| Tuesday 27 October 2020 | 08:45
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 6)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 6)

خواندن پارت 5

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 6)

آتاناز

گروه ارکس و دی جی و چمیدونم چی چی اصن محلت ندادن عاقد تشریف ببره بیرون…شروع کردن به نواختن و البته بقیه هم انگار منتظر همین لحظه بودن ریخته بودن وسط و ترکونده بودن…دقیقا داشتن خودشونو میکشتن…عاقد هم که بنده خدا مظلوم سرشو انداخت پایین که خودش شر خودشو کم کنه…سرشم تا تو یقه اش پایین بود و جایی رو هم نمیدید…دیگع وسطا که رسید چشماشو بست…نه میتونست به بالا نگاه کنه و نه میتونست پایینو نگاه کنه…چون لباس خانوما منکراتی که هیچی ناموسی بود اصن…هم دکلته بود هم کوتاه…حالا اینو بیخی این بنده خدا چشماشو بسته بود که رد شه هی سکندری میخورد میخواست بیوفته… منم سعی میکردم جلو خندمو بگیرم که نسبتا موفق بودم…اما با دیدن یه صحنه رسما ترکیدم.
فک کنم پای عاقد گیر گرد به چیزی و بنده خدا داشت با سر میرفت تو بغل مامان تارا و سارا..توسکا جووون…مامان تاراو سارا هم که میدونین…
بعله دختراشون به مامانشون رفتن
عاقد همچین خودشو صفت کرد که نره تو بغل توسکا جون(دقت نمایید…لبتونو کج کنین بخونینا…با تمسخر بله بله) که مطمعنم عضلاتش مچاله شد… رنگشم شدید پریده بود و وقتی که رسید به دم در یه نفس عمیق کشید…که آسودگیشو از همینجا حس کردم خخخ…فک کنم بیشتر از خود توسکا جون ترسید تا گناهش..یعنی لباسش و آرایشش یعنی تا رژ لبش رنگین کمونی بود…صد رحمت به دختراش
داشتم واس خودم ترتر میخندیدم که
رادوین:کجای آقای محمدی خنده داشت؟!
منم هول کردم حواسمم نبود گفتم:چیزه..اممم چیزش..یعنی همین که
اما وقتی قیافه درحال ترکیدن رادوینو دیدم به عمق سوتی گهربارم پی بردم و بدون اینکه ادامه جمله گهربارترمو بگم فلنگو بستم
از اونجای که همه رفته بودن واسه رقص وقت خوبی برای انتقام و فحش دادن و زدن بود
وقتی رسیدم بهشون دیدم دایانا همچین زل زده به آرین و برعکس که نگو… اصن از تو چشماشون قلب میزد بیرون…آریانا هم که سرخ کرده بود و آریان با لبخندی جذاب باهاش میحرفید
خیلی شیک گفتم:دایانا گلم مواظب باش آق دومادتونو با لباساش درجا قورت ندی…بی شوهر میشی میترشی..دیگه هیچ خری نمیاد تو رو بگیره
آرین:ما خریم یعنی؟!
آریان:عزیزم من نه ما
من: پ ن پ عمه من خره.
دایانا:اونکه صد در صد
من:عمه نداشتم اگه صد در صد خره شماها صد در صد خرترین…نه واقعا خجالت نمیکشین؟!..بیشورا…ناشورا…برین بشورین خودتونو بلکه دارای شستشو شدین..
آریان:دیشب تو جورابات خوابیدی خواهررر؟!!!
من:تو یکی ببند دهنتو
آریان:وقتی آتاناز سگ میشود
من:سگ قیافه نحصتونه بیشورای ناشور
آریان رسما خفه شد…بیچاره کلا ترکشام به اون میخوره
بچه هام پوکیده بودن از خنده اما چون قیافم جدی بود سعی میکردن نخندن
آرین:حالا که چیزی نشده که
من:چیزی نشده؟!…چیزی نشده؟!.. واییی دارم از دستتون آتیش میگیرم…نمیدونین من چه مصیبت های که نکشیدم
با این حرف یاد سوتی ها و کلا اتفاقات کاملا ضایع امروزم افتادم و خندم گرفت…با نگاه غیرارادی ام به رادوین که کنارم بود دوتاییمون پوکیدیم…یعنی امروزو باید تو گینس بثبتن…
آریانا:وا دیوانه اینا..حالا هرچی که شده با شوهر من درست بصحبتا
من:بابا بزار جوهر اسمش تو شناسنامه ات بخشکه بعد بگو شوهرم.شوهرم… همچین میگه انگار دو جین بچه داره ازش
آریانا درجا سرخ کرد
من:حالا نمیخواد تا اونجاهاش پیش بری که سرخ کنی عچچچقم
و قبل از اینکه یه کتک مَشت بخورم در رفتم
آریانا:دیووونه
من:دیوونه بودن بهتر از منحرف بودنه و نیشمو باز کردم وتا جای ممکن تند رفتم و نشستم رو یه میز نزدیک پیست رقص و عروس دومادا
رادوین هم پشت سرم بود… فک کنم ترسیده باز سوتی بدم که مث چی بهم چسبیده

برگشتم به پشت سرم نگاه کردم اما برگشتنم همانا و سکته کردنمم همانا…خدایا من گ.و.ه زیادی خوردم دیگه از این غلطا نمیکنم نیان آبروی منو ببرن…دست به دامن خدا شده بودم که
رادوین:چته؟..خوبی؟؟
من:ها..هان؟..آ..ره..خوبم
اصنم خوب نیستم…فک کنم رنگم پریده بود که متوجه شد..
تارا:سلام
خدایا من غششششش..الان لو میرم
رادوین با تعجب از حال من و قیافه ایکبیری تارا گفت:سلام خانوم
تارا:من تارا هستم یکی از دوستان صمیمی آتانازجان هستم…افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟ و دستشو دراز کرد سمت رادوین…
دوست صمیمی ام؟ جلل خالق..فک کنم چشمای رادوین بزرگتراز این نمیشد…کم مونده بود ناخون های کار شدمو بخورم…خیلی جلو خودمو میگرفتم که به عشقولام صدمه نزنم
رادوین بدون اینکه دستشو دراز کنه گفت:منم رادوینم
تارا:همینقد مفید و مختصر…بعد رو کرد به من و گفت:دوست پسرتم مث خودت خشک و بی روحه
یعنی برای ضربه زدن به من از پسرام میگذره..فک کنم خیلی شاخم..یادم باشه رفتم خونه واسه خودم اسپند دود کنم
رادوین با سردرگمی نگام میکرد…الهیی پرپر شی تارا
یه لبخند که از نظر خودم فقط لبخند بود و اصنم به لبخند شباهت نمیداد بهش زدم
…واییی تارااااا…از ته دلم دعا میکنم تیکه تیکه هات رو اززیر ماشین..خود خودم جمع کنم…اوه چه خشن شدم
رادوین اول متعجب شد بعدم اخم کرد و با شیطنت درگوشم گفت:بایدجبران کنی
و به تارا گفت: حتما یه دلیلی داره دیگه…مگه نه تارا خانوم…اممم ولی من یادم نمیاد خانومم اصن دوستی به نام تارا داشته باشه
با حرفاش میخواستم بپرم ماچش کنم خدا خیرش بده…فقط تو این هیرو ویر به خاطر جبران بیچاره ام نکنه خیلیه
تارا:اوه عزیزم به خاطر یه دوستی ساده خانومم شد براتون..یا یه کارایی صورت دادین
یعنی نمونه بارز بی حیا به این میشه گفتا…یعنی سایز چشمای من و رادوین بزرگتراز این نمیشد…اگه جاش بود میپریدم خفش میکردم…
رادوین:نه براساس تجربیات خودتون پیش نرین لطفا…مادوستیم تا چندوقت دیگه هم اگه خدا بخواد میخواییم باخانوادمون درمیون بزاریم
ر.ی.د.ی گلم…من بشینم خودمو بزنم…خدایا دروغه استخون شد تو گلومون گیر کرد واقعا
من یه لبخند پرنفرت به تارا زدم و رو پا بلند شدم و در گوش رادوین گفتم:خراب کردی خره…یعنی خودت بیچاره شدی که هیچ اگه فردا تو روزنامه چاپ نشه خیلیه
رادوین برگشت و با بیچارگی نگام کرد و فک کنم خودشم فهمید خراب کرده

