| Thursday 22 October 2020 | 00:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 3)

خواندن پارت 2

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 3)

آتاناز

فک کنم از قیافم معلوم‌میشد فوق العاده عصبانیم چون رادوین سعی میکرد خندشو کنترل کنه…اومد وایساد اونر تخت و شروع کرد به باز کردن دکمه هام…هر چی بیشتر باز میشد چشمای اونم باز تر میشد…بدبخت فک نمیکرد من چیزی نپوشیدم…میخواست منو اذیت کنه الان خودش ضدحالی میخوره… قیافه ام از اعصبانیت و خجالت قرمز که هیچ رو به سیاهی میزنه…یه سرفه کرد و سرشو انداخت پایین تا گوشاش قرمز شده بود اول فک کردم خجالت میکشه ولی با دیدن لرزش شونه هاش فهمیدم داره میخنده ناکس…زهرمار بشین به حرص خوردن عمه ات بخند…دلم میخواست گیسای خودمو و پیرزنه و موهای رادوینو با هم بکنم…ای خدااااا…ایندیگه چه بدبختیه یکم با شالم بالا تنمو پوشوندم…اونم سره پمادو باز کرد و تقریبا نصفشو خالی کرد تو دستش… دستاشو مالید به هم…همینکه دستش بهم خورد دو متر پریدم هم قلقلکم شد هم دردم گرفت… الیته مورد دومی بیشتر بود… اول با تعجب نگام کرد بعد زیر لب گفت:یکم تحمل کنی عادی میشه
کلمو بتکاندم و هیچی نگفتم اونم شروع کرد اولش بد درد میگرفت ولی کم کم به گفته خودش عادی شد
پیرزنه هی میگفت اینکارو کن اونکار کن که بیشتر کارشو رادوین برعکس انجام میداد و لج پیرزنه رو در آورده بود من یکی که خیلی راضی بودم از قیافه به آرامش رسیده رادوین و لبخند خبیثانه اش هم همین برداشت رو میشدکرد.
اما پیرزنه نزدیک بود پاشه رادوین رو بزنه… ولی رادوین از لج اینکارو نمیکرد آخه بیشتر کارایی که پیرزنه میگفت برای من خوب نبود پیرزنه همچنان داشت غر میزد که پرستار چشم غره ای تشریف آورد…وقتی مارو در اون حالت دید با شوک نگامون کرد و بعد به سمت پیرزنه رفت یه چیزی دوباره تو سرمش تزریق کرد و گفت:مگه من به شما نگفتم بخوابید و زیاد حرف نزنید
پیرزنه:ای مادرجان منو انداختین تو این اتاق تنها وقتی یکیم میارین اینجا نباید باهاش حرف بزنم…مردم مادر
پرستار:خوب شما رعایت کنی زودتر خوب میشی از دست ماهم راحت میشی وگرنه باید بیشتر بمونیا
دیرزنه یه ایش گفت رادوین که با اومدن پرستاره دمغ شده بود نزدیک بود پقی بزنه زیر خنده نیش منم باز شده بود
پیرزنه قرص خوابشو خورد و ده دقیقه بعد با اینکه اصرار داشت اصن خوابش نمیاد به خواب اصحاب کحف رفت یعنی هنگیدم…رادوینم سریع پرید تو سرویس بهداشتی تا دستاشو بشوره و من کمتر خجالت بکشم البته قبلش پانسمان گذاشته بود همونجایی که پماد زده بود تا لباسم کثیف نشه…‌منم دکمه هام رو بستم که درب به ضرب باز شد منم تو جام پریدم و پهلوم حسابی درد گرفت…دایانا با جیغ جیغ های ضعیف و خوشحال خودشو انداخت تو بغلم که ضرفیتم تکمیل شد و نزدیک بود از درد غش کنم…آریانا وقتی دید دارم بال بال میزنم سریع از روم برش داشت و توبیخ گرانه گفت:دیوانه مگه نمیدونی چی شده کشتیش
دایانا:شرمنده نگام کرد و گفت:شرمنده ولی یه خبر غیر منتظره و خوب دارم که اگه بشنوی باورت نمیشه
من:آخ آخ دشمنت…چه خبری!؟

