| Tuesday 20 October 2020 | 16:39
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین تلخ مثل زهر

رمان آنلاین تلخ مثل زهر

بسم الله الرحمان الرحیم

قلم به دست میگیرم و با نامت آغاز میکنم.
گاهی هرچه خود را به درو دیوار بزنی نمیشود که نمیشود تلاش میکنی با دست خالی وقتت به هدر میرود شاید بهترین لحظات زندگیت بخاطرهمین تلاش های بیهوده ات از دست میروند! خودت میدانی که ته قصه ات سراب است تباه است اما قلبت اصرار دارد که ادامه دهی میدانی بازنده این قصه تویی ولی باز حماقت به خرج میدهی و میخواهی بی رحمانه در عمق تلخی این روزگار ببازی و کک هیچ کسی هم نمیگزد فقط خودت میمانی و غمی عمیق در سمت چپ سینه ات فقط خودت میمانی در باتلاقی عمیق که هرچه دست وپابزنی بیشتر داخل لجن فرو میروی.
_دلبرجانم دل برده ای از جانم
افسوس که دلت را کسی دیگری برده است از جانت
پیوندت با دیگری ظلمتت با من یکی
بعدتو گوشه این اتاق تاریک مینشینم و منتظر به انتظارت خواهم نشست    بعدتو دراین اتاق هرشب آرزوهایم را دار میزنند
بعداز تو سرنوشت با بی رحمی تمام برای من خواهد نوشت بعدتو کوچه ها رنگ بوی همیشه گی را ندارند به چشمانم خاکستری است این دنیای خاکی
بعداز تو روز  ها ماه ها سال ها برای من هم شکل هم شده اند چه فرقی میکند بهار باشد یا زمستان وقتی بهارت هیج وقت نخواهد آمد.
خلاصه داستان: درباره دختری در اوج ناامیدی در اوج غم و غصه و سرزنش شدن از اطرافیانش دختری در تاریک تراین شب سال گیر کرده است که هرچی میرود جلوتر جز تاریکی محظ هیج نوری نیست و…..
______
بنام خدا
پارت اول
بازم این دختره صداشو انداخته تو سرش نمیزاده دو دیقه آدم راحت بخوابه ،باچشمای نیمه بازم ساعت رو نگاه کردم که عقربه هاش۱۰:۳۰دقیقه رو نشون میدادن از روی تخت بلند شدم و با مرتب کردن تخت وارد راهرو شدن و سمت سرویس قدم برداشتم با شستن دست و صورتم به اتاقم برگشتم و لباس خوابمو با یه لباس راحتی خونگی عوض کردم سمت آشپز خونه قدم برداشتم و روی اولین صندلی نهارخوری نشستم سمت یخچال رفتم و برای خودم مربا ریختم حوصله پنیرو کره و …. رو نداشتم همین مربارو هم نمیدونم چطور شد هوس کردم طبق عادت همیشگیم صبحونه نمیخوردم اولین بارم بود از جانونی برای خودم یک نون برداشتم و مشغول خوردن شدم لقمه اول نخورده بودم که حس کردم کسی وارد آشپز خونه شد کمی جلو تراومد و کنار یخچال ایستاد یه پوزخند مزخرفی گوشه لبش بود که اشتهامو کور کرد ، روکرد سمت یخچال و درش باز کرد دیگه اشتها نداشتم نون گذاشتم داخل سفره بارفتن این دختره پیاله مرباروهم گذاشتم داخل یخچال و رفتم سمت حال پزیرایی خب جونم براتون بگه که یه خونه متوسط که ۴ تافرش ۱۲ متری میخورد کف سرامیک مبل های چوبی ۹ نفره دور تا دور خونه کنار دیوار چیده شده بود و پنجره های نسبتا بزرگ و پرده های سلطنتی ویک تیوی و یه ویتراین طلایی گوشه حال بود دو تااتاق داشت که یکیش برای من بود یکی دیگش واسه مامان بابا بود یه آشپز خونه متوسط هم ته حال بود با کابینت های کرم قهوه ای اجاق گاز و یخچال استیل و میزنهارخوری ۶ نفره چوبی ، سمت تلویزیون رفتم و روشنش کردم رو کاناپه نشستم مامان دیدم که داره میاد سلام کردم که جوابمو داد گفت:
_سلام چرا انقدر دیر بیدار شدی کلی کار داریم امروز!
