| Saturday 28 November 2020 | 11:29
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 1)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 1)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 1)
عکس آتاناز


امروز صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم…صدا به قدری زیاد بود که سیخ نشستم…. البته به نشستن نرسید و با سر رفتم تو یه چیز فوق العاده صفت… واییی سرمممم…. صدای الارم موبایلمم خیلی رو اعصاب بود… داشتم دنبالش میگشتم بخفمش…. که دیدم هندزفری تو گوشمه… اومدم از گوشم درش بیارم که خودش خفه شد… صداش خیلی مزخرف بود …چون بنده خوابم سنگین بود …یعنی به عبارتی همه رو آب میبرد منو خواب… یه آلارم وحشتناک گذاشته بودم که شامل صدای هر چی حیوون ترسناک و… بود… سیم هندزفری رو کشیدم گوشیمم همراش اومد… گوشیم رو نگاه کردم که آه از نهادم بلند شد…. خاموش شده بود باز من از تنهایی و بیکاری پناه آوردم به موسیقی گوشیدن با هندزفری و باز خواب رفتم… اینم تا صبح خونده و الان هم که نیازش دارم خاموش شده… بیخیل از زیر تخت بزرگم اومدم بیرون… هوففف مردم…خداییی هم بزرگ بودا ….تخت سه نفره بود خخخ دو دلیل داره اینقد بزرگه اولین دلیل زیرا برای اینکه دوتا دوست خل من که میان اینجا با هم میخوابیم… و دومین دلیل زیرا برای اینکه من تو خواب خیلی جفتک میزنم… یه بارم از تخت افتادم که پام شکسته… خخ و این تختم باباحمید عزیزم سفارشیده…یه جورایی یه تخت سه نفره بود انگار…یه نگاه به ساعت کردم که توجا پریدم… آخه ساعت شیش بود و بنده ساعت هشت باید دانشگاه باشم….یه عادت بدم دارم که باید دوش بگیرم…آماده شدنم که نور علی نور… این عادت بد هم توسط مادام در من ایجاد نموده شده…یه زن خشک و مسخره که ندیمه مامانم بود و بعدم من…. ووویی هنوز یادش که میوفتم موهای بدنم سیخ میشه… اینو ولش من که هنوز چهار زانو بنشستم کنار تخت… سریع پریدم و بسمت دشوری(دستشویی)یورش بردم… البته تو راه هم غر میزدم اتاقم اینقد بزرگ…آخه تا دشوری یه پیاده روی صبحگاهی میرم که
ندا:اییششش گمشو دستشویی هنوز صبح نشده غر زدناش شروع شد
من:برو بابا اولا صبح شده… دوما تو هم هنوز بیدار نشده شغل شریف پاچه گرفتنتو آغاز نمودی
ندا:گمشو دستشویی ریدی به خودت
من:کم آوردی سوت بزن… تازه من عن ندارم جیش دارم
ندا با اعصبانیت نگام کرد و زر نزد دیگه
سریع قبل از سرویس شدن کلیه هام به دستشویی مراجعه نموده و پس از انجام کارهای مربوطه از قبیل جیش و بوس اع نه نه همون مسواک رفتم به همراه حوله
رفتم کجا؟ معلومه…حمام