دایانا:یعنی بگم ها باورت نمیشه
من:خوب چی؟!
آریانا(با خوشحالی):مسیح روپیداش کردیم
من:مسیح دیگه کدوم الاغیه؟!
بعدچشمام درابعاددومتربازبشد
من:درووووغ
آریانا:نه راستههههه
من(:حالا تو چرا اینقد خوشحالی..دایاناباید..
که دایانا پرید و دستشو گذاشت رو دهنم و اینجانب از بازگویی ادامه جمله بازماندم..بلی..بلی..البته زیر دستش دارم بال بال میزنم مگه میفهمه الاغ…لبم داغون شد باز…آریانا نیز حواسش نبود چون زخمش ازداخل بودو کسی نمیدیدش…یه دفعه دیدم رادوین اومد تو اتاق و عین وحشیاپرید اینور…چشمام رو بستم تا یه بلادیگه سرم بیادکه دیدم دست دایانا از رو دهنم برداشته شد و یه دستمال کاغذی گذاشته شدرو دهنم…چشمام رو باز کردم که دیدم رادوین سرزنشگرانه دایانا رو نگاه میکنه…
دایانادرحالی که سرش انداخته بودپایین گفت:شرمنده
من:اوخ..اوشکول نداره…تو که نمیدونستی…خوب خوب..مسیح رو کجا دیدی؟!کی؟!همین امشب؟!کجا؟!باهاش حرفم زدی یاچشمت خورد فقط!؟باهاش حرف زدی نگفت چندساله اومده اینجا!؟چیکار میکنه!؟برا چی اومده؟!کی اومده؟!اصن تو رو شناخت؟!؟
آرین:اووووو عمو یه نفس عمیق بکش…خفه شدی
این چرا یه دفعه پسر خاله شد…نکنه؟!
مشکوکانه نگاش کردم که چشمک زد و زیر لب گفت:اره
من:مرگ من!؟
آرین:اره…مرگ تو..
من:کوفت…مرگ خودت…مرگ عمت..نکبت…دایانا خودشه؟!
دایانا:ارههه…منم باورم نمیشد فکرمی کردم داره سربه سرم میزاره ولی نمیدونی که همون آرین خر و شر و شیطون خودمونه البته خیلی بدتر…قبل از اینکه پیدا بشه دعا میکردم پیدا شه الان میگم کاش پیدا نمیشد
منکه غش کردم خخخ
آرین( دست به سینه):خیلی ممنون واقعا لطف داری…تو هم همون مغز فندقی که بودی.. هستی…آخه خر من اگه مسیح نبودم یا باهاش در ارتباط نبودم آیا میتونستم چنین اطلاعاتی بدم؟!
دایانا داشت خیره خیره و با اعصبانیت نگاش کرد
اینا هنوز نیومده دعوا دارن خخ
همیشه همین بودن…الان مطمعن شدم خودشه
آرین رو کرد به من و گفت:نمیدونی که یه کتک مفصل تو ماشین خوردم
من:خخخخ وایییی خدا چقد من با تو کار دارم
آرین:اواخاک بسرم‌..من با تو کاری ندارم
من:درد منحرف بیشخصیت…میخوام سوال پیچت کنم…
آرین:خودت منحرفی…مگه من غیر از این گفتم…منظورم همین بود مفسد الفی العرض..
من:کوفت…حق با دایاناس همون آرین زبون دراز وبیشعوری
آرین:اه اه شما دختزا چطونه تا کم میارین انگ میچسبونین به من..
آریانا:میگم آرین هر چی فک میکنما آخرین دفعه که خیلی خوب فارسی صحبت میکردی یه جوری بودا…چه جوری اینقد پیشرفت کردی..خیلیم خنگ بودی یاد نمیگرفتی که
با این حرف آریانا رسما پوکیدیم
آریان:خخ..تا یاد گرفت بیچاره شدیم..خیلی خنگه..بازده یشم خیلی کمه
آرین زد پس کله آریان وگفت:مثلا رفیقیما
آریان: خوب آدم باید طرف حق باشه
خخخخ بعد از اتمام خندیدنمون گفتم:واییی مسیح چی شد اومدی اینجا؟!
آرین:ناراحتی؟!برم؟!
من:درد آدم باش…بگو تو روخدا من دارم میمیرم از فوضولی..!
آرین( با یه درد تو چشماش):هیچی دیگه منو به زور از اینجا بردن منم اونور لج کردم و دوسال مدرسه نرفتم وقتی دیدم افاقه نمیکنه دوسال رو جهشی خواندم تا الان که دکترا دارم با بچه ها که اومدیم اینجا البته یکم مونده ها ولی خوب
من:اوهوم…اسمت چرا شده آرین؟
مسیح با یه لبخند آرامش بخش:آخه مسلمون شدم ولی از اولش چون جلف بودم آرین گذاشتم
یه خنده ی آروم کردم و دیگه چیزی نگفتم
مسیح قبلا همسایمون بود یه چندسالی اومده بودن ایران و شرکت و کارخونه اشون رو آمریکاگذاشتن و اومدن…دوستای خیلی خوبی بودیم و مسیح دایانا رو دوست داشت دایانا هم همینطور ولی هیچکدوم نمیدونستن هر دو هم به من گفته بودنا ولی من پیش هیچکدومشون بروز ندادم بنظرم باید خودشون اعتراف میکردن تا قدرشو بیشتر بدونن…و اینکه مسیح.مسیحی بود و عشقشونم چندان نتیجه ای نداشت این شد که چیزی نگفتم حالا نمیدونم مسیح همچنان دوسش داره یا نه دایانا برخلاف ادعاهاش که فراموشش کردم امروز خودش رو جلو من لو داد خخ…بعد مادربزرگ مسیح فوت شد و اونا رفتن آمریکا باز برگشتنا اما برای فروش خونه و…مسیح هر چی اصرار کرد نذاشتن بمونه….ما تو۱۰سالگی از هم جدا شدیم یه پسر دیگه هم بودکه اسمشو یادم نیست اونم میشد نوه دوست باباحمید اونم باهامون دوست بود اما خیلی غد و مغرور بود اونم چند ماه بعدش رفت البته اونا ۱۵سال داشت وما دخترا قول دادیم هیچوقت همو تنها نزاریم و تا امروزم بهش عمل کردیم
دایانا:اویی کجایی!؟
من:هان با منی؟!
آریانا: بعله..باشماس..میفرمایند مگه قرار نبود سالم برسی خونه؟!
من(با نیشی باز):خوب نشد…دست منم نبود…میخواستما ولی نشد
دایانا:کوفت هرچی گفتم بزار ماهم بیاییم نزاشتی
من: نه اینکه شما بودین خیلی افاقه میکرد…سه تامون الان راهی بیمارستان بودیم شیش نفر بودن لامصبا
دایانا و آریانا:نهههه

آرین با کف دست زد تو پیشونیش…و این چنین شد که من فهمیدم سوتی دادم فحیح..دایانا یه چشم غره به خاطر دروغ آرین بهش رفت که اونم نیشش رو باز کرد بعد گفت:من میکشم تورو آتاناز
من:نه توروخدا…خوب من چه میدونستم اینجوری میشه
آریانا:منکه گفتم سالم برسی که هیچ نرسی چی؟!
من(با نیشی باز از شرمندگی):هیچی
آریانا):کوفت
من:خوب بابا اگه شماها میومدین هممون آش و لاش افتاده بودیم اینجا کی از من مواظبت میکرد
دایانا:خاک…مارو میخوایی فقط برای این
من:خخ نه باو…شوما عزیزون دلمین
آریانا:خخ فدا مدا…خوب کی مرخص میشی ما بیاییم سرشغل شریفمون!؟
رادوین:فرداصبح
من:منکه چیزیم نیست چه دلیلی داره
رادوین:برای اطمینان بیشتر از سلامتیت
من:اوه من از بیمارستان متنفرم نمیمونم
رادوین:مجبوری
من:نوچ نیستم…با رضایت خودم میرم
رادوین:من نمیزارم
من:من میخوام…با رضایت خودم میرم
رادوین شونه هاشو انداخت بالا
من:آریانا مرگ من پاشو برو ببین دکتره نیست بیاد منو معاینه کنه…من برم نمیخوام بمونم
آریانا:نه عزیزم شما میمونی تا فردا
من:ایشش…دایانا تو پاشو توروخدا
دایانا:نوچ نوچ نوچ…از من نخوا نمیشه
مث گربه شرک زل زدم به آرین که خندید و گفت:باشه الان میرم
من:ای قربون..
رادوین:زحمت نکش خودم دکترشم نمیزارم
اوه اوه
آربن:تو مگه جراح داخلی نیستی
رادوین:نه هنو تا آوردن مدرک تخصصم اینجا جراح نیستم
آرین:آهان
من:چیو آهان…قرار بود با دکترم بصحبتیا
رادوین:نمیشه…اومدی و خونریزی داخلی داشتی…یقه منو میگیرن
من:بابا با تعهد و امضا خودم میرم تازه هم عکس گرفتین…هم سونوگرافی بردین دیگه چه خونریزی…
رادوین:باشه ولی دوباره باید معاینه شی بعدش میتونی بری
ای بابا…لجباز خر
بچه ها با خنده از قیافه من از در اتاق رفتن بیرون تا منو معاینه کنه…یعنی اگه کارم گیر نبود میدونستم چیکارش کنم اه اه
رادوین خیلی خونسرد دکمه های مانتومو باز کرد
با دستش نقطه ای که ضرب دیده بود لمس کرد که دردم گرفت و صورتمو جمع کردم گفت:درد داره؟!؟
من:اخ..اره
دستشو از محل ضرب دیدگی دور میکرد و هی میپرسید
زل زده بود تو چشمام منم جوابشو میدادم…انگار تاجاهایی که کبود بود درد داشتم

