| Friday 30 October 2020 | 07:24
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

خواندن پارت 6

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

نسیمم نامردی نکرد و رو شو کرد اینوری
و گفت:قبل از اینکه بیایی خیلی خوش میگذشت…ولی نمیدونم چرا داره مورمورم میشه(یعنی چندشم میشه)
جوری برگشته بود اینور… که مامان گرامی ام و گرامی اش نبینن…. یعنی لب خونی نکنن وگرنه صدا آهنگ و…زیاد بود عمرا میتونستن بشنون…ولی همچین زل زده بودن به لبامون(امید😂😂😂😉)راحت میتونستن لب خونی کنن…
منم پقی زدم زیر خنده و مامان گرامی ام و گرامی اش… فک کردن اوضاع مساعده…. تغییر جهت ندادن که هیچ…. بیشتر زوم کردن… ازساسان هم هیز تر… بابا چیکار به لبای ما دارین…همجنسگرایی حرومه ها…نوچ نوچ نوچ…
ساسان گفت: چقد تو بانمکی نسیم جان
نسیم:نه شور تر از تو
دید نسیم جبهش صفت و سخته برگشت سمت من و گفت: خیلی وقته ندیدمت عزیزم…دلم برات یه کوشولو شده بود
خدایاااا….کوشولو!!!!!…. من سرمو به کدام دیوار بکوبم
با لبخندی ملیح…. در حالی که زیر چشمی مامان گرامی ام و گرامی اش رو میپاییدم…
گفتم:اره… آخرین بار چند سال پیش…تو همین سالن…درحال مسخره کردن من بودی… فک کنم دویا سه سال پیش بود
ضد حال خورد شدید… بعله ما امشب باهات راه نمیاییم… شده حتی به قیمت به خاک نشستنمون توسط مامانم…دقت کردین من چقد از مامانم میترسم…خودم الان دقت کردم…یعنی زهرم میپوکه ها…بنده خدا مامانم نه کتک میزنه… نه داد میزنه…نه حتی خودش زیاد حرص میخوره… فقط یه کاری میکنه به غلط کردن بیوفتی…مثلا از چیزی که خیلی دوست داری منعت میکنه… بابامم که همدستش… از حرص دادن منم کلا لذت میبره همکاری میکنه… همکار خیلی قوی ام هست
منم که میخوام واسه شمال رفتن در پنج فروردین مخ مامانو بزنم… باید الان طبق دستورات عمل نمایم… اگه ننمایم تعطیلات عید کوفتم خواهد شد…چون از اونورم مجبورم میکنه به منفور ترین کارها…البته برا من منفوره…مثلا تند تند مهمونی رفتن و…
ماشالله فامیلای ماهم اهل پز دادن …تا آخر فروردین یکی از یکی جشنش خفن تر… یعنی حاظرم پنجاه تا دستشویی بشورم… از اونایی که طرف رفته پی پی نماییده ونشوریده…خشکم شده ….چندشم خودتونین… اصولا آدم باید درست توصیف کنه دیگه…
یه دفعه دیدم ساسان با صدای نسبتا بلند گ:بابا کجایی دختر… دارم یه ساعت برات میحرفم
منم اومدم ضد حال بزنم…
با تمسخرگفتم:تو مدل ابروت بودم… چه ناناز برداشتی گولم
با ذوق گفت:واقعااا؟!… اره ارشی جونم راست گفته بودا که این مدل خیلی بهم میاااد مگه نه؟؟!
دهنم در حد غار آنکارا باز شده بود…. دستامم از ترس اینکه چشمام از کاسه بزنه بیرون بیوفته رو زمین گرفته بودم پایین چشمام جهت اطمینان… برگشتم ببینم نسیم حالش خوبه… دیدم وضعیتش اگه از من فحیح تر نبود بهترم نبود… تازه دیدم دست میکشه به ابروهای خودش و یه نگام به ابرو های نازک ساسان میندازه…
نسیم:خودت برمیداری ساسی خانوم
ساسانم پشت چشم نازک کرد و گفت:الان همه برمیدارن عزیزم… مسخره کردن نداره که…اره خودم برمیدارم… یعنی تو بلد نیستی؟!!… خب استعداد میخواد گلم
اندازه دهن من و نسیم از دهانه آنکارا هم گذشته بود… یعنی مونده بودیم چه انجام دهیم

یعنی رسما هرکی مارو میدید مطمعن میشد ما سکته کردیم…. قیافه هامون کجه و کوله بود…. ولی اگه میخواستیمم نمیتونستم از این حالت در بیاییم…اصن شوک قوی ای بووود…‌ داشتم دنبال شهرام جون میگشتم که برم بهش پیشنهاد رقص بدم… شهرام جون یه پیرمرد بیوه شصد و پنج ساله اس… خخ یعنی خانومش فوت نموده…بعد کلا به همه خانوما نظر داره و عاشق همه هم هست بنده خدا…. یکی ام چراغ سبز نشون بده البته چراغ سبز که نه مثلا بخنده و… بهش مچسبه ….اونم بدجور
بعضی از مهمونی هایی که من هستم وظیفه پذیرایی با اونو و چند نفر دیگه اس…هیچی دیگه این خاطره چسب شدنشو منم به همراه دارم…چون به خاطر این توهمش کسی بهش کار نمیده مامان بعضی مهمونی ها برای کار خبرش میکنه… الانم تو جمع هامون همه میشناسنش ازش فرارین… ولی همه هم مامانو خیر میدونن البته در ظاهر…اما پشت سر مامان کلا صفحه زیاد میزارن‌‌‌ولی خب به قول مامان مهم نیته…هیکل و قدش اندازه گودزیلاس…. یه شکم ۹ ماه…با دومتر و نیم ریش و سیبیل که میتونی میلیون ها شپش توش پیدا کنی…ابروهاشم پاچه بزی اصل… تازه نیششم همش بازه…ولی نکته جالبش اینه… فک کنم با مسواک یا میونه خوبی نداره یا اصن نمیشناستش…چون دندوناش زرده… ولی راستشو بخوایین کاملا ترجیحش میدم به ساسان….اینا بو مرررد میدن والا… البته هیچوقت جرعت نکردم بوش کنم ببینم بو مرد نیده یا نه…خب مسلمن از اونجایی که با مسواک میونه خوبی نداره‌….‌با حموم هم همینطور…و عطرم که فک نکنم بزنه…بعله همون بهتراصن بوش نکنم…ولی من همیشه میترسم ساسان به حا زنش حامله شه …قابلیتشو داره والا‌..‌. ساسانم که داشت واسه خودش ورور میکرد… منکه اصن گوش نمیدادم… امانسیم دود از دمافش میزد بیرون..‌کلا رو چجور حرفیدن و درمورد چی حرفیدن خیلی حساس بود این هیچ.‌‌‌.. من حالم از ساسان بهم میخوره نسیم بیشترتر
داشتم دور و اطراف ودید میزدم… و دنبال شهرام جون یا هرراه فرار دیکری میگشتم که…
متوجه یه نفر بانیشی باز شدم….باورم نمیشد خودش باشه… یه چند تا پلک زدم وتوقع داشتم دیگه نبینمش و ناپدید بشه اما …این اینجا چیکار میکنه؟!!!!…ازکجا خونمونو میدونه؟!!!…یا خدا… دهنم از این باز تر نمیشد….

(اون کسی که فکر میکنین نیست خخ ) ببینم نکنه از دوستان و آشنایانه… قیافه ام از متعجب بودن دراومد واعصبانی شدم…بیشعور اشغال نگفت….چهارساله باهاش درس میخونم مثلا‌… بعله ایشون کسی نبود جز پرهام آقا…یعنی آقا پرهام…وقتی قیافه خشماگینم رو دید یه چشمک زد…رسما میخواستم خفش کنم…اع اع چهارررسالا چهارسال… اصن چجوری تونست چیزی نگه…منکه یه حرفی شاید دو دیقه تو دهنم خیس بخوره… اما با دیدن یه شخصی فرت میدمش بیرون والا…تازشم اگه به خود شهص نگم به همه دور اطرافیان شخص میگم…اونام مثلا نباس بکن اما دیکه مث خودمن…و اینک بنده به گ.و.ه میرم؟… اون چیز به این مهمی رو تونست نگه…نیشش وا بود که نفهمیدم چی شد یه دفعه اخماش کشیده شد توهم و اومد به سمتمون…. چشمای منم قد گردو…یا حضرت عباس…این چرا رم کرد؟!!!

نیشش نا بناگوش باز بودا…دهنش داشت جر میخورد… چیشد پس؟!… یه نگاه به خودم کردم دیدم ایرادی ندارم…. یه نگاه کردم ببینم وضعیت نسیم و ساسان چجوریه…هرچند فک نمیکنم اخمش واسه اونا باشه… که دیدم ساسان با انگشت شصت و اشاره لپ نسیم و تو دستش گرفته… البته نه برای قصد و غرض…البته مرض داشت در همه حال… واسه این بود بهش بگه چه کرم سفید کننده ای یا کرم پودری به پوستش میاد… منم باز چشمام اندازه نلبعکی ….یعنی تعجب کرده بودم از اینکه نسیم هیچی نمیگه… چشممو از ساسان گرفتم دوختم به نسیم… که دیدم چشمای نسیم مث هندونه اس… هنگ بود بچم…. یعنییییی پرهام واسه این اعصبانی بووود؟!!!… جلل خالق… باور کنم یعنی؟!…مگه میشه؟!…مگه داریم؟!… من امشب چرا کلا مث سکته ایا شدم؟!…همینجوری نمونم صلوات

حالا تو این هیر و ویر اینا دعواشون نشه…
یه نگاه به اینور و اونور کردم… دیدم قربون نسیم بره حالا هرکی به غیر خودم… مث همیشه یه جا دنج و خلوت نشسته بودش… بعد صدا موزیک هم درحد فجیح بود… صدا به صدا کم میرسید خخ..
مامان منم که نبود… فرشته جونم که حواسش نبود…حواسش بودم اشکول نداره…
از همین الان بگم بیچاره ساسان … مظلوم ساسان… اصولا هیکلش خوشگل بودا فقط زور نداشت…یعنی فقط هیکل ورزشکاری رو داشت…بعد پرهام میزاشتش جیبش با اون زور و قد درازش…از نظر زبونم که پرهام منو میخوره…. منی که نه متر زبون دارم پیشش هنگ میکنم بعضی وقتا که چی جوابشو بدم‌…چه برسه به ساسان بیچاره… حالا من وسط مث خری که بهش تیتاپ دادن ذوق کرده بودم… این زرهای زیبامم چند ثانیه بیشتر طول نکشید… پرهام در همین هنگام رسید به ساسان و محکم کوبید رو دستش.. دستشو انداخت پایین…من جاش صدای آخم بلند شد…انتظار داشتم ساسان بزنه زیر گریه…نکه بهشم میاد…اما نشد متاسفانه…حالاخداروشکر محکم لپ نسیمو نگرفته بود… وگرنه الان نسیم بی لپ بود و سوراخ…
پرهام: دستتو بکش الاغ
نسیم هم همزمان باپرهام و با اخم: دست خرکوتاه
منم ریسه رفته بودم
مرسی تفاهم…چه به هم میان..
ساسان: وا چرا همچین میکنین… فقط میخواستم ببینم چه کرمی بهش میاد
پرهام: میخوام صد سال سیاه نخوایی…کی گفت دست بزنی بهش بیشعور… مگه خودش اجازه داد؟!
پرهام شدید عصبی بود… ولی سعی میکرد زیاد نشون نده… خداروشکر جلب توجه نشده بود….تا کسی بیاد ببینه اینا چشونه
ساسان: مگه صاحبشی
باز نسیم و پرهام: هوووی داری درمورد آدم حرف میزنیا
و باز من غش رفتم ازخنده… پرهام یه نگاه بهم کرد …و وقتی دید دارم از دست میرم خودشم خندش گرفت و نتونست جدی باشه….
گفت:ساسان پاشو گمشو از اینجا تا گمت نکردم
ساسانم با یه چیش گفتن بلندشد… و وقتی داشت میرفت برگشت به من گفت: باز میام پیشت عزیزم
صورتم از شدت چندش جمع شد… مبخوام صدسال سیاه نیایی مردک الاغ
حالا نسیم و پرهام بودن که بهم میخندیدن…فک کنم باز بلند حرفیده بودم… چون ساسانم قرمز شده بود از شدت حرص… منم یه پوزخند بهش زدم اونم رفت که رفت

ایشش من کی این عادت مزخرف بلند فکریدنو میزارم کنار…البته فک کنم ناخوداگاه باشه…چون تا کسی واکنش نشون نده نمیفهمم بلند حرفیدم…بعضی وقتا بدجوری به گ.و.ه رفتم با این ناخوداگاه حرفیدنم…
خلاصه برگشتم سمت پرهام و نسیم دیدم اینا مشغول کل کلن… یاخدا اینا چجوری همو میشناسن؟!… من از دنیا عقبما
پرهام دستاشو گذاشت دوطرف صورت نسیم…وشروع کرد به وارسی صورتش
یا امام زاده بیژن اینا چقد صمیمی ان…جدن من چرا ندیدمش تاحالا؟!

