| Wednesday 21 October 2020 | 09:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 2)

خواندن پارت 1

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 2)

آتاناز

تقریبا یکی دوماه از اون روز کتک کاری با سپهر میگذره نزدیکه عیده ۱۲ اسفند تو این دوماه اتفاق چندان خاصی نیوفتاد فقط خونه. دانشگاه.خوردن.خوابیدن.دور دور همین فقط سپهر شکایت کرد و دو سه میلیونی دیه گرفت
امروز تصمیم گرفتم از تو حال و هوای کسلی و دپرسی بیام بیرون بنابراین کلی خونه رو تمیز کردم و جلو سینما خانواده همون تلوزیون خیلی بزرگمون میوه و شیرینی و چیپس و پفک و… گذاشتم بعدم رفتم بالا کلی به خودم رسیدم پایین پله ها که خاله کوکب نفس زنان اومد و گفت:دخترم… بیا…که مه‍…مون.. دا..ریم
من:کیه خاله جان؟
خاله:نمیدونم خاله…میگفت عظیمی صاحبخونه قبلیه…منم راهنماییش کردم پذیرایی
(نکنه اونی شد که نباس میشد)
من:ممنون خاله جان شما برین پزیرایی کنین من اومدم
با قیافه آویزان و صد البته نگران دویدم تو اتاقم و آرایشمو پاک کردم و یه لباس پوشیده و مناسب پوشیدم بعدم بدو اومدم پایین تو پذیرایی
عظیمی داشت میوه شیرینی میبلعید الهیی کوفتت شه اگه به خاطر اون اومده باشی
من:سلام آقای عظیمی
اتگار ترسید و شیرینی پرید تو گلوش و واقعا کوفتش شد
حالا یکی بیاد منو جمع کنه غش کردم از خنده
خاله سریع پرید شور ناشور مردم نجات داد منم باخیال راحت خنده هامو کردم و رفتم پیش بعد از انجام مراسم فوق مسخره احوال پرسی و اینا و شرمنده من ترسوندمتون و… اون شد که بنده نمیخواستم
عظیمی:والا دخترم اومدم یه خبری بهت بدم تا خودتو آماده کنی
من:چه خبری؟!
عظیمی:دخترم والا اونروز یادتونه که گفتم این خونه دستم امانته و نمیتونم بفروشم و شما اصرار کردین الان صاحب خونه اومده و خونه رو میخواد
من با داد:یعنی من باید برم از خونه که عزیز تر از جونمه
عظیمی:نه دخترم چند لحظه صبر کن طبق قرار دادمون شما فقط باید طبقه پایین رو بدین به صاحبخونه و میتونین تو این خونه زندگی کنین فقط اومدم خبرتون کنم هفته دیگه میان اینجا فقط کلید خونه رو بدین تا بهش بدم
من:بله چشم
کلید رو که دادم تشریف بردن انگار عجله داشت

بعد از رفتن عظیمی واقعا هنگ بودم
آخه چرا؟یعنی صاحب طبقه پایین کیه؟
سریع پریدم سمت تلفتم و زنگیدم به دایانا بعد از چهار بوق برداشت
من:درد میمیری زودتر برداری.پاشین با آریانا بیایین اینجا که فک کنم گاوم دو قلو زایید
دایانا: سلام… ممنونم من خوبم تو خوبی؟!
من:کوفت…دارم نیگم گاوم دو قلو زاییده خیرسرت پاش بیاااا آریانا رو هم بیار
دایانا:آخی گاوت دو قلو زایید…نازی…فقط یه قلوشو بعدا برام پست کن حال ندارم خودم بیام بگیرم
من:درد بی درمون… باز آمپر خل بازیت زد بالا…(با داد)ده دقیقه دیگه اینجایینا این خل بازیاتم نگه دار برا عمت بای بای..قطع تماس
مطمعنم بیاد اینجا میکشتم برای داد زدنم خخ
نشسته بودم که یه دفعه یه چیزی اومد تو سرم اخ اخ پوکیدم سرمو گرفتم یه نگاه به بالا کردم دیدم دایانا وایساده با نیش باز
من:درد… اینا چین میچپونی تو این کیف ازگردن ناقص العضو شدم
دایانا:عخی…پ چرا زنده ای.
من:چون دوست دارم
آریانا:Hi
من:علیک…بیایین بتمرگین که بتعریفم براتون
دایانا:زاییدن گاو هم تعریف داره
من:زهرمار…توهم ببند نیشتو آریانا…نه این دفعه جدی گاوم زایید
دایانا:مگه من گفتم الکی زایید
یعنی عصبی بودم در حد فجیح فک کنم از قیافه ام معلوم بود که دایانا نیشش رو باز کرد به عنوان معذرت خواهی
من:چیزه…عظیمی همین صاحبخونه قبلی که به بدبختی این خونه رو ازش خریدم اومده امروز و گفت که باس طبق قرار داد طبقه پایین رو بدم به همونی که بخاطرش نمیخواست‌ خونه رو بفروشه
آریانا(هنگام بردن یک عدد شیرینی به داخل دهن):اینکه خوبه از تنهایی بیرون میایی
من:اره ولی یادت نیست اوندفعه هی میگفت پسرم پسرم میفهمی پسره
با این حرفم شیرینی پرید تو گلوی آریانا من و دایانا پریدیم نجاتش بدیم اون محکم میکوبید تو کمرش منم میخواستم باقی مونده شربت عظیمی رو خالی کنم تو حلقش که رو مبل پرید بعد از دو نفس عمیق گفت:خا..ک تو مخ..تون وا…واییی خفه شدم…آخه خلا کی میاد شربت بریزه تو حلق اونی که یه چیزی پریده تو گلوش
دایانا:و البته شربت دهنی
و همزمان من به چشم غره به دایانا و آریانا به من رفت نیشم و باز کردم که دایانا کله تاسف بتکاند
آریانا نیز رید تو حال خوشش و گفت:تو همچته انگار کیسه بکس گیر آوردی…د بزن..جونم از حلقم زد بیرون