رادوین در حالی که به سمت در میرفت گفت:بهتره بمونی…ولی میرم تا برگه مرخصیتو بگیرم
آخ جوووننن همیشه از بیمارستان متنفر بودم شاید به خاطر همین بود که با رتبه خوبمم رشته پزشکی نخوندم و روانشناس شدم….همیشه دوست داشتم مشکل دیگران رو حل کنم…با رفتن رادوین بچه ها اومدن داخل و همه به غیر آریان شروع کردن مسخره بازی و منو خندوندن و بعضی وقتا پهلو مم درد میگرفت و آخم بلند میشد باعث خنده جمع میشد…هممون خوشحال بودیم…بعد از ربع ساعت رادوین هم اومد و از بچه ها خواست تا برن ماشین رو بیارن دم بیمارستان…آرین و آریان رفتن و آریانا و دایانا موندن و اومدن کمک کنن رو صندلی چرخ دار بشینم ولی دردم گرفت و نتونستم…رادوین بغلم کرد و گذاشتم رو صندلی همینطورکه نشستم ضعف رفتم از درد… رادوین دستپاچه منو برداشت… خخخ دربرابرش مث نی نی شم منو گذاشت رو تخت و گفت: دیدی گفتم بمونی تا صبح بهتره
من:من از بیمارستان بدم میاد
رادوین:بدت میاد کع بدت میاد…موندنت بهتر از ناقص شدنته
…تعجب کرده بودم..ای بابا این چرا الکی نگرانه منه…مگه ویکاره شم ایشش
البته الان این چنین شد که بنده در بغل رادوین دارم حمل میشم به سوی ماشین…هر کی رد میشه یه جوری نگاه میکنه البته به غیر مردم عادی چون داغون بودم دیگه اونا میدونستن یه مشکلی هست وفکر نیکردن حتما ما یه نسبتی داریم بغلم کرده..پرستارا و دکترا هم میدونستنا ولی تو نسبت من با دکتر جراح آینده و سهامدار شرکتشون رو نمیدونستن…پس یه جوری نگاه میکردن…خلاصه رسیدیم کنار ماشین و بنده نشستم تو ماشین و آریانا و دایانا هم همینطور چون قرار بود اونام بیان پیش من
برای خاله ها هم رو کاغذ توضیح داده بودن که دارن میان پیش من و چسپونده بودن رو در یخچال…و از فردا بیچاره ام چون خاله ها میان خونمون با غذاهای مقوی اما بدمزشون…وقتی سوار ماشین شدیم دیدیم که آرین و آریان دارن میان سمت ماشین و رادوینم رفت سمتشونو و دارن باهم میصحبتن

یه ده دقیقه ای صحبت کردن و بعد اومدن آریان در سمت چپ رو که آریانا نشسته بود باز کرد و نشست…آرین هم در سمت راست رو که دایانا نشسته بودرو باز کرد و اونم نشست البته قبلش دخترا مث چی چسبیدن به هم تا دوتا غولتشنا جا بشن…خخ آریانا همچین چسبیده بود به دایانا و برعکس انگار میخوان باهم یکی شن.
من:اوا شما اینجا چه میکنین؟
آرین:هیچی ماشینو که خانوم پوکوند نشد بیاریمش الانم هر آژانسی میزنگم ماشین نداره یا جواب نمیده و اینکه خسته شدیم و اینک اینجاییم
من:درد تو باز مث من حرفیدی…بعد نیشتو ببند مگه خوشحالی داره
آرین:نه…چیزه..نداره..یعنی خوب داره..نه…نه خوشحالم که جا شدیم ماهم معطل یک آژانس داغون نشدیم..
منم یه نگاه بهش کردم به معنای خر خودتی
بچه ها هم به زور خندشونو نگه داشتن رادوینم ماشین رو روشن کرد و حرکتیدیم به سوی خونه…فقط اول راه ازم پرسید خونه کجاست و منم آدرس دادم که با تعجب چند لحظه نگام کرد…چرا آیاشو نمیدانم…بعد سکوت همه جا را فرا گرفت…رادوینم که با آرامش رانندگی میکرد تا اونا بیشترفیض ببرن نوچ نوچ نوچ به این میگن همکاری…آخه تند میرفتی نیم ساعت میرسیدی با آرامش ۴۵دقیقه…ربع ساعتی گذشته بود که دیدم حوصله ام داره سر میره
به دایانا گفتم:خوب بگو ببینم چجوری آرین رو زدی!؟
دایانا تو ایکی ثانیه خودشو شوتید جلو وگفت:وایییی نمیدونی
که صداش با خنده آرین و رادوین قطع شد برگشتیم عقب رو نگاه کردیم البته من از آیینه نگاه کردم
مث اینکه دایانا طبق معمول به خاطر هیجانش خودشو پرت کرده تا بتعریفه آریانا رو هول داده …آریانا اومده پخش شه کف ماشین که آریان صفت کمرشوچسبیده…الهی یه صحنه عاشقانه بود که نگو و نپرس فقط…آریانا و آریان هی تغیرر رنگ میدادن…زرد میشدن..قرمز میشدن خلاصه خیلی باحال بود خخخ
آریانا که به خودش اومد خواست سریع خودشو از بین دستای این یارو دربیاره که باز افتاد رو دستای آریان و آریان هم که آمادگی نداشت با کله رفت تو صورت آریانا و یه صحنه خفن درست شد…همه درجا خفه شدیم…حالا یکی بیاد اینارو جدا کنه…آریانا که قرمز کرده بودو نزدیک بود بزنه زیر گریه ولییییی آریان خر همچین عاشقانه زل زده بود بهش و با لذت نگاش میکرد که کفم برید و تاید شد….با سرفه رادوین.آریان خیلی آروم جدا شد و آریانا رو کشید بالا و گذاشت رو صندلی دهن من و دایانا که در ابعاد یه متر باز شده بود نیز بسته شد… حالت چشمای آرین هم از نلبکی به معمولی تغیر سایز یافت…دایانا مث بچه مظلوما نشست سر جاش…هممونم مث چی خندمون گرفته بود و مثلا میخواستیم عادی نشون بدیم همچیوکه…
دایانا:چیزه…اممم..میدونی..چیزه منو میشناسی دیگه …آخخخخ الاغ میخواستم معذرت خواهی کنم چرا نیشگون میگیری
و این چنین شد کع ماشین رسما رفت رو هوا حتی خود آریانا هم میخندید و موضوع ختم بخیر شد
باز ماشین را سکوت فرا گرفته بود که یه دفعه دایانا یه اه گفت و خودشو انداخت تو بغل آرین و نشست تو بغلش
آریانا و آریان رسما هنگ کرده بودن از تعجب
من با نگام بهش میگفتم خاک ور سرت
رادوین پوکیده بود از خنده
دایانا یه لبخند ملیح داشت که البته درش یه دلم میخواد هم نهفته بود
آرین با تعجب و ذوق مرگی
خخخ مرده بودیم فقط
من:دایانا…خواهرم…جات راحته
دایانا:راحت راحت که نه…یه خورده صفته ولی من بچه قانع ایم
من:تعارف نکنیا
و همزمان با من آرین یه چیز در گوش دایانای پرو گفت که بچم سرخ و سفید شد
آرین هم بد فلزش خرابه ها میتونم حدس بزنم میگه( رو زانوم نشستی بیا بالا تر جاش نرم و گرمه(این حرف آرین هس به من چه خودتون منحرفین))
اینقد خوشم میاد آرین فقط حریف دایانا میشه…اصن جگرم خنک میشه…بعد از اون حرف دایانا اومد بشینه سر جاش …(حالا من نمیدونم دقیقا اون حرفو زد یا نه ولی میدونم تو همین مایه هاست)..که آرین دودستی وصفت چسبیدش واز اون موقع در گوش این حرف میزنه و سر به سرش میزاره دقیقا تا درخونه همین بساط بود خنده آرین جیغ دایانا… خخخ با اینکه نمیدونستیم جریان ویه ولی ماهم غش میکردیم اصرارم میکردیم بگن آرین میخواست بگه دایانا رو بچزونه دایانا نمیزاشت
وقتی رسیدیم دایانا پیدا شد یه لگد محکم زد توی پای آرین و د درو خخخ