نسیمم که لپاش گل انداخته بود
به زور سرشو کشید بیرون از دستاش و گفت: گفتم دست خر کوتاه..
پرهام:ای بابا خرم شدیم… تازه خر سم داره نه دست.
نسیم:حالا هرچی
پرهام: بابا چرا پاچه میگیری؟!.. میخواستم ببینم کبود نشده باشی
نسیم:ببخشیدا…اونم با این برخورد کوچیک
پرهام:خب اوندفعه که سینی خورد توصورتت…کبود شده بودیا
نسیم:اولا نخورد و زدی… دوما اون ضربه ای که تو زدی رو با این مقایسه میکنی؟!
پرهام:مث اینکه خوشت اومده از اینکه بهت دست زد
نسیم:میزنم تو دهنتا..
پرهام:اوه اوه… نسیم از آخرین دفعه ای که دیدمت وحشی تر شدیا
نسیم میخواست پرهامو بجوه از شدت حرص….پرهام هم بیخیال خودشو پرت کرد صندلی کناری من… یعنی صندلی وسطی وجای ساسان..
نسیم همچنان داشت حرص میخورد…منم که اعصبانی بودم از دست پرهام…سریع پریدم گوشش و گرفتم فشار دادم
پرهام:آخ آخ…آتا تو چرا رم کردی خواهر؟!
من:زهرمارو رم کردی… بیشعور… رم کردن تخصص خودته
پرهام:خب گوشو ول کن… آخ اخ درد میگیره ها
من:ههه منم فک کردم درد نمیگیرع… ول نمیکنم…واسه من نیشتو وا میکنی…بیشعوررر
پرهام:آخ…بابا ول کن مزاکره کنیم
بیشتر فشار دادم که
گفت: خب بابا نیشمو وا نکنم چیکا کنم؟!
من:ببین خودتو نزن به اون راه ها… خودت میدونی چی میگم
پرهام:کدوم راه بابا؟!!… اع فشارر نده
من:راه کوچه علی چپ
پرهام:تو ول بده…به جون خودم از کوچه علی چپ میام بیرون
کن:هم باید بیایی بیرون… هم شرط داره
پرهام:بابا گوش خودمه… شرطم میزاری!؟
باز فشار دادم گوششو که
گفت: غلط کردم غلط کردم… قبوله قبوله.. نسیم ببند نیشتو
نسیمم بیشتر نیششو وا کرد
من؛خب شرطم اینه که…نذاری ساسان دور و ورمون بپلکه
پرهام:ایش از خداتونم باشه…پسر به این خانومی
من (درحالی که خندم گرفته بود):چی؟!..نشنیدم
پرهام:گفتم که همون اولم همینکارو میخواستم بکنم
من:خوبه پ
و گوششو رها نمودم…گوش بیچاره اش قرمز شده بود …گوششو یکم ماساژ داد
من:خب داشتی میگفتی؟!
پرهام:اووف گوشممم… کپک بزنی الهی
من:اولا مث پیرزنا غر نزن… ثانیا زر بزن بینم چرا من بیخبرم که تو از آشنایانی
پرهام:خب…آها منم بیخبر بودم
من:ببین هوار میشم سرتا… دروغ نگو
پرهام:خب بابا…مامانت گفت نگو …منم قول دادم… زیر قول زدنم تو مرامم نیست
یکم با حرص نگاش کردم و
گفتم:حالا مگه من جاسوسم مگه… که تو اجیر شدی واسه بپا بودن من
جامون برعکس شد… اون منو با حرص نگاه کرد و
گفت:بپا عمته… فقط خبر سلامتیتو میفرستم واسه آراجون
من:اولا آرا جون و مرض…ثانیا باش باو منم باور کردم…مطمعنا علت نیومدن دانشگامم میدونه… چه برسه به نبودنم
نیششو وا کرد به معنای اره منم زارت زدم پس کلش

پرهام:اع چرا میزنی؟!..
من:ببند تا یکی دیگه نخوردی
پرهام هم به صورت نمایشی زیپ دهنشو بست مثلا….خله بچه…
من: حالا پاشو گمشو اینور… با نسیم حرف دارم
یه زری با دهن بسته زد که نفهمیدم
من:چی؟!!!
باز تکرار نمود…که فهمیدم مسخره بازیش عود کرده…یه چپ چپ رفتم بهش…که زیپ دهنشو مثلا باز کرد و
گفت: خب خودت گفتی ببند… با دهن بسته مگه میشه حرفید
من:تنت امشب میخاره ها.
پرهام:اع… از کجا فهمیدی؟!… اره ..قربون دستت میخوایی زحمتشو بکشی؟!
دستمو آماده کردم که…کف گرگی بزنم که پاشد سریع و
گفت:باش بابا نخواستیم…بیا بتمرگ
منم پاشدم سرجاش نشستم و
گفتم:کم حرص بخور…با این مدل حرفیدنتم از رو نمیرم شرمنده
پرهام:اره دیگه پرو تر از این حرفایی
من:ببند فکو
یه چیش گفت و… نشست صندلی کناری
منم برگشتم سمت نسیم و… ادامه اتفاقات و میتعریفیدم
پرهامم که هر دختری از کنارش رد میشد یه متلک به اون میگفت…یه چی ام پیش خودش میپروند…و البته ماهم میشنیدیم واون وسط غش میرفتیم از شدت خنده…بعضی وقتام ادامه حرفام یادم میرفت… باس مینشستیم با نسیم فکر میکردیم…کجا بودیم و چی شد و…
دیگه واقعا حرصم در اومده بود… پشتمم کردم بهش فایده نداشت… و بلند تر حرفشو تکرار میکرد… واقعا رو اعصاب بود… اومدم برگردم شت و پتش کنم که…وسط راه خشک شدم… مامانم همراه با ساسان داشتن میومدن سمتم… بیچاره شدم.. یا ساسان چغولی کرده که… موج نصایح الان داره میاد… و یا میخواد من و ساسان باهم برقصیم …هروقت تو مجلس نمیرقصیدم… مامان مثلا یه پارتنر شیک و جذاب… از نظرخودش می آورد تا منم برقصم…. از دم متنفر بودم از همشون… هیچ کدوم تعادل رفتاری نداشتن…مثلا میثاق پسر دوست بابام… اونقدر خشک و خشن بود که… میترسیدم طرفش برم…یه سجاد نام هم وجود داشت… بسکه هیکلش گنده بود …میترسیدم تو هنگام رقصیدن دستش بهم بخوره پودر شم… ساسانم که حالم کلا از ریخت و قیافه و مدل رقصش و کلا همه چیش بهم میخوره… دیگه نزدیک بودن بهمون… که منم بسیااار ضایع دست نسیم و گرفتم و بلند شدم و زدم به چاک…البته رفتیم به سمت وسط سالن تا برقصیم و بگیم ما داریم میرقصیم…و نیازی به پارتنر نداریم…
اون وسط مسطا و که رسیدیم… شروع کردیم به تکوندن خودمون… البته نسیم که قشنگ میرقصید… اما من چون شش دنگ حواسم پیش مامان و ساسان بود که حالا وایساده بودن باهم میحرفیدن… فقط جفتک میپروندم…دیدم مامان یه اشاره به ما نمود و با لبخنداز ساسان دور شد… ساسان هم یه نگاه اینور کرد و با دیدنمون اومد سمتمون… مار از پونه بدش نیاد در خونش میرویَد… ای بابا چه غلطی کنم…توهمین فکرا بودم که… دیدم پرهامم داره میاد سمتمون…البته دست در دست دادلش نسیم. نیما… جون جون نجات پیدا کردیم… خب اومدن باما برقصن دیگه… پ دوتا نره غول میرن باهم برقصن… والا… بلی درست حدس زدم اومدن سمتمون… نیما که باهاش سلام و علیک کرده بودم… فقط یه چشمک بهم زد و دست نسیم و گرفت و رفت…پرهامم اومد سمت من …وایسادیم رو به روی هم که آهنگ عوض شد… و یه آهنک ملایم واسه رقص دونفره نواخته شد… مطمعن بودم کاره مامانه…تا مثلا من و ساسانو و بهم نزدیک کنه… گردن کشیدم کنار گروه ارکس که دیدم بله مامان داره دور میشه ازشون… مادر کجایی که ببینی نقشه هات نقشه بر آب شد…یوهاهاها

