| Saturday 24 October 2020 | 06:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 1)

رمان آنلاین عشق یا وابستگی

خلاصه ای رمان
هزاران مرد در زندگی من هست چرا تو؟؟
چرا تو ؟؟
چرا باید عاشق تو بشم…
گاهی اوقات باید گذشته رو ترک کنی، فراموش کنی،و دور بندازی…
سونیایی رمان ما همین کارو می کنه
و آیا اون دوباره عاشق می شه؟؟؟
آیا اون حسش عشقه یا وابستگی ؟؟؟
چطوری اونا از هم دور می شن…؟؟؟
چرا دوباره عاشق می شه و کی پشت این قضیاست…؟؟؟؟؟؟؟
همه ای این ها در این رمان رمز آلود و عاشقانه و گاهی طنز و پلیسی…
عشق یا وابستگی؟
سلام من سوگند هستم…
این رمان بر اساس تفکرات و برداشت من نوشته شده امیدوارم خوشتون بیاد.
اسم رمان «عشق یا وابستگی؟»هست.

آغاز پارت 1

-اااوووومممممم چقدر خوشمزه اس
وای مامان بزرگ این خیلی خوبه

+نوش جونت دخترم بخور
-مامان بزرگ؟؟
+جانم!
-مادر و پدرم کی برمیگردن؟
+ااععع عزیزم پدرت دیشب زنگ زد گفت که تا یک‌ماه دیگه کارش تو اون بیمارستان تموم میشه و میاد
-اع باشه
+خوب تو چرا با پدرت حرف نمیزنی ؟؟
تمومش کن اون دعوای مسخره رو دخترم شاید قسمت نبوده!!!
-مادر بزرگ میشه لطفا تمومش کنیم چون اصلا نمیخوام دربارش حرف بزنم من میرم تو اتاقم شب بخیر…

رمان آنلاین عشق یا وابستگی(پارت 1)
عکس گندم

باش باش تو خیلی غدی باش برو

رفتم سمت اتاقم و روی تخت یه نفره ای که مخصوص من بود و هیچ کدوم از نوه های مادر بزرگ اینجا اتاقی نداشتند ولی من داشتم چون پدر و مادرم پزشک بودن پزشکای مشهور اسم پدرم عرفان راد هست و مادرمم سارا محمدی هس و چون همش در حال سفرن منو تنها نمی زاشتن تو اون خونه ای درندشت
اووووف وللش من الان سه هفتس اینجام و فردا اولین روز دانشگامه
اخ جون فردا مهنا رو میبینم اونم با من هم رشتس هر دو مون معماری خوندیم
و هر دومون افتادیم تو دانشگاه آزاد تهران
اع چقدر حرف زدم اها خودمو معرفی نکردم خخخخخ
من سونیا راد هستم تک فرزند این خانواده
و وضع پدرم خیلی خوبه منظورم از نظر مالی

بازهم با فکر ای گذشته خوابم برد….

دینگ دینگ
-اااع کیه ساعت شیش صبح اوووف
-بله
+درد و بله زهر و بله کدوم گوری؟
-خونه ام دیگه
+خنگ خودا میدونم خونه ای آماده شو میام دنبالت

اع اع الان واسه چی ما ساعت ۹کلاس داریم که مزاحم نشو بای
+اعععع قطع نک…….بوق بوق
-اع وراج اوووف
بزار بخوابیم …

دو ساعت بعد….

+پاشو پاشو پاشو دختر پاشو !
-چیشده مامان بزرگ؟؟؟
+چیشده چیه مگه امروز کلاس نداری
زود باش ساعت ۸:۳۰زود باش نیم ساعت وقت داری ها اع بدو صبحانت پایینه
-اومدم اومدم
زود آماده شدم و رفتم پایین
و سریع به سمت دانشگاه حرکت کردم…
و این شد شروع عشق دوباره ای من….

تق تق تق
+بیا تو
-سلام ببخشید دیر کردم واقعا عذر میخوام کاری برام پیش اومد میشه بیام تو ؟؟
+خانم….
-راد!!!راد هستم
+خانم راد از اولین روز دارین دیر میاین دفعه ای آخرتون باشه..!!
-چشم حتما عذر میخوام
+بیاین بشینین!!

