از این نظر مشکلی واسمون پیش نیومد که مزاحم نباشیم…
بابای آرین اسمش مایک میباشد…بعدم کلا نمیشه به غیر مایک خالی چیز دیگه ای صداش کرد…مثلا حاج مایک؟؟!!…اقای مایک؟؟!…مایک آقا؟!!…مایک جان؟؟؟!…مایک جونم؟؟!!..والا نمیشه دیگه…منم همیشه میگم ددی آرین…تا جایی هم یادم میاد نه عمو صداش کردم نه دایی…هروقتم میخواستم یه چیزی بهشون بگم یه اهن و اوهونی یا سرفه ای میکردم…خودش برمیگشت نگام میکرد منم زرمو میزدم…
آرین:الو..سلام خوبین؟؟
ددی آرین:…..
آرین:ممنون ماهم خوبیم….میگم بابا ما اومدیم شمال و الانم کنار خونه وایسادیم…بعد یه مشکلی هست میخواستم ببینم
ددی آرین:…..
آرین:ببا چرا میخندی؟؟!!!…نکنه زیر سرخودتونه و عمدا؟؟
ددی آرین:….
آرین:اع خب پدر من اینموقع وقت گوشمالی دادن به من بود؟؟
ددی آرین:….
آرین:چه موقعیتی؟؟…خب معلومه دیگه…من دفعه اولمه با زنم میام مسافرت ها
ددی آرین:….
آرین:اره درسته میفهمه بلاخره…اما درست نبود کارتون …حداقل قبلش ندا میدادین…ما الان کجا بخوابیم امشب؟!!!
ددی آرین:….
آرین:یعنی چرا خبر ندادین
ددی آرین:…
آرین:بله دیگه از این به بعد قشنگ یادم میمونه..اصن مگه میشه یادم بره
ددی آرین:…
آرین:نه دیگه…برین به کارتون برسین…بای
داغون بودیم از خنده به خاطر قیافه آویزون آرین…
دایانا:چی شد؟؟
آرین:هیچی دیگه باید همینحا بمونیم…دفعه قبل مث اینکه بابا بهم گفته اینجا اوضاعش داغونه درسش کن… اونم چند بار… انداختم پشت گوش…بعدم که کلا یادم رفت…الانم میگه نه آدرس و نه کلید اون ویلا رو میدم و اینکه یکم خجالت بکشی آدم شی…تازه شانس آوردیم فقط تمیزکاری مونده چون خونه نیاز به تعمیر داشته مخصوصا سقفش که بابا دادن درست کنن…
چند ثانیه گذشت…بعد جمیعا باهم پوکیدیم…همگی میخندیدیم…حتی خود آرین…وایی خدا چه خجالت کشیدنش باحاله…مث گربه شرک شده بود

بعد از اینکه ترتر خندیدنامون تموم شد…برگشتیم سمت ماشینا و چمدونارو گذاشتیم سرجاشون…شانس آوردیم که یه دونه فرش حصیر مانند همراهمون آورده بودیم…همینجوری عشقی…به این فک کرده بودیم که شاید یه جا بخواییم بشینیم ی بریم گردش…بنابراین فرشو پهن کردیم…ماشینارو هم یکی اینور فرش یکی اونور فرش پارک کردیم…حالا درگیر این بودیم پسرا کجا بخوابن دخترا کجا…که بعد کلی جدر و بحث قرار شد ما تو ماشین و پسرا بیرون…البته از همون اول مشخص بود…اما شاه دامادان دوست میداشتن که کنار خانوماشون بخوابن…اما من و دایانا به هیچ عنوان قبول نکردیم و گفتیم میخواییم پیش هم بخوابیم…البته ۹۹%انگیزه دایاناواسه انتقامش بود…منم ۱۰۰%ترس داشتم تنها بخوابم…اونم توماشین ودرکنار دریا…البته تو این مدت که مشغول دعوا و… بودیم…آریانا تو ماشین رادوین لالا بود…بچم عادت شده بودش…امروزم که آب بازی کرده بود و آبم یخ…به فنا رفته بودش…دلدرد و کمردرد شدید بود…خلاصه من و دایانا رفتیم تو ماشین من…دایانا قرار شد عقب بخوابه…صندلی های جلو رو خوابوندیم تا نیوفته…منم صندلی شاگرد خوابیدم…هیچی هم از قبیل پتو و بالشت و…برنداشتیم
بسکه ما قانع هستیم….البته واسه این بود که همشونو چپونده بودیم ته ماشین رادوین تا آریان بتونه پیش آریانا بخوابه…بلی آریان حق داشت اما آرین نه…تازه خود آریان هم حق نداشت…فقط واسه این بود که آریانا گناه داشت…تازه یه شانس دیگه هم آورده بودیم و بودن…پتو و کیسه خواب…اورده بودن…چون قرار بود جنگل بریم…آرین و رادوین هم بیرون از ماشین…و داخل کیسه خواب ,خوابیدن…
چون ظهر خوابیده بودم…خوابم نمیومد یه نیم ساعتی گذشته بود که دیدم انگار یه شبح داره راه میره تو ساحل…سکته کردم…گفتم شاید توهم زدم که دیدم داره میاد سمت ماشین…اهسته اهسته داشت میومد…و من صورتشو نمیدیدم…پسرا ندیدنش یعنی؟؟…کنار ماشین که رسید ایستاد…نفس منم در نمیومد…اومدم با اخرین توانم حیغ بزنم که دیدم لباساشو استایلش خیلی آشناس…یه ذره دقت کردم دیدم آرینه… خاک تو گوشاش…یکی بیاد قلبمو از تو کفشم در بیاره…این چرا نخوبیده؟؟…دیدم خوابم نمیاد… گفتم برم یکم باهاش زر بزنم ببینم چه مرگشه…آهسته از ماشین پیاده شدم…یهو برگشت سمتم…وووی
من:اویی بابا… چته؟؟؟…سکته کردم
آرین:توهم منو ترسوندی
من:خو باش…حالا چته چرا نخوابیدی؟؟؟!
آرین:همینطوری
من:بنال بینم چرا کشتی هات غرق شده؟؟
آرین:بگم…شاید باورت نشه
من:ایش …بگو دیگه
آرین:خب…یعنی چیزه
من:چی چیزه؟؟
آرین:خب…چیز… یعنی… اممم… من بدون دایانا خوابم نمیبره
یه جوری با چندش نگاش کردم که
گفت: چته؟؟!
من: عخیییی… مامانیییی …گوگولیییی
آرین: زهرمار
من: ایش… میخواستم بگم بیا پییش بخواب… اما دیدم لیاقت نداری…بای بای
آرین: اععع.. کجا میری؟؟!
من: بخوابم دیگه
آرین:خب بابا… بگم شکر خوردم حله؟!
من:اره حله
اومد درو باز کنه بره تو
من:اویی کجا؟!!
آرین:برم تو ماشین دیگه..خودت گفتی حله
من:اره ولی نگفتی که…
آرین:چیو؟!
من:شکر خوردم
با حرص نگام کرد و
گفت :شکر خوردم
بعد اهسته :خوردی
من :چیزی گفتی؟!
آرین:نه عسیسم
من: نه داشتی میگفتیا..
آرین:داشتم میگفتم زیادم خوردم…
من:آهان خوبه…خب دیگه مرخصی
آرین:کوفت… توام اگه خواستی میتونی جای من بخوابی
من:اع باز گفتی من نمیدونستم….نوچ …خطرناکین …میخوام پیشتون بخوابم
با پنچری :باوشه
در عقبو باز کرد تا بره داخل