ماهم که نمیتونستیم بریم بشینیم… چون هم ضایع بود …هم اینکه ساسان باز پیدا میشد… مشغول رقصیدن بودیم که گفتم… حالا که تنهاییم وفرصت جوره سوالمو ازش بپرسم
من:میگم پرهام..
پرهام:هوم؟!..
من:پرهام؟!
پرهام:بعله؟!..
من:هرچند نشد… میگم یه سوال بپرسم؟!..
پرهام:نوچ
من:درد میپرسم
پرهام:تو که میپرسی بلاخره…چرا اجازه هم میگیری؟!..
من:محض احترام وآدم حساب کردن …که دیدم لیقتشو نداری والل
پرهام:اولالا خانوم با لیاقت… بپرس سوالتو دیگه
من:کوفت…میگم صنمت با نسیم چیه؟!..
با چشمای گرد:چطورمگه؟!
من:خیلی باهاش صمیمی…سربه سرش میزاری…شوخی میکنی باهاش
پرهام:خب با توهم همینطوری ام
من:ولی دیگه هیچ دختری رو ندیدم اینجوری از رو علاقه سربه سرش بزاری… فقط محض خنده و تفریح…تازه جنس صمیمی بودنت با من فرق میکنه تا نسیم
پرهام:ای ناقلا خانوم…فک کنم رسوا شدم پیشت نه؟!
من:اونو اره… دست کم گرفتی؟!..حالا دله چجوری سرید؟!..
پرهام:چجوریشو نفهمیدم… ولی… خب…یعنی دوست داشتنی و شیرینه… وقتی حرص میخوره بامزه میشه… یا وفتی خجالت میکشه… میخوایی یه لقمه چپش کنی
من:خب بابا شما خیلی سریدی… یعنی با کل هیکلت سریدی… ولی اینقد اذیتش نکن.
پرهام:خخ خوشگل میشه
من:خب کی عروسی میوفتیم؟!..
پرهام:نمیدونم..
من:یعنی چی نمیدونم؟!..
پرهام:خب چون نمیدونم.
من:واقعا که…
پرهام:خب اگه قبولم نکنه؟!.. اگه منو نخواد؟!..
من:اینو دیگه دست خودته که تو دلش جا باز کنی یا نه
پرهام:نمیشه تو ازش بپرسی؟!
من:نوچ…ولی میتونم کمکت کنم بهش بگی
پرهام:میخوام اول از عشقش مطمعن شم
من:چجوری اونوقت ؟!
نیششو باز کرد و
گفت:با کمک تو
من:نوچ پسرم خودت تلاش کن بفهمی.. یا عاشقش کن.
پرهام:یه کوچول کمک خب
من:حالا ببینم چی میشه..
پرهام…اع آبجی خانوم… آبجی گلم… خوشگلم
من:هرچند خر نشدم…ولی تا شیرازم …واستون ملاقات مثلا اتفاقی جور میکنم خوبه؟!
پرهام:قربون آبجی…عالی
یه چشمک بهش زدم و بحثمون تموم شد.. خوب می شد دوتا از کسایی که دوسشون دارم بهم برسن… از نسیم هم که مشخصه یه چیزایی تو دلش هست…چون نسیم با هرپسری گرم نمیگیره…یا اینکه عمرا بزاره هر پسری باهاش شوخی کنه… مخصوصا از نوع سینی تو صورت

و امیدوارم مامان ساسان رو نبینه تا پایان رقص…و فک کنه ماباهم رقصیدیم… چون به ارواح حدم نیستی در حدم… اع نه… یعنی به ارواج جدم حوصله نصحیت و غر و… ندارم… مخصوصا جشنای مزخرف و…که واسه تنبیهم باید شرکت کنم… دعا میکنم ساسان در این حدم چغول نباشه..
وقتی رقصیدمون تموم شد رفتیم نشستیم… اما خلاصه بگم…تا آخر جشن درحال فرارو پیچوندن و ضدحال زدن به ساسان بودم… یعنی رسما کوفتم شد..دقیقا حس رادوین رو درک میکردم و دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار

اما بلاخره جشن هم با مزخرف بودنش تموم شد… و منم با سرعت هرچه تمام تر الفرار زدم به سمت اتاقم…خداروشمر مامان هم چون بیشتراز چند ساعت معین نمیزاشت آرایشش رو صورتش باشه… بهم گیر نداد… چون باید حتما میرفت صورتشو بپاکه…منم با خیالی راحت تر با شیرپاک کن صورتمو پاک کردم… و لباسمو با یه بلوز رکابی بلند عوض کردم..
خداروشکر تو موهام گیره و هیچی نبود… فقط تافت بود که فردا میرم حموم…البته انءشاالله مامان مث همیشه بعد از هر مهمونی زیادبخوابه و نیاد سراغم… چون تا ببینه اینجوری خوابیدم بیچاره میشم…خلاصه خودمو شوتیدم تو تخت و سرم که به بالش رسید بیهوش شدم

با صدای گرومپ گرومپ سیخ نشستم وسط تخت…. یا خدا… کیه؟!… چیه؟!…زلزله شده؟!…
بعد از چند ثانیه به خودم اومدم….و متوجه شدم دارن در میزنن
من:بلهههه
مامان:چرا جواب نمیدی آتاناز؟!… مردم و زنده شدم…درو باز کن ببینم
واییی موهااام…چه غلطی کنم؟!…
من:مامی…خب…ها اممم‌..حموم بودم…الان آماده میشم میام
مامی:دیشب نرفتی حموم مگه؟!…الانم از صدات مشخصه از خواب پا شدی
من:چرا…چرا…رفتم… ولی خب میدونی که من صبح ها دوش میگیرم….بعدم حرف نزدم از صبح که صدام اینحوریه
مامان:خیلخوب… نیام ببینم خوابی… صورتت پف میکنه… زودم بیا پایین
من:خب مگه ساعت چنده؟!
مامان:یازده دختر
من:آهان…باشه اومدم
و صدای پاهاش که داشت میرفت طبقه پایین
اوفففف یازدهه… بزارین من بخوابم توروخداااا….من ابنحا میمیرم از شدت بی خوابی….من میخوااام بخوابممم
ندا:پاشو برو حموم الان میاد… باز بیچاره میشیا
من:اوا راست میگیا…هان..راستی
ندا:چیه؟!
من:کجا بود!…نبودی این چندروز
ندا:قهر بودم… که نبودم
من:آهان…خو‌ خوبه… بدرود
ندا:واقعا که… بای
من: بای بای
به ندا نباس رو داد…همون بهتر قهر باشه والا…بلند شدم و بعد از برداشتن حوله رفتم حموم… رفتم زیر دوش…و بعدش مث لودر افتادم به جون موهام ومشت و مالشون میدادم… یه نرم کننده هم زدم بهشون که بهتر و سریع تر شونه شن… یه شامپو بدنم زدم و پریدم بیرون… هرچند گربه شور کردم… و حمومه به دلم ننشست…آخه مجبور بودم چون وقت نبود… رفتم بیرون وخودمو خشک نمودم… سریع یه بلوز شلوار راحت و شیک پوشیدم… موهامو اول نمشو گرفتم… بعد با سشوار و شونه افتادم به جونشون… هم موهامو میخشکیدم هم شونشون میکردم… وقتی کارم تموم شد فرق کج زدم ویه تل زدم تو موهام… یه صندل پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون… تو راه که میرفتم به سمت آشپزخونه… چندتا خدمتکار هم بودن که مشغول کردگیری و تمیز کردن بودن… دیشب که جشن طبقه بالا نبود بخوان تمیز کنن… بیخیال شدم و به سمت آشپزخونه رفتم… میز صبحانه هم که آماده بود…مث اینکه مامان خواسته بود واسم آمادش کنم…دستش درد نکنه… نشستم به صبحانه خوردن… بعد از اتمام صبحانه میخواستم ببینم مامان چیکارم داشت…بذای همین از یکی از خدمتکارا پرسیدم: مامانم کجاس؟!
گفت:پذیرایی
اوه چقد سرد و خشن…رفتم به سمت اونجا ….که دیدم مامان مشغول دیگستور دادنه… که اینکارو کن اونکارو کن… تعجب نموده بودم
من:مامی خبریه؟!!!
مامان:سلام خوابالو
من:ببخشید… سلام… تعجب کردم اخه
مامان:باشه اشکال نداره… نه چه خبری میتونه باشه؟!
من:هیچی…. فک کردم جشنی مراسمی چیزی داریم باز
مامان یکم قیافه اش توهم رفت و گفت:خب… هرچند حسام گفت بهت هیچی نگم… اما نمیشه نگفت… امشب عمو سعیدت میان اینجا.
من:خب چه اشکالی داره؟!… مگه هروقت بیان ایران به اینجا سر نمیزنن
پشتشو کرد بهم و گفت:واسه امر خیره
من:چییییی
مامان:همین که شنیدی دیگه
من:ببخشید…واسه امر خیر میان من نباید میدونستم؟!
مامان:خب حسام گفت شاید بهم بزنی مراسمو…بهت نمیگفتیمم مهم نبود… چون… خب… این یه مراسم فرمالیته اس.. و تو باید قبولش کنی
من:مااامااان؟!!!!
مامان:مامان نه مامی
من:الان بحث ایناس…. مگه عهد قجره یا دقیانوس که به زور شوهرم بدین؟!.
مامی گرد نگام کن… چرا پشتتو میکنی بهم؟!..دارم صحبت میکنما
مامان:نیازی نیست بهت نگاه کنم
من:من اصن نمیمونم اینحا که مراسمی انجام شه…
برگشت سمتم و با اخم و اعصبانیت گفت:بهت نگفتم که باعث جنگ و دعوا شی…. مث یه دختر خب به خودت میرسی تا شب…بعدم تو مراسم شرکت میکنی…. و همین امشب هم بینتون صیغه محرمیت خونده میشه
من:من از ساسان متنفرم… نمیتونم باهاش زندگی کنم
مامان:عشق بعد از ازدواج هم وجود داره
من:واقعا انتظار این حرفو ازتون نداشتم…یعنی چی؟!…از تنفر به عشق برسم… در صورتی که شما و حسام جونتون باعشق ازدواج کردین…و من با کسی که ازش متنفرم ازدواج کنم…عمرا بتونم عاشقش شم… میدونی چرا؟!.. چون از ذره ذره حرکاتش متنفرم
مامان:پدرتو درست صدا کن… صداتم واسه من نبر بالا
من:اصن لیاقت این اسم مادر و پدر رو دارین؟!…من تا جایی که یادمه یا پیش بابا حمید بودم… یا تنها زندگی کردم… این شما بودین که اینجا دور هم خوش بودین… و منو به امان خدا ول کردین… الان هم واسه من تایین تکلیف نکنین… چون مستقل زندگی کردم