زیر دوش که ایستادم به این فکر افتادم که کاش این گوشی رو میزنم تو شارژ آخه باید بزنگم به آریانا و دایانا که بپرن دم در و سوار شن ولش حالا اون بیچاره ها هفت تمام دم درن خدا کنه من دیر نکنم البته فک نکنم آخه خونشون نزدیکه
هان راستی معرفی نکردم دایانا و آریانا دوستای اینجانب میباشن از دوم راهنمایی و خیلیم جوریم
دیگه دوستی ندارم چون اصولا روابط اجتماعیم در اون حیطه سنی افتضاح بود چون تک فرزند بودم و با بزرگترا میگشتم و زیاد با بچه ها کاری نداشتم کسیم طرفم نمیومد تا اینکه این دو تا وارد مدرسه ما شدن سنشون مث من کم بود و جهشی خونده بودن جالب تر این بود که هم دختر عمو صدا میزدن هم دختر خاله گاهیم آبجی وقتی ازشون پرسیدم فهمیدم مادر پدراشون با هم خواهر برادرن داستان عشقشونم خیلی باحاله که اگه شد میتعریفم براتون خلاصه که بسکه اینا شیطون بودن شیطنت منم فعالیدن پیوند دوستیمون از اونجایی محکم شد که با فوت بابا حمید یعنی بابابزرگم خیلی هوامو داشتن خلاصه عشقای
منن اوه اوه با کله رفتن منم تو تخت چه حسنایی داشتا مخم به کار افتاده انگار و البته از کارم افتاده چقد زر میزنم… پریدم از حموم بیرون و یه دستم به حوله ام بود با یه دستمم لباسامو از کمد آوردم بیرون سریع پوشیدمشون یه مانتو شلوار قهوه ای با یه مقنعه مشکی که انگار فرم دانشگام بود البته با جنسای مختلف اینم از ساتن عشقی بود تو این چند سالی که داتشگاه میرم فقط اینو پوشیدم چون اعتقاد دارم دانشگاه محل تحصیله نه سالن مد دایانا و آریانا هم همین اعتقاد رو دارن دیگه کمال همنشین اثر نموده و آریانا سبز و دایانا آلبویی خخخ تو دانشگاه به سبد میوه ها معروفیم اینو بیخی

خلاصه عینک الکیم رو که فرم مشکی داشت زدم چشام تیله ای و همه رنگه یعنی همه رنگا هر چی بخوایی به خاطر اینکه تو ذوق نزنه تو دانشگاه همیشه عینک میپزنم چشمامم یه جورایی ارثیه چون تو خانواده چشم رنگی زیاد هست بخاطر همین من ژن همشونو گرفتم که شدم این خخخ
کوله پشتی اسپرت مشکیم رو هم برداشتم و حزوه نزوع و همه ویزو چپوندم توش و د برو که رفتیم
ساعت پنج دقیقه به هفت بود پس بیخیال صبحونه شدم و سوار ماشین شدم یه جنیسیس خشمل با بوق زدنم نگهبان یا همون عمو رجب درو باز کرد همه کار انجام میده باغبونی و نگهبانی و… با خانومش خاله کوکب ته باغ زندگی میکنن تو یه خونه نقلی و خوشگل بچه ندارن به قول خاله کوکب اجاقشون خاموشه باباحمید خیلی بهشون اعتماد داشت منم همینطور خیلی آدمایی خوبین خاله کوکب و عمو رجب همیشه کمکم کردن و البته تا یحی دو ماه دیگه هم برای همیشه میرن روستاشون تا پیش نوه ها و بچه هاشون باشن خلاصه رفتم به سمت خونه دایانا اینا که یه عمارت دو طبقه میباشد که با همم زندگی میکنن همینجور که حدس میزدم دم در وایساده بودن دایانا تا منو دید از حرص دود از دهن و دماغ و گوشاش زد بیرون خخخ میدونم پوستمو میکنه