وقتی دید صندلی ها خوابوندیم رو صندلی عقب…اومد بیرون و در جلو رو باز کرد…فک کردم تصمیم گرفته بخوابه رو صندلی راننده..اما دیدم صندلی رو یکم آورد بالا تر…در جلو رو بست و رفت عقب و دایانا رو کشید تو بغلشو گرفت خوابید…یعنی یه جوری بود که انگار آرین دشک دایاناس…وایساده بودم همونجا و هنگ نگاشون میکردم…آرین هم بیخیال من قشنگ تو بغلش می چلوندش…که چشمش خورد به من…
تو همون حالت گفت:چرا نمیایی بخوابی؟؟
من:قربون دستت…من میرم بیرون میخوابم فازش بیشتره…شب بخیر
آرین با تعجب:باشه…شب بخیر
ایش چه وضعشه…آدمم اینقد پرو…مثلا اونجا ایستاده بودما…انگار نه انگار مجرد اونجا ایستاده…فک نمیکنه دلم میخواد…یا اصن چشم و دلم وا میشه..منحرف میشم…یعنی آینده یه مملکتو خراب کرده فک کنم…یعنی تضمین میکنم هر کی یه دور پیش آرین رفته مخش منحرف شده…منم منحرف شدم رو نمیکنم خخ… خلاصه اونارو رها کردم به حال خود…و رفتم تو کیسه خوابی که مال آرین بود… کپمو گذاشتم…حال نداشتم کیسه خواب خودمو بیارم…و فک کنم زیر آریان باشه…اما یه مزیت داشت اونم این بود…یه حا صاف بودم و اینکه تو کیسه خواب راحت بودم…چون بزرگتراز قد و قواره ام بود…راحت توش شلنگ تخته مینداختم…تو ماشین میترسیدم بخوابم فردا بپاشم ببینم داشبردو کندم…اعضای زیرشم کندم…خلاصه یه سوراخ درست کردم که میشه زمینو دید ازش…اما من که اینحا میخوابم مطمعنم مث چی پشیمون میشم…سرد بود هوا و احتمال سرماخوردگی زیاااد…اما بهتراز دیدن صحنه های ۱۲۰+بود…برخلاف قبل تا چشمامو بستم نفهمیدم چجوری خواب رفتم…
…………………………………….
درخواااب ناز بسر میبردم…خیلیم هوا سرد بود…بعد تو خواب حس نمودم از یه جایی پرت شدم پایین…خیلیم وحشتناک بود…چون از ترس پریده بودم اول یه جفتک زدم که خورد به یه چیزی….امیدوارم اون بخت برگشته…هر چی باشه به غیر آدم…حالا اینو بیخیال بقیشو بگم…یه جیغ زدم سیخ نشستم…بعد صدای یه نفرکه
میگفت:چی شده؟؟خوبی؟؟
بدون جواب دادن به طرف
من:وایی پرت شدم…افتادم…متلاشی شدم…پاشیدم….تیکه تیکه شدم….مردم…وا چرا میتونم بحرفم؟…یعنی زنده ام؟؟…اوا چرا تیکه تیکه و متلاشی نشدم؟؟.
با صدای خنده ی بلند یکی با یه جیغ دیگه برگشتم سمت صدا…که باز صدای جیغم بلند شد…حو کرفته بودم ..یه لب و دهن و چشمای طوسی آبی تو دوسانتی صورتم بود…. که مطعلق به یک پسر بود…تازه پسره پهلوشو محکم چسبیده بود…به معنای واقعی هنگ…چشمای طرف داشت از تو کاسه در میومد…یه چند ثانبه که گذشت…با درک موقعیت پوکیدم ازخنده…چقد من جوگیرم…نفسم در نمیومد یعنی…صدای خنده چند نفر دیگه هم بلند شد…برگشتم دیدم آرین و دایانا و آریانا و آریان هم از ماشین اومدم بیرون و دارن میخندن…رادوینم داشت میخندید…وایی بیچاره رادوین چه جفتگی خورد…خلاصه چون با شاهکار اینجانب همه خواب از سرشون پریده بود… قرار شد آرین و آریان و رادوین برن صبحانه بگیرن…البته میخواستن دنبال کارگر هم برن که قبول نکردیم… و گفتیم خودمون تمیز میکنیم حالش بیشتره…خلاصه اونا رفتن ماهم کیسه خوابا و…رو جمع کردیم…البته من دایانا فقط…چون رنگ آریانا شدید پریده بود… و معلوم میشد ضعف کرده…مث اینکه دیشبم نتونسته بوده بخوابه و آریان هم پا به پاش بیدار بوده….اخیییی..خلاصه نذاشتیم دست به بزنه…بعدم پریدیم تو خونه ببینیم چقد اوضاعمون داغونه…تو خونه همه چی موجود بود…البته منظورم اسباب و اساسیه بود…ولی همه جارو کردو خاک گرفته بود…اما خداروشکر رو میز و مبل و صندلی پارچه کشیده بودن…همچنین تلوزیون…اما تشک تخت ها قابل استفاده نبود و باید عوض میشد…پرده هارو هم باید میشستیم …که البته بدیم خشک شویی بهتره…میزنیم پرده های خوشگل مریم خانومو به فنا میدیم…البته خونه زیادم کثیف نبود مث اینکه مثلا ده ساله که طرفش نیومده باشن… به اندازه یک سال یا دوسال…خخخ خیلیم کم…خلاصه بیخیال بازرسی شدبم و رفتیم تو آشپزخونه…

