| Wednesday 21 October 2020 | 10:12
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 4)

خواندن پارت 3

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 4)

آتاناز
آتاناز

هممون چشمامون از حرفش گرد شده بود…اولین حرفش برای ابراز علاقه اش البته کاملا غیر مستقیم
آریانا با چشمای همچنان گرد:منکه ور دلتونم‌..خواهرشم و سرجهازی
آرین:سر تورو هم گرم میکنم و یه چشمک ضایع به آریان زد که میخواستم بزنم زیر خنده که سرمو انداختم پایین
آریانا با گفتن با اجازه از آشپزخونه زد بیرون آریان هم با چشم غره به آرین همراش رفت
آرین هم که پمادی رو که مبخواستم بزنم برا دایانا رو از دستم گرفت و یه چیز در گوش دایانا گفت و اونام رفتن
فک کنم زوج زوجی رفتن تو اتاقای پایین
منم همچنان متعجب باقی بستنیمو برداشتم و رفتم تو سالن تلوزیون اونم‌مورچه وارانه…بعدم یه فیلم پیدا کردم و نشستم به نگاه کردن…رادوینم چند دقیقه بعد اومد و کنارم نشست..منم دیدم خیلی ناجوره من بستنی بخورم واون نخوره که یه تعارف زدم اونم رو هوا زدش و رفت از آشپزخونه قاشق آورد و نشست به خوردن….میخواستم بهش بگم یه دونه از تو فریزر بیاره ولی بعدش گفتم شاید فک کنه من دوست ندارم همرام بخوره و ناراحت شه…خوب حالام همینجوریه بیخی بزار ناراحت شه…اما مار از کار گذشته بود و اونم اومده بود داشت میخورد دیگه…بچه خوبی بود نمیز میخورد…وگرنه منکه مونده بودم چجوری قراره بخورم
یه نیم ساعتی گذشته بود اما پیدا نبودنا…نرن سه تایی بیان
رادوین:نه تو نیم ساعت امکان پذیر نیست…البته باید تحمل طرفین رو هم سنجید…
وا خل شده ها
من(با چشمای گرد):چی امکان پذیر نیست؟!
رادوین(با چشمایی که خباثت ازش میبارید):همون سه تا شدن دیگه…تو نیم ساعت مگه میشه؟!
یا امام زاده یاقوت نکنه ابن جنی چیزیه
رادوبن:نوچ..نه جنم نه ذهن خون…ولی تو بلند فکر میکنی
از خجالت سرخ سرخ شدم وبرگشتم و رومو کردم به تلوزیون….یعنی شرفم رفت کف پام….البته رفته بودا الان دیگه هیچی نموند ازش…تا اومدن آربن و دایانا حتی یه اینچم تکون نخوردم…صدای ریز ریز خندیدن های رادوینم میومد…

آرین و دایانا هم که اومدن ولی هر چی منتظر شدیم سر و کله اون دو تا پیدا نشد که نشد….بنابراین از آرین پرسیدم:اینا کوشن؟!
آرین:کیا کوشن؟!
من:آریانا و آریان
آرین:تو اتاق دیگه
من:کوفت نمیگفتی نمیدونستم…منظورم اینه که اون تو چیکار میکنن نمیخوایی بری دنبالشون!!؟..اویی تو حداقل رو خواهرت غیرت داشته باش
دایانا:کار خاصی نمیکنن اون تو که‌..بعدم منکه میدونم از فوضولیته داری جر میخوری منم میدونم اونجا چه میکنن پس راحتم
من:کوفت خوبگو چه میکنن
آرین:خخخ داره گند منو جمع میکنه
من:چه گندی؟!
آرین:همون گند تو آشپزخونه….وایسا ببینم بعد برگشت سمت دایانا و گفت: تو اون بالا چیکار میکردی..سکته کردم تا گرفتمت…مث کانگورو از رو‌ اپن پرش دادم هنوز خودم تو کفشم…راسی اون چه وضعه قر دادن حالم بهم خورد اه اه ..دارم رو خواستگاریم تجدید نظر میکنما
دایانا:برو بابا انگار منم جواب مثبت دادم یا التماس کردم بیا منو بگیر…بعدم دلم خواستتتتت…اصن تو این موقع صبح اینجا چه غلطی میکنی؟!
دایانا داشت حرص میخورد و آرین با لذت نگاش میکرد..نه واقعا با حرص دادن ما چی نصیب آقایان میشه ایششش
آرین:مگه نمیدونی..
دایانا:چیو
آرین:اینکه رادوین همون یاروعه که از خارج اومده وطبقه پایین مال اونه
دایانا:چیییییی؟!
آرین:نخد چی…مگه آتا بهت نگفته
دایانا:نه
من:اوییی اسم منو درست بگوها
آرین:خو ناز نیستی
من:اونجوری نگاه نکنا خودمم یادم نبود
دایانا:خاااااک
من:میگما اینا مدت زمان زیادی نیست اون توعن یا میگین چرا اونجان یا داد میزنم و میکشمشون بیرون
آرین:اه اه تو چرا اینقد فوضولی…بابا میخواییم دست آریانم و بزاریم تو حنا یعنی خودش میخواد بزاره
من:اولا فوضول خودتی…دوما یعنی چی؟!
آرین:یعنی اینکه آق داداش ما عاشق آبجی گرامیتون شده
من:دروووووغ….تو این مدت زمان گوتاه
آرین:اره چشه مگه عشق عشقه دیگه…البته عشق آریان الان پونزده ساله اس مث من بعد با نگاهی عاشقانه زل زد به دایانا که خجالت کشید و سرشو انداخت پایین
من:خو بقیه اش
آرین:هان‌؟!.. آهان…کجا بودم؟!
من(😐):که پونزده ساله اس مث تو
آرین:آهان…هیچی دیگه پونزده ساله اس عشقش
من:درد چجوری اونوقت؟!
آرین:میدونی من از اینجا رفتم آلبوم شما دوستارو هم دزدیم
دایانا:واییییی ای نمیری آری…کلی بدبختی کشیدم تا اینا باهام آشتی کردن فک کردن گمش کردم خیلی خری
آرین:لطف داری خانومی…خیلی ممنون واقعا…بعدم اینقدر شیرین زبونی نکنا عواقبش پا خودت
من:داشتی میگفتی
آرین:چی میگفتم؟!
من:از دست رفتیا…اینکه آلبومو دزدیدی دزد
آرین:کوفت‌..خوب میدونم میدونی که من از همون بچگی دایانا رو دوست داشتم ولی فرصت نشد بگم…بعدم رفتم اونجا از آریان شنیدم باید مسلمون بود تا بتونم با دایانا ازدواج کنم….ازش کمک خواستم اونم دلیلشو پرسیدمنم بهش گفتم بعدم با کمکش شروع به شناخت دین اسلام کردم و بهش علاقه مند شدم و الانم از ته دلم مسلمونم….از این بگذریم…آریان همون روزا عکس آریانا رو دیده بود و خوشش اومده بود بعدم با تعریف کردن خاطراتمون به معنای واقعی عاشقش شده بود بدون اینکه از نزدیک دیده باشه…آریانا شد عشق اولش و مونده تا امروز… بعدم ک بزرگ شدیم و زیاد یادمون نبود منم چون ایرانو دوست داشتم با رادوین و آریان که از اول قرار بود بیان ایران اومدم اینجا و بر نمیگردم وشعبه بابا رو میچرخونم… واما فک نمیکردم پیداتون کنیم
البته اولش دیدم شک کردم و شناختمت .. انگار توهم شک کرده بودی منو میشناسی ولی نشناختی
دایانا:اوه چقد حرفیدیا بیا یه قلوپ آب بخور
من:چه جالبا…ولی آریانا قبول کنه من قبول نمیکنما
آرین:چراااا؟!
من:چون ما هنوز آریان رو قشنگ نمیشناسیم؟!
آرین:خو خره وقتی دوست منه بدون خیلی گله مث من
من:تو که خلی…بیشتر تحویل بگیرا تعارف نکنیی
من:خودتی ولی باشه چشم
حقیقتا رو باید گفت
من:کوفت..
در همین هنگام آریانا و آریان هم اومدن و از صورت قرمز آریانا معلوم بود جریان از چه قراره…
کلیم دوتایی تو فکر بودن
ولی اینجوری که معلومه آرین میخواد بره خواستگاری دایانا
ایشالله که خوشبخت بشن
ولی در سریعترین فرصت باید دایانا رو گیر بیارم ببینم تو اتاق چه غلطی کردن و چه زرایی زدن آریانا رو هم همینطور
آریانا میخواد چبکار کنه آیا؟!

