| Thursday 22 October 2020 | 00:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)

خواندن پارت 1

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس گندم بهرامی

+خوب اونجا آشنا شدین؟؟
-آره اونجا آشنا شدیم
در همین لحظات غذا رو آوردن و ما بعد از خوردن غذا که من زیاد نخوردم رفتیم به سمت پارک تا قدم بزنیم
+سونیییی؟؟؟😁
-باز چی میخوای؟؟😆
+خوب بقیشو میگی چی شد چطور عاشقش شدی؟؟
-خووب بعد اون قضیه یک هفته بعدش داشتم تو پاساژ خرید میکردم که دیدمش باهم سلام و احوال پرسی کردیم
بعد اون شمارمو گرفت
از اون به بعد عاشقانه هامون شروع شد و من عاشقش شدم کسی از دوستیمون خبر نداشت تا که یه روز….
+چی ؟
-وقتی داشتم میرفتم کتابخونه دیدم ارمیا دست تو دست یه دختر دارن میرن سمت ماشین ارمیا … شکه شدم داغون شدم قلبم مثل آوار شد و ریخت من مردم
رفتم جلو ش وایستادم و با نفرت نگاش کردم محکم زدم تو صورتش اونم هنگ بود …
بهش گفتم:
-تو ای عوضی فک کردی کی هستی
با احساسات من بازی کردی
برو بمیر
+وایستاااااا
سونیا وایستا
-چیه دیگه چی میخوای!
+من عاشقتم راست میگم این دختر هم دانشگاهیمه
دختره+چی !؟چی داری میگی ارمیا من نامزدتم راستشو بهش بگو
ببین سونیا من مونا هستم منو ارمیا عاشق همیم بعد دو سال سختی بهم رسیدیم
من نمیخوام ناراحتت کنم لطفا ارمیا و منو ببخش و برامون دعا کن لطفا
-چی نمیخوای ناراحتم کنی ؟هه تو چی فکر کردی ؟ ارمیا من برات بازیچه بودم منی که عاشقت بودم منی که رو اسمت قسم میخوردم هه چی میگی من دوست داشتم لعنتی چرا با احساساتم بازی کردی؟؟؟هاننننن؟؟
+منو ببخش من لیاقتتو نداشتم من دوست داشتم ولی عاشقت نبودم منو ببخش
-هیچ وقت نمیبخشمت من واسه تو ،تو روی پدر و مادرم در اومدم لعنتی خدا لعنتتون کنه عوضیا…
با گریه به سمت نا کجا آباد راه افتادم
وبه حرفایی اونا که اسممو میگفتن گوش ندادم
تا چهار ماه افسرده بودم نمیتونستم بیرون از خونه برم از تموم آدما دور بودم حتی کارم به بیمارستان کشید یه بار خودکشی کردم ارمیا همه چیزم بود نمیتونم فراموش
کنم….

+عزیزم خیلی متاسفم
-مرسی
+اون دختره پیشش بود رو میشناختی ؟؟
-آره
+همون دخترس؟؟؟
-اوهوم ،مونا
+خودتو ناراحت نکنی ها من پیشتم اشکالی نداره بهت خیانت کرد من تا تهش باهاتم
-ممنونم توپولو😍
+😡عوضی به تو خوبی نیومده بیا و خوبی کن،احمق
-وای دختر وقتی حرص میخوری جیگر میشی😂
+آره بخند تو نخندی کی بخنده بیشعوری دیگه
-تپل؟؟؟تپل کی بودی تو؟؟😂
+اعععع خودتی عمته خالته دایته زن دایته پسر دایته پسر عمته هفت جد آبادته….
-اع اع بسه دیگه خاندانم رو مورد عنایت قرار دادی تپل😜
+😭دیگه باهات حرف نمیزنم بی شعور احمق
-ببخشید عشقمم قول میدم دیگه بهت نگم تپول😔
+به یه شرط میبخشمت😒
-چی؟؟
+بریم فالوده و بستنی به حساب تو😁
-چقدر تو پرو ایی باش بریم
+آفرین
-تو دیگه کی هستی !!😂