میخواستیم چندتا لیوان بشوریم با کتری واسه صبحانه که اصن آب نبود…تازه چندشمونم میشد بخواییم با اونا چایی و… بخوریم…آریانا هم که حالش خوب نبود…بنابراین با دایانا فرستادمشون برن تو ماشین…منم زنگیدم به آرین…بعد از چهار بود برداشت
من:کجایین؟؟
رادوین:سلام
من:علیک سلام… ارین کجاس؟؟
رادوین:تو مغازه
من:هنوز نگرفتین؟؟
رادوی:نه
من:خب تو شهرین که؟؟
رادوین :اره
درد…زبونت خسته نمیشه توضیح بدی…مردیکه باغ وحش
من:پس به آرین بگو یه کتری برقی بگیره…. با لیوان یه بار مصرف… اممم تشک تخت هم نیاز داریم… بگو اونارم بگیره …تا شب بشه خوابید
رادوبن:باشه فقط دونفره ؟یک نفره ؟
همینطور که میرفتم به سمت اتاقا
گفتم: الان نگاه میکنم… راستی شیرفلکه کجاست؟؟..؟ آب نیست تو لوله ها
رادوین:تو حیاطه….کنار دیوار شیشه ای پذیرایی… دره رنگش آبیه و مربعیه
من:اهان باشه… خب باید دوتا تشک دونفره بگیرین همین
رادوین:فقط ما یه خاکی تو سرمون باید بریزیم
من:اره …نظرت با گل چطوره؟؟
با خنده: اونم خوبه
من:پس به فکر خودمون باش
رادوبن:باشه…خب دیگه کاری نداری؟؟
من:بار دارم میایی؟؟
رادوبن:مرض… دختره ای زبون دراز
من:بای بای
و قطع کردم
رفتم تو حیاط … اخی دقت نکرده بودما…دبشبم زیاد معلوم نبود البته…یه حیاط متوسط داشت…که یه میز و صندلی سفید و البته زنگ زده تو حیاط بود…حیاط پر شن و برگ درخت بود…به طوری که باید با بیل حیاط رو تمیز میکردی….حالا تا پیدا کردن اون دره آبیه بدبخت شدم… چون زمین پر برگ پرخت و..بود…روی در پوشیده شده بود و پیدا کردنش یه نیم ساعت وقت برد… تازه دوتا گوشه حیاط رو گشتم… چون دیوار شیشه ای بسکه کدر بود… و پرده خورده بود… نفهمیدم اول کدوم طورفه….حالا درو پیدا کردم زورم نمیرسید بازش کنم… رفتم تو ماشین خودم ویه چکش متوسط برداشتم با پیچ گوشتی بزرگ… حداقل اینا ایندفعه بردرد خوردنا…اینارو گرفتم مثلا ماشینو تعمیر کنم که یاد ندارم… خلاصه با پیچ گوشتی زدم زیر در و بهش فشار آوردم تا تونستم بیارمش بلا… با چکش زدم به شیر فلکه تا باز شد… خوشحال و شاد و خندان رفتم چکش و پیچ گوشتی رو گذاشتم سرجاش… برگشتم تو آشپزخونه که
با دیدن آشپزخونه به گندتر کشیده شده… میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار… مث اینکه شیر آب رو باز گذاشته بودیم… تا فلکه رو باز کردم.. هرچی آب زنگ زده و گل بود ریخته بود بیرون تو سینگ ظرفشویی و کف زمین… خدایا شانس تقسیم میکردی من کجا بودم.. خلاصه بیخیال شدم تا یه گند دیگه نزدم… و رفتم نشستم تو ماشین

در شاگرد راننده رو باز کردم …و سوار شدم …دایانا که رو صندلی راننده نشسته بود برگشت سمتم…
و گفت: چته؟!!… چرا برگشتی؟؟!
من: یعنی… چیزه
دایانا:چیزه؟
من:اینکه …امممم… اخه چیزه… هان؟؟؟.. آهان… شما اینجا باشین؟… من تنها برم بتمیزم ؟
دایاما:خب آریانا حالش خوب نیست نمیتونه… من میام… بیا بریم
من:نه نه…وایسا.. ببین میدونی؟؟
دایانا:نه… چیو؟؟
من:اینکه… اینکه اونجا سوسک داره؟؟…
دایانا:خب داشته باشه مگه چی میشه؟؟؟..سوسکنا…بابا تو شکمشون جا نمیشیم.. بعدم الان اونا میان چایی مبخوان هااا…گناه دارنااا
بعد اومد پیاده شه
من:نه… نرو…ببین نریم بهتره ها… مگه ما حمالیم آخه
برگشت موشکافانه نگام کرد
وگفت: ببین گلم داری مشکوک میزنیا… بگو ببینم چی شده عشقم؟؟؟
من:من خرنمیشما…
دایانا:خر بودی گلم ..
من:تخصصته الاغ..
دایاما:زهرمار کفاثت مرض….میگی یابرم ببینم خودم هااا…
من:باوشه…برو
دایانا:منکه میدونم یه دسته گل به آب دادی هااا…بگی بهتره هااا…بهتر میشه باهاش کنار اومدااا
مم:باوشه میگماااا… بعدش نریماااا
و صدای شرق.. بلی صدا ،صدای زیبای کتکی بود که خوردم
من:اوف چرا میزنییی وااا…دردگرفتاااا…بیشعوراااا….
دایانا:ببـــــــــند تا نبستم…آریانا تو هم نخند رو مخی
منکه لال مونی گرفتم… ایندفعه میزنه ناقصم میکنه شوهر گیرم نمیاد… آریانا بدتر پوکید از خنده
آریانا(باخنده): خوشم میاد میشه اینجوری اذیتت کرد… بسکه فوضولی
دایانا:زهرماررر… بگو دیگه… تا نرفتم
من:باشه آاااا
اومد پیاده شه
من:اع اع غلط کردم… وایسا… میگماا بخداااا
یه جوری نگام که شکوفه زدم به خودم
و سریع گفتم :هیچی باوا…مث اینکه شیر آشپزخونه رو باز گذاشته بودین… من شیر فلکه رو که باز کردم… گند زده شده بود به آشپزخونه و سینک ظرفشویی…آخیششش …
بعد چشمامو بستم تا یه نفس عمیق بکشم …که با صدای خندشون دومتر تو جام پریدم
و گفتم :اوییی… آرااام… شکوفه زدم به شلوارم… عجبا
با این حرفم بدتر پوکین ازخنده…
بعد اینا داشتن میخندیدن منم داشتم میفکریدم…. که بعد از آنالیز موضوع با یه
من:نــــــــه
به سمت اشپزخونه دویدم… دایانا و آریانا چون از نه جیغ مانندم ترسیده بودن هم به دنبالم… یادم اومده بود شیر آبو نبستم …به گند کشیده شده آشپزخونه…مخصوصا که راه تخلیه آب هم بسته بود… یعنی اشپزخونه دریاچه ای ندیده بودم که دیدم…روحم شاد و یادم گرامی… دخترخیلی خوبی بودم… کلی آرزو داشتم… وایییی مظلوم من… بدبخت من… بیچاره من
حالا اینو بیخیال تا بیام به شیر برسم و ببندمش هفت هشت بار خوردم زمین… خلاصه به بدبختی شیرو بستم… و اومدم کنار…یعنی نگاه میکردم به خودم عقم میگرفت… دایانا و آریانا هم ترتر واسه خودشون مبخندیدن… منو ول کنین بذارین برم یه ماچ و بغلشون کنم..والا…اومدم آهسته آهسته برم بیرون…یه دفعه دیدم یه سوسک داره شنا کنان میاد سمتم
من :اویی…. عمو من ساحل نیستم
و الفرار
حالا اینم با سرعت بیشتر
من:نیا نیااااا…
زارت خوردم زمین باز
سوسکه هم از پام اومد بالا و داشت پیشروی میکرد
جیغ میکشیدما جیـــــــــــــغ
البته ترجیح دادم برم بیرون از آشپزخونه جیغ بزنم ..چون چندتا سوسک بیشعور و بز داشتن میومدن سمت من
خلاصه وسط پذیراییی وایساده بودم بالا پایبن میپریدم و جیغ میزدم…هجره ام پاره نشه صلوات… دخترا هم اطرافم بال بال میزدن چته ؟چی شده ؟خوبی؟… ولی دردی از من دوا نمیکرد که… من متنفرم از سوسکککک…. یه دفعه در به شدت باز شد و خورد به دیوار