اوف به خیر گذشتا
تمام مدت سرم پایین بود چون نمیخواستم شیطنتو تو چشام ببینه خخخخ
(خبیثم خودتی)
رفتم و رو میز وسطی نشستم و تا اخر به استاد نگاه نکردم و فقط داشتم انگری برت بازی میکردم…
فک کنم جوون بود خوشگلم بود دخترا داشتن براش سر و گردن میشکستن
اییش چقدر چاپلوسن…
حواسم پرت بازی بود که یهو مرتیکه ای پارازیت (استاد بهرامی)داد زد

خانوم راد اگه بازی جالبی هس بگین ماهم دانلودش کنیم و کمی سرگرم بشیم..

منم مثل مسخ شده ها نگاش میکردم
وای این چقدر جیگره وای مادر این چقدر آسه من میخوامش جونننن
چشاشواووف
+خانوم راد دید زدنتون تموم شد ؟؟
-ها چی ن استاد؟!!
+ن؟؟؟
همه زدن زیر خنده
منم یهو از دهنم در رفتو گفتم زهر مار
کلاس منفجر شد حالا بخند کی بخند ترکیدن
استاد داشت یواشکی میخندید که معلوم نشه میخنده منم گفتم
-استاد خجالت نکش بخند وگرنه تشنج میکنی ها
استاد یه نگاه عجیب بهم انداخت که انگار آشنا بود برام ولی بع روم نیاوردم و نیشمو باز کردم …
بعد ازینکه خندیدنشون تموم شد
استاد کلاسو تمومش کرد و رفت …
رفتنش همانا هجوم مغولان به محوطه ای دانشگاه همانا منم بعد از کمی مکث
رفتم تو محوطه داشتم میرفتم سمت سلف که یهم مهنا رو دیدم که داره میاد سمتم
همین که رسید پیشم داد کشیدم مارر و پیش پاشو اشاره کردم

+واااااایییی کوش کجاست مامان میترسم
سریع اومد پشتم قایم شد
ای خدا ترکیدم
+رو آب بخندی چته خو بگو چته دیوونه شدی اع
-خیلی خنگی مهنا خیلی خخخخخ
+سوووونیاااااا میکشمت
میدویدم اونم دنبالم اییییییی مردم از خنده
-بدو بدو مهی بدو تو‌میتونی تپولی
+به کی میگی تپول هان سونییییییییی
-خخخخخ داشتم میدویدم که یهو خوردم به یه چیزی دماغ خوشگلم صاف شد ااع
چشامو که باز کردم دیدم بغل یه پسرم
که فک کنم ۲۹_۲۸میخورد قیافشم خوب بود
یهو بهش توپیدم :
-هوای کوری‌مرتیکه مگه نمیبنی دارم رد میشم اع
مردم چقدر کور شدن
+ببین کوچولو مواظب حرفات باش بپا چی میگی گنده تر از دهنت حرف نزن
-به من میگی کوچولو ؟؟؟عمته مرتیکه ای
گراز
+چی؟؟؟
یهومنو چسبوند به دیوار همه داشتن نگاه میکردن منم هنگ بودم ولی اخم کرده بودم یهو اومد صورتشو بیاره جلو که من میخواستم بزنمش که دستامو و پاهامو محکم گرفت قدرت جم خوردن نداشتم
عوضی
داشت نزدیکتر میشد که یهو مهنا اومد و محکم زد رو پهلوش و اون خم شد طرف مهنا منم سریع یه چک زدم تو گوشش که بدبخت هنگ کردداشت به سمتمون حمله میکرد که یهو پخش زمین شد
واییییییی یه دختر بود که پخشش کرد از تشکر کردم…

سونیا و آبتین

بهش گفتم
-واییییی دختر تو محشری !!
مهنا سریع گفت:
+دختر واقعا عاشقت شدم تو کیک بوکس
کاری ؟؟؟
دختره گفت:
+اوووم اره من کیک بکس میرم
مهی+وای من خیلس علاقع دارم برم ولی ننه و بابام نمیزارن اوفففففف
-خخخخ خودم یه روز میبرمت کلاس کیک بکس خخخخخ
+مرض درد رو آب بخندی
چشم غره ای بهم رفت
رو به اون دختره گفتم خودتو معرفی میکنی…
+من گندم بهرامی هستم ترم سوم
فک کنم شما باید ترم اولی باشین؟؟درسته؟؟
-بله درسته
من سونیا راد هستم ترم اولی
ایشونم مهنا ارشاد هست دوستم خوشبختم
+همچنین
من دارم میرم سلف شماهم میاین؟؟؟
-اووم اره بریم
……………….
-خداحافظ گندم جون
+خداحافظ سونیا جان بعدا میبینمت