…….
خوب دوستان من سوگند هستم امیدوارم تا اینجای رمان لذت برده باشید.
اگه انتقادی دارید میتونید به آیدی من بیاین و نظرات و انتقاداتتونو بگید.
با تشکر☺️😉

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس آرمیا

از اون شبی که ارمیا رو دیدمش یک ماه گذشته برام مهم نیستش بزار خوش باشه،آها راستی باید بگم وقتی گفتم اون هنوز تهرانه منظورم این بود که اون قرار بود بره آمریکا زندگی کنه ولی نرفته
و اینکه من چرا با پدرم حرفی نمیزنم ؟
واسه اینکه منو و ارمیا تا مرز ازدواج پیش رفتیم ولی پدرم حتی راضی به دیدن ارمیا نبود و منم بابت این قضیه از پدرم دور شدم…

بعد ها فهمیدم برای ارمیا فقط فقط هوس بودم😔
دیگه تموم شد بهش فکر نمیکنم خوشبخت باشن ولی هیچ وقت نمیبخشمش…

:مادر و پدرم امروز برگشتن البته با کلی سوغاتی واقعا زیبا بودن یه کت کوتاه سبز یشمی که خیلی محشر بود و کلی لباس و کفش انواع شال انگار واسه سه سالم منو تامین کردن
منم با پدر رو بوسی کردم ولی آشتی ن نمیدونم چرا هنوز ازش دلخورم…
+سونیا؟
-جانم مامان!
+عزیزم فردا شب یه مهمونی می خوام بدم بابت برگشتنمون می شه فردا با من بیای بریم خرید آخه مریم خانوم خدمتکار قبلیمون مشکلی براش پیش اومد نمی تونه بیاد؟
-باش مامان باهات میام😊
+باش عزیزم من خستم میرم بخوابم شب بخیر
-شب خوش
…..
رفتم تو اتاقم و لباسامو گذاشتم تو کمد
آخه مریم خانوم نیس منم که نمی تونم منتظرش بمونم
راستش فردا همه میان خونمون منم از دیدن همه خوشحالم جز اون
میپرسین کی؟؟
خوب اون پسر عمومه خیلی کنه اس بیست بار اومده خاستگاریم و من گفتم ن ازش خوشم نمیاد خوب
راستی دانشگاه همم یکم تنبل شدم آخه گاهی اوقات میرم و اینکه سه روز دیگه قراره منو مهنا و جوونای فامیل بریم شمال تو ویلای شریک پدر مهنا …
…….
روز بعد………
…….
+دخترم پاشو آماده شو باید بریم من هیچ کاری نکردم ها
-الان میام مامان
سریع پاشدم رفتم سمت توالت دست صورتمو آب زدم و یه دست به آبی رفتم😁(-مرض دارم بگم خوب چیه +سونیا خیلی خری-یا ابرفض😳تو کی هستی؟؟؟+من وجدانتم😈
-هاااا برو بینم باوو +بی ادب
-عمته+عمه ای من عمه ای توعه
-میشه بری من دیرم شده +باش میتونی بری -اوووق به من دستور نده ها)
سریع رفتم یه دوش گربه شور گرفتم اومدم بیرون وای حالا چی یپوشم؟؟
آها یه مانتوای طوسی که رنگ چشام بود برداشتم و یه شلوار سفید و شال سفید و کفش ورنی طوسیمو پوشیدم و دع برو که رفتیم ارایشمم خیلی ساده درست کردم
مناسب بود عالی شدم کیف سفیدمو برداشتم
و رفتم پایین مامان حاضر بود خخخ چه جالب اونم لباسش طوسی و سفید بود
دستش یه پاکت آب میوه بود دادش به من و گفت:
+بیا بخور دیر شد سریع بریم
-باش مامان
رفتیم سمت ماشین من و سوار پورشه ای جیگرم شدیم
(+ایش انگار چی باشه جیگر جیگر راه انداخته-بازم تو؟+آره به تو چه دختر-میری یا لتو‌پارت کنم+بیشعور میرم ولی بعدا جبران میکنم😒+شررررت کم)وای خدا باید با اینا هم چونه بزنم…..