تارا با خنده ای زورکی:آهان پیشاپیش تبریک میگم پس
منو و رادوینم یه ممنون خشک و خالی گفتیم
اونم وقتی دید ما محل نمیدیم با یه بااجازه رفت به سمت سارا که نزدیک ماهم نشسته بود
منم یه نفس کشیدمو و سرمو گذاشتم رو میز
رادوین:ببینم آرزوی دوستی بامنو داشتی میگفتیا
براق شدم سمتش که خودش دستشو به علامت تسلیم آورد بالا و گفت:بابا تسلیم…شوخی کردم… نخور منو… حالا چی شد هم منو هم خودتو انداختی تو دردسر؟!.
من:حالا تو چرا شورشو در آوردی…خانومم ودَ..پوفففف…واییی خدا امشب دور از من بمونا چون حوصلشو ندارم…به خاطر نفرت از منم که شده نمیزاره تو مثلا نامزد من بشی… تا امشب به روش های چندشِ خودش تورت نکنه ولت نمیکنه…حالا این هیچی از فردا هرکی مارو ببینه فک میکنه عروسی کردیم دوتام بچه داریم..بهت قول میدما
رادوین:خیلخوب خیلخوب…خفه نشی نفس بکش بابا…چیزی نشده حالا
من:چیزی نشده؟!..چیزی نشده؟!.. واییی هنوز گرمی نمیفهمیا…. گرم که هیچی نمیشناسیشون… امشب بدبختی
یعنی از شدت اعصبانیت فشارم زده بود بالا فک کنم میخواستم خودمو خفه کنم
رادوین:حالا یه کاریش میکنیم
فک کنم ترسید سکته کنم بمیرم بیوفته گردنش که اینجوری راه میومد باهام
من:نه من میرم خودمو گن و گور میکنم…خودت گند زدی خودت درست کن
رادوین:من گند زدم اولین گندو تو زدیا تو گفتی من دوست پسرتم
من: توهم نباید شورشو در میاوردی
رادوین:خو الان میرم جعمش میکنم
یه صحنه هایی اومد تو ذهنم که شامل اینا بود که…کلی از طرف تارا و سارا و رفیقای آشغال تر از خودش مسخره شم…بعد به یه قاره دیگه سفر کنم و…
دودستی بازو رادوین رو گرفتم و مث گربه شرک زل زدم بهش و گفتم:باشه بابا تقصیر من اصن…
رادوین:اگه جبران کنی که نمیگم اگه که نکنی میرما
بیا…بیشعور سواستفاده چی
من:خیلخوب باید چیکار کنم؟!
رادوین:خیلی بهت لطف میکنم یه چی آسون میگم…این دختره حالا اسمشم یادم نیست همینکه امروز دم آرایشگاه شماره داد و بپرون
من:چیی؟!
رادوین:یواش بابا…همین دیگه تقصیر خودتم بود یادت رفته؟!
من:چجوری؟!.. بابا اصن به من چه
رادوین:منم به من چه… برم تا یه سر پیششون
وبه تارا و سارا اشاره نمود
دندونامو از حرص روهم فشردم و گفتم:برو یکی یا دوتام دیگه به اون دختره که اسمشم نمیدونی اضافه میشه
رادوین:اشکال نداره منم بلدم کنفشون کنم…اصن یه مدتم باهاشون میمونم چی میشه مگه؟!!!
نمیدونم چرا حرصم گرفته بود…اومد پاشه بره که باز دستشو چسبیدم و گفتم:خو بابا من الان این دختره رو چجوری بپرونم؟!
رادوین:زنگ بزن بهش حقیقتو بگو
من:چه حقیقتی؟!
رادوین:اینکه خانوممی
خدایا منو بکش از دست این جماعت راحت کن
من:من زنگ نمیزنما…خودش زنگ زد جواب میدم
رادوین:باشه
بعدم دیگه رومو کردم اونور…ایشالله که زنگ نزنه…موبایلشم پیش خودمه لامصب…زنگ نخوره الان…آخه موقع آماده شدنم چون نمیشد جای دیگه گذاشت و امانت بود… گذاشتم یه جایی که واسه خانوما خیلی خصوصیه همه چیایی مهمشونم میزارن همون جا

تو همین فکرا بودم که دیدم واقعا امشب بخت با من یار نیست…چون همون موقع صداش در اومد…شانس پخش میکردن من کجا بودم آخه…حالا جاشو هیچی صداشو بگو…ترانه بندری گذاشته بود..البته نمیگم بده… اما تصورکنین بین کلی خانواده متشخص و باکلاااس نشستی …شانستم یه اهنگ آروم وملایم دارن مینوازن…بعداون وسط.. وایییی

منم که هول کرده بودم همون موقع هم که نمیشد دست انداخت درش آورد…برگشتم سمت رادوین دیدم از خنده غش کرده نکنه فهمیده کجاس…
رادوین باخنده:چرا بر نمیداری گوشیو؟!
اع نمیدونه که…نکنه از عمد صدای زنگشو عوض کرده منکه ندیدیم …قرمز شده بودم هم از خجالت هم از حرص و اعصبانیت
دلم میخواست خفش کنم
بعد دیدم همه دارن نگاه میکنن…یعنی میخواستم بزنم زیر گریه…صدا قطع شد و منم یه نفس عمیق کشیدم…هنوز نفس عمیقم تموم نشده بود که باز زنگ خورد….ول کنم نبود طرف…ایشالله بترکی…رادوینم انگار فهمیده بود گوشیش کجاست چون رسما داشت میترکیید دیگه داشت اشکشو که از شدت خنده همینطوری روون بود پاک میکرد…منم دیدم حالا این که فهمیده بقیه نفهمن.. و بعد کامل رفتم تو سینش و دست کردم گوشیو در آوردم…چشمای رادوین داشت از کاسه میزد بیرون…منم که کبود از شدت خجالت خندمم گرفته بود تو این هیر و ویر…دکمه کنار موبایلشو زدم و صداشو قطع کردم…بعد چون چیزی سیو نبود گرفتم سمت رادوین تا بگه همونه یا نه… که اونم خندشو خورد و سرشو تکون داد و بخاطر همین تا برداشتم و اون گفت:الو
من: الو و کوفت الو و درد الو زهرمار
طرف که اسمشم نمیدونم:خانوم فک کنم اشتباه گرفتم
من:نه اتفاقا خیلیم درست گرفتی… ببینید خانوم مثلا محترم دیگه شمارتونو رو موبایل همسرم نبینم… واقعا خجالت آوره که به مردی که بهتون میگه متاهل شماره میدین
طرف:هع خانوم اینقد که سنگشو به سینه میزنی بگم که خودشم کرم داره دیگه
من:اولا من به حرفای همسرم اعتماد دارم.نه یه دختر نکبت….بعدشم اگه واقعا ببینم باز زنگ زدی ازت شکایت میکنم حالا خود دانی و قطع کردم
خخخ همه اعصبانیتمو سرش خالی کردما آخیش…تازه خیلیم افتضاح پروندمش خب تاحالا هیچوقت نه دیدم نه انجام دادم…ولی همینم برای شروع خوب بود…حالا اینو هیچی قیافه رادوین هنوز پر از خنده بود و آماده بود یه تیکه بهم بندازه… منم هنوز نشنیده سرخ کرده بودم… یه دفعه خاله ستایش و خاله نیایش رو دیدم که دارن میان به سمتمون…جوری ذوق کردم انگار دنیا رو بهم دادن

یعنی از دیدن هیچکس اینقد تا حالا خوشحال نشده بودم…
وقتی خاله ها وعموها رسیدن بهمون..
خاله ستایش با دلخوری گفت:سلام نا پیدایینا
خاله نیایش:بعله دیگه شاید از ما بهترون پیدا کردین
اوا چرا اینا ناراحتن؟!…فکرمو به زبون آوردم
من:خاله چیزی شده؟!…چرا دلخورین؟!
خاله ستایش:چرا دلخوریم.. از زمانی که کارای جشن نامزدی شروع شده ماتو و رادوین ندیدیم… و اینکه خودمون باید بیاییم سر میز دخترمون و سلام کنیم بهش؟!

یه خورده فک کردم دیدم اییی خاک بسرم… اینقد که استرس داشتم یادم رفته بود همون اول بهشون سلام کنم… و فک میکردمم سلام کردم…و واقعا قصدم بی احترامی و بی توجهی نبود..
خاله همینطوری دلشت شرح میداد…دیدم خاله ها خیلی دلخورن… و مطمعنا جشن نه به ما میچسبه نه با اونا
من:خاله بخدا ما هم درگیر جشن بودیم و نتونستیم بیاییم دیدنتون…میرسیدیم خونه غش میکردیم از خستگی… بعدم من و رادوین دم در سلام کردیما… ولی فک کنم سرتون شلوغ بود و حواستون نبود که جواب ندادین
نگاه خاله ها برگشت سمت رادوین تا ببینن راست میگم یا نه
رادوین هم هنوز قرمز بود از شدت خنده…یا از ماجرای قبل یا همین دروغ الانم
همینطوری وایساده بود و زل زل منو نگاه میکرد…هیچیم نمیگفت.. نگاه خاله ها هم مشکوک شده بود…چشمامو براش گرد کردم که فقط کله نیم کیلویی رو تکون داد به جا زبون نیم مثقالی
خاله ستایش:ای وایی واقعا؟!…نوچ نوچ حتما حواسمون نبوده چون متوجه نشدیم بعدم گونمو بوسید و گفت: شرمنده عزیزم
منم متقالا بوسیدمشو و گفتم:خاله فداتون شم دشمنتون شرمنده…بعدم عروس شدن گل دختراتون مبارک
خاله ستایش:فدات شم الهی ممنون
و خاله نیایشم بوسیدم…و رفتم تو بغل عمو سجاد و عمو ساجد که پیشونیمو بوسیدن…
عمو سجاد دم گوشم گفت: پدر سوخته فک نکنی نفهمیدما
و عمو ساجد برام چشمک زد…منم نیشمو واسه هر دو باز کردم کاری هم غیر این نمیشد انجام داد
هممون نشستیم سر میز
که خاله ستایش گفت:خب آتلیه خوش گذشت؟!..کارشون خوب بود یا نه؟!
واییی خراب نکنم صلوات..
با لبخندی کاملا مصنوعی:البته خاله جان.. خیلی آتلیه خوبی بود
خاله نیایش لبخندی زد و گفت:آتلیه پسر دوستمه…تعریفشو زیاد شنیده بودم..معرفیش کردم به ستایش جان و نیایش جان اونام قبول کردن
خاله ستایش:حالا مرد بودن عکاسا یا زن ؟!
به معنای واقعی هنگ کردم که ایندفعه رادوین به دادم رسید و گفت:مگه آرین و آریان میزارن عکاسا مرد باشن… واسه عکس تکیای خانوماشون زن بودن… واسه خودشونم مرد… با هم که گرفتن زن بود
امیدوارم اینطوری بوده باشه چقدم با اطمینان میحرفه
خاله نیایش:ژستا چجوری بود خوب بود؟!
رادوینم هنگ کرد رسما..
من:دیگه دیگه… خودتون میبینین… تازگی داشته باشه بهتره… ولی از نظر ما که خوب بود
خاله نیایش: اره عزیزم راست میگی… خب دیگه ما بریم به بقیه هم سر بزنیم
با لبخندی خوشحال بدرقشون کردیم… دو دیقه دیگه میموندن همه چیو به باد میدادیم