من: چه کاری مثلا؟
مامان:امروز سمانه خانوم اومده بود کارت عروسی خواهرشو داد توروهم دعوت کرد توام حتما باید بیای
من:مامان چند بار باید بگم من عروسی بیا نیستم از این مسخره بازیا اصلا خوشم نمیاد نمیتونم بیام
حرفم هنوز تموم نشده بود که بازاین دختره سرکلش پیداشد و اومد نشست کنارم عه این چشه دیگه خیلی ازهم دیگه خوشمون میاد حالا میاد میشینه پیش من کمی ازش فاصله گرفتم که دستشو گذاشت رو شونم از این کارش تعجب کردم چشمام شده بود اندازه نلبکی ناباورانه بغلم کرد گفت: تو نیای که اصلا خوش نمیگذره عزیزم حتما باید بیای نه نیار دیگه                         واقعا کاراش خیلی عجیب بود کسی که تادیروز همش پوزخند میزد بهم و نیشوکنایه امروز این جوری بغلم کرده و داره اصرارومیکنه برم باهاشون شاید ادم شده و فهمیده با جنگ کردن چیزی عایدش نمیشه هرجی که بود بعید میدونم این نقشه ای نداشته باشه!
پارت دوم
نمیدونم چرا بعداین همه سال که پام نزاشته بودم توهیج عروسی و مهمونی امروز خیلی دوست داشتم برم از طرفیم کنجکاو بودم که چرا دلآرام انقدر رفتارش عوض شده هرچی که بود امروز برحلاف این همه سال رفتم سروقت لباسای مجلسیم یه لباسم که از همه بیشتر دوستش داشتم انتخواب کردم یاد گذشته افتادم که هرلباسی مدمیشد اولین نفرمن بودم که میرفتم میخریدم بااین فکر لبخند نشست رولبم که بیشتر شبیه پوزخندبود بقیه لباسام گذاشتم سرجاشون و ساعت از ۱۲ ظهرگذشته بود رفتم حموم دوش گرفتم.
ساعت ۵ بود عروسی تو تالار….. الان ساعت ۱ بود خیلی وقت داشتم رفت سمت تختم و خوابیدم ساعت تقریبا ۳ بودکه باز دلآرام اومد پیشم و دستم گرفته بود میگفت ساحلی پاشو دیگه دیرمون میشه ها ، مجبورشدم بیدازشم اونم وقتی دید بیداشدم رفت هنوزم بهشومشکوک بودم چطور یک روزه انقدر تغیرکرده سمت شونه اتومو بابلسم رفتم اول موهام شونه کردمو اتوکشیدم بعد موهام فردرشت کردم و اسپری تافتو زدم به موهام بعد این که کاروموهام تموم شد رفتم سمت لوازم آرایشیم و با زدن کردم و ریمل و یه رژ تکمیل کردم آرایشمو ساعت نگاه کردم که ۴:۳۰نشون میداد لباسمو که یه لباس مخمل زرشکی بود تا روی زانوم بلندیش بود با نگین های آینه ای یقه اش تزئین شده بود تنم کردم ساپورت مشکیمم پوشیدم وکفشای مشکی ۷ ثانتیم و پام کردم عطر مورد علاقمو که همیشه میزدم تلخیش حالمو بهترمیکرد زدم  یه کیف زرشکی کوجیک هم برداشتم و داخلش کرم و رژمو جادادم درکیفم نبسته بودم که یهو در بار شد این دختره بی ادب وارد شد تو خونه باباش بهش یادنداده بودن که وقتی وارد جایی میشه باید دربزنه هه از کی همچین توقعی داشتم اخه .