مامان:آتاناز همین الان برو تو اتاقت

من:میرم… اما میرم وسایلمو جمع کنم که برم تهران
مامان:ببین آتاناز من بهت اطلاع دادم تا خودتو آماده کنی… در صورتی که حسام بهم گفت بهت چیزی نگم …و میبینم که حق داشته… از همین الان بهت میگم… کوچکترین کاری ازت ببینم… که باعث بشه بین من و عشقم دلخوری پیش بیاد…قرار باشه امشب عقدتونم کنم میکنم…تا از دستت راحت شم… فهمیدی؟!… حالا برو تو اتااااقت
نزدیک بود بغضم بترکه… با دو به سمت اتاقم رفتم…. و درو قفل کردم تلو تلو خوران مث آدمای مست به سمت تخت رفتم… کنار تخت که رسیدم نشستم و تکیه دادم بهش… پاهامو جمع کردم تو شکمم… و سرمو گذاستم روشون… نه بغض لعنتی ام میشکست و نه قورت داده میشد…یه جورایی نفسم سنگین شده بود و نمیتونستم نفس بکشم… با فکر به اینکه من پاره ای از تنه مادرم براش مهم نیستم…برای پدرم مهم نیستم… فقط همه نفعی رو تو پول میبینه… میخواد زندگی تک دخترشو… تک فرزندشو…با پول عوض کنه… زدم زیر گریه…اگه میتونستم میموندم و همه اینارو بهش میگفتم…علاوه بر اینها نیخواستم بگم منکه نبودم اصن…مزاحمتی نداشتم..‌.کاری به کارتون نداشتم که با عروس شدنم از دستم راحت بشین…واقعا متاسف بودم واسه خودم…چون بعد از هر دفعه که اینجا میومدم و گذروندن هر بدبختی بازم میومدم…. و بسم نبود… واقعا یعنی نمیشه یه دفعه من با یه خاطره خوش از اینجا برم… پس بگو دلیل اونهمه اصرار و در انداختنم با بابا همین مراسم امشب بود …اصن من به درک که باید یه عمر تحملش کنم…. خجالت نمیکشن ساسان رو داماد خودشون معرفی کنن…
صدای در اتاقم بلند شد
من(با صدای گرفته):بله
خدمتکار:خانوم…آرا خانوم گفتن گریه نکنین…که صورتتون برای شب بهم نریزه
جوابشو ندادم و بدتر اشکام ریخت… من تو چه فکری ام اینا تو چه فکری ان…خوشگلی و پول و زیبایی و تجملات
خدمتکاره هم راشو گرفت رفت… بیچاره بنظرم فک میکنه من بچه سر راهی ام…بعد از اینکه کلی گریه کردم و تخلیه شدم… پاشدم و صورتمو شستم… نمیخواستم تسلیم شم…یعنی امکان نداشت باهاش ازدواج کنم… من ازش متنفرم… باید یه کاری کنم… تا ناهار تو اتاقم کلی نقشه کشیدم… وقت ناهارم از لج مامان نشستم تو آشپزخونه ناهار خوردم…چون مامان خیلییی باکلاس بود حاظر بود من کلا غذا نخورم و تا اینکه تو آشپزخونه غذا بخورم… کلی هم سربه سر سهیلا جون گذاشتم و دوتایی خندیدیم… مامان هم فک کنم اونور خودشو جر داد
بعد از اینکه غذامون تموم شد… سهیلاجون مشغول جمع کردن میز شد…منم رفتم سمت کابینتا برای پیدا کردن لوازم کارم…تا کمر میرفتم تو هر کابینتی
سهیلا جون:دنبال چی میگردی عزیزم؟!..
من:شربت اسهال عچقم
با شنیدن جوابم کاملا پی برد به افکار شومم… و شوتم کرد از آشپزخونه بیرون… مث اینکه بابا سهیلا جون رو هم تهدید کرده که اگه من تو شیرینی و میوه و چایی و کلا وسایل پذیرایی یه چی بریزم بیچاره اش میکنه… ایش کاش نمیگفتم…سهیلا جونم رفت تو تیم اونا…البته بنده خدا حق داشت ایندفعه خطر اخراج وجود داشت… قبلنا یه داد میزد تموم میشد…شانس آوردم خونسرد بودن رو از باباحمید به ارث برده…وگرنه با این میزان دوست داشتن هع…من الان قطعه قطعه شده بودم… پس کلا بیخیال آشپزخونه شدم… فقط یه کوچولو روغن برداشتم… و رفتم نزدیک در ورودی تا بریزم اونجا…اما چون خیلی هیحان داشتم بازم ری.د.م تو نقشه…و همون موقع ریختم رو زمین و مجبور شدم اونجا مواظب وایسم که کسی رد نشه…اما دو دیقه که رفتم گلاب به روتون… یه خدمتکاره الاغ اونجا خورد زمین و من لو رفتم… خب از یه جا دیگه میرفتی شمپت… خلاصه مادرگرامیم منو شوت کرد تو اتاقم… و دو تا چغولم گذاشت طبقه بالا تا اگه از اتاقم اومدم بیرون خبرش کنن… بنابراین هرگونه نقشه دیگه هم نمیشد انجام داد… قیافمم که نمیشد زشت کرد… چونکه بهرحال منو با قیافه اصلیم دیدن.. تازه اگه خودمم گیریم میکردم مث یه پیرزن هزار و خورده ای ساله… اونا باز میگفتن انءشاالله به پای هم پیر شین.. زیرا برای اینکه این وصلت فقط واسه پوله نه واسه عشق و علاقه… البته ساسان از خداشم باشه درکل… تا خود ساعت هشت نتونستم هیچکاری انجام بدم.. ساعت هشتم مامان اومد تو اتاقم و وقتی منو آماده ندید نزدیک بود کتکی رو که اول صبح نزد و اونموقع بزنه…تا کمر خم شده بود تو کمدم هی لباس میکشید بیرون این بپوش واونو بپوش منم میگفتم نوووچ…تهش گفت خودت لباس بپوش و رفت بیرون..منم بعد از کلی خندیدن خبیثانه یه مانتو و شلوارسفید ساده پوشیدم موهامم فرق وسط بستم و یه شالم انداختم رو سرم میدانم مادر آتش خواهد گرفت خب اونا منو حرص میدن منم اونارو یر به یر والا
اما با همه این اوصاف استرس دتشتم درحدفجیح که چجوری خواستگاری رو بهم بزنم که باید سخت باشه

.منم بعد از کلی خندیدن خبیثانه یه مانتو و شلوارسفید ساده پوشیدم… موهامم فرق وسط بستم و یه شالم انداختم رو سرم…یه صندل راحت و تخت سفید هم پوشیدم…. میدانم مادر آتش خواهد گرفت….خب اونا منو حرص میدن منم اونارو….یر به یر والا
اما با همه این اوصاف استرس داشتم درحد فجیح…. که چجوری خواستگاری رو بهم بزنم…. باید سخت باشه…با بسم الله و صلوات و آیت الکرسی از پله ها رفتم پایین..امیدوارم مامان آبرو داری کنه و با چاقوی میوه خوری قطعه قطعه ام نکنه… یکی از چیزایی که تو این چند روز نتونستم انجام بدم سر خوردن از نرده های پله بود…چون همه خونه بودن و تازه لباس راحت هم که نمیپوشیدم…و باید بگم خیلی زجر آوره….میخواستم از نرده ها سر بخورم پایین که پشیمون شدم…احتمال سکته مامان زیاده….خلاصه به بدبختی از پله ها به پایین رفتم…البته واسه زجره بود…. کفشمم که گفتم یه صندل سفید تخت بود لا انگشتی بود و ساده…مامان منو خواهدکشت بعله…. وقتی وارد پذیرایی شدم حرفم به حقیقت پیوست….چون مامان با دیدنم اول تعجب کرد و بعدعین میرغضب زل زد بهم…. یعنی با چشماش آتیش پرت میکرد سمتم….منم چون از این بیشترا انتظار داشتم…. سمتش لبخند ژوکوند پرت میکردم…
فرشته جون هم اول با تعجب نگام کرد…چون من شیراز که میام در عادی ترین حالت هم آرایش دارم…. اما الان کاملا بیروح و بدون ذره ای آرایشم…. عمو سعید هم که بخیال… کلا تو عمرش از احساسات.خنده و لبخند ژوکوند رو داره والا… باباهم که همیشه با تمام خونسرد بودنش و بی تفاوتیش به من البته به غیر بعضی موارد…. الان میخواست منو بجوه و بخوره…فک کنم حس ششمش بهش گفته بود که من امشب هرجور که شده میخوام خواستگاریو بهم بزنم… منم وایسادم با طلبکاری مصنوعی نگاشون کردم…. البته پنجاه درصدش راست بود… پنجاه درصدشم مصنوعی… خو بابا خودتون میدونین من پسرتونو نمیخوااااام
فرشته جون:ماشالله چه خوشگل شدی عزیزم…سفید خیلی بهت میاد (اره مث مرده تو کفن شدم)…چرا وایسادی عروس گلم برو کنار داماد بشین
قیافه ام به حالت چندش جمع شد…. حالا دختر کم بچد اومدین خواستکاری من…اصن جا کم بود من اونجا بشینم… ولی حیف تو مرامم بی احترامی به بزرگتر نیست (جون عمم)…. رفتم سمت ساسان و قبل از اینکه بشینم پاشو له نمودم…. که البته اصن دردش نیومد …و نیشش بیشتر واشد از اینکه نقشم نگرفته بود… ایشش اصن حواسم نبود کفشم بی پاشنه اس و منم پر وزن… حالا بی لذت له شدن پاش من چجوری کنارش بشینم و تحملش کنم…من فقط به خاطر اینکه پاشو له کنم رفتم تا کنارش بشینم… اینم از اعتراف زیبام…. خلاصه تا اینجا که نشد حرصش بدیم… البته اینا کوچیک کوچیکاشه …هنوز برای بهم زدن خواستگاری هیچ فکری در ذهن ندارم….خلاصه ما تمرگیدیم…. مامان هم همچنان در حال فرستادن گوله های آتشین بود…. و منم لبخند میزدم بهش…حالا اینو بیخیال اینا چه عجله دارن…فک کنم درجریانن که ممکنه یه بلایی سرشون بیاد…چون تا من تمرگیدم…ظاهر سازی هم نکردن که مثلا در مورد سیاست وبازار کار و فلان صحبت کنن…. حداقل منم یه فکری میکردم که چه غلطی کنم…. و رفتن سر بحث زیبای امر خیره و…
و شروع کردن در مورد خوبی های من که هرچقدر هم بگن بازم کمه…. و خوبی های ساسان که نداره گفتن… منم مونده بودم چه گ.و.ه.ی بخورم… تازه از ترس اینکه یه مرگ موشی .سمی.شربت اسهالی چیزی همرام باشه بریزم توچایی و… اصن پذیرایی با من نبود…. و تا جای امکان من اصن از سرجام تکون نمیخوردم طبق برنامه ریزیشون… تازه واسه حرفیدنم نفرستادنم تو اتاق… البته نمیشد کاری
کرد…ولی مامی و پاپا(اوق) فک میکردن ممکنه پسر مردمو حلق آویز کنم و یا بی عفتش کنم و به صورت مرموزی خودمو پنهان کنم…خلاصه اینا ور میزدن منم اصن گوش نمیدادم…

نیم ساعت یک ساعت که گذشت….که فرشته بود برگشت سمتمو و گفت:عزیزم توام که راضیی نه؟!!!
این حرفش به خاطر لبخندم بود…چون داشتم تصور میکردم که ساسان رو با دستای خودم کشتم… چه خشنم من
مامانم که داشت واسه فرشته جون چشم ابرو میومد و میگفت نپرس خره… البته به طور محترمانه فک کنم… که کار از کار گذشت و من گفتم:نه زیاد….فقط یه مشکلی هست آخه
عمو سعید: چه مشکلی عزیزم؟!!!
من:آخه من مادر بودنو خیلی دوست دارم
عمو سعید: مگه مشکلی داری گلم…حالا اشکال هم نداره…حل میشه انءشاالله
واو پول چه ها که نمیکنه… مامانم که بسکه چشم غره رفت دهنو ببند نگران چشماش شدم
من:نه عموجون… نکه ساسانتون از منم خانوم تره… میترسم جا من حامله شه
فرشته جون:چقد تو بانمکی عزیزم

من:اتفاقا من اصن با نمک نیستم… دارم جدی صحبت میکنم
بابا:مراقب حرف زدنت باش دختر…
من:دارم اعتراضمو٬جواب منفیمو میرسونم به عرضتون… باید فهمیده باشید دیگه نه؟!!… اما مث اینکه همه این جا به خاطر چرک کف دست… میخوان زندگی یه نفرو خراب کنن
فرشته جون:عزیزم ساسان که تو رودوست..
من:فرشته جون منکه نگفتم زندگی ساسان جونتون خراب میشه… ساسان باید از خداش باشه که من باهاش ازدواج کنم… این زندگی منه که باهاش خراب میشه… چون منم مث همه خانوما آرزوی اینو دارم شوهر کنم… نه واسه یکی شوهری کنم
ساسان: دهنتو ببند
من:برو بابا مگه چکاره ی منی… تو دهنتو ببند… حقیقت تلخه
بعد از جمله ام… تنها چیزی که شنیدم صدای جیغ مامان و….وایی فرشته جون بود… و صدای بلند سیلی…که نمیدونم دست بابا کی خورد تو گوشم… همونجور خشک شده به سمت ساسان موندم….داشت به یه لبخند پیروز نگام میکرد… بیشتر از پیش ازش متنفر شدم…نفرت انگیز بود…از باباهم بدم اومد…جلوی این همه غریبه…جلوی یه پسر غرورمو خورد کرد… و این بی احترامی از سمت خانواده… باعث بی احترامی دیگران به من…بی ارزشی من…احساس اینکه بی کسم و تکیه گاه شد…چشمام نم بود و زور میزدم اشکم نریزه… به سمت بابا برنگشتم …هم میخواستم لبخند ساسان رو تو ذهنم هک کنم که نفرتم همیشه باقی بمونه…و نمیخواستم بابا از اشکم لذت ببره… اینم نمیفهمیدم که بابا چی میگه… اصن صداشو نمیشنیدم …انگار کر شده بودم… که یه سیلی دیگه خوردم و ایندفعه کسی اصن واکنش نشون نداد…
بابا داد میزد: بیچارت میکنم… به حرف من بی توجهی میکنی؟!!!… بی اخترامی میکنی؟!!!… منو نگاه نمیکنی؟!!…غلط کردی…اصن گ.و.ه خوردی راضی نیستی…. مگه دست خودته… اگه سر سفره عقد نشستی که نشستی…. اگه ننشستی…خودم با دستای خودم خفت میکنم