وقتی رفتن یه نفس عمیق کشیدیم…
وسریع برگشتم سمتش و گفتم:تو چرا اینقد با اطمینان در مورد جنسیت عکاسا صحبت کردی؟!اگه اینجوری نباشه چه غلطی کنیم؟!
رادوین:بابا دوستای منن ناسلامتی ها…میشناسمشون
من:آهان
بعد دیگه رومو کردم سمت پیست رقص…داشتم با حسرت نگاشون میکردم…تقریبا همه داشتن با رقص خودشونو خفه میکردن…خوشبحالشون…خیرسرم میخواستم شب نامزدی بترکونم…اونقدر خوش بگذره که وقتی رفتم شیراز تو ذوقم نزنه اون مهمونیای مزخرف…اما رفتم این کفشای مزخرفو پوشیدم و مث چی تو گل موندم…البته اینجا میشد رفتا اما چون سر و لیز بود میترسیدم سر بخورم و بیوفتم…تازه شریک رقصم میخواستم که من دوستی جز دایانا و آریانا ندارم تو این جمع…همیشه تو مراسما با اونا میرقصیدم که خب….
تو همین فکر بودم که دستم کشیده شد….نگاه کردم دیدم دایاناو آریانا هستن که دارن منو میکشن منم خوشحال پاشدم و رفتیم که برقصیم…. و مجلسو بترکونیم…سه تایی رفتیم وسط و بقیه دخترا با جیغ و دست دورمون یه دایره زده بودن و میرقصیدن…یه چندباری هم من سر خوردم که سه تایی غش کردیم از خنده…دایانا و آریانا تا آخر مجلس یه لحظه هم منو تنها نذاشتن…آرین و آریان هم پیش رادوین بودن حتی یه دفعه بهشون گفتم: نمیخوایین پیش نامزدتون باشین..من میرما راحت باشین
که آریان گفت:نه میخواییم در این لحاظات آخر که کارمون ندارن راحت باشیم بعدش دیگه نمیشه…قفلیم و یه لبخند مهربون بهم زد
که جیغ دایانا و آریانا و خنده منو به دنبال داشت
آرین هم برام چشمک زد
واقعا ممنونشون بودم که درکم میکردن
موقع شام هم حتی تنهام نذاشتن و فیلم بردارو فرستادن که بره و شیش تایی دور هم شام خوردیم
خلاصه اینقدر خوش گذشت که زود گذشت…رقص دو نفره آخر بود و دایانا و آرین و آریانا و آریان باهم میرقصیدن… به قول من رقص دونفره عمومی هم اعلام شد خخخ….و هرکی که زوجی برای رقص داشت رفت وسط منم کنارپیست وایساده بودم و بقیه رو دید میزدم…یه لحظه برگشتم به پشت سرم که یکی دو متر اونور تر رادوین وایساده بودرو دیدم…به پشت سرش که نگاه کردم تارا رو دیدم که به طرفش میرفت…حتما میخواست پیشنهاد رقص بده…با دیدن این صحنه از خنده غش کردم…آخه از اول شب تارا مث کنه میخواست خودشو بچسبونه به رادوین…و رادوینم مث اینکه جن دیده خودشو گم و گور میکرد… یا میزد تو حالش…حالا مگه از رو میرفت… انگار نه انگار…رسما امشب به رادوین کوفت شده بود… و رادوینم داشت متعحب نگام میکرد… با ابرویه پشت سرش اشاره کردم…نگاه کرد به پشت سرش و محکم کوبید تو پیشونیش…همچنان داشتم میخندیدم که اومد طرفم و دستم کشیده شد و رفتم تو بغلش بعدم پیست رقص…سرمو آوردم بالا تو چشماش زل زدم باز پوکیدم از خنده

رادوین: کوفت چی این وسط خنده داره؟!…
من باز ریسه رفتم از خنده…
اونم که خندش گرفته بود گفت:به چی میخندی فسقلی؟!
با کلمه گرامی فسقلی رید تو حال خوشم… و نیشم بسته شد… اه اه بدم میاد خووو
حالا اون بود که نیشش وا رفته بود
من:به این میخندم که در حال فراری… و کلا مهمونی کوفتت شد.
رادوین:مهمونی کوفتم شده… خنده داره؟!
من:اره خیلی… ههههه
یعنی کم مونده بود از چشمام اشک بزنه بیرون
یه خورده با حرص نگام کردکه
گفتم:خو چرا در میری؟!…باهاش میرقصیدی دیگه… چی میشد؟! حالا اینم داشته باشی بعدش ولش میکردی..
بخوررررر خخخ
رادوین:همین هم مونده با این خون آشام برقصم..
من:خون آشاما که قرمزن… البته خب اره موهاش کم از بعضی خون آشما نداره…ولی به هم میایین ها
یه خورده باحرص نگام کرد و چیزی نگفت
خب دیگههه چی میخواد بگه…
هنوز تو بغلش خنده میلرزیدم…حالا نمیدونم چرا این ماجرا برام خنده دار شده بود..
همینجوری داشتم واسه خودم ترتر میخندیدم… که احساس کردم حلقه دستاش تنگ تر شد…بعدش تازه فهمیدم بنده تو بغل ایشونم…دستامم دور گردنش… دستای اوشونم دور کمرم محکم حلقه اس…. جوری که گفتم الان یکی میشیم… گرمم شده بود بدفرم… سرمو انداخته بودم پایین که… با نفس عمیقی که کشید مث چی گردنمو آوردم بالاببینم چشه…دیدم چشمامو بسته و سرشو نزدیک موهام آورده بود و نفس عمیق میکشید… از قیافه اش لذت میبارید… انگار بهترین عطر دنیارو تو موهام پیدا کرده بود.. این وسط چه خودمم تحویل گرفتم خخ…
چشمامم اندازه نعلبکی شده بود… که سرش اومد پایین تر و کلا دماغشو کرد تو موهام همزمان برقم رفت…کدوم الاغی این وسط برقو خاموش کرد…حالا اگه دماغ این رفت تو یقه بنده من چه گ.ه.ی بخورم این وسط…دست و پام اصن دست خودم نبود و خودش منو هدایت میکرد…بعد از حدود ده یا بیست ثانیه برقا اومد… فک کنم این برق خاموش کردنشونم واسه بوس آخرش بود… که ملت راحت باشن والا… من اصولا آدم رکی ام…برق هم اومد اما فاز رادوین قطع نشد… هنوز تو فاز بود و دماغش تا ته تو موهام بود..بعد دیدم داره میاد پایین تر و میاد سمت گردنم.. چشمام اندازه بشقاب شد…نه دیگه قضیه ناموسی شد… باید یه کاری بکنم… داشتم تو تصوراتم اینجوری فک میکردم که خودمو از بغلش میکشم بیرون و یه سیلی میزنم تو دهنش…. اما در واقعیت تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که یه سرفه کنم… که همونم اونو به خودش آورد… گیج دماغشو از موهام کشید بیرون و زل زد تو چشمام…یه ذره نگام کرد بعدم که احساس کردم تو چشماش یه خنده اس…ولم کرد و فقط دستمو گرفت و کشیدم از پیست رقص بیرون

بعد تازه متوجه شدم بقیه داشتن مارو نگاه میکردن…فک کنم براشون فیلم با زیز نویس اصلی بودیم… از اوناشا…. از صورتم حرارت میزد بیرون… ضایع تراز این نمیشه دیگه… میخواستم بشینم دسته دسته موهامو از ریشه بکنم…خون آشام شماره دو یعنی همون تارا…(شماره یکش ساراس نکه بزرگتره…با اون تیپ کلا قرمزش)….نگاش جوری بود انگار میخواد منو همراهی کنه تو کندن دونه به دونه ی موهام… یه لبخند ملیح حرص درار هم بهش زدم… وقتی کامل از دید خون آشام یک و دو دور شدیم دستمو از دستش در آوردم… اومدم دهنمو وا کنم مورد عنایت فحشای زیبام قرارش بدم که… جیم زد لامصب… یه نفس حرصی کشیدم و رفتم بالا تا آماده شم… چون دیگه مهمونی تموم شده بود وهمه داشتن آماده میشدن میرفتن خونه. لالا… رفتم بالا دوباره همون مانتو٬شلوار و شال رو پوشیدم و اومدم پایین… فک کنم عقده شنل لباسم به دلم بمونه… فک کنم آهم باعث شد امشب به رادوین کوفت شه..اما باید یه کاری کنم تا سبک شم…الهییی همه دندونات سیاه شه بریزه رادوین… آخیششش احساس خوشایندی دااارم… به صورت مورچه وارانه رفتم تا کنار راه سنگیه… رادوینم که خیر سرش نبود… منم که ماشالله بسکه روابط اجتماعیم عالیه هیچکس رو نمیشناسم…و کمک هم نمیتونم بگیرم…تو همین هیر و ویر که بودم دیدم آرین با قیافه خر شرک(چوت گربه شرک شباهت نمیده دیگه) از اونور داره میاد… رسید بهم
آرین:آتااجوووونممم؟!!!
من:ببین جوری که تو منو صدا کردی کاملا فهمیدم یه چیز میخوایی… سریع زرتو بزن که میخوام به بدبختی خودم برسم
آرین:اممم ببین… توروخداها… جون من…اصن جون دایانا
من:بنال دیگه
آرین:میگم که (یه نفس عمیق مشید و سریع گفت :اجازه بگیر از خاله ها ما امشب بیش هم باشیم
من:جانمممم؟؟!!!
آرین؛منکه تو رو دوست دارم… فقط ازش بخوا بیان اونجا… اتاق تو بخوابن… ما پیش هم نمیخوابیم که
من:و واقعا هم نمیخوابین که؟!
آرین:حالاااا
میخواستم بزنم تو حالش و ضایع اش کنم…که گفتم بزار خونه حالشو میگیرم و نمیزارم پیش هم باشن
با یه لبخند مرموز گفتم:باشه…شرط داره اما
آرین:اووف بگو دیگه؟!
من:منو ببر اونور با این کفشا نمیتونم
آرین:اوووو…گفتم الان چی میگه…باشه
حالا بقیشم دارم براتون
و بازومو گرفت و کمک کرد برم اونور… البته تقریبا ازش آویزون بودم…
وقتی رسیدیم دیدم رادوین تو ماشین تشریف داره…و یه جای دیگه هم سیر میکنه انگار… چون به جایی نامعلوم خیره شده بود… رفتم و در باز کردم و محکم بستم…منتظر شدم دعوام کنه که چرا محکم بستم… اما چیزی نگفت… شانس آورد چون منتظر بودم که دهنشو وا کنه مورد عنایت قرارش بدم
خلاصه تو ماشین اینا مشغول بوق بوق و خوش گذرونی بودن… منم مشغول بارفیکس رفتن رو مخ خاله ها…دهنم کف کرد فقط…دقیقا مردم تا قبول کردن…البته نه از ته دلا چون کلا مزاحمشون بودم… اونام حال نداشتن و دیدن بنده از رو نمیرم گفتن باشه
آخ آخ که من تلافی کنم اونم چجووووررم