آرین هم یکم وایساد آخ و اوخ کرد وبعد لنگون لنگون افتاد دنبالش…آریانا کلیدرو از کیف من در آورد و رفت درو باز کنه و آریان به دنبالش…آریانا به کمک آریان در بزرگ حیاط رو باز کردن و ماشین داخل شد و از سنگ فرشا گذشت و رسید دم خونه و پیاده شد و منو بغل کرد و رفت تو خونه که آریانا درو باز کرده بود….منو به سمت سالن پذیرایی برد و گذاشت رو کاناپه بزرگی که اونجا بود… بعدم خودش نشست مبل کناری و آریانا هم مشغول پذیرایی شد…وقتی پذیرایی آریانا تموم شد نشست کنار هم و ما مشغول حرف زدن شدیم و داشتم توضیح میدادم که چی شد اینجوری شد و آریانا و رادوین و آریان اعتقاد داشتن بریم از اونا شکایت کنیم…بعدش شاید باز این خطا رو انجام بدن یا شایدم انجام دادن تاحالا وقرار شد بعد از خوب شدنم اینکارو انجام بدم…خلاصه مشغول حرف زدن بودیم که ذفعه در خونه به طرز فجیحی باز شد وآرین پرید تو البته دایانا رو کولش بود و جیغ جیغ میکرد و آرین هم میخندید ماهم متعجب بودیم
آرین نزدیک مبل سه نفره رو به که شد خودشو انداخت رو مبل و آخ دایانا بلند شد
آرین:میگم آتاناز چه مبلایی نرم و خوبی دارینا…از کجا گرفتی؟!..خوشم اومده…منم برم بخرم
دایانا:آخخخخ…بلند شو نکبت..مث مبلای عمت بخرررر…پاشوووو له شدم غولتشن
آرین:نوچ نوچ نوچ مبلاتون حرفم میزنن ها
من:پاشو کشتیش
آریانا:پاشو ببینم خواهرم خفه شد…تو باز شروع کردی
آرین یه نگاه شماتت بار به دوستاش انداخت و گفت:یکم یاد بگیرین…هعی خدا مردم چه شانسی تو دوست دارن
دایانا:دارین که دارن پاشو ببینم
خخخ دایانا بین آرین و مبل گیر کرده بود وهرکار هم که میکرد نمیتونست فرار کنه…آرین هم تکیه نداده بود بهشا فقط یکم وگرنه له میشد
بلاخره آرین رضایت داد و پاشد دایانا هم خانوم واربلند شد ولی بعدش یه جیییغ بلند دم گپش آرین زد و فرار کرد و اومد سمت من…حالا منم عی میترسیدم اینا بیوفتن رو من تو موقعیت های حساس جیغ میزدم و آریانا هم تشر میزد بشینین بابا اما مگه گوش میدادن…
یه دفعه رادوین:اه بشینین ببینم…چقد اذیت میکنین
هممون شوکه برگشتیم سمتش دیدیم خونسرد نگاه میکنه بهمون آرین و دایانا خیلی مظلومانه نشستن رو همون مبل سه نفره روبه رو …و منو آریانا هم خودمونو جمع کردیم یه چند دقیقه به همین منوال گذشت مه یه دفعه رادوین پوکید از خنده…هممون هاج و واج داشتیم نگاش میکردیم..اونم یه نگاه به ما میکرد و بدتر غش میرفت..ن
فس نفس زنان از شدت خنده گفت:خخ..خخ..ماشالله چه حذب..به ای دار..م
آریان زد پس کله اش و گفت:درد سکته کردیم تو خوشحالی… با این صدای نکره ات و داد خفنت خاک تو سرررر
تهش صداش نازک کرده بود ومیگفت و حالا نوبت ما بود بخندیم خخخ اینم شیطونه ها برخلاف چیزی که تا الان نشون میداد

