| Monday 26 October 2020 | 15:22
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 4)

خواندن پارت 3

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 4)

آبتین:من چی میگم
داشت مشتشو میزد تو صورت سپهر که جلوشو گرفتم
-دیوونه شدی هاننن؟؟؟ تو بااین آشغال کار نداشته باش
دست آبتین رو گرفتم و از ویلا اومدیم تو حیاط که دیدم از اون سپهر بدتر پریاست که داره میاد!!!
پریا:آبتین آبتین کجا میری عشقم
آبتین :خفه شو حوصله ای هیچ کدومتونو ندارم اع
-سوار شو
آبتین:بریم
سوار شدیم و جلو ای چشمای حیرت زده و وحشتناک سپهر و پریا از ویلا خارج شدیم
چقدر از سپهر بدم میاد سریع روندم و پیش دریا نگه داشتم و صدای داخل ماشین رو آخر کردم
و آهنگ وقتی نیستی پیشم از مسعود صادقلو رو پلی کردم
آبتین کلا پیاده نشد و داشت به دریا نگاه میکرد و من تو فکر بودم و رو شنها نشسته بودم
بعد از نیم ساعت پا شدم و آهنگو قط کردم
و نشستم تو ماشین
و سرمو رو فرمون گذاشتم
آبتین:من نمیفهمم این سپهر چشه؟؟؟
-اون عوضیه زندگیمو نابود کرد!!
+واسه چی!؟؟
-عشقمو ازم گرفت
کل ماجرا رو واسش تعریف کردم
و اونم فقط نگام کرد
و من گریه
-راستش من الان یکی دیگه رو دوس دارم😔
+کی؟؟
-خوب ؟؟؟
+خب!!!
-تو
+……..

آبیتن
+سونیا؟؟؟
-اع بخدا منظوری ندارم جدی میگم این حسم که بهت دارم خیلی مهم نیس راستش من نم…..
+هیششششش
انگشتشو گذاشت رو لبم
+حرف نزن دودقیقه دختر!!
منم دوست دارم راستش از حس تو مطمعن نبودم ولی الان خیلی خوشحالم که تو ام حست بهم عشقه
من پریا رو نمیخوام من میخوام با تو باشم
فهمیدی؟؟
-دوست دارم آبتین
+دوست دارم سونیا
بهترین روزم بود بعد از رسیدن به پاساژ پیاده شدیم و دست تو دست به سمت خوشبختی میرفتیم
-وایییییی آبتین اون پیراهن و شلوار ستش رو نگا کن چقدر نازه آبتین ببین
+آره قشنگه با ست زنونش خیلی بهت میاد حتماً
-اره
+بریم تو
-بریم
……….

رفتیم تو و اون پیراهن و شلوار مردونه رو بردم تا آبتین بپوشه
خیلی بهش میومد عالی بود
-وایییی آبتین چقدر ناز شدی جیگرتو ❤️😍
+مرسی عزیزم تو ام بپوش خوب
-باش
رفتم پوشیدمش خیلی جذاب بود فیت تنم و دقیقا اندازم بود
-آبتین؟
+جونم ،پوشیدی بیا خوب ببینمت
-باش ،خوب شدم؟؟؟
+عالی
-مرسی گلم
بعد از خریدنش که کلا۳۰۰هزار تومن براش آب خورد خخخخخ رفتیم تا چند دست لباس دیگم بخریم…

یه پیراهن مشکی و شلوار مشکی و یه کت زرشکی براش انتخاب کردم
که خیلی جذاب شده بود …
و یه پیراهن مردونه ای جذاب که اونو چهار شونه میکرد رو خودش برداشت که آبی بود و کلی لباس دیگه چون قرار بود فردا برگردیم منم یه پیراهن
برای مادرم
و یه ست کامل کمربند و خودکارو شلوار چرم برای پدرم گرفتم