آریانا اومد و کنار من نشست…بچم خحالت میکشه خخخ…آریانا از من و دایانا خجالتی تره..البته دایانا خیلی کم و منم که اصن فقط بعضی جاها که احساس میکنم باید خجالت بکشم مصنوعی خجالت میکشم…یعنی سرمو میندازم پایین لبمو گاز میگیرم و از همین قبیل مزخرفات…خخخ خو موقعی که خدا خجالت تقسیم میکرد من خواب بودم یا دستشویی یا که با بچه ها ددر بودیم…خلاصه بگزریم مثلا هممون شروع کردیم فیلم دیدن که آریان رسما زل زده بود به آریانا و نگاش میکرد…منم بین این چهارتا نگام میچرخید…آرینم که واس خودش هر چند وقت یه بار الکی میخندید که به معنای واقعی رو اعصاب بود…رادوینم بیشتر تلوزیون میدید اما با هر بار خندیدن های آرین با تاسف نگاش میکرد بعد ربع ساعت به خشم تبدیل شد…نگاه منم همچنین آخه آریان زل زده بود به این بچه ولم نمیکردا بعد آریانا هم کلی خحالت میکشید منم که غیرتی
رادوین:اوییی
من:اوییی
نگامون چرخید روهم…اشاره زد بفرما
منم بدون تعارف به آریان گفتم:یه دیقه دیگه همینجوری به خواهرم زل بزنیا چشاتو از کاسه میارم بیرون میدم گربه بخوره خودتم نیدم عمو بخورررههه افتاد؟!
آریان با چشمانی در سایز نعلبکی نگام کرد
من:چیه؟!..چرا اینجوری نگام میکنی؟!…مگه دروغ میگم؟!…عین چی زل زدی بهش…مگه میخواد در ره؟!…اصن تو میبینی داره خجالت میکشه؟!
آریان:ب..بخش..ید..ولی…د..ست خودم نبود
من:سعی کن باشه چون تهدیدمو عملی میکنم…یعنی چی هنوز حریان خواستگاریو به بزرگترشم نگفته عین چی زل زده به دختر مردم…خودت خوشت میاد یکی اینحوری خواهرتو نگاه کنه
آریان با چشمای گرد برگشت سمت آرین…فک کنم آرین بیچاره شد…البته اون رسما غش کرده بود رو مبل…البته از خنده ها..رادوینم با تعجب نگام میکرد
که گفتم:خوب شما چیکار داشتین؟!
رادوینم پاشد و صاف رفت زد پس کله آرین اونم خیلی محکم…منکه جاش سرم درد گرفت
آرین:اوی عامو چرا میزنی؟!
رادوین:درد و چرامیزنی عین خلا هر چند دیقه یه بار میخنده…شیطونه میگه بزنم دندوناتو خورد کنم تو دهنت دیگه نخندی..
آرین باز پکید که رادوین اومد بزنه تو سرش که پرید از جاش و گفت:به جان خودم یه چیز خنده دار میومد تو ذهنم
رادوین:چه چیزی؟ وایی به حالت اگه سرکاری باشه
آرین:یاد خل بازیایی یه ساعت پیش عشقم و خواهرام افتادم و به ما اشاره نمود
ماکه چشمامون به نعلبکی تغییرسایز یافت اما پسرا یه نگاه به هم کردن و پقی زدن زیر خنده
ما که بهشون حق میدادیم هیچی نگفتیم اما بعد چند دقیقه که دیدیم نه بابا هی دارن مبخندن یه نگاه به هم کردیم منم یه چشمک زدم که سه تای با هم یه جیییییییییییییغ کشیدیم از اون بنفشاشا بعدم ما زدیم زیر خنده آخه آریان و رادوبن پاشدن در رن…آرین هم همرامون جیغ زد خخخخ
حالا ما پهن شده بودیم…یه خورده هاج و واج نگامون کردن که آرین با اعصبانیت اومد سمتمون ما که میدونستیم میخواد قلقلکمون بده چسبیدیم به هم
من:یه قدم دیگه بیایی به جون خودم نمیزارم دایانا زنت شه
دایانا:اره راست میگه راست میکه
آرین با چشمای گرد نگامون مرد و دستشو با حرص کشید به موهاش و بهمون نگاه کرد که نیشمونو باز کردیم اونم خندش گرفت و کش نیشش در رفت خخ
همگیمون شروع کردیم به خندیدن

یه دفعه پاشد اومد سمتمون و ما باز چسبیدیم بهم و سنگر گرفتیم…که وایساد و گفت:دایانا خانوم شما که بلاخره خانومم میشی…من میدونم و تو
دایانا با کوسن کوبید تو کلش البته از دور یعنی پرت کرد و منم هلاک اون نشونه گیریشم
من:دایانا یه احساس خاصی به من میگه اگه تا حالا بهش فک میکردی دیگه اصن بهش فک نکن
آریانا:اره…اون احساس خاصه به منم همینو میگه
دایانا کله تکاند و حرفمونو تایید کرد
آریان:آرین حداقل بزار خرت از پل رد شه بعدش کری بخون…هرچند مالشم نیستی
آریانا(😐):الان منظورت از خر دایانا نبود که
و سه تایی زل زدیم بهش
آریان:م..ن..ن..نه..من…چیزه
هممون پوکیدیم و آریان با شرمندگی پشت گردنشو حالا
و باعث خنده بیشتر ما شد
دایانا:اشکالی نداره حالا
اونم خندید
دور هم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم…البته اونا بیشتر میخندیدن چون ماهارو مسخره میکردن ومیخندیدن… به خاطر همون قر افتضاح صبحمون
نزدیک ظهر بود که یادناهار افتادیم و من وآریانا رفتیم تو آشپز خونه و دایانا داشت با آرین بحث میکرد
آخه آرین میگفت:من همیشه همینجام
بعد از چند دقیقه دایانا هم اومدو به اتفاق هم پاستا درست کردیم با سس مخصوصش که از شیر و خامه و ایناست و آرین دوست نداره..اصولا پسرا دوست ندارن البته فک کنم چون پسرای اطراف ما اینطورین…اینو به پیشنهاد دایانا درستیدیم تا حرص آرین رو دربیاریم اما بعد خودش دلش سوخت و لازانیا هم درستید…بچه ها میزو چیدن و پسرا رو صدا کردن
قیافه آرین موقع دیدن پاستا خدای خنده بود..انگار قرار بود سوسک بخوره اییی