آتاناز

خلاصه تا موقع رفتنشون خیلی خوش گذشت…یه چیز دیگه هم امشب منو خیلی خوشحال کرد اونم این بود که آرین یا همون مسیح خودمون هنوز دایانا رو دوست داره و برعکس…من واقعا براشون خوشحالم…البته باید ته وتو نگاه های عاشقانه آریان به آریانا رو در بیارم.
اونشب بنده به کف زمین منتقل شدم اونم با هزار بدبختی آخه به خاطر شلنگ تخته هایی که موقع خواب هوا میکنم بود…فقط مونده بود نصفه شب خودمو از کاناپه بشوتم پایین و یه مرض دیگه بگیرم…این خل هام که زورشون نمیرسید منو ببرن بالا و این چنین شد کمردرد هم به دردام اضافه شد البته بهتراز پرت شدنم بود…اون دوقلوهای افسانه ای نیز بدون عذاب وجدان رو کاناپه تخت شو خوابیدن…منم بعد کلی فحش به جا گوسفند شمردن خوابیدم
ندا:دروغ میگه اول از همه خوسبید
من:درد…ضایع کن
حالا این خوددرگیریو بیخیال…الان ساعت امممم ۱۱:۴۵دقیقه صبح میباشد…دقیقا یه ۴۵دقیقه پیش بیدار شدم ولی هنوز خودمو زدم به خواب…خاله ها خونه ما هستن…میگین چه ربطی به خاله ها داره؟!الان میگم
خاله ها مشغول درست کردن سوپ قلم گاو و سوپ خروس (تا جایی میدونم میدن یه زاعو بخوره شیرش بیشتر شه حالا اینا چرا میخوان بدن من بخورم رو نمیدونم)و چند نوع سوپ پیف پیف واه اه وهستند…اینجانب بایدظهر اینا رو بخورم…اینو بیخی الانم منتظرن من پاشم که به همراه موج نصایحشان منو بشوتن سرمیز صبحانه وهی بچپونن تو حلقم و اگه نمیخوردی اول با ملایمت بعد با زد و خورد البته کلا زد٬ به خوردت میدن…تجربه کردم که میگم.
دارم نقشه میکشم چطوری از خوردن اونهمه غذا و…فرار کنم…ای درد بگیرین دوقلو های افسانه ای خل که در رفتین…بیشورا الهی شورتون بدم راحت شم والا…
خاله ستایش(مامان دایانا):آتاناز اینقد خودتو اون زیر الاف نکن…نقشه هم نکش تا تهش باید بخوری.
خاله نیایش(مامان آریانا):اوهوم راست میگه تازه به نفعته زودتر بیایی وگرنه بیشتر هم میشن
ای خدا میگم این دوقلوها به کی رفتن به مامانشون دیگه…چه تیزن اینا یا شایدم من خیلی ضایع ام.
ندا:خو معلومه تو
من:ببند گاله رو
به هر حال پتو رو زدم کنار وسلامیدم بعدم به کمک خاله ها دست و صورتم رو شستم و سرویس بهداشتی رفتم…بعد منتقل شدم سرجام و الانم در حد بنز خوردم دارم میترکم ولی تموم نمیشه لامصب…خاله نیایش با قاشق چوبی وایساده بالا سرم خاله ستایشم همچنان آشپزی میکنه و فک من از خوردن میجونبه اونا از نصیحت و دعوا و.
یعنی یاد این میوفتم ظهر از آنچه که فکر میکنید به شما نزدیک تر است دلم میخواد محو شم از رو کره زمین.
بعد از خوردن صبحانه داروهامم خوردم و پمادامو هم خاله نیایش زد بعدم با گوشیم ور رفتم و کتاب خوندم تا ساعت۲که آریانا و دایانا اومدن و مشغول غذا خوردن شدیم…البته واسه من سوپ بود آخه مگه من سرما خوردم هرچیم میگم تو گوششون نمیره که…آریانا و دایانا هم ماکارانی خوردن..ای خداااا…بعد از ناهار که همون تو پذیرایی کنار من خورده شد خاله ستایش مجبورم کرد بخوابم البته چه خوابیدنی اول که با آریانا و دایانا چشم وابرو میومدیم و از دور مسخره بازی در میوردیم و میخندیدیم که خاله اونا رو شوتید بالا تو کتابخونه تا درس بخونن بعدم ازشون میپرسه تا از زیر کار در نرفته باشن…خاله ها عجب دیکتاتورهایین ها… منم الان دارم ترک دیوار میشمرم تا خوابم ببره شمردن گوسفندا هم تموم شد که اومدم سراغ ترک دیوار…ساعت طرفای۵بود که خاله به سراغم اومد و خواست یکی از اتاقای پایین رو انتخاب کنم تا وسایلم رو بیاره پایین منم اونی رو که بغل دستشویی بودانتخاب کردم تا راحت باشم…و لباسام و کتابامو و جزوه هام و لب تاپم ومسواک و وسایل شخصیام و… به اونحا منتقل شد
منم تو این مدت به کمک خاله نیایش رفتم حموم وقتی از حموم اومدم یه بلوز شلوار صورتی که پر قلب کوچولو قرمز بود پوشیدم یه شال ستش هم انداختم…چه کنم کودک درونم بیش فعاله هنو…عمو ها قرار بود بیان ومناسب بود…غریبه نیستن که…موهامم دم اسبی بستم و باند پامم دوباره بستم واومدم بیرون…خداروشکر پهلوم فقط زمانی که دست میگرفتی درد میگرفت و موقع راه رفتن فقط خیلی کم درد داشتم…
ساعت۸:۳۰بود که زنگ خونه زده شد و عموها به همراه رادوین و آریان و آرین اومدن…با تعجب نگاشون میکردم که آریانا:ضایع بازی در نیار مامان و خاله دعوت کردن برای تشکر
من:آهان..پس چرا به من نگفتین
دایانا:آخه ماها تنها نشدیم که
من:اوره راست میگی…حالا چرا خاله ها نگفتن
آریانا:شاید یادشون رفته
من: واییی….بچه ها لباس منو
یه نگاه به من کردن و همزمان پوکیدن..د بیا مثلا میخواستم ضایع نشه و اینا کمک کنن برم عوضش کنم بدتر شدکه
خاله ها با تعجب و خنده نگام میکردن
آرین رسما پوکیده بودازخنده
آریان سعی میکردنخنده
و عموها لبخندملیح میزدن
تنها کسی که بدون عکس العمل خاصی نگام میکرد رادوین بود اونم خیره خیره