زنگ زدم به آرین تا خبر خیلی خوش رو بهشون بدم…که بعد از چهار بوق یه صدای دخترونه پیچید تو گوشی
دایانا:جونم؟!؟
من:تو خجالت نمیکشی گوشی دیگرانو جواب میدی؟!… تازه جانمم میگی؟!… اون شوهر خرت بی غیرته…من که بی غیرت نیستم
دایانا:تو چه پدر کشتگی با شوهرای ما داری آخه…بعدم اسمت که سیو بود دیدم…تازشم خودش گفت جواب بدم… از همه مهمتر گوشی شوهرمه ها
من:اوو چه زبونشم دراز شده…پدر کشتگی با شوهراتون ندارم که هیچ… خیلیم ممنونشونم که شما رو از ترشیدگی نجات دادن… هم منو از دست شما…البته تو مورد آخری زیاد هم موفق نبودن… چون بازم همش ور دل خودمین… حالا اون گوشی رو هم بده صاحبش کارش دارم
دایانا:چیش… باشه بیا
من:چیش داری برو دستشوی بی ادب… میگی که چی بشه؟!…برم سرپا بگیرمت تو کاسه توالت.. والا
آرین: هان؟!
من:هیچی باو… فقط خودتو آماده کن از خوشی نمیری… میخوام یه خبرخوب بدم بهت..
آرین:خاله ها قبول کردن؟!
همچین با ذوق گفت انگار دنیا رو دادن دستش
یه عوق نمایشی پشت گوشی زدم و گفتم:اره…پ بیایین پیش ما
آرین:باشه یکم دور دور میکنیم و پشتتون میام
تازه با حرفش متوجه شدم رادوین داره میره سمت خونه
من:باشه… پس فعلا
آرین:فعلا
بعد از قطع تماس تا خود خونه در سکوت سپری شد… لامصب آهنگی چیزیم نذاشت
وقتی رسیدیم ریموت رو زد… و رفت تو پارکینگ و ماشینشو پارک کرد…منم با همون کفشا رفتم سمت خونه… فقط میخواستم سریع برسم بالا لباسمو عوض کنم…بپرم تو سالن تا اونا بیان و من نزارم برن بچپن تو یه اتاق و سه نفره شن
بلی اینا پتانسیلشو دارن والا…تازه من به خاله ها قول دادم …جاهای دیگه گفتم گوناه دارن… اما امشب نمیشه…بحث بحثِ انتقامه… به پله که رسیدم کفشامو همون پایین کندم… دوسه تا پله رفتم بالا…بعدنگاه کردم به گوشیمو که دستم بود تا ببینم چند دقیقه گذشته… که متوجه شدم گوشی خودم نیست و مال رادوینِ… تازه حواسم اومد سر جاش که وسایلمم نیوردم… سریع برگشتم به عقب تا برم وسایلمو بیارم…که رادوینو پشت سرم دیدم… اینقدر تو فکر و خیال بودم که اصن صدای پاشو نشنیدم… به خاطر همین بدجور ترسیدم و توجام پریدم…و باعث شد با کله برم تو صورت رادوین و دستام محکم بخوره تخت سینش…اونم که آمادگیشو نداشت… پرت شد رو زمین…بعد انگار یه آخ گفت(نه که تو حلقشم نفهمیدم درست)و چرخید… حالا من زیر بودم و اون رو…با کل وزنشم افتاده بودا…یعنی خیلی شیک نفسم در نمیومد…دستام که هنوز رو سینش بود…. رو با تمام قدرت بازم فشار دادم بهش…که یه تکون کوچولو به خودش داد و وزنشو از روم برداشت… لباشم از تو حلق بنده کشید بیرون… تو این بدبختی دیدم دوستان گرامیمم تازه وارد سالن شدن و هشت تا چشم مث وزغ زل زدن به ما

حالا من اون زیر مث چی هنگ کرده بودم…نمیدونستم چیکارکنم…فقط زل زده بودم تو صورت رادوین که قرمز شده بود…که البته فک نکنم از خجالت بوده باشه… قیافشم مچاله شده بودش… لامصب نمیرفت اونور پاشم واس خودم گمشم…منکه نمیتونستم خودمو از زیرش بکشم بیرون… نمیشد همینطوری زل زد تو صورتش که…احتمالا پیش خودش میگه شاید بازم میخواد
یعنی خجالت خوردم یه آبم روش
نگاهمو به سمت چپم منحرف نمودم که….دیدم کفشم افتاده اونجا…. نکنه با کمر رفته تو پاشنه کفشم…نوچ نوچ بچه مردم کُت (سوراخ)نشده باشه…
حالا من اون زیر به صد و بیست و چهارهزار پیامبر متوصل شده بودم که این پاشه که پا نمیشد…. یعنی داشتم جون میدادم از خجالت….چون همچنان اون هشت تا چشم وزغی هم نگاهمون میکردن…. رنگ قیافه رادوینم از قرمز جیغ به صورتی گلبهی تغییر فاز داده بود… و فک کنم برا اولین بار تو عمرم خجالتشو دیدم بلاخره… اوخییی… نازییی… حالا چرا زل زده به من همچنان….یه سرفه زدم که انگار نه انگار… یه سرفه دیگه زدم بازم انگار نه انگار… یه دونه بزرگش زدم که فک کنم گلوم جر خورد….
بعد از دوثانیه زل زدن تو چشمام گفت:هان؟!
منم جوش کردم… یعنی آمپرم زد به سقف
من:درد و هان… زهرمار و هان…کوفت و هان…د پاشو از روم… میخوام برم بمیرمممممم
باز یه ذره با هنگی نگام کرد که… میخواستم با دستم بکوبم تو دهنش… کل دکوراسیونشو بیارم پایین
به آرومی خودشو کشید بالا و نیم خیز شد…یعنی حلزون پیشش باید افتخار کنه والا
منم فک کردم الان کاملا پا میشه از روم…سریع از حالت دراز به نشسته تغیر حالت دادم که با دماغ رفتم تو سینش
ننه دماغم پرس شد… آخه من چرا اینقده بدبختم… دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم…یه نیشگون باحال از بازوش گرفتم… یعنی باحال بودا باحاااال… چون با اون همه عضله ای داشت دردش گرفت… یا اصن سیاه شد فک کنم… سریع خودشو کشید کنار… منم به سرعت جت رفتم سمت اتاقم… البته تو راه یه هفت هشت بار نزدیک بود با زمین یکی شم…که خودموجمع کردم و سالم رسیدم اتاقم… تا به اتاقم رسیدم درو محکم با تمام زورم بستم که از صداش خودم ر.ی.د.م به خودم… بعدم یه سه چهار دور دَرو قفل نمودم…تا دخترا نریزن تو اتاقم…چون واقعا ضرفیتم تکمیل شده بود و نمیتونستم توضیح بدم براشون… مطمعن بودم اشکم در میاد… و اصن دلم نمیخواد یکی ضعفمو ببینه… کنترل اسپیکر رو از رو کمد چنگ زدم و روشنش کردم و صداشو تا ته زیاد کردم…بعدم پریدم رو تخت و سرمو بدون توجه به آرایشم کردم تو بالش بزرگ و سفیدم و از ته دل یه جیغ بلند کشیدم تا تخلیه شم

اینقد جیغ زدم که فک کنم گلوم زخم شده باشه… دیگه دلم نمیخواست بشینم عر بزنم…اما همچنان داشتم حرص میخوردم… یعنی ننمم در این حد بهم نزدیک نشده بود…
ندا:خوب مسلمه چون ننته
من:خب عمم در این حد پیش نرفته بود
ندا:چرا چرت میگی…عمه هم نداری
من:ولی خیلی دلم میخواد موهای رادوینو دونه دونه بکنم
ندا:اما اونکه اصن تقصیری نداشت
من:ندا میری گم میشی…یا بزنم تو دهنت دندونات بریزه تو معدت؟!!!…از اول شب رو مخ منی ها…هرچی میزنم تو حالت میری بعد یه موقعیت حساس تر میایی… یه کاری میکنم دیگه نیایا
ندا:هع میتوتی؟!!
من:هع میخوایی نشونت بدم؟!؟؟
ندا که دید الان عین چی عصبانیم و ممکنه واقعا یه بلا به سرش بیارم رفت… عجب ندای درون الاغی دارم من
ندا:حقیقت تلخه…وقتی میشنوی من الاغ میشم دیگه
من:گمشوووو…جیییییییییییییغ
ندا ر.ی.د به خودش… و رفت تا که شلوارشو عوض کنه
سرمو که همچنان تو بالشت بود بلند کردم… اما با دیدن یه تصویر رو بالش یه هییین بلند کشیدم…واییی ننه قلبم اومد تو حلقم… اوا چه قافیه دار… قلبم اومد تو حلقم…قلبم اومد تو حلقم… بعد از تکرار دوبارش زدم زیر خنده…هم از قافیه هم از اینکه چون سرمو کرده بودم تو بالش کل آرایشم پخش شده بوداونجا…دوتا گردالی سیاه به عنوان چشم… یه گردای گنده قرمز به عنوان لب… منم از همین بالشت ترسیده بودم… خداروشکر صدای اسپیکرو زیاد کرده بودم…وگرنه هر کی میشنید فک میکرد خلم…یا مثلا خوشم اومده از اون حرکت حلق تو حلق سهوی… با یادآوری این موضوع باز کلمو کوبیدم تو بالش…چقد زیبا خودم حال خودمو میگیرم…. بعد دیدم این حرص خوردنا الکیه… پاشدم رفتم جلو آیینه و با شیرپاک کن صورتمو پاک کردم… یعنی وضعیتش اسفناک بود… اگه رو بالشت رو نمیدیدم و مطلع نمیشدم آرایشم پخش شده… مطمعنا خودمو تو آیینه میدیدم سکته میکردم… والا
بعدم چون فردا ظهر متاسفانه پرواز داشتم به شیراز… یخورده امشب باید بیدار بمونم… اول موهامو از گیره و تاج و گل و…نجات دادم… بعدم رفتم حموم بعد از اینکه حسابی خودمو شستم اومدم بیرون… موهامو خشک کردم… بعدش یادم اومد بدلیل مشغله های زیاد برای نامزدی اون شازده هایی که مطمعنم الان بغل شوراشون خوابیدن چمدونمو نبستم… ساعت دیگه دو شب بود و واقعا حس جمع کردن چمدونمو نداشتم… بنابراین هم اون چهارتا عن رو بیخیال شدم هم چمدونو… البته یه دلیلشم خجالتم بود… وگرفتم خوابیدم… البته قبلشم موبایلمو برای ساعت یازده تنظیم کردم