آرین:این چیه؟!
من و آریانا و دایانا:پاستا
آرین:نه جون من اگه نمیگفتین نمیدونستم….بعد صداشو انداخت رو سرش و گفت:عیاااال یا این غذارو میعوضی یا میزو با کل محتویاتش میریزم بیرون
دایانا:زهرماررروعیال…سقف و داشته باش نریزه چه امیدی هم بستی جواب من مثبت باشه بعد من زن کسی بشم دست به سیاه و سفیدم نمیزنم…زن نگرفتی کلفتی کنه..میخواییی بخور نمیخوایی نخور
آرین:معلومه نمی خورم…پس زن میگیرن چیکار؟!
دایانا: بدررررررک
بعد اومد پاشه بره اما انگار خیلی حرصی بود چون برگشت دیس پاستا رو کوبید تو صورت آرین…سوسشم روش بودا…ظرف نازنینمم(خخخ) ول شد رو زمین اونم جلو آرین…خورد و خاکشیر شد …دایانا با دو رفت طبقه بالا
و آرین به معنای واقعی در هنگ به سر میبرد
آریانا:واقعا که خیلی بیشعوری مسیح
و سر تاسف تکان داد و با احتیاط به دنبال دایانا رفت
منم با حرص زل زده بودم به آرین
آرین:چی شد؟!خوب شوخی مردم
من نیز کلاس گذاشتم و فقط یه سر تاسف تکان دادم….از کنارش گذشتم و رسیدم به پله ها که دیدم دایانا گریه کنون با کمک آریانا میاد پایین و پاش خونیه هل کردم دویدم سمتش
من:واییی چی شدی؟!
دایانا:ه‍…چی
آریانا:پاش عمیق بریده نیاز به بخیه داره
دایانا:من نمیرم بخیه بزنم
من:واییی دختر حواست کجاست…بیا بریم تو حمام پاتو شست و شو بدیم و با کمک هم بردیمش تو حمام…پهلو منم درد گرفته بود و سعی میکردم نشون ندم واسه همین قدرتم تحلیل رفته بود و کم حرف شده بودم خخ یعنی حال نداشتم بصحبتم…پاشو شستیم اما هرکار کردیم خونه مث فواره میزد بیرون…از چشمای دایانا و آریانا هم اشک میزد بیرون… از حمام آوردیمش بیرون و رو پله ها نشوندیمش آریانادوید جعبه کمکعای اولیه رو آورد…آرین هم با تعجب نگام میکرد شیشه هارو جمع کرده بود و همونجا صورتشو شسته بود
اونم پشست سرم اومد اما با دیدن پارکت و پای خونی دایانا سریع دوید سمتشو و
آرین:با خودت چیکار کردی د لامصب
دایانا:دل..م..خواس ب..ه..تو..چه
آرین با داد:کوفت و دلم خواست
دایانا هم با داد:به…تو…رابطی….نداره…برو همون زن بشور بسابطو بگیررررر…
آرین همچنان با داد: د دیوانه..من خر اگه دوستت نداشتم اونهمه تو اتاق برات زر نمیزدم و التماس نمیکردم.. واست نمیمردم وقتی واسم میمیرن…نمیکوبیدم بیام اینجا.. بفهم نفهم
دایانا:اره من نمیفهمم اصن من نفهم ولی من نگفتم بیا خواستگاری گفتم…تو اومدی زن ایرونی بگیری چرا چون بدبختن چون بشور و بسابطتو میکنن تو بری با بقیه عشق حال..هع..من خر بشو نیستم برو با همونایی که برات غش و ضعف میرن بروووو
آرین:دایاناااا
دایانا:چیه مگه دروغ میگم..مگه همینو نمیخوایی واسه غذا چی گفتی برام ثابت شد دیگه.. درسته منو میشناسی..درسته فهمیدی دوستت دارم ولی من دیگه خر نیستم من آدمش نیستم برو یه دختر ایرونیذگ دیگه بگیرررر بروووووو
آرینم با اعصبانیت رفت بیرون
آریان که باآریانا میحرفید اونم داشت گریه میکرد
درسته دایانا خیلی حساسه ولی این دیگه بیش از حد بود آرین هم نباید میگفت ای خدا من با این دوتا خل چه کنم
دایانا بلند گریه میکرد
رادوین یه پوف کشید و با گفتن من رفتم دنبالش شما مواظب زن داداش باش رفت به سمت در که لنگ دمپایی دایانا خورد تو سرش
دایانا:عمت زن داداشته بیشور…حق به جانبای خر زورگوااا
رادوین با چشمک:میبینمت زن داداش
دایانا:جیییییییییییییغ
به آریان اشاره کردم و اونم آریانا و نشوند و رو مبل و اومد سمتم با هم پای دایانا رو پانسمان کردیم
بعدم کمکم کرد بردمش بالا تو اتاقم خوابوندمش تو تخت و بهش گفتم:عزیزم چندلحظه طبر کن الان میام پیشت
رفتم بیرون
آریانا: چرا اینجوری شد یه دفعه
من:برداشت اشتباه…هنوز همو نمیشناسن دیگه و هرچی خودشون برداشت کردن دیگه کار نداشتن طرف منظورش چی بوده من میرم آبجی خانومو راست و ریس کنم توام بتمیز
آریانا:باشه..میگم تو خوبی جایت درد نمیکنه؟!
من:نه خوبم یه کوچولو درد میکنه اما الان میرم میشینم کنارش خوف میشم
آریانا:باش
رفتم بالا و دیدم همچنان چشمه اشک خانوم جوشان
کنارش نشستم و گفتم:عزیزمن چرا گریه میکنی خوب
دایانا:خیلی باهاش بد حرف زدم نه؟!
من:الان فهمیدی؟!
دایانا:ارهههه ولی اونم بد حرف زد
من:خوب تو بد برداشت کردی اونم همینطور
دایانا:نباید اینجوری رفتار میکرد..نمیخوام قیافشو ببینمم مردک بیشورررر
من:عزیزم چند چندی الان حق با اونه یا تو؟
دایانا:خوب معلومه مننن نه یعنی اونم یکم هست اصن نمیدونم
من:خوب گلم آبحی عزیزم گریه نکن درست میشه از این دعوا ها زیاد اتفاق میوفته اونم اعصبانی بود یه چیز گفت رادوین میارش باهم مث آدم حرف بزنین سوتفتهما برطرف شه خوب؟
بعدم تو اعصبانیت نباید هر چی که تو ذهنت اومد و بگی
دایانا:باشه
من:پس قربونت برم اشکانو پاک کن غصه الکی هم نخور درست میشه
بعد از ۱۵دقیقه مسکنی که بهش داده بودیم عمل کرد وخانوم خواب رفت

منم رفتم پایین که دیدم کاره آریانا تموم شده و به همراه آریان مشغول فیلم دیدنن…میخواستم برم پیششون که بیخیال شدم…توهمون سالن رو یه کاناپه دراز کشیدم چون با همه این فعالیتام و راه رفتنام پهلومو و پای بخیه خوردم درد میکرد…نیم ساعت بعد رادوین و آرین هم اومدن…آرین کلافه بود و رادوین هم چیزی از قیافه اش مشخص نبود…آرین و رادوین اومدن طرف من…بنابراین منم از خالت دراز به نشسته تغییر فاز دادم…آریان و آریانا هم اومدن و نشستن همه ساکت و منتظر…که
آرین گفت:اه..من شانس ندارم که…مثلا خیر سرم امروز اومدم خواستکاری و کلا روز اول با یه شوخی مزخرف همه چیو خراب کردم
آریانا: بسکه بیشعوری
من:آریانا
آریانا: خوب چیه؟…مگه دروغ میگم؟!..توکه میدونی دایانا رو این چیزا حساسه…حتی نمیفهمه داری شوخی میکنی…چرا اذیتش میکنی…همش باهم جنگ و دعوا…شاید تو به این اندازه دوسش نداشته باشی اما اون دوستت داره…حتی کوچکترین قهرتم رو روانش تاثیر داره بفهم…اصن شماها بدرد هم نمیخورین…اون داشت فراموشت میکرد داشت زندگی میکرد..
و صورتش از اشکاش خیس شد…منم بغض کردم…چون ما دوتا میدونستیم با اینکه سنش کم بود واقعا آرین و دوست داشت…وقتی آرین رفت..دیگه خبری از دایانای شیطون و خنده رو نبود…چند وقتی مریض شد…و بعدش خیلی طول کشید تا بهترشد ..
آرین رفت کنار آریانا و دستشو انداخت دور شونش و رو سرشو بوسید و گفت:ببخشید آبجی…شوخی کردم اصن حواسم نبود…فک کردم اونم داره نقش میاد…فک نمیکردم واقعی باشه…ولی بخدا من خیلی دوسش دارم…اونقدر نمیدونم به چه اندازه…بهت قول میدم دیگه از این شوخیا نکنم خوب؟؟..تو منو ببخش منم دل اون آبجیتو بدست میارم خوب…وقتی پای خونیشو دیدم انگار قلبم تیکه تیکه شد نتونستم بمونم و نازشو بکشم..
آریانا فقط نگاش کرد که اونم مظلوم زل زد بهش و گونشو بوسید
آریانا:اگه یه بار دیگه از این دعواهای جدی بشه..یه باز دیگه به خواهرم از گل نازک تر بگی..یه بار دیگه سرش داد بزنی خودت باید بزاری بریا
آرین: باشه چشم آبحی…الان برم پیشش
آریانا:خوابه
آرین:خوب باشه…منکه دلم داره براش میره برم پیشش
آریانا:باشه…تو اتاق آتانازه
آرین اومد بره که گفتم:منم که برگ چغندر نه
آرین خندید و اومد ولپم کشید بعد یه دفعه گفت:رنگت چرا پریده…بعد دستمو گرفت تو دستش وگفت:چرا اینقد سردی
من:هیچی بابا چیزی نیست
آرین:چی هیچی…داراز بکش ببینم چته
من:نمیخواد برو پیش یارت من حالم خوبه
رادوین:برو داداش من معاینه اش میکنم..دکترشم بودم بهتر از وضعیتش خبر دارم
آرین:خو منم میمونم چی میشه
من:نوچ برو که میدونم دلت یه جا دیگه اس
رادوین:اره برو داداش..حواسم هست
آرین سرمو بوسید و گفت:شرمنده
منم لبخند زدم و لب زدم دشمنت اونم رفت پیش یارش
آریانا بهم لبخند مظطرب زد و گفت الان میرم پمادتو و قرصاتو بیارم چند ساعتی گذشته از وقتشون یادمون رفتا…خیلی درد داری؟؟
اشکال نداره…نه خوبم بابا