یه قطره از اشکم ریخت با تمام تلاشی که میکردم تا غرورم خورد تر از این نشه…. میفهمیدم که چشمام سرخ و لباب از اشکه… یه دفعه مث بمب ترکیدم… و اصن نفهمیدم چی میگم…و چه خواهد شد…وچه عواقبی داره
من:مگه من براتون مزاحمتی دارم ….شمایین که مزاحم منین… هر عید و تعطیلات منو میکشونین تهران….منو میخوایین به خاطر مساعل کاری ومالی و پول و کار خونه و سرمایه و سود و درد بی درمون مث گوسفند بدین به یکی…
باز صدای یه سیلی… اما اونقدر درد تو دلم بود که درد سیلی رو حس نکردم… خون رو لبم رو با آستینم پاک کردم…و باز شروع کردم
من: تهران زندگیمو میکنم… کاری به شما ندارم… کاری به کارم نداشته باشین… فک کنم اصن بچه ندارین …اصن وجود ندارم
یه سیلی دیگه و جمله:
بابا: اعتماد به نفست زیاده…من تورو آدم حساب نمیکنم….چه برسه به اینکه بچه ی من باشی
و منم با داد: میخوایی من سر سفره عقد بشینم… باشه میشینم!!!… ولییی فقط با کسی که دوسش دارم و دوستم داره…. عاشقشم و عاشقمه‌..اگه منو بزنی…. اگه خفم کنی و یا زنده زنده چالم کنی… من با مردای انتخابی تو ازدواج نمیکنم…
بابا:کی عاشق تو میشه؟!!!… کی؟! هان؟!!… همه به خاطر پولتن که میان طرفت… و منم میخوام حداقل یه سود ببرم ازت
سخت بود شنیدن این جمله از فردی به نام پدر
من:مطمعن باشین از صدتا انتخابی شما بهتره… که میخوام باهاش ازدواج کنم… سودی هم از من بهش نمیرسه… شما هم میتونی ازش سود ببری

دویدم به سمت اتاقم… دیگه اشکام داشت رود میشد…انگار باباهم واسه فروختن گوسفندش با سود بیشتر آروم تر شدع بود… و دیگه دنبالم نیومد… اصن از شدت اعصبانیت نفهمیده بودم که ایستاده بودم و سینه به سینه بابا باهاش بحث میکردم… خودمم تعجب کردم اینهمه جسارت در برابر یه آدم دیکاتاتور… البته فقط در برابر من
…به اتاقم که رسیدم پریدم تو حموم در بستم….و با همون لباسا رفتم زیر دوش آب… آهسته گریه میکردم…دلم نمیخواست مامان بفهمه گریه میکنم… هرچند که مطمعنه… چون اگه از طرق گریه خودمو تخلیه نکنم شدیدا سردرد میشم… معده درد عصبی امم از همین حالا شروع شده بود… نیم ساعتی زیر دوش گریه کردم تا تخلیه شدم… نیم ساعتم وایساده بودم که پف چشمام بخوابه… پوستمم چروک شده بود…همونجوری که توقع داشتم مامان بیرون تو اتاق بود… تا شنید که دوشو بستم سریع اومد و حوله رو بهم داد… یه دلسوزی کوچولو تو چشماش میدیدم که سعی میکرد پنهان کنه…حوله رو پوشیدم وبه سمت کمدم رفتم و لباس پوشیدم… بعدم موهامو بستم تو حوله
مامان:موهاتو سشوار بکش
من:حوصله ندارم
اصراری نکرد و
گفت: بیا بشین رو تخت
رفتم نشستم روبه روش و سرد زل زدم تو چشمای مادری که کم واسم مادری کرد…میخواستم بهش بفهمونم که اصن از کارم پشیمون نیستم… دو تا پلاستیک یخ داد که تو پارچه پیچیده شده بودن تا بزارم رو صورتم… با اینکه میدونستم فایده ای نداره… و صورتم کبود شده اما بازم یخو گذاشنم رو صورتم..
مامان:واسه چی نمیخواستی بیایی اینجا؟!.
من:همین مراسمات…
مامان:میدونم به خاطر مراسمات مزخرف…. اما یه دلیل دیگه هم داشت که یادم نیست
من:قرار بود با دوستام برم شمال
مامان:عشقتم بود؟!..
نمیدونم چرا اما
گفتم:اره
مامان:خوبه…بابات رضایت داد اون پسره هم بیاد خواستگاریت تا ببینه وضعیتش چیه
فقط پوزخند زدم
که گفت: پوزخندت دیگه واسه چیه؟!!.. خیلی رفتارت با پدرت بد بود آتاناز…تو تو رفاه کاملی دیگه چی میخوایی؟!!
فک نمیکنم نیازی باشه دوباره بگم که رفاهم واسه ثروتیه که از باباحمید گرفتم… اینکه شما فقط منو پول میبینین نه دختروتون… دیگه نیازی به تکرار نبود… صدها بار گفتم و توبیخ شدم …
فقط سرد بهش زل زدم که پاشد و گفت: همش تقصیر خودته قیافت بهم خورد…و بهتره فردا بری تهران تا به شمالت برسی… اینجاهم نباشی بهتره…هم اعثاب ما داغون نمیشه …هم نباشی بهتره از اینکه باشی با صورت کبود… وماهم واسه مهمونا دلیل تراشی کنیم
بازم چیزی نگفتم… نرود میخ آهنین در سنگ… وقتی دید چیزی نمیگم رفت به سمت در… داشت از در بیرون میرفت که باز برگشت و
گفت: راستی دوتا بیلیت به مقصد تهران گرفتم برای تو ساسان
خواستم بپرسم چجوری اونم این موقع شب…بعد دیدم پوله دیگه و پارتی… بعد فهمیدم یه ساسانم گفت این وسط
با تعجب:ساسان چرا؟!!!
مامان:واسه اینکه خواستگاری روبهم زدیی… اونم میخواد بیاد اون پسره که میخوایی رو ببینه…
میخواستم پسره نه… بعد دیدم اصن اسم طرفم نمیدونم… ترجیح دادم خفه شم
من:اون یه خواستگار بود و بهش ربطی نداره
مامان:اتفاقا چرا داره…میدونی چند بدهکار شدیم به کارخونه باباش؟! …تومن… واسه همینه که گذاشتیم بیاد خواستگاریت با اون قیافه اش ….توی احمق ازت چیزی کم میشد که به مدت تحملش میکردی تا ما سفته ها رو پس بگیریم

چشمام گرد شد…واسه همین مبخواستن منو بدن به این نکبت و بدبختم کنن.. من کتک خوردم یعنی فقط واسه همین…فک میکردم واسه پدر و مادرا بچه هاشون مهم تر از مال و اموالشونه….واقعا متاسم برای خودم… برای اینکه زندگی به این نکبتی دارم
اومدم باز دهنمو وا کنم عقده هامو خالی کنم…اما فقط یه باشه از دهنم در اومد… مامان رفت بیرون و در بست
………………………………‌…………………..
نمیدونم ساعت چنده…. اصن مدت زمان طولانیی که اینحا خشک شدم یا نه؟!…. فقط میدونم بعد از رفتن مامان فقط نشستم به در زل زدم….
بلاخره چشم گردوندم تا ببینم ساعت چنده…. که با دیدن ساعت دوازده تعجب کردم…. یعنی سه ساعت اینجا خشک شدم…. پاشدم برقو خاموش کنم که بیلیت رو عسلی دیدم… برش داشتم نگاش کردم که ساعت پرواز.. ساعت شش صبح بود… چه عجله دارن من برم…اره خب میخوان راحت باشن… برقو خاموش کردم و خودمو ولو کردم رو تخت…. بیلیت رو گذاشتم رو شکمم… و رفتم به عالم بدبختی هام..
یعنی اینم زر بود من زدم؟!… من عاشق کیم؟!…باباکی میخواد بیاد خواستگاریم ؟!….حالا اگه میخواستمم مث رمانا دنبال فرد مورد نظر بگردم تا نقش بیاد پیدا نمیشه که….همچین من قوپی اومدم طرف فلانهو بهمانه و پولداره و ال و بل باید دنبال یه شاهزاده یا رییس جمهور باشم…. اگه طرف خانواده داشته باشه… و پولدار باشه ….و خلاصه مورد قبول خانواده من باشه که نمیاد منو بگیره….اونم قلابی و فلان… میخواد جدی جدی عاشق شه….یا منو واسه جاخالی میخواد…. واییی خدااا چه غلطی کنم؟!!…سرم داره میپوکه… فرد مورد نظر فک نکنم پیدا شه…منم که نمیتونم بگم اشتب کردم…. چون هم مامان شقه شقه ام میکنه هم بابا میکشتم…حتی ساسان هم فک کنم نباشه منو بگیره تا نمیرم… اینقد فک کردم که دیدم ساعت چهار صبحه…. بیخیال شدم شاید اگه برم شمال یه کاری بشه کرد…. پاشدمو و چمدونمو برداشتم و دوباره همه لباسامو چپودم توش…. البته با این تفاوت که ایدفعه نمچپوندم و برای تمرکز اعصاب با حوصله تاشون میکردم….و با حوصله میچیدم…. چهار وپنجاه دقیقه بود که چمدونمو برداشتم ورفتم بیرون…. چون احتمال میدادم بقیه خواب باشن… البته به غیر مامانم چون از خوابش زده تا من در نرم…. اما نمیدونه که میخوام از دست ساسان راحت شم… و هرکاری میکنم….حتی خواستگاری از یه جنس مذکر دیگه… چمدونمو گرفتم بالا داشتم میرفتم سمت پله ها…. اینقد ذهنم آشفته بود که حواسم نبود میشه کشیدش رو زمین و چرخ داره…. کنار یه اتاق مهمان گذاشتمش زمین تا استراحت کنم… که صدای حرف زدن شنیدم….کنجکاو شدم که چه کسی این موقع صبح داره حرف میزنه… اونم یه مرد