+میمون داراز پاشو جیگر استاد بهرامی پاشو پاشو شب شد خخخخخخخ
مهنا بود اخه اینجا چیکار داشت اع مزاحم
-چته مهنا!!!!چی گفتی ؟؟؟جیگر کی؟؟؟
مهههههههننناااااااا میکشمت
داد میکشیدم‌و دم بالش دویدم از نرده ها سر میخورد و میخندید
-مرض فقط بگیرمت احمق اوووووف زندت نمیزارم خر خدا
+حرص نخور جوجو شیرت خشک میشه باز شوعرت بی شیر میشه اوپس ببخشید نی نی ت بی شیر میشه خخخخخخخ
-مهنننناااااا عوضی میکشمت الهی بی شوعر شی الهی بیافتی رو دست ننه و بابات و اون داداش چلغوزت
+هوی به خان داداشم چیکار داری ها؟؟؟
بگو بهت پا نمیده داری پاره میشی بعدشم به دعای گریه سیاهه بارون نمیاد
بعدش برام زبون در آورد
-عوضی
+خودتی
-گاو
+عمته
-عمه ای خودته
+چلمنگ
-خودتتتتتیییی
+میدونی چیه سونی؟؟؟
-چیه؟؟؟
+تو از پیوندسه تا حیوون به وجود اومدی!!!
-چی؟؟؟
+کوسه و موش و پلنگ
نیشش باز شد چا منظورش چیه اینا که بد نیس ها
+میگم خنگی بگو ن
-ااااععععع چیه خو بگو
+نمیدونی؟؟ اها بزار یادت بندازم اون روز تو پاساژ یهو اون پسره که موهاش بور بود به اون پسره خوش تیپه گفت
-مههههههناااااا به من میگی کوسمشنگ
فقط بگیرمت احمق
+خخخخخخخ بسه دیگه پاشو گمشو لباستو بپوش بریم ددر
-احمق جبران میکنم صبر کن برم لباسمو بپوشم…

+وای دختر بدو دیگه خسته شدم
-اومدم صبر کن ارایشم تموم شه میام
+زوووود
-اومدم بریم !!!با جیگر من بریم یا با فرغون تو 😂
+بی ادب حالا که میبینم خیلی به اون ماشین احد بوقت مینازی ها
چشم غره بهم رفت😒
-وای وای ببخشیدا شما تو دهاتتون به پورشه میگین احد بوق ؟؟؟؟
+اره دوس دارم که میگم تا بسوزی
-آخی حق داری بگو والا منم اگه یه 206آلبالوی جیگر داشتم که ندارم
حسودیم میشد خو
+ن بگو خودت حسودیت میشه206آلبالوی نداری
یهو مادر بزرگ اومد پایین و هردومونو کلی نصیحت کرد بعدش هم گفت حالا هم برین زود بیاین
+من دارم میرم تو خونه نبینم باز باهم لج کنید ها ؟؟
-چشم
+چشم
+چشمتون بی بلا من رفتم!!!
همین که مادر بزرگ رفت هر دو‌ زدیم زیر خنده وای مادر من مردم
بعدشم سوار ماشین من شدیم و دع برو که رفتیم…
+سونی
-بله
+به نظرت کجا بریم ؟؟؟
-چمدونم بریم رستوران!!شهر بازی یه جای بریم دیگه!!
+خنگ منظورم اینجا نیس منظورم تعطیلاته
-هووی کو تا تعطیلات دوماه دیگه مونده
+اوهوم ولی باید فکر کنیم کجا بریم
-خوب باشه میریم شیراز !

-اصفهان؟؟؟

-شمال؟؟
+آرههههههه
-خوب کجاش بریم
+شریک بابام اونجا ویلا داره که دو تا ویلاس
یکیش مال بچه هاشه یکش مال تفریح
خودشونه منم یه بار با پدر و مادرم رفتم خیلی خوبه موافقی.؟؟؟
-خوب باشه بزار اول پدر و مادرم از سفر کاریشون برگردن بعد …
بعدش رفتیم رستوران خیلی شلوغ نبود
و ماشینو پارک کردم بعدش همین که پامو
گذاشتم تو یه لحظه انگار دنیام زیرو رو رو شد!!