آریانا رفت تا پماد و داروهامو بیاره…
رادوین:خوب دراز بکش
دراز کشیدم وازم خواست که زیپ سویشرت رو باز کنم…آریان هم بود و من واقعا معذب بودم و دلم نمیخواست اونکارو انجام بدم اما برا معاینه فک کنم لازم بود…
آریان هم انگار پی برد که گفت:من برم کمک آریانا.. خانوم
خخخ چه میترسه ازم…وقتی آریان رفت زیپ سویشرت رو باز کردم و رادوین هم تاپمو کمی داد بالا و وقتی کبودیا رو دید زیر لب گفت:هنوزم که پوستت حساسه؟!
من فک کردم اشتباه شنیدم و پرسیدم:ببخشید چیزی گفتی؟
رادوین:نه..نه..هیچی
بعد باز میزان دردمو میپرسید که انگار واقعا درد داشتمو و من حواسم نبوده خخخ…باید کمتر فعالیت میکردم…وگرنه باز خاله ها وغذاهاشون…
بعد معاینه زیپ سویشرتمو بستم و اونم کنارم همونحا نشست
رادوین:همون بیمارستان میموندی خیلی بهتر بود
من:بیمارستان نیموندمم فوقش تا فردا صبحش بودم یا پسفرداش…الان که پنج شیش روزی میگذره..
رادوین دید داره ضایع میشه گفت:بهرحال اینهمه فعالیت خوب نیست
من:خودم میدونم..ولی شرایط ایجاب میکرد
رادوین:فک نمیکنم صبح بستنی خوردن واون قر دادنام شرایط ایجاب کنه
من(ای تو روحت انتر):من نشسته بدپم و کارخاصی انجام نمیدادم
رادوین:مع..
که آریانا اومد و گفت:تو مطمعنی مریضی و رو به رادوینم گفت:وشما دکتر
و نشست رو میز روبه روی من و کمک کرد تا داروهامو بخورم
آریان هم که معلوم بود خندش گرفته نشست رو به روی رادوین وبا خنده براش چشم ابرو میومد…خودمم خندم گرفته بود شدید
آریانا:پاشو بریم تو اتاقت تا برات پمادتو بزنم یکمم استراحت کن
من:باشه…ولی قبلش بریم یه سر به دایانا بزنیم ببینم بیدار نشده
با آریانا رفتیم سمت اتاق پایین درو که باز کردیم..دوتاییمون جاخوردیم چونکه….بلهههه آرین.دایانا در بغل به خواب رفته…ببینم نکنه واقعا سه تایی شدن…نع..نیم ساعتم نشدا..اومدم برم بیدارشون کنم که رادوین که نمیدونم چجوری بیصدا پشت سرمون اومده بود… دستموگرفتو کشیدم بیرون و درو آروم بست…بعدم گفت:بزار بخوابن هم دایانا قرصش خواب آوره هم آرین دیشب به خاطر برنامه ریزیاش برای خواستگاری نخوابیده
من:نمی
رادوین:خیلیم میشه..الانم برو بالا نمیخواد اینجا رو زمین بخوابی
خودش رفت و به آریان پیوست..و من نیز در افق محو شدم…آریانا گرفت دستمو و تا بالا کشوندم و بنده نیز تا خود اتاقم هر چی فحش بود بستم به خیکش نکبت انتر به من دستور میده…دلم نخواست..حتی یه لحظه خواستم برم اونا رو بیدار کنم خودمم رو زمین بخوابم ولی دیدم هم آرین خفم میکنه هم رو زمین کمرم داغون میشه هم کلی خسته بودم…آخه این چند روز یا رو کاناپه خوابیده بودم یا رو زمین که هی از خواب میپریدم و خواب راحت نداشتم بنابراین رفتم بالا و به کمک آریانا سوی شرتمو در آوردم وپمادو برام زد
آریانا رفت پایین میز ناهارو برای آریان ورادوین چید…دوتا تیکه برا دایانا و آرین که معلومه حالا حالاها خوابن گذاشت تا خودشون گرم کنن برای دوتامونم آورد تو اتاق تا بخوریم…ولی خدایی این دختر چقد خانووومه…من اصن حواسم نبود…بعدم بشقابارو برد پایین و زود برگشت و ذوق زده گفت:آریان گفت ظرفارو میشوره
من:خخخ…حالا ببند نیشتو چه خوشحالم شد
آریانا:کوفت
چون ماهم خوابمون میومد دیگه نپرسیدم امروز صبح با آریان تو اتاق چه میگفتن یا چه غلطی میکردن…آریانا دورم کلی بالشت چید و تپلی رو هم گذاشت کنارم(همون خرسه گنده ام)بعدم خودش دور ترین نقطه ممکن از من خوابید
چون احتمال داشت تو خواب با جفتک زدنام کتلتش کنم خخ
خلاصه ماهم خوابیدیم و خواب رفتیم پس میخواستین بیدار بری

خواب خواب بودم که حس کردم یه نفر داره تکونم میده البته زلزله داشت میومدا البته حق میدم به طرف چون خوابم سنگینه…از اون جایی که آریانا کنارم بود گفتم همونه دستشو کشیدم و از تکونی که دشک تخت خورد انگار افتاده… دستشو کشیدم تو بغلمو گفتم:
من: اممم من خوابم میاد بذا بخوابم توام بیا بخواب
بعد دیدم هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد…آخیش بیخیالمون شدا… با خیال راحت اومدم بخوابم که دیدم دستشو که تو بغلم گرفتم خیلی بزرگه…آریانا به همین چند ساعت بزرگ شده…جلل خالق…دستمو بردم طرف صورتش که جلو صورتم بود از نفساش که به صورتم میخورد معلوم بود.. دستم که به پوستش خورد دیدم پوستشم زبرتر از قبل شده… یعنی چه… این کیه!!؟.. چشامو باز کردم که یه جفت چشم رنگی دیدم…چه چشمایی داره همه رنگ توش هست سبز آبی خاکستری عسلی…چشما با تعجب نگام میکردن بعدم با خنده… این کیه؟؟.. من کجام؟؟! تو تختمم؟؟!!..این اینجا چیکار میکنه؟؟..هنوز گیج خواب بودم بعد آنالیزکردم دیدم… من تو تختمم پ این کیه؟؟!.چشما رو به زور بیخیال شدم یه نگاه به قیافه اش کردم دیدم پسره… اوا آریانا جراحی کرده یا تغیرجنسیت داده… چه پسر نازیه مامانش فداش…چیییییییی؟!!!! من تو تخت خودمم از شکلش که مشخصه پسسسس این اینحا چه میکنه هان!!!؟؟.. یه دفعه سیخ نشستم که پهلوم فجیح درد گرفت یه جیغ فجیح زدم هم عقده دردو خالی کنم هم ترسمو که یه دست دهنمو چسبید و لبم که تازه جوش خورده بود درد گرفت و خیس شد فک کنم پاره شد…کبود شده بودما
رادوین:بابا منم منم جیغ نزن
یکی به این بگه فهمیدم تویی…تو تخت من چه میکنی؟…همچین میگه منم انگار من همش اونوتو تختم میبینم والا
دستش و برداشت منم اشکام دونه دونه می ریخت یه دستمال سریع چپوند تو حلقم
رادوین:چت شد؟خوبی؟
من:اینجا چیکار میکنی؟؟دیوانه بروووو بیرون
رادوین:فک نمیکردم بترسی بعد مجبور بودم
من:آریانا کجاست؟؟ اون نمیتونست منو بیدار کنه؟.. دایانا چی؟.. فک نمیکنم اینجا خارج باشه… اصنم باشه واسه من عادی نیست…تو چرا در نمیزن قبل از اینکه بیایی تو اتاق؟
رادوین:منم میدونم خارج نیست و البته واسه منم عادی نیست(جون عمت)دایانا و آریانا هم نیستن مجبور بودم بیام چون باید بیدارت میکردم وگرنه عمرا میومدم…بعدشم هرچقدر در زدم شما در خواب ناز به سر میبردین… الانم دراز بکش فک کنم داغون شدی صورتت سرخه
من:استپ استپ دایانا اینا کجان؟؟
رادوین:ببین تو رو باید زنجیرت کنن نمیتونی سرجات بشینی…اول دراز بکش ببینم چی شدی بعدش میگم
من:همین الان بگو
رادوین:ببین اونا رو نمیخوریم بهتره اینقد بی اعتماد باشی شناختیشون بازم
من:من بی اعتماد نیستم…فقط میخوام بدونم تو اینحا تو این اتاق چیکار میکنی؟.. چرا مجبور بودی؟..بقیه کجان ؟
رادوین:باشه دراز بکش تو
دراز کشیدم که خم شد سمتم و از رولباس دست گرفت به پهلوم و گفت: درد داره
من:اره خیلی
رادوین:باشه صبر کن الان برات مسکن میارم و الکل برای ضدعفونی کردن لبت..چیزی نشده خداروشکر..فقط اگه زحمتت نمیشه مراعات کن زودتر خوب شی
هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم که خودش فهمید زر زده رفت بیرون
وایی خدا که پودر شدم از درد..میدونم که میدونین پاره شدن لب چقدر بده
اینو بیخیال..تو اتاقم چیکار میکرد!؟..بقیه کجان؟!..تو تخت چیکار میکرد؟؟.. آه دستش در دستم چه میکرد؟!
ندا:مرض باز مسخره بازیش عود کرد
من:دلم میخواد..به تو ربطی نداره..الانم برو همون گوری بودی
ندا:لیاقت نداری
من:بشین باو
ندا:حیف که میخواستم در مورد لباست بهت تذکر بدم من رفتم تو ام برو بمیر بیحواسِ گیج
و اینک بود که ندا قهرید و رفت…مگه لباسم چشه سویی شرت به این خوبی..هانننننن؟!!.درست میبینم؟.این تاپه چیه؟؟…من کی پوشیدم؟!..
درگیر همین بودم که رادوین در زد و بدون صادرشدن اجازه اومد تو…به جون خودم به یابو گفته زکی…حالا اینو بیخیل باز من یه حیغ چند ریشتری زدم که هم لبم باز خون اومد هم اون ری..د😁😂
رادوین:چته؟!..چی شده؟؟..جن دیدی؟!..هنوز خوابی؟!..
من:بروو بیروون..من اجازه ندادم بیایی تو
رادوین:همین
من:نه لباسم مناسب نیست ببند چشاتو..برو بیرون..مث چی میایی تو بعد میگه مردم بسکه در زدم
رادوین:خدا شفات بده
بعد خیلی ریلکس سویی شرت رو داد بهم و نشست کنارم رو تخت البته نه چسبیده.
یعنی به زرس قاطع اگه حالم خوب بود الان به قیمت کتک خوردنمم میرفتم میزدمش
با خنده نکام کرد و بهم چشمک زد که با جیغ گفتم:همین الان از اتاقم برو بیرون
رادوین:خیلخوب خیلخوب لباستو بپوش نامحرم نبینه.. بعدم قرصو بخورو این باند الکلیو بزن به لبت ضد عفونیش کن واماده شو بریم بیرون
من:بریم بیرون چیکار!؟.
همینطور که میرفت ..گفت بیا پایین میگم بهت
ایشششش من دارم میمیرم از فوضولی