جوری در محکم خورد به دیوار .که باز برگشت و خورد تو صورت رادوین بیچاره… که اولین نفر بود…اونم هم درو چسبید… هم کف دستشو گذاشت رو مماخش…بعد انگشتاشو یکم باز کرد..تا از بین انگشتاش ببینه من چه مرگمه…آرین و آریان هم همچون چی پریدن تو خونه
و باهم:چی شده؟؟!…چرا جیغ میزنی؟؟…سالمی؟؟
حالا این وسط از خنده مرده بودم…هم از اتفاقی که واسه رادوین افتاده بود… هم اینکه آرین و آریان گروه کر راه انداخته بودن…
میپریدم تو هوا جیغ میزدم… بعد می ایستادم میخندیدم
یعنی اینجوری بودم:جیغ…پرش ایستادن…(به حالت رکوع) خخخخ…جیغ… پرش…ایستادن…(به حالت روکوع)خخخ
بعد همه با تعجب نگام میکردن…حالا سوسکه داشت میومد بالا و بعدم رفت پشت و نا پدید شد…دیگه کلا به گریه افتادم…اشکام میریخت…هرلحظه منتظر بودم سکته کنم…
تازه اینجوری شده بودم
من:جیغ…پرش…ایستادن…(حالت روکوع)خخخخ…(قیام)هق هق هق هق هق
و دوباره از اول…حالا از حرکات خودمم خندم گرفته بود…خدایامنو شفا بده..خودم سختمه …میدونم واسه مردم خنده اس…
رادوین که فک کنم چشماش درد گرفته بود بسکه بزرگشون کرده بود..اومد سمتمو و
با داد:چتـــــه؟؟…چرا گریه میکنی؟؟؟
من:جیغ و پرش( همزمان)…هق هق هق….خخخخ(این واسه این بود که دستش هنوز رو صورتش بود… و من فقط دو تا چشم بین انگشتاش میدیدم)سوسسسسککککک
اونم چشمامو کرد کرد…یه نگاه به هیکلم انداخت …با دست آزادش زد به کتفم…البته هدف بیشتر سوسکه بود….اییییی ایش…سوسکه افتاد واونم با پاش لهش کرد…
منم سرجام بدون حرکت وایسادم و زل زدم به پاش اونم با چندش…دستشو از رو صورتش برداشت…و من توانستم مماخ قرمزشو با صورت ناباورشو ببینم…
بازمزمه:یعنی ما واسه همین سوسکه که زیر پام له شده شکوفه زدیم به خودمون….تا خود خونه دویدیم فحش دادیم به خودمون که چرا تنهاتون گذاشتیم….در خورد تو بینیم…از قیافه افتادم….فقط به خاطرررر یه سوســـک
و زل زد به من…یه خورده نگاش کردم بعد همه باهم پوکیدیم…البته به غیر رادوین…یکم نگام کرد بعد داشت نفس عمیق میکشید…یه اخم خفن هم رو پیشونیش بود….منکه شل شدم رو زمین…فشارم افتاده بود شدید…
همه حمله کردن سمتم
دایانا:خوبی؟؟ چرا افتادی؟؟
من(باخنده):فشارم افتاده فک کنم
دایانا در جا پوکید
آرین:دراکولا نبود که…دایانا برو از تو ماشین یه آبمیوه و کیک بیار
دایانا:باشه
من:از دراکولا بدتر بود
رادوین:نباید اینجوری جیغ میزدی…هممون سکته کردیم
من:خب سوسکه ازم رفته بود بالا
رادوبن:با جیغ جیغات …و سکته کردن ما هم که نمیومد پایین
آریان:رادوین داداش ولش کن اتفاقی واسشون نیوفتاده که
من:مینشستم باهاش منطقی صحبت میکردم میومد پایین بنظرت؟؟…حداقل تخلیه میشدم که
بچه ها باز پوکیدن…رادوینم بلاخره وا داد و خندید…
دایانا ابمیوه رو بهم رسوند..داشتم میخوردم که
آرین:من برم چایی دم کنم
آبمیوه پرید تو حلقم…داشتم به دار فانی میشتافتم….آریانا محکم زد تو کمرم…یه لحظه جلو چشمام سیاه شد و بعد رنگی…اما راه نفسم باز شد..اومد باز بزنه خودمو کشیدم اینور
من:قربون دست سنگینت…کمرم چسبید به شکمم…آریان از این کتک نخوریا فلج العضو میشی…
آریانا:بشکنه این دست که نمک نداره
من:آری…انشالله
اومد باز بزنه تو سرم
من:باوا نمک دار شه منظورم بود…خب باشه… اونجوری نگاه نکن
آرین:الان من برم یا نرم
من: چیزه..نرم…هان.. یعنی چیزه..نرو
دایانا:اع یعنی چی نرو…میفهمن بلاخره
آریانا:اره بذار خودمون بگیم
دایانا:تا اخر که نمیشه نذاریم برن
آریانا:من و دایانا هم بهشون میگیم
من:باشه
آرین:چی شده؟؟
دایانا و آریانا شروع کردن به تعریف کردن ماحرا برای سه تا آدم کنجکاو و متعجب…
و دقایقی بعد من بودم و…