با صدای جیغ مانندش که میگفت وای ساحلی چه خوشگل شدی سمتش نگاه کردم اون برخلاف من آرایش غلیظی داشت مثل همیشه رژ قرمز خط چشم پهن که دوروتا دور چشماشو قاب گرفته بود سایه نقره ای به رنگ لباسش و ابروهای کشیده شده فکر کنم با کرم پودر دوش گرفته بود از بس که زیاد بود بوی عطرشم که نگم براتون انگار بوی صابون میداد انقدر بد بود داشتم خفه میشدم بی توجه به اون در کیفم وبستم و رفتم سمت حال مامان با دیدنم قربون صدقم می رفت میگفت چقدر خوشگل شدی و ازاین حرفا دیگه …
بالاخره این مارمولک خانوم ماشین روشن کرد رفتیم سمت تالار تو راه همش حس میکردم یه لبخند خبیسی مثل ذات خودش رو لباش جا خوش کرده بود ذهنم و ازاین افکارم دوروکردم و شیشه ماشین کشیدم پایین هوای تابستون دوست نداشتم بخاطر گرم بودنش ولی الان هوا خنک بود و صورتم قلقلک میداد موهای فرم از شالم بیرون اونده بودن تو هوا داشتن میرقصیدن نمیدونم بعد چند دقیقه رسیدیم که منو مامان پیاده شدیم و دلآرام رفت تا ماشین پارک کنه بیاد سمت تالار قدم برداشتیم از ورودی تالار گذشتم و رفتیم سمت رختکن که حسابی شلوغ بود من مانتوم و شالمو درآوردمو تو آینه به خودم نگاه کردم لباسم تو تنم به زیبایی خاصی نشسته بود نگیناش تو نور برق میزدن دل از خودم تو آیینه کندمو باصدای مامان که میگفت من رفتم مادر توام بیا
گفتم: صبرکن مامان باهم بریم از در تالار که رد شدیم سمت میزی که تقریبا نزدیک جایگاه عروس و داماد بود نشستیم تالار قشنگی بود دورتا دور سقف تالار چراغ بود های خوشگلی بودن که همه جارو روشن کرده بودن صندلی های کرم قهوه ای بود بامیز گرد شیشه ای که روش پارچه رومیزی بود جایگاه عروس دامادهم روشن تر بود و پشت صندلیاشون گل هایی به رنگ طلایی کل یه دیوار رو پوشونده بودن اهنگ شادی هم پخش بود که وسط سالن چند نفری مشغول رقص بودند تو همین دید زدن تالاربودم که دلآرام هم اومد نشست روبه روی صندلی من بهش نگاه کردم که یه پوز خند رو لباش بود هرلحظه پررنگ تر میشد جشمم از گرفتم سمت ادمایی که داشتن وسط خوب قر میدادن جه دل خجسته ای داشتن یه دختر قد بلند که لباس زیباییم تنش بود به رنگ صورتی آروم سمت میزما داشت میمومد سلام احوال پرسی کرد با مامان و سمت من خوش آمد گفت و رفت دست دلآرام و زیرگوشش نمیدونم چی گفت که لبخند زد و باهم رفتم سمت پیست رقص و شروع کردن به رقصیدن یک ساعتی گذشت بود که با اعلام ورود عروس و داماد رفتم سمت مانتو وشالم و پوشیدمش دنبال موبایلم میگشتم داخل کیفم که عروس داماد تو ورودی در دیدم عروس تقریبا قد کوتاه داشت و لباس عروس سفید به تن داشت وموهاش رو به رنگ قهوهای دودی رنگ کرده بودن و میکاپ خوبیم داشت درکل خوب بود نگاهم رفت سمت داماد که با چیزی که دیدم یک لحظه قلبم ایستاد نزد هجوم خون به صورتم و حس کردم جقدر کت و شلوار بهش میومد تو اون کت شلوار مشکی و پیرهن سفید عجیب خواستنی شده بود حلقه زدن اشک دور چشمم دیدمو تار کرده بود ولی هنوزم خیره خیره داشتم نگاهش میکردم درد میکرد سمت چپ سینم تیرمیکشید میسوخت رسیدن جایگاهشون داماد کمک میکرد عروس که بشینه خودشم رفت سمت دیگه صندل کنار عروس نشست
چشمم از شون گرفتم تا سوزش قلبم کمتر بشه چشمم خورد به دلآرام با نگاه خلیثی داشت نگام میکرد و خنده بدی هم رولباش بود زل زده بود به چشمای خیسم تحمل اون جا برام سخت بود با قدمای تندم سمت سرویس دستشویی تالار پناه بردم حالم خیلی بد بود پاهام توان نگهداشتن وزنمو نداشتن  که یهو با….
دوستای عزیزم نظراتتون رو راجب این رمان برام بزارید دوستون دارم❤

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: التماس چشمانم
https://beautyvolve.ir/?p=6420
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.