مسکنو خوردم و باند الکلیو به هر بدبختی بود گذاشتم رو لبم…یعنی پدرم در اومد بسکه میسوخت… اوففف هی بر می داشتم و می ذاشتم…اومدم چسب و بزنم رو لبم که درد می گرفت.. نمیتونستمم آماده شم چون با اینکه مسکن خورده بودم اما چندان افاقه نکرده بود همچنان… البته به اینم فک نکنین میخوام دقش بدما…یه بیست دقیقه ای گذشت که باز رادوین در زده و کپی که چه عرض کنم عین یابو اومد تو اتاق… بابا شاید برهنه باشم والا
رادوین:اع هنوزکه چسبو نزدی
من:دردم میاد نمیتونم
یه سوال چرا ما اینقپ زود دخترخاله پسرخاله شدیم😁…یعنی من که کلا آدم راحتیم البته با کسی که جنبه داشته باشه و حفظش کنه
یه پوف کلافه کشید و اومد طرفم
رادوین:بذا کمکت کنم
من:باشه
اومد چسب و بزنه بعد یه برق شیطانی هم تو چشماش بود
اومد نشست کنارم و اول با آرامش موهامو زد پشت گوشم…با شصتش لبمو نوازش می کرد و زیر لب گفت: بشکنه دستشون
و با احساس زل زده بود به لبم… چشماشم خمارررر.. بعد چشماشو آورد بالا تو چشمام نگاه کرد تا اثر کارشو ببینه که… جاخورد زیرا برای اینکه بنده کاملا عادی نگاش میکردم…فک کرد نمیفهمم میخواد انتقام بگیره..با چشمای اینجوری😳 چسبو برام زد و با تعجب رفت سمت کمد لباسام و یه مانتو سورمه ای مدل پروانه ای با روسری و شلوار سفید کشید بیرون و داد بهم
سلیقشم بد نیستا
باسینی که حاوی لیوان آبی خالی و باند الکلی استفاده شده بود رفت بیرون…. منم برای خودم ریز ریز میخندیدم… فک کردی دارم برات همچنان…به من میگن آتانازآتیش پاره…نشناختی منو…رفت بیرون و من سریع شروع کرده به شلوار پوشیدن… خدایی هنوز درد داشتم البته نه به اندازه اولش ولی بازم قابل توجه بود…. شلوارو با نهایت سرعت پوشیدم نکه رادوین یابوی در پوست آدمه میاد تو به فنا میریم…. مانتو رو پوشیدم و روسری رو انداختم رو سرم تا بیاد
بعد ده دقیقه اومد دید من باز نشستم
رادوین:تو که نشستی
من:خوب بذا نفسم بالا بیاد منکه به سالمی تو نیستم
رادوین:خیلخوب باشه من اینجا منتظر میمونم تا آماده شی
من:باشه اما اول بگو جریان چیه
رادوین:اوفف باشه تا آماده بشی میگم
من:نه من نفسم بالا نیومده یکم بهتر شم آماده میشم.
رادوین:تو که آماده ای
من:میدونم همینطوریم با این رنگ و روم خوشگلم ولی میخوام آرایش کنم …
رادوین:هع باشه میگم جریانو بعدش آرایش کن
من:باشه
رادوین:خوب اینکه آرین دایانا رو برد بیرون بستنی بخورن از دلش دربیاره… بعد قرار شده آریان با آریانا هم برن باهاشون… یه دوساعت پیشم زنگیدن گفتن ساعت ۹ بیدارت کنم بریم شهربازی از اونورم رستوران… همین.. که بنده تشریف آوردم اینجا بیدارتون کنم بغلمونم کردین که هیچ طلب کارم شدیم
ای بیشعوررر..قرمز شده بودم
من(با خجالت): من اشتباه گرفتم فک کردم آریانایی
رادوین:اره تو راست میگی
کارد میزنی آب پرتقال میزدبیرون به جا خون
با اعصبانیت رفتم به سمت میز آرایشم اونم یه لبخند پیروز زد
فک کردی برادر دارم برات

الان دقیقا پنجاه دقیقه اس که قراره آماده شم مثلا…رادوین به دیوار پشت سرم تکیه داده و داره میترکه از حرص..
.بخور برادر.هسته رو هم توف کن.. منو حرص میدی حقته.
.ازحرص این نرغولِ گودزیلایِ کروکودیل دوسه بار خط چشم الکی الکی خراب کردم تا کشیدم…
دوسه تا رنگ رژ عوض کردم تا یکی انتخاب کنم که مثلا بهم بیاد..
.موهامو هم لخت کردم و کج ریختم تو صورتم و بقیشم بافتم و دور کلیپس پیچیدم…البته کلیپس انتخاب کردنمم مکافات بودا…
تازه سرویس های نقره یا بدلیجاتی که سال تا ماه حتی نگاهشونم نمیکردم و با نهایت توجه و سلیقه انتخاب کردم و پوشیدم…کیف دستی و کفش هم همینطور…
تازه یه استعداد کشف نشده هم در خودم یافتم اونم اینه که خیلی مدلای خوبی برای روسری دارما که الان یکیشو پیاده کردم رو روسری خودم…
بلاخره آماده شدم با دق مرگ کردنش و خوشحال و خندادن به صورت مورچه وارانه که مثلا من درد دارم به سمت پله ها رفتم…آخ جون جون جون…کلی هم سر دوتا پله ناز اومدم که یه دفعه دیدم تو هوام…….

رادوین بغلم کرده بود و مث شترمرغ به سمت ماشین میرفت…البته به شتر مرغه توهین میشه بگی رادوین شبیهشه والا…منکه رسما هنگ که چه عرض نمایم ارور داده بودم…با دهن باز نگاش میکردم…یعنی اولش رسما ترسیدم الانم که…نه این چه کاریه واقعا…ولی این بالا خیلی حال میده ها
ندا:بمیر عسیسم
من:خودت بمیر منحرف…منظورم گودزیلا سواری خوش میگذره
ندا:آهان از اون لحاظ
من:پ ن پ از این لحاظ
ندا:غلط کردی
من:ببند گاله رو تا نبستم
خوددرگیر مزمن به من میگنا
اومدم هر چی از دهنم در میاد بارش کنم
رادوین منو شوتید تو ماشین و خودشم بدو سوار شد بعدم صدای ترانه رو زیاد کرد تا من زر نزدنم
منم ترجیح دادم صحبت ننمایم چون باید داد میزدم…البته میشد کم کنما اما چون این از این جدیداس منم یکم خنگ تا خود شهربازی نگاش کردم ولی نفهمیدم موضوع از چه قراره
ساعت ۹/۱۰دقیقه شب بود
پیاده شدیم که رادوین گفت:میخوایی آروم بیایی بغلت کنم
برگشتم مث مرغضب نگاش کردم و اومدم هر چی از دهنم میرسه بهش بگم که سریع شروع کردبه راه رفتن…
یعنی این پسره رسما کرمه… منم پشت سرش میرفتم…بهشم نمیرسیدم سریع میرفت بیشوررر…به بچه ها که رسیدیم