ساسان:یعنی چی؟!… ارشیا من بیام اونجا؟!…خودت جمعش کن دیگه
ارشیا:….
ساسان:یعنی چی به تو چه؟!!…این نونی بود که تو. توکاسه من گذاشتی… خودتم راست و ریستش کن
ارشیا:….
ساسان: من فک میکردم مث قبلیاس… و با حامله شدن سعی نمیکنه منو مال خودش کنه
ارشیا:……
ساسان:من نمیتونم بیام اونجا…. من اینجا میخوام دروغ گفتن یه هلو رو ثابت کنم….تا بتونم مال خودم کنمش
ارشیا:….
ساسان:ببند دهنتو ارشی… میخوام نامزد کنم باهاش
ارشیا:….
ساسان:باشه…. پس با پول دهنشو ببند… اگه هم نشد خودت دیگه بهتر میدونی
ارشیا:‌…
ساسان:باشه… بای هانی
چشمام گرد تر از این نمیشد…
دوست دختر ساسان حامله بووووود…. اونم ازخودش… آخی بابا شدن که نه مامان شدن چقد بهش میاد… هرچند ازش بعید نبود ‌..اما تعجب کرده بودم دیگه… اما یه لبخند مرموز و موزی رو لبم نقش بست.‌. چمدونو ول کردم ودست به کمر رو به در وایسادم …و منتظر شدم
تادر باز شد و چشم ساسان بهم افتاد رنگش پرید…و با تته پته پرسید: حرفامو شنیدی؟!!!
من:سلام علیک
ساسان:شنیدی یا نه؟!!!
من:اره
ساسان:….
من:هع تو واقعا لیاقت منو داری؟!!
ساسان:نکه دوست پسر نداری..
انکار نکردم‌.. برخلاف اینکه ندارم و داشتم
من:حداقل براش نی نی نمیارم
ساسان:هع…مث اینکه داری
من:چرا نداشته باشم؟!!.
ساسان: عشقت ناراحت نمیشه؟!
من:چرا باید ناراحت باشه وقتی خودشه؟!
ساسان:میاییم و میبینمیش
من:نوچ نمیبینیش
ساسان:نکنه نیست هع
درد و هع
من:اونکه هست… اما فک نکنم تو بتونی بیایی
ساسان:چطور؟!!
اممم خب میتونم راحت به مامان و بابام و مامان و بابات گذارش بدم…بعد دیگه خود به خود نمیایی(ترسیدم ب‌.ر.ی.ن.ه روم و بگه بگو..مدرک نداری که)ولی از اونجایی که خیلی دلرحمم یه راهی بهت پیشنهاد میکنم
ساسان:چه راهی؟!!
من: میگی نمیام و به بعد موکول میکنی دیدن عشقمو… آخه میدونی عشقم معذب پ ناراحت میشه…

خیلی دلم میخواست بگم کلا بیخیال من و پول شی…. یا حتی فقط بیخیال من… اما زیاد روی بود ….چون میگفت بگو منم میگفتم… بعد مامان و بابای منم که فوق آپدیت… میگفتن فدا سرش اصن بیارش تو بزرگش کن
ساسان اعصبانی زل زده بود تو صورتم و میخواست خفم کنه… و با گفتن :یاشه موکولش میکنم به بعد
تو دلم شروع کردم به رقصیدن …حداقل در نبود این انگل احتماع میشد به کاری کرد
اومد راهشوبکشه بره که
گفتم: آ آ کجامیری؟!!
ساسان:چیه؟!!
من:چمدونم
ساسان:دیگه چی؟!..
من:باشه..‌گفتم شاید زورت برسه

یکم رگ غیرت که نه…. خودشیفتگیش به جوش اومد… و چمدونو برداشت و به سمت پایین رفت
منم به کوچولو تعجب کردم… یا زور داره یا داره تظاهر میکنه آسونه… یا اینکه من زور ندارم… فک کنم مورد دومی و سومی بیشتر قانع کننده باشه… چمدونو برام تا پایین آورد… و رفت به سمت کاناپه تو پذیرایی… منم رفتم توآشپزخونه و یه میز مفصل صبحانه واسه خودم چیدم… وشروع کردم به صبحانه خوردن
که مامان اومد تو آشپزخونه و با اخم
گفت:چه واسه دیدن اون پسره مشتاق و خوشحالی
منم برای اولین بار به مامان گوشزد کردم که: سلام صبح بخیر…. اره دارم میرم دیدن عشقم دیگه(یا یه جک افتادم که مامانم از در اومد تو…میخواست چیپس برداره…گفتم اول دستاتو بشور بعد ناخونک بزن…هیچ چیز خاصی هم نشد فقط داریم میریم بیمارستان پاشو از حلقم بکشن بیرون…البته دقیق این نبودا ولی شبیه بود)
مامان جوری نگام کرد که گفتم الان میاد میجوم… خدایا خودت بخیر کن… مامان هم شروع کرد به صبحانه خوردن
صبحانه من که تمام شد اما دیدم ساسان نیومد که نیومد…پاشدم رفتم تو پذیرایی و با دوسه تا چپ چپ و چشم غره و ایما و اشاره راهی آشپزخونه اش کردم… فک کنم ضدحالی بزرگی خورده… شاید فک میکرد میتونه ب بی عفتم کنه منم محبور شم باهاش مزدوج شم اما زهی خیال باطل

خلاصه من رفتم تو آشپزخونه اونم به دنبالم…و با لبخند به ماملن سلام کرد و نشست به صبحانه خوردن….
دیدم باز زر نمیزد یه قیافه ناراحت به خودم گرفتم و
گفتم:مامی میخوام یه چیزی بگم… میدونی چی شده؟!…دوست دخ
ساسان:آرا جون میشه من اول حرفمو بزنم؟!..
مامانم مث اینکه داشت یه پسره سه ساله رو نصیحت میکرد
گفت: عزیزم کسی تو حرف دیگران نمیپره… بزار آتاناز حرفشو بزنه بعد تو بگو
ساسان با التماس زل زد بهم که
گفتم: بزار حرفشو بزنه… حرفمون مشترکه
مشکوک نگام کرد وگفت: باشه
بعدم زل زد به ساسان
ساسان:میدونی آراجون… من نمیتونم همراه آتاناز برم تهران
بعدم یه نفس عمیق کشید..اخیی
مامان:اوا چرا؟!… خودت دیروز اصرار داشتی… نکنه پشیمون ش
ساسان:نه آراجون… من و
بابام سرقولمونیم و سفته ها رو بهتون میدیم… شما به وعدتون عمل کردین اما…دخترون هع… ولی یه مشکلی پیش اومده که بعد از حل کردنش میرم دیدن آتاناز وعشقش
مامان:میدونم عزیزم… اما مطمعنی که نمیخوای بری؟!
ساسان:اره آراجون
آراجون و مرض
مامان:باشه
بعد روکرد به من و گفت: امیدوارم زیر سر تو نباشه
با اعصبانیت زل زدم به ساسان
که با حس اعصبانیتم گفت: نه آراجون…مگه میتونه… من میرفتم اگه مشکلی نبود و اونم نمیتونست منصرفم کنه
هرهر چه فوتا
خلاصه مامان بیخیال شد و رفت زنگید به نگهبان که راننده هم بود… بنده خدا رو بیدار کرد تا منو برسونه…ساسانم که بوق… منم با روحیه بهتری نسبت به دیشب سوار ماشین شدم و به طرف فرودگاه رفتیم… وفتی رسیدیم چمدونو تا در ورودی آرود…ازش تشکر کردم و به سمت داخل رفتم… و ازبعد تحویل چمدونو ‌ نشون دادن بلیت و… سوار هواپیما شدم…ایندفعه برخلاف اومدنم با اینکه خسته هم بودم و اصن نخوابیده بودم… اما خواب نرفتم… همش به فکر این بودم با این زری که زدم چیکارمیتونم انجام دهم و چه غلطی کنم

وقتی رسیدیم تهران بعد یکی دو ساعت الافی و گرفتن چمدون و… از فرودگاه خارج شدم…. یه دربست گرفتم چمدونو گذاشت تو صندوق عقبش و سوار شدم… از پنجره به بیرون زل زدم
باصدای راننده برگشتم سمتش
من: ببخشید متوجه نشدم…. دوباره میشه تکرار کنین؟!
راننده:میگم اتفاقی افتاده آبجی؟!
با تعجب:نه
اونم سری تکون داد به رانندگیش ادامه داد… اما هر از چند گاهی از تو آیینه منو نگاه میکرد… یه لحظه شک کردم نکنه بدون شال و روسری اومدم بیرون… ازمم بعید نبود با این اوضاع روحی خیلی مساعدم… یه نگاه به خودم کردم دیدم نه همون مانتو شلوار پارچه ای مشکی و رسمی مو پوشیدم با مقنعه… چون حال نداشتم موهامو هی از دورم جمع کنم…نکه لخته…شال و روسری که میپوشم میزنه بیرون… گفتم شاید ایراد از صورتمه… دوربین گوشیمو فعال کردم و خودمو یه دید زدم اما… با دیدن خودم یه اه غمگین کشیدم و بغض کردم… گونه هام از سیلی های بابا کبود شده بود… از راننده خواستم کنار یه داروخونه نگه داره..
بعد از مدتی یه داروخونه دیدم کنارش وایساد…سریع پیاده شدم تا ماسک بگیرم و همه یه جوری نگام میکردن…از خانومه تو داروخانه خواستم واسم چند تا ماسک بیاره… وقتی داشتم پولشو به اون خانومی که پشت صندوق بود میدادم.
گفت:شوهرت کتکت زده؟!
هاااان
من:نه
اون: پس کی؟!
ایش عمم… اما واسه تخلیه عقده
من:بابام
اون:چیکار کردی مگه؟!
من:شوهر نکردم
اون: تو این بیشوهری؟!
ایششش
من: بیشتر خانومم میشد تا آقامون
یه خنده ای کرد و گفت: کار خوبی کردی پس
پ ن پ…اما برخلافش یه لبخند زدم و چیزی نگفتم…بعدم پولو دادم و اومدم بیرون…سوار دربست شدم و به سوی خانه
حالا من همیشه تو تاکسی دربستی اتوبوس حالا اتوبوس هیچی کلا یادم میاد یه کاری انجام ندادم یا… یچی نخریدم یا… جا گذاشتم و فلان…. بعدم با خیال راحت میرم انجامش میدمو و میام…اگه یکی بیاد چمدونمو بدزده ببره خوبه… آدم میشم دیگه… هرچند تو چمدونم هیچی نیست… البته از نظر بقیه …وگرنه لباس خیلی مهمه… یه بار چمدونو یکی از دوستای آریانا به نام سانازو همینجوری زدن…خودشو جر داد بدبخت…البته ماهم زیاد همدردی کردیم… خو لباساشو برده بودن… من حاظرم طلاهامو ببرن لباسامو نبرن…
خلاصه رسیدیم وپیاده شدم… چمدونم و از صندوق عقب بهم داد و منم پولو دادم و رفتم به سمت خونه…کلید و از زیپ روی چمدون برداشتم…. با یه نفس عمیق درو باز کردم رفتم داخل…درو بستم ماسکو دادم پایین… وبه سمت خونه رفتم… دعا دعا میکردم دایانا و آریانا اینجا نباشن… چون قرار بودش امروز بیان اینجا دنبال من و رادوین تا با هم بریم شمال… البته منم که رفتم…دنبال همون رادوین …اما از اونجایی که من خیلی شانس دارم تا درو باز کردم و‌پا گذاشتم تو خونه… دیدم رادوین داره میاد بره بیرون دوتا چمدونم دستشه… و الانم جلوم خشک شده ….یادم اومد ماسکو دادم پایین… سریع دادمش بالا و سلام کردم