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس مهنا

یک ساعت گذشته که داریم خرید میکنیم و الان ساعت دهه
-وای مامان خسته شدم ای خداااا
+دختر چرا اینقدر غر میزنی هان کمتر حرف بزن یکم دیگه طاقت بیار میرسیم خونه
-وای مامان فقط نیم ساعت ها
+باش باش غر غر نکن لطفا
-ممنان محبت مادرانه موج مکزیکی میزنه😞
+خواهش دختر مونگلم😂
-هوووووف
…..

وقتی کارمون تموم شد رفتیم خونه دیدم مریم خانوم و یه خانوم دیگم کنارشه تو آشپز خونن اون خانومه بهش میخورد ۳۷یا ۳۸سالش باشه
+سلام مریم خانوم
-سلام خانوم جان
+خوبی مریم خانوم مشکلتون برطرف شد الحمد الله ؟
-بله خانوم جان به لطف شما واقعا ممنونم
این همسایمونه اون دستپختش عالیه بهتره امشب غذا رو درست کنیم تا سفارش بدیم !!!بهتر نیس؟؟
+فکر خوبیه موافقّم
-باش خانوم جان بگید چی درست کنم…
…..
. بقیه حرفشونو نشنیدم و به سمت اتاقم رفتم و کوفته و خسته رو‌تخت افتادم و خوابم برد
…..

با تکونا ی یه نفر بلند شدم
+سونیا پاشو دختر ساعت شیشه الان مهمونا میانا!!!
-الان آماده میشم مامان
+پاشو برات یه چیزی آوردم بخوری از صبح چیزی نخوردی پاشو
-مرسی

اول رفتم یه دوش گرفتم و برگشتم یکم آرایش کردم وای خیلی جیگر شدم
هیکلم محشر بود به قول مهنا بابااا جذاب😂
یه دست کت و دامن آبی کاربنی برداشتم آستین سه ربع بود یه کمربند سفید داشت که روش کار شده بود یقش هم زیاد باز نبود و بعدش یه کفش و شال سفید پوشیدم وای عالیه محشر محشر شدم
کارم که تموم شد به سمت پایین رفتم
+وای سونی جون چطوری دختر دایی
آها بزارید معرفی کنم من دو تا عمه یک عمو یک خاله و‌دو دایی دارم زیاد پر جمعیت نیستیم ولی خیلی با هم خوبیم
اون هم که باهام سلام و احوال پرسی کرد دختر عمه بزرگم عارفه هست که اسم دختر عمه ام شبنمه
-وای شبنم دلم برات تنگیده بودشیما کجاس؟
+میخواستی کجا باشه ؟پیش آقا امین هست دیگه
-خخخخ خوش اومدید دیگه کیا اومدن ؟
+بریم خودت ببین

داشتیم به سمت مکان پذیرایی میرفتیم
وقتی به اونجا رسیدیم همه بودن با همه رو بوسی کردم و در آخر خاله
بهار گفت :عزیزم بیا پیش من بشین دلم برات تنگ شده بود!

-خاله جون منم همینطور!!!

همون موقع شوهر خاله محمد رضا همسر خاله بهار گفت:ای واییییی برمن دیدی چی شد دیدی ؟؟؟😱زنم برای من هوو آورد من باید رو اون مبل کنار خانومم بشینم ولی اون یکی خوشگلترو جام آورد