با همون آلارم وحشتناک موبایلم از خواب پریدم…. با بداخلاقی خفش کردم…اگه جا داشت میکوبیدمش تو دیوار… آخه خدا تومن پولشو دادم و نمیشه…خسیسم خودتونین… باز کپمو گذاشتم اما… با یاد آوری اینکه اگه امروز شیراز نباشم… میوفته ‌واسه فردا و فرصت نمیشه برم لباس بگیرم برای جشن…و مامی(ایش) با سلیقه خیلی خوب خودش واسم لباس انتخاب مبکنه… که البته لباسه رو هم نیم مترم نمیشه… با بدبختی خودمو از تخت کشیدم بیرون و رفتم سمت سرویس بهداشتی… بعد از انجام کارهای مربوطه اومدم بیرون…حوله رو برداشتم و چپیدم تو حموم طبق عادت مزخرفم…ولی یه چیش خوبه که خواب از سرم میپره… از حموم که اومدم بیرون…رفتم سمت کمدمو یه چمدون کوچیک از بالای کمد برداشتم…. البته به بدبختیا… ۱۶۵ هم شد قد… خلاصه اومدم لباس بچپونم توش حالا مونده بودم لباسا کلفت وگرم باشه یا نه… آخه نکه من زیاد میرم شیراز نمیدونم الان هواش چه ریختیه… بنابراین چمدونو انداختم یه ور… و یه چمدون بزرگ برداشتم و هر چی دم دستم بود رو برداشتم چپوندم توش… از لباس فوق گرم گرفته تا فوق نازک…. بعدم یه مانتو و شلوار سبز و راحت پوشیدم… آخه میخواستم تو هواپیما باز بکپم…. با شال مشکی و کفش اسپرت مشکی… آماده که شدم تازه یادم اومد دیشب چه گندی بالا زده شد… و بر ما چه گذشت… ای خدا چی میشد همون اول یادم میومد… خجالتارو میکشیدم بعد میرفتم پایین… یه خورده این پا و اون پا کردم اما… با دیدن ساعت که… ده دقیقه به دوازده رو نشون میداد…چمدونو به هزار بدبختی تا دم پله ها کشیدم…
البته پنجاه درصد خیالم از بقیه به غیر رادوین راحت بود(خب سخته اسم همشونو گفت)…. چون احتمالش هست کبوترای عاشقمون تا ساعت دو مث من بیدار بوده باشن واسه بغ بغو های عاشقانه…. والا
اما رادوین همیشه سحر خیزه…ای خواب به خواب بری امشب
حالا پله هارو چیکار کنم…سخته ببرمش…تازه کلی هم سر و صدا میشه… اونام بیدار میشن… تصمیم گرفتم بعد از صبحانه برم از همون بالا تا پایین تق تق بیارمش…. بعدم در برم…
بنابراین تا مسیر آشپزخونه به تاکسی زنگیدم… بعدم تند تند هرچی تو یخچال دستم میومد گذاشتم رو میز…
قصدم از صبحانه آماده کردن این بود که از اینکه بدون خداحافظی میرم…کمتر ناراحت شن
یه نامه نوشتم با این متن:
خواهریا و برادریا من دارم میرم شیراز.. تا به مراسم خیلی مزخرف مامان برسم و مامان منو کچل نکنه
گفتم بیدارتون نکنم گوناه دارین(جون عمم)
خوش بگذره
بوس بای تا بیام
بعدم از آیفون تصویری نگاه کردم… دیدم تاکسی هم اومده…از پله ها تند تند رفتم بالا و چمدونو گرفتم دستم… یه نفس عمیق کشیدم باید با تمام قدرت میدویدم و الفرار میزدم…. چون مطمعنا بعد از سر و صداش میپرن بیرون
بعد از جمع کردن اعتماد به نفسم… اومدم بدوم به سمت پایین… که نصفم رفت اما چمدون نیومد… انگار به جایی گیر کرده… چشمامو باز کردم ببینم چه مرگشه که دیدم رادوین دستَشو گرفته

عین بز بهم زل زده بودیم… حالا منم به جای اینکه خجالت بکشم… داشتم به این فک میکردم که… چقد موهای شلخته بهش میااااددد….خجالتی کی بودم من؟!(از مسوؤل یاد گرفتم)…رادوین وقتی دید خجالتی از من در نمیاد…خودش سرشو انداخت پایین و محجوبانه گفت:پسندیدی؟!
تازه توجه نمودم حرکتش محجوبانه نبودکه هیچ…بیشعورانه بود…چون سرشو انداخته بود پایین تا نیش واشده اش رو نبینم… اما متاسفانه دیدم… چون وقتی من جوابشو ندادم… با نیش همچنان بازش سرشو آورد بالا و زل زد یه جای خصوصی… نه دیگه اونقدر خصوصی که… شما اومد تو ذهنت مفسد… منظورم لبانم بود… بلی.. بلی… منم سرخ شدم و یه سرفه زدم …چمدونو ول کردم رفتم به سمت پایین پله…. اونم پشت سرم…یعنی ندیده میفهمیدم نیشش بازه هنو و با سرخوشی پشت سرم میاد…. ایشالله دندوناتو کرم بخوره نتونی دیگه بخندی… والا
تا کنار تاکسی همرام اومد بعدم چمدونو داد دست راننده…. راننده چمدونو گذاشت تو صندوق عقب…منم ایندفعه مث یه خانوم متشخص سرمو انداختم پایین… نه مث یه بزهیز زل بزنم بهش
حالا مونده بودم چجوری خداحافظی کنم هول کرده بودم دستمو آوردم جلو و گفتم: خداحافظ
فک کنم تعجب کرد چون بعد مکثی دستشو آورد جلو
ندا:یعنی خاک تو سرتتت…ر.ی.د.ی گلم
چون قبول داشتم چیزی نگفتم
خداروشکر از هولم نپریدم بغلش والا… نیش اوشغالش همچنان باز بود… دره عقب رو باز کردم و نشستم… اونم رفت دم صندوق عقب و با راننده میصحبتید… راننده دره صندوق عقبو بست و اومد سوار شد… ماشین رو روشن کرد و قبل از اینکه حرکت کنه رادوین گفت: راستی…
برگشتم سمتش و با تعجب نگاش کردم
که
با شیطنیت گفت: کفشای پای پله هارو بردم تو اتاقم…گفتم باز کمر یکی سوراخ نشه… اومدی بیا بگیرش
بعدم موبایلشو از دستم مشید بیرون و موبایلمو گذاشت کف دستم
و ماشین حرکت کرد و اجازه هیچ عکس العملی به من نداد…فقط تونستم مث بز نگاه کنم
میخواستم از حرص و اعصبانیت و البته خجالت خودمو از پنجره بندازم پایین… این لحظه ها تو زندگی آدم خیلی خجالت آور و عذاب آوره… البته فک نکنم برای هیچ کس اتفاق بیوفته… به غیر یه آدم دست و پا چلفتی و سوتی دهنده ای چون من
ندا:آره واقعا
یعنی میخواستم بشینم زار بزنم… ندا هم مریضه ها…همه ندای درون دارن منم ندای درون دارم
تا خود فرودگاه ندا زر زد منم محل نذاشتم.. جواب ابلهان خاموشیست… بله
تو فرودگاه پیاده شدم و اومدم حساب کنم که گفت: آقای که همراتون بود حساب کردن
من:کی چرا من ندیدم؟!.
راننده:دخترم زمانی که صندوق عقب رو میبستم..
من:آهان.. ممنون
جلل خالق مردم اول صبح کیف پولشونو برمیدارن…
رفتم داخل فرودگاه و بعد از طی کردن روال عادی و البته الافی نیم ساعته چون تاخیر خورده بود…. سوار هواپیما شدم
بعد از اینکه هواپیما اوج گرفت کپمو گذاشتم نمیخواستم تو خونه بی حوصله باشم… چون مطمعنم حالمو میگیرن

با صدای خانوم خانوم گفتن کسی چشمامو باز کردم که…. با یه خانوم مسن مواجه شدم
گفت:دخترم باید پیاده شی
یه نگاه به دور و برم کردم که متوجه شدم بقیه دارن پیاده میشن… از اون خانومه تشکر کردم… انگار همسفرم بود…چه همسفر خوبیم من…. ماشالله ماشالله….چشم نخورم…. همچین میگم انگار با ماشین رفتیم…همینجوری سبک پیاده شدم …اونم با یه گوشی و کیف پول تو جیبم…بعد از روال عادی که واقعا حوصله ندارم بگم… با تحویل چمدونم ازفرودگاه زدم بیرون… تاکسی گرفتم آدرس خونه رو بهش دادم…تا سوار شدم چشمام رو بستم… چون سرم درد میکرد….وقتی رسیدم پریدم پایین …میخواستم فقط خودمو برسونم به سهیلاجون(خدمتکار عمارت ددی جونم) وقرص مسکن بگیرم…اما وقتی رسیدم جلوی عمارت بابا هع… وقتی به خودم نگاه کردم آه از نهانم برخواست… آخه این لباسه من پوشیدم…لباسم بسیار ساده بود …البته بنظر خودم خیلیم عالی بود… فقط اگه مامان منو میدید اینقد غر میزد به غلط کردن می افتادم… قشنگ یادمه یه بار وقتی بیست و دو سالم بود همینجوری اومدم تو خونه… بسکه مامان غر زد و چپ چپ نگام کرد اشکم در اومد…اونم جلوی کی ساسان جون(پسرعموسعید..همون بهترین دوست بابام) و بابام برگشت گفت:معلوم نیست تو تهران با کدوم ننه قمری گشتی که مث گدا ها لباس میپوشی…تو تهران هرجور دوست داری بگرد اینجا میایی مث آدم لباس بپوش و آبروی مارو نبر…اگرم پول نداری بگو میریزم به حسابت…اگه پسر داشتم اینجوری نمیشد
بعد برکشت سمت ساسان(اوق چندشم میشه اسمشو بگم…البته واسه خاطر شخصیت خیلی خوبش)و گفت:مگه نه عمو جان؟!!..
اونم هموین نیششو باز کرد و سر تکون داد بلانصبت یاد هر و گاو وامثال همینا افتادم…
منم با قهر و گریه اونجارو ترک نمودم که البته اصن خیلیییی واسشون مهم بود…بعضی وقتا فک میکنم منو از تو جوب پیدا کردن…
تا چند روز بعدشم هر وقت منو میدید هی پوزخند میزد…. دلم میخواست فکشو بیارم پایین… اصن خیلی بد بود که بعد از چهارسال هنوز یادمه
خلاصه سریع به راننده گفتم:ببخشید مسیرم عوض شد…. میشه منو ببرین بزرگترین و بهترین مرکز اینجا…
راننده:خواهرم اسکول کردی مارو…ببرم دوبل حساب میکنما
من:این چه حرفیه…باشه چشم
مسیرو عوض کرد به یه سوی دیگه رفت…از خیر سر لباسم جاهای قشنگی از شیرازو دیدم…نکه من زیاد میام اینجاروهم زیاد دیدم‌..شاید بگین چطور یکی زادگاهشو در این حد هم ندیده؟!…خوب دلایل زیادیه….مثلا به شیراز علاقه زیادی ندارم چون خاطره های خوبی هم ندارم ازش…البته تو چند مورد خاص که اونم نسیم برام ایجادش مینمود حالا بعدا معرفیش میکنم…بعدم که من هروقت میام اینجا با واکنش بد بابا و سرد مامان رو به رو میشم و خب زیاد دوست ندارم بیام… هر موقع میام اینجا واسع جشن ویا مراسمیه که اینقد سرم شلوغه نمیتونم برم جایی و اینطوری شده که بنده زیاد شیرازو ندیدم…تو همین فکرا بودم که رسیدیم
برگشتم به راننده گفتم:میشه منتظرم بمونین تا بیام؟!
راننده:خانوم حرفا میزنیا… ما واسه خودمون کار و زندگی داریم
من:آقا منکه نمیتونم چمدونمو بمشم اینور و اونور…شما صبر کنین بعدش با هم کنار میاییم دیگه
راننده:باشه فقط سریع بیایین
من:باشه چشم

