| Tuesday 20 October 2020 | 17:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 5)

خواندن فصل 4

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 5)

داشتم راه میرفتم از استرس نمیدونستم
چیکار کنم…
که یهو صدای یه مرد اومد که انگار بهزاد
بود
که سپهر داد میزد تو کی هستی!؟؟
منم هی درو میزدم
-کمک کمک وای خدا یکی کمک کنه مهران؟؟بهزاد؟؟کسی نیس
بعد از چند دقیقه یهو صدای شلیک اومد نشستم پشت در ترسیده بودم
وای چی شده
بعدش در باز شد و مهران باچهره ای ناراحت اومد تو ،تو چشماش یه غمی بود
-چی شده مهران
همه حالشون خوبه؟؟؟
جواب بده؟؟
مهران: اون تیر خورده حالش وخیمه
-چی ؟؟؟؟

-مهران؟؟؟
+بله؟
-آبتین کجاست؟؟؟
+نمیدونم اینجا نیست همه اتاقارو گشتم نبود
-وای نکنه بلایی سرش آورده باشه
ای خدا آبتین کجاست؟؟
+نگران نباش بهزاد رفت دنبال کارای قضایی سپهر به جرم آدم ربایی و خوردن مشروبات و الکل و تجاوز به چهار دختر باکره و کارای مثل قاچاق راستش دوساله بهزاد داره یواشکی ازش مدرک جمع میکنه
و الان میتونه بندازتش زندان کار خوبی کردی بهم خبر دادی
-واقعا سپهر همه این کارا رو کرده؟؟واقعا مغزم سوت میکشه
……
بعد از صحبت به کلانتری شمال رفتیم دیدم گوشیم صد بار زنگ خورده همش مامان و بابا و مادر بزرگ،آرشام،مهنا….
اووف اول به مامان زنگ زدم…

-سلام مامان
مامان:سلام دخترم سلام عزیزم کجایی تو من مردم از نگرانی

ببخشید بهتون خبر ندادم راستش بچه ها اومدن ولی سپهر از پله ها سر خورد و سرش ضریه دیده من الان بیمارستانم حول نشی بری به مادر و پدرش بگی نگران میشن من وقتی حال سپهر خوب شد میام چیزیش نیس داره خوب میشه
راستی مهرانم اینجاس نگران نباش…
+وای دخترم خیلی ناراحت شدم مواظبش باش …میخوای منم بیام اونجا ؟؟؟؟
-ن ن من و مهران هستیم دیگه نمیخواد بیایین
+باش مواظب باشین
-چشم
+خداحافظ
-خداحافظ مادر جون

بعد از قطع کردن تلفن به سمت اتاق سرگرد بهزاد رفتم….
-سلام
+سلام خوبی بیا بشین
-مرسی خبری از آبتین نشد؟؟؟نگرانشم نمیدونم حالش خوبه یا ن؟؟
+خوب ماهم نگرانیم فعلا که فهمیدیم تو اون منطقه نیس ولی سربازا دنبالش هستن
-نمیتونم جز این راه ، یه کاری دیگه بکنیم؟؟
+میتونیم ولی معلوم نیس چقدر طول بکشه…
-مثلا چقدر طول میکشه؟؟
+بستگی به بهوش اومدن سپهر داره
-وای خدا لطفا مواظب آبتین باش لطفا
+انشاالله چیزی نیس پیدا میشن
-امیدوارم
مهران اومد تو اتاق…..
مهران:بهزاد ؟؟؟
+چی شده؟؟
مهران:بچه ها گفتن یه جسد تو اون نزدکی ها پیدا کردن
-وای چی میگی ؟؟جنازه ای کیه؟؟
هانن؟؟؟
مهران:دارن شناسایش میکنن ایشالا اون نیس نترس
-وای خدا کنه من دارم دیوونه میشم
یهو گوشیم زنگ خورد وا این کیه حوصله نداشتم جواب بدم داشتم میمردم چشام از گریه زیاد قرمز شد
قط کردم…..