بعد از خرید رفتیم یه بستنی فروشی که خیلی شلوغ بود پس رفتیم جایگاه دونفره نشستیم
اونم برام یه بستنیه کاکائو ای گرفت با آب انار معروف که توش پر از دونه انار بود البته «شانا»اونجایی که بودیم خیلی تو شمال مشهور بود
بعد از خوردن و خنده یه سمت ویلا راه افتادیم
+سونیا؟؟
-بله!
+میشه اجازه بدی با پدر و مادرم شبنه هفته بعد بیاییم خواستگاری؟؟
-وااااااای چقدر زود آبتین
+خوب چیه مگه میخوام زودتر به عشقم برسم
-باشه ولی به خانوادت بگو خودشون زنگ بزنن ها من نگم باش؟؟؟
+باش باش
-جیگرتو
+خخخخخ
بعد از اینکه رسیدم ویلا دیدم کسی نیس همه جا تاریکه یعنی بچه ها ساعت ۱۲ظهر کجان؟؟؟
-آرشام!؟؟آرش؟؟فرشته؟؟مهنا؟؟شبنم؟؟؟فرشاد؟؟؟…
همه شونو صدا زدم ولی انگار کسی نبود
همون لحظه یه نفر تو اون تاریکی از پله ها پایین میومد انگار مست بود
-تو کی هستی؟؟؟؟
+سووووونیااا
سونیا رو کشش گفت حالم بهم خورد سپهر بود
-سپهر بچه ها کجان؟؟
+رفتن تهران
-چی ؟؟؟تهران؟؟؟بدون من؟؟

-تو چی میگی بدون من کجا رفتن؟؟؟
+من گفتم برم هااااااا هاااا
خندیدنش اعصابمو خورد کرد منظورش چیه ؟؟
-ببین چرا گفتی برن ها من دارم میرم بای
+تو هیجا نمیرییییییی
همچین دادی زد که سرجام خشکم زد
-به تو هیچ ربطی نداره
به سمت در حرکت کردم که یهو جلوم سبز شد و منو محکم بغل کرد و چسبوندم به دیوار
-ولم کن عوضی ولم کن اععع
+تو مال منی
دهنش بوی گند مشروب میداد وای خدا اون مسته من چجوری از دستش فرار کنم
هر کاری کردم ولم نکرد
لباشو به لبم نزدیک کرد داشتم از ترس میمردم ولی یه روم نیاوردم
-ولم کن
+ولت کنم که بری پیش اون پسره بره با اون هاننن؟؟هرزه بازی در میاری ؟؟؟جوری ادبت کنم که حز کنی
-هرزه تو ای که داری یه دختر پاکو هرزه لقب میدی ولم کن عوضی
+منو تو امشب روحمون دوتا و جسممون یکی میشه
-چی؟؟؟
+بیا بریم عزیزم
منو بلندم کرد و منو به سمت اتاق خواب برد
-ولم کن تو رو خدا لطفا
+عزیزم بهت خوش میگذره
-نمیخوام ولم کن تو اونقدرام عوضی نیستی ولم کن
داشتم گریه میکردم
اون منو انداخت رو تخت تا بره درو قفل کنه بلند شدم تا فرار کنم که دستمو گرفت ومنم گازش گرفتم
+لعنتی حالیت میکنم دختره ای هرزه
منو بازم….

منو انداخت رو تخت کلی التماسش کردم ولی کو گوش شنوا
اولش روم خیمه زد
+خانوم کوچولو باید تقاص گازت و بی محلی هاتو پس بدی
-ولم کن لطفا
منو میبوسید و داشت کمر بندشو باز میکرد
ومن هی داد میزدم ولم کن ولم من
یهو لباسشو با یه دست در اورد و با یه دست دیگه
دستامو نگه میداشت و پاهامو اسیر پاهاش بود
یک آن صدای داد یه نفر اومد من نوره امید تو دلم روشن شد
آبتین:سونیا؟؟سونیا کجایی؟؟؟سونیا؟؟؟
داد کشید
سپهر رررررر کدوم گوری هستی
سپهر ترسید سریع لباسشو پوشید
و دع فرار منم ایت الکرسی میخوندم که کاریم نداشته باشه و خدا نجاتم داد آبتین از بس چیغ زده بودم صدامو شنید به داخل اتاق هجوم اورد ودرو شکست….