من بودمو و خونه ای که ازخنده بچه ها رو هوا بود…منم خیلی عادی نگاشون کردم و تهش رفتم تو ماشین…یه سویی شرت و گرمکن برداشتم…اومدم تو خونه و رفتم تو یه اتاق تا لباسامو عوض کنم…یعنی داشت حالم از خودم بهم میخورد…اما نمیشد رفت حموم…آب گرم نداشتیم…لباسای کسیفمو تو یه پلاستیک پیچیدم و گذاشتم تو ماشین و ادکلنمو رو خودم خالی کردم…بعدم رفتم تو پذیرایی… که دیدم بچه ها درحالی که همه یه آبمیوه و کیک دستشونه و دارن میخورن…منم که خورده بودم سیر بودم و هرچی بچه ها اصرار کردم دیگه نخواستم…خلاصه بعد یکم حرفیدن همه رفتیم سر یه کاری…رادوین رفت شوفاژارو راه بندازه…هوا هم بشدت سرد بود…آرین هم رفت برق و گاز و… رو راه بندازه…آریان مشغول ماشین لباس شویی بود…ما دخترا هم رفتیم و از طبقه بالا شروع کردیم…اول یه اتاق بزرگو تمیز کردیم…یه شیلنگ بزرگ وصل کردیم به شیری که تو سرویس بهداشتی بالا و اتاقتو کاملا شستیم…بازم خداروشکر عقل پسرا رسیده بود و کلی مواد شوینده از قبیل تاید و مایع ظرف شویی و.. گرفته بودن با تی و حارو …بعدم دشک تخت رو که داغون بود با کمک پسرا بردیم و انداختیم تو حیاط…کل تابلوهای داخل پذیرایی کوچیک طبقه بالا و راهرو رو گردگیری کردیم و داخل اتاقی که تمیزکرده بودیم گذاشتیم… ملافه های روی مبلای بالا رو برداشتیم و آریانا برد تا کم کم جا بده تو لباسشویی و بشورشون…و ما باز با کمک پسرا اونارو منتقل کردیم به اتاقی که تمیز کرده بودیم… البته پسرا هم بیکار نبودن و مث ما یکی از اناقای پایینو تمیز کرده بودن و مونده بود که مبلای طبقه پایینو منتقل کنن اونجا…وقتی تقریبا اسباب اساسیه رو جا دادیم تو اتاقا…متوجه شدیم مث چی کار کردیم و الانم ظهر میباشد بنابراین با رای همه زنگ زدیم واسمون کباب آوردن…البته چون خونه کمی دور از شهر بود با انعام ببشتر راضی به اومدن شدن…بعد از خوردن ناهار همگی به غیر آریانا ریختیم به جون خونه و با آب و مواد شوینده در و دیوارو میسابیدیم…تصمیم داشتیم تا شب حتما کارو تموم کنیم…آریانا هم اصرار که مبخچاد کمک کنه به خاطر همین مامور شد که هرچی که باید بشوره مث ملافه ها رومیزی ها و… رو بندازه تو ماشین لباسشویی و بشوره و پهن کنه…همینم راضی نبودیم…چون رنگش مث زردچوبه بود…خدابه خیر کنه این اخر خودشو میکشه…تازه عطسه های من و آرین هم رو مخ بود…خدا کنه سرما نخوریم…خلاصه دیگه شب شده بود… که خونه مث دست گل شد…البته دست گل خالی چون اسباب و اساسیه داخل اتاقا بود همچنان…ولی آشپزخونه مونده بود هنوز…چون ما دخترا از سوسک میترسیدیم…پسرا مجبور شدن برن آشپزخونه رو تمیز کنن…ماهم رفتیم تو شهر تا تخم مرغ و گوجه بگیریم با روغن…میخواستیم شام بدرستیم باهاشون…

تازه رفتیم خشکشویی و پرده رو هم دادیم تا بشورن…وایی که چقد سر کندن پرده خندیدیم…آخه آرین رفته بود بالای نردبون و پرده رو میکند… که پاش لیز خورده بود و با باسن مبارک به زمین خورد…یه صدای بلند و بدی شد که هممون ریختیم از اتاقا بیرون…رادوینم که داشت طی میکشید…سیخ وایساده بود و نگاش میکرد…هممون خشک شده نگاش میکردیم که خودش پاشد وباسنشو چسبید و نیششو وا کرد….و ما همگی درجا غش رفتیم ازخنده
تو فکرش بودم…و یه خنده رو لبم که
دایانا: چته؟؟… خل شدی؟؟…چرا میخندی؟!
من :یاد پرده کنی آرین افتادم
سه تایی بعد مکثی زدیم زیر خنده…و شروع کردیم به مسخره کردنشون…خلاصه برگشتیم خونه…میخواستیم تخم مرغارو برداریم بریم داخل که دیدیم برقا خاموشه
من: بچه ها چرا برقا خاموشه؟؟!
دایانا:نکنه خوابیدن؟!
آریانا: آخه عقل کل اینموقع شب؟
دایانا:خسته بودن که
من :نه باوا مگه شکم گشنه خواب میرن… تازشم بخوان بخوابن حتما برقو که خاموش نمیکنن
آریانا:نکنه فیوز پریده؟؟!
دایانا: چرا خودشوش روشن نکردن؟!
من و آریانا: نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟!!!
دایانا با تردید :نه بابا…سه تا مرد بزرگ میخوان چی بشن مگه؟!
من: میگم بیا یه زنگ بهشون بزنیم… شاید باز یکیشون خورده زمین یا هرچی رفتن بیمارستان…یا رفتن بیرون
دایانا:خدانکنه… باشه
دایانا مشغول زنگ زدن شدو من آریانا منتظر
دایانا: آرین جواب نمیده
من:خب اون دوتا رو بگیر
دایانا:باشه
بعد از دقایقی
دایانا:جواب نمیدن
آریانا:بچه ها نکنه واقعا اتفاقی افتاده؟
سه تایی واقعا ترسیده بودیم…
من:بچه ها من میگم بیایین بریم تو ویلا ببینیم چه خبره
آریانا:اگه واسه خودمون اتفاقی بیوفته.. و دزدی چیزی داخل باشه
من:خب نمیشه تو بیخبری باشیم
دایانا:اینم حرفیه …من میگم هرکی یه چی بگیره دستش بریم