چرابه طرف اعتماد کردم و چمدونمو گذاشتم… مخصوصا که ماشین شخصی هم بود… از بی حوصله گیم بود… چون میگرن داشتم سرم بشدت درد میکرد… البته چیز خاصی ام نبود… یه چمدون پر از لباس… بُرد… بُرد…. نَبُردم…. نبرد… پریدم پایبن و به اولین مغازه ی مانتو فروشی که رسیدم پریدم تو مغازه… که صاحبین مغازه دوتا پسر جوون بودن
رفتم طرفشون و وقتی بهشون رسیدم گفتم: ببخشید میشه یه مانتو خوشگل و با مارک…بیارین؟!
پسره یه ذره با تعجب نگام کرد و رفت تا مانتو رو بیاره…چون مارکی که میخواستم خیلی گرون بود…دلیل تعجبشم شاید ظاهرم بود…خلاصه یه مانتو زرق و برقی و سنگین مشکی آورد… یه شال و شلوار ستش هم انتخاب کردم… رفتم تو اتاق پرو و لباسمو عوض کردم…همینجوری رفتم بیرون و حساب کردم…لباسامو هم انداختم تو سطل زباله مغازه… اون پسرام یه جوری نگام میکردن انگار جاسوسی چیزی ام… خب چیکار کنم مانتو رو مامانم ببینه تا از سیر تا پیازشو نفهمه ول نمیکنه… منم لو میدم وپوستمو میکنه… مجبور شدم بندازم بیرون…بعدم رفتم تو مغازه کفش فروشی و یه بوت پاشنه بلند کاملا ساده و مشکی گرفتم… با عجله به سمت ماشین رفتم و سوار شدم…
گفتم بره به همون آدرس قبلی
اونم گفت: باشه
حرکت کرد
از مدل لباسام که چیزی نفهمیدم… فقط میدونم مد روز بود… فقط بسکه تنگ بود داشتم خفه میشدم…. مخصوصا شلوارش… چند هزارتا هم صلوات نذر کردم که… موقع رفتن تو عمارت با این کفشا نخورم زمین و رسما بیچاره شم… چقد مامان براش مهمه تو کلاس گذاشتن جلو دیگران حتی خدمتکارا دیگه چه برسه مهمون داشته باشیم… اصن شاید خونه نباشن… دیگه چه بهتر وقتی رسیدیم پیاده شدم… راننده هم پیاده شد و چمدونو بهم داد… منم دوتا تراول پنجاهی دادم بهش
گفت:خواهرم اینکه خودتو میدونین زیاده… منکه گدا نیستم
من:نه حاج آقا شما صبر کردین رفتم خرید مسیرو عوض کردین و … خبلی ممنون کلی از وقتتون رو گرفتم..قبول کنین..اصن عیدی بچه هاتون
اون بنده خداهم خوشحال شد و با تشکر رفت… با یه نفس عمیق رفتم سمت عمارت

چرابه طرف اعتماد کردم و چمدونمو گذاشتم… مخصوصا که ماشین شخصی هم بود… از بی حوصله گیم بود… چون میگرن داشتم سرم بشدت درد میکرد… البته چیز خاصی ام نبود… یه چمدون پر از لباس… بُرد… بُرد…. نَبُردم…. نبرد… پریدم پایبن و به اولین مغازه ی مانتو فروشی که رسیدم پریدم تو مغازه… که صاحبین مغازه دوتا پسر جوون بودن
رفتم طرفشون و وقتی بهشون رسیدم گفتم: ببخشید میشه یه مانتو خوشگل و با مارک…بیارین؟!
پسره یه ذره با تعجب نگام کرد و رفت تا مانتو رو بیاره…چون مارکی که میخواستم خیلی گرون بود…دلیل تعجبشم شاید ظاهرم بود…خلاصه یه مانتو زرق و برقی و سنگین مشکی آورد… یه شال و شلوار ستش هم انتخاب کردم… رفتم تو اتاق پرو و لباسمو عوض کردم…همینجوری رفتم بیرون و حساب کردم…لباسامو هم انداختم تو سطل زباله مغازه… اون پسرام یه جوری نگام میکردن انگار جاسوسی چیزی ام… خب چیکار کنم مانتو رو مامانم ببینه تا از سیر تا پیازشو نفهمه ول نمیکنه… منم لو میدم وپوستمو میکنه… مجبور شدم بندازم بیرون…بعدم رفتم تو مغازه کفش فروشی و یه بوت پاشنه بلند کاملا ساده و مشکی گرفتم… با عجله به سمت ماشین رفتم و سوار شدم…
گفتم بره به همون آدرس قبلی
اونم گفت: باشه
حرکت کرد
از مدل لباسام که چیزی نفهمیدم… فقط میدونم مد روز بود… فقط بسکه تنگ بود داشتم خفه میشدم…. مخصوصا شلوارش… چند هزارتا هم صلوات نذر کردم که… موقع رفتن تو عمارت با این کفشا نخورم زمین و رسما بیچاره شم… چقد مامان براش مهمه تو کلاس گذاشتن جلو دیگران حتی خدمتکارا دیگه چه برسه مهمون داشته باشیم… اصن شاید خونه نباشن… دیگه چه بهتر وقتی رسیدیم پیاده شدم… راننده هم پیاده شد و چمدونو بهم داد… منم دوتا تراول پنجاهی دادم بهش
گفت:خواهرم اینکه خودتو میدونین زیاده… منکه گدا نیستم
من:نه حاج آقا شما صبر کردین رفتم خرید مسیرو عوض کردین و … خبلی ممنون کلی از وقتتون رو گرفتم..قبول کنین..اصن عیدی بچه هاتون
اون بنده خداهم خوشحال شد و با تشکر رفت… با یه نفس عمیق رفتم سمت عمارت