اع صد بار زنگ زد جواب دادم
-الو شما کی هستی ؟؟
+من پریا هستم عوضی بهم بگو آبتین کجاس هان؟؟؟بگو کجاس؟؟
-ببند دهنتو باووو من اگه میدونستم اینجا نبودم پس مزاحم نشو ….
بوق بوق قط کردم
دختره ای ….بوق ….والا من دارم از استرس میمیرم اون فکر چیه….
چند دقیقه بعد بهزاد اومدتو اتاق بیمارستان که
کنار سپهر بودم
کلی براش دعا کردم هر چند زندگیمو نابود کرد ولی بازم دوسش داشتم…..
خدایا خودت خوبش کن
آبتین مو سالم
بهم برسون …..
امیدوارم
بهزاد گفت…

هزاد:خانوم راد؟؟
-بگین سونیا
+باش ، سونیا یه خبر خوب
-چی شده آبتین پیدا شده؟؟؟
خیلی با ذوق منتظر حرفش بودم
+راستش رو بخوای ن ولی یه چیز دیگه!!!
خوب اون جسد یه پیرمرد بود یعنی حدسم درست بود آبتین یه جای همیجاهاست
-خدا رو شکر ، ولی نکنه تو اون خونه یه اتاق مخفی باشه
+واقعا نمیدونم ؟؟

ببنید شاید اونجا یه اتاق مخفی بوده که ما ازش خبر نداریم؟؟درسته؟؟؟
+آره درست میگی چند دقیقه پیش یکی از همکارام زنگ زد و گفت یه انبار ته اون جنگل که هیچ پنجره ای هم نداره؟؟
-خوب پس چیکار کنیم
+میگردیم نگران نباش اون
پیدا میشه
-مطعانم
بازم ممنون
+وظیفس
من برم دیگه سپهر به هوش اومد بهم بگو

-باش بهتون خبر میدم، خداحافظ
+خداحافظ
…….
بعد از رفتنش کمی استراحت کردم تو این یک هفته بعد از گم شدن آبتین
خیلی نمیتونستم راحت بخوابم همش استرس داشتم نکنه بلایی سرش اومده
و اینکه چون به مامان قول دادم پیش سپهر موندم وگرنه من با این آدم عوضی تو یه جا نمیمونم البته تیر به ده سانت پایین تر از قلب سپهر خورد و اون تا الان کما بود و بعد از هفت روز از کما در اومد…
…….
بعد از کمی استراحت کردن به سمت بوفه حرکت میکردم که یهو
یه پرستار جلومو گرفت
+ببخشید شما همراه سپهر راد هستید ؟؟؟
-بله چی شده مگه ؟؟؟حالش خوب بود اومدم که
+بله بله اتفاقی نیافتاده ،میخواستم بگم که وسایل بیمارتون تو بخش امانت داری بیمارستان هست میتونید تحویل بگیرید
-باش
اول رفتم بخش امانت داری و بسته رو تحویل گرفتم یه پول کیف توش بود و یه کمربند و مقداری پول و سویچ ماشین ویه کلید خونه و یه کلید که نمیدونم مال چی بود دوتا موبایل یه موبایل ماله سپهر بود پس اون مال آبتینه هر رمزی زدم گوشی باز نشد …

رفتم تو کافی شاپ کنار بیمارستان هوای بیمارستان بهم نمیسازه داشتم میمردم….
بسته رو گذاشتم رو میز زثاد گرسنم نبود یه کیک و یه لیوان کاپوچینو سفارش دادم
داشتم میخوردم که یهو یه فکری به سرم زد گوشیه آبتین رو برداشتم و رمز رو
Sonia
زدم واییییییی جواب داد باورتون نمیشه والپیپرش عکس دوتا ایمون بود تو اون رستورانه که بودیم😋
خیلی خوشحال شدم ولی یه لحظه به فکرم زد ابتین پیشم نیست …😔
بعد از خوردن و حساب کردن داشتم میرفتم سمت پارک که یه نفر صدام زد
+خانم خانم !؟؟
-بله؟؟
+این بسته رو ،رو میز جا گذاشتین !!

اع مرسی
+خواهش میکنم ،وظیفس،من برم خداحافظ..
-خداحافظ
….

رفتم تو‌پارک خواستم بشینم که بسته از دستم افتاد
-ا خدا این چیه؟؟
کلیده کجاس چرا اینقدر عجیبه؟؟؟
برداشتمش به فکرم زد شاید این کلید اون انبار که درش با دریلم باز نمیشه.. آخه بهزاد میگفت قفل اون در خیلی مقاومه و یه جنس خیلی قوی داره…
کلیدو برداشتم و یه تاکسی گرفتم و گفتم منو به این ادرس ببر…
به سمت ویلا رفتم و دیدم هیچکی اونجا نیس بعدش رفتم پشت ویلا رو گشتم بعد از یک ساعت گشتن ساعت ۲ظهر بود دیدم یه انبار اونجاس
رفتم طرفش آره چقدر محکمه هر چی گفتم آبتین کسی جواب نداد وای آره اینجا از بیرون صدا نمیره تو و صدا بیرون نمیاد…سریع کلیدو گذاشتم تو در و چرخوندم
با زور زحمت باز شد رفتم تو دیدم همه جای انبار داغونه یه دریچه ای چوبی رو
زمین بود رفتم سمتش و بازش کردم و دیدم پله میخوره!!
از پله ها با احتیاط رفتم پایین البته با چراغ قوه گوشیم که یکم نور میداد…