همه هنگ بودن یهو همه زدیم زیر خنده 😂وای مادر مردم ای خدا
بعد از خندیدنمون آرشام پسر عموم که میشه تک‌دونه پسر عمو بهداد گفت:
+محمد رضا خان شما واسه این موضوع ناراحتید؟؟
-آره پسرم لطفا کمکم کن زنم از دستم نره؟؟
دوباره گلوله ای خنده شلیک شد دیگه داشتم بالا میاوردم از بس خندیدم😂
+محمد رضا خان یه پیشنهاد خیلی خوب😉
-چی پسرم بگو زود تر من بی طاقتم 😍
+سونیا بیاد پیش من بشینه شمام پیش بهار خانوم😌
-عالیه عالیه ببرش نبینمش زنمو میخواس از چنگم دراره😂
+خخخ باش سونیا بیا اینجا بشین
-باش
رفتم پیش آرشام نشستم راستش اون ازم سه سال کوچک تره من 20سالمه اون17سالشه مثل داداشمه خیلی دوسش دارم .
-سلام آرشام جون من
لپاشو کشیدم داد کشید
+ای خدا من غلط کردم اینو نمیخوام ببرینش اع لپای مرد گنده رو میکشه میگه چطوری؟خوب مگه تو دکتری؟😫
-ن دامپزشکم☺️
همه ساکت شدن بعد از چند ثانیه ساختمون داشت خراب میشد از بس خندیدن
وای مردم
آرشام یه جور نگام کرد که انگار حسابتو میرسم دختره ای چشم سفید همیشه بهم میگه دختره ای چشم سفید 😂
بعد از حرفا پذیرایی شد و در آخر شام رو که صرف کردیم مهمونا نشسته بودن منم رفتم تو حیاط روی تاب قشنگم خیلی دوسش داشتم این تابو …
امشب سپهر همش بهم نگاه میکرد اع خسته شدم هی میخوام بهش بگم چیه من نمیخموامت باز منصرف میشم
اوووف داشتم تو سکوت فکر میکردم که یهو همه ای دختر و پسرا ریختن تو حیاط..

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس سونیا

-چی شده اینجا چیکار میکنید 😀
سپنتا که برادره سپهر و مهرانه گفت :
برنامه شمال حله😊
-واقعا ماشین جور شد😃
+آره ماشین حله فقط چند نفر از بچه ها نمیان
-کیا ؟چرا؟☹️
+آرتان؛فرهان و مهدیار
آرتان میخواد بره دبی بابت شرکت فرهان شرکته مهدیارم دانشگاه امتحان داره کل هفته….
-اوووف چقدر بد
+آره ولی عیب نداره
-اوهوم
+خوب چند نفریم ؟
-نمیدونم بشمار!؟؟
+یک، دو ،سه ،چهار…..
+۱۲ نفریم ولی دوستات میخوان بیان؟
-آره مهنا و گندم
+باش پس ۱۴نفریم چند تا ماشین ببریم؟
-سه تا ماشین فک کنم کافیه
+آره موافقم
بعدش دختر خاله بهار فرشته گفت :
-کی میریم؟
+پس فردا میشه شنبه!
-باش اوکیه ولی ساعت چند
فرشاد برادر دوقلو فرشته بود ،
فرشاد گفت :ساعت شیش صبح راه میافتیم تا شب نشده برسیم ،موافقین
-آره
شب تموم شد و من خسته و کوفته به سمت اتاقم رفتم…
داشتم میخوابیدم که مامام اومد تو
+سونیا !سونیا!
-بله مامان
قلتی زدم و به مامان خیره شدم
+دخترم میخواین برین شمال ؟
-آره مامان مشکلی پیش اومده؟
+ن عزیزم مشکلی نیس میتونی بری ،فردا زود تر بیدارت میکنم تا وسایلت رو جمع کنی
-مرسی مامان
+خواهش عزیزم
شب خوش
-شب شیک
…….

دوروز سریع گذشت الان آماده شدم و دارم راه میافتم که یهو تلفنم زنگ خورد

-بله مهنا مشکلی پیش اومده؟

+اره سونی ، گندم زنگ زد گفت که قراره با داداشش که استاد دانشگاس میخواد برن شمال و نمیتونن بیان

-داداشش کیه؟؟
+نمیدونم ولی اونا میخوان برن ویلاشون تو شمال شاید یه موقع دیدمش اونجا
-باش ،مهی من دارم حرکت میکنم تو با ماشین من بیا
+باش،دیگه کی باهامونه؟
-منو و تو و آناهیتا و فرشته
+آها
-پسرا باهمن چون وسط راه مأمور هس گیر میده!!
+باش ولی اینجوری که تو میگی باید چهارتا ماشین بشیم؟؟
-آره چون شیما و امین و شبنم باهمن
یک ماشین ، دومی ماعیم ،سومی آرشام وارش و سپهر ،مهران و سپنتا هم که باهمن
حله؟
+اره درست شد پس من منتظرما؟؟
-باش ،بای
……
در راه شمال………….
……