آتانازی که آتا ناز نبود

دایانا رو کرد به من و گفت:خوب الان میخوایی چیکار کنی!!؟
من:نمیدونم والا گفتم بیایین مشورت کنیم
دایانا:خره خوب وقتی این خونه همچین شرایطی داشت چرا قبول کردی
من:چمنم خل بودم فک کنم…ولی میدونی که من عاشق باباحمید بودم اونم قبل مرگش اومد تو این خونه پیش دوستش…خوب میدونی یه جورایی یادگاری باباحمیده و منم اونموقع اصرار داشتم این خونه رو آقای محسنی(وکیل بابابزرگم چون من اونموقع ۱۶سال داشتم نمیتونستم خونه رو بخرم و کلا بعد مرگ باباحمید تا ۱۸سالگی من تمام امور مالی دست اون بود) بخره اونم دید من راضیم گرفت…تازه من از کجا میدونستم این لندهور برمیگرده رفته بود بمونه احتمالش خیلی کم بود برگرده..
آریانا:اینو بیخیال…حالا مطمعنی پسره؟
من(با نیش بسی باز):نمیدونم
دایانا:یعنی چی نمیدونم
من:یعنی نپرسیدم
دایانا و آریانا همزمان:خاااااک
دایانا:چرا نپرسیدی آخه؟
من:خوب نپرسیدم دیگه
آریانا:خری دیگه…همه جا فوضولی اینم میپرسیدی…اگه خانوم باشه راحتی…البته اگه از اون جادوگرا نباشه…ولی در کل راحتی (یه بشکن زدو ادامه داد) شایدم اگه اومد بتونی خونه رو ازش بخری
من:راست میگیا
دایانا:و اگه نشد
آریانا:امممم…بستگی داره جنسش چی باشه…خانوم و خوب باشه که عالیه اما اگه عجوزه باشه پول میدیم بره رد کارش …اماااا…
دایانا:پسر باشههه
دایانا و آریانا (همزمان):باید یه فکر اساسی کرد
ایششش باز اینا حرف زدنشون یکی شد البته نه اینکه بد باشه…نه…مدیونم هستین اگه فک کنین حسودیم میشه😁😅
دایانا:هوووویییی
من:هان؟!…چی؟؟…چی شده؟!!؟
دایانا:بابا کجا سیر میکنی دیوانه…دوساعت دارم فک میزنم
من(با نیش باز):ببخشید
دایانا:پوووف…آریانا عزیزم تو ادامه بده
من:اوووق
آریانا بعد از اینکه کیفشو پرت کرد تو سرم گفت:اگه پسر باشه
دایانا:مخصوصا از اونایی که کرم دارن
آریانا:بیچاره ای
دایانا:دیوار کشی هم که نمیشه انجام داد هم خونه از ریخت میوفته و هم راهی نیست بری و بیا
آریانا:یافتممممم
من:هوی چته ریدم به خودم
دایانا پوکید از خنده
آریانا یه لبخند ملیح زد: کوفت…یه پیشنهاد
من:بگو
آریانا:خوب تو باید اتاقتو انتقال بدی به اتاق رو به رویی
من:وا…نه…چرا
آریانا:اع بزار بگم… اونجا یه در هست که میخوره به بالکن بعد بالکنم پله داره که میره تو حیاط پشتی…میتونی اونددرو همیشه باز کنی بعد از اونجا در بری
دایانا:عسیسم…اگه پسر باشه…بعدم کرم داشته باشه…همونجا کارشو یه سره میکنه فرصت نمیده دره
آریانا:خیر سرش رزمی کاره
دایانا:آهان یادم نبود
من:خو گیریم که دفعه اول در رفتم بقیشو چیکار کنم
دایانا:اممممم…(بشکن زد.یعنی کشته مرده این تلپاتیشونو و عادتاشون و تیکه کلاماشونم که مث همه)میتونیم دوربین بنصبیم بعد به پلیس نشون بدیم…پلیسم یکیو میشوته بیرون…که البته تو نمیری…اونم فک نکنم دنبال دردسر باشه
من:اره اینم خوبه…هعی به امید خدا که آدم خوبی باشه
آریانا:پاشو باو… آه و ناله هم نکن فردا بعد از ظهرم بیا دنبال ما تا بریم دوربین بگیریم و خرت و پرت واسه آشپز خونه بالا
من:باشه…حالا چرا آشپز خونه طبقه بالا
دایانا:چقد تو خنگی الاغ…اینقد نظریه دادیم اگه طرف پسر بود چه کنم تو هنوز میگی…ای بابا.‌..خوب خره اگه پسر بود شما تشریف میاری این آشپز خونه تا آشپزی کنی
من:باشه بابا…حالا نکشی منو
دایانا:خخخ…ولی نزدیک عیدم هستا‌ طبقه بالا یه خونه تکونی درست و حسابی میشه…کلی وسایل میخریم دکوراسونشو میدرستیم….پایینم تمیز میکنیم بعدم میگیم خودمون تمیز کردیم اگه پسر بود از ترشیدی در بیام
من:خخخ گمشو باو
آریانا:حالا اینا رو بیخیال نمیخواد جلو جلو حرص بخوریم…پاشین بزنیم برقصیم بیکاری و کسلی این چند روز بزنه از حلقمون بیرون
من و دایانا:ایوللللل