به بچه ها که رسیدیم با نیشای باز و چهره بشاش اومدن طرفمون…البته سعی داشتن به خاطر دیراومدنمون قیافه عبوس به خود بگیرن اما انگار نمیتونن…نیشه بسته نمیشد خو
دایانا(رو به رادوین):واقعا که قرار بود یک ساعت و نیم پیش بیایین
رادوین:به من ربطی نداره از آبجی خلت بپرس
منم داغ کردم و گفتم:همش تقصیر توعه نره غولِ کروکودیلِ گودزیلاس… اومدی تو اتاقم هی تکونم میده… اول که فکر کردم زلزله اومده دو کلوم حرف نمیزنه پاشو و اهن و اوهون…تازه در هم نمیزنه یه تق میزنه سرشو میندازه میاد تو…با این هیکل گوریل انگوریشم وایمیسه بالا سرمون فک نمیکنه زهرمون میپوکه…اینو دیدم ترسیدم بسکه بد نشستم و جیغ زدم هم لبم باز پکید هم دنده هام
رادوین:اینم باس بگی گرفتی دست منو و گفتی توام بیا بگیر بخواب
من:ههه نه که خیلی خوبی آرزو دارم کنارم بخوابی…بهتم گفتم تو رو با آریانا اشتباه گرفتم…بعدشم رسما اینجا اعلام میکنم اصن از خوشم نمیاد
رادوین دیگه هیچی نگفت منم برگشتم سمت بچه ها که دیدم در مرض پوکیدنن…آرین هم که ترترو مونده بود آسفالتی چرخ فلکی چیزیو بجوه..
دایانا هم سعی داشت جلو خندشو بگیره که موفق نبود و قیافه اش بامزه شده بود که باعث شد آرین با یه نگاه بهش بپوکه و بقیه به دنبالش
خودمم خندم گرفته بود…کلا هر چی تونستم بارش کردم
یعنی موقع حرف زدنم داشت چشماش از کاسه در میومد از شدت تعجب
رادوین:من نرغولِ کروکودیلِ گودزیلایِ گوریل انگوری ام
من(با خنده):پ ن پ عمه نداشته منه
رادوین بامزه و از روی تعحب بهم نگاه کرد که باز بچه ها پوکیدن… خودمم غش رفتم
رادوین:بهتراز تو ام فسقلی
چه پسرخاله بشعوررررر…فسقلی عمته
ندا:چه آلزایمر داری تو…مث اینکه اول تو اون صفات کاملا خوب و زیبا رو بهش نسبت دادی
ایندفعه نتونستم به ندا چیزی بگم و براش دهن کجی کردم که باعث شد رادوین چشاش از حدقه بزنه بیرون …و من فهمیدم باز گند زدم و واقعا دهن کجی کردم…رادوین برام چشم غره رفت انگار فک کرد به اون دهن کجی کردم
واییی که من مردم امروز بسکه سوتی دادم
نیشمو به صورت سی و دو دندونی بازکردم و پشت گردنمو با دست خاروندم که یه دست به لباش کشید…احساس کردم خندش گرفت
خلاصه اش کنم بچه ها منو به مکانی امن به نام نیمکت رسانده تا پای چلاغم روش بشینم خودشونم رفتن بازی اما…از اون جایی که خدا هوای منو زیاد داره آریانا حالش بد شد چون چرخ فلک عادت نداشت…البته این خوب نیستا این خوبه که اومد کنار من نشست و جناب عاشق پیشه هم ور دلش…منم هی سربه سرشون میزاشتم و واقعا حال میداد چون آریان مظلوم و کم حرف بود وفقط در برابر حرفای من لبخند ملیح میزد…فقط آریانا جواب منو میدادن…بعد تقریبا یک ساعت دایانا و آرین هم اومدن…انگار به اونا هم کوفت شده بود…قیافه اشون توهم بود اما قیافه رادوین خیلی خوشحال میزد…فک کنم بهش خوش گذشته خخخ
همگی باهم رفتیم بع رستوران….و بعد شام بستنی خوردیم و رفتیم به سمت خونه
اما از اونجایی که بنده دل رحم بودم گذاشتم دم آخری مث آدم خداحافظی کنن ورادوینو به زور بردم تو خونه…البته قبلش گفتم کارای اسمشو نبر انجام ندن…که دایانا میخواست خفم کنه و آریانا قرمز شده بوددد خخخ مردم آزار به من میگن

یکی دو ماه بعد
الان تقریبا یه هفته به عیده…سال تحویل هم مراسم نامزدی دایانا و آریانا هست…من واقعا خوشحالم هم برای خواهرام که مطمعنم خوشبخت میشن… با توجه به شناختی که نسبت به آرین و آریان پیداکردم…هم اینکه خوشحالم سر تحویل سال خونه خودمون نیستم…از مراسم سال تحویل خونمون متنفرم …یه مشت آدم خشک و مسخره میشینن دور یه میز و الکی و با کلاس اونم به چیزای مسخره میخندن و بوقلمون شکم پر کوفت میکنن…من مهمونیای کوچیک خودمون رو بیشتر دوست دارم…خاله نیایش و ستایش هم ازوقتی مامان وبابا رو دیدن اصرار دارن من بمونم پیششون…دوسه بار باباحسام برای مراسمات منو کشونده شیراز ولی بقیه رو نتونسته…اینم یکی از مراسمای مامانه درسته مامان رو دوست دارم ولی با اخلاقشم هیچوقت نتونستم کنار بیام…من یه مامان شیرین ایرانی میخواستم…یه مامان مهربون و گرم مث خاله ها…خاله ها وقتی دختراشون مریض میشن با مراقبت و کلی قربون صدقه یا حتی غر به سراغشون میرن و مواظبشونن… اما من چیز زیادی موقع مریضیا از مامانم یادم نیست… یا برام پرستار میگرفتن یا مامانی بود… بعدم که تو سن نوجوونی اینجا بودم و خاله ها مث فرشته ها به سراغم میومدن… قربونشون برم… یا اینکه من همیشه دوست داشتم با مامانم درددل کنم… بگم. بخندم.. باهم بریم مسافرت.. بریم گردش اما…مامانم با من اینطوری نبود… یا همش با بابام بود یا با دوستاش هر وقتم که اونجا بودم فقط سر میز ناهاریا شام اونم گاهی اوقات میدیدمش… و یا لمس واژه مامان همیشه برام حسرت میمونه چون مامانم همیشه دوست داره مامی صداش کنم و من فقط تو ذهنم و پیش بعضی دوستام تا فک نکنن لوسم اونو مامان صدا میکنم..بابا رو هم بیخیال یعنی اگه واقعا باباحمید نبود من عقده ای و پر از کمبود بودم…بعضی وقتا واقعا و از ته دل حس میکنم که بود و نبودم براشون فرقی نمیکنه… همینطور که گفتم بابا حمید دختر دوست بود و منو برد پیش خودش اما برخلاف باباحمید٬ باباحسام یا پدر واقعیم اصن منو دوست نداشت… نمیدونم چرا میگفت پسر بیشتر دوست داره عصای دسته و فلان…من هیچوقت براش دختر بدی نبودم و جلوش نایستادم … هیچوقتم سعی نکردم برم سمتش… بابام خشک و جدی هم نیست اتفاقا پر از عواطف و احساساته که البته خشمش فقط به ما رسیده و عشق علاقه مهربونی و..به مامان و بقیه رسیده..
چون پسر دوست داشت خیلی پسرا رو تحویل میگیره اگه منم دور اطراف باشم یه چند تا تیکه بارم میکنه انگار من خودم اون تو باس تلاش میکردم پسر شم…اوایل خیلی ناراحت میشدم حتی گریه میشدم ولی الان اصن برام مهم نیست… بچه که بودم باباحمید زیاد منو میبرد شیراز به دیدن خانواده ام اما الان دیگه خودم سال به سال سر یه عروسی یا مهمونی بزرگ یا سال تحویل میرم… تو تعطیلات تابستانم که اصن نمیرم به بهانه اینکه ترم تابستانه برداشتم… و من واقعا باید بگم اونجا رو دوست ندارم..هی اینارو بیخیال خواستگاری دایانا و آریانا تو یه روز برگزار شد.. مراسم نامزدیشونم همینطوره و هردو روز اول فروردین… پدر و مادر آریان هم مث خودش کاملا شرقی بودن و البته ساکت و آروم …از مامانش آرامش ساطع میشد …اما برخلاف خانواده اش یه خواهر کوچیکتر داشت که۱۶سالش بود و اسمشم آیدا بود…میفهمیدم کلافه اس انگار نمیتونه دو دیقه رو صندلی بشینه…واقعا اخلاقش کپی دایانا بود…بسکه با آرین کل کل کردن اون جو سرد بین خانواده ها شکسته شد و همه گرم و صمیمانه صحبت میکردن …خانواده آرین که فقط مامانش اومده بود و و پدرش به دلیل مشغله کاری نتونست بیاد و زنگ زد با لحجه خیلی شیرینش باهامون صحبت کرد…. معذرت خواهی کرد از اینکه نتونست بیاد و قول داد مراسم نامزدی حتما خودشو برسونه… انگار اونم فارسی دوست داشته و رفته کلاسی چیزی اما همچنان ته لحجه داشت و بعضی کلمات به انگلیسی میگفت…. مامان آرین مهربون بود و دوست داشتنی اما پدرش مث خودش شوخ و شیطون و خاله ها و عمو ها انگار راضی بودن….البته خاله ها راضی نبودن اولش وگرنه پسرا مراسم و زودتر انجام میدادن
تازه موقع این شد که برن تواتاق باهم بحرفن آرین خیلی رک گفت:آغاجان ما حرفامون زدیم همه هم اینجا راضی تو رو خدا تاریخ مراسم نامزدیو مشخص کنین و باعث خنده جمع و قرمز شدن آریاناودایانا شد… و همون شب تاریخ هم مشخص شد…اینم بگم رادوین هم بود منو رادوین اینچنوقت باهم راحت بودیم…یعنی چون تو دیدارای این دو گل نو شکفته ما باهم کل کل میکردیم الان دیگه کامل بدون تعارف بلانسبت سگ میپریم بهم….همشم اون شروع میکنه ها والا بخدا…یاکرم داره یا اینکه خوشش مباد منو اذیت کنه…حالا اینارو بیخیل امروزم رفتیم خرید باز بی نتیجه برگشتیم یعنی رسما خل شدم…آخه هی همراهشون میرم لباس مراسم نامزدیشونو بگیریم پسند نمیکنن که…دیوونه شدم بخدا