من:سلام
رادوین: س..سلام…خوبی؟!
من:ممنون اره تو خوبی
و بعد یه لبخند ژوکوند زدم به خاطر قهوه ای شدنم…که گونم درد گرفت و یه آخ بلند گفتم…وضعیتم واغونه ها…یعنی به پوستم پخ کنی سیاه میشه حالا دیگه..
رادوین:چی شد؟!
من:اویی هیچی… فقط بقیه کجان؟!
رادوین:دایانا و آریانا تو آشپزخونه… و پسرا تو پارکینگ دارن وسایلو جا میدن تو ماشین
من:آهان باشه
چمدونو برداشتم و جلوی در کنار رفتم…چمدونو یکم اونور تر گذاشتم
رادوین هم وایساده بود هنوز…و موشکافانه نگام میکرد… محل نذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم… باید خودمو واسه جیغ و دعوا آماده میکردم… ولی اصن حالشو نداشتم… اما خداروشکر ما هیچوقت باهم قهر نمیکنیم…کلا نیستیم تو این فازا… وگرنه منت کشی سخت تر بید
همینطور که انتظار داشتم… تا رفتم تو آشپزخونه مث چی ریختن سرم… یه جیغ چند ریشتری هم زدن
دایانا: تو خجالت نمیکشی برگشتی؟!… تازه راست راست وایساده جلو من
و یه نیشگون گرفت ازم
آریانا زد پس کله ام و
گفت: اصن خجالت نکشیدی بدون خداحافظی رفتی
بعد جو گرفتتش و محکم بغلم کرد و
گفت: دلم برات تنگ شده بودا
بعد دایانا مث گونی از بغل آریانا و کشیدم بیرون…و گرفت تو بغل خودش و
با شیطنت گفت: حالا واسه اون ماچ تهشم خجالت نداشت…که بخاطرش خداخافظی نکردی..
رادوین همون شب گفت اتفاقی بود
بعد شروع کردن با آریانا به مسخره کردنم‌..زیاد نمیفهمیدم چی میگفتن… چون بین چند تا حس گیرکرده بودم….ناراحتی و خجالت و خوشحالی
خوشحال از اینکه چه دوستای خوبی دارم
اما ناراحت از اینکه خانوادم حتی بعد چندین ماه که منو دیدن همچین استقبال گرمی نداشتن‌..و حتی اونهمه بد… اما دوستام بعد از دوسه روز و این همه اشتیاق و اسقبال…
شرم و خجالتم که میدونین واسه چیه
آریانا گ:کجایی دختر؟!
من:همینجا
دایانا:حالا نمیخواد خجالت بکشی… بهت نمیاد
من:باشه
آریانا:چته؟!…خوبی؟!.. یه جوریی
من: نه بابا هیچیم نیست
فقط به زور داشتم سعی میکردم بغضم نترکه
دایانا :حالا چرا ماسک زدی؟!
آریانا: به خاطر آلودگی هوا؟!…بابا همینجا زندگی کردیا… دوروز رفتی شبراز هوای اینجا پیف شد… پاشو جمع کن خودتو
یه لبخند غمگین زدم که ندیدن و گفتم:نه بابا سرما خوردم میترسم بگیرین؟!
دایانا:یه چیزیت هستا…خسته ای؟!.. چرا کم حرف شدی؟!..
آریانا:اره معمولا هروقت میومدی کلی حرف داشتی بزنیا..
سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم…بغضمو با یه نفس عمیق به بدبختی قورت دادم
و گفتم: اووو تو این دو روز اونجا چه هبر بود که بخوام بگم
دایانا:درکل بگم بیحالی
من:اره دیگه… مال سرماخوردگیمه خره
دایانا:آهان راست میگیا
من:بعله من همیشه راست میگم
دایانا:بشین باو
تلفن آریانا شروع مرد به زنگ خوردن
آریانا:اوه اوه بچه ها… سسس بابا زنگ میزنه
بعدم تلفن و جواب داد

پارت:نود و هفتم
آریانا:سلام بابایی خوبی
عمو:….
آریانا:ممنون منم خوبم
عمو:….
آریانا:نه بابایی‌.. فقط من و دایانا و آتاناز کنار همیم
عمو:….
آریانا:اره بابایی آتاناز هم خودشو رسوند
عمو:….
آریانا:اره… همین چند دقیقه پیش
عمو:…
آریانا:خخ اره با چمدون میندازیمش تو ماشین… شایدم با ماشین خودش رفتیم
عمو:…
آریانا:اع بابا از صبح دوهزار بار گفتینا…ما خودمون به آتاناز میگیم بخدا
عمو:….
آریانا:باشه چشم چرا میزنین…بفرماید
و زد رو اسپیکر
من :سلام عمو خوبین:
عمو:سلام …ممنون تو خوبی عزیزم
من:ممنون دایی‌.. شما خوبین خاله ها؟! عمو سجاد خوبن ؟!
عمو:اره عزیزم ماهم خوبیم… شیراز خوش گذشت؟!
من:اره عمو جون… بد نبود
عمو:خداروشکر عزیزم…خوب شد اومدیا…دخترا ماروکه هیچی اون حیوونیا رو اذیت کردن…حالا چرا بی خداحافظی؟!
منظورش نامزداشون بود خخخ
دایانا:اع عمو
عمو:باشه چشم عمویی
دایانا:چشمتون بی بلا
عمو:خب عمو داشتی میگفتی اگه بزارن بعضیا
خندیدیم و
با خجالت گفتم: کاری پیش اومد عمو…باید زود میرفتم گفتم مزاحم نشم …شرمنده
عمو:دشمنت شرمنده گلم… فقط نگرانت شدیم… اتفاقی که نیوفتاده بود؟!
من:نه عموجون
عمو:خب خداروشکر… فقط میخواستم بگم اگه با ماشین خودت میایی مواظب باشیا گلم…
من:باشه چشم
عمو: آفرین عزیزم پس… مواظب خودتون خیلی باشین
من: به روی چشم…شماهم همینطور
عمو:چشمت بی بلا عمو… خب دایانا عمویی از سر و کول شوهرت باز بالا نری سرعتی برو بزنین تو تیر چراغ برقا
دایانا:اع عمو… هی نگین دیگه… تازه دختر خودتم بودا… هی میگی دایانا
عمو:هر دوتاتون دخترامین عزیزم.. تازه اونیکی دخترم که عقب نشسته بود بچه… بعدم نه دیگه تا آخر عمرت میگم بهت
دایانا با حالت گریه: چشم عمو نمیگم؟.. اصن با آتاناز میریم… اونم که تابع اوامر شما
عمو:اره خیلی… پس خیلی مواظب خودتون باشن… سلام برسونین… خداحافظ
اشکام از همه محبت بین عمو و دخترا و خودم میریخت… آریانا و دایانا هم که داشتن جواب میدادن حواسشون به من نبود… نمیدونم چرا هر پدری رو با پدر خودم مقایسه میکردم… بعدم سرافکنده میشدم… پدر آریانا و دایانا رو بیشتر…چون بیشتر باهاشون برخورد داشتم… و از رفتار صمیمیشون با دختراشون حسرت میخوردمو.. اصن چرا عمو ساجد اینقدر نگران دختراش بود و پدر من ننگش اومد موقع رفتن ازم خداحافظی کنه… یا موقع دیدار بغلم کنه… اشکام با این فکرا تند تند میریخت… دخترا تا برگشتن سمتم…با دیدنم بدجور جا خوردن
دایانا با نگرانی: چی شده؟!.. خوبی؟!!.. چته؟!..
برای اینکه راخت تر بتونم نفس بکشم ماسک دادم پایین… همینطور میخواستم مقدمه ای باشه برای تموم درد دلام
با دیدن صورتم هجوم آوردن سمتمو هی میپرسیدن چی شده… گریه منم شدید تر میشد
هم از شکوفه زدنم نگران بودم با اون عشقم و عاشقشم وفلان و هم از کتک خوردم ناراحت

انگار تمام گریه هامو آورده بودم تا اینحا تخلیه کنم… جایی که دلم گرم بود به آدماش… به اینکه کسی رو دارم تا پای جونش… تا جایی که بتونه حمایتم کنه…دخترا کمکم کردن تا رو صندلی تو آشپزخونه بشینم… بعدم یه لیوان آب برام ریختن
یکم آب خوردم و بعد از گذشت چند دقیقه که آروم تر شدم
آریانا:چی شده؟!… جون به لب شدیم….چرا رد انگشت رو صورتته؟!… چرا صورتت کبوده؟!..
با حرف آریانا باز گریه ام شروع شد… وبا گریه کل جریانو از سیر تا پیاز براشون تعریف کردم… وقتی جریان اینکه چجوری خواستگاریو بهم زدم وحرفامو گفتم
دایانا گفت: وایی دختررر به معنای واقعی گند زدی…ما همچین پسری از کجا پیدا کنیم
گریم شدید تر شد….جدیدا چه لوس شدم من
آریانا زد پس کله دایانا و
گفت:ببند خره… نمیبینی حالش خوب نیست
اوف که کلش چه صدایی داد… خندم گرفت و باز دردم اومد و آخ گفتم… که دایانا بغلم کرد
و گفت: مردک بز…نگاه چجوری زده
آریانا:الاغ باباشه ها
با دهنه بسته خندیدم که بدنم لرزید
و دایانا گفت:بابا چرا گریه میکنی… واسه اینکه صفت بزو به اون شتر دادم ناراحتی
بعد زد تو پوشونیش داشتم میپوکیدم از خنده
آریانا:بابا بزرگترته…رعایت کن
دایانا:باوشه
از تو بغلش اومدم بیرون که دایانا گفت: بزغاله داری میخندی؟!
با این حرفش پوکیدیم از خنده…البته من با دهن بسته خندیدم….بعد توجه کردیم دیدیم چند نفر دیگه هم همرامون میخندن… به در آشپزخونه که نگاه کردیم آرین و رادوین آریان رو دیدیم…
دایانا:فال گوش وایسادین؟!
آرین:نوچ همینطوری شنیدیم
دایانا:اره جون خودت
آرین:بابا آشپزخونه اپنه.. نصفش نیستا
آریانا:راست میگه دیگه
دایانا:باشه باوا
با خجالت نگاشون کردم… دلم نمیخواست وضعیتمو بدونن..
که آرین چشمت زد
آریان هم دوتا انگشت میانی و اشارشو نزدیک کرد به پیشونیش به معنای سلام و لبخند زد
منم لبخند زدم و سر تکون دادم
و رادوینم با لبخند گفت: پس آتاناز استراحت میکنه و آخر شب باهم میریم
من:نه نمیخواد به خاط
رادوین:به خاطر تو نیست… الان ترافیکه… تازه تا برسیم ظهره… آخر شب میریم راحت و بدون ترافیک..
ایش…آدم نیستی که… لبامو از حرص قنچه کردم… عادتم بود… بچه ها خندیدن
رادوینم با گفتن اینکه میره خوراکی هارو از تو ماشین بیاره رفت به سمت حیاط
آریانا:پس من و دایا و آتا میریم بخوابیم و یه لبخند ژوکوند ژد
آریان خندید و گفت: کلا سرتهتونو بزنیم میخوایبن بخوابین
همه یه خنده شل زدیم… بعدم دخترا بهم آرامش بخش دادن و تا بالا همرام اومدن… سه تایی بعد از پوشیدن تاپ شلوارک پهن شدیم رو تخت
برخلاف همیشه که بهم میرسیدیم…یا مشغول کل کل بودیم ….یا شیطونی… و یا چرت و پرت گفتن….ایندفعه ساکت و تو فکر بودیم… تو گینس باید ثبت شه والا
بعدش یاد حرف عمو افتادم
و گفتم: راستی جریان تو تیر چراغ رفتن چیه؟!
آریانا زد زیر خنده وگفت: وایی نمیدونی که… شب چهارتایی رفتیم دور دور…که دایانا گیر داد آرین تند بره …اونم که زن زلیل پاشو گذاشت رو گاز… اما تهش دایانا یه بستنی فروشی دید جیغ زد… آرین هم هول کرد زد تو تیر چراغ برق جلوش
زدم زیر خنده
وگفتم:خودتتون که چیزیتون نشد
آریانا:نه زیادم محکم نزده بودیم… فقط یه کم کوفته شده بودیم
من:خب خداروشمر
بعد افتادیم به جون دایانا و شروع کردیم به مسخره کردنش… بعدش که خسته شدیم و گرفتیم خوابیدیم
منم یکم سبک شده بودم… واقعا داشتن دوستا که نه خواهرای به این خوبی غنیمته