ارمیا!!!!!!!!
اون اون هنوز تهرانه؟؟؟
وای باورم نمیشه اون عوضی اینجاست
+سونیا سونیا سونیا؟؟؟حالت خوبه
-هان!!!؟؟اععع مهنا بهتره از اینجا بریم از اینجا خوشم نمیاد بریم
+چرا؟؟اخه خوبه که اتفاقا خیلیم خلوته بیا بیا دیگه
-اخه…..
+حرف نزن بیا دیگه سونی!!!!
قلبم هر لحظه داشت محکم تر میزد نمیتونستم دیگه طاقت بیارم اون دختره کیه پیشش اون ازدواج کرده؟؟
وای خدا وای
+سونیا جون چی میخوری سفارش بدم ؟
-من استیک میخورم
+باش
مهنا داشت سفارش میداد و من فکرم مشغول ارمیا بود اون گذشته مو نابود کرد نمیزازم آینده مو نابود کنه ن نمیزارم ن ن
+سونی مشکلی پیش اومده بهم نمیگی؟؟؟
آخه یهو چت شد؟؟؟هان؟؟
-مهنا…..
یهو زدم زیر گریه
مهنا سریع اومد بغلم کرد خدا رو شکر رفته بودیم طبقه ای بالاش که خیلی خلوت بود شاید دو و سه نفر بودن که از ما دور بودن داشتم اشک میریختم و مهنا ارومم میکرد
+سونیا؟
-بله
+کیو دیدی چی شنیدی انجوری شدی؟؟؟
-دو سال پیش که ۱۸سالم بود عاشق شدم ، یه روز که با پدرم دعوام شد از خونه زدم بیرون خیلی عصبی بودم خیلی زیاد ، رفتم همینجوری رفتم و تو فکر بودم یهو دیدم تو ای کوچه ای خلوتم هیچ کی نبود فقط یه پسر اونجا بود بهش میخورد ۲۰_۲۱سالش باشه دیدم دستش مشروبه
رفتم جلوش بهش گفتم میشه پیشت بشینم نمیدونم چرا اینقدر نترس شده بودم
اون یهو گفت ببین خانوم کوچولو بهتره از اینحا بری گرگ اینجا زیاده…یجوری جدی گفت منم یه لحظه تنم لرزید و از اونجا فرار کردم کوچه رو رد کردم وقتی داشتم میرفتم…

داشتم میرفتم راه رو بلد نبودم فقط میرفتم
یه لحظه نمیدونم چی شد یهو چند پسر از قیافشون میخورد ۳۰ سالشون باشه پیداشون شد دورم حلقه زدن گفتن
جووون بچه ها ببینین این جیگرو معلوم بود
مصرف کردن یکیشون گفت این خوراک امشبمونه مگه ن؟؟؟
همشون تاکید کردن
داشتم از ترس میمردم داد زدم کمک یکی کمکم کنه اون عوضیا بهم نزدیک شدن که یهو پخش زمین شدن دهنم وا موند کی اینطور زدشون اینجوری دیدم چند پسر دیگم اون طرف ایستادن
یهو گفتم
-از دست اینا نجات پیدا کردم افتادم گیر اینا
داشتم گریه میکردم
+چرا گریه میکنی ؟اونا باهات کاری کردن؟؟
منظورشو فهمیدم سرمو به نشونه ای منفی تکون دادم
-ن من خوبم شما کی هستین؟؟
قبل اینکه جواب بده سنسورای مغزم جوابو گفتن..

اها تو همون پسره ای که اونجا بود
مرسی واقعا مرسی
+خواهش میکنم اسم من ارمیاس اسم شما چیه؟
-اسم من سونیاس خوشبختم
-میشه بهم کمک کنین برم خونم
+حتما،بفرمایید

-ممنونم
+چرا
-چون از دست اون لاشخورا نجاتم دادید
+هر چند تشکر لازم نیس ولی من با اونا مشکل دارم همون بهتر لتو پار شدن
-اوهوم
+خونتون اینجاس؟؟؟
-بله مرسی از دیدنت خوشحال شدم ارمیا

+منم خوشحال شدم سونیا خانم
-خخخخ خانمش لازم نیس البته فقط برا شما
+اوووععع مرسی
-خواهش
+خوب… خداحافظ سونیا
-خداحافظ ارمیا

خواندن پارت 2

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: عشق یا وابستگی
  • ژانر: طنز - رمز آلود - عاشقانه
  • نویسنده: سوگند
  • ویراستار: عباس علی میرزائی
https://beautyvolve.ir/?p=9965
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.