یه لبخند ژکوند زدم اومدم برم بالا که خاله با صدای لرزون گفت:نمیخواد دیگه…همه دیدیم
بنده با سر پایین افتاده یه سلام دسته جمعی گفتم و نشستم رو مبل تک نفره…یه دفعه آرین پوکید و ولوم صدای خندش که کم بود شد هزااااررر…پشت بندش آریانا و دایانا و خاله ها و عموها به همراه آریان زدن زیر خنده…فقط رادوین نمیخندید که اونم برام سوال بود…
بعد ده دقیقه دیدم نه بابا اینا تمومش نمیکنن خندشون که میاد تمام بشه… هی نگاه میکنن بهم میخندن..
خیلی مظلومانه گفتم:ای بااباا چیش خنده داره…چرا میخندین آخه..
خندشون تموم نشد هیچ بدتر پوکیدن…تنها کسی که نمیختدید رادوین بود…بعدش دقت نمودم ببینم چرا نمیخنده دیدم زل زده به من و چشماش پراز خنده اس…خوب عمو توهم باز بخند بهتر از پوکیدن که…خیلی طلبکارانه زل زدم به آرین چون اون زل میزد بعد میپوکید بقیه هم به همراش…خندشو خورد و با صدای لرزون گفت:خوب خیلی بامزه شدی…یعنی شبیه بچه های سه چعارساله گوگولی مگولی شدی که آدم دلش میخواد لپشو بکشه…البتع این نکته رو هم اضافه کنم از اون قدبلنداشی و قهقع اش رفت هوا
من:😐😐این چنین نگاش کردم که خودشو جمع کرد یه سرفه مصلحتی زد
ندا:آخی الهی بچم چه جذبه ای داره
من:بوسسس
ندا:جلل الخالق
بیچاره ندا بسکه تحویلش نگرفتم تعجب کرد

من:چقد تو میخندی اه اه
آرین:دلم خواست به توچه
خاله نیایش:بچمو اذیت نکن گناه داره
من:قربون دستت خال..
خاله نیایش:کی با توعه منظورم اینه…آرین رو اذیت نکن
آرین واسم چشم ابرو اومد منم براش چشم غره رفتم
من:خاله خیر سرم من چلاقم…بعدم بعله خاله جون دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار
خاله نیایش:اولا تو از منم سالم تری ثانیا آرین کهنه اس
من:خالللههه..
که خاله خندید و چشمک زد منم خندیدم آرین پاشد و رفت وسط خاله ها نشست…اول خاله نیایش و صفت ماچش کرد که عمو سجاد نیم خیز شد و گفت:پدرسوخته تو باز پیدات شد
آرین چشمک زد و گفت:اره عمو…البته الان زورم زیاده تا دلم بخواد زنتو بوس میکنم
بعدم یه بار خاله نیایش و دوتا بارهم خاله ستایش رو محکم بوسید و این شد سرآغاز یه کشتی وسط پذیرایی خخخ
دوتا عموها ریخته بودن سر آرین آی بزن بزن…منم با خوشحالی عمو ها رو تشویق میکردم…آرین هم حرص میخورد… خاله ها و آریان و آریانا با خوشحالی میخندیدن و تشویق میکردن…دایانا حرص میخورد یواش تر بزنین…اینکه پاک عاشقه بچه ام لو نده صلوات… عموها انگار نه انگارآی میزدن خخ فک کنم تلافی بچگی های آرین رو هم میخوان در بیارن …تهش رادوین رفت کمک آرین و نجاتش داد…البته بسکه آرین التماس کرد…خلاصه کلی تا شام خوش گذشت و خندیدیم…یادش بهیر بچه گیامونم همینطوری بود…البته آریان و رادوین نبودن…اما آرین خاله ها رو بوس میکرد و عموها الکی الکی باهاش کشتی میگرفتن که تهشم مثلا آرین میبرد… البته اون یارو همون نوه دوست بابا حمیدم بود که میرفت کمک آرین که الان رادوین نقششو داره…حیف که اسمش یادم نیس… شام خوردیم و بعدم بقیه میخواستن برن فوتبال بازی کنن اما به خاطر من موندن خونه و فوتبال دستی بازی کردن…ماهم کلی شلوغ کاری کردیم فقط من بیچاره باسنم خواب رفت بسکه نشستم…ساعت۱۲شب بود که آرین میخواستن برن خاله مجبورشون کرد بمونن و اصرار داشت شبه و خطر داره و خواب میرین و …
آریان زنگ زد مامانش و گفت نمیان و مامانشم با خاله ها صحبت کرد تا نگرانی ش برطرف شد.
مث اینکه آریان مامان و باباش ایران زندگی میکنن و خودش اونور درس میخونده ولی رادوین و آرین کلا خانواده شونم اونجان…قرار شد من و آریانا و دایانا پایبن تو اتاقی بخوابیم که چند وقتی مال منه و پسرا یه اتاق دیگه ولی هیچکدوم مث اینکه خواب نداشتیم
ولی خاله ها و عموها رفتن خوابیدن و آرین پیشنهاد فیلم ترسناک داد ماهم که کرم. قبول کردیم ولی میدونستم که کلی خواهم ترسید

من به کمک آریانا و دایانا رفتم رو کاناپه سه نفره جلو تلوزیون دراز کشیدم پایبن پام خالی بود…دایانا چهار زانو نشست رو کاناپه دونفره وکلی پفک و چیپس جلوش بود منم یه ظرف چیپس هندی رو شکمم بود…آرین بدون تعارف نشست کناردایانا دماغشو کشید و ظرف رو از دستش قاپید و شروع کرد به خوردن.دایانا هم که میدونستم قند تو دلش آب شده اما یکی زد پس کله آرین واومد جیغ بزنه که آرین یه مشت پفیلا کرد تو حلقش و خنده ما بلند شد.
هنوز تیتراژ اول فیلم بود آریانا که معلوم بود همین اول میترسه نششت رو مبل دو نفره کناری من و کوسن گرفت تو بغلش … آریان کنارش با فاصله نشست
رادوینم ریلکس نشست پایین پای من و ظرف تخمه رو گرفت تو بغلش و فیلم شروع شد
یعنی به معنای واقعی ترسناک بود کلی جن وآدمای عجیب و زامبی توش بود داستان خاصی نداشت فقط داشتی نگاه میکردی یه دفعه کله یه جن میومد تو صفحه تلوزیون ..ولی اینجانب از ترس هنوز یکمش گذشته بود پشتمو کردم به تلوزیون وهندزفری کردم تو گوشم تا تموم شدن فیلم…وقتی فیلم تموم شد برگشتم چراغا رو آریانا روشن کرد ویه صحنه خفن دیدیم
…دایانا تو بغل آرین خواب رفته بود و هندزفری آرین هم تو گوشش بود آخه شبیه هنذزفری خودش نبود…آخی آرین همچین با عشق نگاش میکرد
من:به جا اینکه بخوریش پاشو ببرش تو اتاق من بزارش رو کاناپه تخت شو…بعدم اینقد که دوسش داری با خاله و عمو در میون بزار اینجوری در عذاب نیستی
آرین:نه…نه..من.ن
من:میدونم دوسش داری نمیخواد الکی بپیچونی
سرشو انداخت پایین و گفت:میترسم جوابش نه باشه
میخواستم بگم اگه نه بود که تا دوهفته بعد رفتنت تب نمیکرداما
من:بلاخره باید بگی و از این بلاتکلیفی راحت شی
دیگه هیچی نگفت و بسمت اتاق رفت