اونشب به طبقه بالا مراجعه نموده و آماده شدیم البته دو سه تا از تاپ و شلوارکام رو غارت کردن ناکسا…یکیم که پوشیدن(نه اینکه اصن تاحالا چیزی ازشون غارت نکردم😁)

خلاصه اونشب کلی به خودمون رسیدیم و زدیم و رقصیدیم بعدم یه فیلم ترسناک دیدیم که تا سحر در بغل هم سگ لرز زدیم از ترس نمیدونم چرا مرض گرفتیم نشستیم نگاه کردم…اما دیگه یه چیز هست به نام کرم بعضی وقتا بد اذیت میکنه…
بعدم که خوابیدیم مجبور شدیم پنج ساعت بعد بیدارشیم و بریم دانشگاه…ساعت۳بعداز ظهرم رسیدیم خونه و خوابیدیم تا شب و اینچنین شد که خریدمون منتقل بشد به فرداش چون فردا بعداز ظهرکلاس نداشتیم و راحت بودیم
شبم چون دیر خوابیدیم دو ساعت کلاس رو نرفتیم و باخیال راحت گرفتیم خوابیدیم…ظهرم خاله ها(مامان آریانا و دایانا)زنگ زدن و گفتن که دختراشون لطف کنن یه ظهر بیان خونه…من نیز اونارو شوتیدم خونه نه واسه دل خاله ها و عموها(باباهاشون) بلکه باز میموندن دو تا مانتو منو غارت میکردن و بعد…من میماندم و سیل غم ها…البته خسیس عمه گرامیتونه(همونیم که مامان و بیشتر از اذیت کرده😉😂)…همه دخترا یه حس وابستگی مزخرف دارن که حتی به لباساشونم سرایت میکنه…خلاصه الان ساعت ۴بعد از ظهربه وقت ایران میباشد بنده شیک و پیک کرده دارم میرم دنبال دوستای خلم که بریم بازار…سوار جنیسیس خوشگلم شدم و پیش به سوی خونه خاله…دم خونه خاله یه ترمز وحشتناک زدم و پریدم پایین و زنگ و زدم…آریانا آیفونو برداشت و گفت:داریم میاییم آتی
اومدم سوار ماشین بشم که بعد چرخشم با فکای مصادف شده به آسفالت و چشمان از حدقه در آمده چند پسر جوجه تیغی مواجه شدم…بی توجه رفتم سوار شدم…یه ده دقیقه گذشته بود این دوقلوهای خل و افسانه ای تشریف نیاوردن بنده نیز پیاده شدم و باز زنگ زدم که دیدم یکی از جوجه تیغیا که رو موتورشم نشسته بود داشت در مورد بنده زر مفت میزد آخر دفعه وقتی شنیدیم که میگفت باهام دوست بوده و دوستای خل تر از خودشم باورشون شده بود چندشم شد و به سمتش رفتم با چشمای گرد داشت نگاهم میکرد که پامو زدم زیر جک و اون و موتور با آسفالت یکی شدن…خیلی ریکلس نگاش کردم و گفتم:لقمه بزرگتر از دهنت برندار حتی موقع قوپی اومدنات
بعدم سوار ماشین شدم آریانا و دایانا که تازه اومده بودن هنگ نگام میکردن بعدم سوار شدن منم راه افتادم و تو راه براشون تعریفیدم