وای با دیدن صحنه ای رو به روم
نابود شدم وای خدا
یه لب تاب بود روشن بود رفتم سمتش و رو دکمه ای پلی زدم
+نچ نچ نچ تو واقعا فکر کردی میزارم به راحتی به اون برسی نچ نمیزارم من سپهرم مردی که تو باید تا آخر عمرت همسرش باشی هااااهااااهااااهاااا(لبخند خبیث😈خخخخ)فکر آبتین رو از سرت بیرون کن خانومی….
چون فقط من میدونم اون کجاست
ن هیچ کس دیگه😊…
خود سپهر بود تو فیلم عوضی اون داره با ما چیکار میکنه….
خیلی استرس داشتم و راه افتادم نا امید و بی هدف
به سمت ماشین سوارش شدم و به سمت بیمارستان به راه افتادم….
هنوز ده دقیقه نشده بود که تلفنم زنگ خورد!!
-بله؟؟
+سلام خانوم راد پسر عموتون بهوش اومدن میخواستم بگم اگه میخوایین به دیدنش بیایین سریع بیایین که وقت ملاقات تموم نشده فقط دو ساعت مونده
-باش باش مرسی من الان میام
……
انگار دنیا تو دستام بود سریع به سمت بیمارستان روندم….

بعد از رسیدنم سریع به سمت اتاق سپهر رفتم
یه دکتر جلومو گرفت و گفت:
+خانم راد!! خانم راد!!یه لحظه صبر کنید
کجا با این عجله ؟؟
-دارم میرم سپهرو ببینم بهم گفتن بهوش اومده ؟؟کجاست؟؟؟
+اع واقعا شرمنده ایشون مرخص شدن
-اما کی ؟؟کی مرخص شدن ؟خودش رفت؟؟یا کسی باهاش بود؟
+بله بود یه آقایی به اسم…..
آبتین بهرامی
-چی ؟؟چی میگین ؟منظورتون چیه؟؟نمیفهمم؟؟مگه شمانمیدونید آبتین همون کسیه که گم شده حتتما یکی خودشو جای آبتین زده
+راستش من قبلا ندیدع بودمشون ولی این آقای بهرامی پاهاش میلنگید بهشوه گفتم بزارید کمکتون کنم نزاشت
و آقا سپهر انگار ترسید….
اون یکسره حرف میزد و من فکرم درگیر آبتین یعنی کجاس ؟؟؟
-ببینید آقای احمدی!من میخوام دوربیتا رو ببینم تا مطمعن شم آبتین بوده….
+باش از این طرف…

رفتیم تو اتاق که مختص دوربینا بود
و دوربین ها رو زد عقب و بعد از یک ساعت پر استرس دیدم که آبتین داره با سپهرو با ویلچر میبره
-وای خداااا خودشه حالا چیکار کنم؟؟
چجوری پیداش کنم!؟
+اتفاقی افتاده؟؟چرا اینقدر پریشونید خانوم؟آب بیارم؟
-ن مرسی من باید برم
+بفرمایید
-خداحافظ آقای احمدی ممنونم
+خواهش دخترم وظیفس خداحافظ
……
واقعا نمیدونستم کجان ولی با سرعت به سمت ویلا حرکت کردم نمیدونم یه حسی
بهم میگفت اونجان…
بعد از رسیدنم سریع رفتم سمت در و دیدم در بازه
پس حدسم درست بود، تو ویلا یه ماشین بود سریع رفتم سمت ویلایی که ما توش بودیم
بادیدن صحنه ای روبه روم کوپ کردم
گندم:ابتین ولش کن

-داری چیکار میکنی آبتین؟
+سونیاا
-آره منم چیه چرا تعجب کردی؟؟
+تو ؟تو اینجایی ؟؟ولی این عوضی گفت تو تو خودکشی کردی؟؟؟
-من خودکشی کردم؟؟؟؟من در به در دنبالتم
+سونیا…
-هیچی نگو لطفا!
+چرا؟؟تو کجا بودی من دنبالت بودم چرا نیومدی پیشم وقتی این عوضی اون روز با یه بطری زد تو سرم و من بیهوش شدم و وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو یه اتاق تاریکم این کصافط بعد چند روز اومد سراغم و بهم گفت ما تو شیرازیم منم از فرصت استفاده کردم و از اونجا اومدم بیرون…
-آبتین …من متاسفم همش تقصیر من بود ببخشید من مقصرم…
گندم که کل مدت داشت نگامون میکرد با تعجب گفت :
+شما عاشق همید؟؟
-خوب..چیزع!!آره یه جورایی ولی ..ولی این سپهر عوضی مارو از هم جدا کرد این عوضی
سپهر:چی میگی سونیا تو الان مال منی
لطفا به این نفهم
اشاره به آبتین
بفهمون مال منی لطفا🙏
-خفه شو
یهو ای ابتین پرید رو سر سپهر و کلی زدش
سپهر جونی نداشت
-آبتین ولش کن ما اینو تحویل پلیس میدیم ولش کن…..