تو خواب ناز بودم… که حس کردم یه چی نرم رفته تو دماغم…و صدای ریز ریز خنده میاد… چشمامو باز کردمو منگ به رو به روم زل زدم… چرا همه جا سیاهه بعد احساس… کردم یه چی تو بغلمه… یکم دقت کردم دیدم آریانا تو بغلمه… منم صفت بغلش کرده بودم…دستامو انداخته بودم دورش… و پاهاشو با پاهام قفل کرده بودم….بعدم دماغم تو موهاش بود… اخیی چه بودی خوبی میده… تازه حموم بودع حتما …یه نفس عمیق کشیدم…یه دفعه دلم برا خواهریم ضعف رفت و ماچش کردم… نیشمم تا بناگوش وا بود… آریانا هم خواب خواب بود.‌‌ مث دوست دختر پسرا تو فیلمای مثبت هجده… هم خندم گرفته بود… هم اینکه داشتم غبطه میخوردم به حال آریان که همچین بالش نرمی داره و موقع خواب بغلش میکنه… خدایی فاز میده… واسه خودم نمکی خندیدم…که دیدم صدای یه خنده میاد… خیلی شیک برگشتم سمت صدا… که دیدم دایانا با دوربین پایین پامون نشسته و داره فیلم میگیره… با چشمای گرد نگاش کردم
دایانا:واییی نشونش بدم به شورش تا بشورتت
یه خورده کارایی که کردمو پیش خودم مرور کردم…و دیدم ته ضایع بودن. بودم… یعنی اگه کسی فیلمو میدید به طور قطع باور میکرد من همجنس گرام… والا
با فکر به اینکه دایانا کله خرابه و میره واقعا نشون میده یه جیییییییییییییغ بلند کشیدم.‌.. و اومدم پاشم که آریانا هم همزمان از جیغ من پاشد… و اومد به سمت من دره… منم میخواستم از اون ور برم دایانا رو بگیرم…با هم تصادف کردیم سرمانو چسبیدیم
آریانا:چییی شدهه؟!!!..
من:واییی… بدو بدو… خونه خراب شدیم… بدبخت شدیم… زلزله رفت
و پاشدم افتادم دنبال دایانا…که داشت با خنده نگامون میکرد…اونم تا دید خیز برداشتم طرفش الفرارو زد…آریانا هم به دنبال من جیغ کشون میومد… حالا جیغش واس چیه الله و علم
منم که فحش میدادم
من:وایسااااا… نشون بدی به جون خوردم میکشمت… وایسا بینم… دستم بهت برسه جرت میدم
اونم فقط میخندید
من:گراز…انتر وایسا… گودزیلا… نکبت.. چلغوز…کل عکساتو به آرین نشون میدممممم
دایانا:بده… شورهرمه…دیگه محرمه والا
من:گوه خوردی… جون من نری نشون بدی… بیا بده… بیا
رسیده بودیم تو پذیرایی دور مبلا و کاناپه ها میچرخیدیم
دیدم با فحش کاری به جایی نمیبرم… درحال که دنبالش میدوییدم
گفتم: الهییییی آرین فدات شه… بده من اونو… در بلات تو سر دشمنات…قربونت بشه بدههه… توروخدا
اونم باشیطنت ابرو مینداخت بالا
منم دیدم ور ور نکنم بهتره… واسه همین عین میگ میگ میدوییدم… بعد دیدم دوربینو پرت کرد تو بغل یکی و به دویدنش ادامع داد… منم که سرمو انداخته بودم پایین مث گاومیش دنبالش میرفتم… اصن نگاه نکردم دوربینو داد کی…. فقط میدویدم… از طرفی فک کردم دادش دست آریانا…اونم که از خودمونه….
من:فقط دستم بهت برسه… کاری میکنم جیش کنی کثافت
دایانا:شتر در خواب بیند پنبه دانه
من:اون شترِ…منم منم
دایانا:نوچ توام شتری. جیییییییییییییغ
جیغش واسه چی بود؟!… واسه این بود که چون بهش نزدیک بودم مث وحشیا پریدم روش و هولش دادم رو کاناپه…بعدم نشستم رو شکمش…
تو صورتش یه خنده شیطانی کردم …مثلا اینجوری… یوهاهاها…که بیشتر خندش گرفت تا بترسه..
من:میخندی عسیسم… آفرین بخند… زودترم جیش کن وگرنه ولت نمیکنم
و شروع کردم به قلقلک دادنش
در حد چی قلقلکیه… منم هتو.
دایانا با جیغ: بابا من جیشم نمیاد… ولم کن
من:نه باس بیاد
دستاشو دراز کرد سمت پهلوهام… ومنم خودمو کشیدم عقب که قلقلکم نده… اما محاسباتم اشتب در اومد و از پشت با باسن رفتم رو زمین…برجستگی مرجستگیام صاف صوف شد فک کنم…اونم سریع پاشد خودشو پرت کرد رومو شروع کرد به قلقلک دادنم
هرچی جیغ و داد میکردم ولم نمیکرد
بلاخره با گفتن اینکه: دایانا ولمممم کن وگرنه بد تلافی میکنم
ولم کرد… بله تلافی های من تاریخیه…. پاشد در بره منم افتادم دنبالش…که وسط راه قفل کردیم

رادوین و آرین و آریان و آریانا پایین پله ها هاج و واج مارو نگاه میکردن… آریانا هم که رسما چشماش در اومده بود و رنگش پریده بود… اینم بگم در بغل لخت آریان قفل بود… البته همچینم لخت نبود یه شلوارک داشت… البته پسرا هم انگار از خواب پاشده بود ژولیده پولیده بودن و لخت…. من کشف کنم ایناچرا لخت میخوابن خوب میشه والا…چون ما تو دوران آشنایی تا عقدشون زیاد اینجوری دیدمشون… چونکه رسما اینجا پلاس بودن…دوربینم دست رادوین بود… و رادوین صورتش قرمز شده بود و کنار لبش یه لبخند نمکی بود

یه خورده موقعیتو آنالیز کردم… دیدم ما دخترا با تاپ شلوارک وموهای پوفی….دقیقا مث جنگلیا …داشتیم با هم دعوا میکردیم
من:آریانا تو چرا رنگت پریده خواهر؟!
آریانا:مگه زلزله نیومده؟!
من:زلزلهههه؟!!!
آریانا:اره دیگه خودت جیغ زدی….بعد گفتی بدبخت شدیم زلزله رفت و اینا…بعدم با دایانا فرار کردین
من و دایانا ریسه رفتیم از خنده بعد از کمی خنده
من: الاغ منظورم دایانا بود که ازمون فیلم گرفته بود… و میخواست نشو
بعد با دایانا یه نگاه به هم کردیم… یه نگاه به دوربین که دست رادوین بود… یه جیغ زدیم و یورش بردیم سمت رادوین…چون اگه من میگرفتمش دایانا آتو نداشت… اگه هم باز من نمیگرفتمش… هم دایانا اتو داشت… هم رادوین تا ته فیلم رو میدید‌..اخه پلی اش کرده بود و داشت نگاش میکرد… آرین هم داشت میخندید… فقط آریانا فک کنم فشارش افتاده بود از ترس… یادش میافتم خندم میگیره… آریان هم که مجنون… نگرانی از چشماش میزد بیرون….حالا اینو بیخی‌.. رادوین عین زرافه میدویید بیشعور و دوربینم نمیداد….حالا چرا زرافه …چون زرافه درازه و هر قدمشم خیلی درازه… اینم که داراز و هیکلی والا…چه دارز تو درازی شد…خلاصه به بدبختی گیرش آوردیم…حاالا قدمون نمرسید بگیریمش…. خدایا دختر باس ریزه میزه باشه ولی نه تا حدا… بلاخره من با یه پرش چنگ زدم و گرفتمش…. البته چون بچه شل کرده بود از خنده و دستش اومد پایین تر امکال پذیر شد.. وگرنه نمیشد
الفرار زدم که
دایانا گفت:
بچه ها بگیرینش…
خودشم از خنده غش کرد
حالا این رادوین بیشعورم افتاده بود دنبالم و باخنده
میگفت: وایسا… میخوام بقیشو ببینم
آریانا هم داشن تو بغل آریان میخندید…آرین هم که دید دارم میرم طرفش دستاشو باز کرد اومد جلوم….منم نتونستم ترمز بگیرم رفتم تو بغلش…. اما لحظه آخر دوربینو انداختم تو یقه ام… با این حرکتم چشمای داش آرین شد اندازه در قابلمه… و باز بچه عا از شدت خنده یه ور ولو شدن… منم یه لبخند شیک و ژوکوند زدم و با خیال راحت رفتم بالا… و دوربین رو گذاشتم تو جعبه کفشم و گذاشتم زیر تخت… البته اون ته ته… یکمم به ریخت شکیل و زیبام رسیدم‌.‌.. یعنی موهامو داشتم شونه میکردم که دخترا هم اومدن…هنوز صوزتاشون از خنده سرخ بود… خلاصه یکم حرکت منو مسخره کردن…. یکمم ترسیدن آریانا رو مسخره کردیم…. بعدم سه تایی رفتیم حموم و اومدیم بیرون….دهنو ببندید مگس نره توش….تعجب نداره داش….دختریم دیگه…هممون باهم تفاهم داریم… من یه بلوز راحت و گلبهی رنگ پوشیدم… و شلوار جین با یه نیمچه روسری…. یعنی خیلی کوچولو بود… فقط واسه نگه داشتن موهام بود…. ریشه موهام درد میکرد بسکه با کش بسته بودمشون… یه دمپایی ابری و راحت هم پوشیدم
دایانا هم که یه تیشرت سبز با جین…. آریانا هم یه تیشرت فیروزه ای پوشید با جین…. موهاشونو هم شونه کردم و بافتم….
خلاصه تا آماده شدیم شد ساعت سه رفتیم پایین
پسرا تو آشپزخونه بودن و میپرسیدن جریان فیلم
چیه
منم از در رفتم تو و گفتم: اویی رادوین چیزی نگی از فیلم بهشونا… وگرنه
رادوین:وگرنه چی؟!!!
دیدم تهدید ندارم علیهش….چون کلا اون میزاشت حیبش با سوتی هام پیشش و کلا زبونش وهیکلش

یه لبخند سی و خورده ای دندون زدم و با التماس گفتم: هیچی… ولی نگو باش
رادوین:خر نشدما،..ولی ببینم چی میشه
من:هرهر مسخره…بودی
رادوین:چیزی گفتی؟!!!
من:نه…شما چیزی شنیدی؟!
اتفاقا جوری گفتم که بفهمه…
بچه ها به کل کل ما دوتا میخندیدن…. ناهارم که مبخواستیم تخم مرغ بخوریم…. اما زنگ زدیم فسفودی و برامون پیتزا آوردن
بعد از ناهار رادوین ازمون خواست بریم تو پذیرایی

خواندن پارت 8

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10027
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.