بعد از تعرف کردنم یه ایول و لایک گرفتم و کلی بهشون خندیدیم و قیافشونو مسخره کردیم…خدایی همیشه آماده بودیم به جرز لای دیوارم بخندیم خخخ…البته اگه باهم بودیم…خوب دخترا حرف همو میفهمن …مخصوصا دوستا
خلاصه اول رفتیم در یه مغازه که دوربین و اینا بگیریم…صاحبین مغازه دوتا پسر بودن وقتی یکیشون ازمون پرسید چندتا میخواییم هنگیدیم یه خورده همدیگرو نگاه کردیم تا اینه دایانا مث همیشه رید تو آبرومون …دهن مبارک رو وا کرد و گفت:مگه جینی نمیدین؟؟!!!.
من داشتم میفکریدم مگه دوربینم جینیه
که با صدای خنده بلند صاحبین مغازه دو متر پریدم هوا …اییی تو روحتون یواش.آرام اه اه
پسره گفت:نه خانوم بستگی داره کجاها میخوایین دوربین نصب کنین و به چه تعداد
آریانا:آهان…والا ما تا حالا دوربین نگرفتیم بدونیم
پسره(باخنده ای که به زور سعی داشت کنترل کنه):بله…صحیح میفرمایید
خو الاغا دوربین هر جوری میدادن جینی نبود دیگه منم شدیدا خندم گرفته حیف نمیشد…دایانا پوستمو میکند
پسره:خوب حالا چند تا میخوایین؟!
دایانا:اممم دم در…تو اتاق..اشپزخونه…پذیرایی…سالن سینما خانواده و امممم (روکرد به من)دستشوییم بزاریم
چشمانم اندازه نلبکی شده بود
باز این بدون فکریدن حرفید…اون پسره ای که تا حالا هیچی نمیگفت از شدت خنده خودشو شوت کرد تو اتاق کوچیکی که پشت سرش بود
من(باحرص):نه عسیسم
دایانا هم ضایع بود ترسیده گفت:آها..ن…پس با این حساب پنج تا دوربین میخواییم
پسره(با صدایی لرزان…از شدت خنده):بله…چشم و رفت که دوربین بیاره خیر سرمون
با رفتنش اومدم برم دایانا و کتلت کنم که دیدم اینام دوربین نصبیدن به دلیل سوتی دادن زیادمون به احتمال زیاد باز میشینن فیلم و نگاه میکنن ضایع میشم …بنابراین از همون دور یه دوسه تا چشم غره مشت رفتم…که نیشش رو باز کرد و به عبارتی یه لبخند سی و خورده ای دندون زد…اع این آریانا چه ساکت شد.برگشتم دیدم اصن نیست اوا
حالا گم که نمیشه بچم واسه خودش خانومی شده…کجارفته حالا؟؟
خلاصه دوربین ها رو خریدیم و قرار شد دو روز بعدش خودشون بیان و بنصبن…حالا ما میخواستیم بریم این یاروعه ول نمیکرد…فک کنم خیلی خوش گذشته بهشون…وقتی رفتیم بیرون آریانا دم در مغازه بود
من:توچرا یه دفعه زدی بیرون؟!
آریانا:هیچی دیگه این دایانا آبرو نزاشت برامون که منم زدم بیرون
تازه یاد دست گل دایانا افتادم
دایانا:ای سرطان هنجره بگیری آریانا و الفرار
یعنی اگه شلوغ نبود میوفتادم دنبالش و یه ده بیستا نیشگون مشت میگرفتم…دیگه رفتیم دنبال وسایل آشپزخانه و موفق شدیم چندتا سرویس قابلمه .بشقاب و…خوشمل بگیریم بعدم شاگرد مغازه منتقل کرد ماشین و بعد گرفتن انعام رفت.. چند دست لباس هم خریدیم.
ساعت یازده بود که با اه و ناله و…رفتیم رستوران و همگی لازانیا سفارشیدیم…بعد خوردن سوار ماشین شدیم پیش به سوی خونه…چون یکم دیر شده بود میانبر زدم از یه کوچه خلوت رفتم تا زودتر برسیم …اما کاش اینکارو نمیکردم

کوچه ی بزرگی بود که کلی خونه ویلایی توش بود…اما بیشترشون یا خالی بودن یا صاحاباشون مسافرت بودن یا اصن ایران نبودن..ببشتر خونه های اینجا متعلق به پیرزن و پیرمردا بود و همین باعث شده بود کوچه ساکت و آرومی باشه…از اون بابا و مامان های پولدارا که بچه هاشونم خارج بودن و یا وقت نداشتن بهشون سر بزنن…هعی من یه زمانی با مامان منیر تو این کوچه دوست بودیم یه جورایی نقش مامانبزرگ رو داشت برام هر وقت مامان منیر صداش میکردم کلی ذوق میکرد حیف اون مامانبزرگ نازنین بود که فوت شد…پسرش حتی برای خاک سپاریشم نیومد و من واقعا براش متاسفم…تو همین فکرا بودم که ماشین یه تکون بدی خورد و سرعتش کم شد ترمز کردم و پیاده شدم
آریانا:اییی بخشکی شانس پنچر شده
دایانا:واییی نههه تو رو خدا
آریانا شونه هاشو انداخت بالا
منم یه پوففف بلند گفتم
حالا کسی هم این موقع شب نیست پنچر گیری کنه ما هم که یاد نداریم زورشم نداریم البته…اول میخواستیم امتحان کنیما اما بیخبال شدیم…فقط خودمون خسته میشدیم ولباسامون کثیف بنابراین قرار شد پیاده بریم خونه من که دوتا کوچه بالاتر بود و خونه آریانا و دایانا چهارتا کوچه پایین تر بنابراین قرار شد اونا باهم برن خونه و منم تنها چون خونه من نزدیک تر بود…کلی اصرار کردم تا قبول کردن اما بازم آریانا باگفتن اینکه دلش راضی نیست راهی شد و رفت کلی ناراحت بوداز همون دور صداش کردم
من:آریانا…خواهری…عزیزمن
آریانا:چیه!!؟؟
من:…عه..قهر نباش دیگه…بابا سالم میرسم…شمام خسته این زود تر برین خونه بهتره…مامانتونم منو میکشع وگرنه من که از خدامه تنها نباشم
دایانا: خیلخوب…پس یه تار موت کم شه کشتیمت
من:..باشه..دوستتون دارم بای بای
دایانا:هرچند میدونم خرمون کردی…دوستت دارم بابای
آریانا:منم دوستت دارم بای
و حرکت کردن…خدا میدونست که چقدر دوستشون دارم…یه نگاه به چرخ ماشین انداختم چند تا شیشه خیلی بزرگ رفته بود توش…در ماشین و قفل کردم و راه افتادم یکم که رفتم از تاریکی زیاد ترسیدم اومدم گوشیمو از جیبم در بیارم که دیدم نیست حتما تو ماشین جا گذاشتم از اونجایی که یکم دور شده بودم بیخیال شدم و قدم زنان به سمت خونه رفتم که جلوم یه لحظه نورانی شدوبعدم خاموش برگشتم ببینم چیه دیدم یه دویست و شیش سفید که آروم آروم پشت سرم میومد و چراغشم خاموش بودو برای جلب توجه یه لحظه روشنش کرده…قیافه راننده رو نمیدم یا اینکه چندتا سرنشین داره اما به عبارتی خیلی شیک ریده بودم😱
به راه رفتنم ادامه دادم و شروع کردم صلوات شمردن با این کفشای پاشنه بلندمم اصن امکان نداشت تندتر راه برم و مرده بودم از ترس.