حال قفل فرمونم نداشتم تو ماشین… خلاصه آریاما کیفشو برداشت…دایانا یه دسته طی که دم در بود… و منم که هیچی… اهسته آهسته و با ترس پیش میرفتیم…یعنی اگه جاش بود شکوفه میزدم به خودم…فضای خونه هم خفناک و تاریک… که فقط آباژورای داخل سقف آشپزخونه روشن بود…و هی رنگ عوض میکردن و دیگه شدید ترسناکککک
من جلو جلو میرفتم اونام پشت سرم و چسبیده به هم میومدن… آهسته آهسته جلو میرفتیمژژ. که یه دفعه یه چی سفید از آشپزخونه زد بیرون و صداهای عجیب غریب در می آورد… یه قد دراز هم داشت و انگار یه ملافه سفید انداخته بود روش ..اما ما چیزی نمی دیدیم.. و توهم زده بودیم داره و؟پرواز میکنه سمتمون… سه تایی باهم یه جییییغ بنفش کشیدیم… حالا این میومد طرفمون منم که خشک شده بودم… و دهنم فقط در ابعاد خیلی زیاد باز شده بود… و یه صدای وخشتناک به نام جیغ میومد ازش بیرون… وقتی رسید نزدیکم میخوستم فرار کنم که قاط زدم بدتر پریدم رو سر روحه ژژژو اونو انداختم زمین… حالا با مشت افتاده بودم به جونش… یه لحظه چشمم به دخترا افتاد که داشتن فرار میکردن… اما چشمشون که بهم افتاد با بیچارگی اومدن طرفم ططژخوشبختانه رفیق نیم راه نبودن و من هرغلطی میکردم میومدن کمک …الانم هزارتا فحش ناموسی تو چشماشون میدیدم ..خلاصه سه تایی ریختیم به جون روحه و عین چی میزدیمش… فقط میزدما.. اصن به چیزی هم توجه نداشتیم …آریانا کیفش میزد تو سره روحه… دایانا هم با طیی میزد تو کمر طرف… یه خورده که زدیمش احساس کردم صدای داد و قریادش که
میگفت :نزنییین منم بابا منم …آشناس
من دست نگه داشتم و با هنگی زل زدم تو صورت دایانا …که اونم با بهت از شنیدن صدا زل زد تو صچ
ورتمو و نگام میکرد…آریانا اما همچنان میزد..
من و دایانا: خل نزن آرین
همزمام با این حرفمون برقا روشن شد… و صدای قهقه آریان و رادوین بلند شد… که یه دوربینم دست رادوین بود اومدن سمتمون
آرین:نامردای الااغ چرا نیومدین نجاتم بدین
و ما فهمیدیم که اینا میخواستن مارو بترسونن
رادوین:شماها نمیخوایین از روش پاشین
آرین:اخ گل گفتی داداش
من و دایانا یه نگاه به هم کردیم… که دوتایی رو کمر آرین نشسته بودیم
آهسته بلند شدیم… و یعد یه دفعه حمله کردیم سمت اون دوتا… و اونارو هم تا میتونستیم زدیم

یک هفته بعد
………………………………………………
این یه هفته کلی بهمون خوش گذشت…و باید گفت بهترین مسافرتی بود ک داشتم …امروز هم بعد از کلی گشتن تو بازار برگشتیم خونه… وسایلمونو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشینا تا غروب جنگل باشیم… و الانم سوار بر ماشین داریم میریم جنگل…فردا سیزده به دره میخواسبم یه شب اونجا باشیم… بعدم سیزده بمونیم و شب حرکت کنیم به سمت تهران… اما خداروشکر سبزده بدر چهارشنبه اس ما میتونیم خستگیامونو در کنیم… بعد به کار و زندگیمون برسیم…اما من فجیح اعصابم داغونه… بی موقع عادت ماهانه شدم… خب اخه هیچوقت سرجاش نیست… چرا این ماه دقیقا مث ماه قبل ۱۲ هم شدم اه… هم حال درست و حسابی نداشتم هم اینکه بشدت وسواسی ام و الان داریم میریم جنگل و من امکانات درست حسابی ندارم… ولی ترجیح دادم اونارو منصرف نکنم و همراه بچه ها بیام چون نمیخواستم بهشون بد بگذره… بله بودن من مهم است خیلی
خلاصه بگم دقیقا از اول صبح پاچه همه رو گرفتم… نمیدونم چ مرگمه ک تو این دوران به ی هاپو درجه یک تبدیل میشم… اینارو بیخیال شدم یه ذره مرور کردم دیدم مسکن نیوردم… بیچاره میشم… مسکن استفاد نمیکنم… هرچقدم بد باشه دردام… اما الان داریم میریم یه جای سرد و… نمیشه بر ندارم حالا از بچه ها میپرسم دارن یا ن… امیدوارم داشته باشن… تو ماشین آریان و آریانام و بقیه تو ماشین رادوین
واقعا عصاب آرین شر و اون دایانا رو نداشتم… باز پاچشونو میگرفتم… اینورم عذاب وجدان اه اه… این دوتا دختر لوس همه چیو به شوراشون میگن… حق میدما برا سلامتیجحونشون مهم… بود البته کاش ادم بودن و بدتر سر به سر ادم نمیذاشتن… خلاصه ترجیح دادم منظره بیرونو نگاه کنم تا اینکه خودمو بزنم به خواب…چشمامو باز کردم و نشستم
آریان: به به خانوم خوش خواب… صبحت بخیر خوب خوابیدی
چون داشت با شیطنت میگفت اعصابم بهم ریخت… اخه از حرص دادن و خجالت ما چی نصیبشون میشه… الله و علم …ایش اصولا تو دوره هام زیاد میخوابم و بیحالم
من: چند بار میگی؟!!!
اریان با نیشی باز ک سعی داشت ببندش:باشه چشم ببخشید
مث مادر فولاد زره زل زدم بهشون… اریانا هم با دست هی میزد تو پهلوش و چشم ابرو میومد…یعنی ب غلط کردن افتاده بودن ک چرا گفتن.. والا قبل از اینکه بدونن کمتر منو اذیت میکردن… ولی خب نخود تو دهن اینا خیس نمیخوره ک.. حالا این دوتا خوباش بودنا…به خاطر همین تو اون ماشین نرفتم…اوووف چقد من غر میزنم… به بیرون زل زدم و سعی کردم به جای حرص خوردن از اطرافم لذت ببرم
اطرافمون پر از درختای بلند و خوشگل بود
ندا:پ ن پ میخواستی خار باشه تو جنگل… چ توقعی داشتی خو !؟
من:باز تو پیدا شد
ندا: خاک بسرم حواسم نبود… فعلا بای بای
من:بری برنگردی نکبت
…اینم از ندا… اخهه چرااا… دست به سینه و با حرص نشستم زل زدم به بیرون و به تنها چیزی ک توجه نداشتم همون بیرون بود.. خو میرن رو مخ دیگه