آرین برگشت و با کمک آریانا منم بردن تو اتاق و رو تخت گذاشتن بعدم آریانا رو زمین برا دشک پهن کرد که رو این تخت خودمو نشوتم پایین و داغون تر شم و خودش رو تخت خوابید
صبح روز بعد همه دیر بیدار شدیم و دانشگاه هم که هیچکدوم کلاس نداشتیم…به پیشنهاد آرین رفتیم تو حیاط تا والیبال بازی کنن و منم تماشا و حسرت…بعد از نیم ساعت آریانا هم بهم پیوست…چون توپ خورد تو صورتش و بینیش خون شد..و من هنوز هنگ اون بال بال زدن آریان برای آریانا هستم…خلاصه ظهرم ناهار موندن و بعدرفتن اونم به زور و التماس مگه خاله ستایش و نیایش میزاشتن.

چندروز بعدم خاله ستایش و خاله نیایش رو به زور فرستادم خونه پاهام دیگه زیاد موقع تکون دادنشون درد نمیگرفتن وبلاخره عمو ها هم گوناه داشتن آخه اتاق کارشون اونجا بود وهی در حال رفت و آمد بین خونه ما و خونه خودشون بودن…اوف که قانع کردن خاله ها خیلی سخته کلی بدبختی کشیدم تا رفتن…کلیم سفارش کردن…امشبم آریانا و دایانا رفتن خونه خودشون اماده شن و وسایل بردارن تا فردا باز بیان خونه من پیشم…گواهیمم دخترا برام بردن دانشگاه و من تا عید دانشگاه نمیرم…آریانا از پرهام برام جزوه میگیره و منم اینچندروزا به خاطر عدم تحرکم وبیکاری خیلی خر خون شدم…الانم ساعت ۱۲شب هست اما خوابم نمیادچون امروز زیاد خوابیدم…طبقه بالا اتاق خودمم هستم…کلی تشنمه تو پارچم آب نیست نه مث اینکه باید به صورت مورچه ای برم آب بخورم و بیام…خوبه حداقل کلی خسته میشم و خواب هم خواهم رفت.‌..لنگون لنگون و با کمترین سرعت به سمت آشپزخونه رفتم…که متوجه شدم یه صداهایی میاااد😱
یا خدا این کیه؟!عمو و خاله کوکب کجان؟! وایی خوابن که
نکنه دزد باشه
منم که چلاق و ناقصم…ولی نمیشه که بزارم راحت دزدیشو کنه
دست خالی هم نمیشه که…آهان این خوبه…مونوپاد بود…همون خویش انداز خودمون خخخ
برش داشتم و به سمت آشپزخونه رفتم…دزده پشت به من جلوی یخچال وایساده بود و آب میخورد.‌..کلا هم مشکی پوشیده بود…دیگه به هیچی فک نکردم و با مونوپاد اومدم فرق سرش که آخش بلند شد…برگشت سمتم که….😳😳😳
من:بیشعور آشغال..عوضی..واقعا که…همه این کمکا نقشه بود که خونمو یاد بگیری؟!…نکنه قضیه آرین هم الکی بود؟!…آدم اینقد پست
بعد داد زدم خالههه کو… که با دست در دهنمو گرفت و گفت:چی میگی تو؟!…نقشه چیه؟!… الکی چیه؟!..
من:دستتو بردار خفه شدم(البته من اینجوری گفتم اما انگار اون نفهمید)
رادوین:چی!؟
با چشم به دستش اشاره کردم که گفت:برمیدارم جیغ نزنی ها
چشمامو باز و بسته کردم به معنای باشه
اما همینکه دستشو ور داشت اومذم بلند ترین جیغ عمرمو بزنم که سریع در دهنمو گرفت
رادوین:د…نشد که…فک کردی خانوم
تقلا کردم و حیغ و ویغ که البته تاثیری نداشت
لامروت همچین صفت چسبیده بود نمیتونستم نفس بکشم
داشتم با چشمام فحشش میدادم که گفت:من نه دزدم…نه جریان آرین الکی بود…نه اون کمکا با غرض خاصی بود…من همون کسیم که آقای عظیمی گفت
یه خورده هنگ نگاش کردم تا ذهنم پردازش کنه عظیمی کیه و چی گفته…که با به یاد آوردنم باز ارور دادم…اصن اگه اینه چرا همون اول لو نداد و نگفت
مشکوک نگاش کردم که
گفت:خوب موقعیت نبود بگم قبلش…بعدم من اگه میخواستم دزدی کم نمی ایستادم با دلایل مسخره تو رو راضی به ساکت شدن کنم میبینی که زورمم زیادتر از توعه یه بلایی سرت میاوردم و با خیال راحت کارمو انجام میدادم
…میفهمه چی تو ذهنمه…چه حالب
دیدم راست میگه آروم گرفتم اونم انگار که فهمید و دستشو برداشت
من:اگه حرفتو قبول نکنم
رادوین:ایندیگه مشکل خودته
درد..کوفت..زهرمار
من:اگهددروغ بگی شکایت میکنم اینجا هم دوربین داره و اینکه آغای عظیمی هم راستشو میگع
رادوین:باشه مشکلی نیست.شبت شیک
رفت به سمت یه اتاق که هیچوقت درشو باز نکردم…یعنی نمیتونستم آخه قفل بود و قرا نبود بازشه
وقتی درو باز کرد رفت داخل اتاق با فک چسبیده به زمین رفتم آب خوردم بعدم رفتم به سمت اتاقم و بعد کلی کلنجار رفتن خوابیدم البته قبلشم محض احتیاط در روقفل کردم …اع رایتی اینام که نیومدن دوربینا رو بنصبن…چه فوتی رفتما