باقطع شدن صدای چرخ ماشین و باز و بسته شدن درش قلبم اومد تو دهنم اومدم بدون توجه به کفشم شروع کنم به دویدن که مچ دستم گرفته شدبرگشتم و داد زدم
من:ولم کنننن..
پسره اوه اوه…خانومی شلوغش نکن کاریت نداریم فقط میخواییم یکم هم به ما هم به تو خوش بگزره
یاخدااا چندتان مگه؟
من:برو گمشو آشغال عوضی.
و یکی محکم زدم تو صورتش گرفت موهام و کشید و گفت:عزیزم اون از بعد ازظهرت و اینم از الان…اینجوری صورت منو کبود میکنی…هع اشکال نداره من جوره دیگه کبود میکنم
چی؟؟بعدازظهررر؟؟!!!
واییی این همون پسره اس…زیر چشمش و چندجای صورتش زخمی شده بود
من:تقصیر خودت بوددد…ولممم کن…آخ
پسره:هع جبران میکنی
اومد ببوستم که با پام محکم زدم تو ساق پاش و د درو
دو لا شد ولی باز سریع افتاد دنبالم…وقتی پشت سرمو نگاه مردم دیدم دوتا دیگه هم دنبالش میان و سه تام کنار ماشین وایسادن
یعنی شیش نفرررر…من فوقش سه تاشونو بزنم اونم نه با هم ماشالله هیکلشونم به زور قرص بزرگ کرده بودن البته خداکنه…خلاصه بگم حسابی ترسیده بودم با اون کفشا جوری میدویدم انگار رفتم مسابقه دو کشوری با بهترین کفش برای دویدن…جیغ میزدم و کمک میخواستم حواسم نبود که پام رفت تو سوراخ در چاه فاضلاب و بازانو خوردم زمین و پاشنه کفشم گیر کرد با زانوی نابود شده ام سریع بلند شدم و کفشمم بیخیال شدم اونیکی روهم در آوردم و الفرار …اما پام از درد زیادی لمس شده بود و خوردم زمین اونم بهم رسید و اول با کفشش زد تو پهلوم تو خودم مچاله شدم …آییی خداا… وبعد کشیدم بالا و گفت:خودت وحشیم کردی وگرنه میخواستم باهات با ملایمت رفتار کنم
من:گمشو بابا
یه سیلی زد تو صورتم منم کم نیوردم با اینکه پهلوم درد میکرد با پام زدم نقطه حساس و بعد الفرار…سرعتم کم شده بود اما همچنان میدویدم اما دوستش بهم رسید و منوگرفت یکم کشیدم و به سمت ماشینشون برد اون یارو هم هنوز از درد ناله میکرد و سه تا از رفیقاش دوره اش کرده بودن اما تا منم تو چنگال دوست آشغالش دید وحشی شد….بلند شد و به سمتم اومد…چشماش قرمز قرمز بود… وحشت کرده بودم از قیافه اش..

دوستش رو هل دادم و اونم افتاد رو زمین اومدم فرار کنم که مچ پامو گرفت با صورت اومدم رو زمین لبم و گونه ام ناجور سوخت آیییی خدا داغون شدم با دوستش منو میکشیدن و میبردن و منم همچنان حیغ میزدم کوبید تو دهنمو گفت :هیچ کسی به دادت نمیرسه بهتره خودتو خسته نکنی
داشتم زار میزدم واقعا ناامید شده بودم…جونیم تو تنم نبود
یکی از اون حیوون صفتا:اولالا…ای …جونم…خانومی چه تقلایی میکنی خودتو داغون کردی که عروسک
من:برو گمشوکثافططططط آخخخخخ
به پام نگاه کردم که فجیح میسوخت… زار میزدم…داغون داغون شده بودم…شیشه رفته بود تو پام.
پسره:سزایای فحش دادنه عزیزم…خدا چقد منو دوست داره
من:برین بمیرین آشغالا… خداااااا کمکککککک….کمککککک باز کوبید تو دهنم که خون زد بیرون
پسر اولیه:خفه شوووووو
دیگه داشتم ناامید شده بودم و میخواستم دست از تقلا بردارم که یه صداییی شنیدم
:ولششش کنین بی ناموساو بعدم صدای دویدن
چهار تا پسرا به سمتشون دویدن و اون دوتا هنوز منو با پام که پر شیشه بود میکشیدن…شیشه ها کامل تو پام فرو رفته بود اما همچنان پامو رو زمین فشار میدادم تا نتونن منو ببرن… نزدیک ماشین رسیده بودن که یکیشون نقش زمین شد واونیکی هم تا برگشت یه مشت خورد منم پهن شدم رو زمین
سکسه و گریه ام قاطی شده بود نفسم نمیومد بالا…پهلوم و پام و زانوم و صورتم به شدت درد میرد و میسوخت
صداهه:خوبین خانوم؟
سرمو بالا آوردم شوکه شدم البته اون هنگ کرد و کاملا منگ منو نگاه میکرد تا اینکه….