همینطوری به بیرون زل زده بودم… ک متوجه شدم ماشین ایستاد… فک کنم رسیدیم..بچه ها پیاده شدن تا وسیله ها رو بچینن… منم موندم تو ماشین… چون نه حالشو داشتم نه توانشو… و اینکه دقایق کمتری اینا سر به سرم بزارم… بعد از ده دقیقه ک حوصله ام حسابی سر رفته بود خودمو سرگرم گوشیم کردم… یه بازی باحال پیدا کردم ک یه توپ بود و باید از موانع رد میشدی… رکورد و اینا داشت چند تا رکورد زده بودم …. با پول توپ ک قلب روش داشت خریده بودم…داشتم رکورد قبلی خودمو میشکستم ک در ماشین باز شد… ر.ی.د.م البته به بازی و توپ رفت تو یه گودال…یه اه گفتم
حین برگشتن گفتم: اخه خر مگ
ک رادوبن رو دیدم و ساکت شدم… به زور داشت خندشو میخورد… یه اخم بامزه رو پیشونیش بود…
با این حال کم نیاوردم و گفتم :هان چیه؟
رادوین:هیچی باو فقط همه چی محیاس تشریف همایونیتونو بیارین.. هاراستی ادم اینجوری با شوهرش نمیحرفه… حیف مشکل داری وگرنه کمربندمو در میوردم
بعدم کلشو برد بیرون و تق درو بست و منو با صورتی قرمز از خشم تنها گذاشت… با دست زدم تو پیشونیم میخواستم بکشمش.. یعنی بیشعورررر تر از این بشر ندیدم من…چه دو پهلو هم میحرفه
عجب بدبختی گیر کردیما …
کوله پشتیمو با گوشی رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم…. اما ماتم برد
دستمو جلو دهنم گرفتم تا جیغ نزنم…
یه جای خیلی قشنگ بودیم… بین اونهمه درخت یه گردی خالی بود …و از چهار طرف این دایره یه راه باریک بود… کنار این راه باریکا یدونه پروژکتور چی چیه از همونا وصل کرده بودن …و این دایره روشن بود تو دل تاریکی شب… البته نورشون نه زیاد بود نه کم.. مث نور مهتاب بود یکم بیشتر و البته ارامش بخش… خلاصه بچه ها دقیقا بخش مرکزی این دایره رو اتیش روشن کرده بودن…داخل یه چاله با عمق کم …دور اتیش دشکچه و کیسه خواب و بالش و..گذاشته بودن
و دور این دشکچه ها و اینا چادر زده بودن… یه طرفم میر چوبی هشت نفره ای بود… ک بچه ها طرف خودمون وسایل خوراکی گذاشته بودن… تا راحت بتونیم برداریم …خلاصه کامل ساپورت بودیم ک خدایی نکرده باد بهمون نخوره و گرم باشیم… یه گوشه هم یه ابشار کوچولو بود… البته انگار مکان اصلی آب خیلی بالاتر بوده… یه ذره اش رسیده اینجا… ولی اگه قابل استفاده باشه عالی میشه

محو دیدن اطرافم بودم…با اون سرسبزی و شوفه های نازش…ک با صدای دایانا از کنارم پریدم…
من:هان؟
دایانا:هیچی بابا چرا میترسی..میگم قشنگه؟!
من:اخه محو اینجا بودم متوجه حضورت نشدم…اره خیلییی قشنگه…
دایانا:اوره…خداروشکر رادوین این لامپا رو نصبید…دیگه راحتیم..
من:رادوین نصب کرده!!!!؟
دایانا:اره عزیزم…با کمک باغبونشون اینجا وصل کرده…ویلاش نزدیک اینجاس…یه ذره از این راه باریکه بری میرسی بهش…اومدیم توهم راحت باشی
من:اها…ممنون اینجوری خیلی خوب شد..
دایانا:اوره…حالا هم مث بز واینستا اینجا…برو بشین داغون میشیا
من:دو دیقه نمیتونی مث ادم بحرفی؟
دایانا:نوچ عچقم…هیچ فرشته ای نمیتونه مث ادم بحرفه
من:فرشته از نوع جنیش
دایانا:اع همچین بزنمااا…لیاقت نداری ک..
من:خو لیاقت ندارم چرا گفتی پ
دایانا: خو احساساتی شدم یه عزیزم گفتماااا
یه نگا بهم کردیم و زدیم زیر خنده… منم رفتم کنار اتیش و نشستم…بچه ها جفت جفت کنار هم نشستن…منم جلوی میز بودم..کنارمم خالی…اون رادوین چلمنگلم نمیدونم کجاس…هنوز نفکریده بودم کجاس… ک از چادر پشت سرم اومد بیرون… و یه کتری دستش بود…اومد و گذاشتش کنار اونیکی کتری…میخواد چیکار کنه دوتا کتری اب جوش…شونه هامو انداختم بالا…
آریان:رادوین این ابشار کوچولو…ابش قابل استفاده و خوردن و ایناس..
رادوین: اره
آرین:اخیش چه عالی
دیدم کمر و دلم باز درد گرفته…خیلیم خوابم گرفته بود…از صبح هی جنب و جوش داشتیم…حتی دیروزم بازار بودیم..شبشم به خاطر خستگی زیاد نتونسته بودم بخوابم…مردم بیهوش میشن من خواب نمیرم…خلاصه همه اینا به علاوه فضای ساکت و اروم شب..با اتیش خوشگلی ک جلوم بود و گرماش…باعث خوابالودگیم میشد..تا من دراز کشیدم..
رادوین باز رفت تو چادر
آریان:باز میخوایی بخوابی؟!
آریانا:آریان اذیتش نکن…دیشبم خواب نرفته احتیاج داره
آریان:خانومم منکه چیزی نگفتم..سوال پرسیدم
آریانا با حرص نگاش کرد
خندم کرفت و لبخند زدم…این آریان هم پسر شوخ و بامزه ای بود…البته از نوع ادمایی ک دیر صمیمی میشن یا انس میگیرن…چون الان بعد از چند وقت شیطنتاشو رو میکنه…بیچاره هر چی آریانا بهم مبگفت اذیتش میکنه و اینم شیطونه…باور نمیکردم…تا بللخره دیدم
درگیر بحث آریانا و آریان بودم…ک احساس سرما کردم هنوز فکر چاره بودم که یه پتوی لطیف و صورتی پشمالو دورمو گرفت…رادوین انداخته بودش روم …بعدم از روبه روم اومد بالای سرم و نشست… متعجب بودم اما خداخیرش بده… کلی تو دلم دعا به جونش کردم …