رمان آتاناز عکس آریان

وقتی رسیدم دایانا مث یه گاو وحشی که پارچه قرمز دیده داشت میمود سمتم…یعنی اگه بفهمه چی تشبیهش کردم میکشتم….خندیدم که حرصی تر شد
آریانا هم با خنده سوار شد دایانا هم که خودشو پرت کرد صندلی جلو منم حرکت کردم اومد با کیف بزنه تو سرم کهگفتم: هوووووی میخوایی تصادف کنیم
که آروم گرفت آخه برا اولین بار که نشستن پشت فرمون تصادف کردن و شده یه خاطره بد و فراموش نشدنی و البته دیگه پشت فرمون ننشستن و من شدم راننده این خانومای گرام
دایانا:الاغ نکبت. مگه من نگفتم فراریتو بیار. همش میگه باشه بعد نمیارش بچه خر میکنی
من:سلام عزیزم
دایانا:زهرمار و سلام.عزیزم بخوره تو سرت ایییششش
آریانا با نیش باز:سلام
من:سلام.دایانا نخوری منو خوب نمیشه
دایانا:اه کی تو رو میخوره گوشت تلخ گولاخ چی چیو نمیشه خیلیم خوب میشه
تعجب نکنین هر وقت اعصابش خورده فحش کشم میکنه خخخ
من:خو الاغ فراری رو بیارم که اولا سالم نمیرسیم خونه از دست بعضی پسرا دوما امممم هیچی همین سالم نمیرسیم خونه
دایانا:به جون خودم اگه رانندگی بلد بودم و نمیترسیدم عمرا منتتو میکشیدم
من:خو الاغ چرا قانع ننیشی نمیشه بعدم همه فک میکنن ما ندید پیدیدیم و برا خودنمایی و پز و پسر جمع کردن و… ماشینو ور داشتیم اوردیم
دایانا:برام مهم نی هر کی هر چی فک میکنه فک کنه من فقط میخوام پوز یه نفر با زمین یکی کنم
من:این یعنی اصن مهم نی دیگه پ چرا میخوایی پوزش رو بآسفالتی
دایانا:خوب جون من فقط یه باررررر
من:باشه ولی روژ آخر که زیاد دردسر نشه
دایانا:آخیش بلاخره خر شد
من:واقعا که
آریانا که رسما غش کرده بود از خنده
دایانا هم مث گربه شرک زل زد بهم
تا خود دانشگاه گفتیم و خندیدیم و هفت و نیم رسیدیم دانشگاه بنده هم ماشینم رو یه جایی که بقیه نفهمن مال منه و از چشم دشمنان دور بماند تا بیچارم نکنن پارک کردیم و وارد دانشگاه بشدیم