+وای خسته شدم ساعت ۱۱:۳۰ بیایین بریم یه رستورانی گرسنمه وایییییییییی….
-آناهیتا چقدر غر میزی تو وایسا الان میرسیم یه رستوران بین راهی
+سونیا من به بچه ها زنگ بزنم پیش یه رستوران نگه دارن؟
-آره بزن ،بگو پیش یه رستوران خوب نگه دارن !!
+باش

آناهیتا به بچه ها زنگ زد و قرار گذاشت پیش یه رستوران خوب نگه داره
بعد از بیست دقیقه یه جای خوب نگه داشتم راستش خودمم داشتم ضعف میکردم

-بچه ها پیاده شین
فرشته از اول راه خواب بود آخه قرص ماشین میخورد بیچاره حساسیت داشت واسه همین یکسره پشت میخوابید کنارش هم مهنا بود که اونم بدتر از فرشته
من راننده بودم و آناهیتا کنارم بود و البته با ماشین مامان اومدیم چون یه 206 سفید بود و خیلی باحال بود….
+اع رسیدیم ؟؟
-آره خوابالو ها فرشته؟؟
+بله؟
-مهنا رو بیدار کن
+باش
همه پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم
هممون غذا مونو سفارش دادیم بعد از خوردن غذا با کلی شوخی ‌خنده خواستم برم حساب کنم که این سپهر مثل چیز پرید وسط
+وقتی آقایون هستن خانوما دست به جیب نمیشن
-باش حساب کن
+افرین حالا برو تا ما بیایم
ایییششش برو تا ما بیایم (به حالت مسخره گفتم اداشو در اوردم)
همین جور داشتم بهش فهش میدادم
که یهو
-سادیسمی ، احمق…
یهو خوردم به یه نفر و تلپ افتادم زمین
هی فهش میدادم
-الهی کور شی الهی اجاقت کورشه
الهی اون دنیا قیافت شبیه پنگوئن شه
دماغ عزیزم به فنا رفت الهی خیر نبی…

داشتم اجدادشو مورد عنایت قرار میدادم

که یهو سرم رو بلند کردم با دیدن اون صحنه یاد آخر ترم افتادم که یه درسو میافتم
😭
بگین کی بود ؟؟
ن تو رو خدا بگین کی بود؟؟
😭
الهی ذلیل شه استاد بهرامی بود آبتین بهرامی همون استاد جیگره داشتم نگاش میکردم که یهو ….

+ببخشید عزر میخوام ببخشید

-آقای بهرامی مواظب باشین دیگه اع
دماغم صاف شد
+خانم راد؟؟؟؟
-بله خودمم ولی شما اینجا چیکار میکنید ؟؟؟
+خوب شما اینجا چیکار میکنید؟؟
-سوالو با سوال جواب میدن !؟؟
+خوب من اومدم شمال تفریح
-منم همینطور
+من باید برم ببخشید که باعث شدم بیافتین
-خواهش میکنم اشکالی نداره خداحافظ
+به امید دیدار
….
خیلی پسر خوبیه ازش خوشم میاد ولی خوب یه جورای یه حس خوبی بهش دارم که دقیقا برعکس حسم به ارمیا یعنی چجوری بگم ارمیا از اولش حس خوبی
بهش نداشتم ولی ابتین یه جورای خاص چشاش اخمش لبخندش شیرینه
خدا به خیر بگذرونه….