قبل از اینکه زنگو فشار بدم…از ته دلم آرزو کردم بابا خونه نباشه…واقعا دلم میخواست یه قرص مسکن بخورم و بخوابم…چون دیشب دیر خوابیدم امروز به اندازه کافی استراحت نکردم…همیشه هم تو هواپیما میخوابم سردرد میشم…زنگو فشار دادم و بعد چند ثانیه در باز شد…آیفن تصویریه دیگه…به زور چمدون رو تا تو حیاط کشیدم…داشتم به بدبختی به پله های ورودی نگاه میکردم… که باغبون خونه رو دیدم که داره میاد به طرفم البته از لباسش فهمیدم چون گلی بود…
گفت:با کی کار دارید؟!
با یه لبخند تلخ:با آرا خانوم
باغبون:پس بفرمایید من راهنمایتون میکنم
بنده خدا چمدون من رو تا بالا آورد…ازش تشکر کردم و اونم منو سپرد به یه دختر جوون و گفت که با آرا خانوم…خانوم خونه کار دارم اونم منو برد به سمت پذیرایی و مامان رو دیدم که رو مبل نشسته
دختر:خانوم ایشون با شما کار دارن
خنده داره که منو نمیشناسن…خب زیاد خدمتکار نداریم فقط واسه جشنا زیاد میشن…فقط سهیلا جون دائمیه
مامانم سرشو از تو کتابی که دستش بود در آورد وبه من نگاه کردم
مامان:اوه عزیزم
و پاشد و اومد بغلم کرد منم محکم بغلش کردم …واقعا دلم براش تنگ شده بود
بعد از چند دقیقه از بغل هم در اومدیم…دستمو گرفت به سمت مبل برد و نشوندم کنار خودش…و زل زد تو صورتم
من:مامی…چرا اینجوری نگاه میکنی؟!
مامان:عزیزم چه خوب شد که نامزدی دوستات باعث شد یه دستی به صورتت بکشی
بهش لبخند زدم و چیزی نگفتم…حالا من نگاش میکردم… یه تاپ و شلوار شیک پوشیده بود کلی ام به خودش رسیده بود…اگه به یکی بدون مدرک میگفتن من دخترشم عمرا باور میکردن…
مامان با خنده گفت:چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟!
من:جوون موندی مامی..
یه لبخند با محبت بهم زد وگفت:نامزدی خوش گذشت؟!
من:اره خوب بود…پاپا کجاست؟!
مامان:نمیدونم اما خونه نیست…فک کنم دوست دلشته باشی
خندیدم و چیزی نگفتم…این حرفیدن بی تنش با مامان یکمی از سردردمو تسکین داده بود
من:میشه برم استراحت کنم؟!
مامی:اره عزیزم…فقط اینکه فردا شب جشنه و من لباست رو انتخاب کردم…اشکالی نداره که؟!
من با پنچری:ممنون…نه اشکال نداره
بعدم پاشدم و چمدونم فک کنم همون دختره برد بالا…اول رفتم تو آشپزخونه…اصولا سهیلا جون رو میشد تو آشپزخونه پیدا کرد…داشت ظرف میشست و پشتش به من بود و منو نمیدید…منم یواش رفتم و با دستام چشماشو گرفتم‌.‌چندتا حدس زد اما غلط از کار در اومد…چشماشو ول کردم…برگشت سمتم و وقتی منو دید اول یه ذره نگام کرد بعدش محکم بغلم کرد…منم محکم بغلش کردم…
من:خوبی سهیلا جون
سهیلا:الان خوبم…تو خوبی؟!…گفتم امسالم نمیایی دخترم
من:منم الان توپ توپم…رک بگم دلم نمیخواست که ولی مجبور شدم
سهیلا:منم پدر تو رو داشتم این ورا پیدام نمیشد…اینم پدره که تو داری…واه واه بلا به دور
خندیدم و گفتم:بیخیال سهیلا جون…فقط یه قرص مسکن به من میرسونی
سیهیلا :این قرص مرصا چیه میریزین تو معدتون بزار الان یه دمنوشی چیزی بهت بدم بخوری خوب میشی
من:نه سهیلا جون اون باشه واسه بعدا..الان شدید سرم درد میکنه لالا هم دارم
با غرغر یه مسکن و لیوان آب داد که سر کشیدم و با تشکر رفتم بیرون
بعدم رفتم به سمت اناقم درو باز کردم و رفتم داخل…سریع رفتم به سمت چمدونم که کنار تخت بود و یه بلوز شلوار راحت در آوردم و خودمو پرت کردم رو تخت…باید میخوابیدم چون واسه شام بابا هست…و منم باید انرژی جمع کنم واسه مقابله با پدرررر…خخخ کم از دشمن هم نداره…واقعا حس میکنم منو دوست نداره…بعضی وقتام فک میکنم ازم متنفره نمیدونم چرا…بهرحال میدونم منو الکی نکشیده اینجا…اصن من نباشم راحت ترم هست…آخرین دفعه ای اومدم شیراز میخواست به زور منو بده به یه پسره که البته باباشم کارخونه دار بود و به نفع بابام بود…یعنی قشنگ مونده بود کادوم کنه تحویلم بده…امااا خوشبختانه مامان از تیپ و قیافه پسره خوشش نیومد و منم از مهلکه جان سالم بدر بردم… مامان ملت چه ملاک هایی دارن مامان منم چه ملاکایی..‌بیخیال این فکرا شدم وترجیح دادم بخوابم…بعداز کمی غلت زدن تو تخت نفهمیدم کی خوابم برد

وقتی از خواب بیدار شدم نمیدونستم روزه یا شبه…اتاق تاریک بود و پرده ها کشیده…به ساعت نگاه کردم دیدم هفت و نیم بعد از ظهرو نشون میده…ساعت ۲۰باید شام پایین میبودیم…مث جت پریدم سمت حوله ی تمیزی که تو کمد بود و رفتم حموم…بو گند عرق میدادم با عرض پوزش…بعد از یه دوش ده دقیقه ای اومدم بیرون…کلا حوله رو گذاشتم سرم…بعد از کرم زدن به دست و پام…یه تاپ و شلوار آبی با صندل سفید پوشیدم…شلوارش شلوار کردی بودا گشاد و راحت…موهامم سشوار کشیدم و بدو رفتم سمت ساعت که۲۰:۳۵دقیقه رو نشون میداد…بدبخت شدم…از نرده کنار پله ها سر خوردم و رفتم پایین…پاتند کردم به سمت سالن غذا خوری…چند قدمی سالن غذا خوری ایستادم و با نفس عمیقی آهسته و خانوم شروع به راه رفتن کردم…
وقتی رسیدم بابارو صدرمجلس دیدم…سرنیز نشسته بود و مامانم سمت چپش…نزدیک تر که شدم سلام کردم که بابا سرشو بالا و آورد و تنها نگام کرد…بازم مث همیشه توقع برخورد بهتری داشتم…بازم بیهوده فک کردم اون بزرگتره من برم جلو بهتره…رفتم نزدیکش ودستمو بردم جلو و باهاش دست دادم…با اکراه بهم دست داد و منم با بغض رفتم و کنار مامان نشستم‌…توقع یه بغل خشک و خالی چیز زیادیه بعد از چندین ماه‌..مامان که دید حالم خرابه بهم گیر نداد که چرا سمت راست بابا و روبه روی اون ننشستم…به خدمتکار اشاره کرد که برام آغا بیاره…سرم رو انداخته بودم پایین که با حرف بابا سرمو آوردم بالا
بابا:یه خانوم خوب وقت شناسه…از نرده ها سر نمیخوره…بدو بدو نمیکنه تا سالن غذا خوری…و یه خانوم با سرانگشت دست میده نه کل دستشو جا بده تو دست طرف
با این حرفاش یه لبخند عمیق اومد رو لبم…درسته حرفاش بدون نگاه کردن بهم بود…و با سردی هم گفته شد…اما کار بابا سردی و بی اعتنایی به حضورم بود…این عالی بود…شامم رو که خوردم یکم کنار مامان نشستم و در مورد درسامو و تهران صحبت کردم…درمورد نسیم هم پرسیدم که میاد جشن مه گفت اره…خداروشکر…بابام وبا بابای نسیم خیلی مشکل داشت…یعنی هرجا دایی علی بود بابام کنارش نمیرفت…مامانم اونو مث داداشش میدونه و من دایی صداش میکنم…مامانم میگه مسبب ازدواج مامان و بابام دایی بوده…اما نمیگه چجوری…و اینکه چرا بابا باهاش مشکل داره…نسیمم زیاد تحویل نمیگیره…هی خدا اینم باباس ما داریم…شکرت ها ولی من برای یه دره محبت از طرفش بال بال میزنم…بیخیال
تازه هر چی هم سعی کردم از زیر زبون مامان بکشم لباسم چه رنگیه نگفت که نگفت…این وسطا چرت و پرتم میکفتم که مامان هم اعتراض میمرد که چه حرفیاییه هم میخندید بهم.‌.. باباهم بعضی وقتا خیرمون میشد و خس میکردم لبخند میزنه…ولی فک کنم زهی خیال باطل…مامان و بابا وقتی رفتن بخوابن منم رفتم تو اتاقم…سعی میکردم بخوابم نمیشد…چون زیاد خوابیده بودم دیگه…اما بلاخره خوابم برد..
……………….روز بعد……………..
مامان صبح زچد اومد بیدلرم کرد و رفتیم تو آشپزخونه…هم صبحانه مبخوردم هم دوتا قاشق فلزی که مامان گذاشته بود تو یخچال تا یخ شه رو…رو چشمام گذاشته بودم…تا پف چشمام بخوابه..‌خودشم گذاشته بود….تا ظهر مامان مشغول دستور دادن بود…بعد از ناهارم که بابا نبود تو جمعمون و دنبال کارای جشن بود…دوتا آرایشگر اومدن و باهاشون رفتیم بالا….اولش که افتادن به جون مامان و موهاشو رنگ کردن و ناخوناشو درست کردن‌..بعد واسه دوتامون ماسک گذاشتن…این وسط یه سلفی مادر دختری هم گرفتم که خیلی حال داد…بعدشم که افتادن به جون من….مث لودر داشتن صافم میکردن…آرایش صورتم که تموم شد رفتن سراغ مامان و موهاشو براش شستن …تازه میخواستن موهامو هم رنگ کنن که به بدبختی راضیشون کردم بیخیال ما شن…خلاصه تا تکمیل آرایشم اصن نزاشتن یه کوچولو تو آیینه نگاه کنم
همچینم با جدیت رو صورت و موهام کار میکردن واقعا دوست داشتم ببینم چه کردن…قهوه ای نکرده باشن صلوات