با کلی فکر و آشفتکی فکر خوابیدم…البته خوابیدنم نه ها کلی خر غلط زدم تا صبح…الانم ساعت هفته…میتریم برم پایین و ببینم خونمون خالیه..خخ خسیس نیستما ولی این خونه و وسایلش آخرین یادگاریای باباحمید و دوستش عمو علی بود…نکنه برم پایین ببینم وسایل نیستن؟!…نه بابا اگه وسایل رو میبردن سر و صدا میشد خوب منم که بیدار…اصن من چرا همون دیشب با پلیس تماس نگرفتم؟!..نه همون نزدم بهتر شد..اومدیمو راست بگه تازه نجاتم داده وکلیم کمکم کرده آبروم میرفت…حالا اومدیمو دروغ گفته باشه و دزد باشه چه خاکی تو سرت میریزی…نکنه نجات دادنشم نقشه بوده باشه برا نزدبک شدن به من یا همون شیش تا پسر عوضی؟!… واییی کلافه شدما بهتره برم پایین ببینم چه خبره…کمترم گناه بشورم…به صورت مورچه وارانه به سمت در رفتم و بعدم طبقه پایین…طبقه پایین مه رسبدم دیدم نه بابا…انگار نه انگار من دیشب اون غول تشنو دیدم…نکنه خیالاتی شدم..نوچ اون چمدون کنار در اتاق نشان از درست بودن قضیه داره…باز به سمت بالا رفتم چون دیدم خوابم نمیاد…بعد پلاستیک پیچ کردن جفت پاهام رفتم و دوش گرفتم…اومدم بیرون بعد خشک کردن خودمو و موهام یه سویی شرت سفید با شلواراسپرت مشکی پوشیدم…موهامم شونه کردم و دم اسبی بستم…خبلی بلندن تا یه وجب بالای زانو…بایدیکم کوتاهشون کنم…البته خودم چون تجربه ثابت کرده یکم آریشگرا یعنی خیلی…شالم که نمیخوام کلاه سویی شرت رو مبندازم روسرم…حالا بااون لباس شاهکار چند وقت پیشم کلا آبرو واسم نموند که بخوام حفظ آبرو کنم…باز مورچه وارانه به پایین مراجعه نمودم و یه صبحانه مشت خوردم…به به جاتون خالی یه نوتلا رو خالی خالی گاهی هم با کمی نون تست خوردم…دخترا الان میفهمن چی میگما…مردم بسکه این چندروزا هی تخم مرغ آب پز و مره محلی و… غیره خوردم…اه اه سوپ که هیچی…دیگه تو عمرم فک نکنم هیچ اشتیاقی نسبت به سوپ نشون بدم…میزو جمع کردم که در همین هنگام دایانا و آریانا هم سر رسیدن…به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز نه چه زود بیدار شدنا
دایانا وقتی دید دارم با تعجب نگاشون میکنم گفت:سلام ایشش تعجب نکنا…مامانا نگران بودن…مجبور شدیم وگرنه من میخواستم تا لنک ظهر بخوابم
من:خخخ سلام حالا چجوری اومدین تو؟! همه کلیدا خونه اس که
آریانا:سلام عمورجب و خاله کوکب دارن میرن شهرستان
من:آهان…صبحونه که خوردین؟!
آریانا:اوره
من:خوبه…بچه ها دلم برا یه چی تنگ شده؟!
دایانا:چی؟!
منو آریانا زل زدیم بهم بعد یه دفعه گفتیم:بستنی
دایانا:اییییول پایتونم حسابی
البته بستنی خوردن ماهم میفرقه..به این صورته که سه تا بستنی خانواده بزرگ از فریزر در آوردیم و بعدم اسپیکر رو روشن کردیم ….فلش روی اسپیکره پر آهنگای قر دار و بابا کرم بود…رو آهنگا لبخونی میکردیم و بیشتر وقتا هم بلند بلند میخوندیم…اون وسط مسطا هم یه قری میومدیم…من کم ها ولی دایانا و آریانا ترکونده بودن…بعضی وقتا جدی قر میومدن بعضی وقتا هم مسخره بازی واییی که نیمردی از خنده با ادا اطواراشون…این آخری دایانا رو نیز وایساده بود و قر میومد و بلند بلند با آهنگ باباکرم میخوند…ماهم غش کرده بودیم از خنده یعنی نزدبک بود میزو گاز بزتیم..که یه دفعه تعادل دایانا بهم خورد…منکه جفت چشمامو بستم و آریانا جیغ زد…هر وی صبر کردم صدا افتادن بیاد نیومد انگار نیوفتاده…وایی خدایا شکرت…یه نفس عمیق کشیدم که با باز کردن چشمام نصفه موند…این اینجا چیکار میکنه؟!…نه یعنی اینا اینجا چیکار میکنن؟!…واییی عجب گندی زدم چرا یادم نبود…آرین محکم دایانا رو تو بغلش گرفته بود و دایانا هم از ترسش اونو صفت چسبیده بود…آریان و رادوینم اونور اپن وایسادع بودن…لحظاتی گذشت و ما سه تا دعا میکردیم شاهکارامونو ندیده باشن که با قهقه سه تاشون دایانا تو جاش که بغل آرین باشه پرید و باعث شد باز تعادلشون بهم بخوره وآرین دایانا بیوفتن…منتها دایانا بیچاره زیر و آرین روش با اینکه آرین سریع خودش جمع کرد ولی دایانا از درد خودشو مچاله کرده بود…انگار خیلی دردش اومده بود چون صورتش سرخ شده بود…البته واسه خجالش هم هست به احتمال زیاد…آرین کمک کرد و بلندش کرد بعدم پیشونیشو بوسید وبغلش کرد وگفت:بخدا نتونستم تعادلمو حفظ کنم…خیلی درد گرفت؟!ببخشید.
دایانا در حالی با دستش خودشو باد میزد که اشکاش نریزن
گفت: نه بابا تقصیر خودم بود
آرین:بعله مگه نمیشد رو زمین خوند واییی رو میز جای قر دادنه…
لحنش اینقد بامزه بود که دایانا خندید و باعث شد اشکش بریزه و آرین خم شد و اشکشو بوسید دایانا سرخ سرخ شده بود و ههمون ریز ریز میخندیدیم
آریانا برا اینکه جو رو عوض کنع و دایانا کمتر خحالت بکشه گفت‌:اویییی کمتر خواهرمنو ببوسا‌.. هی ماچ و موچ
آرین: دلم خواست چتد وقت دیگع هم رسمیش میکنم دیگه جرعت داری حرف بزن

خواندن پارت 4

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتا زناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10013
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.