+سونیا رسیدیم؟؟
-آره تو این کوچه اس
مهنا کدوم ویلاس؟؟؟
+ویلای سومی که دو تا ویلا توشه ؟؟
اها باش برو درو باز کن
-باش

-خسته شدم اینجا چنتا اتاق داره کلید ویلا بغلیش رو نداری؟؟
+ن اون دست بچه هاشه
-آها

رفتیم تو‌ ویلا سه تا اتاق طبقه پایین چهار تا بالا هفت تا بود
خوب اتاقا رو تقسیم میکنیم
شیما و امین اتاق طبقه پایین
مهران و سپنتا تو اتاق دوم شبنم و آناهیتا و‌فرشته طبقه ای بالا من و مهنا طبقه ای بالا آرشام و آرش هم طبقه بالا
فرشاد و سپهر هم طبقه ای پایین
اون اتاق آخری کلیدش دست مت نیس توش خرت و‌پرته

داشتم حرف میزدم و بعد از حرفم همه رفتن تو اتاقاشون
بعد از ردیف کردن کارا یکمی استراحت کردم و بعد از پایین صدا میومد فک کنم بچه ها بودن بلند شدم و یه تونیک سبز و شوار سفید و شال سفید و سبزمو سرم کردم و رفتم پایین یه چیزی بخورم ساعت دو ظهر بود بچه ها داشتم بحث میکردن….

-چیزی شده؟؟؟

سپنتا جواب داد:
+سونیا سه نفر اومدن ویلا بغلی مگه نگفتین اینجا خالیه
-خوب حتما صاحب خونس من. باهاش حرف میزنم
+باش مرسی ماهم میایم
-بریم
+یکی بره به مهنا بگه ییاد
-باش من میرم صبر کنید

سریع رفتم و مهنا رو صدا زدم

-مهنا ،مهناااااا
+بله بله من اومدم
-کجایی بیا یه مشکلی پیش اومده؟
+چی شده؟
-یکی اومده ویلا بغلی میخوام برم ببینم کیه ؟
+باش بریم
…..

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس آبتین

منو مهنا و سپنتا و فرشته و آرش به سمت ویلا رفتیم
میگید بقیه کجان؟؟رفتن هم یکم تفریح تو شهر هم خرید کنن واسه شام…

+سونیا اون گندم نیس؟؟؟

-آره ولی اینجا چیکار میکنه اون دختره کیه کنارش؟؟؟
یهو مهنا بلند داد زد
+گندددددم گندددم
-گندم از دیدنمون شوکه شد این به کنار سپنتا بعد از دیدن گندم رفت هپروت
اخی بچم عاشق شد(+وا چرا واسه مردم حرف در میاری چقدر تو غیبت میکنی؟؟
-بازم تو ،به تو چه فضول برو بینم باووو+بعدا حالتو میگیرم گلابی-خیلی بیشعوری !!!
+یکی طلبم بابای-حسابتو میرسم بابای
«بابای رو به حالت مسخره گفتم »
+ادا عمتو در بیار)
اخیش از دست این روانی خلاص شدم

رفتیم سمت گندم و اون دختره
-سلام گندم تو گفتی نمیایی که؟؟
+راستش من گفتم با داداشم و دختر خالم میام این دختر خالم پریا جان هست و ….
دهنم وا موند گندم نگفته بود آبتین بهرامی داداششه وایی
مهنا کف کرد ..
گندم:اینم داداشم که میشناسینش آبتین
-آره ایشون استاد من هستن
آبتین:آع شما مهنا ارشاد هستین دختر شهرام ارشاد؟؟؟؟شریک پدرم کیوان بهرامی؟؟؟
مهنا:درسته وای شما چقدر بزرگ شدین نشناختمتون ببخشید مزاحم شدیم حتما خسته اید بفرماییدشام پیش ما باشید ؟البته آشپزمون سونیا جان هس که آشپزیش عالیه دستاتونم میخورید😉
آبتین:بله مزاحم میشیم
مهنا:مراحمید
-ما دیگه بریم فعلا
گندم:فعلا عزیزم

……
هر چند تعجب کردم ولی با عقل جور در میاد…

از پریا خوشم نیومد آخه خیلی به آبتین نگا میکرد ..(وجدان:به تو چه بزار نگاه کنه پسر خالشه -نمیتونم خوب حرسم در میاد وای چرا اینجوری شدم لعنتی چم شده
+شاید عاشق شدی؟؟بادا بادا مبارک بادا-خفه باوو)
نمیفهم چم شده من اینجوری نبودم
ههووووف حسود شدم چرا؟؟؟