چون بنده همچون این خانومای گرام صبحانه نخوردم باهاشون رفتم تو بوفه و کیک قهوه گرفتیم و گوشه نشستیم
البته دیگه از این به بعد مث آدم صبحانه میخورم نمیام اینجا یه ایل پسر ریخته اینجا. مامانشون صبحانه نمیدشون یا کرم دارن و اومدن مخ زنی چون دخترم به نسبت زیاد بود که مورد دومی بیشتر بهشون میاد.اینو بیخی یه خورده که به دانشجویان نگاهیدم که..یعنی به جون خودم سالن مد رو اشتباه گرفتن با دانشگاه ام نه یعنی دانشگاه رو با سالن مد اشتباه گرفتن.هروقت که میخوام یه لباس شیک با آرایش هماهنگش انتخاب کنم برا یه مجلسی چیزی میام به لباس بچه ها و آرایشاشون تو دانشگاه دقت میکنم یکیو میپسندم و میرم میخرم یعنی آخرین مد روز در اینجا یافت میشه چون امتحان داشتم جزومو آوردم بیرون و هم میخوردم هم میخوندم دایانا و آریانا هم با هم میحرفیدن یه پنج دقیقه گذشته بود که یه دفعه با صدای یه قهقه بلند دو متر تو جام پریدم البته اول به قلبم توجه نکردم ببینم ایستاده یا نه به این توجه نمودم کع ضایع نشده باشم که دیدم نه خداروشکر کسی حواسش به من نیست این چی بود باو یه نگاه کردم به سمت صدا دیدم سه آقا پسر گل خرزهره دوقدم اونور ترایسادن و هرازگاهی بلند میخندن هر سه هیکلی و خوشتیپ البته گلدونی نبودن هیکلشون مناسب بود ولی من دربرابرشون مورچه بیم خخ اومدم بگم خفه شن که یکیشون برگشت سمت من البته به من نگاه نمی کرد داشت سوال یکی از دخترا رو الان کنارش ایستاده بود رو میجوابید منم که هنگ نگاش میکردم لامصب خوشگل بودا
ندا:استغفراللله خجالت بکش آتاناز قورتش دادی که
ددم وایی سریع سرمو انداختم پایین یه نگاه به آریانا و دایانا انداختم دیدم اینا نفهمیدن پ کسی دیگه هم نفهمیده آخیش جان جدم خیلی خوشگل بود یه نمونه پسر بود خارجکی وووییی مانانش فداش
البته اصن چشم منو نگرفت بگم ها چهرش خیلی آشنا بود یه طوسی آبی خوشمل
ندا:خوب خره چشمایی خودت وقتی طوسی میپوشی
من:نه باو یه جا دیگه دیدمش امممم آهان یافتم همون دانشجویی که در مقطع دکترا میتحصیلید و از خارج اتقالی گرفته بود اومده بود اینجا البته یه دو هفته پیش من چون تو دفتر پیش اساتید گرام مورد لطف قرار گرفته بودم و داشتم واسشون حمالی میکردم شنیدم عکسشم تو پرونده ای که مرتب میکردم دیدم قرار بود هفته پیش بیاد که امروز اومده انگار چشماش رنگش قشنگ بود واسه همین مونده توذهنم حالا نمیدونم از خودم تعریف کردم یا اون به هرحال باس بگم مطمعنم یه پارتی خوووف داشته که تونسته بعدامتحانا و واسه ترم آخربیاداینجا
خلاصه ما چیزی بهش نگفتیم و اونام به خندشون ادامه دادن و منم یکم قهوه مو خوردم آریانا و دایانا هم خوردن اومدم پاشم برم که دیدم سپهر یکی از بچه مسخره های دانشگاه اومد طرفم ازم یسالی بچه تره ولی نمیدونم چرا فک میکنه بزرگتره هی هم گیر میده و یچی میگه دیروزم گفت ابرو پاچه بزی که جوابش دادم و جلو دوستاش کنف شد الانم مطمعنم اومده منو کم بیاره مثلا با آرامش نشستم سرجام تا فک نکنه ترسیدم بیست دقیقه به کلاس مونده بود پس میشد بنشست سرجام آریانا نگام کرد که با اشاره بهش فهموندنم اینم دست دایانا رو گرفت نشوندش که دایانا اومدبحرفه سریع ملتفتش کرد سپهر اومد طرفم و گفت چطوری کیوی خانوم؟
هیچی نگفتم همه هم ساکت شده بودن ببینن ایندفعه چجوری کنف میشه
بازگفت:چیه چرا جواب نمیدی؟
سپهر:گداجون این ماشینه چی بود به لباسات نمیادا همش یه رنگ دزدیدیش
قهومو تو دستم فشردم که ریخت رو دستم اشک تو چشمام جمع شد
سپهر:وویی عمویی چرا گریه میکنی عمو به قربونت اشکال نداره دست عمویی رو بگیربریم ماشین روپس بدیم برات قالیلی میخرم یه لبخند ملیح زدم دستشو گرفتم تو دستم و پا شدم همه هنگ کرده بودن به غیردوستم دایاناانگارفهمیده بود چون نزدیک بود بترکه از خنده اون دستمو که پر قهوه توش بودآوردم بالاو ریختم رو دستش و گفتم:اشکم واسه اون نبودواسه این بود.دزدم توی ایکبیری که به میمون گفتی زکی تازه اگه دزدم باشم شرف داره به توی آشغال هوس باز ودختر باز که به خاطر پاندادن یه دختر هی میخوایی کنفش کنی بعدم دانشگاه سالن مدنیست بخوام همش یه مد بزنم وگرنه یه لنگ جوراب منم میتونه کل هیکلتو بخره عوضی دستشوول کردم که ازحرصش یه سیلی زدتو گوشم گوشه لبم سوخت دست زدم دیدم خون شده خون جلو چشموگرفت تاحالاهیچ کس دست رومن بلندنکرده بودکه این آشغال خیابونی اینجوری منوزدیه سیلی محکم زدم تو گوشش و محکم کوبیدم تو شکمش که دولا شدیه پوزخند زدم برگشتم کوله پشتیموبردارم که بریم نمیخواستم کش پیدا کنه که موهامواز پشت گرفت و پیچوندمنم باآرنج زدم تو چونش ودستشو پیچوندم و انداختمش رو زمین بعدم یه لگد زدم بهش پاشدبازمنوبزنه که منم یکی بازانوزدم تودلش و یه مواشیگیری هم زدم تو کمرش یه زوکی هم زدم بین دو تاکتفش هیچی دیگه فک کنم مردولی دل من خنک شد