واقعا شوکه شده بودم انتظار نداشتم ببینمش…این آقا کسی نبود جز رادوین رادمنش اما با دیدنش همچنان اشکام میریخت..زل زده بودیم تو چشمای هم که جلوم زانو زد و بازوم تو دستش گرفت ومنو از حالت نیم خیز به نشسته در آوردکه با عث شد پهلوم درد بگیره و یه آخ بلند بگم اما با درد لبم دیگه وقعا ضعف کردم رادوین(مرسی دخترخاله)هول کرده بود با هول گفت:خوبی؟(اینم مرسی پسرخاله)
من:هق هق هق…نه…همه جام درد میکنه
رادوین:آخه تو این موقع شب اونم پیاده اینجا چیکار میکنی ؟
من:از خرید میام…ماشینم پنچر شده بود خوب…هق هق هق
رادوین:خیلخوب..خیلخوب…الان میریم بیمارستان خوب خوب میشی
من:آخ…باشه..فقط به دوستام اطلاع بدم
رادوین:اره…مشکلی نیست
من:هق هق ..خوب…چیزه…هق..امممم…میشه موبایلتونو چند لحظه بدین..هق
رادوین:البته
موبایلشو از جیبش در آورد و داد دستم منم شماره دایانا رو گرفتم که بعد چهارپنج بوق برداشت صداش خوابالو بود
دایانا:بنال
سعی کردم نفهمه گریه میکنم
من:خودت بنال بیشعور…هنوز نرسیده خوابیدین
دایانا:اتفاقا خیلیم رسیدیم…بیشعورم تویی که این موقع شب میزنگی اعصای منو چیز مرغی میکنی
من:کوفت پاشین با اون آریانای بوفالو بیایین سر کوچه من خوردم زمین داغونم و بعد سریع قطع کردم تا سوال پیچم نکنه…جالبه اصن نفهمید شماره ناشناس
ندا:خو خره خواب بود بدبخت
من:اوا راست میگیا
موبایل رو دادم دست رادوین و تشکر کردم بعد با تعجب پرسیدم:شما تنها اونا رو فراری دادین
رادوین با خنده:نه..مث اینکه شما دوستامو هنوز ندیدین
سرمو آوردم بالا دیدم کنار ما ایستادن و با نگرانی نگام میکردن سلام کردم و اونام جوابمو دادن ..همون آرین و رایان بودن..
اومدم پاشم که پهلوم و پام به شدت درد گرفت و سست کردم و اومدم باز دراز کش شم رو زمین کع رادوین منو گرفت بعد اومد کمکم کنه بلند شم که نگاش افتاد به پام و صورتش جمع شد و زیر لب گفت:چه بلایی سرت آوردن؟!
هیچی نگفتم
قیافه های هر سه توهم و اعصبانی بود…داشتم فک میمردم چه خاکی تو سرم کنم که رادوین دستشو انداخت زیر زانوم و اونیکی رو انداخت زیر گردنم و بلندم کرد…شوکه شدم ولی میدونستم قصدش کمک کردنه
با صدای لرزونی گفتم:اومممم…ببخشید…یعنی چیزه…میشه منو ببرین سر اون کوچه تا دوستام بیان بعد دیگه زحمت نمیدیم و خودمون میریم بیمارستان
یه اخم کرد و گفت:تا اون موقع شما هلاک میشی همین الانم رنگت پریده بنابراین آرین و رایان منتظر دوستاتون میمونن
من:ولی..
رادوین:ولی نداره
و بعد برخلاف اونا حرکت کرد اتگار اونا از خداشون بود که حرفی نزدن منم دیکه چیزی نگفتم ولی هر لحظه سوزش پام و صورتم بیشترمیشد که بازم دلم میخواست گریه رو از سر بگیرم…اما منو طوری میبرد انگار بغلش نیستم…عین پرکاه…کنار ماشین که رسیدیم گفت:میشه از جیبم ریموت ماشین رو بدی؟!
دلم نمیخواست اینکارو بکنم همین الان به اندازه کافی قلبم تند میزد به خاطر نزدیکی زیاد…ولی اکه میگفتم نه خیلی بد میشد…به خاطر همین بدون جواب دادن با دستای لرزان ریموت از جیبش درآوردم ودر ماشین رو باز کردم اونم منو داخل ماشین گذاشت و خودشم سوار شد سریع میروند…ماشینم خیای راحت و نرم میرفت…ماشینش از این جدیدا بود که اسمشم نمیذونستم ولی خیلی باحال بود خلاصه تا اونحا چیز خاصی نگفتیم وقتی رسیدیم سریع پیاده شد و باز منو بغل کرد و به سمت بیمارستان دوید مه باعث شد جیغم در بیاد
رادوین:ببخشید…یبخشید
من:هق هق…چرا میدویی؟!..وایی مردم
رادوین:ببخشید…حواسم نبود میخواستم سریع برسیم
و رسیدیم منو رو تخت گذاشت و کلی پرستار و دکتر دورم جمع شدن