آبتین:چیچیو ولش کن این عوضی پرو شده
خیلی سعی کردی منو از عشقم جدا کنی مگه ن؟؟؟ولی کور خوندی
سونیا:آبتین عشقم لطفا ولش کن گندم زنگ بزن پلیس
گندم:باش باش الان
سپهر:عوضیا هیچ غلطی نمیتونین بکنین
ولم کن آبتین گفتم ولمممممم کننننننن😡
آبتین:خفه شو لنده هور 😒
سونیا:ابتین میشه مارو یک دقیقه تنها بزاری من با پسر عموم یه کار مهم دارم
آبتین:ولی سونی….
سونیا:هیشششششش برو لطفا
آبتین رفت بیرون و منم از فرصت استفاده کردم و یه کشیده ای محکم زدم تو گوش سپهر
سونیا:عوضی فک کردی کی هستی تو میخوای منو عشقمو از هم جدا کنی اخه احمق تو رو چه به من
سپهر یه خنده ای هیستریک کرد و بعدش بلند خندید
سپهر:ها هاها ها هاها فک کنم یادت رفته دختر جون من دخترونگیتو ازت گرفتم😄من بودم که با حرفام خامت کردم
سونیا:خفه شو عوضی اون یه حادثه بود
سپهر:حالا ببینم اگه آبتین بفهمه تو رو بازم قبول میکنه یا ن
سونیا:تو هیچی بهش نمیگی چون اون تو رو میکشه
سپهر:هههه چی فکرای میکنی تو دختر
سونیا:سپهر من با تو ازدواج نمیکنم بفهم
سپهر:میکنی گلم ازدواجم میکنی
سونیا:ن نمیکنم میبینیم

تو بد دردسری افتادم باید درستش کنم لعنتی ولی آخه چجوری
خیلی عصبی بودم و بی اختیار تو اتاق قدم میزدم و سپهر منو هیز نگاه میکرد یه چیزی یادم اومد
من دقیقا یک سال پیش تصمیم داشتم ترمیم کنم پس الان وقتشه من باید حتما با آبتین ازدواج کنم
حتما اون باید قبولم کنه….
خیلی عصبی شدم و بی اختیار رفتم طرف سپهر و دستامو دور گردنش فشار دادم
+چ…ی..کار.. میک…نی. خفم…کر..دی
-خفه شو عوضی حقت مرگه دستمو بردم پیش دهنش تا حرف نزنه و اون یهو دستمو گاز گرفت
-اعععععع عوضی چه خبرته الان بهت نشون میدم
از زیر مانتوم اسلحه مو در اوردم و روش صدا خفه کن نصب بود و به سرش هدف گرفتم یهو وقتی به خودم اومدم دیدم سپهر غرق خون رو صندلی ول شده و اسلحه رو با یه پارچه گرفته بودم و اسلحه رو یواش تو دست سپهر جاساز کردم اسلحه مال سپهر بود از بیمارستان گرفتم اونجا یه ابدارچی بود که اسلحشو کش رفت بهش رشوه دادم تا چیزی نگه… سریع از اتاق اومدم بیرون و بدون توجه به راه رویی خلوت به سمت ماشینم میرفتم که دیدم….
چند تا ماشین پلیس بیرونن و دارن با ابتین و گندم حرف میزنن خیلی سریع رفتم پیششون و گفتم:
-کمک کنید تو رو خدا کمک سپهر سپهر به خودش تیر اندازی کرد اون اون خودشو کشت
ابتین سریع دو طرف دستامو گرفت و گفت….