تو همین فکرا بودم که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره…وقتی بهش نگاه کردم دیدم باباس…خیلی تعجب کردم چون سابقه نداشت بابا بزنگه…همیشه اگه نمیومدم آخراز همه زنگ میزد و باداد و فریاد مجبورم میکرد برم شیراز…با استرس جواب دادم
من:الو
مامان:سلام عزیزم
من:اع مامان شمایی فک کردم باباس
مامان:صدبار بهت گفتم خوشم نمیاد مامان صدام کنی…اونم پاپاس نه بابا…یکم کلاس داشته باش
من:بله مامی…حواسم نبود معذرت میخوام
مامان:بله دیگه بسکه با دوستای بی کلاستی عادت میکنی دیگه
اخمام رفت توهم
من:مامی چکارم داشتی؟!
مامان:آهان خوب شد یادم انداختی…میخواستم بگم واسه چهارم فروردین اینجا باش…یه جشن بزرگ داریم…هم واسه تو که فارغ التحصیل شدی هم اینکه عمو سعیدت داره میاد ایران
من:من هنوز فارغ التحصیل نشدم که
مامان:مهم نیست…بعداز فارغ التحصیلی اتم من نمیتونم جشن بگیرم میوفته تو مهمونی های دوره ایم
هع
من:خب الانم نگیرین دیگه…من نمیام
مامان:وقت منو تلف نکن…سعید همون بهترین دوست پاپات داره میاد اینجا…و توهم حتما باید تو جشن باشی…تازه به خاطر جشن عروسی دوستات این جشن رو عقب انداختیم که توام باشی پس بهونه نیار چون دفعه بعدی با حسام طرفی
من:باشه مامی….میام
و قطع کردم…حوصله جروبحث نداشتم…این وسط گریه امم گرفته بود شدید چقدر من مهمم واقعا..سقمم سیاس
با موبایلم زنگ خورد…یه نگاه بهش کردم دیدم دایاناس…این خانواده کلا تو لحظات بحرانی پیداشون میشه..اشکام میریخت..اما یه لبخند کوچولو هم رو لبم بود..سعی کردم صدام نلرزه
من:الو سلام
دایانا:سلام خوفی؟!
من:خوفم مرسی تو خوفی؟!
دایانا:منکه عالی
من:پ چی
دایانا:میخواستم یه چی بگم
من:خب بگو
دایانا:ما لباس نامزدیمونو همین امروز گرفتیم
من:….
دایانا:چی شد.؟!
من:فقط میتونم بگم خیلی گ.و.ه ین
دایانا:خیلی ممنون واقعا
من:خواهش میکنم…فقط منتظر تلافی باشین ممنون تر شین
دایانا:اع خب میخواستیم یچی بگیریم تو بعدا ببینی
من:خب همون اول میگفتین اینقد منو دنبال سرتون نمیکشیدین
دایانا:خب چند تاوسیله خوشگل واسه خونه گرفتیم که
من:بهرحال بای بای
قبل از اینکه بخواد بحرفه قطع نمودم
من تلافی کنم حال کنین فقط
تو این گیر و دار دیدم رادوین جلوم وایساده با چشای گرددد…یه سیبم دستش تند تند گاز میزنه…فوضول شکمو…خندم گرفت تو گریه خندیدم که چشماش گرد تر شد..مخل ندادم و
رفتم طبقه بالا ولباس پوشیدم بعدم رفتم بیرون سوار ماشین شدم و اولین جایی که رفتم اسباب بازی فروشی بود یه ماسک وحشتناک گرفتم وتفنگ آب پاش بزرگ بعدم رفتم کنار یه پارک ماشینو پارک کردم و تو ماشین موندم
و خیره شدم به بچه ها….بازی و شوق و شادی بچه ها برام خیلی لذت بخش و آرامش دهنده اس…اینقدر به اونجا خیره بودم و تو فکر که نفهمیدم کی تاریک شد
ساعت ۸شب بود حرکت کردم و رفتم به سمت یه فسفود ویه پیتزا گرفتم و بعد از خودرنش حساب کردم و سوار ماشین شدم بعدم رفتم یه اسباب بازی فروشی و لوازم انتقاممو گرفتم و رفتم به سوی خونه ساعت ده رسیدم….ماشین رو بردم تو پارکینگ و پلاستیک مشکی رو برداشتم و با کمترین صدا به سمت خونه رفتم

که یه صدایی از پشت:تا الان کجا بودی؟!
که باعث شد سیخ وایسم و جیغ بزنم بعدم برگشتم دیدم رادوینه…ای الهی پوووف چی بگم آخههه…وایساده بودم و نگاش میکردم و باز گفت:میگم کحا بودی تا الان؟!
حالا مگه ساعت چنده؟!!…یه نگاه کردم دیدم ۹/۳۰خو مگه چیه؟!
من:به توچه؟!
بعدم کاملا ریلکس رفتم طبقه بالا…نه واقعا دروغ میگم؟!..خوب به تو چه…نه بابامی… نه داداشمی… نه عمویی… نه دایی….نه دوست پسری… نه شوهری اخی الهی اهم اهم همین دیگه هیچکاره نیستی والا…باز میخواستم برم دوش بگیرم بعد گفتم اگه برم حموم رسما میخیسم پس بیخیال شدم و لباس عوض کردم و دست و صورتمو شستم بعدم رفتم طبقه پایین و تخم مرغ درستیدم و خوردم…من میخواستم آشپزخونمو به بالا منتقل کنم اما با رادوین به توافق رسیدیم که همین پایین بمونم و بعضی وقتا براش غذا درست کنم که خیلی درست میکنم اصن…رفتم تفنگ آب پاش رو پر آب کردم و گذاشتم کنار بعدم ساعت گوشیمو روی ۸صبح تنظیم کردم و گرفتم خوابیدم….