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 4)

آبتین:کصافط خونت حلاله
حمله کرد و سپهر رو گرفت زیر کتک و لگد
سپهر یکی میزد یکی میخورد
سپهر:اون ماله منه ،من فهمیدی عوضی
هانننن بفهم اون منو میخواد فقط من
آبتین :هه معلومه
یه مشت دیگم زد تو دهنش
داشت خون بالا میاورد منم با هیرت نگاه میکردم
-آبتین ولش کن لطفا
خون تو چشاش بود
+چی؟؟ولش کنم؟؟امکان نداره
-جون من ولش کن بیا بریم
سپهر :چرا بهش نمیگی خانومم شدی
سونیا بهش بگو بره
-خفه شو عوضی
آبتین یکی دیگه هم زدش
و بعد ولش کرد و گفت:
سونیا برو گمشو لباستو برادار بریم تهران
-آبتین بخدا قضیه این نیس
واقعا میگم اون حتی دستش بهم نخورد
+گفتم چیکار کنی؟؟؟
-باش

با ناراحتی تمام به سمت اتاقم رفتم و لباسامو جمع کردم
اصلا نفهمیدم چرا همه چیزو به آبتین نگفتم
واقعا من احمقم
داشتم آماده میشدم که یهو دیدم یه صدای میاد من به حساب اینکه صدای آبتینه هیچ کاری نکردم و لباسمو پوشیدم و رفتم بیرون تو سالن بودم هر چی گفتن آبتین کسی جواب نداد
رفتم سمت اتاقی که سپهر بود دیدم رد خون تا راه پله کشیده شده ترسیدم
نکنه آبتین؟؟؟؟
یاخدا سریع رفتم پایین که دیدم رو در سه نامه اس روش نوشته بود…..
+سونیا تو منو دست کم گرفتی
عزیزم من نمیزارم به اون برسی من هیچ وقت نمیزارم تو مال اون شی
حالام اگه میخوای عشقت سالم برگردع باید یه کاری بکنی
اینکه با من یه شب رابطه داشتی باشی
اگه قبوله بیا به این آدرس
نوچ نوچ زرنگ بازی در نیاری زنگ بزنی به پلیس چون ممکنه آبتین جونتو دیگه نبینی من شوخی ندارم ساعت ۴بعد ازظهر به این آدرس بیا……. البته تنها
خدا نگه دار خانومییییی😉
-کصافط عوضی آبتیننننننننن
نشستم و زار زدم به بد بختیم به اینکه چرا اینجوری شد چرا ؟؟؟؟
اع خدا مگه من کاریت داشتم مگه اذیتت کردم چرا من😭😔
💙💙💙💙💙💙

من آبتینو دوس دارم ولی این کار برای من عذابه عذاب
باید چیکار کنم
……………….
روز بعد
……………….
وقتی از خواب پاشدم هنوز چشمام پف داشت وای خدا قیافمو
من فکرامو کردم هر چی که بشه نمیزارم آبتین بلایی سرش بیاد
زنگ زدم به سپهر
-سپهر؟
+سلام خانوم خانوما فکراتو کردی؟میخوای که با من باشی و بزاری ازت یه فیضی ببریم؟؟؟؟
-خفه شو عوضی آبتین کجاس باید بدونم
سالمه باید باهاش حرف بزنم
+نوچ نوچ فقط ۲ دقیقه
-باش
آبتین:سونیا
صداش کمی غمگین بود انگار که کلی کتک خورده وای یعنی چش شده
-جانم عشقم حالت خوبه؟