خلاصه امشب خیلی شب باحالی میشه هااا…از تو چشمام قلب میزد بیرون…من شب نشینی را دوست…اصن فک نمیکردم اینجا اینقد دنج و باحال باشه…بچه ها مشغول بگو و بخند بودن…کلی تخمه، بادوم زمینی،پفک،چیپس و لاوشک و…آورده بودن و میخوردن و …صفا سیتی بود اصن…البته هیچکدوم به من لواشک و چیپس و… تعارف نکردن… وقتی ام خواستم خودم بردارم
آریانا خیلی جدی مث مامانا زد پشت دستم و گفت: اصن برات خوب نیستا
منم لبامو از حرص غنچه کردم…اما هیچی نتونستم بگم… هم حق با اون بود… هم اینکه خجالت کشیدم فجیح بیشعوررر… خو شما متاهلین و راحت…. منکه نیستم… آرین هم ک قیافه اش شیطووون… اومد دهنشو وا کنه مزه بپرونه.. همچین براش چشمامو گرد کردم بدبخت دهنشو باز نکرده کامل زیپشو کشید… رادوینم ک بالا سر من بود اروم میخندید…بعدم ک خم شد کتری رو ک ابش داغ شده بود برداشت … مشغول یه کاری شد… منم نمیدیدمش…دستشو تکیه داد و مایل شده بود سمت من… هرکی میدید فک میکرد منو بغل کرده…اما فقط دستش پشت سرم بود…و پشت سرمبود یه جورایی..منم ک حال نداشتم بچرخم ببینم کتریو میخواست چیکار… داشتم با حسرت اونارو نگا میکردم… ک کلی چیز میز میخوردن… خو موخوااام… فک کنم قیافه ام شده بود مث گربه شرک… یه دفعه یه دست با ظرف که حملش میکرد… از بالا سرم فرود اومد کنار دستم…توش پر از میوه و فندق و بادوم وچیای مقوی و البته خوشمزه بود… همچین ذووق کردم میخواستم برکردم طرفو ک رادوین بود مااچ کنم …ک البته به یه لخند بزرگ بسنده کردم… اونم مهربون خندید و واسم چشمک زد… ای جونم من تورو دوست
ندا: هااان
من:هیچی… جو گیر شدم… جدی نگیر
ندا:نه یه چیزی گفتیا
من:نگفتم… برو دیگه
ندا:باشه…خود دانی
من:خود میدانم… گمچو بابا اع
ندا:بی لیاقتی دیگه… بای
من:بابا با لیاقت.. بای بای
خلاصه با ظرفه مشغول بودم… ولی حسابی خوابم میومد… مطمعن بودم چشمام خمار خوااابه… اما مقاومت میکردم تا نخوابم… ک چشمام رو هم افتاد …داشتم خواب میرفتم ک باز زیر دلم تیر کشید و اخمام توهم رفت… محل ندادم و اومدم بخوابم ک کمرم تیر کشید… مث اینکه شروع شد اومدم چشمامو باز کنم از بچه ها قرص بخوام… ک یه دستی کمرمو گرفت یکم اورد بالا… بعدم یه بالش نررم گذاشت زیر پهلوم
چون به پهلو دراز کشیده بودم… و یه چیز گرم گذاشت زیر دلم… یه لبخند اسوده زدم و دستشو از زیر پتو گرفتم تو دستم… انگار طرف جا خورد چون یه لحظه زد رو استپ و خشک شد …ولی منکه داشتم خواب میرفتم برام مهم هم نبود ک کی هست…فقط خوشحال بودم خرسی رو بغلیدم…چه دستشم بزرگه… بعدش اونم محکم دستمو گرفت… دم خواب رفتنم یه چی پیدا کردم بچسبمش… خداروشکرر فقط شوت نکنم خودمو تو اتیشا.. و چشمام بسته شد

چشمامو باز کردم ک یکیو تو حلقم مشاهده کردم… ایندفعه اشتباه نکردم و همون ثانیه اول متوجه شدم رادوینه… این اینجا چیکار میکنه؟!!!… دستش تو بغل من چیکار میکنه؟!!!… جلل خالق این پتوعه از کجا اومده؟!!..بالشته از کجااومده؟!!… دستش زیر سرم چ میکنه؟!!… چشمامم گرررد شده بود …چرا ایشون منو بغل کرده؟!!..من چرا بغلش کردم؟!… اومدم داد و قال راه بندازم… ک متوجه شدم.. ایشون منو بغل نکرده من بغلش کردم …کیسه اب گرمو اگه رادوین گذاشته باشه… پس من دستشو گرفتم… و متاسفانه توخواب و در هنگام هواب هرغلطی کنم دست خودم نیست…بیشتر وقتا حتی یادمم نمیمونه… نوچ بنده خدا گناه… هیچ کاری ام نذاشتم انجام بده… فرض کن اومده بره دستشویی… دستشو ول نکردم ک بره…. خندمم گرفته بود شدید… حالا چرا دستشو گذاشته زیر سرم… اها دست چپشو گرفتم هیچ راهی نداشته…دستو چیکا میکرده… ولی من چرا ارومم؟!… اگه یکی دیگه بود ودمو کشته بودم… الان تنها واکنشم تعجب و ارامش و خنده بود…واقعا چرا؟!! نکنه واقعا یه حسی بهش دارم؟!… نه..نه..امکان نداره …شاید چون صمیمی هستم باهاش و اون منظوری نداره اینقد راحتم… حسم واقعا عجیبه برا خودم… ولی احتمالا همین صمیمیته… اره همینه… اومدم خودمو بکشم عقب… چون یه حس عجیبی داشت… هم اینکه میخواستم برم دستشویی… فک کنم خرابکاری شه اگه تا پنج دقیقه دیگه نرم…. یه ذره از بغلش اومدم بیرون…ک دیدم بـــــه ما بیرون چادر کنار همون اتیشا ک ذغالن الان خوابیدیم… اوف همه جا هم ک تاریییک..اون چراغارو هم ک خاموشیده بودن… چقد ترسناک… نگفت گرگی خرسی پلنگی چیزی بیاد مارو بخوره..
ندا:خو خنگ تو چادر مگه محافظت میشه ازمون؟
من:حالا هر چی
ندا:حتما نیس دیگه..
برگشتم سرجام و گفتم میخوابم بیخیل… ولی دیدم دیگه نزدیکه خرابکاری شه
با صدایی اهسته گفتم: رادوین..بید
ک ساکت شدم… از شدت شوک.. چون هنوز حرفم تکمیل نشده بود ک رادوین منو بیشتر تو بغلش فشرد و گفت:جوونم… دلت درد میکنه؟؟
چشمام گررد…قلبم ثانیه ای دویست تا میزد…دلم قیلی ویلی میرفت…انگار ضعف کردم… نکنه تو خواب بهش گفتم دلم درد میکنه…
خاک تو مخم… چشمامو محکم فشردم رو هم
و گفتم: نه …میخوام برم سرویس بهداشتی.. چیزه تاریکه.
نفسای رادوبن ک رو صورتم حس میشد قطع شد….انگار جا خورد… بعدم یه دم و باز دم عمیق و گفت: اها پس پاشو بریم
و بعدم منو اهسته با خودش بلند کرد… میدونستم قرمز شدم… اونم فجیح… بدون نگا کردن بهش… کولمو ک رو میز بود برداشتم و گفتم: بریم
اونم یه دونه چراغ قوه برداشت و راه افتاد …
وویی نکنه تو این تاریکی توقع داره پشت سرش برم… هم میترسم یکی از پشت بپره بخورتم… هم اینکع این غولتشن نمیزاره نور جلومو ببینم… بدبخت میشم ک

من: رادوین… چیزه اینجا گرگی چیزی نداره ک
شونه هاش لرزید وبعد سعی کرد خندشو کنترل کنه… بر
گشت و گفت: نه نیست… چون این قسمت نزدیک خونه اس
من:اها
منتظر بودم حرکت کنه باز ک
رادوین:پ چرا وایسادی بیا

نزدیکش شدم که مچ دستم رو گرفت و منو کشید جلوی خودش …بعد نور می انداخت جلو و اهسته اهسته از یکی از اون راه های باریک رفتیم… بعدم رسیدیم به یه چند راهی…از یکیشون رفتیم… و خیلی زود رسیدیم ویلای رادوین

خواندن پارت 9

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10030
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.