اصن فک نمیکردم به این زودی کارم تموم شه….جالب بود منو هی پاس میدادن بدون اینکه منتظر باشم…اول بردنم شیشه های داخل پای چپم در آوردن وشست و شو دادن و بخیه زدن بعدم پانسمان…از زانوم عکس گرفته شد و معلوم شد استخوونش ترک خورده و اونم گچ خورد و البته نصف شلوارم به یه شلوارک تبدیل شد و تا بالای زانوم بریدنش….ازپهلومم عکس گرفتن که چیزی نشده بود و فقط کبود بود اونم به طرز خیلی فجیحی…صورتم رو هم شست و شو دادن و تمیزش کردن… لبم هم نیاز به بخیه داشت اما خودم قبول نکردم خدایی لب آدم دیگه خیلی ترسناکه…الانم دارم به یه اتاق منتقل میشم…به اتاق که رسیدم دیدم که یه پیرزن هست که خوابه… رادوینم رفت دارو هامو بگیره…دردامم با اون آمپول مسکنی که زد کمتر شده و تقریبا دیگه زیاد حسش نمیکنم البته تا زمانی که تکون نخورم وپام رو تکون ندم
بهد از حدود ربع ساعت رادوینم اومد همراه باهاش یه پرستارم اومد که میخواست سرمم رو بزنه…انگار بلد نبود چون دستاش میلرزید‌..شکم به یقین تبدیل شد چون سوزن رو خیلی بد فرو مرد تو دستم که باعث شد از درد زیاد ضعف کنم و مث همیشه نتونم زبونمو تکون بدم تاحتی یه آخ بگم…اونم انگار فک میکرد درد نداره چون به کار فوق وحشیانه خودش ادامه میدادتا رگمو پیداکنه…تا اینکه رادوین متوجه صورتم شدکه پر اشک بود….جا خورد یه نگاه به پرستاره کرد و گفت:چیکار میکنین خانوم تفظلی!؟
پرستاره با عشوه:سرمشونو وصل میکنم آقای دکتر
رادوین تقریبا هولش داد اونور و سریع سرمو از دستم کشید بیرون و دستمال گذاشت جاش و رو به پرستاره گفت:میخوام وصل نکنین…این چه وضعشه دست نامزدم(من هنگام شنیدن این کلمه چشمام نلبکی )رو داغون کردین…یاد نداشتین کسی دیگه رو میفرستادین..
خانوم تفظلی(با حالتی تند و پرخاشگر):مواظب حرف زدنتون باشیدا
رادوین:من مواظب حرف زدنم هستم اما انگار شما نیستین
پرستاره یه ایش گفت اومد بره
رادوین کفت:بهتره همین امشب خیلی محترمانه استعفا نامتون رو بنویسین و تشریف ببرین…وگرنه باهاتون جوره دیگه برخورد میشه
پرستاره:بیمارستان پدرمه و من هیچ جا نمیرم
رادوین:انگار یادتون رفته بنده هم بیشترین سهام رو اینجا دارم …گفتم که بهتره محترمانه برین چون یا خودم میندازمتون بیرون…ویا..با استفاده از مدارکی که از دست گل به آب دادنتون دارم کاری می کنم تو عمرتون دیگه به شغل پرستاری فک نکنین خانوم و خودتون مجبور بشین برین
پرستاره با اعصبانیت رفت بیرون منم ترجیح دادم چیزی نگم که خودش گفت:شرمنده که گفتم نامزدم هستی مجبور بودم
منم به روی خودم نیوردم…اینقد این کمک کرد بزار منم غیر مستقیم کمکش کرده باشم اونم بدون اینکه شرمنده باشه….منم به روی خودم نیاوردم و گفتم
من:چرا اینقدر سریع رسیدگی شد
رادوین(با خنده):دکترم اینجا و سهامدار
من(یعنی مرسی تغیربخث کاکلا هوشمندانه ام):آهان… پس بگو…راستی چرا دوستام و دوستات نمیان!؟
یه خنده اومدتو چشماش وبا شیطنت گفت:هیچی دوستاتون رایان و آرین رو دیدن و ترسیدن…بعد با خنده… دوستای منم کلی کتک خوردن؟!
من(با چشمانی گرد):دروغ
رادوین:نه راسته…تازه خانوم های آقا زاده اومدن برن رایان و آرین با ماشین پشت سرشون میوفتن دنبالشون و جریان شما رو میگن دایانا خانوم هم میزنه شیشه جلو رو میشکنه
من:باچی!؟
رادوین:آجر
من:چرا؟!
رادوین:ترسیده بودن خوب بعدم بنده های خدا نمیدونستن ما عامل نجاتتونیم فک میکردن اونا بالایی سرتون آوردن و میخوان اونا رم بدزدن بعد میخواستن زنگ بزنن پلیس که آرین جریانو براشون تعریف کرد …
من:وایی خدا چی شد پس
رادوین:هیچی…حالش خوبه خوبه…فقط همون موقع فشارش میوفته و رایان وآرین و آریانا خانوم که ایشونم چندان حالشون هم خوب نبوده در راه اینجان
من:(زیر لب)واییی منو میکشن
رادوین:چیزی گفتی
من:با شما نبودم
رادوین :آهان
همون موقع یه پرستاردیگه اومد داخل تا سرمم وصل کنه ویه آمپول بزنه برای اون پیرزنه…که همزمان یه چشم غره به رادوین رفت بعد از وصل کردن سرم تو اونیکی دستم آمپول تزریق کردن تو سرمه پیرزنه و با چشم غره هم تشریف برد
چه جالب با چشم غره خوشامد میگن…این کی بود اصن
داشتم به عکس العمل عجیب این یکی فکر میمکردم که
رادوین زیر لب گفت:واییی بیچاره شدم