آبتین:من خوبم ولی تو حق نداری این کارو بکنی این عوضی هیچ بلایی سرم نمیاره نترس
یهو یه صدای بدی تو گوشی پیچید و من اشکم جاری شد
صدای یه چک محکم بود که انگار سپهر به صورت آبتین زد
-آبتین آبتین تو رو خدا بگو که خوبی
هق هق های من بود که تو تلفن پیچید
-سپهر خیلی کصافطی آشغال کاریش نداشته باش
+نوچ نوچ کاریش ندارم فقط یکم دارم حالیش میکنم که جایگاهش کجا

قبول میکنم
ول نمیدونی چه بلایی قراره سرت بیاد
تلفونو قط کردم و سریع زنگ زدم به مهران برادر بزرگتر سپهر و بهش قضیه رو گفتم
و اون گفت سریع خودشو میرسونه
……

ساعت ۲بعد الظهر بود که مهران رسید من ساعت ۷صبح بهش زنگ زدم و اون خودشو رسوند اون با یه پسر دیگه اومد
که فکر کنم دوستش بود
مهران:سلام!
-سلام خوبی بیخشید مزاحمت شدم موضوع حیاتی بود وگرنه هیچ وقت مزاحمت نمیشدم
مهران:عیبی نداره من حتما باید به این پسر یه درس خوب بدم ایشون سرگرد
اشاره به اون دوستش
مهران:ایشون سرگرد بهزاد عابدی هستن
-خوشبختم
بهزاد:همچنین ، من یه نقشه دارم
که تو راه با مهران جان در میون گذاشتم
مهران:درسته من در جریان هستم
و نقشه رو بهت میگم البته تو راه
-الان بریم!؟؟
مهران:ن یکم استراحت کنیم بعدش میریم
-باش

رمان آنلاین عشق یا وابستگی
مهران

بعد از استراحت و کمی براشون غذا درصت کردم و خوردن و راه افتادیم
تو راه همه ای نقشه رو برام گفت البته مهران گفت و سرگرد با ماشین من پشتمون بود وقتی داشتیم میرسیدیم من ازشون جدا شدم و سوار ماشین خودم و اونا نا محسوس پشتم بودن
بعد از رسیدن دیدم یه ویلای کوچیک تو جنگله که فک نکنم کسی اینجا بیاد
مهران و بهزاد یه جای پنهان شدن و علامت دادن که من برم تو….
زنگو فشار دادم و به داخل رفتم حیاط
جالبی نداشت وسطش یه سنگ فرش بود
و تا در ویلا سنگ فرش میخورد
ومن به داخلش رفتم
که یهو دیدم یکی دستامو گرفت ومنو به دیوار چفت کرد
سپهر بود که گردنمو محکم میبوسید داشتم بالا
میاوردم
-ولم کن عوضی اهعععععع ولم کن

رمان آنلاین عشقو وابستگی
سرگرد بهزاد عابدی

سپهر :امروز جلوای عشقت باهات رابطه برقرار میکنم
-ولم کن
سپهر:تو یه هرزه ای جیغ بزن
-خفه شو
منو برد سمت یه اتاق و منو پرت کرد تو و گفت اوووف امشب چه لذتی ببرم من
مطمعن باش بهت خوش میگذره😉
یعد از این حرفش به بیرون رفت…
کصافط بهت نشون میدم …
قبل از اینکه بیام اینجا به خودم جی پی اس وصل کردم
و فعالش کردم که یعنی بیاین تو
و خودم یه گوشه نشستم تا ببینم چه خاکی بر سرم بریزم(وجدان+خاک رس😂-بازم که اومدی؟ میشه بری؟اعصابتو ندارم+باش باش بی اعصاب من رفتم بای-Siktir🖐😁)
وای خدا من استرس دارم چیکار کنم
……راه میرفتم و آیت الکرسی میخوندم
تا وقتی که یه هو صدای…..

خواندن فصل 5

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین عشق یا وابستگی
  • ژانر: طنز- رمز آلود -عاشقانه
  • نویسنده: سوگند
  • ویراستار: عباس علی میرزائی
https://beautyvolve.ir/?p=9991
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.