-آناهیتا ؟؟؟آناهیتا؟؟

آناهیتا:بله چیزی شده
-بچه ها کجان؟؟؟
آنی:رفتن لب ساحل با اون کسایی که اومدن ویلا رو به روای !!
-تو‌چرا نرفتی؟؟
آنی:آخه منو آرشام و شبنم داریم شام درست میکنیم امشب مهمان داریم خو
-باش باش من میرم یه دوری بزنم
آنی:باش برو

رفتم لباسمو عوض کنم
یه مانتوای سبز یشمی
پوشیدم با شال سفید و شلوار سفید و کفش سبز ست لباسم
حتما میگید چرا همش شلوار و شال سفید ؟؟چون من این رنگو خیلی دوس دارم
الانم میخوام برم آرایشگاه

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس سونیا

….
سویچ206سفید قشنگمو گرفتم و پیش به سوای ارایشگاه اونطور که تو راه دیدم تو شهر یه آرایشگاه خوب بود
رفتم به آرایشگر گفتم موهامو رنگ کنه
یه رنگ خاص که عکسشو بالا گذاشتم
خیلی طول نکشید تا آرایشم کنه و موهاموش سشوار بکشه و محشر شدم ابرو هامم زنگ کردم چشمام خمار بود و جدن جذاب بودم تعریف از خود نباشه ولی ناز بودم خیلی لبام انگار پروتزه
کلا جذاب و زیبام ولی وقتی یکم آرایش کنم میشم ملکه ای جذابیت
نمیدونم چرا دوس داشتم هر طوری شده خودمو تو دل آبتین جا کنم نمیدونم واقعا
……
……
……
بعد از تموم شدن کارم به یه پاساژ رفتم….

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس پریا

رفتم به سمت پاساژ که یه دست لباس واسه شب بگیرم…

رفتم تو یه پاساژ که لباساش خیلی جذاب بود
یه کت و دامن زرشکی که دقیقا مناسب شب بود گرفتم که دامنش روی زانو بود و لباس های جزٔ رو گرفتم کت و دامنش خیلی قشنگ بود آستین سه ربع بود و خیلی شیک بود …
خوشم اومد ازش یه شال کرم و یه کفش کرم گرفتم و به سمت ویلا راه افتادم…
…..
بعد از رسیدن به ویلا همه تو سالن بودن
سلام کردم
با دیدنم همه داشتم با دهن باز نگام میکردن منم ریلکس گفتم:
-مگه آدم ندیدید وا
آناهیتا:وای سونیا چقدر جیگر شدی
واقعا عوض شدی دیوونه
-مرسی
سپهر:سونیا خودتی واقعا جذاب شدی؟؟؟

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 2)
عکس پریا

بازم مرسی
آرشام:آبجی سونیا واقعا محشر شدی خوشبحال اونکه تو زنشی😂
-ای شیطون 😂
همه یه چیزی گفتم منم با کمال خوشرویی تشکر کردن و به اتاقم رفتم و لباس مو پوشیدم محشر شدم
آرایشم که نیازی نداشتم چون آرایشگر انجامش داد تموم که شد رفتم پایین
یکمی پایین پیش بچه ها نشستم بعد کلی تعریف کردن آبتین و گندم و پریا اومدن
پریا یکسره پیش آبتین بود
دختره ای آویزون ایشش

-بفرمایید خوش امدید
ابتین چند دقیقه به چشام زل زد و بعد از چند ثانیه به خودش اومد
پریا:آبتین،آبتین چت شد یهو
یه لحظه دیدم که پریا بهم چشم غره رفت
وا مگه دیوونس
اینا رو وللش چشاش داشت دیوونم میکرد وای خدا من چمه دارم بهش احساس پیدا میکنم وای

فرشته:بفرمایید بشینید
نشستن و بعد از نشستن شبنم از همه پذیرایی کرد من رو مبل دو‌نفره پیش مهنا نشسته بودم و حرف میزدیم بعد از کلی حرف زدن رفتیم واسه صرف شام…

خواندن پارت 3

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین عشق یا وابستگی
  • ژانر: طنز- رمز آلود -عاشقانه
  • نویسنده: سوگند
https://beautyvolve.ir/?p=9972
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.