مامورین محترم حراست عین مور و ملخ ریختن تو بوفه و منو انکار بانک زدم یا رییس جمهور کشتم دستگیر نموده اونم جمع مردن از رو زمین و بردن تو اتاق حراست واییی ننه من غششش
صاحب حراست یه آقایی بود که از ریش پوشیده شده بود فقط چشماش معلوم میشد که چشماشم اژدها داشت یعنی به معنای واقعی ترسناک بود سپهر رو بردن به هوشش بیارن منم که مورد بازخواست اون چشم اژدها قرار گرفتم یعنی قشنگ رید تو حالم بعدم فرستادم که برم سر کلاس دوساعت کلاس اولم رفت به فنا که هیچ دوساعت الکی دعوامون کردن تهشم فهمید شروع کننده اون الاغ بوده بدون معذرت خواهی شوتیدم بیرون
خلاصه بنده آویزون رفتم سمت کلاس بعدیم که یه دست خورد پس کله ام

اومد گارد بگیرم بزنم شل و پلش کنم حالا هر خری بود که دیدم پرهام خله خودمونه که با فاصله ازم ایستاد گفت
پرهام:خوفی خانوم نینجا
من:زهرمارو خانوم نینجا.توهم دیدی ای خدا حقمو گرفتما اینقد بدبختی داشت چرا خو
پرهام:اگه ندیده بودم که باور نمیکردم.حالا چرا بدبختی
من:هیچی باو بردنم حراست پیش داعشی جون.حالا چرا باور نمیکردی
پرهام با خنده:آخه ریزه میزه چجوری اون سپهر غولتشنو زدی
پریدم بالا زدم پس کلش (قدش خیلی بلنده😁😢) و گفتم:برو بابا ایششش
گردنشو مالید و گفت:اووف چه دست سنگینی. بگو چت نی ریزه میزه.کوتوله.فینگیل.فنجون.جوجه جنگی
در رفت منم باخنده به دنبالش
من:مگه دستم بهت نرسه دم کلاس وایساد یه زبون در آورد و رفت تو با خنده وارد کلاس شدم و روی نزدیکترین صندلی به تخته نشستم

یه دفعه سه دانشجو انتقالی هم وارد کلاس شدن ردیف بعدی من کنار هم نشستن یعنی اینام روانشناسی میخونن…فک نکنم…حالا بیخی
خلاصه استاد گرام تشریف آوردن و مشغول درس دادن شدن یه یک ساعتی از درس دادنش گذشته بود که یکی در زد
استاد:بفرمایید
استادکریمی(استاد قبلی که باهاش کلاس داشتم خیلیم ماهه یه پیرمرد مهربون که دوست باباحمید بود): سلام آقای رحیمی شرمنده مزاحم وقتتون شدم میشه یه چند لحظه تشریف بیارین بیرون کلاس باهاتون یه صحبتی داشتم
ده دقیقه بعد من رو صندلی کنج دیوار تنها و بدبخت نشسته بودم و در لابلای خنده بچه ها به سوالات پاسخ میدادم… هیچی دیگه این استاد کریمی از استاد رحیمی خواستن بنده امتحان کلاس اولمو تو کلاس ایشون بدم اگه میشه الانم که شد
یعنی بابا حمید عزیزم بیا دست این دوستتم بگیر ببر
آخه یعنی چی…شاید من روحیه خوبی نداشته باشم آخه…بیام امتحان بدم…من که فک کردم امتحان پرید حالا هرچند خونده بودم
سوالا رو که جواب دادم استاد رحیمی داشت حاضر غایب میکرد که فهمیدم اون یه تا دانشجو مهمون بودن فقط اومدن سرکلاس نشستن چون نمیدونستن امروز کلاسشون ساعت چند شروع میشه… و اسماشون آرین.رادوین و اریان بود رادوین همون چشم آبی طوسیه بود آرین هم که خیلی آشنا میزد فامیلشم آوانسیان بود که قبلا مسیحی بود والان هم مسلمون خیلیم شیطون و شوخ میزد یعنی چشماش برق میزدا بنظرم خیلی آشنا بود یه حسی داشتم انگار قبلا دیدمش ولی هر چی فک کردم کمتر به نتیحه رسیدم اینم خارجکی بود چشماش عسلی خوشمل بود… اما اریان یه نمونه بارز یه آقای ایرانی چشم و ابرو مشکی بسی بسیار جذاب فامیلشم آریایی بود فامیل رادوینم رادمنش بود