خلاصه بعد از کلی بدبختی…. آرایش و درست کردن موهامون به اتمام رسید….ولی تا پایانش حتی نذاشتن من یه کوچولو تو آیینه نگاه کنم…نمیدونم این چه رسمیه ها…ولی هر آرایشگاهی که رفتم نذاشتن یه نیم نگاه کوچولو تو آیینه بندازم تا کارشون تموم شه…شاید میخوان حاصل کارشون بیشتر به چشم بیاد… نمیدونم والا….مامان به سمت یه جعبه بزرگ رفت که…. امروز صبح یه دختر جوون اونو آورده بود‌…درشو باز کرد و یه لباس مجلسی ازش بیرون آورد…یه لباس با یه رنگ خاص…یه جورایی آبی بود ولی انگار نبود…یه رنگی که انگار هم آبی روشن بود…هم آبی پرنگ ….یه جورایی به آبی نفتی هم میزد…نمیشه توصیفش کرد…جنسش از حریر بود…کمکم کرد که لباسمو بپوشم….یه لباس که دوتا بند میخورد… پشتش به صورت مثلثی باز بود…. و کمرم تو دید بود… دامن لباس هم تمام کلوش بود…. پر از چین و یه چاک میخورد تا زانوم برای راحت راه رفتنم…یه دنباله کوچولو هم داشت…و البته لباس بازی بود…مامان است دیگرررر…ولی خب یه شانسی این وسط داشتم که… پام فقط زمانی معلوم میشد که سریع راه میرفتم…و یا باد میومد و چاک لباس کنار میرفت…کمرم هم مشخص نبود چون مدل موهام کاملا باز بود و فر شده بود…خلاصه فقط دستام مشخص بود‌..اما از حق نگذریم لباس زیبایی بود…بعد از پوشیدن لباس…اجازه دادن خودمو تو آیینه ببینم…خوشگل شده بودم…به خصوص چشمام که خیلی خاص شده بود…هم آرایشم هم رنگ لباسم…انگار کلی ریمل وخط چشم استفاده کرده بودن ومژه هامو به نمایش گذاشته بودن… فقط یه کوچولو و مث یه خط…یه سایه آبی استفاده شده بود… و در عوض لبام خیلی تو دید بود… یه ژر سرررخ زده بودن…لبام قلوه ای بود قلوه ای تر معلوم میشد…ناخونامم یه لاک آبی خوش رنگ و ساده خورده بود….یه کفش آبی پاشنه ده سانتی و ساده…کیف دستی کوچولو و ساده آبی…مامان هم دقیقا مث من لباس پوشیده بود…به غیر اینکه پشت لباس باز نبود…. و لباسشم طلایی رنگ بود… یه آرایش غلیظ طلایی هم رو صورتش داشت…و موهاشم مث یه گل بالا سرش جمع شده بود و چنداش فر ریخته بود پایین
من:چه خوشگل شدی مامی؟؟
مامان:نه بیشتر از تو عزیزم
یه لبخند با محبت بهم زد و بغلم کرد
مامان:گلم من میرم تو بعد از من بیا…فقط موقعی که میایی
من:اع مامی از صبح ده هزار بار گفتی…سرمو با غرور بالا میگیرم…آهسته و با متانت میام و
مامان:خیلخوب خیلخوب فهمیدم که فهمیدی پس من رفتم تو هم
من:ده دقیقه دیگه بیا
با یه چپ چپ رفت
منم نیشمو براش باز کردم
داشت حالم بهم میخورد بسکه از صبح شنیده بودم حرفاشو… تازه میگفت دامن لباسم یه کوچولو بالا بگیر…که عمرا انجام بدم…پام میزد از چاک بیرون
تقریبا ساعت هفت و نیم بود و مهمونی شروع شده بود…مهمونی های مامان زود شروع میشد و زودم تموممگ میشد… خداروشکر…فک کنم ساعت یازده یا دوازده شب تموم شه‌…البته شاید به نظر شما زود تموم نشه اما بقیه فامیل اره….چون خودشون تا دو و سه صبح ادامه داشت… یه کوچولو استرس داشتم… چون داشتم بعد از چندین سال کل دوستان و آشنایان و فامیل رو میدیدم…البته صمیمی هارو هر وقت میومدم شیراز میدیدم…اما اونایی که به خونم تشنه بودن رو نه… واسه همین فک کنم استرس داشتم… مخصوصا عمو سعید با اون پسر الاغ و تیتیشش هم اون پایینن… البته با شخص عمو مشکل ندارم ها…با این اعتقادش که بنده عروسشم خیلی مشکل دارم… زنش فرشته جون دیگه بدترر…. امشب خدا به دادم برسه…باید با نسیم جیم بزنیم…البته اگه قبلش اون منو نکشه

بعد از ده دقیقه که به استرسم غالب شدم …پاشدم که به جشن برسم…. از اتاق بیرون اومدم…از راهرو گذشتم… به پله ها که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم … با اعتماد به نفس و سری بالا گرفته همونجوری که مامان میخواست… به سمت پایین پله ها رفتم…پله ها مار پیچ بود…تا وسطاش نمیرسیدیم کسی نمیدیدمون…تا همون جایی که دید نداشت دامن لباسم رو بالا گرفتم… تا به خاطر دنبالشه اش سر و ته نشم…. بعدش ولش کردم که تا فیها خالدونم معلوم نشه… آهسته آهسته به سمت پایین می رفتم…سالنی که تا اون موقع پر از شلوغی و سر و صدا بود…یدفعه ساکت شد… سنگینی نگاه خیلی هارو حس میکردم…تو عمرم بخاطر دیده شدن توسط یکی اینقد خجالت نکشیده بودم اما امشب…
فک کنم گونه هام گل انداخته بود… اما با اینحال توجهی به دور و اطرافم نکردم…و آروم آروم با همون ظاهر به ظاهر خونسرد و مغرور پایین می اومدم… یعنی کاملا دقت میکردم که سفراشای رو که مامان کرده رو انجام بدم…به غیر دامن بالا گرفتنم… نصف دقتمم واسه این بود که با کله پخش نشم پایبن…هم واسه دنباله لباسم هم واسه کفشای پاشنه بلندم… باز یاد شب نامزدی افتادم بدتر گر گرفتم…و از حواس پرتی پام پیچید و یه سکندری کوچولو خوردم… که خداروشکر اصن ضایع نبود… و فقط خودم فهمیدم…خطر از بیخ گوشم رد شد یعنی…. اگه به فنا میرفتم هم مورد تمسخر مهمانان مهربانمان قرار میگرفتم… هم بعدش توسط مامان به خاک سیاه میشستم
بالاخره با هزار مکافات و عرق ریختن و بدبختی به پایین پله رسیدم… و همونجا ایستادم و زل زدم به مهمونا… بعضیا با بهت نگام میکردن… بعضیا با کینه و حسادت… البه حق میدم به بعضیاشون… خب زبونم درازه چه کنم نمیشه بعضی وقتا جلوشو گرفت… بعضی از بزرگترا و کوچیکترا با لبخند و محبت بهم نگاه میکردن… که دایی علی و نسیم و لیلا جون یا همون زن دایی جزئشون بودن …که البته زن دایی نمیگم بهش…. چون جوون تر از زن دایی ها میزنه… مث مامان من …یعنی کلا به دوتاشون نمیاد من و نسیم دختراشون باشیم…مامان به طرفم اومد و دستمو گرفت… باهاش راه افتادم تا به مهمونا سلام کنم… ولی اینجوری که باهم راه میرفتیم یاد جوجه اردکا و مامانشون افتادم… خلاصه میرفتیم کنار بقیه و سلام و احوال پرسی و خوش آمدین و.‌. که رسما پدرم در اومد با اون پاشنه ها… ماشالله چقد زیادم هستن…تازه کنار عمو سعید هم که رفتیم همچین عروس گلم عروس گلم میزد که میخواستم با کله برم تو صورتش…نیش پسره نکبتشم تا حلزونی گوشش وا بود…بزرگترا که تموم شدن مامان منو ولم کرد که برم به درد خودم بمیرم… نه یعنی برم تو جمع جوونا …که البته منم فقط دنبال یه صندلی میگشتم بشینم روش

اینور واونور سالن رو نگاه نمودم…. که هیچ صندلی خالی ندیدم… تا باسن مبارک بنده فرود بیاد اونجا و پاهام یه نفس راحت بکشه جز… دو جا یکی کنار ساسان جوون پسر عمو سعید که….اگه کنار خودشم راحت بودم که نیستم نمیرفتم… چون خانواده گرامیشم بودن و من حوصلشونو نداشتم…. یه جای دیگه هم بود که کنار نسیم بود…. اما نسیم مث یه اژدهای خشمگین زل زده بود بهم…میدونم برم کنارش ترور میشم احتمالا…. ولی به قربون صدقه های عمو سعید و خانومش ترحیح دادم…رفتم به سمتش… نیش ساسان هم که نگاه من رو به سمت خودش دیده بود با این حرکتم بسته شد…. منم بهش پوزخند زدم…که چشماشو ریز کرد …رومو اونور کردم و نشستم رو صندلی…نسیم زل زل نگام کرد…منم یه لبخند ملیح زدم و
من:سلام خانوم خانوما
نسیم:….
از چشماش خوندم اگه جاش بود الان مرده بودم
من:سلام کردما
همچین نگام کردکه خودمو خیس کردم
من:باش من خفه
نسیم طوفانی شد:بله حقم داری خفه شی…الان دقیقا سه ماهه نه اس دادی …نه زنگ زدی…نه هیچی… بعد اومده اینجا توقع داره جواب سلامشم بدم… بعد ادامو در آورد:سلام کردما
من:خب جواب سلام واجبه
دستش اومد نیشگونم بگیره که سریع
من:نه نه …امشب جشنه…میدونی که کبود میشم.. مامان جفتمونو کبود میکنه
دستشو کشید کنار وطلبکار بهم زل زد
من:بابا بخدا جریان داره نتونستم…اصن تو چرا زنگ نزدی ها؟!!!…
و بعد من طلب کار نگاش کردم…ک هول کرد و گفت: خب…خب… اصن میخواستم ببینم تو یادی ازمن میکنی…. اینهمه من میزنگم و حواسم بهت هست تو چی؟!..
باز طلب کار نگاش کردم… چون بیشتر من میزنگیدم
نسیم:ای بابا اومدیم طلب کنیم ..طلب کردن ازمون… خب حالا چه اتفاقی افتاده بود؟!
پیروز از اینکه خلاص شدم… نیشمو براش باز کردم و شروع کردم اتفاقات این چند وقتو براش تعریف کردن…یعنی مو به موها.‌. وسطاش بودم که..
یه صدا با ناز:خوش میگذره خانوما
که باعث شد صورت من و نیسم با چندش جمع شه… به حون خودم من اینجوری بلد نیستم ناز کنم‌..بله طرف کسی نبود جز ساسان جااان… ماشالله از دوسال پیشم پیشرفت کرده و با ناز تر میحرفه…. مدل ابروهاشم خوشگل تر شده… تازه بنظرم دریافته بود که موی بلند باعث جذابیتش نمیشه… و کوتاه کرده بودشون…شایدم یکی از دوست دخترایش که البته خیلیم دختره رو میخواسته وادار به این کارش کرده…یه رنگ قهوه ای هم زده بود فرق سرش..‌ یعنی موهای اطراف که کوتاه تر بود مشکی و رنگ حقیقی اش… و موهای فرق سرش که بلند تر بود قهوه ای… یعنی دلم میخواست همین اول کار بزنم تو حالش…. که بفهمه خبری نی …اما دیدم زیر منگنه نگاه مادر گرامی ام و گرامیشم… بنابراین با لبخند نصفه نیمه …که بیشتر به پوزخند شباهت داشت…. بهش سلام کردم… دست نسیمم فشردم که بهش بفهمونم همه زومن رومون… چون داشت دهنو وا میکرد یه چی بهش بپرونه… بله ما گربه رو دم حجله که هیچ به حجله نرسیده میکشیم…نسیمم که نگرفته بود موضوع چیه…اما دردش گرفته بود و دستمو محکم تر فشار داد… که کبود شدم… با اشاره چشم و بدبختی بهش فهموندم مامانا اونور وایسادن…که ولم کرد…الهی زلیل شی ساسان..دست نازنینم له شد…تقصیر اونه دیگه
…با هزار تا فحش تو چشم برگشتم سمت نسیم و نگاش کردم…اونم نیششو وا کرد به عنوان عذر خواهی..

خواندن پارت 7

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10024
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.