عخی یعنی چی بیچاره شده
یه مشت آدم قاطی دور منو گرفته ها بیخیال
من:راستی داروهای من چی شد!؟!
رادوین:….
من:آهای
رادوین:چی!؟
من:میگم داروهای من چی شد؟!
رادوین:هان…اوممم چندتا مسکنه هر وقت دردات شروع شد باید بخوری وچندتا پماد که همین الان باید بزنی به پهلوت و پات و لبت
من:آهان…پماد رو الان نمیزنم
رادوین:چرا!؟
من:کلا داغونه نمیتونم درد میگیره دایانا اومد میزنه برام
رادوین:چرا به دایانا خانوم زحمت بدی…خودم میزنم برات عزیزم
چشای من(گشاد)
قیافه اون(خبیث)
یعنی از چشماش خباثت میزد بیرون…دلم میخواست خفش کنم
من:خجالت بکش
رادوین در حالی که پماد پهلوم رو از پلاستیک در می آورد گفت:اع چرا مگه چی میشه ….و اومد سمتم
من:گمشو بابا به من دست بزنی یه داد میزنم همه بریزن سرتتتتت…فکر کردی اینحا آمریکاست
رادوین:عزیزم من میخوام بهت کمک کنم
من(با داد):تو غلط میکنی گمشوووو
رادوین:آروم..شوخ..
یه صدای:واییی چه قدر سر و صدا میکنی….چه نازیم میاد برا شوهرش… بسه خانوم جان بزار کارشو بکنه
جانم این دیگه کیه این وسط…با این برداشت اشتباهش
من:ولی خانوم..
پیرزنه:ولی نداره…درسته خود بی وجدانش این بلا رو سرت آورده ولی از قیافش معلومه پشیمونه و میخواد جبران کنه
(عخی اگه بدونه منو نجات داده…قیافه رادوینو خخخ)
رادوین:خانوم من
پیرزنه:آفرین دیدی پسرمم داره میگه شرمنده اس توهم ببخشش و بزار پمادت رو بزنه
من:ولی ما زن و شوهر نیستیم
پیرزنه:یعنی چی؟!واقعا خجالت آوره تا تقی به توقی مبخوره میخوایین طلاق بگیرین و قهر و فلان و فلان مگه بچه این…پسرمم پشیمونه دیگه قول میده اینکارو نکنه
رادوین:ولی ما زن و شوهر نیستیم خانوم
پیرزنه:منو بگو یه ساعت وساطت میکنم…یعنی پشیمون نیستی..نگاه چه بلایی سره خانومت آوردی…آفرین ازش معذرت خواهی کن
خخخ تو این شرایط واقعا خندم گرفته بود… برای جبران خباثت چند لحظه پیش رادوین ابرو انداختم بالا که یعنی معذرت خواهی کن دیگه…اونم لباشو محکم فشار داد رو هم تا پیرزنه رو مورد عنایت قرار نده و همچنین من
پیرزنه:معطل چی هستی خوب چرا معذرت خواهی نمیکنی؟!
زل زد تو چشمای شیطونم و گفت:مع…معذرت..میخوام بعدم یه پوف بلندکشید خخ چه زجری کشید بیچاره خو تقصر خود مغرورشه😂😉
آخی دلم خنک شد
پیرزنه :خوب مادر از پماد تو دستت معلومه میخواستی براش بزنی…خوب براش بزن دیگه…فقط واستا اونور تخت تا منم ببینم
چشمای رادوین شیطون شد انگار میخواد تلافی کنه اما
رادوین:نه مادرجان بعدا میزنم براش
پیرزنه:نه همین الان بزن…که قشنگ معلوم شه شما باهم آشنا شدین هم اینکه من اینجام و میتونم تو مالیدن اون پماداز تجربیاتم بهت بگم تا بهتر انجامش بدی
ای درد…ای کوفت…یعنی حیف که بزرگتری
اومدم دهنمو وا کنم بگم که ما هیچکاره ایم که رادوین انگار فهمید سریع جلو دید پیرزنه رو گرفت و آروم گفت:سیسس هیچی نگی ها…بدبخت میشم
منم آروم:چرا
رادوین:از اون حرف زنایی بیمارستانه…به خاطر بیماریش یه یک هفته دیگه هم مهمونمونه…اگه بگیم هیچکاره ایم ممکنه کلی حرف پشت سرم بگه که تو دوست دخترمی و فلان چون انگار حرف زدن اونموقع مون رو شنیده
من:خوب به من چه…من میرم وهیچ کس چیزی نمیگه…اگه بگن هم مهم نیست…من نمیخوام اینکارو انجام بدی
رادوین:ببین من دکترم دکترهم محرمه این یک…دو به عنوان جبران این کارم چون نمیخوام از فردا کل جزبه ام از بین بره و بعضی جنس مونث های شیطون بیوفتن دنبالم
چیش خودشیفته…ولی نمیشد قبول کرد…البته برا من فرقی نمیکرد چندان این چیزا برام مهم نبود یعنی کلا برا خانواده مم مهم نبود چون مادرم روسیه و پدرمم که بیشتر عمرشو آمریکا بوده بابا حمید هم همینجورفقط یه رگ کوچولو ایران دارن که مربوط به مامان باباحمید و همسر بابا حمید داره و طبیعتا تو تربیت منم تاثیر داشته…خلاصه بگم این نه گفتنمم برای اینه که بنده طبق عادتم فقط لباس زیر پوشیدم و حتی تاپم نپوشیدم و کل جونم معلوم خواهد شد…علاوه براون لباس زیرمم باز میباشد
پیرزنه:چی میگین شما دوتا دوساعته…کارتو بکن پسرم دیگه
و در دهن بنده بسته شد…البته تو دلم هر چی فحش یاد داشتم و نداشتم نثارش کردم

خواندن پارت 3

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10008
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.