برگمو دادم و با خسته نباشید استاد خودمو پرت کردم بیرون از کلاس و رفتم پیش دایانا و آریانا بیچاره ها خیلی نگران بودن تو محوطه دانشگاه که نبودن رفتم به محیط نحس بوفه که دیدم به به بلی اینجا نشستن
یعنی از بس نگرانن دارن با خوردن خودکشی میکنن والا
رفتم خودمو پرت کردم رو صندلی وسط دوتاشون و گفتم:پاشین واسه من یه چیز خنک بگیرین مردم
دایانا:به من چه خو
من:مرررض پاشین دارم میمیرم
آریانا:داغونیا چته
من:هیچی باو…آقایون حراست منو بردن پیش عمو داعشی نبودین داشت منو میخورددد واییی…دوساعت اون مخ منو خوردیک ساعت هم رحیمی یک ساعتم خنده بچه ها
دایاناباتعجب:خنده بچه ها؟
من:اره کریمی اومد امتحانشو تو کلاس استاد رحیمی ازم گرفت… یعنی ول کن نبودا ایشش
دایانا و آریانا با هم زدن زیر خنده که یه چشم غره مشت رفتم که
دایانا گفت:وقتی آتاناز سگ میشود…من رفتم واست دلستر بگیرم
آریانا هم یه قلوپ بزرگ از آبمیوه اشو خورد تا نخنده دیگه
دایانا اومد و دلسترمم آورد هاییی دلم حال اومد
مشغول حرفیدن بودیم که یه شی محکم اومد تو پهلوام آی ننه کوجایی که بچت سوراخ شد؟
من:ای درد بی درمون. ای سرطان آرنج.ای آلزایمر بگیرین این عادت مسخره تون یادتون بره
دایانا یه نیشگون گرفت و زیر لب گفت:خفه عسیسم
جانم?؟!¡چی شد یه دفعه؟کولی بازیمو ادامه ندادم و برگشتم سمت آریانا که دیدم دوتا تیر چراغ برق جلوم ایستادن اوا اینا از کجا سبز شدن
به بالا یه نگاه کردم(آی گردنم) دیدم امممم کیا بودن رایان و آرین اوره اوره همونا با نیش باز منو مینگاهن
هنگ نگاشون کردم که نیششون بازتر شد وایی ننه نکنه شنیدن چی گفتم حالا بیخی
من:ببخشید؟(یعنی دردتون چیه وایسادین اینجا)
اریان( ننش به فداش): ببخشید خانوم بنده با دوستتون یه عرض خصوصی داشتم
دلم میخواست شیشه دلسترو از پهنا بکنم تو حلقش…ضایع شدم رفت… خو عامو بامن کار نداری غلط میکنی به من نگاه میکنی…
آریانا:بفرمایید؟!
اریان:عرض خصوصی داشتم
دایانا زیرگوشم گفت:امر خصوصیم داشتی نمیومد
خخخ خندم گرفته بود
آریانا:خوب من کسیو اینحا غریبه نمیبینم امرتون؟!
آخیششش خنک شدم کمی
اریان:میخواستم بدونم میشه شمارتون داشته باشم؟
دایانا:نه متاسفم نمیتونین…همین؟
اریان کاملا کنف شده و دماغ سوخته😈گفت:نه…همین…باشه پس خداحافظتون و رفت خخخخ