……………………….روز بعد……………

مروز از ساعت هفت تا الان که هشت و نیم باشه دایانا هی داره میزنگه…منم جواب نمیدم چون…میخوام فک کنه خوابم….وووی که چه خوش بگذره…منم الان تفنگ به دست پشت پنجره تو پذیرایی ام که وقتی اومدن کمین کنم دایانا رو بترکونم هنوز که نیومدن….البته یه چیز خیلی جالب وجود داره اینکه…من با بلوزشلوار صورتی با ماسک وحشتناک و تفنگمم که تو آشپزخونه اس…آخه مطمعنا دایانا اول پذیرایی رو میگرده…بسکه من نقشه هام از تز پذیرایی عملی شده…چه کنم دیگه پذیرایی بزرگه کلیم مبل توشه جا برای قایم شدن زیاده😁…دلیل اینکه بعد میاد تو آشپزخونه اینه که من حتما باید صبحانه بخورم چون اگه نخورم یا بعدش ضعف میکنم یا معده درد میگیرم…اوه اوه اومدن سریع پریدم تو آشپزخونه و پایین اپن پناه گرفتم…دایانا و آریانا هم که کلید خونه رو دارن اومدن تو…
دایانا:اه بمیری آریانا نخند بگرد پیداش کن این بد تلافی میکنه ها
آریانا: خخخ مگه مریضی سربه سرش میزاری آخه
دایانا:حال میده جون تو
آریانا:پس حقته
دایانا:ای کوفت..اینجا نیست یا خوابه یا تو آشپزخونه
بعدم صدای پاشون.ایولللل
یه جفت پا دیدم و پریدم جلوش که صدای دوتا جیییییییییییییغ بنفش بلند شد…ای واییی آریانا جلو بود که…حالا چرا جیغه تمام نمیشه…
من:بسه دیگه
دایانا و آریانا:جیییییییییییییغ
آهان ماسکه رو نکندم…اع چه آیکیو پایینن اینا خوب منم بابا…ماسکه رو کندم و جیغ اونا تمام شد بعد یه دفعه همزمان حمله کردن سمتم منم در رفتم نتونستم تفنگو بردارم البته کاش تفنگ بود مسلسل بود بابا…یعنی به زور برش میداشتم…آریانا پرید سر یخچال من هنگ مونده بودم میخواد چیکار کنه که دیدم با ایوان شربت اومد سمتم منم چون دیر فهمیده بودم نتونستم فرار کنم و لیوانه خالی شد روم….نامردا خیلی یخ بود منم حمله کردم سمت یخچال دایانا که همچنان هنگ اون ماسکه بود وایساده بود..آریانا هم میدونست کله خرابم میخواست فرار کنه لیز خورد رو شربتا وافتاد منم سریع پریدم دوتا تخم مرغ برداشتم یکی کوبیدم تو سر دایانا…آریانا هم که انگار تفنگو دیده بود میخواست برداره که من تخم مرغمو پرتاب کردم تو صورتش مه البته صاف خوردا…این نشون گیریمم نتیجه دمپایی بازیمونه 😁….بعدم شیرجه رفتم سمت تفنگ و دایانا که میخواست تخم مرغ برداره رو مورد شلیک آب قرار داده و او را دچار آب خشککی قرار دادم…یعنی دست تو هوا موند…دایانا که قشنگ خیس شد…شلیک مردم تو صورت آریانا که داشت با چندش تخم مرغ هارو پاک میکرد…آب تفنگه که تموم شد پریدم تو سرویس بهداشتی که آبش کنم اونام به دنبالم…درو قفلیدم و شیر آب باز کردم تا پرش کنم سعی میکردم سریع اینکارو انجام بدم چون اوندوتام بد شیطونایی هستن…اما در که باز کردم سرتا پا خیس شدم انگار طولش دادم اونام با ستل آب پشت در و نیششونم الان باز…منم تفنگ و گرفتم بالا که جیغ زدن و هر کدوم از یه طرف در رفتن منم به دنبال دایانا…که وسط راه سه تای متوقف شدیم…نه واقعا چرا نمیشه اینارو بندازیم بهشون بعد بفهمن عجب بدبختن که گیر اینا افتادن…بله درست حدس زدین…سه تنفگ دار جلومون وایساده بودن و هنگ نگاهمون میکردن…البته انگار از خواب بیدار شده بودن…موها هپلی با شلوارک و بدون لباس…چشماهم مه به زور باز شده بود البته از ما بهتر بودن…سه تا موش آب کشیده با تخم مرغ و پوست تخم مرغ…منم که با ماسک بر گردن و تفنگ اسباب بازی بزرگ قرمزوزرد….یه خورده همو نگاه کردیم بعد حالا بخند کی نخند….پهن شده بودیم اصن

وقتی خنده هامون تموم شد
ما دختراهم که همه سقف و نگاه میکردیم
من:شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟!
آرین:صبح بخیر
آریان:ممنون از مهمانوازی زیباتون
من:شرمنده من میزبان نیستم
آرین:اره اینو راست میگه
من:البته که راست میگم
رادوین:سقف و داشته باش
من:سقف و دارم شما خودتو نیگا کن
رادوین یه نگاه به خود یه نگاه به بقیه بعد کوبید تو پیشونیش و الفرار
آرین:اوااا مادرررر این چرا اینجوری کرد؟!
دایانا:خدایا یه عقلی به این بده یه پولیم به من
آرین یه نگاه به خودش کرد یه نگاه به ما سر به سقفان بعد خیلی عادی گفت:عزیزم به فکر خودتم…تو زندگی مشترک به دردت میخوره
من پاورچین پاورچین صحنه ۱۸+رو ترک نماییده و با خنده ای شیطانی به سوی اتاقم رفته تا لباسم را عوض نمایم
الهی بمیرم که خاله این چهارتا جوون رو به ما سپرده(یعنی من و رادوین)تا نرن توصحنه ۱۸+ اما ما هم سر همین صحنه ها الفرار میزنیم…بذا راحت باشن بابا…البته آرین که اصولا راحته چه ما باشیم چه نباشیم…من خودم راحت ترم برم…آریان هم از اون مارموزای روزگاره…یعنی میگنا از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد راست گفتنا …میرن یه جایی قایم میشن و به کارشون میرسن که من عمرا نمیتونم بفهمم کجان…یه بارم امتحان کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم خودمو ضایع نکنم…شیش تایی تو نامزدی نباشن صلوات😂😉…یه شلوارک که فقط یکم ساق پام مشخص بود پوشیدم با تاپ و روپوش روش که خاکستری بودن….موهامو سشوار کشیدم وشونه زدم و آزاد ریختم دورم…یعنی قشنگ دورم پوشیده شده بود…یکی از پشت منو میدید فک میکرد یه ذره پا با مو داره رد میشه…خلاصه فک کنم زیاد طول دادم برم ببینم چه خبره…باز سر خوردم از نرده ها و رفتم پایین که دیدم دایانا وآریانا دارن میان بالا…با چشم غره از کنارم رد شدن منم نیشمو باز کردم…خودشون میدونن تلافی میکنم دیگه الان مساوی هستیم…حالا اینو بیخی من الان دارن غصه لباسایی که میپوشن و غارت میکنن میخورم…فک منم فردا پسفردا باید برم برا دزدی😂…رسیدم تو آشپزخونه و دیدم رادوین با تیشرت شلوار راحتی که مشکی هم بود چایی میدرسه…منن دستمو محکم کوبیدم رو میز که تو جاش پرید بعدم یه نعرهههه زد…اوه اوه آبجوش ریخت رو خودش…با چشمای گرد و قیافه سرخ برگشت طرفم که لبامو جمع کردم تو دهنم میخواستم بپوکم از خنده…هی میخواست یه چیز بگه اما جلوی خودشو گرفت یه نفس عمیق کشید و……منم پوکیدم از خنده…با چشمای گرد نگام میکرد
رادوین:از عمد بود
من:خ..وب…ه‍…ه‍..ررر…چیز…ی..تلا..فی..دارههه
نمیتونستم جلو خندمو بگیرم…
رادوین:یه تلاقی من به تو نشون بدم کیف کنی…
بعدم ریلکس کتری رو گذاشت سرجاش و یه دفعه حمله کرد سمتم منم با یه جیییییییییییییغ بنفش فرار کردم….اینقد دور خونه دویدیم تا من خسته شدم. آروم میدویدم…برگشتم ببینم کجاس که ننیدونم این میز صاب مرده از کجا پیداش شد که لنگ ما گیر کرد بهش و به کمر محکم اومدم رو زمین…هم انگشت کوچیکه پام فجیح درد گرفته بود هم کمرم…درگیر درد همینا بودم که دیدم یه جسم سنگین پرت شد روم…آییی ننهههه…این چیه؟!..کیه؟!..من کیم؟!…فک کنم در شرف غش کردنم…چشمامو که از زور درد بسته بودم باز کردم که یه جفت چشم آبی عسلی و… کاملا متعجب جلوم دیدم…فک کنم رادوین نتونسته ترمز کنه پرت شده روم…
من:آخ ننه…نمیخوایی پاشی…نکنه فک کردی پَروزنی..پاشو له شدم…یه لبخند شیطانی زد و وزنشو از روم برداشت…منم فک میکردم میخواد پاشه اومدم بشینم رفتم تو بغلش…شانس آوردم گرفتم وگرنه مماخم له میشد…داشتم میرفتم تو حس که یه انگشت رفت تو پهلوم…بعد چندین انگشت شد و من فهمیدم دارههه قلقلکم میده…جیییییییییییییغ بلند شده بود جیغ میزدم….با داد و بیداد میگفتم ولم کنه که فقط میخندید…
من:وایییی ولمممم کن…..رو آب بخندی بیشورررر….
اما انگار نه انگار…اشکم در اومده بود از شدت خنده زیاد…شدید قلقلکی ام…
فحش میدادم میخندید…موهاشو میکشیدم میخندید…بیشرف محکمم گرفته بودم نمیتونستم فرار کنم بعد چند دقیقه دیدم الان شرفم میره کف پام…
من:تو…رووو..خدااا…ولم کن…هر چی بخوایی میدمت
دست از قلقلک برداشت و گفت:هرچی؟!
دیدم مشکوکه گفتم:ببین خجالت بکش اصن ..من و تو کی اینقدر راحت شدیم..
رادوین:هرچی!؟
من:نه
باز شروع کرد قلقلک دادن که…
من:باشه باشه
رادوین:کل امروز هر چی بگم باید انجام بدی
من:چییییی!!!؟
رادوین:همین که شنیدی…ببین زیرشم نمیتونی بزنی چون در حضور حضار متحرم قول دادی..
یه نگاه کردم دیدم بچه هام هستن و دارن میخندن
واییی که آبروم رفت…سریع گفتم:باشه باشه زیرش نمیزنم
اما عجب غلطی کردم گفتما….چونده دقیقه بعد داشتم میز صبحانه میچیدم…اون بیشعورام میخندیدن…بزار دارم براااااتون…

خواندن پارت 5

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتا زناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10018
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.