+چی میگی ؟؟منظورت چیه ؟؟چطوری؟؟
سریع به سمت اتاق دوید با پلیسا و زنگ زدن امبولانس
مطمعانم اون الان مرده هر چند عذاب وجدان داشتم ولی خیلی سعی کردم ضایع نکنم و گریه میکردم البته واقعانی دلم خونمو میخواست ای کاش از اولم وارد اون باند قتل و کشتار نمیشدم…..
حتما میگید کدوم هان؟؟
همون باندی که وقتی هیجده سالم بود واردش شدم و به هر طریقی شده نمیشد ازش خلاص شد…
اونجا یه کلی عملیات مهم بود و من به عنوان عملیات مهمم مسئول قتل آبتین بهرامی بودم ….ابتین یه استاد دانشگاس و من باید بکشمش و کسی از این قضیه خبر نداشت جز سپهر که اونم همکارم بود ولی هر کدوممون که آبتین و به دست رئیس میرسوند میتونست دست راست رئیس بشه ومن درجه ام از سپهر بالا تر بود اگه سپهر با من ازدواج میکرد اون دست راست رئیس میشد و من برام غیر ممکنه
و آبتین باید برای این کشته بشه چون اون یه بار اتفاقی ماشین محموله ای رئیس رو لو داد و رئیس ۶میلیارد ضرر کرد و حالا وقت تلافیه…

همونجا نشستم و گریه کردم تا اینکه یه پلیس زن اومد سمتم قیافش بی حد اشنا بود …
کجا دیدمش؟؟؟اووووف کجا بود لعنتی
+تبریک میگم دیگه شدی دست راست رئیس
هه هر کی ندونه من میدونم تو سپهرو کشتی تو کشتیش و من اینو به رئیس اطلاع میدم…
-نمیفهمم منظورت چیه ؟؟من سپهرو کشتم ؟؟تو دیوونه شدی هان چی میگی؟؟
+آروم باش هیشش نترس من به کسی نمیگم ولی به یه شرط ….!!!

-چی؟
+آفرین خوب شد قانع شدی ؟؟
-گفتم چی نگفتم انجام میدم بگو…
+انجامم میدی اما به موقعش…
این یه چیزیه که بایدر قبولش کنی تو باید از خیر آبیتن بگذری و بزاری من باهاش ازدواج کنم و منم به رئیس هیچی نمیگم ببین قول میدم …

+چرا؟؟؟پس یعنی به رئیس بگم یکی از یارای وفادار و عزیزشو کشتی ؟؟؟
-ن قبوله

لعنتی نمیتونم بلند اعتراف کنم ولی
من عاشق ابتینم من دوسش دارم اع خدا چیکار کنم …
من باید یا بکشمش یا باید ببینم با کسی دیگه ازدواج میکنه چیکار کنم سونیا به خاطر یه حس الکی دل بی رحمتو به رحم نیار اع خداااا خستم رو تاب توی حیاط نشسته بودم
که کم کم خوابم برد بدون توجه به سر صدایی اطرافم…

+خانوم ، خانوم …
-هااا بله اینجا چه خبره ؟؟؟ شما؟؟

+من سرکار عباسی هستم باید با ما بیایین اداره ای پلیس بفرمایید

-باش ولی اقایی ابتین بهرامی کجاس ؟؟
+ایشون هستن اداره ای پلیس بفرمایید؟
-برای چی باید بیام خوب ؟؟

نمیدونم چرا ولی منو اوردن به اداره ای پلیس
اخه اینجا چه خبره؟؟؟چرا اینقدر سرم درد میکنه؟؟؟

+بشین!!!
-متوجه نشدم؟؟؟😒
+گفتم بشین؟؟چیزی سختیه یا نمیفهمی یا خودتو میزنی به نفهمی؟؟
-ببین جناب با من درست حرف بزن…
+چی ؟؟گفتم بشین خانوم
-نمیشینم
+باش
یهو دیدم اون اقا که با یه لباس پلیس بود به سمتم اومد منم صاف وایستادم
-چیکار میکنی؟؟
+تو خیلی غدی باید ادم بشی میگم بشین تا نگفتم ببرنت باز داشگاه دیدم اوضاع خیته منم نشستم
یه پوزخند زد هه زهر مار ،کوفت ،خر زور گو، ایشش(+چی میگی دختر این ماموره ها-به من چه +باز داشتت کنه چی دیوونه-مادر نزاییده+خوب باش تو راس میگی-برو بابا+بی ادب اصلا به من چه من رفتم)
وای از فکر اومدم بیرون دیدم داره نگام میکنه گفتم:چته چرا اینجوری نگام میکنین؟؟
+ن مثل اینکه روانی هستی ها شیشه زدی خانوم …
-برو بابا
+بسه
با داداش ترسیدم ولی سریع به خودم اومدم
-شما برا چی منو بازداشت کردین؟؟؟
+برای قتل سپهر پسر عموتون

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین عشق یا وابستگی
  • ژانر: طنز- رمز آلود -عاشقانه
  • نویسنده: سوگند
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=9999
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.