بارفتنشون دایانا و آریانا زدن زیر خنده و منو مسخره کردن منم نفری یه پس گردنی زدم و رفتم سرکلاس بعدیم اینقد تو کلاس به فکر آرین بودم که کجا دیدمش استاد چندباری تذکر داد بعد از اتمام کلاس همچنان آویزان و شاید بدتر رفتم و سوار ماشینم شدم و منتظر آریانا و دایانا شدم وقتی اومدن سوار شم گاز دادم و رفتم جلوتر چند باری اینکارو انجام دادم که دایانا از بیرون شروع کرد غر زدن و فحش دادن بنده هم به روی مبارکم نیاوردم و ابرو انداختم بالا حالا منو مسخره میکنین؟!!خخ
دوبار دیگه هم اومدن که بار حرکت کردن داشتن باهم میحرفیدن یه دفعه یورش آوردن طرفم که منم سریع گاز دادم اما خوردم به یه چیزی دایانا و آریانا هم هنگ بودن
آب دهنمو قورت دادم و باترس جلو رو نگاه کردم مه دیدم آرین دستاشو کرده تو موهاشو با یه حالت نگران آشفته به جلو ماشین نگاه میکنه پس مطمعنا یه آدمه و البته دوستاش با ترس پیاده شدم و آریانا و دایانا هم پشت سرم اومدن یه بسم الله گفتم و نگاه کردم دیدم اریان زانوشو گرفته تو دستش و صورتش جمع شده و اینکه گوشیشم خورد شده جلوش افتاده آخیش این هیچیش نشده که
اومدم یه نفس راحت بکشم که آرین با صدای جیغ مانند:وایییی خانوووم … چیکار کردین شما؟!
من:…من… ب…
آرین:شما چی؟!هان؟شما چی؟!
من:بخدا…. من…
آرین:شما چی!؟نه بگوووو چرا حرف نمیزنی…واییی پسرم….واییی دسته گلم…واییی به فنا رفت.
من و آریانا و دایانا هنگ کرده در مرز سکته نگاش میکردیم رایان هم انگار خنده اش گرفته بود
همچین نیزد تو سرش انگار رایان دراز به دراز افتاده الانم باید رو به قبله اش کنیم تا بمیره والا
آرین همچنان :واییی جوون رعنام…واییی جوون ناکامم مادر به فدات نشه الهی من دلم میخواست عروسیشو ببینم… مگه چه کرده بود عذاشو نشونم دادین…نکنه شما عاشقای پسرمین اونم دست رد زده به سینتون اومدین انتقام…واییی شما خجالت نمیکشین داغ میزارین به دل یه مادر… صدبار به این ذلیل مرده گفتم خوب جواب مثبت بده دیگه چهار تا عقدی بگیر شونصدتا صیغه ای قبول نکرد دیگه… بیا اومدن کشتنش
همچین با شیون میگفت اگه قد و هیکلو و صدای خروسیش نبود فک میکردم مادرشه
رایان پاشد و شلوارشو تکوند گوشیشم جمع کرد یکی زد پس کله آرین و اونم دهنشو بست برگشت سمت ما که ماهم دهنمونو بستیم تا لوزالمعدمونو میدید خو
گفت:اشکالی نداره خانوم…تقصیر خودمم بود داشتم وسط خیابون با موبایل صحبت میکردم
من:آهان… پس بای
در برابر چشای از حدقه بیرون زدش سوار ماشین شدم یه بوقم زدم آریانا و دایانا که اونام در هنگ به سر میبردن سوار شدن خخخ
خو خودش گفت تقصیر خودشه به من چه
آرین هم پاک خل بودا والا
تا خود خونه دایانا و آریانا باهم ارتباط چشمی برقراریدن و صحبتیدن انگار یه نگام به من کردن که فک کنم فردا پس فردا یا دار میزنن منو یا میبرنم تیمارستان نمیدونم والا خلاصه بی حرف تا خونه روندم و اونام پیاده شدن بعدم رفتم خونه و دوش گرفتم و با عمو رجب و خاله کوکب غذا خوردم تهشم خوابیدم از خستگی از خوابم که بیدار شدم کلی دو خونه چرخیدم و درس خوندم و باز روز از نو
همش دلم میخواست یه اتفاق جدید بیوفته اما نمی دونستم اینجوری پشت سر هم و اینقدم بد
انگار یادم رفته بود منظور درست برسونم خخخ آخه یه اتفاق مثبت نیوفتاد

خواندن پارت 2

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آتانازی که آتاناز نبود
  • ژانر: عاشقانه _ طنز
  • نویسنده: دایانا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10003
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.